کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

بيگانه‌اي در وطن – ایواز طاها

جستاري درباره‌ي غيبت محمد فضولي از ادبيات معاصر آذربايجان

در اين گفتار در پي بررسي ميزان نفوذ و تأثير مولانا محمد فضولي در ادبيات معاصر آذربايجان نيستم، بلكه مي‌خواهم بيشتر به تفاوت‌هاي بنياديني كه در جانمايه‌ي آثار فضولي و ادبيات معاصر وجود دارد به اجمال بپردازم. مي‌گويند كمتر شاعر آذربایجاني را مي‌توان يافت كه استقبالي از اشعار فضولي نكرده باشد. درست می‌گویند. به علاوه ادّعاي شماري بزرگ از شاعران و نويسندگان مبني بر پيروي‌شان از فضولي، حكايت از آن دارد كه اين شخصّيت بزرگ با استقبال فراوان روبروست. اين ادعا، هم به خاطر حجم نوشته‌ها و تحليل‌هاي آثار وي صحت دارد، هم به گواهي انبوه اشعاري كه به پيروي‌اش، به ويژه در نوع غزل، سروده مي‌شود. با اين همه، اگر بخواهيم سهم واقعي تأثير وي را در پسينيان ارزيابي كنيم جز شکوه و افسوس بهره‌ای نخواهیم برد. زیرا اگر در پي جستجوي رگه‌ها و نشانه‌هاي او در زيرساخت ادبيات معاصر برآييم، حضور وي را به همان نسبتي كه اغلب ادّعا مي‌شود، نخواهيم يافت. حال پرسش این است: آيا اين شخصيّت بزرگ در تكوين ادبيات نوين آذربايجان، خواه در شكل و خواه در مضمون، تأثيري شگرف و بي‌رقيب دارد؟

پيداست كه حضور فضولي را نمي‌توان صرفاً با شمارگان كتاب‌ها و تنوع پيكره‌هايش مسجل كرد. و يا آن را با احتساب تعداد ميادين، خيابان‌ها، موزه‌ها، پارك‌ها، سالن‌ها، مؤسساتي كه به افتخار وي نامگذاري شده‌اند، و يا حتي با شماره‌ي آهنگ‌هاي موسيقي سنجيد. افزون بر آن، تداوم غزل و قصيده و قطعه و مربع و مخمس و ديگر قوالب شعر عروضي در ادبيات معاصر نيز نمي‌تواند به حساب فضيلت و سيطره‌ي مكتب شعري او نوشته شود. بلكه ميزان تأثير وي در تكوين ادبيات نوين را بايد در حوزه‌ي زير‌ساخت فلسفي اشعار، جهان‌بيني شاعر، و عناصر تخيّل، عاطفه، موسيقي، كلام و زبان ارزيابي كرد. من در اينجا به دليل ضيق مجال پس از اشاره‌ي كوتاهي به ديدگاه وي در باره‌ي زبان، به مباني فكري‌اش مي‌پردازم و از عناصر ديگر درمي‌گذرم.

فضولي در ادبيات معاصر با محبت و غفلت افراطي و به گونه‌ي متضاد استقبال شده است. پيروان وي به ويژه در قرن بيستم، زبان او را به وام گرفته و انديشه‌ها و مضمون اشعارش را بي‌تشريفاتِ خاصّي به ژرفاي گذشته بدرقه كرده‌اند. از اين رو در كنار گرايش به زبان آهنگين او، سكوت معني‌داري در باره‌ي مباني افكار و انگيزه‌هاي شيدايي‌اش حاكم بوده است. استقبال از زبان رسا و استوار فضولي دليل ساده‌اي دارد و نيازمند تحليل‌هاي پيچيده‌ي زبانشناختي نيست. در كنار شاعراني چون نظامي گنجوي، جلال الدين قونوي، قطران و صائب تبريزي، كه توان يا امكان يا فرصت پرداختن به زبان تركي را نداشتند، فضولي بناي رفيعي در ادبيات كلاسيك ساخت. وي به گونه‌اي سهل و ممتنع نظم را كه به گفته‌اش در تركي دشوار مي‌نمود، همچون شكوفه‌اي كه از كاسبرگ‌هاي خارگين سرمي‌كشد، جان بخشيد.

بر خلاف بسياري از نوابغ جهان كه دركي روشن از فرآيند آفرينشِ هنريِ خويش ندارند و آثارشان را اغلب به شيوه‌ي خوابگردها مي‌آفرينند، فضولي بر اهميت كار و دشواري مسئوليتش خودآگاهي داشت. چندانكه وي عامدانه از پي تهيه‌ي مصالحي براي زبان و كشف توانايي‌ها و صيقل دادن آن برآمده بود. فضولي منظومه‌ي «ليلي و مجنون» را صرفاً به خاطر نبود چنان داستاني در كارنامه‌ي ادبي جوامع بشري نسرود، بلكه به خاطر نبود گونه‌ي شايسته‌اي از آن در زبان تركي به چنين آزمايش سخت تن در داد.

با اين همه، وي در جريان ايفاي وظيفه‌ي خويش در قبال زبان، استعداد شگفتش را در ديوان شعرش به نمايش گذارد. فضولي در قرن شانزده ميلادي يگانه شاعر زبان تركي آذربايجاني نبود؛ ماتمي، قاسمي، سروري و به ويژه ملك‌الشعرا حبيبي با وي همعصر بودند. لكن تنها او بود كه توانست در احياي زبان كاري سترگ انجام دهد و وظيفه‌اي همانند فردوسي در زبان فارسي و پترارک در زبان ايتاليايي بر دوش گيرد. همچنانکه فردوسي به ادعاي خويش عجم را زنده كرد: بسي رنج بردم در اين سال سي/ عجم زنده كردم بدين پارسي، فضولي نيز زبان تركي را پس از چندين قرن حاشيه‌نشيني به متن زندگي آورد و با روشن‌بيني تمام براي كشف لايه‌هاي نامكشوف آن اقدام كرد. تا آنجا كه شايد بي‌وجود او زبان آذربايجاني از اين غناي موجود و صورت موزون خويش محروم ميماند.

امّا اجتناب و يا غفلت از افكار فضولي و مضامين اشعارش ريشه در تحّولات عميقي دارد. بخشي از اين دگرگوني‌ها: الف‌ـ پي‌آمدِ «تمركزگراييِ دورانِ پهلوي بر محورِ تاريخِ ايرانِ باستان» بود. ب ـ بخشي ديگر برخاسته از «پيدايش و حاكميت ماركسيسم در قفقاز» بود كه تقريبا چهار صد سال پس از او ظهوري سهمگين يافت. و ج ـ گو اينكه ماركسيسم را نيز بايد نتيجه‌ي گريزناپذيرِ يك جريان درازآهنگِ تحوّلِ فكري در پانصد سال اخير تحت عنوان «نگرش تصرف‌طلبانه به طبیعت» به حساب آورد كه بي‌درنگ پس از فضولي در سرشت فرهنگ بشري در نيمكره‌ي غربي آغاز گشت.

پي‌آمدهاي اين سه عامل سهمگين‌تر از آن است كه اغلب گمان مي‌شود. زيرا بهرغم فاصله‌ي بزرگِ ميان ما و فضولي، چنان مي‌پنداريم كه او را به تمامي دركمي‌كنيم و اگر اندكي دشواري در زبان او وجود دارد، آن هم به مدد آشنايي بازبان‌هاي فارسي و عربي از ميان برمي‌خيزد. امّا واقعيت اين است كه منظومه‌يفرهنگي موجود، داراي چنان ويژگي‌هايي نيست كه بتوانيم با فضولي و ديگر آثاركلاسيك و حتي با متن‌هاي تاريخي، تماس بلاواسطه برقرار كنيم. دراينجا عوامل يادشده را به اختصار بررسي مي‌كنيم.

تمركزگرايي سياسي و تُرك‌ستيزي

در جنوب آب‌هاي ارس فراموشي فضولي از طريقِ اِمحايِ نسبيِ زبانِ نوشتاريِآذربايجاني ممكن شده است. به اين معني كه پيدايش دولت پهلوي و و رويكردهايفرهنگي اين خاندان، نقش عامل مضاعف را در بيگانگي با فضولي بازي كرده است.

پيداست كه تركان خود دودمانِ هم‌نژادشان «قاجار» را برانداختند. صرف نظر از هذيان‌هاي آريايي كه در دوره‌ي پهلوي به پشتوانه‌يِ قدرتِ مركزي در كسوتِ فرهنگِ عمومي پديدار شد، قاجارستيزي سياستي بود كه در قرن بيستم همه‌گير شد. در جريان اجراي اين سياست جديد، همه‌ي مظاهر غيرآريايي، به ويژه نمادهاي توراني، اهريمني انگاشته شدند. ترفه آنكه نژاد فارس كه از زمان غزنويان تا قاجاريه ـ به جز دوره‌ي كوتاه زنديان ـ به حاشيه‌ي تاريخ رانده شده بود، توان آنرا نداشت كه براي آرياگرايي خويش چنين مشروعيتي فراهم آورد. بلكه اين مشروعيت با انقراضِ سلسله‌ي تركان به دست خود تركان محقق گرديد. پيداست كه نطفه‌ي فروپاشي قاجاريان به دست مجاهدان تبريزي درجريانِ انقلابِ مشروطيت بسته شد. رويدادي كه در نهايت هم قاجاريان را در كام خود كشيد و هم مخالفان آنها يعني مشروطه‌خواهان را. ستارخان كه از تبريز براي درهم كوبيدن استبداد صغير به تهران يورش برده بود، قربانيِ منافعِ روس و انگليس شد. و احمد شاه، پادشاه تضعيف شده‌ي قاجار، جاي خود را به رضا پالاني داد. رضا كه فاميل پهلوي را از محمود پهلوي تبريزي به عاريت گرفته بود (ملك الشعراي بهار، احزاب سياسي، 69) ، به پادشاهيِ ممالكِ محروسه رسيد. و پس از آن بود كه به هدف يكسان‌سازيِ فرهنگي بر همه‌ي نشانه‌هاي توراني و بر همه‌ي اقوامِ غيرهمنژادش تاخت و همه‌ي زبان‌هاي رايج در ممالك محروسه را كه تازه نام ايران گرفته بود، به سود زبان فارسي تارومار كرد.

زبان تركي به عنوان زبان پرشمارترين قوم ممالك محروسه از دايره‌ي اين يكسان‌سازي كه با جشن كتاب‌سوزان آذر 1325 (دسامبر 1946) به اوج رسيد، بيرون نماند. در نتيجه، محمد فضولي و ديگر شاعران كلاسيك آذربايجاني در گستره‌ي وسيعي از قزوين تا مغان، و از اروميه تا همدان به «غريبي در وطن» مبدل شدند. در وطنِ معنويِ فضولي ده‌ها ميدان و خيابان را به افتخار سعدي و حافظ نام گذاشتند و پيكره‌ها برافراشتند. اما او حتي نامي از كتابخانه‌ي دورافتاده و محقري را به ارث نبرد. گرچه ديوان فضولي هيچگاه زندگي خصوصي آدميان در تبريز و اروميه و اردبيل و زنجان و همدان را ترك نكرد، اما راهبرد فارسي‌كردنِ اجباري، روزنه‌هايِ ورود او به كتاب‌هايِ درسي، كانون‌هاي رسمي و پژوهشي، مطبوعات، و رسانه‌هايِ ديداري و شنيداري بست.

اينكه كدام دلايل تاريخي به غربت معنوي فضولي، بزرگترين نماينده‌ي شعر آذربايجاني، انجاميده است، نيازمند پژوهش‌هاي مردافكن است. با اين همه، بخشي از دلايل مذكور كه در حوادث و التهاب‌هايِ سياسيِ پنجاه سالِ اخير نهفته است، چندان پوشيده و پيچيده نيست. در واكنش به تلاش‌هاي احياگرانه‌ي حكومت پيشه‌وري درباره‌ي زبان تركي، تا به حال نوعي سياستِ يكسان‌سازيِ رسمي كمر به نابودي زبان و فرهنگ آذربايجاني بسته است. اين سياست كه تنها به مدد بازوي حكومت مركزي قابل اجرا و تدوام است، در زمان محمد رضاشاه پهلوي دنبال شد و بعد از انقلاب 1979 نيز به جز برهه‌ي كوتاهي با نرمي خاص فراموش نشد. چنين برمي‌آيد كه اين سياست به انگيزه‌ي مبارزه با آنچه تجزيه‌ي ايران لقب گرفته است، حتي در جريان «اصلاحات» نيز مورد تجديد نظر واقع نشد. زيرا در دوره‌ي اصلاحات كه از سال 1997 به رهبري محمد خاتمي و يارانش آغاز گرديد، بيشترِ روشنفكرانِ اصلاحگرايِ ايراني چندان تمايلي به احياي حقوق اقوام نشان ندادند. زيرا براي روشنفكراني كه در ساختار استبداد زده و خشونت‌آميز يك قرن اخير پرورش يافته بودند، حقوق بشر معناي ويژه‌اي داشت و تنها در چهارچوب فرهنگي كه پيشاپيش به ضرب سرنيزه‌ي شاهنشاهي عمومي شده بود، تحقق يافتني مي‌نمود.

فرهنگ عمومي، اگر چنين اصطلاحي را بتوان در ايران صحيح دانست، جنبه‌هاي بسياري دارد. اين فرهنگ اغلب به مدد برنامه‌ريزي از بالا، رسانه‌ها، نظام آموزش، و تزريق يارانه‌هاي فرهنگي گسترش يافته، و همچون ديگر اقوام، بر جامعه‌ي آذربايجان نيز در قرن بيستم تحميل شده است. همزمان با حكومت رضا شاه و پيدايش نهادهاي جديدي چون و مدارس و دانشگاه‌ها، پديده‌ي دولت ـ ملت بر ايدئولوژي «آرياگرايي» مبتني گرديد. در نتيجه، تقريبا همسان آنچه نازي‌ها در آلمان و فاشيست‌ها در ايتاليا كردند، در اینجا نیز خوانِشِ تاريخِ سرزمين‌ها‌يِ خلافتِ شرقي از ديدگاهِ نژادي صورت گرفت. به سخن ديگر، تاريخ بر مدار نيكي پارسيان و پليدي تركان قرائت گرديد. براي مثال، بي‌آنكه فرق مشهودي در ميان باشد، به يكباره خاندان‌هايِ  آل‌بويه و ساماني اهورايي انگاشته شدند و غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان به سبب ترك بودنشان اهريمني. اگر ابوريحان بيروني به خدمت سلطان محمود غزنوي در آمد، گويي نشانه‌ي ستم ، تنگ نظري و اِجبارِ دستگاهِ سلطنت بود، و اگر بوعلي سينا به خدمت سامانيان درآمد، نشانه‌ي دانش‌دوستيِ آنان. با وجود آنكه عرصه‌ي فرمانروايي از زمان غزنويان تا قاجاريان خالي از تركان نبوده است، اين امر از ديدگاه مورخان نژاد‌گرا گوياي صلاحيت آنان نيست. در هزار سال گذشته تقريبا تمامي فرمانروايان سرزمين‌هاي خلافت شرقي ترك بودند، ليكن اين امر در نظر برخي تاريخنگارانِ جديد نه نشانه‌ي درايت، استواري اراده، قوتِ تدبير، كشورداري و استعداد فرمانرواييِ تركان و سست حالي و حاشيه‌نشيني پارسيان، كه صرفا نشانه‌ي خودكامگي و بي‌فرهنگي ايشان انگاشته مي‌شد. ولي در گذشته‌اي كه مشروعيت حكومت‌ها را برق شمشيرها (القائم بالسيف) تامين ميكرد، مورخان جديد هيچگاه روشن نمي‌كنند كه به چه سبب در 1200 سال گذشته، پارسيان همواره فرمانبَر بوده‌اند نه فرمانروا؟

در واقع اين تاريخ جانبدارانه كه سنگ زيربناي آن در كتاب‌هاي درسي گذاشته شده است. چندان راستين و گوياي گذشته فرض شده كه برخي از سياستمداران امروزي ـ خواه اصلاحگرا و خواه محافظه‌كار ـ بي‌درنگ مباني آن را مي‌پذيرند.چندانكه آنان بي‌اعتنا به تنوع نژادي و زباني ايران، صرفا در چهاچوب آرياگرايي به مبارزه و اصلاح مي‌پردازند و «آزادي و عدالت» مي‌خواهند. فارغ از آنكه براي اقوامي چون آذربايجانيان نخستين مسئله‌ي بنيادي، احيايِ زباني است كه با برنامه‌ريزي‌هاي گوناگون در معرض نابودي قرار گرفته است. در چنين فضاي آشفته‌اي، خوانشِ فضولي و ديگر فحول ادبيات آذربايجاني به ناچار در تاريكيِ فرهنگِ سلطه! و فراموشخانه‌يِ سياستِ تجويزي فرو‌مي‌رود. به جز عمادالدين نسيمي كه به سبب دلبستگي‌هاي عارفانه‌اش مورد عنايت محافل صوفيانه و ادب‌پژوهان است، حبيبي، خطايي، فضولي، مسيحي، صراف، شيرواني، واقف، و بختيار با سكوتِ وهمناكِ كتابهايِ درسي و رسانه‌هاي دولتي و خصوصي مواجهند. تا جايي كه هر تلاشي براي احياي نام و آثار اينان مستلزمِ تحملِ هزينه‌يِ سنگيني است. بنابر اين محمد فضولي به عنوانِ سردسته‌يِ خيلِ شاعرانِ آذر بايجاني به بيگانه‌اي در وطن مي‌ماند.

سياست، منظومه‌ي بزرگي از سنت‌هاي تاريخي و پيش‌فرض‌ها و نگرش‌هاي فكري پديد آورده است كه عالم و آدم را از منظر خاص مي‌نگرد. درست است كه‌ هر تاريخي به ناگزير از ديدگاه ويژه‌اي نوشته مي‌شود. ليكن در اينجا سياست است كه تاريخ را غرض‌آلود و جانبدارانه مي‌نويسد. نتيجه آنكه در سرزمين‌هاي خلافت شرقي چندان جاي رفيعي به شاعران پارسي‌گوي اختصاص داده‌اند كه براي محمد فضولي جايگاه خُردي نيز در ذيلِ مجلسِ فرهنگِ ايراني نمانده است. و اگر نسيمي آوازه‌اي يافته و موجوديت خويش را بر ادبياتِ رسمي تحميل كرده، به سبب روحِ آزاده، منشِ شورشي، و مرگِ جسورانه‌اش بوده است. تاريخي كه مورخان رسمي براي ممالك محروسه بازسازي كرده‌اند از رويكردي سرچشمه مي‌گيرد كه در يك سرش «قوه‌ي پارس»، «پارس مينو» و «پارس خودرو» قرار دارد، و در سر ديگرش «ممنوعيت اسامي تركي براي كودكان آذربايجاني در دشت مغان». از اين رو، در آن سنت تاريخي كه چنين آشكار و بي‌گذشت مرزهاي ايران و توران را از هم جدا مي‌كند، سنتِ شعريِ آذربايجاني را از بيخ و بن ناديده مي‌گيرد، چندانكه گويي چنين آآثاري هرگز موجود نبوده‌اند. اين سنتِ مجعول، چندان بامهارت بازآفريني و ترويج شده است كه حتي زواياي ذهن برخي روشنفكرانِ نوگرايِ ايراني را نيز تسخير كرده است.

خوانش آثار فضولي در پرتو ماركسيسم روسي

افزون بر تحوّلات كلان در زندگي انسانِ معاصر، قرائت روسي از ماركسيسم نوعياز هم‌گسيختگيِ فرهنگيِ مضاعف پيش آورد و سرمشق(پارادايم)هاي جديدي را برفضاي فكري آذربايجان تحميل كرد. چندانكه در پرتوِ خوانشِ ماركسيستي، رودهايباريكي كه شاعران معاصر را به فضولي مي‌پيوست، خشكيد. ماركسيست‌هافضولي را در يك فضاي تجريدي و جدا از ريشه‌ها و مباني فكري‌اش در معرض قرائتگذاشتند. زيرا به حق معتقد به فروكشيدن ادبيات از برج عاج انتزاع و اشرافيت، وگسترش آن در ميان توده‌ها بودند. لكن مهمترين دشواري در اين ميان آن بود كهچهارچوب‌هاي تنگ حزبي و شور حاصل از انقلاب كارگري، برخورد ابزارانگارانه بامتون گذشته را موجب مي‌شد و به حذف كليه‌ي عناصر ماوراءطبيعي از آن متن‌هامي‌انجاميد. چندانكه در مرحله‌ي اوّل تأييد بخشي و ردّ بخشي ديگر از آثار شاعرانگذشته، و در مرحله‌ي بعد قرائت آن بخش برگزيده بر اساس همان چهارچوب‌ها ومعيارها در دستور كار قرار مي‌گرفت.

گرچه عدم امكان چاپ حديقه السعدا و ديگر آثار معنوي فضولي و شاعران ديگر از همين برخورد دوجانبه و متضاد مايه ميگيرد، با اين همه نبايد موضوع ماركسيسم را تا حدّ دستورات حزبي تنزل داد. همچنين نبايد آن را صرفاً نتيجه‌ي حماقت رهبران خودكامه و يا جنونِ قدرتِ اعضاي يك حزب پيشتاز در نظر گرفت. زيرا ماركسيسم مكتب بسيار بزرگي بود كه در نتيجه‌ي جستجوي مشتاقانه‌ي آدمي در پي عدالت پديد آمده بود، همچنانكه دموكراسي نيز مولود تلاش آدمي براي حّل مشكل آزادي بود. با اين همه، چون هردو مكتب برخاسته از فرهنگ جديد بشري هستند، چهارچوب نظري آنها با سرمشق‌هاي دنياي قديم هم‌خواني ندارد. و به خاطر همين است كه دست به گزينش آن بخش از آثار گذشته مي‌زنند كه مي‌تواند در خدمت انديشه ها و آرزوهاي جديد آدمي درآيد.

البته طرد جنبه‌هاي ذهني و معنوي زندگي كه به طرد بخش بزرگي از آثار كلاسيك در اتحاد جماهير شوروي انجاميد، بي‌دليل صورت نگرفت. ماركسيسم دغدغه‌هاي بسياري داشت كه از مهمترين آنها تامين عدالت و رهايي انسان از زندان ذهنيت خويش بود. تقسيم فرهنگ و اقتصاد به روبنا و زيربنا در واقع به هدف احياي اهميت بي‌بديل و فراموش شده‌ي اقتصاد در زندگي آدمي بود.

تبلور اين ديدگاه در حوزه‌ي هنر وادبيات، رئاليسمِ طبيعت‌گرايانه‌اي بود كه سرانجام«واقع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرايي سوسياليستي» نام گرفت. اين نوع واقع‌گرايي بي‌گمان وجه مشتركي با جهانِ درونيِ محمد فضولي و مضامين آثار او نداشت . از اين رو ادبياتِ آذربايجان در قلمروِ حزبِ پيشتازِ كارگران، براساسِ منطقِ درونيِ رئاليسمِ سوسياليستي از منظر عيني‌بودن و سودمند بودن نگارش يافت. به اين معني كه احراز نتايجِ ملموستوسط هنر وادب، و ويژگيِ ياري‌رسانيِ آنها به ايدئولوژيِ رسمي، بر هر گونه ارزش‌هاي زيبايي‌شناختي غلبه كرد. براي مثال، واينا يكي از قهرمانان رمان «گاردجوان» مي‌گويد: «مهندس‌ها بيشتر از همه به درد مي خورند.» و گرچه خود دل درسوداي شاعري دارد، اما به اعتقاد وي «بي‌معني است كه آدم براي شاعر شدن به دانشكده برود. هركس بايد چيزي را ياد بگيرد و با يك شغل و حرفه‌اي معمولي زندگي را شروع كند. بعد، اگر استعداد هنري داشته باشد، اين استعداد خودش رشد مي‌كند.» به عبارت ديگر، خاستگاه شعر همان حرفه‌ي معمولي است وشاعران بي‌آنكه به آموختنِ معيارِ زيبا‌شناختي و پس‌زمينه‌هايِ پيدايشِ شعرنيازشان افتد، در بستري از عينيات روزمره كه مورد تقديس سوسياليسم است،رشد مي‌كنند. و جهان شعر، همچون همه‌ي هنرها، به سطوحِ قابلِ رؤيتِ زندگي تنزل مي‌يابد.

گرچه حاكميت خشونت‌آميز چنين رئاليسمي خود به آفرينش زبان نمادين انجاميد.اما اين امر در ماهيت تجويزيِ آن مكتب ادبي پديد نياورد. مي‌دانيم «زبان نمادين» بههنگام نبود آزاديِ بيان، به فراسويِ واقعياتِ خشك و بي‌روح نقب مي‌زند و گهگاهسركشيِ اضطراب‌آلودِ هنرمنداني چون آندره تاكوفسكي را بازتاب مي‌دهد، با آندلبستگي‌هايِ غمياد‌آميز (نوستالژيك). با اين همه، در سرزمين‌هاي پيراموني – بهويژه آذربايجان- اين آموزه‌هاي مكتب رئاليسم سوسياليستي جنبه‌ي تنگ‌تر وفرودست‌تري به خود گرفت و با استثنائاتي به آفرينشِ نوعيِ رئاليسمِ كوه و دشت انجاميد. تا جائي كه بيشتر روزنه‌هايِ معنويِ جامعه‌يِ هنري به سوي ادبيات كلاسيك مسدود شد و جويبارهايي كه از دنياي كهن به اندرون ادبيات جديد روان بود، خشكيد.

سخني تكراري وجود دارد مبني بر اينكه انسان از تاريخ مي‌آموزد. اين درست است امّا تمامي حقيقت نيست. زيرا انسان علاوه بر تجربه‌اندوزي از گذشته، چيزي بر آن مي‌افزايد. بدين معني كه در پرتو آزمون‌هايِ كنوني و آرزوهاي آينده‌اش، گذشته را دوباره كشف و معنا مي‌كند. در واقع آثار گذشته همچون ماهي در پيشخوان ماهي‌فروش و يا خرمهره‌هاي نرد بر روي تخته نيستند، بلكه رمزهايي هستند كه در پرتو آگاهي‌هاي جديد گشوده مي‌شوند و معناي جديد مي‌يابند. اين حقيقتِ بس مهّم و ساده درباره‌ي آثار فضولي نيز مصداق دارد. در واقع ما با هر تحّول بنياديني كه در پيرامونمان رخ مي‌دهد و دامنه‌هاي امواج آنها درون ما را نيز متلاطم مي‌كند، آثار او را از زاويه‌ي جديد مي‌خوانيم. براي نمونه ماركسيسم جرياني ساختاري در انديشه و نگرش آدمي پديد آورد و همين دگرگوني قرائت جديدي از تاريخ انديشه و هنر را ناگزير ساخت. با اين همه، پيش از هر اشاره‌اي به پي‌آمدهاي اين مكتب بايد يادآورد كه حتي اگر انقلاب اكتبر رخ نمي‌داد، باز هم به اقتضاي شرايط محتملِ اجتماعي، شايد همين وضعيت با اندك تفاوت‌هايي رخ مي‌نمود. چنانكه نويسندگان و شاعران بزرگ پيش از انقلاب اكتبر، از جمله جليل محمّدقليزاده و ميرزا علي‌اكبر صابر به جاي عنايت به ادبيات غنايي و تغزلي، به هزل و طنز روي آوردند. زيرا رياكاري اجتماعي، فقر و فلاكت و خرافه‌پرستيِ مردمان اجازه نمي‌داد اينان نيز گام در راه فضولي نهند. هيچ بعيد نيست كه مردمان زمانه‌ي فضولي فقيرتر از مردمان زمان ميرزا علي اكبر طاهرزاده بوده باشند. لكن اين امر چندان اهميّتي ندارد. زيرا بر اساس مباني فكري تمدن جديد، نه ميزان فقر بلكه ميزان خودآگاهي از فقر مهم است و پيداست كه صابر بيش از فضولي از پديده‌ي فقر و خرافه آگاه بوده است.

خوانش آثار فضولي در پرتوِ نگرشِ تصرف‌طلبانه به طبيعت

آثاري كه در قرن بيستم به تاثر از فضولي و ديگر شاعران كلاسيك آفريده شده‌اند، از بن‌مايه‌يِ بصيرتِ عرفاني بي‌بهره‌اند . اين اشعار تا حدودي در حاشيه‌يِ فرهنگِ دو‌پاره‌يِ آذربايجان به «فرهنگ عامه» و «سليقه‌ي كوچه و بازار» نزديكند. نكته اي كه اوكتاويو پاز دربار‌ه‌‌يِ حاشيه‌نشينانِ فرهنگِ سرزمينِ خود گوشزد مي‌كند، در اينجا نيز با اندك تفاوتي صدق مي كند: «اينان تحت عنوان فرهنگ عامه سرگرمي‌ها و چشم‌اندازهايي را به توده‌ي مردم عرضه مي‌كنند كه همتايِ مدرنِ سيرك‌هايِ رومي ومضحكه‌هاي دوره‌ي بيزانس است .»

بحث در اهميت يا اصالت ادبيات جديد نيست، بلكه سخن در گمگشتگي اين آثار در برزخِ ميانِ «شيداييِ آرامش‌بخشِ آثارِ كلاسيك» از يك سو، و «بي‌قراريِ اضطراب‌آلودِ آثارِ جديد» از سوي ديگر است . فضولي در غزل‌هايش به ندرت از عالم مثال فرود مي‌آيد و تصوير زني زيبا را كه گوشه‌هايي از بدنِ مرمرينش از چاك گريبانش پيداست، تصوير مي‌كند. در عوض در غزلياتِ علي‌آغا واحد، كه انباشته از جام، باده و لعلِ لبِ يار است، به ندرت نشاني از ظرايف و تلميحات عرفاني مي‌توان يافت. در اينجا شعر همپاي جريان تاريخي «تقليل» در مسيري از ملكوت به ناسوت، از آسمان به زمين می‌آید، و  تهي از رمز و راز مي‌شود. اينك نه ميِ ناب، نمادِ معرفتِ رازآميزِ قدسي است و نه جعد مشكين و شراب و شاهد و ساقي، نشان چيزي ديگر. در اينجا فروكاهشِ معرفتِ قدسي به معيشتِ زميني، ما را از «گلشن راز»شيخ محمود شبستري بي‌نياز مي‌كند. زيرا ديگر رمزي ناگشوده باقي نمي‌ماند و واژگانِ گرانبار از معرفتِ ناگفتنيِ صوفيانه از معنا تهي مي‌شوند.

وقتي محمد فضولي در بيت «زاهد سوال ائد‌ه‌رسه كي مئي‌دن نه‌دير موراد؟ بيزده صفادير، اوندا كدورت، جاواب اونا»، از مي معنايي ارائه مي‌دهد كه در سنت عرفاني معنا دارد. اما همين واژه در اشعار معاصران بي‌هيچ هاله‌ي رمز‌آلودي و صرفا به عنوان مايعي براي تسكينِ زودگذرِ آلامِ روزانه استعمال مي‌شود . اين تفاوتِ گوهري، از تفاوت بنيادي در انديشه‌ها و عصري برمي‌خيزد كه سخت با همديگر بيگانه مي‌نمايند. واحد شاعر روان‌سرايي است و بخشي از فرهنگ آذربايجان به شمار مي‌رود. اما مهم اين است كه او و ديگر اقرانش، همچون ما، در برزخ ميان دنياي قديم و جديد به سر مي‌برند. شاعران جديد نه امكان ذوب شدن در سنت تغزلي ـ عرفانيِ فضولي را دارند و نه فرصت درآمدن در پهنه‌يِ فرهنگِ جديد را. اين امر البته عيب آنها نيست بلكه به سبب وجود ديوار بلندي است كه ميانِ ادبياتِ كلاسيك و ذهن انسان معاصر برافراشته شده است.

ميگويند دنياي جديد (و منظورشان دنياي پس از رنسانس است) دنياي كميّت‌هاست و دنياي قديم دنياي كيفيت‌ها. و همچنين مي‌گويند دنياي جديد نوعي گرايش آگاهانه به تصرف در طبيعت دارد و دنياي قديم، به ويژه شرق، تمايل به سازگاري با جهان. با فرض درستي اين تعميم، درخواهيم يافت كه مباني فلسفي دو دنيا و عناصر تشكيل‌دهنده‌ي فرهنگ آنها با يكديگر تفاوت و حتي تباين ماهوي دارند. پيشينيان ما، به ويژه عارفان شوريده، به نوعي معاشقه با جهان سرگرم بودند. اين طرز تفكّر موجب آن مي‌شد كه عارفاني چون فضولي به كلي بيگانه از نگرش تصرف‌طلبانه باشند. زيرا تا زماني كه عالم محّلِ تجلّيِ فيض و عشقِ جاودانه باشد، طبيعت را نمي‌توان مانند يك شئي بي‌روح مورد كندوكاوِ تصرف‌طلبانه قرار داد. برخلافِ فرهنگ جديد كه نيروي محّركه‌اش از شوق شناخت طبيعت و دگرگون ساختن آن حاصل مي‌شود، سازگاري با جهان وظيفه‌يِ مقدسِ بيشترِ فرهنگ‌هايِ كهن بوده است. مثلاً در فرهنگِ عرفانيِ شرق، زندگي انساني از طريق رابطه‌ي عاشقانه با جهان گرمي و معنا مي‌يافت و تلاش براي ذوب و ادغام در هستي وقفه نمي‌پذيرفت؛ گرايشي كه به ديده‌ي بسياري از معرفت‌ شناسان و عالمان اجتماعي راز عقب ماندگي شرق را در اندرون خويش نهفته دارد:

«شاعر شبي از كنار رودخانه‌اي مي‌گذشت. در خلسه‌ي عميقي بود. ماه در آب شناور بود. مرد چشمش به ماه افتاد. مرد ايستاد و مدّتي اندام عريان ماه را در آب تماشا كرد. به هيجان آمد، صداي دست و پا زدن ماه در آب را كاملاً مي‌شنيد. مدتي به تماشا و تأمل پرداخت. دچار جذبه شد. از خود به در آمد و با شوق جنون‌آميز به آب جست و در دامن رودي كه ميگذشت ماه را در آغوش كشيد و آن قدر فشرد تا در آب غرق شد.»

براي انسان گذشته، جهان اسرارآميز بود. وظيفه‌ي عارف در اين ميان كشف حجاب اسرار بود و شهود. در اينجا، عالم ديگر شبكه‌ي مفاهيم رياضي نبود، بلكه تماشاگاهي بود ميان عاشق و معشوق. اما در اين نگرش فرهنگِ جديد، جهان از رمز و راز تهي مي‌شود و طبيعت در مفهوم كاركردي آن مورد توجه قرار مي‌گيرد.منظور از مفهوم كاركردي طبيعت اين است كه همه‌ي اجزاي آن از كوه و جنگل و رودخانه گرفته تا باد و خورشيد و ماه، به عنوان شئ مورد استفاده‌ي سودمند قرار مي‌گيرد. واژه‌ي «بهره‌وري» كه امروزه به اصل بنيادي اقتصاد جهاني تبديل شده است منزلت خود را از همين ديدگاه دريافت مي‌دارد. اين تغيير كاركرد (فونكسيون)، چنانكه گفتيم، سرانجام در سطح اشياء باقي نمي‌ماند و رفته رفته خود انسان را نيز شامل مي‌شود. تا جايي كه تلاش براي تغيير عالم و آدم، به ساختن انسان طراز نوينِ اجتماعي منجر مي‌گردد. ماركس مي‌گفت كه فيلسوفان قديم صرفاً دنيا را مي‌شناختند امّا فيلسوفان كنوني بايد در صدد دگرگون كردن آن برآيند. از اين رو شاعران جديد حتي آنهايي كه نام فضولي گاه و بيگاه ورد زبانشان بوده است، برخلاف فضولي سخن از تصرف در زمين و آسمان و دريا، و ساختن انساني متناسب با ايده‌هاي خوش‌آيندشان به ميان آورده‌اند. زيرا اينان در جغرافياي تمدن نوين كه دغدغه‌ي اصلي‌اش دگرگون كردن انسان و جهان است، نفس مي‌كشند.حال آنكه براي شاعري چون فضولي به هيچ‌روي دست‌درازي به فطرت انساني و دست‌كاري ژنتيك در نگرش او مورد عنايت نيست. و شاعر مي‌كوشد از طريق بازگشت به مبدأ كائنات و فنا شدن در حقيقت سرمدي، اندوهِ جدايي و هجران خود را مرهم نهد.

از سوي ديگر راززدايي از جهان، سرانجام سلسله مراتب قديمي كائنات را درهم مي‌ريزد و انسان جايگاه كاملا متفاوتي در يهنه‌ي وجود مي‌يابد. منزلت جديد انسان در نظام آفرينش، اختلاف ديد ما با فضولي را بازهم تشديد مي‌كند. انسان زمانه‌ي فضولي به رغم همه‌ي فلاكت‌ها و آشوب‌هاي اجتماعي  در سلسله مراتب هستي جايگاه رفیعی برای خود قائل است. او در عين شِكوه و ناله در باب بدعهدي ايّام و نامرادي‌ها، در نوعي لذّت مدامِ هجران غرق است و با سرمستي و شيدايي اندوه خود را چون آتشي سوزنده بر افلاك ميافكند. اين تخّيل حيرت‌انگيز، و در عین حال غافلانه از قرب او در جغرافياي هستي مايه ميگيرد. زيرا در جامعه‌اي كه فضولي مي‌زيست، انسان هنوز اشرف مخلوقات بود، و زمین مرکز عالم.

امّا انسان امروز از اين جايگاه سرمدي بيرون رانده شده است. و به اين سبب حتي شاعر بزرگي چون شهريار به رغم در ميانِ جمع بودن و تكريم يافتن، به شاهزاده‌اي مي‌ماند كه در سيّاره‌ي دورافتاده‌اي در كرانه‌ي آسمان، تنها و بي‌كس رها شده است. در زمان شهريار كيهان‌شناسي قديم به تمامي زير و رو شده است و همه‌ي اجرام آسمانی و مراتب هستي به صورت مقولاتِ طبيعيِ همسان درآمده‌اند. با فروپاشي سلسله مراتبِ اسرارآميزِ وجود، گرچه همه چيز به صورت ماده‌ي بي‌جان شناختِ آدمي درآمد، با اين همه، رابطه‌ي عاشقانه‌ي انسان با ناموس هستي قطع گرديد و انسان از مقام اشرفيّت مخلوقات و محوريّتِ عالمِ امكان خلع شد. در نتيجه، احساس و عاطفه و تخيل و تفكرِ انساني كه زماني در كانون كائنات آرميده بود با انساني كه اينك به صورت ناظري بركنار و درمانده در كرانه‌ي جهان در آمده است، به تمامي ديگرگونه و احيانا متضاد شده است. نوشته هاي حسرتبار (نوستالژيكِ) شهريار در غم گذشته، گذر عمر، و خاطرات كودكي‌اش همه در واكنش به اين منزلتِ رو به تنزّل معنا مي‌يابد. و اشعار شگفت و زيبايش تنهايي و توانایی انسان عصر جديد را نشان مي‌دهد.

منبع : http://eyvaz.org


25 دسامبر 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل | بیان دیدگاه

ستم ملی – رضا براهنی

 

توگوش ميدادي / اما مرا نميديدي

فروغ فرخزاد

امروز بيش از هر زمان ديگر اين حقيقت تاريخي براي مردماني كه در ايران زندگي ميكنند مثل روز روشن شده است كه راه پيمايي طولاني و اساسي مردم ايران به سوي دموكراسي از بزرگراه پرالتهابِ تلاش براي كسب حقوق مساوي براي همه مليت ها و اقوام مختلف ايراني ميگذرد. در جهان امروز، كثرت فرهنگي، تفاوت فرهنگي و قومي، و حضور صاحبان و دارندگان اين كثرت و فرهنگ در چارچوب يك كشور و اجتناب از يك دست كردن و شبيه سازيِ اجباري مردم به يكديگر، نشانه هاي اصلي دموكراسي هستند. كشور ما خوشبختانه در جهان امروزين بسيار متفاوت با جهان هاي گذشته، از موهبت بزرگ تنوع برخوردار است. از آن بالاتر، در مقطع تكوين لحظات كنوني تاريخ ما، آگاهي جمعي در ميان مليت ها و اقوام ستمزده در سراسر كشور چنان اعتلاي حيرت انگيزي پيدا كرده است كه جملگي يك صدا فرياد ميزنند كه ما تساوي حقوقي از لحاظ حفظ و اشاعه هويت خود و اداره مناطق خود را در چارچوب كشور خود و مرزهاي خود ميخواهيم و ما نميتوانيم اولويت و برتري و اشاعه ي يك زبان را به قيمت عقب ماندن زبانها، فرهنگ ها و هنرهاي خود بپذيريم. تنها يك راه باقي است: تساوي براي همه مليت هاي ستمزده ايران، با كساني كه بر زبان و فرهنگ فارسي زاده مي شوند. به زعم ما اين تساوي به سود زبان و ادبيات و فرهنگ فارسي نيز خواهد بود. به زعم ما، تساوي ترك ها، كردها، تركمن ها، عرب ها، بلوچ ها با فارسي زبان ها، كه امروز به صور مختلف در ايران مطرح ميشود، امري است حياتي براي حفظ تماميت ارضي كشور. اگر دموكراسي، آزادي، تساوي حقوقي و فرهنگي، از اين مليت ها دريغ شود، لعن و نفرين تجزيه ايران و نابودي تماميت ارضي آن، دنباله نام هر كسي كه اين دريغ كردن را بر مردم ايران تحميل كند، كشيده خواهد شد، و تا پايان تاريخ هم كشيده خواهد شد.

جهان امروز رو به سوي تحولي دارد كه همه تحولات گذشته به رغم ارزش هاي اجتماعي، فرهنگي، تاريخي، علمي و فني كه داشته اند، در برابر عظمت آن رنگ خواهند باخت. انسان در برابر كشف كامل دروني خود، هم در ساحات علمي و فرهنگي قرار دارد و هم در برابر كشف بيرون تا حد سير و سلوك بي محاباي سماوات و بيكرانه هاي جهان. چگونه ممكن است چنين انساني آنقدر عقب مانده باشد كه بگويد زبان مادري من آسماني است، مقدس است و زبانهاي ديگر فاقد اين ويژگي ها هستند و كساني كه بر زبانهاي ديگر زاده ميشوند بايد زبان مرا ياد بگيرند و فرهنگ مرا داشته باشند و هويت مرا داشته باشند. فارسي زباني است زيبا، كسي منكر اين زيبايي نيست. اما زبان هر كسي براي او زيبا است. بعلاوه، چرا زبانهاي ديگر فرصت بزرگ شدن و زيبا شدن نداشته باشند؟ چه چيز توي جيب مردم زاده بر زبان فارسي ميرود كه ديگران ــ آنهايي كه بر زبانهاي ديگر زاده شده اند، زبان ها و فرهنگ هاي خود را نياموزند و به اعتلاي آنها نكوشند؟ اگر اين اتهام به كوشندگان راه احراز هويت قومي و فرهنگي مساوي، احيانا وارد باشد كه ممكن است فردا تركان و كردان و اعراب و تركمن ها و بلوچ هاي كشورهاي ديگر دست تعدي به سوي ايران دراز كنند، اين اتهام به طريق اولي درباره دولت امروز ايران هم صادق خواهد بود كه فردا ممكن است به اطراف بحرخزر لشگركشي كند و اين مناطق را كه زماني ازآن ايران بودند از آن خود سازد و يا بخشي از افغانستان را به بهانه داشتن هويت مشترك با فارسي زبان هاي ايران و به بهانه ي احياي خراسان بزرگ به تصرف خود درآورد. آيا شما جرات لشگركشي به آذربايجان شمالي و افغانستان را داريد تا آنها كه كشورهاي كوچكتري هستند جرات لشگركشي به ايران را داشته باشند؟ علاوه بر اين حدود و ثغور فرهنگها كه نبايد ديوار آهنين باشند؟ عرب زبان ايراني در كنار فارسي عربي هم حرف زده، ترك زبان آذربايجاني كه بيش از نيمي از جمعيت تهران را هم تشكيل ميدهد، هميشه در كنار فارسي تركي هم حرف زده. اين نكته در مورد تركها، تركمن ها و بلوچ ها هم صادق است. چرا ما از تجدد ميترسيم؟ ايران به آساني، بدون خونريزي و زحمت و صرف هزينه هاي تاريخي سنگين ميتواند به سيستم فدرالي تن در دهد. در ايران امروز، به استثناي فارس ها، صاحبان بقيه زبانها، در چارچوب زبانهاي ايران بالقوه دو زبانه اند. روي هم ترك ها هم تركي حرف ميزنند و هم فارسي. كردها هم كردي حرف ميزنند هم فارسي، عربها هم عربي حرف ميزنند هم فارسي. بلوچ ها و تركمن ها هم زبانهاي خود را حرف ميزنند و هم فارسي را، و تنها در مناطق مسكوني خود هميشه زبان مادري را حرف ميزنند. اما كساني كه بر زبان فارسي زاده شده اند چنان مقام شامخي براي خود قائل شده اند كه حاضر نيستند يكي از زبانهاي مليت هاي غير فارسي زبان را ياد بگيرند. غرور فارسي زبان بودن آنان را از تكلم به يكي از زبانهاي 67 درصد مردم ايران محروم كرده است. همه قبول دارند از سازمان ملل حتي تا ارتش جمهوري اسلامي ايران ـ طبق آمار خودشان ـ كه زبان فارسي، زبان همه مردم ايران نيست، بلكه زبان يك سوم كل جمعيت ايران است. ايران فقط متعلق به فارسي زبانها نيست. حتي تهران هم متعلق به همه فارسي زبانان نيست. تهران بزرگترين شهر آذري گوي جهان است و نيز بزرگترين شهر فارسي گوي جهان. چرا اين شهر را دو زبانه اعلام نميكنيد ــ رسما ــ و از هر لحاظ ــ هم از لحاظ رسانه هاي دولتي و ملي، هم از لحاظ سازمان هاي دولتي و ملي، و هم از لحاظ تعليمات زبانها و فرهنگ ها در سازمانهاي دولتي و ملي؟ وقتي كه واقعيت غير از اين نيست طبق آمار و ارقام سازمانهاي جهاني و تحقيقات خود ايراني ها در داخل كشور و در زير همان لواي جمهوري اسلامي، شما و تمام مردمي كه در داخل و خارج كشور نشسته ايد، چه عنادي با واقعيت داريد كه در كنار هم، با مشورت هم، يك شهر بزرگ مثل تهران را و يك كشور بزرگ مثل ايران را از لحاظ فرهنگي و مدني به واقعيت نزديك نميكنيد؟ كي چشمتان را براي ديدن واقعيت باز ميكنيد؟ همينطور مبهوت نگاه ميكنيد، ولي آيا واقعا چيزي را هم ميبينيد؟

آخر با چه وجداني شما ميپذيريد كه در طول صد سال گذشته بخش اعظم سرمايه كشور را از دولت سر سرزمين خوزستان به دست آورده باشيد، ولي مردمان اصلي آن سرزمين، يعني اعراب بومي ايراني را در بدترين فلاكت ها نگهداشته باشيد؟ يك بار در تاراج زمين هايشان به دست چپاولگران نفت كه اعراب ايران همه چيزشان را از دست دادند، و بار ديگر در جنگ با عراق خانه و زندگيشان بر سرشان خراب شد و آنها در كنار تركها و ساير مليت هاي ايران چه دفاع جانانه اي از آن خاك كردند. آنها با همزبانان خود در آن سوي مرزها جنگيدند تا ثروتمندترين نقطه ايران به دست خارجي نيفتد. شما در حق آنها چه كرده ايد؟ به خاك سياهشان نشانده ايد. و در اين غوغاي اخير كه به راه انداخته ايد، عده اي را كشته ايد و عده اي را به اسارت برده ايد و مردم فقير و از خود گذشته و عاشق خوزستان را در برابر سرنيزه نهاده ايد. چرا؟ به چه حقي؟ چرا يوسف عزيزي بني طرف، يك نويسنده آزاديخواه را كه به دو زبان به قول شما مقدس، يعني عربي و فارسي، صدها بلكه هزاران صفحه مقاله، شعر، قصه و ترجمه دارد و بارها تاكيد كرده است كه راه حل نهايي مشكل مليت هاي ايران، فقط احترام به حقوق مساوي همه مليت هاست، گرفته ايد؟ به صراحت ميگويم كه دود اين گرفتاري او در چشم شما خواهد رفت. من اگر جاي شما بودم از او و خانواده اش و همه اعراب خوزستان عذر ميخواستم و او را آزاد ميكردم. شما به چه حقي ماهها و ماهها انصافعلي هدايت را در زندان تبريز نگهداشته ايد؟ به دليل ترك بودن؟ به دليل اينكه با احساس غرور ميگويد من يك ترك ايراني هستم و ميخواهد شما حق بچه ها و همسر او، يعني مادر بچه هاي او را رعايت كنيد و اين حق يعني حق تحصيل و رشد براي بچه ها در محيط آن زبان، در مدرسه، در دانشگاه، در كارخانه، در اداره، هم به صورت مكتوب و هم به صورت شفاهي؟ گيرم مردم ايران تا سالها نتوانند شما را از كار بركنار كنند، بسيار خوب شما چرا نميخواهيد به جاي دوزخ بر واقعيت حاكم باشيد؟ اين لجبازي شما با حقيقت چه معني دارد؟ اگر از سخن گفتن از جهان جديد و متمدن نفرت داريد، چرا به امر خدايتان عمل نميكنيد كه با پيامبرانش به زبان آنان سخن ميگويد و از آنها هم ميخواهد كه به زبان مردم با آنها سخن بگويند. كداميك از مصالح واقعي و خيالي امروز بالاتر از واقعيت و مصلحت احراز تساوي حقوقي براي همه مردمان ايران است؟ آزادي انديشه و بيان، گيرم بي هيچ حصر و استثنا كه ما به خاطر آن بهترين فرزندان خود را قرباني كرده ايم ــ در كشور كثيرالملله اي مثل ايران، بدون آزادي زبانها و فرهنگ هاي همه مردم ايران، به راستي قابل حصول است؟ انديشه و بيان، بدون آزادي زبانها چه معنايي دارد؟ زبان مادري هر كسي براي او ارزش دارد، بويژه وقتي كه ميليون ها نفر در يك منطقه زبانشان يكي باشد. محسنات چند زبانگي يك كشور را چرا در نتيجه سعايت موذيانه چند پان ــ ايرانيست عقب مانده و نژادپرست كه مدام ــ بي آنكه از هم ميهنان ترك و عرب خود خجالت بكشند ــ هزار تهمت بيجا به آنها ميزنند، ناديده ميگيريد، در سايه تحريكات آنها قلاده به گردن مرزداران تاريخي كشورتان مياندازيد، و فقط براي خنك كردن دل چند نژاد پرست ياوه گو، كشور را به زندان مليت هاي ستمزده تبديل ميكنيد؟
بارها گفته ايم، و ديگران نيز به كرات و مرات گفته اند: در ايران سه مشكل داريم. 1) مشكل مليت ها و روابط آنها با يكديگر؛ 2) مشكل زنان و روابط آنها با مردان؛ 3) مشكل كار و سرمايه. تا موقعي كه مليت هاي ايران با هم از هر لحاظ مساوي شناخته نشده اند، تا موقعي كه زنان حقوق مساوي با مردان به دست نياورده اند و ظلم تاريخي رفته بر آنان در سراسر تاريخ ايران جبران نشده است و تا موقعي كه رابطه كار و سرمايه بر اصل مساوات سامان نگرفته است، مشكلات اجتماعي كشور بزرگي مثل ايران حل نخواهد شد. مشكل اول از ساختار جغرافياي تاريخي ايران سرچشمه ميگيرد و گرچه اين مشكل شباهتهايي با مشكل مشابه در بعضي از كشورهاي ديگر جهان دارد، اما به اين صورت كه در تاريخ و سابقه تاريخي وجود داشته، ضمن اشتراك با كشورهاي مشابه، خاص ايران است. امروز در دنيا به ندرت اتفاق ميافتد كه زبان و فرهنگ يك سوم جمعيت يك كشور بر همه ي مردمان آن كشور تحميل شود و ساير مردمان آن كشور اين تحميل را تحمل كنند. در صورتي كه اين تحميل از بين نرود، ديگر فقط يك نظام نيست كه از هم خواهد پاشيد، بلكه يك كشور از هم خواهد پاشيد. ارتباط زنان با مردان و ارتباط سرمايه و كار، كه علاوه بر ساختارهاي حاكم بر روابط زنان و مردان، بي شك متاثر از مسئله ملي نيز هست و موثر بر آن، در صورت حل نشدن ممكن است به از هم پاشيدن كشور به دليل مسئله ملي شتاب بيشتري بدهند. اما تاخير در حل مسئله رابطه مليت هاي ايران با يكديگر، و ارتباطات فرهنگي و قومي آنان، وجود ايران را به عنوان يك كشور به مخاطره حتمي خواهد انداخت. قانوني كه در برابر مردم و ساختار و تركيب يك مردم، و مجموعه اي از مردمان مسئوليت نشان ندهد، و تركيب ملي را به خود راه ندهد و از تساوي حقوقي تمام مردمان ايران دفاع نكند ــ يعني قانوني كه تساوي كامل مليت هاي ايران را به رسميت نشناسد، بي شك براي مردم رسميت ندارد. مردم از قانوني تبعيت ميكنند كه از واقعيت كشورشان سرچشمه گرفته باشد و در اين قضيه دين هم مدخليت ندارد. يهوديان و ارامنه ايران زبان شان را حفظ كرده اند، و هم كشورهايي كه از نتيجه جدا شدن از ايران مستقل شده اند مسلمان مانده اند. دين مسئله امروزي و ديروزي نيست كه حمايت از آن را شما از آسمان نازل كرده باشيد. حقوق مساوي مليت هاي ايران نه دين آنان را از دستشان ميگيرد، و نه دين از دست رفته را به دست آنان برميگرداند. يك نكته روشن است: حكومت شاه اجازه رشد روشنفكري را فقط به يك زبان داد، و از اين نظر كرد و ترك و عرب و تركمن و بلوچ، بايد اول فارس ميشدند و بعد مطلب مينوشتند و آن مطلب به دست مردم خود آن روشنفكر نميرسيد. به دليل اينكه تعليمات عمومي، از لحظه ي ورود به ايران، از همان ابتدا، به استثناي يكي دو مورد، براي همه به زبان فارسي بود، و بعد به زبان خارجي. روحانيت هميشه با مردم به زبان خود مردم هر منطقه روبرو شده بود. سلطنت پهلوي با قدغن كردن زبانهاي غير فارسي، هم به مليت هاي ايران خيانت كرد، و هم دست روحانيت را باز گذاشت تا زمينه سقوط سلطنت را از طريق تبليغ به زبان خود هر منطقه فراهم آورد. مبارزه عليه سلطنت در خارج از كشور، چندان ربطي به زبانهاي كشور نداشت. به دليل اينكه اين مبارزه در خارج از كشور به زبانهاي انگليسي و فرانسه و آلماني شكل گرفت و آبروي سلطنت را در خارج از كشور برد و حاميان آن را منزوي و از صحنه خارج كرد. درك اين وضعيت براي موقعيت فعلي ضروري است. زن ترك، كرد، عرب، بلوچ و تركمن ستمزده مضاعف است. به دليل اينكه نميتواند فرزند خود را به زبان خود تربيت كند و در تحصيل او به صورت جدي يار و ياور باشد، چرا كه زبان تحصيل، زبان رابطه ي مادر و بچه نيست؛ زبان، زبان او نيست. آذربايجاني و كرد و تركمن و عرب و بلوچ را ستم مضاعف رنج ميدهد. و اين ويژگي اغلب كشورهاي منطقه است. در عراق و افغانستان اين مسائل از طريق زور و ورود يك نفر نطربوق غربي به منطقه حل شده است. به زعم ما ايران نه عراق است و نه افغانستان، و تازه معلوم نيست ده سال ديگر بر سر اين دو كشور چه خواهد آمد. تجربه عراق و افسردگي رواني مردم آمريكا به دليل فريبي كه از حاكميت خود خورده اند، روحيه باختگي دولت آمريكا، و حتي سردمداران جنگخواه آن سيستم، به آن دولت اجازه لشگركشي به ايران را نخواهد داد. علاوه بر اين، بزرگترين مليت ايران از نظر تعداد جمعيت، يعني آذربايجاني ها، به دليل ستمي كه در دوران هر دوشاه پهلوي متحمل شدند، كه عواقب آن بر سراسر دوران جمهوري اسلامي نيز تسري يافت، به همان صورت كه در خوزستان عليه شريك سابق آمريكا و خصم بعدي آن صدام، و آمريكا جنگيدند، چه بسا كه اين بار نيز بجنگند. اينكه چه كسي فردا رئيس جمهور ميشود، چه كسي رئيس مجلس، چه كسي وزير فلان وزارتخانه، از نظر ما، مسئله ما نيست. مسئله ايران عميقتر از اين مسائل است. با آمدن و رفتن يك حلقه، حتي با حذف ولايت فقيه و اين نوع تمهيدات مسئله حل شدني نيست، حتي با جدا كردن دين از دولت هم مسئله قابل حل نيست. اينها معلول هاي مسائل هستند، و تا موقعي كه علت ها از بين نرود، معلولها در صورت حذف موقت هم نهايتا به صورتي بروز خواهند كرد. از چهار رئيس جمهور، كه يكي از آنها ريشه آذربايجاني داشت، يكي ديگر نيمه ترك و غيرفارس بود، و همه شان هم دهانشان پر عربي بود، نه اعراب طرفي بستند، نه تركها و نه مليتهاي ديگر. هر شخص ديگري از اين رقم، و يا اقمار ديگري كه خود را داوطلب خدمت ميكند، بر سر كار بيايد بيشتر به منزله ي مسكن براي بيمار سرطاني خواهد بود. فقط يك معالجه وجود دارد: دمكراسي. و شكل دهنده به دمكراسي از همان بزرگراه حل مسئله مليت هاي ستمزده ايران ميگذرد. به ضرس قاطع ميگويم كه هر حركتي كه حل اين مسئله را بر ناصيه برنامه ي خود قرار بدهد در ميان مليتهاي ستمزده ايران، بويژه سي و هفت درصد جمعيت كشور كه آذربايجاني هستند، خريدار نخواهد يافت.


ايران از طريق مبارزه كارگران براي كسب حقوق بهترــ مبارزه اي كه به نظر ما برحق است، و ما از همه آن مبارزات حمايت ميكنيم، تجزيه نخواهد شد. ايران از طريق مبارزه درخشان زنان براي كسب حقوق مساوي با مردان كه ما از آن هميشه دفاع كرده ايم و تا پايان عمر هم دفاع خواهيم كرد ــ تجزيه نخواهد شد. اينها ممكن است دلايل مكمل تجزيه پذيري باشند، اما دلايل اصلي نيستند. ايران موقعي تجزيه خواهد شد كه شما تركيب ملي ايران را ناديده بگيريد و براي هر اقدامي كه مليت هاي ستمزده در راه احقاق خود ميكنند، دلايل بيهوده و بي مصرف، و به نرخ روز، و به همين دليل دستمالي شده، تحويل مردم بدهيد و پشت سر هم بنويسيد كه تحريكات خارجي بود و يك عده متجاسر از آنور مرز آمدند. و بعد همان پان ــ ايرانيسم مضحكه را در كشور بزرگي كه اگر دست روي دست بگذاريد، مثل كوه يخي كه در برابر آفتاب استوايي قرار گرفته باشد، قطعه قطعه خواهد شد، به وسيله ابيات عق آور ضد عرب و ترك تحويل مردم بدهيد. اين حرفهاي مفت كه فمينيسم از اعماق تاريخ آريايي برخاسته، يا هزاران سال كشور آزاد داشته ايم، و اين قبيل حرفهاي مفت تر باستانگرايي، و گنده ــ الگوگرايي قهقرايي كه نشخوار سايت هاي راسيستي و فاشيستي و تلويزيون هاي بدريخت است، و اين همه فحش و بد و بيراه كه به همه آدمهاي مخالف با حمله به ايران داده ميشود، و اين همه ياوه بافي تلفني، هيچكدام اصل قضيه را عوض نميكند كه در آن كشور طبق آمار، فقط سي و سه درصد جمعيت را مادراني زاييده اند كه با كودكانشان زبان فارسي حرف زده اند. حذف واقعيت با سه ميليون شعار دقيقا به اين دليل غيرممكن است كه 67 درصد جمعيت ايران ميگويند: ما ميخواهيم به زبان مادران خودمان تحصيل كنيم. تحصيل ما به شما چه ربطي دارد؟ ميلياردها دروغ اگر واقعيت را عوض ميكرد، الان به جاي اين فجايع در عراق دوجين دوجين بهشت سبز شده بود. صدام احمق بود، فاسد بود، پدرسوخته بود، ولي يك بار، و شايد استثنائا ــ بگوييد حالا از ترس آمريكا، از ترس حمله ــ راست ميگفت. بعد معلوم شد آن كسي كه ميگفت صدام دروغ ميگويد، خودش دروغ ميگفت و ميدانست كه دروغ ميگويد. و حالا همه مردم دنيا هم ميدانند كه به بهانه يك دروغ يك كشور را با خاك يكسان كرده اند و با كبريت جنگ قديمي ترين جاهاي جهان را سوزانده و خاكستر كرده اند و خاكسترش را بر سر ادوار تاريخي قديمي ترين تمدن جهان آوار كرده اند و اسم اين را تجدد و فرهنگ و دموكراسي گذاشته اند و تنها همين مانده كه از صدام بخواهند بيايد حكومت را به دست بگيرد و غائله را بخواباند. چرا كه آنهايي كه بايد سير ميشدند تا حدي سير شده اند، گر چه سرمايه جهاني سيري پذيري ندارد. و جالب اينكه به رغم اين فجايع، هيچكدام از همسايه ها جرات نكرده اند، يك وجب به خاك همان عراق سابق صدام حسين ملعون دست درازي كنند. و آنوقت پان ــ ايرانيست هاي لائيك و نالائيك ــ و هر دو نالايق ــ ميگويند دخترهاي آذربايجان را به مردهاي فارس بدهيد تا بچه ها فارسي حرف بزنند، و نمي دانند كه بچه زبان مادر را ياد ميگيرد نه زبان پدر را و حكومتي كه دست به چنين قوادي اي بزند فقط لايق ريش همان خود حضرات خواهد بود ، كه پرونده اش از زمان محمود افشار و دكتر شيخ الاسلامي و ديگران تا امروز مفتوح مانده است.
فارسهاي ساكت محترم امروز بدانند كه در برابر تاريخ شرمنده خواهند شد همانطور كه بسياري از روشنفكران مسيحي زمان هيتلري، وقتي كه آن شقاوتها بر يهود رفت، از خجالت در برابر تاريخ آب شدند. امروز سكوت درباره كشتار در اهواز و زنداني شدن آدمها به خاطر آزادي زبان و فرهنگ و صبغه هاي قومي خود، و سكوت در مسئله زنداني شدن يوسف عزيزي بني طرف، و يا سكوت درباره كتكي كه هر از چند گاه در خيابانهاي شهرهاي آذربايجان مردم ميخورند و سكوت درباره زنداني شجاع و آزادي خواهي مثل انصافعلي هدايت، كمتر از سكوت آن روشنفكران مسيحي در زمان هيتلر نيست و دود اين سكوت در چشم همه ما بي بصيرتان خواهد رفت. سراين قضايا ما نوحه سرنميدهيم. اصل قضيه را به صراحت ميگوييم: هزار سال تركها بر ايران سلطنت كردند و هزار سال ادبيات فارسي مستمرا توليد شد. من شاگرد و نويسنده آن ادبياتم. و صفحاتي بر صفحات آن افزوده اما جهان عوض شده است. هوش امروزي من معاصر هوش جهاني در حوزه كارم نباشد، فقط به درد لاي جرز ميخورم. صدايم به اين دليل بلند‌ است كه حرف حق را به زبان شما ميگويم كه زبان مادري مرا بريده ايد. دو پهلوي هر دو تركي را قدغن كردند. طرف اجازه نداد شعرهاي تركي زنش كه مادر محمدرضا شاه بود چاپ شود. شهريار ميناليد كه چرا نميگذاريد ديوان تركي من چاپ شود. ساعدي را مدام تعقيب ميكردند كه اين مرد در كوه و كمر و كوهپايه آذربايجان دنبال چه ميگردد! و يا مرا در يازده سالگي در مدرسه مجبور كردند كه تركي زبان مادري را از روي روزنامه مدرسه بليسم. و تازه اين پدران ما بودند كه براي يك مملكت انقلاب مشروطيت آوردند. اصل قضيه را به صراحت ميگويم: فارسها بايد خواستار حقوق مساوي براي مليت هاي ستمزده ايران شوند. فحش و بد و بيراه گفتن به ترك و عرب و كرد و تركمن را رها كنند. آن كشور فقط با تساوي حقوق مليت ها به صورت يك كشور باقي ميماند. البته مليت هاي ستمزده منتظر بيداري فارسها نخواهند ماند و تعداد عظيمي از فارس هاي هوشمند هم در كنار آنها هستند. ولي مگر شما در دنياي به اصطلاح متمدن و متجدد زندگي نميكنيد. مگر شما اينهمه كتاب كه در ايران درباره چند رگگي، چند صدايي بودن، چند مليتي بودن، كثيرالملله بودن ترجمه ميشود، نميخوانيد؟ خوب براي چه خود را متمدن ميدانيد، اگر حاضر نيستيد به ابتدايي ترين شرايط تمدن عمل كنيد. چرا اعلاميه جهاني حقوق بشر را به رسميت نميشناسيد. ايران زندان مليت هاي ستمزده است. خب! وظيفه شما به عنوان يك انسان چيست؟ دست روي دست گذاشتن، تا كشورتان را قطعه قطعه كنند. زدن توي سر عرب و ترك و كرد و ديگران تا دل پان ــ ايرانيست اسلامي و غيراسلامي خنك شود و يا دولت قدر قدرتي امروز اين يكي را بگيرد، فردا آن ديگري را بگيرد، به جاي آنكه سرمايه مضاعف در اختيار اعراب، كردها، تركمن ها، ترك ها و بلوچ ها بگذارد و جبران خسران تاريخي آنها را بكند؟ خب! شما را در راه خدمت به كشورتان ديگر با چه انگيزه اي به خدمت دعوت كنيم؟

منبع : سایت تریبون

25 دسامبر 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران | بیان دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: