کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

نقدی بر دیدگاه های راسیستی آرامش دوستدار / بخش اول: نظری به گفتار ناسیونالیسم در ایران

کانون دمکراسی آزربایجان : احمد حسین مبلغ نویسنده اهل افغانستان در این مقاله تحقیقی ریشه های راسیسم و نژادپرستی را در گفتار روشنفکران ایران مورد بررسی قرار داده و تاثیر ایده های ناسیونالیسم افراطی اروپایی را در ایدئولوژی » عرب ستیزی » و » ترک ستیزی » حاکم بر ذهنیت بخش بزرگی از نویسندگان و مردم عادی ایران را نشان می دهد.

احمد حسين مبلغ

1

علی اصغر حاج سید جوادی نویسندۀ ایرانی در مقاله ای در سال 1360(1981) از جوانانی برخاسته از «نسل ترجمه» [1] در کشورش یاد کرده می نویسد:

«… و در زمینه جریانهای فکری و تاریخی و اجتماعی جهان و آثار و تاریخ تجربی آن [sic!] چیزی جز یک مشت ترجمه ناقص و از پیش انتخاب شده و دست چین شده بدست نسل های جوان ما نمی رسد.» [2]

آنچه مسلم است، روند ترجمه در ایران از زمانی که سطور بالا نوشته شده بود، به مراتب سرعت یافته و هر سالی رو به توسعه و ازدیاد است. با سر زدن به کتاب فروشی ها و کتاب خانه های ایرانی در شهرهای بزرگ اروپایی، این تصور برای آدم دست می دهد که در ایران تقریبا ً «همه چیز» از زبان های اروپایی به فارسی ترجمه می شوند. در میان این کتاب ها هم آثار خوب با ترجمه خوب اند که دقت در انتخاب موضوع و دقیق بودن برگردانندگان آنها را در امر ترجمه می رساند و هم ترجمه های بد موجود اند. اما این داوری را باید به روشنفکران ایرانی واگذار کرد که بعد از گذشت سه دهه، آیا تا هنوز می توان با حاج سید جوادی از «نسل ترجمه» در ایران سخن گفت؟ در مورد افغانستان زادگاهم به یقین می توان گفت که نه از «نسل ترجمه» خبری است و نه از «نسل مولد اندیشه»، بلکه فقط می توان از نسل های «جنگ های سی ساله» که پایان آن نیز روشن نیست، سخن گفت.

اما در رابطه با موضوع، سوال این است که چرا در ایران در همه زمینه های فلسفه، علوم اجتماعی و سیاسی، آثار گوناگون ترجمه شده و می شود، حتی آثار ترجمه «ناپذیری» چون «نقد خرد ناب» (کانت)، در این اواخر «زمان و وجود» (هایدگر) و …، اما در این میان، از تالیف بگذریم، یک ترجمه ای نیز در بارۀ راسیسم وجود ندارد؟ امید است تأملات زیر هم پاسخی باشد به این پرسش و هم نشان دادن این واقعیت که راسیسم (در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن) در دیدگاه های آرامش دوستدار منحصر به شخص او نیست، بلکه ریشه عمیق در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و رسمی ایرانی از یک نیم قرن بدینسو دارد.

2

گفتار ناسیونالیستی ایرانی از آغاز – و اندکی بعد در قرائت رسمی آن- دارای همان دو ویژگی اساسی در راسیسم آرامش دوستدار است:

اسلام ستیزی (Islamophobie) و عرب ستیزی (اسلام به عنوان فرهنگ و عرب ها به عنوان «نژاد سامی» در مقابل ایرانی ها به عنوان «نژاد» آریایی) و آن نیز با یک انگاری این دو. و در رابطه با موضوع مورد بحث ما، دقیقا ً با همین یک انگاری (اسلام=عرب ها) که در دیدگاه های آرامش دوستدار افراطی ترین شکل بیانش را می یابد، می توان از راسیسم سخن گفت، وگر نه اسلام ستیزی به تنهایی نمی تواند راسیسم باشد.

در قرن نزدهم نخست در ترکیه عثمانی و بعد در کشور های عربی، به ویژه در مصر و سوریه در اثر مواجهه با غرب، مسلمانان به عجز و ناتوانی و عقب ماندگی وحشتناک شان متوجه شدند. پرسشی که از این رویا رویی و مقابلۀ نابرابر ِ «غرب» و «شرق» پیدا شد و تا هنوز به یافتن جواب بدان مشغول و سرگردان اند، این است: «چرا شرق عقب ماند و غرب پیش رفت؟» [3]

روشنفکران نوگرایی ایرانی علت عقب ماندگی کشور شان را در دین اسلام یافتند و با جنبه تقدس و آرمانی ساختن ایران کهن ِ پیش از اسلام ، این خود فریبی (Illusion) را در خود خلق کردند که اگر حمله «عربهای برهنه و گرسنه» (آخوند زاده) (و یا به قول دوستدار این «تنها قوم بی فرهنگ سامی») نبودی، تهران پاریس، لندن و یا واشنگتن بودی! این دیدگاه به زودی به صورت قدرتمند ترین گفتار روشنفکری ایران در آمد. محمد علی همایون کاتوزیان پژوهش گر انتقادی ایرانی در باره تداوم این «سنت اختراعی» (هابسباوم) می نویسد:

«ریشه های ذهنی ناسیونایسم و تجدد طلبی در جامعه و ادبیات را می بایست در نیمۀ دوم قرن نزدهم جستجو کرد […] فتحلی آخوندف (که بعدا ً به آخوند زاده معروف شد) شاخص ترین نمانیدۀ تجدد طلبان ناسیونالیست دورۀ اول است. بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود، لیکن مانند برخی وارثان روشنفکرش در ایران، ترکیه و دیگر نقاط، نگرشی غیر انتقادی نسبت به دانسته هایش در باب پیشرفتهای اجتماعی و فرهنگی اروپا را با دیدگاهی مبنی بر طرد کامل فرهنگ و تمدن ایران بعد از اسلام در می آمیخت. او از منادیان دیدگاهی بود که بعدا ً بسیاری از روشنفکران تجدد طلب به آن روی آوردند و هم اکنون نیز در میان بسیاری از ایرانیان رواج دارد، دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» [4] (تأکید در همه جا از من است، در غیر آن به تاکیدات دیگران اشاره خواهد شد )

آخوند زاده [1812- 1878] در نیمه دوم قرن نزدهم در واقع آغازگر این نوع ناسیونالیسم (اسلام ستیزی=عرب ستیزی) در گفتار روشنفکری ایرانی است و آرامش دوستدار نیز با وجود «نقد» بر آخوند زاده [5]، در واقع پا بر آثار او دارد. در ادامه این مقال خواهیم دید که در کنه امر هیچ چیزی در دیدگاه های آرامش دوستدار تازگی ندارد، بلکه او با اندکی تفاوت، همان دیدگاهی را به راسیستی ترین شکل آن انعکاس می دهد که آخوند زاده از منادیان و از پیشقراولان صدر اول آن بود، «دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» این اندک تفاوت در همان تزتقلیل گرایانه «دین خویی» آرامش دوستدار نهفته است که بدان وسیله آن را به ایران پیش از اسلام نیز تعمیم می دهد (در بخش دوم مفصلا ً بدان می پردازم) در اینجا فقط یک مقایسه میان این دو:

آخوند زاده در یکنیم قرن پیش می نویسد:

«حیف به تو ای ایران. کو آن شوکت، کو آن قدرت، کو آن سعادت. عربهای برهنه و گرسنه به مدت یکهزار و دویست و هشتاد سال است که ترا بد بخت کرده اند. زمین تو را خراب و اهل تو نادان و از سیویلیزاسیون جهان بی خبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو دیسپوت است…» [6]

آرامش دوستدار از «وارثان روشنفکرش در ایران» یک قرن بعد از آن جمله می نویسد:

«… فرهنگی که سرآغازش را زردشت با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) نشاندار ساخته […] و پس از زادن و پروراندن پیامبری چون مانی، و خصوصا ً انقلاب دینی و اجتماعی ای چون مزدک، کارش به در سراشیب سقوط به جایی می رسد که رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی می آید و با داغ لااله الا الله سرنوشتش را مهر و موم می کند … » [7]

«… این که اسلام نمی توانسته بوی از هنر برده باشد، و به جوانه های آفرینندگی بر سر راه و در قلمرو خود با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اش آسیب نرساند، از طبعیت بی فرهنگی اش بر می خیزد …» [8]

نگاهی به واژگان آرامش دوستدار و آخوند زاده اندازیم:

الف، آخوند زاده:

* ایران پیش از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = شوکت، قدرت، سعادت، سیویلیزاسیون.»

* ایران بعد از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = بد بختی، ویرانی، نادانی و بی خبری از سیویلیزاسیون، اسارت، دیسپوتی …

ب، آرامش دوستدار:

* ایران پیش از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = با فرهنگ با پیامبری با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) و پیامبری چون مانی، مزدک …»

* ایران بعد از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = سراشیب سقوط ، رسولی با داغ، مهر و موم لااله الا الله بر سرنوشت ملت با فرهنگ …

می بینیم که هردو به یک زبان سخن می گویند، با دو تفاوت ظاهرا ً صوری، یکی این که آخوند زاده از مفهوم «سامی» بی اطلاع است، واژه ای که درغرب در روزگار خود او در نیمه قرن نزدهم یکجا با واژۀ متقابل آن «آریایی» در آغاز در علم زبان شناسی مقایسه وی وضع می گردد و نیز از همان آغاز به صورت کاری ترین سلاح در خدمت راسیسم و افراطی ترین شکل آن آنتی سمیتیسم (آنهم به عنوان کلیدی ترین مفهوم آن) قرار می گیرد. اما قسمی که در این مقال ذکر خواهد شد، با نفوذ پذیری ناسیونالیسم ایرانی ( و نیز افغانی) از ایدئولوژی نازیسم، این دو مفهوم متقابل آریایی – سامی جز واژگان روزمرۀ فرهنگ فارسی – دری می شود. اما هرکی اندکی با مباحث علوم اجتماعی به خصوص در چهار دهه اخیر آشنا باشد، از کاربرد این دو مفهوم امتناع می وزرد. کاربرد سخاوتمندانۀ این دو نامفهوم از جانب رشنفکران ایرانی به شمول آرامش دوستدار و روشنفکرن افغانی، نشانۀ عقب ماندگی آنها است از دستاورد بدیهی علوم اجتماعی ونیز فقدان درک و آگاهی تاریخی از خطر ها و فاجعه آفرینی های این دو مفهوم. دوم اینکه زبان آرامش دوستدار به مراتب فرهنگ گرا تر و ذات گرا تر و بالنتیجه راسیستی تر می گردد: «عربها تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ». من با داوری کاتوزیان در این باره که «بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود»، موافقم، اما در باره آرامش دوستدار باید با تاکید هرچه بیشتر بگویم که او در حدود یک و نیم قرن بعد از آخوند زاده، هم از او عقب مانده تر است و هم از دورانی که در آن زیست می کند. به موارد زیاد دیگر از این نوع اظهارات پربلاهت راسیستی دوستدار بعدا ً به اندازه کافی خواهیم پرداخت اما پیش از آن دنبالۀ این بخش.

3

ناسیونالیسم در ایران بعد از جنگ اول جهانی در میان قشر وسیع تری روشنفکران متجدد ایرانی با «احساسات قوی همگانی موافق آلمان» نفوذ می یابد، کاتوزیان می نویسد:

«نخستین جنگ جهانی اول برای ایران […] نفرت از روس و سوء ظن به انگلیس […] منتهی به احساسات قوی همگانی موافق آلمان شده بود. برای مثال ادیب پیشاوری (شاعر فارسی زبان هندی تبار که در تهران سکونت داشت) قصیده هایی در مدح ویلهلم دوم و ماشین جنگ آلمان می سرود که بر پیشانی برخی از سروده های نه قرن پیش عنصری و فرخی سیستانی در مدح سلطان محمود و فتوحات او در هند، عرق شرم می نشاند. سید حسن تقی زاده و محفل ادبی اش روزنذامۀ معروف کاوه را در برلن با دعای خیر و پول دولت آلمان منتشر می کردند.» [9]

کاتوزیان در بارۀ رواج نظریه برتری نژاد آریا در میان روشنفکرانی چون صادق هدایت می نویسد:

«در همین هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود. مقارن با شروع کسب قدرت توسط نازیها نطریۀ برتری نژاد آریا رواج گسترده داشت، یعنی درست همان سال هایی که هدایت به اروپا سفر کرد و داستان های ناسیونالیست رمانتیک خود را نوشت. در حقیقت، می بینیم که هدایت در سال 1310 [1931] (در نامه ای از تهران به پاریس) از رضوی می خواهد که «یک کتاب خوب مستند (documente) راجع به پان ژرمنیسم (Pangermanisme) برای او بفرستد. و همان وقت که نازی ها آوای برتری های ادعایی نژاد آریا را سر داده بودند، فاشیست های ایتالیایی هم لاف قدرت و شکوه امپراطوری رم را می زدند. چنین به نظر می رسید که ایرانیان می توانند در حرف به یکسان از پس این هردو برآیند: همچون نازی ها به نژاد برتر [«نژاد برتر»] تعلق داشتند و همچو فاشیست ها یک دورۀ تمدن امپراطوری شکوهمند را پشت سرنهاده بودند.» [10]

در اینجا باید در حاشیه دو اشارۀ انتقادی به جملات نقل شده در بالا و کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» گردد:

نخست برخلاف گفتۀ کاتوزیان در «این هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه اروپا از این کار در نیمه دوم قرن نزدهم به کلی فارغ شده بود. بی جهت نیست که لیئون پلیاکف (Le´on Poliakov) دراثر معروفش «اسطورۀ آریایی» از نیمۀ دوم قرن نزدهم به عنوان «عصر آریایی» (عنوان فصل پنجم کتاب) سخن می گوید که در آن یکی پس دیگری «انجیل های آریایی» به بازار عرضه می شوند [11]

روبرت کنوکس (Rober Knox) با کتاب «نژاد بشر» (1850)، ارنست رنان (Ernest Renan) با کتاب «زندگی مسیح» و دوست و هموطنش گوبینو (Gobineau) با معروف ترین اثر راسیستی به نام «کتاب در بارۀ نابرابری نژاد ها» (1854) و دوست دیگرش ماکس مولر (Max Müller) زبان شناس معروف سانسکریت با نظریه زبان شناسی از پیامبران صدر اول اسطورۀ نژاد برتر آریایی هستند. بالاخره کتاب «اساسات قرن بیستم» نوشتۀ چیمبرلین (Chamberlain) که به صورت پرفروش ترین کتاب درآمد، نقطه اوج این نوع انجیل های اسطورۀ آریایی است. دست کم دو رشتۀ علوم جدید این زمان – زبان شناسی و انسان شناسی (Anthropologie) که در سال 1860 منزلت یک علم مستقل را یافت – در خدمت نژاد گرایی آریایی قرار گرفتند. [12]

پس در «این هنگام اروپا سرگرم تولید نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه مشغول تحقق بخشدن به نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود، آنان این نطریه ها را در کل از نیمۀ دوم قرن نزدهم به صورت منسجم و آماده و ساخته و پرداخته شده در اختیار داشتند.

دوم اینکه کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» َ از جانب کاتوزیان همانگویی (Tautologie) است. همه ناسیونالیسم ها رمانتیک هستند. ناسیونالیسم بی رمانتیسم وجود ندارد.

4

در دهۀ 1920 عنصر جدیدی در ناسیونالیسم ایرانی وارد می شود و آن اضافه شدن ترک ستیزی و دشمنی با زبان ترکی است:

«دیدگاه ناسیونالیست ها و مدرنیست ها در این دوره در همان خط قبلی آخوند زاده بود، یعنی تمجید و تجلیل از ایران پیش از اسلام، انتقاد سخت از اسلام و عربها، و آروزی اروپایی شدن کامل و سریع جامعۀ ایران. تنها عنصر اضافی خصومت با ترک و ترک زبان بود.» [13]

البته وارد شدن این عنصر نو -ترک ستیزی- در گفتار ناسیونالیستی ایران، نتیجۀ مستقیم تأثیر پذیری روشنفکران ایرانی و دستگاه دولتی رضا شاه از اسطورۀ آرایی گرایی است که آنها آن را از آلمان اخذ کردند واین نیز یکی از نقاط تلاقی گفتار ناسیونالیسم روشنفکری با ناسیونالیسم رسمی ایران در آن زمان بود.

مثلا ً تقی ارانی، بنیانگذار «معنوی حزب [توده]» بهترین و مشهورترین نمونه در این مورد است.[14]

تقی ارانی پیش از آنکه به سوسیالیسم رو آورد و پیشگام جنبش مارکسیستی در ایران گردد، «مانند بسیاری از روشنفکران نسل خود» از مدافعان پرشور ناسیونالیسم ایرانی بود.» یکی از زندگی نامه نویسان کمونیست او اعتراف می کند:

«ارانی هنگام تحصیل در تهران در دورۀ مبارزه ناسیونالیستی با توافق نامۀ انگلیس و ایران، افکار شوونیستی داشت. او چون بسیاری از معاصرانش معتقد بود که با پالودن زبان از واژه های بیگانه، احیای دین باستانی زرتشت و بازسازی دولت متمرکز ساسانیان، از عقب ماندگی و امپریالیسم نجات خواهد یافت.» [15]

ارانی باید با اسطورۀ آرایی در زمان تحصیلاتش در آلمان آشنا شده باشد. او در آنجا در مجلۀ «ایرانشهر» در مقالۀ زیر عنوان «قهرمانان بزرگ ایران»، از زرتشت، ابن سینا، خیام، فردوسی درپهلویی داریوش و کوروش کبیر یاد کرد. او در مقالۀ دیگری در مجلۀ «فرهنگستان» زیر عنوان «آذربایجان: مسألۀ مرگ و زندگی برای ایران» نوشت که آذربایجان «مهد ایران، به علت حملات مغولان وحشی زبان فارسی را از دست داده اند.» [16] او «خواستار حذف زبان ترکی از جامعۀ زادگاهش [آذربایجان] شد و استدلال کرد که مهاجران مغول گویش ترکی خود را به مردم آریایی محل تحمیل کرده اند». ارانی از وطن پرستان دولتی و غیر دولتی مطالبه کرد:

«همۀ ایرانیان میهن پرست بخصوص مسئوولان وزارت فرهنگ باید منتهای سعی خود را برای جایگزین ساختن فارسی به جای ترکی انجام دهند. ما باید نشریات فارسی، روزنامه فارسی، کتاب های فارسی و معلمان فارسی به آذربایجان بفرستیم – آذربایجانی که وطن زرتشت و آریایی ها ست.» [17]

ارانی زمانی که در سال 1309(1930) به ایران بازگشت، پیشگام جنبش مارکسیستی شد که در دهۀ چهل به تشکیل حزب توده انجامید. همین آشنایی با آثار مارکسیستی در آخر سال های اقامت ارانی در آلمان بود که او را از افکار شوونیستی و آریایی گرایی نجات داد، نه تنها او را بلکه بسیاری دیگر از روشنفکران ایرانی از جمله نورالدین کیانوری را، کسی که اندکی بعد از آن رهبر حزب توده شد. البته که این دو نه در سطح رهبری و نه در میان روشنفکران آن زمان ایران به هیچوجه استثنا نبودند. کاتوزیان حتی چنین القاء می کند که اگر ایران را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند، به جای حزب کمونیستی توده، یک حزب نازیستی به وجود می آمد. او می نویسد:

«چرخش تأکید از ناسیونالیسم رمانتیک به انتقاد اجتماعی در ادبیات فارسی در دهۀ 1320[1940] ، درست مثل المثنایش در سیاست، به نیروی مداخلۀ خارجی صورت گرفت. طبیعی است که نتیجه بگیریم اگر مملکت را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند ناسیونالیسم رمانتیک که در اواخر دهۀ قبلی سلطه اش را بر دولت و جامعه هر دو تحکیم کرده بود، مطلق العنان می شد. در پی آن، بسیاری از آنان که در صفوف حزب توده جای داشتند، شاید حتی با شوق و علاقه ای بیشتر، تالار های محلی گردهمایی نازیها را پر می کردند، و بسیاری از روشنفکران، نویسندگان، شعرا و روزنامه نگاران این حزب هم ادبیات نازیستی را تأمین می کردند. نورالدین کیانوری که دراین هنگام به حزب توده پیوسته بود و سرانجام به رهبری آن رسید، در آغاز اشغال کشور توسط متفقین هنوز هوادار نازیها بود …» [18]

البته درخور یادآوری است که مارکسیسم – همانند ادیان جهانی چون اسلام، مسیحیت و یهودیت، بودیسم و … – در تئوری بامقوله نژاد در تضاد است (تنها در پراکسیس درمواردی مسأله فرق می کند: مثلا ً پراکسیس رژیم مارکسیستی خلقی ها به رهبری تره کی و امین ، و رژیم اسلامیستی مجاهدین و طالبان به رهبری ربانی و ملا عمر در افغانستان)، مقولۀ مرکزی آن طبقه است که انسان های همه «نژاد» ها را احتوا می کند. برخلاف راسیسم، از دیدگاه مارکسیستی این «نژاد» و یا فرهنگ نیست که رابطه میان انسان ها را تعیین می کند و آنها را از همدیگر متمایز می سازد، بلکه این کار تولیدی است که تعیین کنندۀ روابط میان انسان هاست. «نژاد» یا «فرهنگ» از دید راسیست ها مقوله های ازلی، جاودانه و تغییر ناپذیر هستند، بنابر آن روابط میان «نژاد» های برتر و پست تر نیز باید تغییر ناپذیر باشند. اما «طبقات» نه ازلی اند، نه ابدی. در شرایط خاصی تاریخی به وجود آمده اند و در شرایط دیگر محکوم به زوال اند.

می بینیم ایدئولوژی قسمی که در مورد تقی ارانی و کیانوری دیدیم، می تواند در تغییر جهت گیری افراد انسانی تاثیر گذار باشد. البته احسان طبری نظریه پرداز حزب توده، ازنگاه دانش دست اول در فرهنگ اسلامی، بی تردید در آن میان بارز ترین نمونه است. او «چیرگی اسلام را بر ایران» مثبت ارزیابی می کند و «از تحول کیفی مهمی در جامعه ایران از جهت نظام اجتماعی و نهاد معنوی» [19] از آن پس سخن گفته می نویسد: «تسلط عرب و دین تازه تأثیرات عمیقی در جامعه ی ایران گذاشت (…) سیطره ی معنوی اسلام گسستی محسوس بین گذشته و آینده ایجاد کرد …» [20]

اما این فقدان اسلام ستیزی و عرب ستیزی را به ندرت می توان در مورد بسیاری از دانشمندان سکولار اما غیر مارکسیست مشاهده کرد؛ از نویسندگان سکولار ِ غیر مارکسیست معاصر همین آرامش دوستدار بهترین نمونه در اسلام=عرب ستیزی است. علی میر فطروس که از حلاج ناسیونالیست و ماتریالیست ِ مادر زاد ِ ضد اسلام می سازد [21]، نمونه دیگر آن است. از گذشتگان که فعلا ً مورد بحث اند، صادث هدایت است. او از تأثیر نازیسم نجات یافت، اما نه از راسیسم در هیئت عرب ستیزی آن. دوست او مجتبی مینوی ظاهرا ً در بند هردو بافی ماند، اما بدون شک در بند راسیسم در شکل عرب ستیزی و ترک ستیزی آن.

هدایت در سال 1316 (1937) به مینوی نوشت (از بمبی به لندن):

«تو هم مثل همه حرف می زنی که گبلز، هیتلر را ژنی ازل و ابد جلوه می دهند باید همه تملق بگویند و باور بکنند من می گویم باید اخ و تف روی گبلز و هیتلر هر دو انداخت.» [22]

مینوی در سال 1328(1949) در گفتار های د ر بارۀ ابن سینا می نویسد:

«… چنانکه ابونصر فارابی ولو اینکه در ترک نژاد بودنش شکی نباشد نیز از حیث تمدن هیچ بستگی و علقه ای به ترکهای بی تمدن و بی معرفت آن عهد ندارد …» [23]

پارادوکس و طرفه این است که مینوی در همین نوشته، نویسندگان ترک را به «ملت پرستی افراطی» متهم می سازد، آنجا که می نویسد:

«الدومیلی ایتالیایی در ذیل این سخن اشاره می کند که دکتر سهیل انور استاد تاریخ طب دردانشگاه استانبول اظهار عقیده کرده است که این دانشمندان بزرگ ایرانی [رازی و ابن سینا و بیرونی] و جماعت دیگری غیر از ایشان جز ترک نبوده اند، ولی لزومی ندارد که ما به نقض کردن اظهار هایی بپردازیم که مبنی و اساسی بجز ملت پرستی افراطی ندارد و …»! [24]

خود فریبی بیش از این نیست که کسی، آن دیگر را متهم به بیماریی کند، که خود بیشتر از او به آن مبتلا است: ملت پرستی خودی را در افراطی ترین شکل آن ندیدن و ملت پرستی آن دیگر را چنان برجسته دیدن.

همین خود فریبی را آرامش دوستدار در کتابش «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» در اشاره به «شعوبیت افراطی» مینوی با دیگر «تاریخ نویسان» معاصر ایرانی دارد، آنجا که می نویسد:

«… اینگونه پدیده ها را تاریخ نویسان ماعصر ما که بنابر اسلامیت ایرانی یا شعوبیت افراطی تا دلمان بخواهد عرق ملی ضد عربی دارند و نه چشم بینا و جویا در یافتن و دیدن […] شگردی که این تاریخ نویسان در این موارد به کار می برند این است که برای خدشه دار شدن «شرف نژادی» و توجیه «تلون ملی» [sic!] ایرانی باعث و موجبی «تازی» بیابند و از این مجرا «ما ایرانیان» را در سرشتمان [sic!] معصوم و اتهام ناپذیر بسازند. برای اینکه از ایرانیان همدستان با مازیار در شکستشان از اعراب کلاً سلب مسئولیت شود و به اندازۀ کافی جا برای ستایش کفایتها و شایستگیهای منحصر به ایرانیان باقی بماند، مجتبی مینوی می نویسد: «از زمان ونداد هرمزد تا زمان مازیار دوسه پشت عوض شده و در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود. …» [25]

با خواندن جملات نقل شده از مینوی در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، باید گفت که شگفتی کار آرامش دوستدار را که از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان عصر ما» در حالی انتقاد می کند که «در یافتن و دیدن» عرب سیتزی راسیستی خودش «نه چشم بینا» دارد و نه بصیرت » جویا»، در یک کلمه: امتناع تفکر و بازاندیشی در فرهنگ آرامش دوستدار!

کاربرد واژگانی راسیستی آرامش دوستدار با آن آخوند زاده در بالا مقایسه شد، حالا مقایسه دوستدار با مینوی:

* مینوی: «در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود.»

* آرامش دوستدار: «اسلام از نطفۀ سامی» (امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، ص145)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (ص 76)، «دین ذاتاً متجاوز اسلام» (ص 78)، «تاریخ اسلامی مان بعنوان مسبب روزگار پرادبارکنونی» (ص 69)، «عرب همواره مأنوس به ستیز و رهزنی و سپس پرورده شده برای قتل و غارات اسلامی در خاک بیگانه» (ص 226)، «ایرانیان نخستین قوم بزرگ و بااهمیت سیاسی …» (ص 88/89)، «بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اسلام» برخاسته «از طبعیت بی فرهنگی اش» (ص 30)، «رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی» (درخشش های تیره،ص 244) و …

می بینیم که انتقاد آرامش دوستدار از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان معاصر» هموطنش به کلی خود فریبی است و مصداق ضرب المثل «کور خود بینایی مردم» را دارد. زیرا او در راسیسم ضد عربی، بهتر از پس همۀ آنان بر می آید. طوری ذکر شد، من به راسیسم آرامش دوستدار در بخش دوم به تفصیل پرداخته ام.

5

در اینجا باید از یکی از اسطوره بسیار رایج و پایدار در میان روشنفکران ایرانی یاد کرد که از آن طریق در میان روشنفکران افغانستان نیز خیلی اثر گذار بوده است: اسطورۀ «دو قرن سکوت». عبدالحسین زرین کوب مخترع این اسطوره با کتابی به همین عنوان است (چاپ اول 1330/ 1951).

در اینجا در حاشیه تذکر دهم که مقدمۀ کوتاه زرین کوب در چاپ اول زیر عنوان «چند اعتراف از نویسنده» و مقدمه دیگر برای چاپ دوم (1336) نشان می دهد که او در آن زمان بیش از نیم قرن از آرامش دوستدار و بسیاری دیگر جلو تر بوده است، تنها ازدید نظریه شناختی (Erkenntnistheorie) یعنی در اینجا آنچه که مربوط به امکان شناخت ما از تاریخ می گردد. اما متأسفانه نه خود آن مرحوم و نه آنانی که تِز «دو قرن سکوت» را از او به عاریت گرفتند، به آن پیشنهاده ها توجه نکردند. این پیشنهاده ها موجب نسبیت تِز های کتاب او می شد.

به هر حال، این اسطوره که زبان فارسی را با قرائت فراتاریخی ناسیونالیستی از آن تا ابزار مبارزه علیه «صحرا نوردان کم فرهنگ» (زرین کوب)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (دوستدار) تقلیل می دهد و در واقعیت امر بازتابی (Projektion) دیدگاه های ناسیونالیستی امروزی شان بر اعصار گذشته است، تا هنوز بعد از شش دهه از چاپ اول آن، به عنوان یک برداشت «علمی» از یک «واقعیت» تاریخی، مورد باور بخش وسیعی از روشنفکران ایران و افغانستان قرار دارد و این گفته معروف موسولونی را به یاد می آورد که «اسطوره هیچ نیازی ندارد تا ریشه در واقعیت داشته باشد، باور داشتن بدان کافی است تا آن را به یک قدرت سخت جان تبدیل کند.»

با این اسطوره گسست دراماتیک تاریخی ایران بیان می شود که اسلام (=عرب ها) با ظهورش [«از نیستی مطلق به تاریخ» (دوستدار)] ، ایران را از فرهنگ و تمدن گذشته اش جدا می سازد؛ پیامد این گسست، «دو قرن بی زبانی «ملت» ایران است، «دو قرن سایۀ خموشی و تاریکی وحشی و خون آلود بر تاریخ ایران»[26]:

«نه آخر در طی این دو قرن زبان ایرانی خاموشی گزیده بود و سخن خویش جز بر زبان شمشیر نمی گفت؟» [27] «… اعراب زبان و خط مردم ایران را بمثابۀ حربه یی تلقی می کردند [sic!] که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و بستیزه و پیکار برخیزد …» [28]

حدود 50 سال بعد از انتشار «دو قرن سکوت»، شاهرخ مسکوب با اخذ تِز زرین کوب در کتاب»ملیت و زبان»، نثر آثار فارسی را – از آغاز آن، ترجمۀ اولین تفسیر قرآن طبری به «زبان پارسی دری راه راست» از قرن دهم تا انقلاب مشروطیت در دهه اول فرن بیستم- کاملاً دلبخواه تفسیر ملی گرایانه می کند:

[«ملت» ایران] پس از چهار صد سال، وقتی که همۀ راهها و کوششهای دیگر برای جدا شدن از تسلط عرب – که بعضی از این کوشش ها جدا شدن از اسلام هم بود- بی نتیجه ماند، به تاریخ خودشان برگشتند و در پایگاه زبانشان استادند.» [29]

اگر زبان در نگاه هایدگر «خانۀ وجود» است، زبان فارسی در نزد مسکوب به «مأوای ملیت ایرانی» استحاله می یابد:

«همانطور که می دانید، ما برای تکوین و ایجاد هویت ملی خودمان از همۀ این عوامل [مثلاً رقص و موسیقی در هند، نقاشی در چین، معماری مجسمه سازی و باز موسیقی و نقاشی در اروپا] (بجز معماری) بی بهره بودیم. در اسلام هنر هایی که نام بردیم جایز نیست، پس از این جهت نیز کار ما دشوار تر بود و ملیت ما جز زبان، مأوایی نداشت.» [30]

بیان فلسفی این هستیانه کردن (Ontologisierung) زبان و ملیت را ما امروز در کا ربرد مفهوم «روح ایرانی» از جمله به وسیلۀ رامین جهانبگلو می یابیم، مفهومی که از «روح جرمن» (der germanische Geist) و «روح جهانی» (Weltgeist) هگلی و «روح خلق» (Volksgeist) اندیشمندان رمانتیک آلمانی اقتباس شده است، آنجا که جهانبگلو می نویسد:

«اکنون این سوال پیش می آید که آیا روح ایرانی بخشی از روح جهانی را تشکیل می دهد؟» [31]

این بخش را با نظری به ناسیونالیسم دولتی در ایران پایان دهیم:

6

اسلام ستیزی و یا عرب ستیزی و بازگشت به «افتخارات» ایران باستان، عناصر اساسی ناسیونالیسم به عنوان ایدیولوژی دولت نو بنیاد رضا شاه را نیز تشکیل می داد و این نیز همان وجه مشترک میان ناسیونالیسم دولتی و گفتار ناسیونالیستی روشنفکری ایرانی است. در این ناسیونالیسم رسمی «عنصر تازه پرستش گذشتۀ ایرانی، به خصوص ستایش پادشاهی ایران قبل از اسلام بود.» [32]

ناسیونالیسم دولتی به تاریخ و شکوه امپراتوری های ایران قبل از اسلام، بیشتر تکیه می کرد، آنهم کاملاً آگاهانه به ضرر تاریخ ایران بعد از اسلام؛ زیرا از این دید اسلام به عنوان دین بیگانه به وسیلۀ «عرب های بی فرهنگ و بی تمدن»، رابطۀ ایران را از گذشتۀ «پرافتخار فرهنگی» آن گسسته بود. سیاست آموزشی با چاپ کتاب های درسی درمکاتب و تألیف آثار تاریخی باید نسل نو ایرانی را با این گذشتۀ قبل از اسلام پیوند می داد.

در سال 1933 (1312) فرهنگستان زبان فارسی تأسیس شد، از وظایف اساسی فرهنگستان عرب زدایی از زبان نوشتاری بود؛ باید جهت پاس داری از زبان فارسی، در کلیۀ مطالب چاپی، کلمات فارسی جایگزین کلمات عربی شود. [33]

رضا شاه در 1934( 1313) طی فرمانی به سفارش و تشویق سفارت ایران درآلمان نازی اعلام کرد که نام کشور باید رسماً در کلیه مکاتبات و اسناد دیپلوماتیک، از «فارس» به «ایران» تبدیل گردد و در غرب نیز باید به جای «پرسیا» به «ایران» نامگذاری شود، زیرا «این نام یاد آور شکوه و عظمت گذشته بود و بر خاستگاه نژاد آریایی دلالت داشت.» از آرمانها و اندیشه های ایران قبل از اسلام به منظور نزدیک شدن به سیاست غیر دینی استفاده می شد. هرچند مستقیما ً به اسلام حمله نمی شد، اما به نسل جدید چنین آموزش داده می شد که اسلام دینی بیگانه است که قومی نا متمدن [«اعراب فاقد فرهنگ و تمدن از نطفۀ سامی»آرامش دوستدار] آنرا بر ایران تحمیل کرده است.» [34]

دهه سی در افغانستان نیز، دهۀ سیاست ناسیونالیسم رسمی (دولتی) و آغاز آریایی گرایی، درست همانند آریایی گرایی در ایران، متأثر از نازیسم آلمان است. این اسطوره در میان بخشی وسیعی از روشنفکران افغانستان تا هنوز به قوت خود بافی است. اما این اسطوره به استثنایی موارد بسیار محدوی، مانند ایران به عرب ستیزی نینجامید. تجزیه و تحلیل این پدیده در افغانستان با نشان دادن شباهت و تفاوت آن نیازمند به نوشتۀ جداگانه است که در فرصت دیگر به آن خواهم پرداخت. [35]

ناسیونالیسم دولتی ایران در مراسم بی نظیر و پرمصرف (300 میلیون دالر) جشن 2500 سالۀ شاهنشاهی ایران در سال 1971 به نقطه اوج خود می رسد. [36] و این زمانی است که بازار ناسیونالیسم به دلیل نفوذ مارکسیسم و اسلام سیاسی در میان روشنفکران ایرانی از رونق افتاد ه است و رژیم دیگر محبوب نیست.

7

«اسلام مرز ندارد»! شعاری بود که دردو سه سال اول انقلاب اسلامی در ایران، بیش از هر شعاردیگر در این کشور بر سر زبان ها بود. این شعار نیز به راستی بیشتر با روح جهانی دین اسلام همخوان است، تا با روح محدود به یک حوزۀ جغرافیایی معین و مشخص ِ ناسیونالیسم ِ دولت- ملت به عنوان یک پدیدۀ متأخر. و اگر از مرزی در اسلام سخن رود، در آن صورت «مرز کشور اسلامی عقیده است نه حدود جغرافیایی.» (علامه طباطبایی در «تفسیر المیزان») [37] تا این حد در تئوری، اما در عمل وضعیت چگونه است؟

در جمهوری اسلامی ایران، طبعاً که اسلام ستیزی و عرب ستیزی نمی توانست دیگر دو عنصر ناسیونالیستی ایدئولوژی رسمی باشد، اما اشتباه است، اگر پنداشته شود که رژیم اسلامی ایران فاقد اشکال دیگر ناسیونالیستی است. دقیقاً تناقض درونی ایدئولوژی حاکم در ایران همین است که در عصر دولت- ملت ها، این رژیم نیز نمی تواند بدون ناسیونالیسم زیست کند. حتی در همان آغازدر درون حزب رسمی رژیم نو بنیاد اسلامی، «ایرانیت» در نامزدی انتخابات ریاست جمهوری نقش تعیین کننده یافت.

تبلیغات جمهوری اسلامی ایران دارای پیام جهانی است و همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می شود. اما قانون اساسی ایران و سیاست عملی رژیم بر ملیت ایرانی (ایرانیت)، «ایرانی الاصل» بودن به عنوان شرط اساسی شهروندی استوار است. در انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 1980، جلال الدین فارسی، یکی از شاگردان و معتمدین نزدیک آیت الله خمینی نامزد ریاست جمهوری بود و نظر به آن نزدیکی و شهرت مبارزاتی، پیروزی اش در مبارزات انتخاباتی حتمی به نظر می رسید، اما یک باره از ادامه شرکت او در مبارزات انتخاباتی جلوگیری به عمل آمد، چرا؟ در مادۀ 115 قانون اساسی ایران آمده است:

«رئیس جمهور باید از رجال مذهبی و سیاسی که واجد شرایط زیر باشند انتخاب گردد:

ایرانی الاصل، تابع ایران، مدیر و مدبر، دارای حسن سابقه و امانت و تقوی و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی ایران و مذهب رسمی کشور.»

رقبای درون حزبی فارسی نمی توانستند هیچ پیش شرطی را که در ماده 115 برای نامزدی فردی در انتخابات ریاست جمهوری ذکر شده است، از او سلب کنند، به استثنای یک مورد که آن هم اساس حقوقی نداشت، اما در ایران می شد از آن به عنوان یک ابزار عوام پسند بهره برد: ناگهان رقبای درون حزبی جلال الدین فارسی کشف می کنند که او «ایرانی الاصل» نیست، چون مادرش افغانی است! [38]

در این جا ما شاهد تناقض اساسی میان آرمان امت اسلامی با واقعیت مدرن دولت- ملت هستیم، زیرا دراین جا مرز کشور اسلامی ایرانی دیگر عقیده نیست، بلکه خون و خاک است. و در اینجا نیز واقعیت های عملی روز مثل همیشه از آرمان ها و ایده آل های غیر قابل عملی دینی (امت واحد) پیشی می گیرد. بگذریم از اینکه در این جا نیز «دیالکتیک پذیرش و طرد» (dialectic of representational inclusion and exclusion) [39] که در هر ناسیونالیسمی (و اتنیک گرایی و راسیسمی) نهفته ونهادینه شده است و بر آن اساس به جمعیتی از کشور ویژگی های معین و ذاتی نسبت داده می شود تا به آن وسیله آن جمعیت را از حوزه های سیاسی و اقتصادی و احتماعی به حاشیه برانند، – در کشور های اسلامی که در آنها از مبانی حقوقی دموکراتیک خبری نیست، به مراتب شدید تر و سرکوبگرانه تر عمل می کند، تا در کشور های اروپایی، جایگاه های ناسیونالیسم و دولت- ملت.

درایران دهۀ هشتاد، ما شاهد نوعی از راسیسم هستیم که زمینه های آن تا حدودی پیش از انقلاب در نیمه دهه هفتاد در زمان شاه شکل گرفته بود. در این زمان مهاجرت هزاران مردم افغانستان برای کار درایران آغاز شد. برخورد تحقیر آمیز نسبت به این مهاجرین از همین هنگام در جامعه ایرانی افزایش می یابد. در هفته های اول ناآرامی های پیش از انقلاب، رژیم شاه سعی کرد تا این ناآرامی های سیاسی را شکل جنایی و به عده ای از کارگران افغانی نسبت دهد. در اپریل سال 1978 کودتای نظامی حزب مارکسیستی «خلق» در افغانستان رخ می دهد و یک سال بعد از آن (1979) با انقلاب اسلامی در ایران رژیم شاه سرنگون می شود. سیاست بی حد و مرز سرکوبگرانه و خشن و راسیستی رژیم «خلق» دراشکال بیرحمانه دستگیری ها و اعدام های دسته جمعی تبارز می یابد. چون با همه گیر شدن مقاومت، رژیم حزب «خلق» را خطر سقوط تهدید می کند، روسیه شوروی برای نجات آن، افغانستان را در دسامبر سال 1979 اشغال می کند که بعد از آن با مهاجرت های گروهی، شمار مهاجرین افغانستان در دو کشور پاکستان و ایران از چهار میلیون تجاوز می کند.

در این زمان است که میزان تحقیر و توهین نسبت به مهاجرین افغانستان در ایران هم در سطوح اداری و هم در جامعه هرچه بیشتر افزایش می یابد. راسیسم در این شکل آن در ایران روزانه (Alltagsrassismus) می شود. و در همین جا نیز تناقض میان آرمان اسلامی و واقعیت های روز در رفتار و برخورد جمهوری اسلامی نسبت به مهاجرین همدین شان آشکار تر می گردد. از همان آغاز افغان ها فاقد اجازه قانونی اقامت در ایران هستند. محدودیت شغلی برای آنها تعیین می شود، مثلاً اجازه کار برای آنان فقط دراموری چون حمالی، بنایی، مرغ داری و از این قبیل محدود می ماند. به همین ترتیب در زمینه های آموزشی، پسران مهاجرین از رفتن به مکاتب و تحصیل در دانشگاه ها محروم می شوند. رخداد های اعمال جنایی، پیش از بررسی آنها، به افغان ها نسبت داده می شود. واژه «افغان» در ایران به واژۀ تحقیر آمیزی مبدل می شود، آن چنان که واژۀ «عرب» در فرانسه و یا نزد آرامش دوستدار و «ترک» در آلمان. دوستی که هر سالی برای دیدن بعضی از اعضای خانواده از آلمان به ایران می رود، برایم داستان جالبی را بیان کرد. او گفت که روزی در کوچۀ محلی در تهران که اقاربش در آن جا زندگی می کنند، شاهد نزاع کودکان اقاربش با دیگر کودکان بوده است. هر دو طرف همدیگر را با واژۀ «افغان» دشنام می دادند! چند ماه پیش جمهوری اسلامی ایران، رفت و آمد مهاجرین افغانستان را در بعضی از شهر های ایران ممنوع اعلام کرد. این امر از نگاه سیاست ملی «پذیرش و طرد» (Ein- und Ausgrenzung) قابل فهم است، اما نه بر اساس معیار های ایدئولوژی جمهوری اسلامی ایران که همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می کند. از این دید، این برخورد یک نوع «اپارتاید مذهبی» است.

الاهه رستمی- پوفی، خانم ایرانی تبار، استاد در دانشکده مطالعات شرقی و افریقایی دانشگاه لندن و از فعالان جنبش ضد جنگ در بریتانیا، در اثر اخیرش در بارۀ وضعیت زنان جنگ زدۀ افغانستان در دورۀ مجاهدین و رژیم طالبان و بعد از آن از قول یک زن هزارۀ مهاجر افغانستان در مشهد می نویسد:

«فتانه احساسش را چنین بیان می کند: من نمی توانم ببخشم و فراموش کنم، آنچه آنها در حق هزاره ها کردند. من می توانم با راسیسم ایرانی زندگی کنم، اما من نمی توانم دیگر با جنگ، قهر و خشونت اتنیکی و اشغال کشور به وسیلۀ خارجی ها [در افغانستان] زندگی کنم.» [40]

چنین است واقعیت تلخ افغانستان که برای شهروندانش زیستن درسرزمین شان جانفرساتر و تحمل ناپذیر تر است از زیستن با راسیسم در کشور بیگانه.

8

در این بخش نخست سعی من بر این بود تا نشان دهم که راسیسم در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن، هم در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و هم در گفتار رسمی ایران ( در مورد آخری تا قبل از انقلاب)، عنصر مسلط بوده و تا هنوز مسلط است و راسیسم در دیدگاه های آرامش دوستدار در چارچوب همین گفتار قابل تبیین است.

اما به راستی چرا با وجود آن همه، جای اثری ترجمه شده و یا تألیف در زمینۀ راسیسم در ایران خالی است؟ دلیل اساسی آن به نظر من این است که تاهنوز حساسیت و آگاهی نسبت به پدیدۀ راسیسم نوین در میان روشنفکران ایران و نیز افغانستان [41] به وجود نیامده است. تا بر آن اساس، یک پدیدۀ راسیستی به عنوان راسیسم نیز درک شود. «آقايان شهرام اسلامی و محمدعلی مرادی، فارغ التحصيلان رشته‌ی فلسفه از دانشگاه برلين» از ایران، نمونه های تپیک در این مورد هستند. مرادی درميزگرد بحث و گفتگو اختصاصی با آرامش دوستدار در برلین اعتراف می کند:

شايد بتوانم بگويم که من کتابهای ايشان [آرامش دوستدار] را 25 تا 30 بار خوانده ام. اين شبيه همان کاری است که ابن سينا با کتاب ارسطو می‌کرد و می‌گفت من آن را 40 بار خواندم و نمی‌فهميدم و باز می‌خواندم. اين سنت ابن سينايی را من سعی می‌کنم آويزه‌ی گوش کنم …» [42]

در بادی امر جای تعجب است که کسی 30 بار هر یک از دو کتاب آرامش دوستدار را خوانده باشد، اما راسیسم، ذات گرایی،تناقض های آشکار منطقی آن ها را با عیب های دیگر درک نکرده باشد. اما این امر با درنظر داشت مسأله ساز (Problematisierung) نشدن پدیدۀ راسیسم و ناسیونالیسم و امثال آن ها در جامعه ای، چندان قابل حیرت نیست. وگرنه برای درک مضمون و محتوایی چنین آثاری، هیچ ضرروتی به 30 بار خواندن آن ها نیست، یک بار با دید انتقادی خواندن کافی است تا درک کرد که منظور و هدف نویسنده چیست. به همین ترتیب نویسندگان دیگر که در باره آرامش دوستدار چیزی نوشته اند، نه متوجه راسیسم او شده اند و نه متوجه ذات گرایی و فرهنگ گرایی او که با راسیسم او رابطۀ تنگاتنگ دارد. در بخش دوم به نقد و بررسی این جنبه های دیدگاه های آرامش دوستدار می پردازم:

* راسیسم

* ذات گرایی

* فرهنگ گرایی

* به دام افتادن در تناقض های فاحش منطقی

* تقلیل گرایی

* مطلق اندیشی

* کلی بافی

* گزینش گرایی

* امتناع از دیالوگ و …

پانویس ها:

1. حاج سید جوادی ، علی اصغر: یک قطره آب بود از رودی. برلین 1364، ص 180

2. همان ص 183

3. دکتر کاظم علمداری با کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟» (چاپ اول 1379، چاپ ششم 1380) به دنبال پاسخ رفته است. شش بار چاپ کتاب در یک سال نشان می دهد که این پرسش تاچه حدی در مرکز توجهات در ایران قرار دارد.

4. کاتوزیان، محمد علی همایون: صادق هدایت. از افسانه تا واقعیت. مترجم فیروزه مهاجر. 1376 ش (چاپ دوم). ص 9

متن اصلی انگلیسی اثر:

Katouzian, Homa: Sadeq Hedayat. The life and literature of an Iranian writer.

London1991.

5. دوستدار، آرامش: در خششهای تیره. پاریس 1999(چاپ دوم)

6. آخوند زاده، میرزا فتحعلی: مکتوبات. تصحیح از م. صبحدم. (انتشارات مرد امروز) 1364.

(ص 20-21)

7. دوستدار، آرامش: درخشش های تیره. پاریس 1999، ص 244

8. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 30

9. کاتوزیان، ص 7

10. همان، ص 110-111

11. Poliakov, Le´on: Der arische Mythos. Zu den Quellen von Rassismus und

Nationalismus. Hamburg 1993, S. 237

12. همان، ص 287

13. کاتوزیان ص 14/ 9-10

14. مقایسه کنید با آبراهامیان: ایران بین دو انقلاب. از مشروطه تا انقلاب اسلامی. 1377 تهران. ص 354

15. به نقل از آبراهامیان، ص 143

16. همان

17. همان، 143

18. کاتوزیان: ص 19

19. طبری، احسان: برسیهایی در باره برخی از جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران. کابل چاپ دوم 1361[چاپ اول 1348]، ص 24

20. همان 25

21. فطروس، علی میر: حلاج. انتشارات کار. (چاپ اول: بی تاریخ و بیجا)

22. به نقل از کاتوزیان ص 11

23. مینوی، مجتبی: نقد ِ حال. چاپ سوم 1367 [چاپ اول 1351] ص 144

24. همان، ص 178

25. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 163

26. زرین کوب، عبدالحسین: دو قرن سکوت. سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو

قرن اول اسلام از حملۀ عرب تا ظهور دولت طاهریان. تهران چاپ ششم 2535 ، ص 19

27. همان، ص پنج

28. همان، 28. ص 113

29. مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان. نقش دیوان، دین و عرفان در نثر فارسی. پاریس 1368ش

(چاپ دوم)، ص 24. من در سال 1993 در دانشگاه بمبرگ (Bamberg) در سمینار

ایران شناسی به نقد این اثر پرداخته بودم که در فرصت مناسب برگردان آن به فارسی

تقدیم آماده خواهد شد.

30. همان ص 31

31. جهانبگلو، رامین/ بهنام، جمشید: تمدن و تجدد (گفتگو). 2003 (چاپ دوم)، ص 4-5

32. Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 273

33. گارثویت، جین رالف: تاریخ سیاسی ایران. از شاهنشاهی هخامنشی تا کنون.

ترجمۀ بابایی. تهران1387، ص 397

34. جان فوران: مقاومت شکننده. تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس

از انقلاب اسلامی. ترجمۀ احمد تدین. تهران (چاپ دوم) 1378، ص 338

35. «ناسیونالیسم رسمی (دولتی) که در دههء سی قرن گذشته در کشور ما  ساخته Kostruktion)) شد، نمونهء تمام عیار نوع «ناسیونالیسم اتنیکی» بود. از ویژه گی های اساسی این نوع ناسیونالیسم نادیده گرفتن واقعیت کثرت اتنیکی کشور است؛ این نوع ناسیونالیسم برای  ساختن «هویت ملی»، «آگاهی ملی» به عوض این که به تنوع ویژه گی های قومی و فرهنگی توجه داشته باشد، تنها به ویژه گی های احتصاصی یک قوم تکیه می کند (…). سیاست قهرآمیز زبانی و کشف آریایی گرایی که با آریای گرایی شاه ایران (انتخاب نام ایران به عوض فارس) تقریبا ً همزمان است، محصول همین ناسیونالیسم رسمی است؛ این آریایی گرایی در هر دو کشور از ایدیولوژی رسمی نازیسم متأثر است.» نگاه کنید به: مبلغ، احمد حسین: افغانستان به عنوان ملت باالقوه (افغانستان ِ بدون افغان ها. در: (www.afghanasamai.com) (25 می 2006)

36. برای دریافت شرح مفصل این مهمانی رجوع کنید به:

Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 288

37. به نقل از:

زنجانی، عباسعلی عمید: وطن و سرزمین و آثار حقوقی آن از دیدگاه فقه اسلامی.

تهران 1366 (چاپ چهارم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی)، ص 122

38. نگاه کنید به:

Zubaida, Sami: „Is Iran an Islamic state?» in Joel Beinin and Joe Stork (eds.) Political

Islam. Essays from Middle East Report. Berkeley/ Los Angeles 1997

(University of California Press), S. 105

39. Miles, Robert: Racism. London and New York (Routledge) 1989, S. 38

40. Rostami-Povey, Elaheh: Afghan Women. Identity and Invasion. London/ NewYork 2007, S. 95

41. تمجید و ارج گذاری از کتاب کاملاً فاقد ارزش و بی کیفیت و راسیستی «سیطره 1400 ساله اعراب بر افغانستان» [نوشتۀ سلیمان راوش (مزدا) با مقدمه دکتر شجاع الدین شفا. 2006 ایسین- آلمان] را می توان از جمله دلیلی برای فقدان آگاهی و حساس بود در برابر راسیسم در افغانستان تلقی کرد. دو نویسندۀ افغان در سال های اخیر در بارۀ راسیسم مقاله نوشته اند:

سپنتا، رنگین دادفر: نژاد پرستی و گفتمان هویت.

زهما، دهقان: تأملی چند بر مقولۀ نژاد باوری.

هر دو مقالۀ در صفحۀ انترنیتی: (www.goftaman.com) نشر شده اند.

42. نگاه کنید به: «مناظره داغ آرامش دوستدار با منتقدانش در برلین»، در:

http://www.topiranian.com/maghalat/archives/003958.htm

منبع : http://www.naqd-wa-jaameah.org/

28 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, ترکی, حقوق اقوام, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

گزارش پارلمان کانادا در مورد ایران / ایرانِ احمدی نژاد تهدیدی برای صلح و حقوق بشر

گزارش جدید مجلس عوام کانادا:

«ایرانِ احمدی نژاد تهدیدی برای صلح و حقوق بشر»

علیرضا جوانبخت قولونجو

گزارش جدید مجلس عوام کانادا در ماه جاری میلادی (دسامبر 2010) در مورد ایران و با تیتر «ایرانِ احمدی نژاد تهدیدی برای صلح، حقوق بشر و حقوق بین الملل» منتشر شده است. در این گزارشِ تقریبا نود صفحه­ای ضمن درج اظهارات شهود و کارشناسان و نتایج بررسی های کمیته حقوق بشر پارلمان کانادا در رابطه با موارد نقض حقوق بشر شامل حقوق اقلیت­های مذهبی و زبانی، فعالان سیاسی، دانشجویان، مخالفان دولت، روزنامه نگاران، زنان و اقلیت­های جنسی، به نقش ایران در تهدید صلح و امنیت جهانی هم توجه شده است. کمیته همچنین پیشنهاداتی در 24 بند به دولت کانادا ارائه کرده است.

در مقدمه این گزارش آمده است: «بعد از انتخابات ریاست جمهوری 12 ژوئن 2009 در ایران، کانادا و جامعه بین المللی با نگرانی شاهد سرکوب معترضین به نتیجه این انتخابات بودند. این رویدادها نمونه ای دیگر از سابقه بد مقامات ایران در احترام به حقوق بشر بود. همچنین حوادث مربوط به روزهای انتخابات از وجود تنشهای کم سابقه داخلی در این کشور حکایت می کرد.»

در ادامه گزارش، به سابقه و تاریخچه حساسیت کانادا به مسائل حقوق بشر در ایران پرداخته شده است: «اعتراضات سال گذشته در ایران، برخورد شدید مقامات ایرانی با معترضین و عکس العمل جامعه بین المللی، موجب تمرکز بیشتر ‘کمیته فرعی حقوق بشر جهانی مجلس عوام کانادا’ به عنوان زیر مجموعه ای از ‘کمیته امور خارجی و توسعه بین المللی’ این مجلس بر وضعیت حقوق بشر در ایران شد. این کمیته فرعی در پارلمان سی و نهم با برگزاری جلسات و تهیه گزارش در مورد جامعه بهائی ایران، تحقیقات در خصوص سابقه بد ایران در رابطه با احترام به حقوق بشر جهانی را آغاز کرده بود.»

طبق آنچه که در گزارش مجلس عوام کانادا آمده، کمیته مذکور در فاصله زمانی مابین 10 مارس و 29 اکتبر 2009 شانزده جلسه با حضور شهودی که شامل متخصصین، فعالان حقوق بشر از سازمان های غیر دولتی، آکادمسین ها و حقوقدانها  بوده اند، برگزار کرده است. با توجه به ارزیابی های کمیته از جلسات مذکور، «حکومت ایران سابقه ای طولانی در نقض سیستماتیک و گسترده حقوق بشر بر علیه مردم خود دارد. این نقض همه جانبه حقوق بشر مواردی مانند سلب حق زندگی،  نقض آزادی شهروندان و تبعیض بر اساس مذهب، جنسیت، نژاد و قومیت، زبان، گرایش جنسی و عقاید سیاسی را در بر می گیرد.» بر طبق این ارزیابی «در بسیاری از موارد، حکومت ایران حتی قوانین داخلی خود را نیز زیر پا می گزارد.»

اظهارات شهود

بخش اول گزارش به اظهارات شهود در مورد نقض حقوق بشر در ایران پرداخته است. اظهارات شیرین عبادی حقوقدان ایرانی، فاخته زمانی رئیس انجمن دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجانی در ایران (آداپ)، احمد باطبی سخنگوی گروه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، شریف بهروز عضو حزب دمکرات کردستان ایران، رؤیا برومند مدیر اجرائی بنیاد عبدالرحمن برومند، عباس میلانی مدیر مرکز مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد، مجتبی مهدوی استاد علوم سیاسی دانشگاه آلبرتا، پیام اخوان استاد دانشگاه مک گیل و عده ای دیگر از اساتید دانشگاه و نمایندگان سازمان های مختلف حقوق بشری و تحقیقاتی به عنوان شهود مورد توجه قرار گرفته است.

اقلیت­های مذهبی

در خصوص وضعیت اقلیت های مذهبی، بر مسائل و مشکلات بهائیان که علیرغم پیروان مذاهب اهل کتاب حتی به عنوان اقلیت مذهبی به رسمیت شناخته نشده اند، تأکید بیشتری گشته و به نقل از جفری مک لارن از وزارت امور خارجه کانادا قید شده است که «بهائیان در بدترین وضعیت ممکن هستند و حتی آن دسته از ایرانیان اصطلاح طلب که به لزوم اصلاح سیاست های آن کشور معتقدند در مورد بهائیان نگاه مبهمی دارند.»

طبق اظهارات شهود، «پیروان مذاهب اهل کتاب مانند مسیحیان و یهودی ها – با اینکه بر خلاف بهائی ها به صورت رسمی شناسایی شده و از حقوق رسمی برخوردارند – ولی از امنیت همه جانبه برخوردار نیستند. رفتارهای تبعیض آمیز بر علیه آنها به صورت عادی در آمده است و یهودیان در معرض تحقیر و رفتارهای اهانت آمیز قرار دارند.»

در خصوص وضعیت اقلیت های مذهبی دیگر به گفته های شریف بهروز عضو حزب دمکرات کردستان ایران در مورد ساخته شدن مساجد بیشمار برای شیعیان در مناطق سنی نشین استناد شده است که با تشویق حکومت صورت می گیرد. آقای بهروز همچنین به ممنوعیت ساخت مسجد برای سنی­های شهر تهران با یک میلیون جمعیت سنی مذهب اشاره کرده است.

برخی از شهود دیدار کننده با اعضای مجلس به سرخوردگی های عمیق ناشی از آزار و اذیت اقلیت های اتنیکی و مذهبی توسط حکومت اشاره کرده اند. عباس میلانی مدیر مرکز مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد، گفته است: «برخی از عناصر افراطی شیعه از باز کردن زخم های کهنه و به راه انداختن جنگ شیعه و سنی ابایی ندارند.»

با توجه به اظهارات دکتر میلانی، همه اقلیت ها از جمله بلوچها، کردها، ترک­ها، ترکمن ها و اعراب که در ایران زندگی می کنند، به یک شکل و یا با تفاوتهایی از حقوق خود محروم بوده اند؛ سهم عادلانه از بودجه دولتی، حق ترویج فرهنگ و حق تدریس زبانشان، همه نادیده گرفته شده است و مناطق محل زندگی آنها تحت کنترل بالقوه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار دارد.

اقلیت های اتنیکی و محرومیت از تحصیل به زبان مادری

شریف بهروز در گفتگو با کمیته تفحص «اشاره قانون اساسی ایران به حقوق مساوی برای تمام اتنیک های ساکن این کشور و تعهدات حقوقی – بین المللی این کشور» را فریبکارانه ارزیابی کرده است.

بنا به گزارش مجلس عوام کانادا، کمیته بررسی در مورد سختی هایی که آذربایجانی ها، بلوچ ها و کردهای ساکن ایران تجربه کرده اند، به سخنان شهود گوش داده است. گفته های جو استورک معاون بخش خاورمیانه و شمال آفریقای سازمان دیده بان حقوق بشر حاکی از آن است که، اقلیت های اتنیکی تبعیض و محدودیت در فعالیت های فرهنگی و سیاسی را تحمل کرده، تحت ظلم و آزار و اذیت بوده و در برخی موارد به اتهام به خطر انداختن امنیت ملی محاکمه می شوند.

بنا به اظهارات فاخته زمانی رئیس انجمن دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان، در دیدار با کمیته بررسی، آذربایجانیها علیرغم جمعیت بالایی که دارند، از تحصیل به زبان مادری و امکان ترویج فرهنگ و تاریخ خود محروم هستند. خانم زمانی موارد متعددی از دستگیری ها، بازداشت ها، مجازات و شکنجه آذربایجانی هایی راتوضیح داده است که از راههای مسالمت آمیز به مطالبه و دفاع از حقوق زبان خود می پردازند.

فاخته زمانی ضمن اشاره به احکام متعدد اعدام در بلوچستان، از اعزام قاضی ویژه که بر اساس اعترافات تحت شکنجه و محاکمه 10 الی 15 دقیقه ای در سلول متهمان با پرسیدن چند سؤال بدون حضور دادستان و وکیل مدافع، حکم اعدام صادر می کنند، خبر داده است. به گفته او صدها بلوچ در نوبت اعدام قرار دارند.

خانم زمانی همچنین، همانند دکتر میلانی، به محرومیت و در حاشیه نگهداشته شدن مناطق زندگی اتنیک ها اشاره کرده است. به گفته او خصوصاً در مناطق دور از مرکز اخبار موارد نقض حقوق بشر در بسیاری از موارد گزارش نشده و مورد توجه قرار نمی گیرند. منابع خبری کم و دسترسی به رسانه ها محدود است.

در مورد جمعیت کرد ساکن ایران، کمیته تحقیق، گزارش هایی در مورد شرایط دشوار زندگی در طی 8 سال جنگ با عراق، ممنوع بودن تحصیل به زبان کردی و پدیده ای به نام «گزینش» و تبعیض شغلی و موارد دیگر دریافت کرده است.

در گزارش همچنین به مسائل دیگری از جمله بد رفتاری علیه قسمتی از جامعه اکثریت شیعه و مجازات اعدام برای نوجوانان پرداخته شده است.

نتایج بررسی کمیته تحقیق

در بخش تحقیقات کمیته فرعی به مواردی مانند عدم پایبندی ایران به تهعدات خود در رابطه با رعایت حقوق بشر، وظایف حکومت ایران، نقش کانادا در رابطه با بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران، حمایت کانادا از ایرانی ها برای رسیدن به جامعه ای آزاد و دارای عدالت، هدف قرار دادن افراد حقیقی صاحب منصب در ایران که مسئول نقض حقوق بشر هستند و لغو مصونیت های دولتی در مورد مقامات ایران که حقوق بشر را نقض می کنند، پرداخته شده است.

پیامدهای هسته ای شدن ایران

در خصوص ایران و صلح و امنیت بین المللی هم اظهارات شهود شامل موارد زیر توسط نمایندگان پارلمان شنیده شده است:

–  ایران و حمایت از گروههای تروریستی

– تشویق به نسل کشی از طرف مقامات ایرانی (در گزارش مجلس عوام کانادا از سخنان احمدی نژاد و سایر مقامات ایرانی در مورد لزوم از بین رفتن اسرائیل با عنوان «تحریک به نسل کشی» یاد شده است.)

– ایران و جاه طلبی برای دستیابی به قدرت هسته ای

– پیامدهای یک ایران صاحب قدرت هسته ای: رابطه بین توانمندی های هسته ای ایران و حقوق بشر جهانی، امکان عملی کردن سخنان در زمینه نسل کشی، قدرت بالقوه در بی ثبات کردن منطقه

در قسمت تحقیقات کمیته در خصوص ایران و صلح و امنیت بین المللی، تعهدات ایران در قبال صلح جهانی، پیامدها برای کانادا، مسئولیت کانادا در خصوص حفاظت و پیشگیری، لزوم توجه به برنامه هسته ای ایران و رابطه برنامه هسته ای ایران با مقاصد نسل کشی بررسی شده است.

در گزارش مجلس عوام کانادا مسائل نقض حقوق بشر در ایران پس از انتخابات مورد کند و کاو قرار گرفته است.

این کمیته همچنین در ارزیابیهای خود اشاره می کند که؛ حکومت ایران فعالان حقوق بشر و روزنامه نگارانی را که اقدام به گزارش موارد نقض حقوق بشر می کنند زندانی و شکنجه کرده و بعضاً آنها را به قتل می رساند. این کشور  از طرفی فعالیت گروههای مدافع حقوق بشر داخلی را ممنوع می کند و از طرف دیگر سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر هم سالهاست که اجازه ورود به خاک ایران را نداشته اند.

پیشنهادات کمیته به دولت کانادا

کمیته مذکور برای بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران پیشنهادهایی در 24 بند به دولت کانادا ارائه کرده است. در برخی از این پیشنهادات از دولت کانادا خواسته شده است؛ ضمن ادامه و افزایش حمایت معنوی از سازمان های مدافع حقوق بشر ایرانی و کانادایی فعال در مسائل ایران، این گروهها را–  در صورت امکان – از حمایت های مالی نیز برخوردار سازد، از حرکتهای دمکراتیک در ایران حمایت های معنوی و دیپلوماتیک به عمل بیاورد، از حکومت ایران بخواهد اجازه فعالیت سازمان های مدافع حقوق بشر بین المللی در درون این کشور را صادر و محدودیت و فشارها بر روی گروههای داخلی مدافع حقوق بشر را میان بردارد، برای ایجاد کرسی تحقیقاتی در خصوص روابط مابین ایران و کانادا و مسائل حقوق بشر ایران در یک دانشگاه کانادایی امکانات مالی اختصاص دهد، رادیو بین المللی کانادا را در خصوص پخش برنامه به زبان فارسی تشویق کند، پیشگیری های لازم را انجام دهد که  دفاتر، رسانه ها و مراکز وزارت امور خارجه ایران برای تهدید و محدود کردن دیاسپورای ایرانی امکان استفاده از امکانات خود در کانادا را نداشته باشند، روابط در سطوح بالا را کاهش داده و دولت از این امر در جهت وادار کردن ایران به بهبود وضعیت حقوق بشر استفاده کند.

همچنین کمیته به دولت کانادا پیشنهاد کرده است که مطابق با مسئولیت های کانادا تحت ماده یک کنوانسیون نسل کشی و ممنوعیت تحریک به نسل کشی طبق ماده 3 این کنوانسیون از شورای امنیت سازمان ملل بخواهد تا پرونده رئیس جمهور محمود احمدی نژاد و آن دسته از مقامات ایرانی را که مستقیماً و در ملأ عام به تشویق نسل کشی ]علیه اسرائیل و یهودی ها [می پردازند، برای انجام تحقیقات و پیگرد قانونی به دادگاه جرائم بین المللی ارجاع دهد.

نسل کشی در هشت مرحله

به گفته پروفسور استنتون رئیس سازمان بین المللی پژوهشگران نسل کشی، که نتیجه تحقیقات خود در زمینه اقدام به نسل کشی را در اختیار کمیته بررسی قرار داده است، نسل کشی در یک فرایند هشت مرحله ای صورت می گیرد. این پژوهشگر معتقد است که 6 مرحله از این مراحل هشت گانه در ایران به وقوع پیوسته است. دسته بندی انسانها به صورت «ما» و «آنها»، نمادسازی و مارک زنی، معرفی «آنها» به صورت موجوداتی فاقد صفات انسانی، سازماندهی گروههای تروریستی، ایجاد تضاد و قطب های مختلف، آغاز عملیات، نابود کردن و «انکار» عنوانهای مراحل هشت گانه پروفسور استنتون هستند.

کمیته به نقل از این محقق اشاره کرده است که این دسته بندی انسانها به صورت «ما» و «آنها» در مورد ساکنان خود کشور ایران هم صورت گرفته و جوامعی مانند «بهایی ها و آذربایجانی ها» و گروههای دیگری که از حقوق سیاسی معمول هم برخوردار نیستند جزء دسته «آنها» به حساب آمده اند.

منبع:

http://www2.parl.gc.ca/Content/HOC/Committee/403/FAAE/Reports/RP4835870/403_FAAE_Rpt03_PDF/403_FAAE_Rpt03-e.pdf

28 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حقوق زنان, دموکراسی, زبان مادری | , , , , , , , , | ۱ دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: