کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

مصاحبه با دکتر آصف حاجی زاده به مناسبت چهارمین سالگرد کمپین یک میلیون امضا در آزربایجان

آصف حاجی زاده : جنبش هایی که مخالف حرکت دوشادوش همه ی جنبشها در کنار یکدیگر هستند و می خواهند تمام قدرت را به تنهایی در دست گیرند، راه به جایی نخواهند برد

فعالین کمپین در آزربایجان، همواره با این چالش روبرو بوده اند که حرکت هایی چون کمپین یک میلیون امضا مرکز ساخته و مرکز محور است و در خود نیازها و مطالبات زنان آزربایجانی را ندارد و یا این زنان نقشی در تصمیم سازی های این کمپین ندارند. فعالین کمپین یک میلیون امضا در آزربایجان در آستانه ی چهارمین سالگرد فعالیت خود در آزربایجان گفتگویی داشته اند با آصف حاجی زاده و دیدگاه های ایشان را در ارتباط با مسائلی از این دست جویا شده اند. حاجی زاده تحلیلگر مسائل سیاسی منطقه ی قفقاز و ایران و در حال حاضر مدرس دانشگاه های تبریز است. بیش از ده سال تجربه ی کارهای تشکیلاتی سیاسی و اجرایی دارد. فوق لیسانس را در رشته ی علوم سیاسی به اتمام رسانده و مقطع دکتری را در زمینه ی روابط بین الملل ادامه داده است. این گفتگو را در ادامه می خوانید.به نظر شما نقطه ی افتراق نیازها و مطالبات یک زن آزربایجانی با زنان مرکزنشین به لحاظ تحربه ی زیسته، چه حوزه هایی را شامل می شود؟

در ابتدا لازم می دانم جهت مشخص شدن تعاریف برخی اصطلاحات که در طول مصاحبه ممکن است به آنها اشاره شود، مقدمه ای را عنوان کنم. در زمان رژیم پهلوی که اساس حکومت، مفهوم دولت- ملت بود و لزوم تعریف هویت ملی بیش از پیش احساس می شد، هویت قوم فارس، به عنوان هویت ملی بر تمام ملت ایران تحمیل شد. بعد از انقلاب اسلامی مفهوم کشور- دولت جایگزین دولت- ملت شد و دین اسلام به عنوان فصل مشترک تمام هویتهای قومی ایران مطرح گردید. هم زمان و بعد از انقلاب در منطقه و در سطح بین المللی نیز وقایعی رخ داد. از جمله اینکه تقسیم بندی دوقطبی در جهان از بین رفت و از طرف دیگر گسترش وسیع تکنولوژی ارتباطات سبب شد تا قومیتهای مختلف ساکن در ایران، علاوه بر هویت دینی به هویت قومی خود نیز بیندیشند. مردم آزربایجان نیز هویت قومی خود را پیگیری نموده و تلاش کردند، خویش را بر اساس این هویت تعریف کرده و بشناسانند. در واقع حرکت آزربایجان تلاشی در راستای تعریف این هویت است. در این جا به این دلیل، عبارت «حرکت ملی آزربایجان» را به کار نمی برم که استفاده از واژه ی «ملی» گستره ی حرکت را محدود می کند و معنای صرفاً سیاسی به آن می بخشد. در حالی که مفهوم حرکت آزربایجان، شامل گستره ی وسیعتری است. در درون حرکت آزربایجان چند گفتمان سیاسی اساسی وجود دارد. از جمله گفتمان فرهنگی، گفتمان دموکراسی متکثر و … که بحث در زمینه ی این گفتمانها مجال دیگری را می طلبد. در کنار این گفتمانها می توان به حرکتهای کارگری و زنان نیزاشاره کرد که این حرکت ها خود را بر اساس هویت آزربایجانی تعریف می کنند و حرکتهایی تحت عنوان «جنبش کارگری آزربایجان» و «جنبش زنان آزربایجان» را شکل داده اند.

با توجه به این مقدمه در پاسخ به سوال شما باید بگویم که یک زن آزربایجانی خود را بر اساس «هویت آزربایجانی» و زن مرکزنشین خود را براساس هویت ایرانی(فارس) تعریف می کند و این اولین نقطه ی افتراق آنان است. در واقع بر اساس گفتمان دموکراسی متکثر که بخشی از فعالین جنبش آزربایجان از آن دفاع می کنند برخورد آزربایجان با مسئله ی حقوق زنان از نقطه ی نظر هویتی است ولی برخورد و رویکرد مرکزنشینان به این مسئله غالبااز نقطه نظر ایدئولوژیک است. آزربایجانی به تبع برداشتش از دموکراسی لاجرم جنبش زنان را در چارچوب فرآیند دموکراسی سازی تعریف می کند و آن را مکمل و متمم جنبش ملی خود می داند ولی جنبش زنان مرکزنشین، مسیر حرکت یک جنبش ایدئولوژیک فمینیستی را پی می گیرد.

از طرف دیگر نیازها و مطالبات آنان نیز متفاوت است. به طور کلی می توان مسائل زنان را در سه سطح طبقه بندی نمود: «خانواده»، «جامعه ی هویتی (حوزه ی مدنی)» و «ساختار رسمی». که مشکلات هر یک از این سطوح بایستی در محدوده ی همان سطح، حل و فصل شود. به عنوان مثال مسائل مربوط به خانواده و جامعه ی هویتی را نمی توان در سطح ساختار رسمی حل کرد. در صورتی که به نظر می رسد حرکتهای مرکزی، مسایل تمام سطوح را در چارچوب ساختار رسمی قابل حل می دانند. تجربه نشان داده است که زنان با تشکیل گروههای خانوادگی و محلی و با اتخاذ راهکاری های عملی، بدون نیاز به تغییر در ساختار رسمی توانسته اند برخی از مسایل و مشکلات خود را در سطوح غیر رسمی حل کنند.

در سطح دوم نیز هر یک از زنان قومیتهای مختلف از جمله کرد، آزربایجان ، عرب، بلوچ، فارس و… ، جامعه ی هویتی خاص خود را دارند که با یکدیگر متفاوتند. هر یک از این جوامع، مشکلات خاص خود را دارند که باید در محدوده ی جامعه ی هویتی خودشان حل شوند. این مسئله در مورد کردها بیشتر قابل درک است. بنابراین خواسته های یک زن آزربایجانی با توجه به جامعه ی هویتی خویش (آزربایجان) تعریف می شود و بایستی در خود آزربایجان حل شود. تنها مسایل مربوط به ساختار رسمی را می توان بصورت عمومی و کلی حل کرد.

اگر بنا بود شما برای زنان، حرکتی مطالبه محور، مسالمت آمیز و همه گیر را پایه ریزی کنید، به لحاظ استراتژی، مطالبات و مسیر حرکت، چه چیزی را پیشنهاد می دادید؟

به نظر من، مهم ترین مسئله ی مطرح در حوزه ی زنان مسئله ی «نگرش» است و بدون توجه به این مفهوم نمی توان استراتژی مناسبی، تدوین نمود. نگرش به زن به عنوان «جنس دوم» نگرش نادرستی است. چرا که تمامی مسائل و مشکلات زنان را نمی توان در قالب مفهوم جنس دوم خلاصه کرد. این «هویت انسانی» است که باید مورد توجه قرار گیرد و از این نظر، تفاوتی میان زن و مرد وجود ندارد یعنی زن به عنوان یک انسان مطرح است نه جنس. از نظر من زنان برای حل مسائل خود، باید ابتدا «نگرش مردانه» را مورد حمله قرار دهند. وقتی از نگرش مردانه سخن می گوییم، منظور نگرشی است که شامل خصوصیاتی از جمله سلطه، اجبار، خشونت، استفاده ی ابزاری و … می باشد. این نگرش، تنها مختص مردان نیست و چه بسیار زنانی که نگرشی مردانه دارند. در تدوین استراتژی باید دقت نمود که صرف آموزش و آگاهی دادن نمی تواند باعث ایجاد تغییر شود. در کنار آن باید ظرفیتها، تعامل، جامعه پذیری و نهادینه شدن نیز مورد توجه قرار گیرد.به نظر من، مهم ترین عوامل در تدوین استراتژی، «واقع گرایی» و «عمل گرایی» است. همان طور که قبلا اشاره کردم مشکلات هر سطح باید در محدوده ی همان سطح حل شود. برای مثال علت اینکه طرح گفتگوی تمدنها چندان موثر واقع نشد این است که تا زمانی که نتوانیم در سطح خانواده گفتگویی سالم و موثر داشته باشیم قادر به انجام این کار در سطح بین المللی نخواهیم بود. همان طور که گفته اند سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است. بنابراین در سطح خانواده و جامعه در وهله ی اول باید مشکلات را شناخت و راهکارهایی عملی برای حل آنها ارائه کرد.

در سطح ساختار رسمی نیز زنان برای ایجاد تغییر، یا باید در ساختار اقتدار حضور داشته باشند و یا بر کسانی که در ساختار اقتدار حضور دارند از طریق اقداماتی چون رای دادن ، لابی گری و …. اعمال فشار کنند. موضوع دیگری که در تدوین استراتژی باید مدنظر قرار گیرد «مسئله محوری» است. یعنی تشخیص مسئله بر اساس واقعیت و ارائه ی راه حل عملی برای آن.

اگر با حرکت مطالبه محور موافق نیستید، برای کسانی که قصد دارند به شکل مشخص، فرودستی زنان را در جامعه به چالش بکشند چه پیشنهادی دارید؟

من حرکت مسئله محور را ترجیح می دهم. مطالبه محوری در حرکتهای مرکز گرایانه که از مرکز شروع شده و هدایت می شوند و مطالباتشان نیز از طرف مرکز عنوان می شود، می تواند پیامدهایی منفی داشته باشد. یکی از پیامدها این است که مطالبات از سطوح پایین و بر اساس واقعیات طرح نمی شوند یعنی ذهنیات افراد در تشخیص مطالبات تعیین کننده هست نه مسئله های واقعی موجود. در چنین وضعیتی طبیعی است که هر مشکلی در حوزه ی خویش حل نگردد. مشکلاتی که از سوی مرکز به عنوان مطالبات مشترک مطرح می شوند ممکن است مشکل اکثریت نباشد. پیامد دیگر این است که مطالبات در طول زمان، تبدیل به ایدئولوژی می شود و باید توجه کرد که این مطالبات کلیشه ای می تواند به راحتی ملعبه ی دست احزاب سیاسی گردد؛ بطوریکه مطالبات کلیشه ای زنان، تبدیل به شعارهای سیاسی احزاب می شود ولی اگر مسئله محورانه عمل کنیم و هر مسئله را در حوزه ی خود مطرح کنیم، کنشگران سیاسی نیز برای جلب حمایت حوزه های مختلف، الزاما باید برای حل مشکلات راه حل داده و در جهت حل آن تلاش کنند.

با توجه به اینکه ساختار رسمی در کل کشور مشترک است و این ساختار می تواند دو سطح دیگر را نیز تحت تاثیر قرار دهد، فکر نمی کنید که بالطبع زنان ایرانی مطالبات مشترکی خواهند داشت و کمپین حرکتی در جهت این مطالبات مشترک است؟

اگر هدف ما حل مسایل و مشکلات است باید به این فکر کنیم که چگونه می توانیم محدودیتهای موجود در ساختار رسمی را با روشهای قانونی و حقوقی بر طرف کنیم. در صورتی که اگر هدف ما فقط تغییر محدودیت های داخل ساختار رسمی باشد و همه ی زنانی که در ایران زندگی می کنند به این نتیجه برسند که مشکلات آنها ریشه در ساختار رسمی(قوانین) دارد، باید به دنبال قانون جایگزین از طریق مجاری قانونی باشند. این می تواند یکی از روندهای اصلاحی عملی باشد. ولی اینکه زنان مرکزنشین، مشکلات همه ی زنان (مرکز و پیرامون) را در قالب چند مطالبه تشخیص داده و جمع بندی کنند و برای حل آنها راهکار کلی ارائه دهند به نظر می رسد روش مناسبی نخواهد بود.

از نظر شما حداقلی بودن مطالبات کمپین یک میلیون امضا جزو نقاط قوت آن است یا ضعف؟

به نظر می رسد که حداقلی بودن مطالبات، برای جلب حمایت اکثریت است که به نظر من این، در حل مشکل اصلی تاثیر چندانی نخواهد داشت. در واقع حداقلی بودن مطالبات در حکم یک تاکتیک برای کمپین است و نه استراتژی. به نظر من تاکید بر روی مطالبات حداقلی از نوعی منطق کلیشه ای برخوردار است. به این دلیل که مطالبه اگر بر اساس واقعیات، یعنی مسایل و مشکلات باشد باید به تعداد مشکلات نیز خواسته داشته باشیم البته این خواسته ها را باید اولویت بندی کنیم. برای مثال مطالبات اقتصادی برای یک زن کارگر در اولویت اول قرار دارد در حالی که برای زنی از طبقه ی مرفه ممکن است اولویت چندم باشد. نمی توان مطالبات همه ی گروه ها را در یک چارچوب قرار داد. این اتفاق مثل این است که عده ای بخواهند یک حزب تشکیل داده و همه را فقط به آن حزب جذب کنند در حالی که ممکن است گاهی مطالبات، متضاد و حتی متناقض باشند. حال این که چگونه می توان این مطالبات را در یک چارچوب جمع بندی کرد جای سوال دارد!

فکر نمی کنید حداقلی بودن مطالبات کمپین به علت واقع گرایانه بودن این حرکت است و کمپین به عنوان بخشی از جنبش زنان ایران، مطالباتی را برگزیده که خواسته ی مشترک همه ی زنان ایران بوده و دست یابی به آنها در شرایط فعلی ایران امکان پذیر باشد و زیاد دور از دسترس ننماید؟

من با نظر شما مخالفم. چون به نظر من پوزیسیون یا اپوزیسیون بودن ربطی به حداقل یا حداکثر بودن مطالبات ندارد. ما می توانیم با مطالبات حداکثر هم پوزیسیون به حساب آییم. خانم سلیمانی در جایی گفته اند: «بحران زنان، بحران مضاعف هویت است». اگر منظور، بحرانی است که بر هویت قوم فارس عارض شده است، این بحران را چگونه می توان بر زنان اقوام ترک، کرد، عرب، بلوچ و… و زنان مذاهب دیگر تعمیم داد.

به نظر می رسد منظور از بحران مضاعف هویت، بحران هویت مشترک همه ی زنان یعنی هویت جنسیتی باشد، که می تواند در میان زنان جهان هم مشترک باشد.

به نظر من بحران هویت جنسیتی، ناشی از نگرش مردانه است و تلاشهای ما در وهله ی اول باید در راستای تغییر این نگرش باشد، چگونه می توان مشکلات موجود در خانواده را در سطح جهانی حل کرد؟

به نظر شما وجه اشتراک حرکتهای آزربایجان با حرکتی نظیر کمپین یک میلیون امضا چیست؟ (به نظر شما این حرکتها تعارضی هم با هم دارند؟)

همان طور که در مقدمه توضیح داده شد، حرکتهای اجتماعی موجود در آزربایجان بر اساس هویت آزربایجانی خود از سایر حرکتها متمایز می شوند. حرکت آزربایجان دارای خصوصیات گروههای اپوزیسیون نبوده و در مجموع دارای موقعیت پوزیسیونی است و این موقعیت را نیز به عنوان استراتژی برای خویش انتخاب کرده است. گرچه حرکتهای اپوزیسیون تلاش می کنند به این حرکت راه یافته و آن را تبدیل به حرکتی اپوزیسیونی کنند. یکی از خیزشهای موجود در حرکت آزربایجان، جنبش زنان آزربایجان است که به صورت فعالی به پیش می رود و به نظر من واقع بین تر و پراتیک تر است گرچه این حرکت ضعف هایی هم دارد از جمله اینکه نتوانسته است عمل گرایی خود را در قالبی تئوریک جمع بندی کند. فعالیت زنان در هر حوزه و سطحی می تواند کمکی برای ایجاد تحول در کل جامعه باشد. اگر تمامی حرکات در مرکز شکل گرفته و افراد پیرامون، منفعل باشند حرکات به نتیجه ای نخواهند رسید و به اهداف خود دست نخواهند یافت. من کمپین و جنبش زنان آزربایجان را حرکتهایی موازی هم می بینم حتی اگر در دیدگاه ها و عملکردهای خود متفاوت باشند.

فکر می کنید اصلی ترین مانع همکاری موثر میان فعالان حرکت ملی و کمپین یک میلیون امضا در چیست؟

هم جنبش ملی آزربایجان و هم جنبش زنان اگر در چارچوب گفتمان دموکراسی باشند می توانند با هم همکاری کنند و اصولاً دارای اهداف یکسانی بشوند ولی زمانی که هر کدام از این دو جنبش برخورد ایدئولوژیک داشته باشند به صورت دو جنبش رقیب وارد صحنه خواهند شد. حرکت آزربایجان، حرکتی پویاست. شاید برخی گروه های سیاسی موجود در حرکت، مانع همکاری شوند ولی کل حرکت آزربایجان، پویا بوده و در درون خویش، جنبش زنان آزربایجان را همراهی می کند. البته عکس العملهایی که بعضی گروه ها در برابر کمپین نشان می دهند ناشی از ماهیت سانترالیستی کمپین، تبدیل شدن آن به ایدئولوژی و استفاده ی ابزاری حرکتهای مرکز گرا از کمپین است. این عوامل باعث می شود که برخی گروه های سیاسی فعال در حرکت آزربایجان در برابر کمپین عکس العمل منفی نشان دهند. ولی به نظر می رسد کمپین هیچ تناقضی با جنبش زنان آزربایجان نداشته باشد.

شما چه پیشنهادی برای خارج شدن کمپین از موقعیت سانترالیستی خود دارید؟(یا یک حرکت باید واجد چه خصوصیاتی باشد تا از نظر شما مرکز گرایانه نباشد؟)

در چارچوب آنچه که پیش از این گفتیم تبدیل گفتمان دفاع از حقوق زنان از ایدئولوژی فیمینیستی به بخشی از گفتمان دموکراسی متکثر می تواند عاملی برای ادغام و انتگراسیون این دو جنبش گردد. این از نقطه نظر گفتمانی است. ولی در بعد سازمانی یکی از مهمترین عواملی که باعث مرکزگرایانه شدن احزاب و گروههای مختلف می شود این است که تصمیم گیری و مدیریت این گروهها از مرکز اعمال می شود و گروه های پیرامون نقشی فعال در تصمیمات اتخاذ شده در مرکز ندارند. این حرکات در مرکز ایجاد شده و از مرکز نیز گسترش می یابند. وقتی حرکتی، کمپین زنان ایران نامیده می شود باید در بخش مدیریتی آن افرادی از گروههای مختلف قومی از جمله آزربایجانی، کرد، عرب و گروههای دیگر چون کارگر، سرمایه دار، مذهبی، لیبرال و … حضور داشته باشند. بنابراین اگر تمامی این گروهها در کمپین مشارکت نداشته باشند این حرکت کمپین تهرانی خواهد بود نه ایرانی.

البته کمپین ساختار رسمی و سازمانی ندارد و از این رو دارای بخش مدیریتی نیز نیست. در زمان آغاز به کار کمپین و در میان گروه اولیه، نماینده ای از زنان آزربایجان نیز در میان تصمیم گیرندگان حضور داشته و در حال حاضر نیز تمامی تصمیمات با همکاری همه ی فعالین کمپین در شهرهای مختلف، گرفته می شود. با توجه به این توضیحات آیا هنوز هم معتقد هستید که کمپین حرکتی مرکز گراست؟

اگر تمام جامعه های هویتی که نام بردم و طبقات مختلف در روند تصمیم گیری کمپین نقش داشته باشند و مطالبات خود را از زبان کمپین بشنوند طبیعی است که همه از چنین حرکتی حمایت خواهند کرد. همانطور که اگر گروههای سیاسی موجود در حرکت آزربایجان ببینند که کمپین، بیان کننده ی مطالبات زنان آزربایجان نیز هست هیچ تناقضی میان آنها نمی تواند وجود داشته باشد.

آیا شما به عنوان یک تحلیل گر قائل به اولویت بندی حل مسائل اجتماعی هستید؟ ( مثلا حل مسائله ی ملی قبل از مسئله ی زنان)

به نظر من هیچ گروهی نمی تواند دستیابی به خواسته های خود را در اولویت قرار داده و خواسته های گروههای دیگر را منوط به تحقق خواسته های خویش بداند. این دیدگاه، دیدگاهی کاملا نابجاست. دموکراسی از وضعیتی متکثر به وجود می آید یعنی اگر تمامی لایه های اجتماعی بتوانند در لایه های اقتدار سهم داشته باشند دموکراسی به وجود می آید. احزاب و گروههایی که در مرکز هستند و معتقدند مشارکت مردم پس از استقرار دموکراسی تحقق می یابد، تصوری ایدئولوژیک از دموکراسی داشته و از آن استفاده ی ابزاری می کنند. و همچنین بعضی گروههای سیاسی ای که در درون حرکت آزربایجان وجود دارند و معتقد به، در اولویت بودن حل مسئله ی ملی، از نقطه نظر خود هستند، برداشت اتوپیایی از مسئله ی ملی دارند که من فعلا وارد جزئیات این بحث نمی شوم. به غیر از این گروه، سایر گروههای حرکت که معتقد به دموکراسی متکثر، حق تعیین سرنوشت و حتی فدرالیسم هستند بر این باورند که تمامی جنبش ها باید به موازات یکدیگر در سطح جامعه فعالیت نمایند و حضور مشترک اینها از مجاری حقوقی و قانونی در عرصه های اقتدار و روابط قدرت اجتماعی، همان موقعیت دموکراتیک می باشد. به نظر من، زنان نیز در کنار سایر گروه ها باید برای رسیدن به خواسته های خود همزمان فعالیت کنند.

بزرگترین انتقادی که به کمپین یک میلیون امضا وارد می دانید چیست؟ (از منظر حرکت ملی آزربایجان)

انتقاد من، یک انتقاد کلی نسبت به همه ی حرکتهای مرکزگراست و آن این است که تصور می کنند چون در مرکز زندگی می کنند و روابط پیچیده تری دارند و تکنولوژی در اختیار آنهاست می توانند مسائل و مشکلات دیگران را نیز به خوبی تشخیص دهند؛ در صورتی که به نظر من، هرکس بهتر از آنها می تواند مشکلات خود را بشناسد و اگر قرار است نهادهایی در راستای حل مسائل و مشکلات در چارچوب ایران شکل گیرد، این نهاد ها باید نماینده ی تمامی اقشار جامعه باشد و همه در آن مشارکت داشته باشند. ما باید از تجربیات سایر کشورها هم استفاده کنیم. کشورهایی مثل هندوستان و ترکیه که نمونه های موفقی در این زمینه هستند متاسفانه ما از این تجربیات استفاده نمی کنیم.

به نظر شما ترم «حمایت جنبشهای اجتماعی از یکدیگر» چه طور و با توجه به چه فاکتورهایی عملی می شود؟

جنبشهایی که مخالف حرکت دوشادوش همه ی جنبشها در کنار یکدیگر هستند و می خواهند تمام قدرت را به تنهایی در دست گیرند، راه به جایی نخواهند برد. چه جریانهای داخل حرکت آزربایجان و چه حرکتهای مرکز. تک تک فعالین جنبش ها ضروری است که در راستای پیشرفت حرکت زنان بکوشند در غیر این صورت شاهد پیامدهای منفی عملکرد خویش خواهند بود.

منظور از این سئوال حمایت جنبشهایی که در مقابل هم قرار دارند از یکدیگر نیست، بلکه منظور جنبشهایی مثل جنبش زنان و حرکت آزربایجان است که هر کدام مسیر خویش را با اهداف خویش دنبال می کنند. آیا این جنبشها می توانند از یکدیگر حمایت نموده و در راستای تحقق اهدافشان گامهای مشترکی بردارند؟

بله، چرا که نه؟ اگر به لحاظ استراتژی هر دو موقعیت پوزیسیون داشته باشند و اگر جنبش زنان ، جنبش زنان ایران باشد نه تهران، این دو حرکت حتما باید از یکدیگر حمایت کنند. در غیر این صورت دارای نقص بزرگی خواهند بود.

به نظر شما و با توجه به شرایط فعلی جامعه ی ایران، قدرتمندتر شدن حرکتهایی نظیر کمپین یک میلیون امضا و یا حرکتهای مدنی دیگر در گرو چه فاکتورهایی است؟

همان طور که گفتم اگر استراتژی هر حرکت بر محور رئالیسم و پراگماتیک باشد در هر زمان و شرایطی خواهد توانست مسائل خود را مطرح کرده و برای یافتن راهکار، بکوشد. هیچ کس قادر به متوقف کردن حیات بشری نیست، اگر مبنای حرکت بر اساس ذات و الزامات حیات بشری باشد هیچ کس نمی تواند چنین حرکتی را متوقف کند. به بن بست رسیدن، پدیده ای ذهنی است. کسانی که فکر می کنند به بن بست رسیده اند در واقع ذهنشان به بن بست رسیده است. زندگی از هر راهی که شده به حرکت خود ادامه خواهد داد. از این رو به نظر من تمامی حرکتهایی که به شکل پوزیسیون و واقع بینانه پیش روند خواهند توانست راه کارهایی عملی مفیدی بیابند.

به نظر شما با توجه به اینکه گفتمان حاکم بر فضای سیاسی آزربایجان، «حرکت آزربایجان» است، حرکتهای دیگر چون کمپین چگونه می توانند گفتمان خود را در آزربایجان بسط دهند؟

گفتمان دفاع از حقوق زنان اگر در چارچوب گفتمان دموکراسی متکثر خود را تعریف کند نه تنها تعارضی با جنبش ملی آزربایجان ندارد بلکه می تواند مکمل و متمم آن باشد. مهم این است که این دو جنبش خود را در چارچوب دموکراسی متکثر تعریف کنند. مشکلی که امروزه در اکثر جنبشها و احزابی که خود را مدافع دموکراسی قلمداد می کنند وجود دارد،این است که دموکراسی را صرفاً در مفهوم حداقلی آن (سیاسی) در نظر می گیرند. صرف اعاده ی حقوق زنان نمی تواند دموکراسی را بیشتر از این به ایران بیاورد. دموکراسی زمانی می تواند بطور کامل تحقق یابد که بسترهای هویتی آن مهیا گردد. در این راستا هویت شهروندی اجباری(تعریف شهروند براساس تبار و نژاد) جای خود را به هویتهای شهروندی داوطلبانه(تعریف شهروند براساس اقامت و تابعیت) می دهد. جنبش زنان اگرچه در راستای جنبش خود هویت دولتی جنسی را انکار می کند و خواهان تجدید نظر در آن است ولی در مورد هویتهای طبقاتی، قومی و مذهبی این مطالبه را به صراحت بیان نکرده است. نگرانی مدافعین دموکراسی متکثر در آزربایجان این است که جنبش دفاع از حقوق زنان تبدیل به یک جنبش ایدئولوژیک زنان گردد. در چنین وضعیتی جنبش زنان تنها شکافهای موجود در میان جامعه را تعمیق خواهد داد و فرآیند قرارداد اجتماعی در مورد حقوق را تحقق نخواهد داد. حرکت آزربایجان تنها زمانی از جنبش زنان دفاع خواهد کرد که این جنبش خود را در چارچوب دموکراسی متکثر تعریف کند. تنها در این صورت جنبش زنان مکمل و متمم جنبش آزربایجان خواهد بود.

و حرف آخر:

امیدوارم حرکت زنان آزربایجان تا اندازه ای قدرتمند شود که بتواند برای خود نهادهایی رسمی از کوچکترین واحد اجتماعی گرفته تا سطح جامعه ایجاد کرده و در راستای حل مسائل خویش بکوشد و البته قدم در مسیری ایدئولوژیک نگذارد و علیه تبعیضات حرکات سانترالیستی مبارزه کند و بتواند مسائل زنان آزربایجان را به شکل واقعی مطرح کند.

منبع: آزربایجاندا قادین سسی

http://www.qadinsesi2.blogfa.com/

8 سپتامبر 2010 Posted by | فارسی, مصاحبه - دانیشیق, باخیش - دیدگاه, حقوق زنان, حرکت ملی | , , | بیان دیدگاه

پيرامون مصاحبه آقای عليرضا صرافی به مناسبت 65-مين سالگرد بيانيه 12 شهريور

آزدمو : در راستای ایجاد فرصت برای طرح نظرات مختلف و تعاطی افکار و آگاهی خوانندگان نقد آقای کنعانی به مصاحبه اخیر آزدمو با آقای صرافی تقدیم حضور می گردد.

چندی پيش دوست گرامی آقای عليرضا صرافی در رابطه با 65- مين سالگرد انتشار بيانيه دوازده شهريور، يعنی اعلام تشکيل فرقه دمکرات آزربايجان مصاحبه­ای با کانون دمکراسی آزربايجان انجام داده بود، که شايان دقت است.

ايشان در اين مصاحبه به نکات خيلی مهمی، از جمله نوشتن بيانيه توسط 10 نفر اشاره کرده است. در مورد منبع استناد ايشان لازم به یادآوری است که خاطرات دائی محترمشان شاد روان رضا رسولی می باشد. همچنين ايشان در اين مصاحبه نقطه نظراتی را مطرح کرده­اند که خواندن آن برای نسل جوان اهميت بسزائی دارد. از اين جهت نظرات آقای صرافی قابل تقدير است.

اما مسئله­ قابل توجه و دقت در مصاحبه ايشان کاربرد کلماتی در مورد مبارزين راه آزادی و برابری می باشد که از یک بی دقتی کامل به معانی و مفهوم آنها ناشی می شود. برای نمونه، استناد به ادعاهای مرحوم ملازاده که هيچگونه اهمیت کارشناسانه و علمی ندارد، یکی از مصادیق همین مدعاست. عين نوشته ملازاده را بقرار زير می باشد.

«شنيديم وقتي روسها ادغام حزب توده و فرقه دموكرات آزربايجان را پيشنهاد نمودند سيد جعفر پيشه وري با آن مخالفت كرد او مدعي بود كه حزب توده ايران تشكيلات بدنامي است و نيز پس از به وجود آمدن فرقه دموكرات بود كه عوامل نفوذي شورويها به آن راه يافتند و متقابلا شخصيت هاي نامدار از فرقه بيرون رفتند.

با توجه به فشاری که از سوی شورویها به پیشه وری وارد میشد. عملا در اواخر شهریورماه کمیته ایالتی حزب توده در آزربایجان خود را منحل نمود و این شاخه بزرگ حزبی با کلیه اعضای خویش که بالغ بر 65000 عضو میشد، در فرقه دموکرات ادغام شد.

اکثریت مهاجرین نیز که تا آن وقت در صف حزب توده قرار داشتند وارد صفوف فرقه دموکرات شدند.  در میان این گروه افرادی یافت می‌شدند که به نوعی سرسپرده روسیه بودند که غلام‌یحیی دانشیان از آن جمله بود».

استناد آقای صرافی به این نوشته بی پایه و اساس و خصمانه آقای ملازاده حیرت انگیز است.

دوست عزيز صرافی خوب میداند که غلام يحيی و امثالهم انسانهای کار و زحمت بودند، يعنی آنها متعلق به خانواده دهقانانی بودند که از طرف خانهای آزربايجان در فشار بوده و برای گذران زندگی به شوروی، يا بهتر بگويم به آزربايجان و قفقاز رفته و در آنجا به کارهای سخت مشغول بوده­اند. نسل غلام يحيی در باکو و ساير شهرهای قفقاز کم-کم با محيط انقلابی قفقاز آشنا شده و حذب فعاليت انقلابی شده و برای رهائی خلق خود در اردوی فرقه عدالت آموزش ديده بودند. و سيد جعفر پيشه­وری هم جزو رهبری اين فرقه بود.

دوست عزيز! ما بهتر میدانيم که آن زمان در روسيه شرايط انقلابی حاکم بوده و جريان سوسيال دمکراسی انقلابی سراسر روسيه را فرا گرفته بود. طبيعی بود که افرادی مثل پيشه­وری، غلام يحيی و ديگران از اين محيط انقلابی توشه­ای بايد بر میداشتند چرا که آنها انسانهای کار و زحمت بودند و با همان توشه نیز به کشور و وطن خويش باز گشتند و برای رهائی خلق خود مبارزه کردند.

دوست عزيز! غلام يحيی و امثالهم سرسپرده نبودند، بلکه از نظر ايدئولوژيکی با سوسيال دمکراتهای آن سوی ارس همبستگی داشتند، يعنی در مبارزه نیروی کار برعلیه اردوی سرمایه، با شوروی سوسيالستی همبسته بودند. اين موضوع در مرام سوسيال دموکراسی شرط اساسی بود. آنها هر کجای دنيا بر عليه ظلم و بیعدالتی مبارزه­ای جریان داشت شرکت کردن در آن پيکار را بدون اینکه «سرسپرده» باشند، وظيفه مقدس خود میدانستند. چنانکه پيشه وری در جنبش جنگل، در مقام وزیر خارجه جمهوری گیلان، با ميرزا کوچک خان در يک سنگر با استبداد تهران مبارزه می کرد و يا از نسل بعدی افرادی مثل صفائی فرهانی در اردوگاه جرج حبش برای آزادی خلق فلسطين مبارزه کرد.

متأسفاده در اين برهه از تاريخ بشری هر کسی مثل ملازاده به خود حق می دهد که مبارزين راه آزادی و کسانی که تا گلو در خاکش کردند، توهين کند. آيا اين رسم تاريخ نگاری است. چگونه می توان با استناد به: «من شنيده­ام…» جناب ملازاده، دهان باز کرد، قلم بدست گرفت و تاريخ پر افتخار مبارزه راه آزادی و مبارزین را لجن مال کرد!

دوست عزيز! می خواهم در رابطه با غلام يحيی چند کلامی را جهت آگاهی شما و علاقمندان دیگر بعرض برسانم. غلام يحيی مرد دلاوری بود که در راه آزادی زحمتکشان، بخصوص دهقانان سخت کوش مبارزه می کرد و به همین سبب هم، خوانین آزربايجان وی را تا گلو در خاک کرده اند. ايشان که مورد اعتماد پيشه­وری بود، در رهبری فدائی قرار گرفت. غلام يحيی آخرين شخص از رهبری فدائيان حکومت ملی آزربایجان بود که از جبهه دفاع مقدس عقب نشينی کرده­است.  غلام يحيی جزو سه نفری بود که بنا به خواست حکومت تهران بايستی آزربايجان را ترک ميکرد( بنا به نوشته جاوید سلام­الله – حکومت تهران می خواست پيشه­وری، بادگان و غلام يحيی از آزربايجان خارج بشوند.)

غلام يحيی در مهاجرت نیز تا آخر عمر از مرام فرقه دمکرات آزربایجان دفاع نموده و تشکيلات آنرا حفظ و حراست کرد.

خورشچف بعد از روی کار آمدن، از حکومت تهران بخاطر کمک به فرقه دمکرات آزربایجان عذر خواهی کرد. پيامد اين سياست حذف فرقه بود که بقول شما اين مسئله از طرف کمونيستهای مرکزگرای حزب توده شروع شد. البته، قبل از اين جريانهای ديگری در داخل فرقه شکل گرفته بودند که موضوع بحث ما نيست (اميد است که روزی رهبری فرقه دمکرات آزربايجان با تشکيل گروه علمی، تاريخ فرقه را که يکی از نواقصات رهبری می باشد، بنويسد تا برای نسل امروز تاريخ فرقه روشن گردد.) در دهه شصت ميلادی گروه کار برای وحدت فرقه و حزب توده تشکيل شد، اعضائ اين گروه شش نفر، سه نفر از حزب توده ایران و سه نفر از فرقه بودند. از حزب رادمنش، طبری و اسکندری از فرقه نیز غلام يحيی دانشيان، عبدالحسن رحمانی و بالاش آذراوغلو در اين گروه شرکت داشتند. بعد از يک ماه بحث، اعضای رهبری فرقه بزور توانستند در پروتوکول وحدت،نام و کميته مرکزی فرقه را حفظ کنند و در نهايت در کنفراس وحدت در اساسنامه حزب شعبه ايالتی آزربايجان با اسم فرقه با داشتن کميته مرکزی تصويب و نوشته شد. آری به جرئت می توان گفت که اين خواست اکثراعضائ فرقه، بخصوص غلام يحيی بود که توانستند فرقه را در آن شرايط سياسی شوروی نگه دارند.

دوست عزيز 27 سال است که من در مهاجرت زندگی می کنم و برايتان روشن است که از نزديک با تمام سندهای فرقه آشنا هستم و حتی با تمام اعضائ قديمی فرقه نيز بحث و گفتگو داشته­ام. ايرادهائی که در مورد غلام يحيی وجود دارد اکثرا ايرادهای بنی اسرائیلی است. افرادی که در مهاجرت به غلام يحيی ايراد می گيرند اکثرا ايرادهای معيشتی است. برای مثال به من خانه سه اتاقه نداد دواتاقه داد و يا فرزند مرا به رشته پزشکی نفرستاد و امثالهم…حتی يک نمونه ايراد سياسی نمیتوانی ببينی. تا کنون کسی پيدا نشده که به من بگويد ما می خواستيم برگرديم مبارزه کنيم غلام يحيی نگذاشت. اين است ايرادها. التبه خودتان می دانيد که انسان بدون اشتباه نيست در کار، بخصوص در کار سياسی رهبری فرقه اشتباه وجود داشته و امروز هم هست و اين بمعنی به اصطلاح سرسپردگی نيست. من در ميان رهبری فرقه در مهاجرت شخصی با شهامت تر از غلام يحيی نديده و نشنيده­ام. ايشان هر کاری کرده از کسی دستور و يا امری نگرفته، بلکه خودش به آن ايمان داشته است. آدم نترس و محکمی بوده است.

در هر صورت، دوست عزيز هم مأمورين رژيم شاه و هم رژيم جمهوری اسلامی در مورد  به اصطلاح سرسپردگی رهبری فرقه، بخصوص غلام يحيی تن ها کاغذ سياه کرده اند و امروز هم اين کار را ادامه می دهند. می دانيد چرا؟ چون همه اين رادمردان تمام زندگی خود را در راه آزادی خلق از جور و ستم فدا کرده اند. آنها با توهين و افترا می خواهند رهبری فرقه را بی ريشه و وابسته نشان دهند تا نسل امروز را منحرف سازند. متأسفانه محققين فرقه اين خط ظريف حاکميت تهران را نمی توانند تشخيص دهند. بهر حال در اين مورد صفحات زيادی می شود پر کرد.

دوست عزيز می دانم که از من نخواهي رنجيد، چونکه بقول معروف دوست آيينه دوست است. اين بی دقتی از انسان مجربی مثل شما پذیرفته نیست و جای انتقاد دارد.

يدالله کنعانی(نمينلی)

8 سپتامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, آذربایجان, آزربایجان, بیانیه - آچیقلاما, حرکت ملی | , , , , , , , , | بیان دیدگاه

تراژدی آزربایجان؛ ارعاب حاکمان، بی‌اعتنایی روشنفکران، سکوت سبزها و بایکوت رسانه‌ای

مگر  اینان خدای ناکرده تنها، فیلسوف نژاد خویشند

و تنها و تنها رنج‌ انسان‌های پایتخت‌نشین را می‌بینند؟

ابوذر آذران

حتی دستگیری‌های گسترده پایتخت‌نشینان در جریان انتخابات سال گذشته، قابل‌قیاس با آمار بازداشتی‌ها در آزربایجان، نیست. اگر چه از آنچه پشت میله‌های هیچستان بر آزربایجانی‌ها می‌رود، گزارش شفافی وجود ندارد، اما دستگیری‌های گسترده اخیر از فاجعه بزرگی حکایت می‌کند. نوشتار حاضر در مقام تحلیل چرایی و چگونگی این بازداشت‌ها نیست. از دیدگاه نویسنده، مهمِ نخست، سکوت آزاردهنده و بسیار مبهمِ سیاست‌مداران آزادیخواه، روشنفکران و روحانیان مرکز و  بایکوت همه‌جانبه آزربایجان در رسانه‌های فارسی‌زبان است که جای تامل فراوان دارد.

بازداشت و ارعاب، پروژه‌ای بی‌سرانجام

بعد از طوفان جنگ تحمیلی، همگام با جنبش جدید دموکراسی‌خواهی در کشور، جنبش نوین ترک‌های ایران نیز از 19 اردیبهشت 74 با بیداری دانشجویان آزربایجانی احیا شد، تاکنون، فعالان مدنی آزربایجان به بهانه ها و مناسبت‌های مختلف، بازداشت و بازجویی و محاکمه شده‌اند. این بازداشت‌ها اگرچه غیراخلاقی و برای تضییع حقوق مدنی آزربایجانی‌ها بوده، اما در کشوری چون ایران همچون سایر مصائب، عادی و قابل تحمل بوده است. اما افزایش آمار دستگیری‌ها  و طولانی‌شدن مدت‌زمان بازجویی‌ها در سالهای اخیر، بویژه از اوایل سال 89 تاکنون، بسیار غیرعادی است.

به‌نظر می‌رسد پروژه ارعابِ آزربایجان کلید خورده‌است و عزمی جدی برای تضعیف جنبش مدنی آزربایجان جزم‌شده‌اشت. البته، این عزم هراندازه هم جدی باشد، راه صوابی در پیش ندارد. چه، حرکت مدنی آزربایجان اگرچه با دستگیری و محاکمه فرزندان فعال خود، دچار مصیبت می‌شود اما هرگز سقوط نخواهد‌ کرد. این مصائب نه عامل ایستایی که سبب پایایی و زایایی خواهد شد. آنان از رویش‌های انبوه در آزربایجان بی‌خبرند. به‌یقین، پروژه ارعاب نتیجه عکس خواهد‌داد.

معلوم نیست اجرای این پروژه در اختیار کدامین نهاد امنیتی و فرهنگی است هرکه هست، باید مشفقانه گفت؛ اینچنین بی‌حرمتی بر فرزندانِ باسواد آزربایجان روا نیست. اینان از طاقچه‌های تر و تمیز مذهبی و از سردابه‌های خنک بورژوازی بالا نیامده‌اند که اینک با بی مهری تمام روانه بازداشتگاه‌ها شوند. اینان از کف جامعه آمده‌اند، از شهرهای کوچک و از دهات آزربایجان! اینان نه با تکیه بر منال پدر که با اتکا بر پشتکار والا و استعداد خدادای خود، بیش از آنچه آموختنی بود، آموخته‌‌اند و بیش از آنچه در توان داشته اند، تلاش کرده‌اند.

تهمت ارتباط با قدرت خارجی از کشور به اینان، دل آدمی را می‌آزارد. روشنفکران آزربایجان شاید معدود فعالان ایرانی هستند که دستشان پاک است. آنان نه با تکیه بر اسلحه و نه با اتکا به قدرت داخلی و نه با حمایت قدرت‌های خارجی، که تنها با اتکا بر نبوغ و توانایی خود، به فعالیتها و مبارزات خود ادامه می‌دهند. نه دلارهای آمریکایی شمع افروز بزم اینان است و نه لوله های نفت بر خانه‌های ایشان راه دارد. آنان نه بر دوش خود اسلحه نهاده‌اند و نه ردای شعبان بی‌مخ‌ها را پوشیده‌اند. اینان نخبه‌اند کار می‌کنند و با دسترنج خود شمعی را روشن نگه می‌دارند که چپ و راست، خارج و داخل، غرب و شرق بر خاموشی آن وفاق دارند. اینان همارۀتاریخ، چراغ افروخته‌اند. اگر چه  همواره خوفناک‌ترین زندانها، شکننده‌ترین تبعیدها، دردناک‌ترین حکم‌ها و نارواترین تهمت‌ها را تحمل کرده اند و این قصه مدام تکرار می‌شود.

بازداشت آزربایجانی‌ها، آزمونی برای سبزها

بازداشت گسترده آزربایجانی‌ها در شرایط فعلی که تهران در تلاش بی‌مانندی برای آزادیخواهی است، آزمون بزرگی برای آزادیخواهان پایتخت و اصحاب سبز است. درحالی‌که آقایان کروبی و موسوی، با انتشار بیانیه‌های تندوتیز به احکام همۀ زندانیان سیاسی ازجمله شهروندان بهایی اعتراض می‌کنند، بازداشت و بازجویی‌های طولانی مدت آزربایجانی‌ها، با سکوتی کرکننده از سوی همین رهبران آزادیخواه مواجه‌ شده‌ است.

سکوت میرحسین موسوی در این بین بسیار دل‌آزار است. او که خود را فرزند آزربایجان می‌داند، چگونه است که همه دستگیری‌ها و احکام قضایی سیاستمداران را (از حبس شهروندان بهایی تا اعدام فعالان کرد) محکوم می‌کند، اما از کنار بازداشت گروهی فرزندان آزربایجان با بی‌توجهی تمام می‌گذرد؟! آیا باید منتظر بمانیم تا احکام سنگینی برای اینان صادر شود تا شاید سخن اعتراضی از حنجره زیبای این هنرمند باهوش درآید؟

این سکوتِ پر رمز و راز زمانی مبهم‌تر می‌شود که به مقایسه‌ای کوتاه بین هویت، فعالیت‌ها و مطالبات آزربایجانی‌ها با دیگر گروه‌های گرفتار، اشاره شود. فرزندان آزربایجان نه چون اعضای پژاک، اسلحه بر دست گرفته و برای استقلال می‌جنگند و نه همچون شهروندان بهایی، پایبند دین دیگری هستند که به عقیده جمهوری اسلامی ساختگی و دروغین است و از هرگونه فعالیت و حضور، ممنوع است. فعالان آزربایجانی نه چون دیگر فعالان مرزنشین،  تجزیه‌طلبند و نه مانند بازداشتی‌های تابستان سال گذشتۀ پایتخت، در جستجوی قدرت سیاسی. آنان تنها و تنها فعالیت مدنی دارند و در جستجوی حقوق نخست انسانی خویش‌اند که آموزش به زبان مادری، نخستین خواسته‌است.

تنها، رهبران جنبش سبز سکوت نکرده‌اند. سبزهایی که خود را آزادیخواه می‌نامند، تمام‌قد در برابر تضییع حقوق بشر در آزربایجان از جمله بازداشتی‌های اخیر سکوت کرده‌اند. این سکوت نمی‌تواند پاسخ به سکوت آزربایجان در تابستان گذشته باشد چه، این جنبش سبز تهران است که باید برادر قهر کرده خویش را بر سر سفره بنشاند و به دفاع صادقانه از آزربایجان در این برهه از زمان بپردازد. این سکوت اگر به فریاد تبدیل شود، شاید بتواند یخ‌ها را بشکند.

جنبش سیز، اگر مدعی است که جنبشی برای آبادی همه ایران است، نمی‌تواند نسبت به آزربایجان بی‌توجه باشد. شهروند ایرانی آزادیخواهی که شعار «هر شهروند، یک رسانه» می‌دهد و برای مسائل ریز و درشت، اینهمه انرژی می‌گذارد و هزاران عنوان خبر و عکس و یادداشت و مقاله و … تولید می‌کند و روزانه صدها صفحه جدید در بلاگفا و وردپرس و فیس بوک و توییتر و بالاترین و دنباله و … خلق می‌کند، باید بداند آزربایجان جزئی از ایران است و دریاچه ارومیه همین قدر مهم است که خلیج همیشه فارس. و زندانیان آزربایجان همین قدر عزیزند که زندانیان پایتخت.

جوانانِ دربند آزربایجان همچون 15 سال گذشته، بلاخره آزاد می‌شوند و به آغوش خانواده بازمی‌گردند. آن‌ها روزی می‌نشینند پشت رایانه و صفحات اینترنت را بالاوپایین می‌کنند تا ببینند چه کسانی برای آزادی آنان تلاش کرده‌اند. آنان تک تک امضاهای بیانیۀ هشتصد نفری را خواهند دید و در لابلای آنها به جستجوی اصحاب سبز هم خواهند پرداخت. آنها به جستجوی یادداشت‌های آزادایخواهان نیز می‌پردازند تا ببینند آزادی آنان برای مدعیان آزادی، چه‌مقدار اهمیت داشته است.

این یک آزمون است آزمونی برای سبزها، برای کسانی که به قدرت آزربایجان واقفند و در جریان مبارزات 14 ماه گذشته، هزاران علامت سوال و تعجب در برابر سکوت آزربایجان گذاشتند. اینان می‌دانند بدون حضور آزربایجان، جنبش سبز، عنوان ملی و سراسری نخواهد یافت. اگر میرحسین موسوی ادعا می‌کند جنبش سبز زمینه آشتی ملی را فراهم کرده است، باید بتواند تحلیل دقیقی درباره جدایی آزربایجان از جنبش رو به افولِ پایتخت ارائه کند.

بایکوت رسانه‌ای،  کشت تخم کین

سکوت رسانه‌های فارسی‌زبان در داخل و خارج اهمیتی کمتر از سرکوب ندارد. سیاستگذاران این رسانه‌ها از مجاهدین خلق، فدائیان اکثریت و اقلیت گرفته تا بی‌بی‌‌سی فارسی و  صدای آمریکا و از جرس و روزآنلاین تا کلمه و سحام‌نیوز و از ایسنا و ایلنا تا نوروز و پارلمان‌نیوز و… همه یکصدا در برابر آزربایجان سکوت کرده‌اند. این رسانه‌ها اگر چه در موارد مختلفی، اختلاف‌نظرهای بسیار عمیقی با هم دارند، اما در یک مساله، متحد، مشترک و هم‌فکرند و آن بایکوت آزربایجان است.

بایکوت آزربایجان در رسانه های فارسی‌زبان انگار از جایگاهی ایده‌ئولوژیک برخوردار است. هیچ خبرنگار و رسانه‌ای سخنی از  «تاتار» نمی‌گوید، «تاتار» نام بزرگ فرزند کوچک زوج زندانی آزربایجانی، آیت‌ِمهرعلی‌بیگی و سونا فرج‌زاده است که دوسالگی‌اش را به امید آزادی پدر و مادر و نیز خاله خود(پینار فرج‌زاده) به انتظار نشسته‌است. ذهن کوچک او هیچ تصوری از سلول انفرادی ندارد. این کودک اگرچه اکنون از هیچستان، هیچ نمی‌داند اما فردا خواهد فهمید که این دو زن و آن مرد، تنها، برای مطالبات مدنی ملت خود، گرفتار بازجویی چهارماهه شده‌اند.

خبرنگارانِ آزادیخواه ایران، خوب می‌دانند که زندانیان آزربایجان تنها، این چهارتن نیستند. مردان و زنان دیگری هم‌داستان این خانواده‌اند که در طول نیمه نخست سال 89 گرفتار انفرادی‌های آزربایجان شده‌اند. آمار بازداشتی‌ها در آزربایجان بسیار بالاست. برخی زودتر آزاد می‌شوند اما برخی دیگر، در بی‌خبری مطلق، روزهای بسیاری را در انفرادی می‌گذارنند. اما تهرانی‌ها از این بازداشت‌های مدام خبردار نمی‌شوند چون رسانه‌ها، فعالان سیاسی و روشنفکرهای پایتخت‌نشین در برابر آزربایجان سکوت اختیار کرده‌اند.

بایکوت خبری آزربایجان، گزاره‌ای است مبهم و سوال‌برانگیز. رسانه‌هایی که مدعی آزادی‌خواهی هستند، اخبار آزربایجان را یا مطلقاَ بایکوت می‌کنند و یا وارونه منتشر می‌کنند و یا در صورت اصرار آزربایجانی‌ها، خلاصه‌ای بی سر و ته را در نقطۀ کور سایت درج می‌کنند تا  سر از تکلیف واکنند. این درحالی است که جزییات دستگیری‌های کوچک و بزرگ در همه‌جای کشور منتشر می‌شود اما حتی کلیت بازداشت‌های فله‌ای در آزربایجان نیز اعلام نمی‌شود.

رفتار تبعیض آمیز این رسانه‌ها هر دلیلی داشته باشد، بسیار غیرمنصفانه است و البته عواقب خطرناکی خواهدداشت. رنجش و بی‌اعتمادی افکار عمومی آزربایجان از رسانه ‌های فارسی زبان، تخم کین خواهد کاشت. فراموش نکنیم اندیشه استقلال خواهی، تنها و تنها زائیده بی توجی‌های گسترده مرکز به پیرامون در همه حوزه ها، از جمله حوزه رسانه است.

بی‌اعتنایی روشنفکران انسان‌گرا، فاجعه‌ای مضاعف

روشنفکری ایرانی در هر سه مدل دینی، سکولار و لائیک خود، بیش از هر زمان دیگری، در دهه اخیر، انسان‌گرا شده‌است. حتی روشنفکران دینی نیز در همه شقوق خود از هویت‌اندیشان تا سنت‌گرایان، یش و پیش از آنکه درد دین داشته‌باشند، به رهایی انسان از قید رنج می ‌اندیشند. نهادینه کردن حقوق نخستین انسان و دفاع از حقوق بشر، بیشترین انرژی و توجه اینان را به خود مشغول کرده است. رهایی و آزادی پروژه سالیانۀ بسیاری از بزرگان اندیشه از عبدالکریم سروش تا مصطفی ملکیان بوده است. حتی فعالان فرهنگی و دینی درون حاکمیت نیز از جمله عماد افروغ، اخلاق را پروژه بزرگ خود می‌خوانند. انسان و آزادی‌های او، سرواژۀ اندیشۀ دیگر روشنکران دینی همچون مجتهدشبستری، احمد قابل، محسن کدیور و… نیز است. همچنین در میان سه‌گانه روشنفکری ایرانی، روشنفکران لائیکی چون بابک احمدی بیش از هر روشنفکر دیگری برای تفهیم و تشریح واژه آزادی انسان تلاش کرده‌اند. روشنفکران در همه حوزه‌های کاری خود از حسین بشیریه در علم سیاست تا علی پایا در فلسفه، شیرین عبادی در حقوق و … به اعتلای کلمه «انسان» می اندیشند.

در این میان، برخی از اینان صراحتا به موراد نقض حقوق بشر در ایران اعتراض می‌کنند و برخی دیگر پروژه های علمی و آکادمیک خود را در راستای تحقق حقوق نخستین انسان انتخاب و پی می‌گیرند. در میان گروه اول کسانی چون ملکیان و سروش با وجود توانایی علمی فراوان، به عرشه و خیابان آمده و دست به انتشار بیانیه و نامه می‌زنند. اینان حتی درباره بازداشت چندروزه دانشجویان اظهار تاسف می‌کنند. از این طیف با وجود فعالیت‌های فراوان، حتی یک کلمه در مورد فاجعه حقوق بشر در آزربایجان ندیده‌ایم. انتظار گزافی نیست که دکتر عبدالکریم سروش، استاد مصطفی ملکیان، دکتر محسن کدیور، دکتر محمد مجتهد شبستری و… در مورد حقوق نخستین انسان‌هایی که اتفاقا هم‌وطن آنان هستند، حداقل اظهار تاسف کنند. آیا مگر بر رنج انسان اشک نمی‌ریزند چرا از رنج طیف میلیونی هموطنان خود سخن نمی‌گویند کسانی که از نوشتن به زبان مادرشان که نخستین حق بشری است، محروم‌اند. مگر  اینان خدای ناکرده تنها، فیلسوف نژاد خویشند و تنها و تنها رنج‌های انسان‌های پایتخت‌نشین را می‌بینند؟ چرا فیلسوف اخلاق‌گرایی چون مصطفی ملکیان و اندیشمند بزرگی چون عبدالکریم سروش اینچنین بر چنین حقوقی حیاتی بی‌توجه‌‌اند؟

در میان گروه دوم، اوضاع فاجعه‌بارتر است. بسیاری از پروژه های فکری روشنفکران ایرانی در پنج‌دهه اخیر، تحت تاثیر پروژه فارس‌سازی آزربایجانی‌ها قرارداشته است. هژمونی «ایران=فارس» چنان در جان و دل روشنفکران ایرانی رسوب کرده‌است که آزربایجان را ندیده‌اند. روشنفکری که از وجود اتنیکی جدا از قومیت فارس بی‌خبر است و یا به آن اعتقاد ندارد، چگونه می تواند برای انسان ایرانی، نسخه بپیچد. تمام روشنفکران ایرانی، تنها و تنها برای خدمت به انسان فارسی‌زبان انجام یافته‌است. روشنفکران ایرانی به دلیل تبعیت از هژمونی غلط «ایران=فارس» هیچ خدمتی به ایرانیان آزربایجانی ترک‌زبان نکرده‌اند چون اصلا آنها را ندیده‌اند و حقوق نخست آنها را به رسمیت نشناخته‌اند.

بر همه روشنفکران ایرانی، اگر آزربایجان را جزیی از ایران می دانند، فرض است که یک بار هم که شده، به آزربایجان بیاندیشند و بر آنچه هم‌اینک بر پهنه بزرگی از ایران جاری است، بنگرند. اگر عینک نژادپرستی را که خواسته یا ناخواسته بر چشم دارند، کنار نهند، فاجعه‌ای تمام عیار خواهند دید. انسان‌هایی را خواهند دید که در عصر «UN»ها از نوشتن و خواندن به زبان مادر خود منع می‌شوند. آنگاه اگر چنین فاجعه‌ای را عادی تلقی می‌کنند دیگر هرگز نباید از «انسان» و رهایی او از «رنج»  دم زنند. روشنفکر مسئول و دیده‌بان زمانه خویش است. بالاخره روزی آزربایجان به حقوق انسانی خود می رسد و جامعه بشری به آنچه امروز از آزربایجانی ها دریغ می شود، تاسف خواهد خورد و پیش از هر قشر دیگری، روشنفکران امروز جامعه ایران را مسوول خواهد دانست و انگشت اتهام را بسوی آنان از هر طیفی که باشند، خواهد گرفت. امید است پیش از آنکه همچون روشنفکران نازی به خاطر ندیدن و نادیده گرفتن مصائب حقوق بشری آزربایجان، به محکمه تاریخ بروند، از ژنوساید عظیم فرهنگی در آزربایجان برائت جسته و بر فجایع آزربایجان چاره بجویند.

بی‌توجهی حوزه علمیه، قطع امید آزربایجان از قم

حوزه علمیه، آزربایجان را فراموش کرده‎‌است. انگارنه انگار که این سرزمین به قول مَقدسی، دارالسلام است. انگار نه انگار که اینجا مهد علامه‌ها و فقهای طراز اول بوده‌است. بسیاری از بزرگان حوزه علمیه قم با حمایت مالی مردم فقیر آزربایجان درس خوانده و بالیده‌اند. آزربایجانی‌ها اعتقادی بس راسخ به پرداخت سهم‌ امام دارند. آزربایجانی چه فقیر و چه غنی، طبق اعتقادات مذهبی از محصول زراعی کم و زیاد تا سود تجاری خود و بد، سهمی به اندازه خمس مال خود کنار می‌گذارد و به جیب روحانی محل و محله خود می‌ریزد تا او خوب و راحت درس بخواند و دین و دنیای آنها را حفظ نماید. اما روحانی آزربایجانی، به رغم این حمایت مالی و معنوی جانانه آزربایجان، نسبت به دایه خود وفادار نمانده است. حتی روحانیون معترض نیز، چندان توجهی به فاجعه حقوق بشری در آزربایجان ندارند. برای بسیاری از آنان همچون سیدحسین موسوی تبریزی، آزادی و حقوق مردم، مرثیه همیشگی شده‌است اما دریغ از یک کلمه برای حقوق انسانی و مدنی آزربایجان.

سکوت و بی‌توجهی کامل روحانیان آزربایجانی به زبان مردم خود، آنجا دل‌آزارتر می شود که هم بزرگان دین به پاسداشت زبان مادری خود یعنی زبان عربی پرداخته‌اند و هم علمای غیرآزربایجانی حوزه علمیه بر حفظ و ستایش زبان مادری خود یعنی زبان فارسی تلاش کرده و می کنند. هیچ دینی به اندازه اسلام، زبان مادری را ستایش نکرده‌است. شناخت اسلام بدون شناخت عمیق زبان مادریِ حضرت محمد(ص) امکان پذیر نیست. دین محمد در لایه های بسیار پیچیده زبان عربی غنوده است و دین پژوهان 14 قرن تمام برای بیرون کشیدن حقیقت دین از لابلای زبان عربی تلاش جانکاهی کرده اند.

فاجعه آنجا بیشتر خودنمایی می‌کند که روحانیان برخاسته از آزربایجان پشت به مردم خود کرده و چشم بر حقیقت می‌بندند. روحانیان ترک‌زبان همین که به شهر مقدس قم می‌آیند زبان مادر خود را فراموش می‌کنند در حالی که روحانیان فارس‌زبان با وجود تحصیل درازمدت در نجف، به پاسداشت زبان مادر خود اهمیت می‌دهند و در کنار فعالیت‌های مختلف، بسیاری از آثار خود را به زبان مادری می‌نویسند امام خمینی از جمله همین روحانیان است.

انتظار بی‌جایی نیست که علمای ترک‌زبان به نجات زبان دوم جهان اسلام برخیزند ابتدا خود بنویسند و بعد طبق قانون اساسی از حکومت برای چنین کاری آزادی و امکانات بخواهند. چنین کاری البته هزینه دارد. روحانیان آزاده انگشت‌شماری چون حجت‌الاسلام عظیمی‌قدیم چنین راهی را رفته و هزینه‌های گرانی پرداخته‌اند و برخی از بزرگان نیز چون آیت‌الله‌العظمی بیات‌زنجانی بر این مهم، تاکید کرده‌اند. اگر روحانیون آزربایجان نمی‌خواهند چنین بار سنگینی را بر دوش بگیرند، حداقل از جوانان هم‌زبان خود حمایت کنند که هم‌اینک برای دفاع از حقوق نخستین مردم آزربایجان به زندان افتاده‌اند. رایزنی برای آزادی آن‌ها و صدور بیانیه‌ای با امضای حوزه علمیه برای حمایت از کسانی که برای آموزش و گسترش زبان دوم جهان اسلام و زبان مادر آن‌ها دستگیر شده‌اند، کوچکترین وظیفه ای است که روحانیون آزربایجان می‌توانند انجام دهند.

اگر حوزه علمیه، بیش از این، بر آنچه اینک در آزربایجان جاری است، بی‌توجهی کند و بر این فاجعه انسانی، کنشی نشان ندهد، نخستین ضربه را خودش خواهد خورد. در حالی که آزربایحان برای به دست آوردن حقوق نخستین خود، یکسره به پاخواسته، حوزه علمیه به خواب گران رفته است. رستاخیز فرهنگی آزربایجان سه سال پیش در خرداد 85 بر خیابان ها جاری بود و اینک در استادیوم‌های ورزشی جریان دارد. فردا را نمی‌دانیم انتخاب با جوانان هویت‌طلب است. آزربایجانی‌ها راه خود را گزیده‌اند. اگر حوزه بیش از این بر سکوت و بی‌توجهی خود، پای‌فشارد، برای همیشه آزربایجان را از دست خواهد داد و دیگر نه می تواند شاهد رویش علامه‌های آزربایجانی باشد و نه می‌تواند بر حمایت مالی کارگران و کشاورزان و پیشه‌وران آزربایجان اتکا نماید. هشدار! آزربایجان دارد از همه دنیای شما قطع امید می‌کند بخاطر اسلامِِ محمد هم شده، به داد آزربایجان برسید. هم‌اینک بهترین فرزندان آزربایجان در انفرادی به سر می ‌برند… .

نژادپرستی تمام‌عیار بزرگان قوم فارس، عامل اصلی فاجعه حقوق بشری در آزربایجان

سیاست‌گزاران فرهنگی کشور که عموما یا از مناطق فارس‌زبان برخاسته‌اند و یا با هژمونی فارس‌گرایی رشد یافته‌اند، زبان فارسی را دومین زبان جهان اسلام و زبان فرهنگی دین می‌نامند و همواره برای پیراییدن آن تلاش می‌کنند. برخلاف دیدگاه این سیاست‌گزاران، زبان فارسی نه دومین زبان جهان اسلام که سومین آن نیز نیست. اگر بنا بر جمعیت است ترکان و هندوان و پاکستانی‌ها و سنگاپوری‌ها و مالایی‌های مسلمان بیش از فارس‌ها نفوس دارند و اگر بنا بر تاثیر فرهنگی و سیاسی در دوره های مختلف تاریخی و همچنین عصر حاضر باشد، به گواه تاریخ، ترکان بیشترین حضور و تاثیر را داشته‌اند.

گذشته از مسوولان فرهنگی نظام که بیشترین بودجه را صرف گسترش و پیرایش زبان فارسی می‌کنند، از مقامات عالی‌‌رتبه سیاسی گرفته تا سرداران نظامی برای این مهم می‌کوشند. برای حفظ زبان فارسی علاوه بر فعالیت‌های منسجم و پیوسته اداری و پژوهشی، سالانه همایش‌های عظیمی برگزارمی‌شود. اولین همایش واژه‌گزینی نظامی یکی از موراد نادری بود که از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برگزار شد.

علاوه بر ده‌ها دانشکده ادبیات در دانشگاه‌های سراسر کشور، بیش از 20 نهاد و سازمان فرهنگی- پژوهشی تنها برای آموزش، حفظ، گسترش و پیرایش زبان فارسی بصورت مستقیم از مجلس بودجه می‌گیرند. فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دائره المعارف اسلامی، دانشنامه جهان اسلامی، دائره المعارف زبان فارسی در شبه قاره هند،  بنیاد دانشنامه نگاری، سمت، نشردانشگاهی، سازمان میراث فرهنگی، انجمن آثار و مقاخر فرهنگی، لغت نامه دهخدا، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، آموزش و پرورش، ارتش جمهوری اسلامی، نهضت سوادآموزی، وزارت علوم و تحقیقات، وزارت بهداشت و درمان، وزارت فرهنگ و ارشاد، سازمان صدا و سیما، حوزه علمیه و… از جمله نهادهایی هستند که تمام یا بخش بزرگی از اعتبارات دریافتی از مجلس را برای «زبان فارسی» هزینه می‌کنند. در برابر  این هزینه‌های نجومی برای زبانِ تنها یک قوم، نه تنها حتی یک ریال اعتبار برای زبان اتنیک دیگری تخصیص داده نمی‌شود، بلکه آموزش و گسترش آن برخلاف نص صریح قانون اساسی در اصول پانزده و نوزده ( + ، + )   ممنوع بوده  و مدافعان آن نیز، در کمال حیرت روانه زندان می‌شوند!

در میان ده‌ها مرکز آموزش و گسترش زبان فارسی، حوزه علمیه نیز نقش موثری دارد. علاوه بر تالیف و ترجمه صدها جلد کتاب به زبان فارسی در سال، مدارسی چون جامعه المصطفی العالمیه همتی مضاعف برای  آموزش زبان فارسی به طلاب کشورهای مختلف خارجی از اروپا تا آمریکا  و آسیا دارد. در کشور امام زمان که همه سرمایه‌ها برای اعتلای اسلامِ محمد هزینه می‌شود، در یک سو، بخش بزرگی از مسلمانان شیعه حق آموزش به زبان مادر خود را ندارند و  در سوی دیگر، اراده ای قوی برای از بین بردن زبان دوم اسلام یعنی زبان ترکی در جریان است.

بی‌عدالتی زبانی، فراتر و ظالمانه‌تر از بی‌عدالتی اقتصادی است. در تضییع حقوق اقتصادی، انسان‌ها برای مدتی ایذاء می‌شوند و بعد از پایان دوره محنت، دگرباره به معیشت خوب و رفاه حداقلی می‌رسند. اما در بی‌عدالتی زبانی، وقتی زبان انسانی را از او دریغ می‌کنند، او را برای همیشۀ تاریخ از زیست متعالی انسانی محروم می‌کنند. کسی که نتواند به زبان ژنتیکی خود بنویسد در حوزه تفکر دچار تضادهای عمیق روانشناختی و در عرصه اجتماعی دچار بحران‌های فراوان جامعه‌شناختی خواهد شد.

در ایران معاصر نژادپرستی تمام‌عیاری حاکم است. قومی بنام فارس خود را از نژاد بهین آریایی می‌داند و برای حفظ و اعتلای زبان و فرهنگ خود، از لوله‌های نفت تا پله‌های قدرت را مصادره می‌کند و قومی بنام ترک، بی‌هیچ قدرتی برای حفظ زبان و فرهنگ خود در عصر مرگ زبان‌ها به مبارزه‌ای جانکاه و پرهزینه دست می‌یازد. قوم نخست حتی هویت دومی را انکار می‌کند و به مسخره و توهین هر زمانی (از دوران پهلوی‌ها تا عصر فقها)  و هرمکانی(از دانشگاه و باشگاه تا محافل سیاسی و ادبی و … ) او می‌پردازد و قوم دوم نه مقابله به مثل که تنها به دفاع خود برمی‌خیزد. فارس اما حتی دفاع فرهنگی ترک را نیز برنمی‌تابد و با تکیه بر پنجه‌های آهنین رضاخانی به سرکوب او می‌پردازد. ترک قرون متمادی برای اعتلای زبان فارس تلاش کرده  و می‌کند و دربرابر، فارس حتی از کتاب‌سوزی نیز ابایی ندارد. فعالان آزربایجان، برای اعتراض به چنین بی‌عدالتی انسان‌کشی دستگیر می‌شوند.

نمی‌توان تنها حاکمیت و مثلا نهادهای امنیتی آزربایجان را در فجایع حقوق بشری آزربایجان مقصر دانست. برخلاف دیگر چالش‌های حقوق بشری ایران از جمله مطالبات زنان، مصائب آزربایجان ریشه در هژمونی فرهنگی برساخته سیاست‌گزارانی دارد که قوم فارس را قومی برتر می‌داند و همه ایران را فارس می‌خواهد. در فجایع آزربایجان، همه هموطنان فارس مسئولند مگر اینکه از آنچه بزرگان فرهنگی خود بر آزربایجان رواداشته و دارند، برائت جویند. متهم کردن همه فارس‌زبان‌ها به منزله نژادپرستی و قوم ستیزی نیست، عدم تبری آنان از این نژادپرستی هفتادساله، می تواند نشانگر وفاق آنان با چنین ستمی باشد.

طراحانِ ژنوساید فرهنگی، زندان‌بانان اصلی فرزندان آزربایجان

اراده ترک‌ستیزی(انسان‌ستزی) بسیار قدرتمند است چون از حلقه طلایی قدرت بیرون می‌آید و نه تنها قدرت دارد که سازماندهی شده نیز است. اراده‌ای غیرانسانی که زبانی را تام و تمام می‌خواند و زبانی دیگر را مرده و تمام‌شده می‌خواهد. صاحبان چنین اراده پلیدی، غول افسانه‌ای و شیطان دو سر نیستند، خفاشانی هستند از جنس انسان که اتفاقا بر کرسی‌های دانشگاهی و پژوهشی کشورمان تکیه کرده‌اند. اینان حتی اگر به فرضیه‌های اثبات نشده کسروی هم پایبند باشند، حق ندارند اینچنین به ژنوساید عظیم فرهنگی دست یازند.

کسروی در فرضیه « آذری یا زبان باستان آزربایجان»، زبان آزربایجانِ هشتصد سال پیش را آذریِ باستان معرفی می‌کند و مدعی است که آزربایجانی‌ها پس از حملات سلسله‌های ترک زبان، ترک شده اند. بر این فرضیه سراپا غلط نقدها و ردیه‌های زیادی نوشته‌شده است. شواهد تاریخی، زبان‌شناختی و مردم‌شناختی زیادی دیدگاه کسروی را نقض می‌کنند. اینکه چرا سلجوقیان که بر همه نقاط ایران زمین و بر بسیاری از جهان اسلام استیلا یافتند، تنها در آزربایجان زبان ترکی را رواج دادند و دیگر مناطق از تغییر زبان در امان ماندند، جای سوال است؟ کتیبه های کهن زیادی به زبان ترکی از قرون پیس از اسلام در آزربایجان کشف شده است و آثار ادبی بزرگ ترکی آزربایجانی از قرون نخست اسلام یعنی پیش از حمله ترکان سلجوقی به دست ما رسیده است  و صدها دلایل و شواهد متقن دیگر.

اما، این فرضیه حتی اگر درست هم باشد، بر ترک بودن آزربایجانی‌ها در هشتصد سال گذشته صحه می‌گذارد. جای بسی تعجب است که سیاستگذاران فرهنگی کشور، چرا هفتاد سال تمام، جهد فراوانی برای فارسی‌سازی مردمی کرده‌اند که به زعم خودشان از هشتصد سال پیش به ترکی سخن گفته‌اند. پروژه فارسی‌سازی همچون کشف حجاب، با چکمه‌های رضاخانی همراه بود. بعد از پیروزی انقلاب، کشف حجاب در تاریخ نگاری انقلاب اسلامی مورد بازخوانی و برائت قرار گرفت اما از ژنوساید فرهنگی رضاخانی نه تنها برائت نشد، بلکه حرفه‌‌ای‌تر از گذشته پی گرفته شد.

به گفته مبدعان فرضیه زبان آذری و مورخان مطیع این نظریه، آزربایجانی‌ها هشتصدسال است به زبان ترکی سخن می‌گویند، براساس همه نظریه‌های حقوق بشری، هیچ انسانی حق ندارد زبان انسانی دیگر را به زور عوض کند. نخبگان فرهنگی ایران در طول هفتاد سال گذشته سعی داشته‌اند با تکیه بر قدرت سیاسی، بزرگترین نسل‌کشی فرهنگی تاریخ معاصر را انجام دهند از صدور آیین‌نامه‌های آموزشی، فرهنگی، تبلیغی، رسانه ای و … تا تهیه طرح‌های متنوع برای مقابله با مطالبات قومی کوشش فراوانی کرده‌اند تمام‌قد در دورن قدرت رخنه کنند و به پیشبرد پروژه غیرانسانی خود بپردازند.

اینک که فرزندان آزربایجان در زندان‌اند، این فرهنگ‌دوستان باید به شکست برنامه‌های نژادپرستانه خود اعتراف کنند چون این فرزندان جسور نه چون شاگردان اینان با تکیه بر استادان خردمند و «بافرهنگ‌» در دانشکده‌های ادبیات فارسی؛ بلکه با تکیه بر هوش و ذکاوت خود، زبان خویشتن را آموخته‌اند و برای حفظ و گسترش آن نه همچون قوم فارس با مصادره ثروت و قدرت و با ظلم به دیگر اتنیک‌ها فارسی را مساوی ایران قلمداد کرده‌اند، بلکه با اتکا به خویشتن خویش و با اعتقاد به حفظ و گسترش زبان‌های دیگر از جمله زبان فارسی، چنین راه درازی را پیموده‌اند و می‌دانند که روزی در این سرزمین تخته‌سیاه‌ها را به زبان مادر خود سفید خواهند کرد. حالا که چنین اتفاق خوشایند برای آزربایجان و ناخوشایند برای نژادپرستان رخ‌نموده، بهتر است این «بافرهنگ‌»ها یا به گناهان خود اعتراف کنند و از ظلم عظیم خود برائت جویند و به دادگاه حقوق بشر پاسخ گویند و یا همچون رییس محفل خود آدولف هیتلر خودکشی کنند که زندانبانان اصلی فرزندان آزربایجان اینان‌اند.

http://ishiq.wordpress.com/

8 سپتامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, آذربایجان, آزربایجان, باخیش - دیدگاه, حرکت ملی | , , , , , | بیان دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: