کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش دوم


آقای دکتر جلیل دوستخواه! در نوشته و جواب تان به آقای دکتر رضا براهنی، ذکر خیری از یک بانوی بیسواد:(در ایران یعنی فارسی نخوان) قشقائی کرده بودید كه»حافظِ شاهنامه»ی فردوسی بوده است. جهت تمدد خاطر خوانندگان این نوشته و براي شناخت شما و مرامی که از آن طرفداری میکنید به نقل و نقد کوتاه آن می پردازم: بنابه نوشتۀ شما این بانوی قشقائی بیسواد و ترک، بجای «لالائی» گفتن، با داستان های شاهنامه فرزندانش را می خوابانیده است!.. چون حضرتعالی شاهد عینی قضیه بودید، من شخصاً در صحت فرمایشات شما تردید نمی کنم. اما جواب این سوال مهم، که آن بچه های معصوم و بی سواد ترک،از شاهنامه چه می فهمیدند، در نوشته شما منعکس نشده است. فرض و تصورکنیم که آن مادر ميتوانست نوار آواز دلنشين و زيباي چهارصدهزار بيتي»رامایانا»ی هندی را، وسیلۀ خواباندن بچه های خود می کرد، آیا فرقی در اصل قضیه حاصل میشد؟ ولی اگر داستان ترکی هشتصد هزاربیتی»ماناس»را از آوازهای سحر انگیز»ماناس- چی ها «پخش میکرد، بچه ها کلمات آشنائی را تشخیص میدادند! بهرحال من براستی حافظۀ آن خانم قشقائی را نَسخ کنندۀ حافظۀ «ابوالعلاء مُعَری» یافتم که می گویند: «ابو ذکریا خطیب تبریزی» به اصرار و اجازۀ استادش ابوالعلاء، با همشهری خود صحبت میکند و بعدابوالعلاء کلمه به کلمه این گفتگورا تکرارکرده و میپرسد» شما بهم چه گفتید ؟» عقلا و از جمله کسروی تبریزی در صِحَتِ این داستان نیمساعته تردید کرده اند (آذری یا زبان باستان ازربایگان – محمود گودرزی صفحۀ ۴۳-۴۴). هرچندحافظۀ اعجاب انگیزابوالعلاء از جمله در کتاب «رسالة الغفران»اوهویدااست که در آن، یکی از موجبات تفاخر(فخرفروشی) شعوبیۀ جدید ایرانی جهت تحقیر اعراب، یعنی: «سیبوه «و دیگر نحوی ها و شاعران ایرانی را، بخاطرخطاهای ادبی شان در عربی ،به باد انتقاد و طنز»نیچه گونه»ی خودگرفته است: (رسالة الغُفران ترجمۀ حیدرشجاعی صفحات: ۲۹،۳۲،۴۳،۵۴،۷۱-۷۲ ،۸۶-۸۷ ،۱۰۸ و ۱۱۲). البته شعوبیۀ جدید ایرانی ما مدعی هستند که   » نَحو»رابرای اعراب،»سیبوه» معاصرهارون الرشید ساخته است!، که بقول مولانا : از حدیث اش خنده آمد خلق را ! من نمی دانم چرا این بانوی قشقائی را با نام معرفی نکرده اید که بدانیم شخص بیسوادی، چگونه۳۰ هزار یا ۶۰ هزار بیت شاهنامه را حفظ کرده بود !؟ حافظان قران و انجیل در تاریخ فراوانند و حفظ آن روشی دارد، اما «حافظِ شاهنامه » آن هم به این صورت غریبش نشنیده بودیم. باز چون حضرتعالی آن قضیه را نقل کرده اید، من ناچارجملۀ بوعلی در کتاب «شفا» را تکرار می کنم که » و الله اَعلم»، زیرادردنیا غرایب زیاد است و گرنه دنیا، «جَهان» یعنی جَهنده لقب نمی گرفت! البته من تصور می کنم که شاهنامۀ فردوسی کتابی نیست که بتوان خواندن آنرابرای بچه ها تجویزکرد. از روانشناسان کودک(البته اگرفردوسی و شاهنامه اش را بشناسند) بپرسید که آیا کاشتن بذر»کینه، انتقام و خرافات، و دیگری ستیزی عصر کوچ رُوی با «اساطیرالاولین»اش در مغز کودکان معصوم، در قرن انقلاب انفورماتیک و حاکمیتِ ارزشهای علمی، درست است یانه؟ «اساطیرالاولین»حتی در قران بمعنی «مزخرفات اجدادی و گذشتگان» آمده است، و تازه قران کتابی است که محصول عصر سُنت و ماقبل دوران انقلاب علمی- صنعتی، که امروزه به انقلاب دیجیتال انفورماتیک رسیده است.

ارزشهای «شاهنامه»: (سیستم کاست،اعتقاد به اشرافیت و «نژاده»بودن، و دامن زدن به کینه های «نژادیتباری و قومی- قبیله ای فارس= ایرانی با ترک و عرب و کرد و گیلک و بلوچ و ..) ؛در مقایسه با قران ( که الهام گرفته از فرهنگی است که آن رابه ناروا جاهلیت مینامد) و نیز دربرابرارزشهای اسلامی همچون: (برابری و برادری- و نه خواهری و انسانی- مسلمانان و ممتازبودن مؤمنان براساس تقوا و نه بنابه اصل و نَسَب) ارزشهاارتجاعی بوده و رنگ میبازند. این هردوارزش دینی نیز درمقابل ارزشهای مدرنیته یعنی»آزادیهای قانونی،برابری انسانی و حقوق بشر»، ارزشی باستانی و یا سُنتی محسوب میشوند. دعوت شماوسایرمُریدان شاهنامه و ایران – باستان پرستان، نه رفتن از ارزشهای سنتی(اسلامی) به ارزشهای مدرن: (آزادی و برابری انسانی)،بلکه دعوت از ارزشهای سنتی(اسلامی:آزادی و برابری دینی مؤمنان ِحاکم برمؤمنات)، به ارزشهای ارتجاعی ترباستانی(آریائی: ادعای برتری نژادی، تباری، زبانی، دینی و ..همراه با تحقیر و کینه و رزی بدیگران) است.

من»شاهنامه»- شناس نیستم، و لذا با»مرجوع دانستن اشتباه»، چنین میانگارم که «شاهنامه» دوبخش دارد: یک – بخش اول آن از کیومرث تا اسکندررادربرمیگیرد،که بخش اسطوره ای و غیر تاریخی آن است. در آن بنابه ارزشهای ایلی و قبیله ای، جزانتقام گرفتن و کینه و رزی و قصاص و خونخواهی، و رَجَز- خوانی و تفاخرایلی و نفرت قومی و نژادی از غیر ِخودی ها و بی قانونی و اها نت به زنان و یک بار همبسترشدن با آنان و كردن و لشان،برای بزرگ کردن بچه! و کشته شدن آن فرزند بدست پدرو …. و نَشروتبلیغ خرافاتِ ضدعلت و معلول، و مغایرعلم و عقل، باوجود داعیۀ «خرد» داشتن و … مطلبِ قابل نَقلی برای بچه ها ندارد.دراین بخش فردوسی و شاهنامه اش اصلاًهخامنشیان و از جمله کورشکبیررا نمیشناسد. عجیب است که نویسنده ای شاهنامه پرست، کوروش»کبیر و بزرگ«را چندی پیش با محمدبن عبدالله (لابُد «صغیر و کوچک«) مقایسه کرده بود! اینکه فردوسی بزرگترین حماسه سُرا و اسطوره پرداز شعر فارسی است تردیدی نیست، ولی سخن، از نظرمحتوا، برسرارزش انسانی و امروزی و وزن علمی و عقلی شاهنامه، و از لحاظ شکل و قالب، صحبت دربارۀ ارزش شعری و ادبی آن در مقایسه با نظامی و مولوی و حافظ و .. است. دربارۀ اهمیت ادبی فردوسی از نظراسطوره پردازی در صفحا ت بعدی اشاره ای خواهم کرد، و به نقد آن خواهم پرداخت.

دوبخش تاریخی و نیمه تاریخی شاهنامه، که چندان جدی و درست هم نیست. ضمن آنکه همان روح انتقام و کینه و افسانه سازی و اسطوره پردازی و اعتقاد به «سرنوشت» و » چرخ و اختر» بد، و نژاد و نژاده: ( نَسَب اشرافی داشتن) و نفرت از همۀ دیگران و غیرخودی ها، در آن موج می زند. در ضمن بنا به همان تاریخ های کلیشه ای تقلید (ونه نقادی) شده از غرب، اشکانیان را که بنابه منابع غربی از ۲۸۲ ق. م. تا ۲۲۴ میلادی یعنی ۵۰۶ سال سلطنت کرده اند،(آقای ناصر پورپیرار، مدعي هستند كه اشکانیان همان ادامۀ سلوکیه و کلنی های مقدونی بوده اند:(کتاب اشکانیان صفحات:۶-۱۳۶ و قسمت اول ساسانیان صفحات: ۲۹-۱۰۰).دربارۀ اشکانیان فردوسی می سُراید:

چو کوتاه بُد شاخ و هم بیخ شان    نگوید جهان دیده تاریخ شا ن

از ایشان بجز نام نشنیده ام!    نه در » نامة خسروان«دیده ام

می دانید فردوسی بنابه داده های منابع ناقص اش ( «نامهْ خسروان» یا «خدای نامک» و مؤبد و دیگر شعوبیۀ اولین ) حتی از ساسانیان نیز بصورت درستی سخن نمی گوید، مثلاً «مانی» رامعاصر نه شاپور اول، که همزمان با شاپوردوم(ذوالاکتاف) قلمدادمیکند (با۱۰۷سال اختلاف). اودرشاهنامه اش، «مانی» را، که بزرگترین و تنها شخصیت فرهنگی و تاریخی قبل از اسلام ایران و خاورمیانه است، نه بدستِ «بهرام اول»، بلکه بامر»شاپوردوم (ذوالاکتاف)» بقتل میرساند! خود فردوسی از دید یک موحد (مسلمان) بر»دوبُن» پرستی مانی میتازد،وقتل فجیع آن بزرگ مردفرهیخته را توجیه میکند و بر قاتل و طرز قتل فجیع او آفرین میخواند:

بیامد یکی «مرد گویا» ،ز چین:(منظور فردوسی ترکستان است)   که چون او مُصور نبیند زمین

کسی کو بلند آسمان آفرید         بدو در مکان و زمان آفرید

کجا،» نوروظلمت» بدو اندر است؟       زهرگوهری، گوهرش برتر است!..

زمانی برآشفت پس شهریار        بر او تنگ شد گردش روزگار…:

چوآشوب گیتی سراسربدوست!       بباید کشیدن ،سراپاش پوست!

همان چَرمَش آکنده باید به کاه !       بدان، تا نجوید کس این پایگاه!

بیاویختن از در شارسا ن بنزدیک دیوار بیمارسان!

بکردند چونا ن که فرموده شاه        بیا و یختند ش، بدان جا یگاه

جهانی بدو آفرین خواندند !        همه،خاک بر کشته افشاندند!

شاهنامۀ فردوسی مشحون از عرب کُشی و کرد کُشی و بلوچ کُشی و جهرمی کُشی و . ..وجنگ مداوم دو قوم اسطوره ای ایرانی و تورانی است که عمداً و به تحریف، تورانی ها، در آن برابرترکان قلمداد می شوند! راستی استاد گرامی وقتی موقع خواب، آن بچه ها در مورد شاپوردوم شعری با این محتوا می شنوند، گمان می کنید خواب های شیرین و پرازگل و پروانه و بلبل خواهند دید؟ «شاپوردوم «طاهرعرب» از غسانیان ِیَمَن(کذا!) را وقتی بافریفتن دخترش اسیرمیکند، حکیم خردمند و خرد گرای و انسان دوست ما فردوسی که مثل آیت الله خمینی، از ارش به مورچه و مگس هم نمی رسید میفرماید:

به دژخیم فرمود تا گردنش        زند، پس به آتش بسوزد تنش

هر آنکس کجا یافتی از عرب!         نماندی که با کس گشادی دو لب

زدودست اودورکردی دوکتف! جهان ما ند از کار او در شگفت!

عرابی،»ذوالاکتاف»کردش لقب!       چو او مُهره بگشاد، کتفِ عرب

و حکیم ما فراموش میکند که زمانی فرموده بود:

میازار موری که دانه کِش است که جان داردو جان شیرین خوش است.

سلام و نشان حزبی اعضای حزب پان ایرانیست

سلام و نشان حزبی اعضای حزب پان ایرانیست

استاد گرامی، از اینکه یک عده شعوبیۀ جدید بسبب گم کردن سوراخ دعای مدرنیته و بجای تلاش برای استقرارآزادی و برابری (فردی و جمعی ایرانیان)، بسبب نا آشنایی به محتوای شاهنامه، و از روی سنت دوستی، شاهنامه رادرکنارقران- انجیل و تورات و اوستا- و یاحتی بجای آن ها برسرسفرۀ نوروزی یا عقد و عروسی میگذارند، اصلاً مهم نیست. اما از ترس اینکه به توصیۀ شما،عده ای شروع به شاهنامه خوانی برای بچه های – شان جهت خواباندن آنهابکنند و اقعاً دچارهراس میشوم. ولی اگرشما صلاح میدانید راحت ترین کارآن است که فیلمی از این انسان دوستی و عشق به عرب و انسان را تهیه و «سی- دی» فیلم «ذوالاکتاف»را جهت تشدید کینه، میان هم- میهنا ن عرب و سایرعرب تباران کشور، و نیز ديگر ایرانیان بخصوص فارسی زبانان، توزیع نمایند، و در ضمن غیرعرب ها و بخصوص آن کسانی که خود را آریایی ناب می پندارند، خودوبچه های آنها رابا آن نوع فیلمها آماده کنند، تا با جنایات بالاتربعدی مان شاید»جهان راازکارخوددرشگفتی بیشتری فروببریم»! مطمئن باشید در حملۀ احتمالی بعدی نظیرحملۀ صدام، البته با تبلیغ (سی.دی.) شاهنامۀ فردوسی، این بارنیز، اعراب خوزستان با بیل و چاقووآنچه در دسترس داشته باشند، بازبه مبارزه با تهاجم بعدی- هرکشوری که باشد- خواهند رفت؟! سحرکلام «فردوسی» را دست کم نگیرید، محتوا که مهم نیست! حکیم فردوسی توسی در مورد «کُرد کُشی» و » جَهرُمی کُشی» اردشیربابکان، و هندی کُشی (ماهندوستان می گیریم اما بنظرذبیح بهروزآن زمان گویا خوزستان را میگفتند!) و ،آلانی کُشی و گیلانی کُشی و برانداختن کامل نسل «بلوچ«ها ،بوسیلۀ انوشیروان دادگر، داد سخن داده است، که تنها به ذکرچند بیت به عنوان نمونه بسنده میکنم و به بلوچها و کردان و جهرمی ها و گیلانی ها ،و،آلانی ها هم نظیر ترکان و اعراب توصیه می کنم خود مشروح سهم خویش را در شاهنامه بخوانند، و مادران این ملتها، ملیتها و بقول استاد «تیره»ها، برای بچه های خویش از آنها داستان شب بسازند! البته امروزه از بد حادثه،برجای نشستگان آلانی ها نظیرهندی ها، فارسی بَلد نیستند و لذا توصیه من به آنها فایدۀ چندانی نخواهدداشت، زیراازتوانائی نعمت شاهنامه خوانی آنهم برای فرزندان دختر و پسرشان چند صدسالی است که محروم شده اند. جای نشینا ن آلانی ها مجبورند مثلاً با اصل ترکی داستان های صمد بهرنگی یاهوپ هوپ- نامۀ طاهرزاده فعلاًبسازند، و هندی های استعمارزده(که ناچارانگلیسی هلاهل را جایگزین فارسی شکرکرده اند)، از شکسپیر و جیمس جویس و .. و یا از اساطیر بی پایان خود مانند «رامایانا» و ..برای فرزندان خود نغمه سرائی کنند. نظرفردوسی و شاهنامه اش در مورد ملیتها(تیره ها)ی ساکن در کشور ایران بقرار زیر است:

۱بلوچ کُشی: انوشیروان»دادگر«وقتی دادمردم بلوچ رابا نسل کُشی آنهادرمیآورد. فردوسی می فرماید:

سراسر بشمشیر بگذاشتند        ستم کردن ِ»لوچ» برداشتند

بشد ایمن از رنج ایشان جهان       «بلوچی« نماند آشکار و نهان!

همه رنج ها خوار بگذاشتند        در و کوه را، خانه پنداشتند!

ازایشان فراوان و اندک نماند!        زن و مرد و جنگی و کودک نماند!

دوست گرامی ام آقای دکتر حسین بُر، در سخنرانی «انجمن پژوهشگران ایران » در دانشگاه و اشنگتن و در موقع قرائت این بیت با طنزخاصی گفتند: الحمدالله من زنده مانده ام ! مترادف آوردن «لوچ» با «بلوچ» هم، دَب و ادبی است که فردوسی توسی بنا نهاده و خواجه نظام الملک توسی در سیاستنامه از اوآموخته است. بازخواني جهرمي كشي اردشيربابكان و لالائي گوئي از آن كشتاربه نوباوگان جهرم را، بعهدهْ اهالي آن ديار ميگذارم و ميگذرم،توصيهْ من آن است كه از اين ببعد، جهرمي ها و كردها ،نام پسران خود را به پاس «ايران دوستي» و قدر شناسي، «اردشير» بگذارند.

۲گیلک و دیلمی کشی: انوشیروان«دادگر«بسرعت برگیلان و دیلم تاخته،داد آنان را هم در می آورد.

ز گیلان تباهی فزونست از این      ز نفرین، پراکنده گشت، آفرین

از آن جا یگه سوی گیلان کشید       چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید…

چنین گفت کای- در ، ز خُردوبزرگ      نباید که ماند پی ِشیر گرگ

چنان شد ز کشتن همه بوم رَست     که از خون همه روی کشور بشُست

زبس کُشتن و غارت و سوختن      خروش آمد و نا لۀ مرد و زن

زکشته به هرسویکی توده بود گیاها، بمغز سرآلوده بود

به دنبا ل این عدالت گستری و دادگری شاهانۀ انوشیروان :

زگیلان هرآنکس که جنگی بُدند      هشیوار و ،باداد، و سنگی بدند

ببستند یکسر همه دست خویش!      زنان از پس و کودک خُرد پیش

اگر شاه را دل ز گیلان بخَست       ببُریم سرها زتن- ها بدَ ست

دل شاه خشنود گردد مگر        چو بیند بریده یکی توده سر

برایشان ببخشود شاه جهان       گذشته شد،اندر دل او نهان

نوا خواست از گیل و دیلم دو صد      کزان پس نگیرد کسی راه بد

۳هندی کُشی: فردوسی «پاک زاد» دربارۀ فتح خیالی هندوستان، و زهر چشم گرفتن از آنان بوسیلۀ انوشیروان «دادگر» که با لشکرش طی الارض میکرده، می فرماید:

وز آن جایگه شاه لشکر براند      بهندوستان رفت و چندی بماند…

بفرمان، همه پیش اوآمدند       بجان هرکسی چاره جو آمدند

ز دریای هندوستان تا دو میل       درم بود و دیبا و اسبان و پیل

بزرگان همه پیش شاه آمدند       زدوده دل و نیکخواه آمدند

بپرسید کسری و بنواخت- شان       بر اندازه بر، جایگه ساخت- شان

بدل شاد برگشت از آن جا یگاه       جهانی پر از اسب و فیل و سپاه

۴آلانی کُشی: فردوسی توسی در مورد آلانیان(نام منطقه و قومی در جمهوری آزربایجان کنونی) نیز همانند هندیان، بباج- ستانی خسرو دادگر میپردازد و می فرماید:

همه روی کشور نگهبان نشاند      چو ایمن شد، از دشت لشکر براند

ز دریا به راه آلانان کشید       یکی مرز و یران و بیکار دید

همه پیش نوشیروان آمدند       ز کارگذشته نوان آمدند

چو پیش سراپردهْ شهریار       رسیدند با هدیه و با نثار

برایشان ببخشود بیدارشاه       ببخشید،یکسرگذشته گناه

بفرمود تا هرچه و یران شدست     «کُنام پلنگان و شیران شدست»….

به ایرانیان گفت :»آلان » و «هِند»     شد از بیم شمشیر ما چون پَرَند!

صرفنطر از اینکه ظاهراً و بنا به اشعار ذکر و نقل شده در این نوشته، » ایران » فردوسی شامل بلوچستان و گیلان و دیلم و آلان و کردستان و نیز مازندران نمیشود، همچنانکه اهواز و كرمان و زابل و سیستان و کابلستان (افغانستان کنونی)  را شامل نمیگردد. فردوسی در یکی از مداحی های فراوان خود از سلطان محمود غزنوی میگوید:

کنون پادشاه جهان را سِتای       به بزم و به رزم و به دانش گرای

شهنشاه ایران و زابلستا ن ز قنوج تا مرز کابلستان

خداوند ایران و توران و هند همان مرز چین تا بدریای سند

خداوند هند و خداوند چین خداوند ایران و توران زمین

چو دارا از ايران به كرمان رسيد      دو بَهر، از بزرگان ايران نديد

چو صدمرد بيرون شد از روميان      ز ايران و اهواز و زهراميان؟

چو از شهر زابل به ايران شوم      به نزديك شاه دليران شوم

از ايران ره سيستان برگرفت     ز آن كارها مانده اندر شگفت

برون رفت مهراب كابل- خداي     سوي خيمهْ زال زابل- خداي

چنانكه اشاره شد منظور فردوسی از چین همان ترکستان است، چرا كه او شاعري مداح بود و نه محقق و جغرافي- دان و مردمشناسي آگاه. این تحریفات و اشتباهات را بر او ( ولی نه بر فردوسی- پرستان دکاندار، که از وی پیغمبری میخواهند بسازند) میتوان بخشید،اما نمی توان آنها را نادیده گرفت.

به ترکان چنین گفت خاقان چین که کردیم بر چرخ گردنده زین

هُرمزچهارم پسر براستي دادگر انوشیروان ، که از طرف مادر (كه بنام «قاقم» يا «تاكوم» يا «قاين» از او ياد شده) منسوب به امپراطوري»گوی تورک(ترک آسمانی)» بود. انوشیروان جهت رفع خطر «ایستمی خاقان»، هرمزچهارم را جانشین خود ساخت، باز فردوسی،مادر هرمز «ترک زاد» را به چین منسوب میکند:

به پرسید هرمز، ز مهران ستاد        که از روزگاران چه داری بیاد

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر        که ای شاه گوینده و یادگیر

بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین..

بدو گفت بهرام: ای ترک زاد به خون ریختن تا نباشی تو شاد

تو خاقان نژادی نه از کیقباد که کسری ترا تاج بر سر نهاد

در داستان تقسیم ارث فریدون میان فرزندان، مرزهای نامشخص سه برادر را چنین بیان میکند:

یکی روم و خاور،دگر ترک و چین سیم دشت گردان ایران زمین

استاد گرامی آقای دکتر جلیل دوستخواه،ملاحظه میفرمایید که این اشعار نه برای خواباندن بچه ها مناسب است، و نه بکار وحدت ملی ایران کنونی مورد نظر شما میاید!. جهت بی نصیب نماندن هموطنان کُرد از محبت هاي فردوسي توسي، و نوازش های شاهنامه این سند «هویت ملی؟» به اشاره ای بسنده میکنم :

۵کُرد کُشی : این مهم را اردشیر بابکان مؤسس سلسلۀ ساسانیان با شبیخون لشکر «پارسی»، بر کُردان که نسبت تعدادشان «یک به سی» بوده است، چنین به انجام می رساند:

چو شب نیمه بگذشت و تاریک شد      جهاندار با کُرد نزدیک شد….

برآهیخت شمشیر و اندر نهاد گیا را ز خون بر سر افسر نهاد!

همه دشت از ایشان سر و دست گشت بروی زمین ،کُرد بر، پَست گشت!

بی اندازه، زیشان گرفتار شد       «سترگی و نا بخردی » خوار شد

همه بوم-هاشان بتاراج داد!        سپه را همه «بدره «و «تاج» داد

باز توصیه می کنم جهت تکمیل این لیست، در کنار عرب کُشی و ترک کُشی، شاهنامۀ «حکیم» توس را ، هر ملیت یا بقول شما هر » تیره «ی ایرانی، بخش مربوط بخودشان را از شاهنامه، این (کتاب مقدس شعوبیۀ جدید) که جهت تحقیر و نابودی شان نازل شده، آیه وار، برای تعلیم و لالایی گفتن و خوابانیدن بچه های خود برگزینند و با لحن زورخانه ای و یا قهوه خانه ای بخوانند! بخصوص بچه های بلوچ از اینکه خود، از این کشتار » قِسِر در رفته » و از دید آن حکیم جهان بین، فردوسي بزرگ مخفی مانده اند نمی دانم چه احساس شَعَفی به آنها دست خواهد داد! تکرار میکنم شرح این قصابی ها اگر با تصویر سی- دی و یا فیلم همراه باشد بهتر باعث خواب راحت بچه ها و سلامت روحی آنها می شود! تا نظر حضرت استاد چه باشد؟.جهت حسن ختام چون «دعوا برسر لحاف مُلا است» و ترک مسئلۀ اصلی در  ایران ایدئولوژیک (پان فارسیسم و پان ایرانیسم همراه با خمینیسم) است و همۀ این مقالات متواتر هم به این خاطر نوشته می شود، گوشه ای از سخن حکیم ابوالقاسم فردوسی پاکزاد را در مورد ترکان نقل می کنم که امید است زبان حال استاد گرامی نباشد:

۶ترک ستیزی و ترک کُشی:

سخن بس کن از هرمز ترک زاد        که اندر زمانه مباد این نژاد

که این ترک زاده سزاوار نیست        کس او را به شاهی خریدار نیست

که خاقان نژاداست و بد گوهر است      به بالا و دیدار چون مادر است

با وجود اینکه در جای دیگر میفرماید:

که ترکان «بدیدن» پری چهره اند » به جنگ اندرون پاک بی بهره اند

اما شاعر تابع «تنگي قافيه ْ» ما این سخن خود را، بنا به مصلحت، فراموش کرده و میسراید:

ابا سرخ ترکی،بدی ،گربه چشم(؟!)     توگفتی دل از رده دارد به خشم

که آن ترک بد ریشه و ریمن است      که هم بد نژاد است و هم بد تن است

تن ترک بد ذات بی جان کنم       زخونش دل سنگ مرجان کنم

از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت

چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟!       که زاینده را بر تو باید گریست

بُود ترک،»بد طینت» و » د یو زاد»      که نام پدرشان ندارند یاد!

به پيروي از كردها و جهرمي ها ما قتل عام شدگان:( بلوچ،گيلك و ديلم،ساوه اي و ترك و ..) از هندي ها و آلاني هاهم ميخواهيم كه از اين پس نام فرزندان پسرخود را بنام نامي قتال آريائي- ايراني اجداد خودشان ( خسرو= كِسرا، انوشه و انوشيروان، و عادل و دادگر و..) بگذارند!

اشاره شد که واژۀ «ان- ایر+آن» یعنی پدر نشناس- ها ،در برابر «ایر+ آن» يعني «شريف» قرار دارد. در این ناسزاگوئی، فردوسی بزرگوار، معنی لغوی آنرا افاده فرموده است و برای وحدت ملی ایرانیان چه «تحبیب قلوبی» بهتر از مصرع آخر این بیت میتوان یافت؟!: که نام پدرشان ندارند یاد! بی سبب نیست که ایران پرستان ِپان فارسیست ما «شاهنامه» و در واقع «تحقير نامه» را «سند هویت ملی» قلمداد میکنند.

«خرد گرایی» خاص دانای طوس، در بیت زیر، گل میکند و به تبلیغ خرافات پرداخته میگوید:

چنین داد پاسخ که من جادوام؟ ! ز مردی و از مردمی یکسوام

حکیم ابوالقاسم فردوسی، ترکان فاتح در عمل را، در عالم خیال مغلوب میکند و به عقده گشائی شفا نیافته تا به امروز در مریدان میپردازد:

وزین روی ترکان همه برهِنه        برفتند بی اسب و بار و بُنه

رسیدند یکسر به توران زمین        سواران ترک و سواران چین..

ز ترکان جنگی فراوان نماند       زخون سنگها جز به مرجان نماند

سپهدار ایران به ترکان رسید       خروشی چو شیر ژیا ن بر کشید

ز خون یلان سیر شد روز جنگ       بدریا نهنگ و به خشکی پلنگ!

البته میدانید هرمز چهارم براستی برخلاف پدرش نوشیروان پادشاه عادلی بود و شرح آن در شاهنامه آمده است: سر گنجداران پر از بیم گشت/ ستمکاره را دل بدو نیم گشت… اما چون ترک است پس از نظر فردوسی، مجرم است. حکیم ابوالقاسم فردوسی، با الهام از شهرت دیوار چین و نام «سدسکندر»، بین» ایران » و «توران» خیالی خود، تالی «دیواربرلین» را با کمک البته مهندسان «هندي و رومي» و نه «ايراني» ایجاد میکند! و اهالی» ایران «را «رَمِه » و مردم «توران» را «گرگ» قلمداد میفرماید:

به دستور، فرمود کز «هندوروم»       کجا نام باشد به آباد بوم

زهر کشوری مردم ژرف بین       که استاد یابی،بدین برگزین

یکی باره از آب برکش بلند         بُنَش پهن و بالای او ده کمند!

بسنگ و بساروج از ژرف آب        برآورد تا چشمهْ آفتاب !

همانه کزین گونه سازیم بند         ز توران به ایران نیاید گزند

نباید که باشد کسی زین به رنج       بدِه،هرچه خواهند و ، بگشای گنج

کشاورز و دهقان و مرد نژاد نباید که از ار یابد ز باد (؟) !

یکی پیر مؤبد،بدان کار کرد بیابان همه پیش دیوار کرد

دری بر نهادند زآهن بزرگ        «رمه» یکسر ایمن شد از بیم «گرگ«

این ابیات اگرمارابه «سد نوشیروانی»راهنمایی نمیکند ( که بعضی خیالپردازان آنرا دیوار «دربندخزران» تصورکرده اند) اما در عوض از این اغراق شاعرانه در می یابیم که :

فردوسی،به مسایل زمانش بُعد اسطوره ای داده ، و با تحریف نام و محتوای اساطیرهندی، آنها را ایرانی تلقی کرده، نام اقوام را مبدل به افراد نموده است: «تو- ای- ری – یا» ی هندی را «تور» نامیده و بخطا و به عمد جد ترکان، قلمداد کرده و :»سائی- ری- ما» ی هندی را «سَلم «یعنی جد سامی ها (اعراب، یهودیان،آرامیها و -،و..) نامیده و :» آ ایری- یا » را بنام» من در آوردی «ایرج» جد ایرانیان گفته تا چیزی از اسطورۀ  «سام و حام و یافَث» تورات و قران کم نیاورد! در ضمن جهت تشدید کینه های قومی، با وجود آنکه میداند که آژداها(ک) ربطی به سامی ها ندارد، او را با نام جعلی «ضحاک» عرب قلمدادکرده، جد پنجم «رستم» دستان رقم میزند، رستمی که از نظر او ایرانی نیست! اما پاسدار ایران است! اسفندیار در تبلیغ دین زردشتی و رَجَز خوانی و تفاخر نژادی خود، چنین رستم دستان را تحقیر میکند.

که دستان بد گوهر،از دیو زاد        بگیتی فزون زین ندارد نژاد

که ضحاک بودش به پنجم پدر       ز شاهان گیتی بر آورد سر…

تو از جادوئی زال گشتی درست       و گرنه تن تو همی «دخمه» جُست

فردوسي ضمن «نژاد پرست» بودن، كه در ستايش ايرانيان، و در تحقير ترك ها، اعراب و بلوچ ها و .. حالت بيمار و ناسالم آن آشكار است، در ضمن «نژاده پرست «هم ميباشد. اشرافيت دوستي و نژاده پرستي او، بر نژاده پرستي وی اغلب غلبه ميكند،چنانكه در مورد «رستم»ِبد گوهر و ضحاک تبار، چون نسب به: زال»زابل- خدا»و مهراب «كابل- خدا»ميبرد و شه- زاده و نژاده است، با ستايش از نژاد رستم ياد ميكند و ميگويد:

نژادي از اين نامورتر كراست؟       خردمند گردن نپيچد زراست

«نژاده پرستي» و داشتن تباراشرافي، براي فردوسی،برتر از نژاد پرستي آريائي است، در بيت زيردر افتخار به افراسياب كيكاووس،به اوج خود ميرسد:

نسب از دو شه دارد آن نيك- پي       ز افراسياب و ز كاووس كي

جالب است که آنزمان نیز مثل امروز» کنتراتهای بزرگ» ما نند سد سازی در انحصار» پیرمؤبدان» و آقازاده های آنها بوده است!

۷سامی ستیزی و عرب کُشی: حکیم ابوالقاسم فردوسی،علت شکست ایران ساسانی از اعراب مسلمان را نه از فساد سیستم مذهبی- کاستی ِحاکم بر ایران ، و نبود نسبی آن در میان اعراب مسلمان، بلکه از گردش چرخ بوقلمون و دورفلک سرنگون میداند، و چنین ترویج خرافات میفرماید:

نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر      کز اختر همه تازیان راست بَهر

که تا من شدم پهلوان از میان       چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بیوفا گشت گردان سپهر        دژم گشت و از ما ببُرید مهر

همان تیغ کز گردن پیل و شیر        فکندی بزخم اندر آورد زیر

نَبُرَد همی پوست بر تازیان!        ز دانش زیان آمدم بر زیان

ز راز سپهری کس آگاه نیست       ندانند کاین رنج کوتاه نیست

چنین است راز سپهر بلند تو دل را بدرد من اندر مبند

که زود آید این روز اهریمنی        چو گردون گردان کند دشمنی..

حکیم ابوالقاسم فردوسی که مدعی است:

وگر خود نداند همی «کین» و «داد»       مرا «فیلسوف» ایچ پاسخ نداد!

خود، حکیمانه عنان کینه را رها میسازد و در نامۀ رستم فرخزادبه سَعدِ و قاص و در نوشتۀ یزدگردسوم به مرزبان طوس میسراید:

بمن باز گوی آنکه شاه تو کیست؟       چه مردی و آیین و راه تو چیست؟

بنزد که جویی همی دستگاه         «برهنه سپهبد، برهنه سپاه»

چو «شُعبه مُغیره» برفت از گوان        که آید بر رستم پهلوان..

این «مُغیرة بن شُعبه » بقول» بَلعَمی» به نقل از طبری- سال ۲۴ هجری – رستم را گفت: «بهتر بود این را از اول می گفتید که بعضی از شما ایرانیان بندگان دیگرید، از ما،عَرَبان کسی را کس دیگر برده نیست از رفتار شما دانستم که کار مُلک شما بِشُد، مُلک به چنین شیوه و آئینی نپاید».

استاد گرامی آقای دکتر جلیل دوستخواه، می بینید سخن آن «برهنه سپهبدِ»  تازی (بقول اهانت آمیز استاد پورداوود) بسیارمعقول تر و منطقی تر از کلام رَمالانۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی است.

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او    ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم

و جواب رستم به نقل فردوسی چنین است:

ولیکن چو بد، اختر بیوفاست       چه گویم که امروز روز بلاست

مرا، گر محمد بود پیش رو       ز دین کُهَن گیرم این دین نو

(ریاکاری فردوسی در برابر سلطان محمود و مسلمین،كه حرف ناگفته به دهن رستم فرخزاد ميگذارد)

همی کژبود کار این گوژپُشت !       بخواهد همی بود با ما در شت

از این ما ر- خوار، اهرمن چهرگان!     ز دانایی و شرم بی بهرگان!

نه گنج و نه نا م و نه تخت و نژاد همی داد خواهند گیتی بباد

چنین است پَرگار چرخ بلند!       که آید بدین پادشاهی گزند!

از این زاغ- ساران بی آب و رنگ     نه هوش و نه دانش ،نه نام و نه ننگ

بدین تخت شاهی نهادست روی       شکم گرسنه ، مرد دیهیم جوی

انوشیروان دیده بُد این به خواب     کزین تخت بپراکند رنگ و آب

کنون خواب را پاسخ آمد پدید زما بخت، گردون بخواهد کشید..

فردوسی توسی آنگاه از زبان رستم فرخزاد نتیجۀ ستاره بینی و ي را با دخالت دادن ترکان در جنگ اعراب مسلمان با ساسانیان(؟!) که از افاضات و اضافات خاص خود حکیم است، چنین بازگومیکند:

ز دهگان و از ترک و از تازیان        نژادی پدید آید اندر میا ن

نه دهگان نه ترک و نه تازی بود       سخن ها بکردار بازی بود

همۀ این پیشگویی های آنچنانی را رستم فرخزاد،بگفتۀ » فردوسی» از رَمل و ستاره بینی بازگو میکند!:

بیاورد «صلاب» و اختر گرفت!؟ ز روز بلا دست بر سر گرفت

ز«بهرام» و «زهره« است ما را گزند! نشاید گذشتن ز چرخ بلند

همی «تیر» و «کیوان» برابر شده است     «عطارد« به برج» دو پیکر«شده است

آخر اگر مسئول بدبختی های فردی و ملی ما، ستارگان هستند. حکیم ما و مقلدان شعوبی کنونی اش چرا یقۀ اعراب آن روزي و امروزی را ول نمی کنند. جواب این خرافۀ فردوسی و پیشکسوتان و پیروان وي را، حکیم بزرگوار، عمر خیام نیشابوری در سه رباعی چنین داده است:

اجرام که ساکنان این ایوانند         اسباب تَرَدُدِ خردمندانند

هان تا سر رشتهْ خرد گم نکنی        » آنانکه مُدَبرند! سرگردانند

و » زبان راز» فلک را چنین بازگومیکند:

در «گوش دلم» گفت فلک پنهانی        حکمی که قضا بود!زمن میدانی؟

در گردش خویش، اگرمرا دست بُدی        خود را برَهاند می ز سرگردانی!

بالاخره به همۀ این پندارهای باطل که فردوسی از آنها «فلسفۀ تاریخ»اش را ساخته و پرداخته است، خیام اين چنین بر همهْان موهومات و خرافات، و پندارهاي بدوي و كودكانه خط بطلان میکشد:

نیکی و بدی:» که در نهاد بشر است!»      شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکُن حواله، کاندر ره «عقل»       چرخ از توهزارباربیچاره تراست

عمرخیام اندیشۀ انسان- خدائی را ارائه کرده و با آن خرافه زدائی می کند:

مائیم که اصل شادی و کان غمیم        سرمایۀ داد- ایم و نهاد ستمیم

پَستیم و بلندیم و کمالیم و کم- ایم         آئینه ی زنگ خورده و جام جم- ایم

ناصرخسرو(معاصرفردوسی)، در شعرمشهورش، چنین جواب خرافه گوئی های فردوسی را میدهد:

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را        برون کن ز سر باد خیره سری را

بَری دان ز افعال چرخ برین را        نکوهش نشاید ز دانش بری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد        مدار از فلک چشم، نیک اختری را..

ظاهراً خردگرایی حکیم طوس مقید به رَمالی و تعبیر خواب و .. است و نه تجربه و محاسبه و عقل و ارادۀ آزاد بشری. فردوسی در شاهنامۀ خود، حَبَشی کُشی در معنی نسل کُشی ِانوشیروان دادگر را از قلم انداخته است، که جهت تکمیل لیست «دادگری » انوشه روان، از گفتۀ مورخین (دستورنوشیروان به فرمانده لشکرش را) نقل میکنم: «هر که به یَمَن اندراست از حبشه، همه را بکُش، پیر و جوان و مرد و زن و بزرگ و خُرد(را)، و هر زنی از (مردي از )حبشه باردارد شِکمش بشکاف و فرزندان بیرون آور و بکُش(!) و هرکه اندر یمن موی بر سر او جَعد:(فِر)است، چنانکه از آن حبشیان بُوَد و ندانی که او از حبشیان و فرزندان ایشان است همه را بکش.»نقل از : زرین کوب، دوقرن سکوت، چاپ اول(سانسورنشده از طرف مؤلف) صفحۀ ۳۴، برگرفته از «تاریخ طبری» و «تاریخ بلعمی «:( که ترجمۀ خلاصه ای از تاریخ طبری است با اضافاتی تا زمان خودش). نکتهْ بسیارمهمی که آن بانوی قشقائی در خوابانیدن بچه هایش باید دقت میکرد شاهنامه سرائی در مورد دخترانش و نگاه براستی شرم آور فردوسی در شاهنامه نسبت به زن (بانوان) میباشد، که متأسفانه آن بانوی ترک قشقائی(كه من او را بي بي خانم مينامم) از معنی آنها بیقین بی خبر مانده بود، که ریشه در اساطیر زروانی، زرتشتی و مانوی و ..دارد. می توان از كتابهاي: دینکرد، زاتسپرم، مینوخِرد و بُن دهشن، نيز و متون مانوی شاهد آورد: «جَهی» که بعضی، این زن بدکاره را مخلوق اهریمنی، برای فریب آدم ( آفریده اَهرَمَزد ) می دانند، این زن بدکاره نماینده از ، میل و شهوت و گناه و فریب (مرد) است ( نگاه شود به زروان. آر.سی.زنر.،صفحا ت: ۳۰۳­، ۲۸۴) نظر شرم آور حکیم ابوالقاسم فردوسی،راجع به زن الهام گرفته از چنان » پندارها» است که وظیفۀ اخلاقی استاد اوستا و گاتها شناس ما، و دیگر حقیقت دوستان، بجای کتمان و توجيه این حقایق و حتی آراستن و تبلیغ شان، بیان علمی و نقد بیطرفانه آنهاست.

فردوسی در مورد زن ها از جمله می فرماید:

که پیش زنان راز هرگز مگوی         چو گوئی سخن بازیابی به کوی

به کاری مکن نیز فرمان زن          که هرگز نبینی زنی، رای زن

کرا از پس پرده دختر بود         اگر تاج دارد بد اختر بود

کرا دختر آید به جای پسر          به از گور داماد، ناید به بر

یکی دختری بود پوران بنام         چو زن شاه شد کارها گشت خام

چو این داستان سربسر بشنوی         به آید ترا، گر به»زن» نگروی

به گیتی بجز پارسا- زن مجو         زن بد کنش خواری آرد به روی

بدوگفت از ین کار ناپاک «زن»         هُشیوار با من یکی رای زن

کسی کو بود مهتر انجمن          کفن بهتر او را ز فرمان زن

چو زن زاد دختر، دهیدش به گرگ! که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ!

تبه گردد از خفت و خیز زنان          بزودی شود سست چون بی- تنان

کند دیده تاریک و رخساره زرد         بتن سست گردد، به رخ لاجورد

ز بوی زنان موی گردد سپید !         سپیدی کند از جهان نا امید

چو چوگان کند گوژبالای راست         ز کار زنان چند گونه بلاست

به یک ماه یکبار از آمیختن ! گر افزون بود، خون بود (خود) ریختن

مرا گفت چون دختر آمد پدید        ببایست اش اندر زمان سربرید

نکُشتم، بگشتم ز راه نیا!          کنون ساخت برمن چنین کیمیا

معلوم می شود که کُشتن دختران تنها بنا به ادعای اسلام، در عرب جاهلی وجود نداشت (اجازۀ ازدواج با چهارزن برای هرمرد مسلمان با آن ادعا در تناقض است)، ایرانیان آریائی نیز ازطلایه داران آن بوده اند

سیاوش ز گفتار زن شد تباه       خجسته زنی کو ز مادر نزاد

مبارک است استاد این گفتار نیک شاهنامه ،اما اینکه :

زن و اژدها هردو در خاک به         جهان پاک از این هردو ناپاک به

بقول شما الحاقی باشد یا نه، به نوشتۀ خانم مهری بهفر تغییری در اصل اندیشۀ فردوسی یا بهتر بگوئیم پیام شرم آور شاهنامه نسبت به بانوان نمی دهد که مدعی ایست:

زنان را ستائی سگان را ستای       که یک سگ به از صد زن پارسای

البته من همۀ اشعاری که سرکار خانم مهری بهفر در جوابگوئی به شما، نقل کرده بودند نیاوردم. اشعار خرافی و شرم آور زیاد در شاهنامه حکیم توس هست که بقول خیام: «درخانه اگر کس است یک حرف بس است» ( به مقالهْ: «چهرهْ زن در شاهنامه فردوسی» نوشته حسین فیض الهی و حید- دیلماج شمارۀ ۶ صفحه ۵۲-۵۷ نیز رجوع فرمائید). شخصاً پیشنهاد میکنم در این تعلیم تخصصی شاهنامه، برای ملیتهای محکوم و محروم ایران ، آن بانوی قشقائی و دیگر بانوان نیز دست بالا بزنند و اشعار فراوان مربوط به تحقیر زنان را برای دخترانشان بجای لالائی بخوانند، تا کینه زن به مرد نیز درکنار سایر کینه- ها، قوام گرفته و پرورده شود.

بقول سلیمان در تورات، پان فارسیست های ما دارند»باد» کینه و نفاق با سخنان حکیمانۀ فردوسی میکارند،که مسلما «توفان» بزرگ آنرا بزودی «همه با هم «درو خواهیم کرد. «نسیمی» از آ ن «توفان» را بخاطر مقالۀ  «چه کنیم که سوسک ها سوسک مان نکنند» با مدیرمسؤلی غلامحسین اسلامی و سردبیری مهرداد قاسم فر و با کارکاتوریستی مانا نیستانی در تمام مناطق ترک نشین (بقول شما آذری نشین) ملاحظه فرمودید !

باش تا صبح دولتش بِدَمَد      کین هنوز از مطالع سحر است.

بهرحال در حکایت بانوی قشقائی ِشما،حُسن قضیه آن بود که نه خودش و نه فرزندانش مثل ابوالعلاء مُعری از سخنان حکیم ابوالقاسم فردوسی، چیزی نمی فهمیدند، کاش آن مادر قشقائی، بجای رزمی و یا قهوه خانه ای خواندن آن شعرها، مثل مثنوی، در بیات ترک آن اشعار را میخواند! برخلاف غزل و حتی قصیده، شاهنامه خوانی رزمی، ریتمی آهنگین و گوشنواز به شعر فردوسی برای بچه ها ندارد! مردم فارسی زبان اهل منطق و تعقل هم، وقتی از کسی حرفهای «بی سروته» می شنیدند بهم می گفتند:» داره شاهنامه می خونه » و وقتی کسی حرف مهمی میزد و دیگران توجه نمیکردند با اعتراض می گفت: » آقا شاهنامه که نمی خوانم» یعنی دارم حرف حسابی میزنم! اگراشتباه میکنم تذکر بدهید! «عبید زاکانی» این تک ستارهْ طنز پرداز ادبیات کلاسیک فارسی نیز به استقبال اشعارفردوسی، بسبک خودش رفته و کش و واکش» رستم» و «هومان» رابیان فرموده است!(عبید زاکانی – دیوان – اخلاق الاشراف- صفحات ۱۹ – ۲۰ / چاپ اقبال ۱۳۳۲ تهران،تصحیح بسيار بد عباس اقبال(.

من نمی دانم در مبارزه با خرافاتِ آخوندها، بجای برگزیدن یک سَمبُل خِردگرا، شادی دوست ، دانشمند و فیلسوفی چون حکیم عمرخیام نیشابوری، چرا به اندیشه های ارتجاعی و ننگ آور (ضد زن و نژاد و نژاده پرستانۀ) فردوسی چسبیده ایم و ول کُن معامله هم نیستیم. یا میتوانستيم به سراغ خداوند سخن «نظامی» برويم، راستی این چه کج اندیشی و خطای دید و تحلیل است كه گرفتارش شده ايم؟ بنا بر قاعده اکثریت مُریدان و سرسپردگان فردوسی- مثل سایر مُقلدان-هیچ تصویر و تصور درستی از محتوای افکار او و نامناسب بودنش با معیارهای امروزی(حقوق بشر و مدرنیته) ندارند.

شاهنامه فردوسی در هر چهار داستان اساسی اش سخت «پیرمرد سالارانه« است. در این چهار داستان تراژیک، علاوه بر تبلیغ خرافات اسطوره ای و افکار ارتجاعی، چون: تقدیر و سرنوشت، تحقیر نژادی و تباری رستم (ازطرف اسفندیار)، جهاد و کشتار دینی (اسفندیار اسطوره اي جهت تبلیغ دین زرتشتی)، جنگ های قومی و نژادی ) ایران و توران) و … همواره در همه جا، «پیری و ایستائی و بقای تاریخی سنت»، بر  » جوانی و پویائی و حرکت و تحول تاریخی آینده ساز» پیروز می شود.

قهرمانان شاهنامه همگي مردند و زنان و مادران- شان، اكثراً سرنوشت غم انگیزی دارند. مثلا «تهمینه» مادرسهراب را فردوسی دوبار برحسب ضرورت مطرح می کند: یکبار در رختخواب رستم (که اسب اش:»رخش» را گم کرده) می رود، و بار دیگر پس از دو و اقعه ناچیز، تهمینه را می بینیم که بعد از قتل ناجوانمردانه پسرش سهراب بدست پدرش رستم (شوي يك شبه اش) ، چند ماه بعد در تنهائی به صندوق عدم می رود و از محنت هستي آسوده می شود. ماندن همهْ این «پیر مردان» در شاهنامه، به معنی گرایش روحی «سازندگان» آن اسطوره ها و نیز «گوینده و سراینده آن» یعنی فردوسی توسی به این نوع نظام «پیرمرد سالار» و «جوان کُش » است و حاکی از تمایل به» کهنسالار گرائی » نویسندگان «خدای نامک» یا نامه خسروان، و خود فردوسی بعنوان سراینده شاهنامه است.

روح شاهنامه نفی «نوگرائی» طراوت و خلاقیت و پیشرفت بشری است: که هم در وجود زنان و هم در وجود جوانان تجلی می کند، و هر دو مورد بی مهری پیرمرد سالاری سنت پرستِ شاهنامه اند، که :»یزدان پرستی توأم با خسرو پرستی» را که هر دو هم نرینه اند می ستاید: اهورمزدا مرد است و حداقل نُه زن دارد ( یسنا، بند ۳۸و۳۶). در ضمن اهورمزدا با دخترش «ارت» و نیز به روایت دیگر با «اسفندارمذ» بنابه سنت مبارک «ازدواج با محارم» با «خوتک دس = خوا- ايت- و اداثا» ازدواج می کند و ایزد آذر (آتش) پسر و نوه اهورمزدا شمرده می شود (ایسنا بند۱۷) و لذا تعداد زنانش به يازده عدد ميرسد:(جلال الدين آشتياني،زرتشت،صفحهْ:۳۲۰) قابل توجه است که زن و زندگی از یک ریشه و مرد و مردن از یک اصل اند. با وجود این ایراد اساسی در محتوای این چهار حماسه در شاهنامه ، بخصوص شاهکار همه آنها یعنی حماسه رستم و سهراب، از نظر طرز بیان و برخورد قهرمانان و توصیف مطلب، فردوسی کاملاً موفق بوده و از این لحاظ، بهترین حماسه پرداز ادبیات فارسی شمرده می شود. اینکه حماسه سرائی و شعر حماسی و رجزخوانی که جزئی از آن است تا چه حد شعر یا نظم است مقولهْ جدی دیگریست.

اما آقای دکتر دوستخواه در حاشیهْ آنچه راجع به «جهان شمولی» فردوسی گفتید، لازم به ذکر است که هرگز تأثیر نسبتاً اخیر شاهنامه فردوسی به جهان غرب و شرق، قابل مقایسه با تأثیر تاریخی و عمیق «هزار و  یکشب» و «شهرزاد قصه گو» ی آن در اندیشه غربی و شرقی نیست و متأسفانه برخلاف ترجمه های آن به زبان لاتین و سپس سایر زبان های اروپائی، ترجمه فارسی اش بوسیلهْ «طسوجی» عمر صد و پنجاه ساله دارد. لذا در ادبیات فارسی و سایر ادبیات شرقی، تآثیر غیرمستقیم از طریق زبان اصلی آن یعنی عربی داشته است.

در نقد علمی (محتوا و شکل) شاهنامه، حیرت من در انتخاب فردوسی بعنوان سمبل وحدت ملی و شاعر پیشتاز ادبیات فارسی افزونتر می شود وقتی مشاهده می کنم که بقول آن شاعر اگر:» فردوسی و انوری و سعدی » هر سه «پیامبران» شعر فارسی شمرده شَوَند، همو بدرستی حکیم نظامی را «خداوند» سخن نامیده است. معلوم نیست چرا ما به پیروی از آخوندها که می گویند: » اولین کسی که قیاس کرد شیطان بود » از مقایسهْ محتوا و شکل شاهنامه با مثلاً خمسه نظامی می ترسیم.

نظامی از نظر محتوا: انسان گرا، ستاینده و حرمت گذارنده به زن، فاقد جنبهْ نژادپرستی، دیگرستیزی، و خرافاتی از آن قبیل است. برجستگی نظامی در آن میان از لحاظ شکل و و فرم نیز ، تصویر پردازی، تابلو سازی، قدرت تخیل استثنائی، ترکیبات زبانی و لغوی و زبان شعری قوی، نظامی داستان پرداز تخیلی را در کنار مولوی و حافظ غزل سرا قرار می دهد که در قله ادبیات کلاسیک غنی شعری فارسی قرار می گیرند. راجع به زن و نظر كلي شعرای ادبیات فارسی، كتاب: سيماي زن در ايران، تأليف جلال ستاري،نشر مركز،۱۳۵۷،تهران مراجعه شود. تحلیل روانکاوانه و نقد علمی اسطوره ها و داستان های حماسی شاهنامه فردوسی نظیر آنچه که «زیگموند فروید» در تحلیل داستان «ادیپ» نوشته ی «سوفکل» به آن پرداخته است و در آن «معرفت ناخود آگاه» نمایشنامه نویس یونانی و پدید آورندگان ناشناس این اسطوره شهر «ته ب» یونانی را به وجود «عقده ادیپ» در مردان بصورت علمی، منطقی و عقلانی تحلیل کرده است، کاری بس مشکل و خارج از کادر تخصصی من و امثال من است، با آنکه آقای فریدون هویدا احتمالاً با الهام از «تاریخ مذکر» آقاي دكتر براهني، مدعی شدند که ما ایرانیان بجای (و شاید در کنار) «عقدهْ ادیپ» : (عشق ناخود آگاه به مادر و نفرت از پدر) به » عقدهْ رستم » مبتلا هستیم ( عشق به سنت و پیری و کشتن پسر و آینده ). اما از ادعا و طرح سادهْ مساله، تا تحلیل روانکاوانه و جدی داستان ها و اسطوره ها (با وجود الگوی فروید) جهت ارائهْ طرحي كلي، از روانشناسي اجتماعي يك جامعه، فاصله بسیار است.

طبیعی است که نه فروید مدعی بوده که سوفکل به موضوع «عقدهْ ادیپ» آگاهی علمی و خود آگاهی داشته و نه تحلیل های جدي بعدی از اساطير شاهنامه،از فردوسی، روانکاوی خود آگاه نسبت به محتوای روانکاوانهْ اسطوره هایش می سازد. اگر بقول کسروی ( در پیرامون ادبیات، صفحات ۱۸۱-۱۷۹) در هزاره فردوسی روح مداح و ماشین بدون کلاج و ترمز شیفتگانش،از فردوسی،  «فیلسوف، سپهبد و پزشک و  …..» ارائه دادند، باید منتظر بود که نسل بعدی آنها از او روانکاو و جامعه – شناس که به ضرورتهاي ابدي تاریخ ايران جواب می دهد، و همه چیزدان بتراشد! اخیراً سایتی از طرف مؤمنین فردوسی برای شاهنامه خوانی درست شده که دیدنش قابل تامل است ! بهرحال در پایبندی به عقل: هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد.

حال که بقول حافظ عیب های) فردوسی را از دیدگاه انسانی، حقوق بشر، عقل و نیز آزادی و برابری انسان ها برشمردم و به دیدگاه ایدئولوژیک، نژاد- پرستانه و زن- ستیزانهْ او جهت تبلیغ دروغین «برتری» تبار و نژاد مورد ادعای خودش، و تحقیر تبار و نژاد ملت ها و اقوام دیگر اشاره کردم ، به ارزش ادبی، شاهنامه هم از منظر نقد، نظر کوتاهی در حد اين مقال افکنده شد حال، جنبهْ دیگری از شاهنامهْ شناسی فردوسي، یعنی » پیرمردسالاری» و «سنت پرستی» آن را بیان خواهم کرد و از هنرش هم خواهم گفت. پیش از این اشاره شد که حکیم ابوالقاسم فردوسی اسطوره پردازی بزرگ و داستان سُرائی ماهر است که در چهارچوب «نظم»  یا  «شعر» حماسی به داستان سُرائی می پردازد. بازیگران مورد نظر همهْ این داستان های حماسی را : » پیرمردان» و یا «بزرگ مردان» تشکیل می دهند. بنابه انتظار، زن در شاهنامه نقش بسیار جزئی و فرعی داشته و همواره بعنوان «زیب جلال» و یا ضد قهرمان وارد صحنه می شود و سپس ناپدید میگردد.

درچهار داستان حماسی بزرگ شاهنامه یعنی: داستان رستم و سهراب، داستان سیاوش، داستان رستم و اسفندیار و بالاخره داستان رستم و شغاد، همواره جوانان و مردان کشته می شوند و پیران و پیرتران بر سرخاک آنان برَغم گریه و مویه کردنهای فراوان پابرجا میمانند. یعنی در این طرز بیان، رجز خوانی ها و توصیف «مناظرو مراياي» جنگ، و زد و خورد پهلوانان، که عموماً بطرز استادانه ای سروده شده است، همیشه «آینده و ابداع» یعنی «جوان می میرد و «گذشته و سنت»  یعنی «پیر» باقی می ماند.

– در داستان رستم و سهراب، پسرجوان كشته ميشود و پدر پير زنده می ماند.

– در داستان سیاوش با اینکه او از » و رِ گرم» یعنی امتحان بیگناهی بوسیلهْ آتش، رو سفید بیرون می آید و آتش، سیاوش را به سبب بیگناهی او نمی سوزاند (!؟) و لذا راستگوئی وی در امتناع از همخوابگی با نامادریش که ملکه کشور هم هست، بر همگان آشکار میشود، باز این سیاوش است که تبعید شده و به نیرنگ «گرسیوز» گرفتار آمده و کشته می شود و پدر پدر زن های سیاوش زنده می مانند.

– در داستان رستم و اسفندیار نیز ، گشتاسب خودکامه عملا ولیعهد و پسرش اسفندیار را به نیت کشته شدن او بدست رستم، به مصاف وی می فرستد، و زال پیر، پدر رستم نیز با اینکه بخوبي می داند (!؟) که: » سرنوشت کسی که اسفندیار را بکشد، بنابه حکم تقدیر، کشته خواهد شد، با این حال پسرش رستم را کمک می کند تا اسفندیار را بکشد و با مرگ اسفندیار جوان، گشتاسب و رستم پیر زنده می مانند.

– در داستان کشته شدن رستم بدست شغاد، که در آن قهرمان کتاب فردوسی یعنی رستم قبل از مرگ، بنا به اصل قبیله ای «انتقام»، قاتل خود يعني برادرش شغاد را نیز با تیر می کشد، و صفحهْ كين- خواهي  نزديكان بسته ميشود، بدین ترتیب دو پسر زال می میرند و پدر پیرشان زنده می ماند.

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش اول

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش آخر

3 نوامبر 2010 - Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حقوق زنان, حرکت ملی, دمکراسی, زبان مادری | , , , , ,

۱ دیدگاه »

  1. […] ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش دوم […]

    بازتاب توسط ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش آخر « Azarbaijanis Democracy Institute | 14 نوامبر 2010 | پاسخ


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s