کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

دموکراسی‌خواهی با طعم نژادپرستی / به‌ مناسبت روز جهانی زبان مادری

ابوذر آذران

Stop Racism / Build Real Democracy

چرا دموکراسی‌خواهی ایرانی، نازا و ناکام است؟ چرا نمی‌توان برای جریان‌های دموکراسی‌خواهی دهه‌های اخیر پایتخت، کارنامه موفقی تصویر کرد؟ دیکتاتوری هرچه هم تمام‌عیار باشد نمی‌تواند علت تامۀ این بدفرجامی باشد. به نظر می‌رسد ناکامی عمیق دموکراسی‌خواهی ایرانی، از یک سو ریشه در نگرش‌های غیردموکراتیک دموکراسی خواهان دارد و از دیگرسو به رفتارهای غیراخلاقی آزادیخواهان برمی‌گردد؟

دموکراسی‌خواهان ایرانی گویا، دموکراسی را می‌خواهند بدون اینکه کمترین تمایلی برای پایبندی به اخلاق دموکراتیک داشته باشند. دموکراسی نمی‌تواند در فضایی پای گیرد که در آن بی‌اخلاقی، فساد اقتصادی، نژادپرستی و ژنوساید فرهنگی؛ رفتار عادی دموکراسی خواهان باشد. چگونه می توان نژادپرست بود و شعار دموکراسی‌خواهی داد؟ بنیادگرایان طالبانی همانقدر نمی‌تواند دموکرات باشد که پان‌آریانیست ایرانی.

سبزهایی که اینک خود را آزادی‌خواه‌ترین‌ مبارزان جهان می‌خوانند و حتی دیگرآزادی‌خواهان جهان را دنباله‌روی خود می‌دانند، اگرچه برای دفاع از حقوق انسانی و مدنی خود، قابل ستایش و تحسین هستند، اما؛ به‌دلیل دفاع جانانه از ایده‌ئولوژی پان‌آریانیستی و وجود نگرش‌های نژادپرستانه در بک‌گراند فکری این جنبش و همچنین عدم شفافیت درباره ژنوساید ظالمانۀ فرهنگی در آزربایجان، مستحق نکوهش، برائت و البته هشدارند.

بی‌اعتنایی سبزها به نسل‌کشی فرهنگی در آزربایجان و سکوت تلخ آنان در برابر فجایعی که در آزربایجان جاری است، روی نازل‌تر قضیه است، حقیقت تلخ آن است که بخش بزرگی از سبزها عمیقا به ایده‌ئولوژی غیرانسانی پان‌آریانیستی اعتقاد دارند و ایران را سرزمین ابدی و موعود قوم پرشیا می دانند.

از بین بردن «دیگری» و پاسداشت «خودی»، خوی فاشیستی نژادپرستان است رفتاری که سیاست «نژاد برتر آریا» از سالیان دور تا امروز در همه صحنه‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بوده است و متاسفانه هم‌اکنون نیز در نهاد جنبشی بنام سبز جا خوش کرده است. با برخی از سبزها که حرف می‌زنم هیچ نشانه‌ای بر حداقل برائت آنان از گذشتگان خود نمی‌بینم.

باستان‌گرایی خرافی، آدمی را چنان مسخ می‌کند که غیرازخود، هیچ نمی‌بیند و سبزها متاسفانه چنین شده‌اند. سبزهایی که حاضر نیستند کوچک‌ترین صدای نژاد دیگر را بشنوند و کمترین حقی برای احراز هویتی متفاوت برای آزربایجانی‌‌ها قائل نیستند و هر چه را که حقیقت حقوق بشری است، نفی می‌کنند، چگونه می‌توانند با آرمان‌های دموکراتیک خو بگیرند و دیکتاتوری را براندازند؟

اگر جنبش سبز، جنبشی است برای آزادی خلق فارس از یوغ ستم؛ درود بر اینان. ولی اگر جبش سبز، جنبشی است برای تحقق آرمان آریانیسم فروهر؛ اف بر اینان. متاسفانه کسانی بر حلقه رهبری سبزها قرار گرفته‌اند که از بیخ منکر حقوق مدنی آزربایجانی‌ها هستند. انکار حتی ظالمانه تر از سرکوب است. وقتی انکار می‌شوی، انگار قتل‌عام شده‌ای.

اگر سبز همچون گذشتگان بر اندیشه پان‌آریانیستی بچرخد، نمی‌تواند جنبش موفقی باشد و نمی‌تواند نام بلند آزادیخواهی بر خود بنهد. چنبش سبز تنها زمانی می‌تواند مدعی دموکراسی و آزادی باشد که از هرگونه نژادپرستی و برتری جویی تبری جوید و حق را در همه ابعاد برای همه نژادها یکسان بخواهد. همراهی با نژادپرستی، پاشنه آشیل  و نقطه هزیمت جنبش سبز است اگر نتواند راه خود را جدا کند و خود را از هیتلریسم منزه بدارد، فروخواهد ریخت.

نژادپرستی، غیراخلاقی‌ترین رفتار رسوخ کرده در نهاد جنبش سبز است. در ظاهر مدرن و زیبایی‌های فربیناک جنبش سبز، بی اخلاقی های فراوانی نهفته است جنبش پیش از آنکه به جایی برسد، باید به نقد بی رحمانه خود بپردازد چه، با ضعف‌ها ناکام و نافرجام و یا بدفرجام خواهد بود. یا شکست خورده و به زباله خودهد رفت و یا در صورت سقوط توتالیتاریسم در اثر ضعف، قدرت‌یافتن چنین جنبشی بدون پاکسازی اخلاقی، می‌تواند فاجعه بیافریند.

کسانی که به جنبش سبز می‌پیوندند باید پیش از هر زمان دیگر، مسائل را دقیق‌تر و عمیق‌تر دنبال کنند. پیوستن به جنبش سبز برای آرمان رهایی و آزادی، کار بزرگ مجاهدانه‌ای است، اما؛ باید به این هشدار و نگرانی دقت کرد که با توجه به ویژگی بالقوۀ نژادپرستی در جنبش سیز، ظهور فاشیسم نژادی و امپراطوری رایش سوم می‌تواند آرمان آزادی را به سرابی خونین بدل کند.

این نوشته تند است اما تندتر از رفتار نژادپرستانه برخی از دوستان سبز نیست. باید هرگونه آزادیخواهی را ستود از جمله تلاش برای آزادی انسان را نژادپرستی و هرگونه آزادی‌ستیزی را نکوهش کرد از جمله جهاد برای انکار هویت یک نژاد. نمی‌توان منکر تلاش جانانه سبزها شد و نمی‌توان نژادپرستی و بی‌اخلاقی نهادینه‌شده در آن را نادیده انگاشت.

آزربایجان می‌ترسد دیکتاتوری از در برود و از پنجره بازآید. برای آزربایچان بسی سخت‌تر خواهد بود که کسانی بر عرصه قدرت آیند که بیش از حاکمان فعلی به تمرکز حکومتی و اجرای سیاست‌های یکسان‌سازی قومی اعتقاد دارند. آزربایجان نگران است نگران حکمرانی نژادپرستانی که هم‌اکنون حتی در دوران سخت مبارزه، هویت آزربایجان را انکار می‌کنند.

جنبشی که اکنون زیر ضربات باتوم و سرنیزه جاضر نیست حقوق مدنی آزربایجان را به رسمیت بشناسد، اوضاع زمان زمام‌داری‌اش معلوم است. اگر سبز خود را هم‌اکنون پاکسازی نکند، نژادپرستی پان‌آریانیستی جایگزین بنیادگرایی مذهبی می‌شود و فاجعه‌ای به مقیاس هیتلرریشتر، همۀ ایران فرامی‌گیرد.

بخش بزرگی از سبزها که پشت سر اطلاعیه‌ها، روانۀ خیابان‌ها می‌شوند، ناخواسته در هژمونی نژادپرستی قرار دارند از اینان تنها یک سوال دارم آیا رنجی بنام بیگانگی با زبان مادری را می فهمید؟ آیا می دانید آزادی پیش از جای دیگری در قلب و مغز انسان اهمیت می‌یابد و انسان آزربایجانی حتی در جان و ذهن خود نیز آزاد نیست چون هویت، زبان، فلکلور، فرهنگ و موسیقی نژاد دیگری بر او تحمیل شده است؟

بخش کوچک سبزها که متاسفانه بخشی از هسته‌های اصلی و حلقه‌های رهبری جنبش را تشکیل می‌دهند، آگاهانه به ستایش نژاد خویش مشغول‌اند و بخش بزرگی از فعالیت‌های روزانۀ خود را صرف خدمت به پان‌آریانیسم می کنند. اینان بصورت کاملا ارادی، حقیقت را انکار می‌کنند و همچنان بر «راه مقدس راسیسم» پای می‌فشارند. اینان دلالان آزادی‌اند اگر به قدرت برسند، برای تحقق رویای پان‌آریانیسم، دست به هر کاری ازجمله نسل‌کشی خواهند زد آنان چکمه های نفرت خواهند پوشید و آزربایجان را غرق خون خواهند کرد همچنان‌که بزرگانشان در دهۀ بیست کردند.

پی‌نوشت: این نوشته، تنها نقدی تند بر جنبش سبز است امیدوارم خاطر دوستان سبزی که برای آزادی هزینه می‌دهند، نرنجد و امیدوارم نژادپرستانی که مخاطب مستقیم این نوشته بودند بدانند که جهان روزی چهره واقعی و کریه شما را پشت ظاهر زیبا و افسونگرتان خواهد دید و خواهد دید که چقدر پست و حقیر هستید. از کاشت تخم کین بازگردید آیا می‌خواهید دوباره چندین دهه برای فهم پلشتی شما هدر رود؟

21 فوریه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان, باخیش - دیدگاه, ترکی, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی, دمکراسی | , , , , , , , , , , | 7 دیدگاه

اعدام در جمهوری اسلامی و مفهوم آن در مکتبهای فلسفی

اعدام زندانیان سیاسی و غیرسیاسی را در ایران متوقف کنید

اعدام یکی از پر سروصداترین مجازاتها در طی سال جاری و سالهای گذشته در ایران بوده است. مجازاتی که در سال جاری نسبت به سالهای گذشته از روند صعودی برخوردار بوده است. بررسی اعدامهای صورت گرفته در ایران در سالهای اخیر نشان می­دهد که صدور این حکم منشا و ریشه های متفاوت و مختلفی داشته است. بخشی از این اعدامها به خاطر قصاص و قتل نفس بوده، بخشی به خاطر عدم رعایت اصول شرعی ومذهبی و بخشی نیز ریشه در جرایم سازمان یافته همچون سرقتهای مسلحانه، قاچاق مواد مخدر و مواردی از این قبیل داشته است. ولی بخش بزرگی از این اعدامها جهت سرکوب مخالفان حکومت و حذف جریانهای سیاسی و به بهانه­های امنیتی صورت گرفته است و در پی آن برخی از شخصیتهای سیاسی منتسب به جنبشهای مختلف، تیغ اعدام را بر گلوی خویش احساس کرده­اند. در این نوشته سعی خواهیم کرد ابتدا تعریفی از اعدام ارائه کرده و سپس نگرش مکتبهای مختلف فکری و فلسفی به این مجازات را بررسی نماییم.

«اعدام» از نگاه انسانی به دور از هر گونه گرایش سیاسی  و بزه انتصابی به مثابه شديدترين مجازات ممکنه، يعني «کشتن يک فرد توسط دستگاه قضائي» (دولت) است. صرف نظر از اينکه اعدام یک مجازات است، خود این عمل «کشتن» و «قتل» يک انسان است. در تمدن معاصر هيچ انساني حق ندارد که به زندگي انسان ديگري خاتمه دهد و کشتن انسان توسط يک انسان ديگر «جنايت» انگاشته شده و مذموم است.

بخشی از حقوق بشر، حقوق طبیعی است و از هنگام تولد و تا دم مرگ با اوست و صرف نظر از روابط اجتماعی و شیوه زندگی فردی و جمعی مانند حق زندگی، همواره از طرف همه مورد احترام است. این حقوق بر پایه احترام به کرامت انسان استوار است و نمی­توان از هیچ کس سلب نمود. هیچ شخص حقیقی یا حقوقی نمی­تواند ولو به نام منافع جمعی یا امنیت ملی، حق زندگی را از دیگری سلب نموده و او را اعدام نماید.

بر همین اساس کرامت انسان بر آزادی او برتری دارد بدین مفهوم که کرامت را نمی­توان کاهش، محدود یا نفی نمود در حالیکه آزادی انسانها را می­توان کاهش، محدود یا سلب کرد. در زندان نیز بایستی احترام به کرامت انسانی وی حفظ شده و بر همین اساس با وی رفتار شود. از همین روست که اصل اول از مجموعه اصول حمایت از افراد تحت بازداشت و یا در زندان که در سال 1988 توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تصویب رسیده است، بیان می­دارد که با همه افراد تحت بازداشت و یا در زندان بایستی به شیوه انسانی با «احترام به کرامت ذاتی فرد انسان» رفتار شود. بدین سان، هر فردی صرف نظر ار اعمال و کردار و یا اعتبار اخلاقی و وجهه اجتماعی، دارای کرامت انسانی است و احترام به این کرامت انسانی همیشه و تحت هر شرایطی باید حفظ شود. چرا که کرامت انسان ذاتی بوده و ربطی به محدودیت حقوق مدنی و سیاسی ندارد و با سوء رفتار مدنی و سیاسی خدشه­دار نمی شود.

مجازات اعدام از نظر مفهوم «عدالت»

قانون توسط انسانها و به این خاطر پديد آمد تا شرايط همزيستي انسانها را در کنار همديگر تعريف کند. مفهوم «عدالت» در قانون بستگي به وجدان اجتماعي در هر مقطع خاص تاریخی دارد.

امروزه وجدان مترقی جهان همزمان با وجود سازمانهای حقوق بشری نظیر سازمان عفو بین­الملل، اعدام را «غیرانسانی ترین»، «بی­رحمانه­ترین» و «تحقیرآمیزترین» مجازات توصیف می­کند و مجازات اعدام را حاصل دیدگاه «جسم انگاری» انسان می­دانند و به هنگام صدور حکم اعدام و اجرای آن، «روان قربانی» به کلی نادیده گرفته می شود. مجازات روانی محکوم که به همراه مجازات جسم او و نادیده گرفتن آن، اساس بی­عدالتی این حکم می­باشد.

 

مجازات اعدام از نظر شکنجه جسمی فرد

از آنجا که هر گونه مجازات جسم به عنوان «شکنجه بدنی» شناخته شده و از دیدگاه وجدان عمومی محکوم می­باشد از نظر قانونی و حقوقی قابل اجرا نمی­باشد. چرا که مجازت اعدام در بی­جان کردن جسم همراه با درد جسمی یا آزار روانی است که مغایر با موازین قانونی عصر حاضر می­باشد. حتی در آن بخش از جهان که هنوز مجازات اعدام ملغی نشده است گرفتن جان یک انسان از طریق مرگ ساده، آنی، بدون درد و آزار جسمانی و روانی رسیده است که اجرای آن منوط به زیر سوال نرفتن کرامت انسانی در لحظات پیش از مرگ فرد است و اعتقاد دارند که شکنجه جسمی و روانی قربانی در لحظات پیش از اعمال مجازات غیر انسانی بوده و نباید اعمال شود.

فرد محکوم به اعدام از لحظه دریافت خبر محکومیت خود منتظر اجرای حکم است. میزان ناراحتی و شکنجه روانی فردی که محکوم به مرگ است خود نوعی آزار و اذیت روحی می­باشد.  فردی که هر لحظه از زندگی­اش به اعدام می­اندیشد و منتظر مرگ خودش است. زندگی او کیفیت عادی خود را از دست می دهد و توان لذت بردن از زندگی را ندارد و حتی توان پیوند انسانی داشتن با سایر انسانهای زنده را ندارد! دیگران نیز توان برقرار کردن پیوند انسانی با محکوم به اعدام را ندارند. پس پیوند قربانی با دیگر انسانهای زنده می­گسلد و قربانی محکوم به اعدام خود را در خلاء کامل تنهایی و انزوا می­یابد. این فرد نه تنها از لذت بردن از زندگی محروم می شود، بلکه به شدت تحت شکنجه روانی قرار می­گیرد و فشار عصبی گام برداشتن به سوی مرگ در لحظه لحظه زیستن تا آخرین دم، مرگی تدریجی است که همه وجود او را به شدت آزار می­دهد که مصادیق بی­عدالتی حکم اعدام می­باشد.

 

مجازات اعدام از نظر جامعه شناختی

انسانها در جامعه خود زندگی جمعی و همزیستی را با همیاری پیش می­برند و این همیاری در همه عرصه­های زندگی جمعی بر هم تاثیر دارد. گاه در عرصه خصوصی و همراه با روابط عاطفی و گاه در چارچوب وظیفه اجتماعی انجام می پذیرد. همیاری انسانها مهمترین رکن زندگی اجتماعی است و در همه ابعاد زندگی جمعی صورت رسمی یافته و سیستم اجتماعی در جهت آن تنظیم شده است. «قربانی اعدام» به عنوان یکی از اعضای همین جامعه، می­داند و شاهد بوده و هست که انسانهای دیگر همواره در زندگی فردی و اجتماعی خود به همدیگر کمک می­کنند و کسی که به عضوی از جامعه آسیبی بزند، عمل او «جرم» محسوب می­شود. اما همین انسانها که همه به یاری همدیگر می­پردازند، در اینجا دست به دست هم داده و در کمال خونسردی و به عمد و بدون انگیزه او را سر به نیست می کنند!

اعدام در مقابل چشم همگان انجام می­شود. هر چند که در برخی کشورها قربانی در محل مخصوص و دور از چشم عموم اعدام می­شود و حتی عکس گرفتن از اعدام ممنوع است ولی در ایران قربانی را در منظر عمومی شهر و بر بالای جرثقیل بلندی به دار کشیده می­شود تا عده هر چه بیشتری از مردم مرگ او را شاهد باشند و جان دادن او را ببینند. اما فقط جان کندن او نیست که مردم شاهدند، بلکه آنها تحقیر و شکنجه روانی قربانی را مشاهده می­کنند و همین حضور بودن مردم، ابعاد تحقیر و شکنجه روانی را برای قربانی اعدام به شدت افزایش می­دهد. آنان که اقدام به اعدام را در ملاء عام می­نمایند گمان می­برند اعدام هر مجرم درس عبرتی برای جامعه است اما از این واقعیت غافل هستند که تماشای اعدام تجربه­ای است که خشونت قتل را تلطیف می­کند.

مجازات اعدام از نظر مفهوم دموکراسی

اساسي­ترين حقي که در حکومت دمکراتيک براي همه مردم شناخته مي­شود «حق زندگي» است. هر انساني که متولد مي­شود از بدو تولد داراي حق حیات است. قانون و جامعه اين اصولي­ترين حق او را محترم مي­شمارند و از آن دفاع مي­کنند. ساير حقوق همه منشعب از حق زندگي افراد است و در راه تحکيم حق زندگي و تعريف آن در کليه شئون و ارتقاء سطح زندگي اجتماعي و فردي اعضاي جامعه است. حکومت دمکراتيک حق زندگي هيچ فردي را به حق زندگي هيچ فرد ديگر ارجح نمي­داند و به همه افراد به يکسان احترام مي­گذارد و از آزادي همه به يکسان دفاع مي­کند.

از آنجا که انسان مهمترين ارزش در جامعه دمکراتیک شمرده مي­شود و کوشش جامعه براي حفظ، بهبود کيفيت و افزايش کميت زندگي است. فردي که خطا کند سزاوار مجازات است، ولي در چارچوب همان قانون اساسي جامعه دمکراتيک، يعني با حفظ جان او. مجازات در چارچوب قانون اساسي و ضمن ارزش نهادن به نفس زندگي انسان تعيين مي­شود. اگر اصولي­ترين حق يک مجرم -يعني حق زندگي- زير سوال ببرد، اين بدان معني است که مقامي بالاتر از «زندگي انسان» وجود دارد، فردي که حق زندگي او مهمتر از حق زندگي شهروند ديگري است، که درباره زندگي اين فرد تصميم مي گيرد: مقامي مافوق بشری که خود را صاحب اختيار زندگي ديگري مي­داند و حکم مرگ صادر مي­کند، از مصادق اساسی دیکتاتوری است. در يک جامعه دمکراتيک «قانون اعدام» نه به مفهوم مجازات يک فرد، بلکه به مفهوم نفي ارزش زندگي انسان است! ارزشي که اصلي­ترين پايه حکومت دمکراتيک شمرده مي­شود.

مجازات اعدام ابزاری برای حذف مخالفان و دگراندیشان

از آن رو که زندگي حق طبيعي هر انسانی است مجادلات سياسي، اجتماعي و اقتصادي و … بايد به شيوه­هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و … حل شود و نبايد نگرشها و عقیده­های مختلف نسبت به جهان هستی به انکار حق زندگي و حذف فیزیکی انسانها بينجامد. چرا که انسانها با هم در جامعه زندگي مي­کنند، براي بهينه و بيشينه کردن منافع و حقوق خود با هم رقابت مي­نمایند، با یکديگر اصطکاک پيدا کرده و با هم به صورت فردي و جمعي مبارزه مي­نمایند. اما نبايد از ياد برد که اين ها همه بر سر حقوق «اجتماعي» است و نبايد حق «طبيعي» زندگي را نفي کند.

ولی حکومتهای استبدادی و دیکتاتور جهت بقای حاکمیت خویش و عدم توانائی در برقراری نظمی مبتنی بر آزادی و ارزشهای انسانی برای شهروندان جامعه، به حذف فیزیکی شهروندان مخالف خود اقدام نموده و از اعدام برای سرکوب و از صحنه خارج کردن مخالفان خود استفاده می­نمایند. در این کشورها مخالفان سیاسی دستگیر و توسط دستگاه قضایی که نقش ماشین سرکوب را دارند با اتهاماتی چون «اقدام علیه امنیت ملی، برهم زدن نظم عمومی، محاربه، جاسوسی و … دستگیر و بدون داشتن هیچگونه حق دفاعی به صورت فردی یا گروهی به جوخه اعدام سپرده می شوند.

ایران نیز یکی از کشورهایی است که اعدام و حذف فیزیکی در آن هم در دوره پهلوی و هم در دوره کنونی رونق بسیاری داشته است. این مسئله علاوه بر استفاده از آن توسط دستگاه قضایی برای جرمهای کیفری، از حربه های اصلی نیروهای امنیتی برای حذف مخالفان بوده است. اعدام های دگر اندیشان و مخالفان سیاسی در ایران روند متفاوتی را در سالهای گذشته طی کرده است. این اعدامها در ابتدای انقلاب و در دهه شصت به صورت آشکار و دسته جمعی اعمال می­شد که از آن جمله می توان به اعدامهای سال 67 اشاره کرد. اعدام در دهه هفتاد تغییر شکل داد، چرا که به خاطر وجود ثبات و فروکش کردن تب انقلابی نسبی در کشور نمی توانست همانند دهه قبل به صورت عیان و بی پرده ادامه پیدا کند. به همین دلیل نیروهای امنیتی به قتل‌های زنجیره‌ای روی آوردند که در نتیجه این تصمیم بسیاری از روشنفکران و نویسندگان معترض و مخالف به قتل رسیده و یا در تصادفات ساختگی کشته شدند. در اواخر دهه هفتاد با قدرت گرفتن اصلاح طلبان در کشور و به وجود آمدن شکاف نسبی در حاکمیت و همچنین به همت فعالان حقوق بشر نقش نیروهای امنیتی در این جریانها بر ملا شد و استفاده از این حربه توسط نیروهای امنیتی محدود گشت.

دهه 80 علاوه بر قدرت گرفتن اصلاح طلبان در کشور، شاهد خیزش و شکوفایی جنبشهای ملل غیرفارس و شکل تازه ای از اعتراض نیز بود. حکومت ایران برای اولین بار بعد از انقلاب به سوی معترضان خود آتش گشود و بسیاری از معترضان را در خیابانها به قتل رسانید. ابتدا در سال 1384 اعتراض اعراب خوزستان به خشن ترین شکل سرکوب شد و به دنبال آن بسیاری از فعالان عرب در سکوت رسانه ها و فعالان حقوق بشر به اعدام محکوم شدند. سپس در خرداد 1385 اعتراض آرام آذربایجانیها نسبت به توهین روزنامه دولتی ایران توسط نیروهای لباس شخصی به خشونت کشیده شد و دهها نفر از معترضان در شهرهایی چون نقده، تبریز، مشکین شهر، اورمیه و … کشته شدند. در این بین در بلوچستان، ترکمن صحرا و کردستان نیز به خاطر وجود اختلافات مذهبی و حساسیتهای حکومت دینی ایران نسبت به این مسئله، اعدام مخالفان به بهانه­های مختلف در بعد از انقلاب به صورت مداوم رواج داشته است.

در سال 1388 و در جریان انتخابات ریاست جمهوری اعتراضات خیابانی به مرکز کشیده شد و خیابانهای پایتخت شاهد حضور دهها هزار معترض شد. اعتراضی که در نهایت به خشونت کشیده شده و نزدیک به صد نفر از شهروندان در خیابانهای تهران توسط نیروهای امنیتی و لباس شخصی به قتل رسیدند. به دنبال تمام این اعتراضات همانند سایر اعتراضات تعداد زیادی از این دستگیر شدگان در دادگاههای فرمایشی با اتهامات واهی و ساختگی محاکمه و به اعدام محکوم شدند. اتهامات مطرح شده در این محاکمه­ها نشان از آن دارد که مقامات اطلاعاتی و قضایی کشور در محاکمه متهمان تغییر رویه داده اند و کمتر از اتهاماتی چون اقدام علیه امنیت ملی و … استفاده می کنند. چرا که این بار حکومت به خاطر چالش مشروعیت خود در جامعه، فعالان سیاسی را به بهانه­های غیر سیاسی همچون مبارزه با مواد مخدر و … محاکمه کرده و به جوخه اعدام می سپارند. این اعدامها که نشان از بازگشت و روی آوردن دوباره حکومت ایران به خشونت دارد باعث نگرانی شدید فعالان حقوق بشر شده است. چرا که نشان از آن دارد که قوه قضائیه در ایران به جای محافظت از حقوق افراد جامعه به عنوان ابزاری جهت حفافظت از صاحبان قدرت و منافع آنان و ماشین سرکوب درآمده است و از آن به عنوان وسیله ای جهت اعمال فشار و سرکوب مخالفان سیاسی و معترضان استفاده می­شود.

منبع : پورتال خبری تبریز پست

12 فوریه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حقوق زنان, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

کلاه مشروطه / نقد دوم بر سید مصطفی تاج زاده

پس از انتشار مقاله آقای مصطفی تاجزاده تحت عنوان اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نقدی از جناب گونای تبریزی دریافت شد که کانون دمکراسی آزربایجان با ملاحظه زندانی بودن آقای تاجزاده از انتشار آن خودداری نمود ، اینک جناب تبریزی با نقدی جدید و از زاویه دیگر دیدگاههای آقای تاجزاده را مورد نقد قرار داده است که برای برطرف نمودن ذهنیت ایجاد شده در جناب گونای تبریزی در مورد کانون دمکراسی آزربایجان و نیز در راستای تعاطی افکار و تنویر افکار منتشر می گردد ، امیدواریم نویسنده مقاله اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نیز با آزادی فرصت مطالعه نقد دیدگاه هایش و توضیح مسائل مورد انتقاد را پیدا نماید.

گونای تبریزی

هنوز یک ماه از انتشار مقاله «اقوام ایرانی ، هویت و وحدت ملی» نوشته سید مصطفی تاج زاده نگذشته که وی در نامه ای به علی مطهری (فرزند مرتضی مطهری ، نماینده تهران در مجلس و برادرزن علی لاریجانی رئیس مجلس و…) مواضع راسیستی خود را آشکارتر از سابق بیان می کند و علیرغم اینکه چندین روز از انتشار این نامه در سایت «امروز» می گذرد سایتهایی که مقاله سابق تاج زاده را منتشر کرده اند (منظورم سایتهای منسوب به آذربایجان جنوبی است) در بی تفاوتی کامل به سر می برند. آنها که ادعا می کردند به منظور » ایجاد فضای مناسب برای طرح دیدگاه های مختلف ، آماده انتشار نقد و نظرات خوانندگان محترم» هستند (بی آنکه محلی برای نقد باقی گذارند و فرصتی برابر با اصل مقاله برای نقدها فراهم سازند) و در این کار آنقدر مصمم بودند که حتی اصول اولیه ژورنالیستی را هم زیر پا می گذاشتند آیا اکنون خوابشان برده است؟ (من چند روزی صبر کردم که از یک طرف ، نقدها و موضوعات دیگری در دست داشتم و از طرف دیگر دوست داشتم همان مدعیان ، در مورد تاج زاده بنویسند اما حالا فکر می کنم اگر تا قیامت هم صبر کنم بیهوده خواهد بود.)

پس بدون مقدمه به سراغ آخرین نظرات آقای تاج زاده می روم که ایشان در کوتاهترین زمان ممکن از زندان به چهارگوشه جهان منعکس کرده اند و ما در مرکز تبریز بر سر انعکاس مقالاتمان با این و آن سر و کله می زنیم. مسائل مطرح شده در نقد نخستم (تاج ایران ، دام اقوام) را تکرار نخواهم کرد.این توضیح هم ضروریست که مقاله آقای تاج زاده که در قالب نامه به علی مطهری منتشر شده است در این آدرس قابل مشاهده است.

محورهای اصلی مورد بحث ما در نقد کنونی مان بطور خلاصه عبارتند از: 1.نظری به کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» 2.نسبت دموکراسی و ایران گرایی 3.بررسی تناقضات در نهضت مشروطه خواهی و شخصیتهای شناخته شده آن 4.بحثی در خصوص کشور ترکیه و اشتراک نظر تاج زاده و جمهوری اسلامی در این مورد.

***

سید مصطفی تاج زاده برای اینکه در انتقاد از ایران گرایی دولت احمدی نژاد و رحیم مشایی با علی مطهری همراهی کند به تجلیل از کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» مرتضی مطهری می پردازد و از «ایران گرایی دموکراتیک» به عنوان روح آن کتاب در برابر «ناسیونالیسم شاهنشاهی» و «باستان گرایی کاذب فاقد مشروعیت» تجلیل می کند:

«استاد مطهري در مقدمه درخشان كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» به خوبي نشان مي‌دهد كه نقد ناسيوناليسم شاهنشاهي هرگز به معناي طرد و نفي امر «ملي» نيست… استاد مطهري در دوراني كه گفتمان ناسيوناليستي زمانه آغشته به تئوري‌هاي افراطي فاشيستي و شوونيستي بود، ايران‌گرايي دموكراتيك خود را در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» بسط داد و نقش بي‌نظير ايرانيان را در شكل دادن به تمدن اسلامي صريحاً محصول شكستن حصارهاي رژيم موبدي و ايجاد «جامعه باز» دانست» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

حال به سراغ کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» از مرتضی مطهری می رویم تا نشان دهیم که سرتاسر این کتاب متکی به تاریخ رسمی راسیستی و سفسطه های کلامی مطهری است و هیچ تفاوتی با نظرات سایر خادمان راسیسم در ایران ندارد و بلکه بدتر است.

خود مطهری در بحث تمدن ایران در کتاب فوق ، تاکید می کند که صلاحیت این را ندارد که «مانند یک متخصص اظهار نظر» کند بنابراین «با استفاده از مسلمات تاریخ که مورد قبول صاحب نظران است» این بحث را مطرح می کند و آغاز تمدن ایرانی با استفاده از مسلمات تاریخی برای مطهری همان سلسله های هخامنشی و کوروش و داریوش بزرگ! و… است و کار مطهری ، تکرار طوطی وار ادعاهای راسیسم در ایران است. (ر.ک. به: خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – صص 374-375)

و در جای دیگر ، مطهری افسانه 2500 ساله تاریخ ایران را (که همراه با انکار تاریخ ملل دیگر ایران است) بعنوان مثالی قابل قبول مطرح می کند:

«مثلا ما مردم ایران در طول بیست و پنج قرن تاریخ ملی مانند بسیاری…» (خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – ص 65)

و نمونه هایی از تناقضات آشکار در کتاب که در نتیجه نفوذ تفکرات راسیستی در مرتضی مطهری حاصل گشته است:

«اگر ما ایرانیان بخواهیم براساس نژاد قضاوت کنیم و کسانی را ایرانی بدانیم که نژاد آریا داشته باشند بیشتر ملت ایران را باید غیر ایرانی بدانیم و بسیاری از مفاخر خود را از دست بدهیم.» (همان – ص 61)

و در ادامه چنین می آورد:

«غزنویان که از نژاد غیر ایرانی بودند وسیله احیاء زبان فارسی گشتند.» (همان – ص 117)

«در دستگاه غزنویان ترک نژاد سنی مذهب متعصب ، زبان فارسی رشد و نضج یافته است. اینها می رساند که علل و عوامل دیگری غیر از تعصبات ملی و قومی در احیا و ابقای زبان فارسی دخالت داشته است.» (همان – ص 118)

بنابراین مرتضی مطهری ، ترکها را نژادی غیر ایرانی میداند. اما تناقضات مطهری پایانی ندارد و برای فخرفروشی به سایر مسلمانان ، ادعا می کند که ایرانیان اسلام را به نقاط مختلف جهان عرضه داشته اند و چون چنین افتخاری را در فارسها نمی یابد در نتیجه همان غزنویان و سایر سلسله های ترک به ناگاه «ایرانی» می شوند:

«غزنویان نخستین افراد ایرانی هستند که دین مقدس اسلام را از طریق سند به هندوستان بردند.» (همان – ص388)

حتی میگوید ترکیه را هم ایرانیان مسلمان کرده اند ، یعنی سلجوقیان!:

«سربازان ایرانی ، اسلام را به آسیای صغیر بردند نه عرب یا قوم دیگر.» (همان – ص 431)

و در بیان جزئیات این افتخار تاریخی برای ایرانیان چنین می نویسد:

«به شهادت تاریخ هیچگاه برای خلفای اموی و عباسی ممکن نشد که نفوذ اسلام را در سراسر این منطقه (آسیای صغیر) مستقر سازند… تنها در حکومت سلاجقه است که می بینیم اوضاع این منطقه دگرگون می شود سراسر آسیای صغیر تحت تصرف این خاندان درآمد و…» (همان – ص 432)

آخر حکومت پهناور سلجوقیان که آسیای صغیر تنها بخشی از آن بود چه ربطی به ایران دارد؟ جناب مطهری ترکان را در همین کتاب به عنوان «نژادی غیر ایرانی» توصیف کرده است. اما سفسطه مطهری تمامی ندارد و دوباره بعد از چند بار که سخن خود را نقض می کند این بار ادعا می کند که سلسله های ترک با اینکه بر ایران حکومت کرده اند اما افتخارات آنها متعلق به ملت ایران است و نه مردم دیگر (یعنی خود ترکان):

«هرچند در این فتوحات نام قلج ارسلان ، سبکتکین ، محمود غزنوی و امثال آنها برده می شود که ترک نژادند اما همانطور که آقای دکتر شهیدی تذکر داده اند آن ترک نژادان در آن وقت نماینده و مظهر قدرت مردم سرزمین ایران بوده اند و به نام پادشاهی مسلمان بر این ملت ، حکمرانی داشته اند و این ملت ایران بود که جهاد می کرد نه مردم دیگر.» (همان – صص 434-435)

یعنی منطق «معلم شهید» و کسی که آیت اله خمینی مطالعه کتابهایش را واجب کرد همین قدر است؟ افتخارات ترکان را به نام «ملت» ایران و ایراداتشان را به نام «مردم» ترک می نویسد. آن هم ایراداتی که ساخته و پرداخته راسیسم است.

مطهری در بحث ادعای کتابسوزی اعراب در حمله به ایران ، نمونه هایی از کتابسوزی های رخ داده در جهان را ذکر می کند. فارغ از صحت و سقم این ادعاها ، اینجا دیگر شاهان ترک ، همان ترک هستند و نه ایرانی:

«ترکان در مصر کتابسوزی کردند سلطان محمود غزنوی در ری کتابسوزی کرد مغول کتابخانه مرو را آتش زدند زردشتیان در دوره ساسانی کتابهای مزدکیه را آتش زدند اسکندر کتب ایرانی را آتش زد…» (همان – ص 324)

یکی از ادعاهای راسیسم فارس و شعوبیه همواره این بوده که اعراب بعد از اسلام ، بر غیرعرب فخرفروشی می کردند و به ایرانیان به دیده تحقیر می نگریستند حال آنکه ایرانیان از نظر نژادی بر اعراب برتری داشتند و…

مطهری که ظاهرا در کتابش می خواهد اینگونه اختلافات را کم کند و از اسلام و ایران دفاع کند (آنهم با مسلمات تاریخی راسیستی) با راسیسم و شعوبیه همصدا می شود و جانب راسیسم را می گیرد:

«تبعیضات نژادی و تفاخرات قومی که بر ضد اصل مسلم مساوات اسلامی بود ، این انحراف بوسیله اعراب بوجود آمد… بدیهی است که هیچ ملتی حاضر نیست تفوق و قیمومت ملت دیگر را بپذیرد.» (همان – ص 403)

«افتخارات نژادی ایرانیان بسی بیشتر از اعراب بود.» (همان – ص 406)

آیا کتابی که تاج زاده با آب و تاب از آن تعریف می کند و علی مطهری را به خاطر داشتن چنین پدری تبریک می گوید همین است؟ مواردی دیگر هم از این کتاب استخراج کرده بودم که فعلا بماند.

***

«بنابراين مدعاي ايران‌گرايي و تمدن‌سازي ايراني، اگر شرط اصلي تجلي هوش ایرانی ، یعنی آزادی و دموکراسی را در محاق بگذارد و حق مشارکت دموکراتیک ایرانیان را در تعیین سرنوشت نادیده انگارد ، لافی بیش نخواهد بود» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

می گوید «آزادی و دموکراسی» شرط اصلی تجلی «هوش ایرانی» هستند. این دیگر چیزی فراتر از ذهن گرایی باید باشد. ما اگر نمی توانیم به روشنفکرانی چون تاج زاده بفهمانیم که تاریخ ما با تاریخ 2500 ساله شما زمین تا آسمان فرق دارد حداقل می توانیم که آغاز و تکامل دموکراسی در مغرب زمین و سهم ناچیز ما از آن «راه معین برای رسیدن به نتایج نامعین» را تذکر دهیم.

بحثی که اخیرا در خصوص نسبت دموکراسی با حقوق ملی مطرح شده را به فال نیک می گیریم و ما نیز حرفهایی داریم که در اولین فرصت ممکن مکتوبش خواهیم کرد البته با این تفاوت که به نظر ما صحبت از نسبت «لیبرالیسم» با ملی گرایی مناسب تر خواهد بود.

اما تاج زاده شروطی را برای تجلی هوش ایرانی مطرح کرده که هیچ گاه طعمش را هم نچشیده (و نچشیده ایم). هرچند که او و دوستانش 8 سال تمام برای این کار فرصت داشتند اما طعم استبداد و خودکامگی و خودرایی و تزویر و فریب و شعارهای بی پشتوانه و خیلی چیزهای دیگر از آن سالها هنوز هم آزارمان می دهد.

تاج زاده ایران گرایی عصر مشروطه را در مقابل ناسیونالیسم شاهنشاهی و ایران گرایی دولت احمدی نژاد (که هر دو را در نبود مشروعیت و کودتایی بودن مشترک میداند) قرار می دهد و تائیدش می کند:

«این ناسیونالیسم (شاهنشاهی) ، ایران گرایی عصر مشروطه نبود که در سند قانون اساسی آن دوره با حقوق و آزادی های اساسی ایرانیان سازگار بود.» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

در اینجا به اختصار از دوره پرتناقض مشروطه سخن به میان می آوریم تا مشخص شود که اگر در ظاهر تلاشهایی برای تجدد و آزادی رخ داد ، اما در نهایت برافتادن سلسله قاجار که حاضر بود به تغییرات تدریجی به نفع ملت تن دهد و جایگزینی دیکتاتوری پهلوی تنها نتیجه مشخص آن بود.

برای بررسی آن دوره ، لازم است که کمی به عقب رویم:

«وقایع پانزده سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه ، به خطوط اصلی مبانی آرمانی نهضتی شکل داد که در دوره مظفرالدین شاه به نام نهضت مشروطیت ایران به ثمر نشست.» (مشروطه ایرانی – ماشااله آجودانی – نشر اختران – چاپ سوم 1383 – ص 249)

در این دوره می توان اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده – میرزا ملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی را به عنوان برجسته ترین متفکران زمینه ساز تجدد و مشروطیت بررسی کرد.(طالبوف را استثنا می کنم) البته ما به اختصار چندین مورد از تناقضات فکری و عملی آنان و برخی از شخصیتهای دوره مشروطه را خواهیم آورد.

بدون شک آخوندزاده از برجسته ترین متفکران آن دوران است. «مکتوبات کمال الدوله» ، اندیشه تغییر الفبا ، نامه ها و نقدهایی که با دیگر متفکرین این عصر داشته است نمونه هایی برجسته از تفکراتی است که حتی امروز هم خیلی ها از درکش عاجزند. وقتی مشارالدوله (تبریزی) در رساله ای به نام «یک کلمه» مواد اعلامیه حقوق بشر و قانون اساسی فرانسه را با آیات قرآن و احادیث تطبیق میدهد تا «دیگر نگویند فلان چیز مخالف آئین اسلام یا آئین اسلام مانع ترقی و سیویلیزاسیون است» و آنرا به مانند اثری با اهمیت بسیار برای آخوندزاده می فرستد او بدون تعارف می تواند به مستشارالدوله که خود از اندیشمندان به نام جامعه است است بگوید: «مگر چاره این کار آیات و احادیث است؟» (الفبای جدید و مکتوبات – میرزا فتحعلی آخوندزاده – چاپ تبریز – نشر احیا- 1357- ص 268)

اما عاقبت مستشارالدوله گرفتار می شود و «هنگامی که او را زنجیر کرده ، به قزوین تبعید و زندانی کردند کتاب «یک کلمه» را آنقدر بر سرش کوفتند که بر اثر عوارض آن ، چشمانش آب آورد.» (تاریخ رجال ایران – مهدی بامداد – ج 4 – ص 493 و نیز نک. به: تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 171)

و آخوندزاده تحت تاثیر اندیشه های نژادپرستانه ، به تجلیل از (ارتجاع) ایران باستان می پردازد و نگاه منفی اش به اعراب و دینی که تحفه آورده اند از او چهره ای راسیستی ترسیم می کند. آخوندزاده عمری در غربت و سفر می گذراند و در اصل توان بازگشت به متن حوادث را ندارد چون خیلی ها از نوشته ها و رفتار و افکارش در عذاب بودند و آرزوی سربه نیست کردنش را در سر می پروراندند که فقط یکی از آنها نوکر دولت ، محمدحسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه) بود که می گوید:

«همیشه از معاشرت (آخوندزاده) وحشت و نفرت داشتم . چه مرد فاسد العقیده بی دین عامی بی معرفتی است. از تصنیفات او که وقتی دیده ام ، متجاوز از بیست هزار بیت در مذمت حضرت سید الشهدا صلوات الله و سلام علیه ، نوشته و زوار کربلا را داخل سفها می داند و من از آن روز با خود عهد کرده ام که هر وقت قوه داشته باشم او را به حکم یا به حیله به خاک ایران آورده ، بعد از ثبوت و وضوح عقاید او در حضور اهل اسلام ، سزای او را به شرع شریف واگذارم انشااله.» (سفرنامه صنیع الدوله مشهور به اعتماد السلطنه – به کوشش محمد گلبن – چاپ اول – انتشارات سحر – ص 21)

هر چند که برای مخاطبان دائمی ما تکراری خواهد بود اما باز هم یادآوری می کنم که در خصوص اندیشه های آخوندزاده به مقاله ام با عنوان «ایکی اوزلو آخوندوف» مراجعه شود.

داستان ملکم و میرزا آقا نیز بهتر از آخوندزاده نیست. ملکم به عنوان نویسنده رسالاتی مانند «کتابچه غیبی» ، «دفتر قانون» ، «نوم و یقظه» و… و انتشار روزنامه قانون در راه بسط اندیشه «دولت قانونی» در میان طبقه ای از نخبگان و وزراء تلاش می کرد. فریدون آدمیت در کتاب «فکر آزادی» تصویری رویایی از ملکم ارائه داده و او را در مرتبه ای عالی توصیف کرده است. اما آدمیت نیز در پنهان کردن چهره دیگر ملکم که همانا دو رویی و تزویر و تظاهر در مسلمانی موفق نبوده است و هرچند که در کتاب خود عبارات نقل شده از ملکم را سانسور کرده است اما ماه که همیشه پشت ابر نمی ماند. برای مثال:

«حرف جمیع ارباب ترقی این است که … اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.» (فکر آزادی – فریدون آدمیت – ص 121)

اما اصل عبارت چنین است:

«حرف جمیع ارباب ترقی این است که احکام دین ما همان اصول ترقی است که کل انبیا متفقا به دنیا اعلام فرموده اند و دیگران اسباب این همه قدرت خود ساخته اند. ما بحکم عقل و دین خود باید همه اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.» (دوره تجدید چاپ شده روزنامه قانون – به کوشش و مقدمه هما ناطق – چاپ اول تهران – انتشارات امیرکبیر – 2535 شاهنشاهی)

ببینید میرزا ملکم خان که همواره او را بعنوان یک غربزده به ما معرفی کرده اند دارای چه تفکراتی بوده است: «در دنیا هیچ نظم و حکمتی نمی بینیم که مبادی آن یا در قرآن یا در اقوال ائمه یا در آن دریای معرفت اسلام که ما احادیث می گوئیم و حدود و وسعت آن خارج از تصور شماست بطور صریح معین نشده باشد… حال عوض اینکه به جهالت سابق ، تنظیمات مطلوبه را برویم از فرنگستان گدایی نمائیم ، اصول جمیع تنظیمات را در نهایت سهولت از خود اسلام استخراج می نمائیم.» (روزنامه قانون – میرزا ملکم خان – شماره 36 – صص 3و4)

و همین ملکم در 1273 قمری در پاریس به عضویت لژ ماسونی «دوستی حقیقی» در می آید و در 1274 قمری فراموشخانه را در ایران تاسیس می کند که از رجال و درباری و روشنفکر و روحانی اعضایی داشت. بعد از بسته شدن فراموشخانه ، ملکم به استانبول میرود اما وقتی حقوقش قطع می شود به تابعیت دولت عثمانی در می آید (1285 قمری). در 1288 قمری به ایران برمی گردد و مستشار صدارت مشیرالدوله می شود. نمی خواهم شرح زندگی پرفراز و نشیب و پرتناقض او را ذکر کنم. بگذارید پای میرزاآقاخان کرمانی ، رفیق صمیمی ملکم را هم به ماجراها باز کنیم که او نیز یکی از برجسته ترین ملی گرایان ایران است (از همان ایران گرایان مقارن عصر مشروطه که تاج زاده می گوید) و در دفتر روشنفکری آن عصر ، صفحات بسیاری به نام خود دارد اما ببینید اوج فرصت طلبی را که با همکاری ظل السلطان ، ملکم ، شیخ عبدالقادر کرد ، علمای عراق عرب و کلیددار کربلا در اندیشه توطئه ای است که ناصرالدین شاه را برکنار و ظل السلطان را به تخت بنشاند:

«در کارهای خودمان مدتی است که با شیخ عبدالقادر کرد… دوستی حاصل شده و اینان نیز بیشتر از ما از خرابی کار ایران شکایت دارند… حرفشان این است که اگر دو کلمه نوشته از علمای عراق عرب بدست ما بدهید از برای اینکه این اوضاع خوب نیست و باید اصلاح شود ما تا نقطه آخر ایستاده ایم… آقا سیدصالح ، کلیددار کربلا نیز در همان اثنا اینجا آمد ، معلوم شد که او هم در این درد شریک است. مشارالیه تعهد گرفتن کاغذی از علمای عراق عرب کرده… و ظاهرا در اواخر ماه رمضان یکی از کسان حضرت والا (ضل السلطان) بعنوان زیارت مکه از این صفحات بیاید. حاصل مذاکره با او را هم عرض خواهم نمود.» (نامه آقاخان به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – شماره 1 – 1349 شمسی – صص 209-210 و عکس شماره 12)

البته این ماجراجوئیها به نتیجه ای نمی رسد و میرزاآقا خان کرمانی همچنان در نامه هایش به ملکم به تجلیل از علما و مجتهدان می پردازد و حتی ملکم را تشویق می کند که در روزنامه قانون بنویسد که:

«عمل دولت و ملت بر دست این علما که امروز خود را عاری از امور سیاسی می دانند چون صاحب علو و دیانت و حب ملیت هستند هزار بار خوبتر و نیکوتر جریان می کند… مقصود این است که رفع این وحشت بزرگ از علمای بغداد و کربلا بشود ، از باقی چیزهای دیگر و کارهای دیگر آسوده باشید.» (نامه های تبعید – به کوشش هما ناطق و محمد فیروز – چاپ افق کلن – 1368 – آلمان غربی – صص 133-136)

بعد از اینکه این طرحها بی نتیجه می مانند این روشنفکران بزرگ اسلام پناه! (ملکم و میرزاآقا) به فکر جعل فتوای میرزای شیرازی می افتند یعنی فتوایی از میرزای شیرازی بگیرند و مهر و امضاء آنرا به فتوای نوشته شده توسط خودشان منتقل کنند:

«چند نفر درین خیال افتاده اند که در خصوص مساله ای دیگر ، استفتائی از جناب میرزا بنمایند و بعد از آن ، آن مهر را به کاغذ دیگر نقل داده ، فوتوگراف کنند… میگویند اصل عمل موجب خیر عامه و مطابق وجدان حقیقی است ، صورت آن حیله شرعی باشد چه ضرر دارد. و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین. عجالتا در مشاجره هستیم تا که قبول افتد و که معتقد آید.» (نامه آقاخان کرمانی به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – 1349 – شماره 2 – صص 220-221)

ملکم نیز در شماره دوازدهم روزنامه قانون ، در مقاله ای درباره حرام بودن پرداخت مالیات به دولت بی قانون ، فتوای جمیع مجتهدان (و نه فقط میرزای شیرازی) را جعل می کند و بدون آنکه فتوا یا نام مجتهد مشخصی را بیاورد با این بهانه که فتواها «مغلق و بزبان عربی است» حکم به حرام بودن این عمل را از زبان حضرات صادر میکند.

و تناقضی دیگر متعلق به میرزا حسن تبریزی معروف به رشدیه است یعنی بنیانگذار مدارس به شیوه جدید در ایران ، همان که در شهرهای مختلف مدارسی با شیوه های جدید برپا کرد و علیرغم فشارها و کارشکنی ها و حملات و حتی تکفیر ، خسته نشد. همان که شیخ فضل الله نوری درباره اش به ناظم الاسلام کرمانی گفت: «ترا به حقیقت اسلام قسم می دهم آیا مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس ، مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟» (تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 322)

اما همین رشدیه می تواند از قتل یک مشروطه خواه به عنوان یکی از «معجزات حقیقت اسلام» خوشحال شود و خدا را شکر کند. ماجرا از این قرار بود که در جریان ناآرامیهایی که بعد از قتل امین السلطان فراگیر شده بود عده ای به خانه فردی بنام «فریدون فارسی» که زرتشتی هم بوده و از طرفداران مشروطه بوده می ریزند و او را به قتل می رسانند. چند روز قبل از این ماجرا ، شاهزاده ای بنام «سالار الدوله» وکالت نامه ای به رشدیه داده بود که یکی از دهاتش را بفروشد. ظاهرا همین فریدون فارسی به قیمتی گزاف خواستار خرید آن ده بوده است اما مشکل اینجاست که رشدیه دچار عذاب وجدان شده که چگونه می تواند این ده را از مسلمانان بگیرد و به یک زرتشتی بفروشد. می گوید فردای قیامت به خاطر اینکار مواخذه خواهد شد. می گوید خواب از چشمانش ربوده شده بود. پس دعا می کند که خدایا: «شر این آدم را از سر من رفع کن. بحمداله صبح آن شب ، خبر در شهر پیچید که فریدون بدان تفضیل که می گویند مقتول شده است.» (واقعات اتفاقیه در روزگار – محمد مهدی شریف کاشانی – ج 1 – ص 160)

بعدها قاتلان دستگیر می شوند و حکم دادگاه به امضاء سید عبداله بهبهانی ، 15 سال زندان در کلات و هزار و پانصد تازیانه تائین می شود که برخی از مشروطه خواهان به ناطقین و اجزای دیوانخانه ، رشوه می دهند تا مجازات سخت تر شود.(شاید تازیانه ها شدیدتر زده شود). (نک.به: تاریخ انحطاط مجلس – مجدالاسلام کرمانی – ص 291)

و در این میان حتی می توان از «سید حسن تقی زاده» سیاستمدار و متفکر کهنه کار آن عصر نیز مثال آورد که چه هزینه هایی برای افکارش پرداخت و با چه کسانی معاشرت کرد (یک نمونه اش اقامت یک و نیم ساله در استانبول با زنده یاد محمد امین رسول زاده در یک خانه به سال 1910 م) که می توانست نتایج مبارکی برای تقی زاده در آن فضای سنگین که در ایران حاکم بود داشته باشد. گفتم فضای سنگین ، بد نیست به نامه یک دموکرات تبریزی که در آن سالها برای تقی زاده در استانبول فرستاده نظر کنیم:

«از جنابعالی استدعایی که دارم همین است که این عریضه را فقط خودتان بخوانید. مبادا به یک نفر مسلمان نشان بدهید که همان هفته خانه ما تاراج و خود بنده گرفتار و مثل گوسفند سرم را ذبح می کنند. اینقدر بدانید هرچه تاجر و تاجرزاده در اسلامبول هست ، همه اش مسلمان ابن مسلمان ، شیطان ابن شیطان ، بی ناموس ابن بی ناموسند… این قدر بنده راضی هستم به غیر از خودتان ، اگر جناب رسول زاده و جناب آقا… هم باشد عیب ندارد. دیگر به کسی دیگر خاطر جمع نباشید که فی الفور همان هفته مضمون کاغذ را به اینجا نوشته ، آن وقت خر بیار معرکه بار کن.» (نامه هایی از تبریز – ادوارد براون – چاپ دوم – 1361 – ص 170)

اما تقی زاده چه می گفت؟

«امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطن پرستان ایران با تمام قوا … باید در آن راه بکوشند… سه چیز است: نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلا شرط و قید… دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن ، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تاسیس مدارس.» (سید حسن تقی زاده – نشریه کاوه – شماره 1 – سال پنجم – 1338 قمری – ص 2)

هرچند هر انسانی در طول زندگی خود با تغییراتی در افکار و عقایدش مواجه می شود من نمی خواهم مثل خیلی ها بگویم که تقی زاده در دوران پیری از عقایدش عدول کرده بود. قدر مسلم اینکه استثنا کردن زبان فارسی در پروسه غرب گرایی همواره از تاکیدات او بود.

تقی زاده از 1320 تا 1326 ، سفیر ایران در لندن بود و هم او بود که در زمان حکومت ملی آذربایجان (دولت پیشه وری) تمام تلاشش را برای سرنگونی این حکومت در لابی های خارجی انجام داد و سخنران ایران در سازمان ملل ، در آن قضیه هم او بود.

اما ما بیشتر در دوره مشروطه ردپای تقی زاده را جستجو می کنیم. اختلافات فکری او با سید عبداله بهبهانی و نقش بارز تقی زاده در میان دموکراتها سبب شد تا حکم «ضدیت مسلک سیاسی تقی زاده با اسلامیت»توسط دو مجتهد بنام (شیخ عبداله مازندرانی و محمد کاظم خراسانی) صادر شود که در حقیقت یک درجه پائین تر از تکفیر بود و قرار تبعید او از ایران از طرف این مراجع علنی می شود. جدال بین دموکراتها (تقی زاده) و اعتدالیون (بهبهانی) بالا می گیرد. تقی زاده حکم را نمی پذیرد و در این بهبوهه ، بهبهانی ترور می شود. با آمدن ستارخان و باقر خان به تهران ، اعتدالیون آنها را به سمت خود جذب می کنند و اگرچه ستار خان از این بازی کنار می کشد اما باقرخان بلندگوی اعتدالیون می شود. تقی زاده به دست داشتن در ترور بهبهانی متهم می شود ، هرچند که نمی پذیرد اما به ناچار از ایران خارج می شود. طرفداران بهبهانی وقتی دستشان به تقی زاده نمی رسد برادرزاده او (علیمحمد خان تربیت) را به قتل می رسانند:

«میرزا علیمحمد خان آدم بیکس و غریب بود. فقط شجاعت فراوان داشت… آنها (طرفداران بهبهانی) در مقابل ، میرزا علیمحمد خان را کشتند. او مثل اولاد من بود. او را به کلی بی گناه کشتند.» (زندگانی طوفانی ، سید حسن تقی زاده ، به کوشش ایرج افشار ، 1372 ، انتشارات علمی ، صص 135-136 و 144)

اینکه چرا تقی زاده و دموکراتها در مضان چنین اتهامی بودند باید گفت که همواره شبهاتی در خصوص ترورهای سیاسی که با هدف حذف «دشمنان آزادی» توسط آزادیخواهان انجام می گرفت وجود داشت. حیدر خان عمواوغلی در خاطرات خود به جلسه تصویب حکم اعدام «میرزا علی اصغرخان اتابک» اشاره می کند:

«حوزه مخفی اجتماعیون عامیون طهران که مرحوم حاجی ملک المتکلمین و آقا سیدجمال واعظ نیز در آن حوزه عضویت داشتند اعدام اتابک را رای داده به کمیته مجری ، حکم اعدام اتابک را فرستادند.» (مجله یادگار – سال سوم – شماره چهارم – 1325 – ص 50)

به نظر می رسد که نام این دو تن را بدین خاطر آورده که به حکم ، جنبه شرعی داده باشد.

مقصود از بیان این موارد یک چیز است: مشروطه خواهان به آزادی و دموکراسی نرسیدند (حتی برخی از آنان واقعا آزادیخواه هم نبودند) اما به استبداد رضاخان رسیدند ، یعنی سرنگونی حکومت قاجار ، یعنی خواسته مشخص راسیسم در آن زمان. حتی برخی از روشنفکران فارس و خادمان راسیسم، خشنودی خود را از این مساله پنهان نمی کنند و می توانند سرسپردگی به شخصی چون رضاخان را علنا اعلام کنند. مثل ملک الشعراء بهار:

«من آن روز و دیروز و امروز و همیشه صاحب همین عقیده ام که باید دولت مرکزی مقتدر باشد… مردی قوی (رضا شاه) با قوای کامل و وسائل خارجی و داخلی بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان ، مال همه مسلط شد ، و یکباره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی که در آرزویش بودیم بقدری دیر آمد که قدرتی در مرکز بوجود آمده ، بر حکومت و شاه و کشور مسلط گردیده است…» (تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران و انقراض قاجاریه – ملک الشعرا بهار – ج 1 – مقدمه کتاب – صص ح و ط)

***

» نتايج رفراندوم اخير تركيه در جنبه نظري و عقيدتي خود به طور ضمني بیانگر رقابتی هیجان انگیز و پرشور میان دو سبک و شیوه زیست آزاد مسلمانی و زیست بسته سکولار بود…» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

من در نقد اول تاج زاده گفتم که حزب حاکم ترکیه بیشتر بر برنامه های اقتصادی تکیه دارد. این هم درست است که نیروهای لیبرال – دموکرات که شامل گروهی از روزنامه نگاران و تحلیلگران و سیاسیون ترکیه می شود (که از گسترش آزادیها و محدودیت نهادهایی که حق ویژه برای خود قائل اند حمایت می کنند) از دولت اردوغان حمایت می کردند و از کاهش اقتدار ارتش و برخی نهادها به منظور نیل به «دموکراسی بیشتر» همواره دفاع می کنند. اما برعکس نظر آقای تاج زاده ، بعد از رفراندوم اخیر ، حزب حاکم که خود را یکه تاز میدان یافته شروع به ایجاد محدودیتها و برخورد با سبک آزاد زندگی فردی نموده است که چند مورد از آن اخیرا در مسئله مشروبات الکلی ، برخورد توهین آمیز با هنرمندان (بخصوص مجسمه تراشان) ، مسئله نقض استقلال دستگاه قضایی و مداخله آشکار دولت در برخی پرونده های مهم و… قابل رویت است.

به همین دلیل است که بعد از رفراندوم و سیاستهای جدید حزب حاکم ، همان لیبرالهای حامی اردوغان به یکباره به منتقدان سرسخت او تبدیل شدند. من شخصا مواضع تند برخی از آنان را در شبکه های تلویزیونی «خبرترک» ، «سی ان ان ترک» و «ان تی وی» مشاهده کرده ام اما مثال برجسته آن ، روزنامه «طرف» است که در چند سال اخیر پایگاه اصلی لیبرالها بوده و اغلب افشاء گریها علیه ارتش و طرحهای ادعایی کودتا از این روزنامه آغاز شده اند و از حامیان اصلی دولت اردوغان بود اما بعد از رفراندوم ، مقالات تندی علیه سیاستهای محدود گرایانه دولت منتشر کرد تا آنجا که اردوغان شخصا از سردبیر روزنامه «طرف» (احمد آلتان) به دستگاه قضایی شکایت کرد.

مسئله «زیست آزاد مسلمانی» و «زیست بسته سکولار» که در مقاله تاج زاده مطرح شده هم باید از تاثیرات زندان بر روی ایشان باشد که اینقدر به نظرات جمهوری اسلامی نزدیک شده اند. برای ایشان در این راه جدید آرزوی موفقیت دارم. این هم یک نمونه از تناقضات روشنفکری عصر ما باید باشد. هرچند که من در نقد نخست گفته بودم که ایشان نه زندانی که مهمان ویژه جمهوری اسلامی هستند. میزان معلوماتی که در دسترس ایشان است تا چنین مقالات بلندبالایی بنویسند قابل تامل است.

در جریان قتل های زنجیره ای سال 77 و خودکشی سعید امامی ، حجه الاسلام روح اله حسینیان ، اولین دادستان وزارت اطلاعات و دوست نزدیک سعید امامی (نماینده فعلی تهران در مجلس) در چند سخنرانی جنجالی ، مسئله خودکشی را زیر سوال برد و تلویحا ادعا کرد که سعید امامی را کشته اند. و برای تائید این سخنان ، به سوابق خودش اشاره کرد:

«گفتم آخه بابا جون ، آخه ما خودمان والله یک زمان قاتل بودیم ، یک زمان زندانبان بودیم ، یک زمانی همه این چیزها را گذراندیم تا کنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند… آخه سعید امامی آدمی نبود که خودکشی کند ما می شناختیم سعید اسلامی را…» (روح اله حسینیان – روزنامه صبح امروز – 28/6/78)

اکنون آنهایی که شرایط سخت و غیرانسانی زندانهای جمهوری اسلامی را می دانند خود قضاوت کنند…

15/11/89

6 فوریه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, باخیش - دیدگاه, تورکی, ترکی, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

تحلیل انقلاب تونس-1 / تونس و ‹انقلاب نان و کرامت›

کانون دمکراسی آزربایجان : تونس و سرنگونی رئیس جمهور سابقش ، تیتر اول رسانه ها در هفته گذشته بوده است ، اگرچه نمود اولیه اعتراضات مردم تونس در آغاز نسبت به گرانی و بیکاری بود ، لیکن بررسی دقیقتر آن و تحلیل شاخص های اقتصادی تونس نشان می دهد که محدود کردن انقلاب تونس به نان و معیشت به هیچ وجه درست نیست و عامل و فاکتور تعیین کننده در اعتراضات عدم همخوانی ساختار سیاسی با توسعه اقتصادی تونس و رشد اقتصادی بدون توسعه سیاسی و عدم دمکراتیزاسیون  در ساختار قدرت می باشد. با توجه به اهمیت مساله و لزوم آشنایی خوانندگان محترم با ابعاد مختلف این انقلاب ، کانون دمکراسی آزربایجان دو تحلیل تقریبا جامع را انتخاب کرده و منتشر می نماید. اینک تحلیل اول را به قلم آقای مهرداد فرهمند خبرنگار بی بی سی در بیروت تقدیم می کنیم.

تونس و ‹انقلاب نان و کرامت›

مهرداد فرهمند / بی بی سی، بیروت

جرقه انقلاب تونس را شعله آتشی زد که جوان بیکار تونسی خود را در آن سوزاند، جوانی که با داشتن تحصیلات دانشگاهی کاری نیافته بود و روی گاری دستی سبزی و میوه می فروخت، اما پلیس همین گاری دستی را هم از او گرفت.

این جوان، از فرط غم نان، مرگ را در کشوری به زندگی ترجیح داد که بیش از هشتاد درصد تولیدات صنعتی اش به خارج صادر می شود و از لحاظ توان عرضه کالا و خدمات قابل رقابت در بازارهای جهانی (قدرت رقابت پذیری اقتصادی) مقام سی و دوم در جهان را داراست، یعنی برتر از کشورهایی اروپایی همچون اسپانیا و ایتالیا.

تونس پس از ترکیه، دومین کشوری است که با اتحادیه اروپا وارد توافقنامه تجارت آزاد شده و با طی دوره آزمایشی این توافقنامه، اکنون از معافیتهای گمرکی گسترده ای در تجارت با اروپا برخوردار است.

زین العابدین بن علی که اکنون از کشورش فراری شده، در طول 23 سال ریاست جمهوری، برنامه هایی اقتصادی را برای توسعه تونس دنبال کرد که نهادهای مالی بین المللی آن را نمونه ای موفق و الگویی برای دیگر کشورهای در حال توسعه اعلام کردند.

در دوران همین رئیس جمهور، تونس به یکی از گردشگاههای پرطرفدار گردشگران خارجی تبدیل شد که این کشور را نمونه ای از ثبات، امنیت و رونق اقتصادی می دیدند.

به راه افتادن «انقلاب نان» در کشوری با چنین ویژگیهایی، دیدگاه ابن خلدون دانشمند تونسی را به یاد می آورد که بیش از ششصد سال پیش نوشته بود جامعه ای که بیش از حد به رفاه و شکم سیری تمایل پیدا کند، حکومتش سرنگون می شود.

اما آیا انقلاب تونسیها از سر رفاه زدگی و شکم سیری است؟

الگوی توسعه اقتصادی

حکومت زین العابدین بن علی برای توسعه اقتصادی، همچون بیشتر کشورهای خواهان توسعه، شیوه و نسخه بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را پیروی کرد، عضو سازمان تجارت جهانی شد، یارانه ها و سیاستهای حمایتی را متوقف کرد، دست سرمایه گذاران خارجی را کاملاً بازگذاشت و با گشاده دستی به آنها امکان داد تا زمینهای کشاورزی حاصلخیز را که از منابع اصلی درآمد کشور بودند خریداری کنند و مالک شوند.

چنین سیاستهایی ثروت وارد کشور کرد، خیلیها ثروتمند شدند، فرهنگ مصرفگرایی هم که به لازمه تجارت آزاد جهانی تبدیل شده همراه با آن آمد، ظاهر تونس شیک شد، ساحل مدیترانه ای اش برای گردشگران اروپایی جذاب شد و فضای باز اجتماعی به یادگار مانده از دوران استعمار فرانسه به جذب گردشگران میدان داد، دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی متعدد از همه جا سربرآوردند و آمار دانشجویان و تحصیلکردگان بالا رفت.

از سوی دیگر، خرده کاسبان، تولیدکنندگان جزء، کشاورزان سنتی و روستاییان مناطق بیابانی کمتر حاصلخیز جنوب از این شیوه توسعه زیان دیدند و همراه با کارگرانی که درآمدشان پا به پای تورم حاصله از ورود ثروت به کشور پیش نرفت به طبقه فرودست رانده شدند.

با این حال، از لحاظ آماری تنها کمتر از چهار درصد مردم تونس به زیر خط فقر رانده شدند و برآورد سازمان ملل متحد هم شاخص توزیع ثروت (ضریب جینی) در این کشور را کمتر از چهار دهم یعنی بهتر از کشورهایی همچون آمریکا، روسیه، چین و ترکیه نشان می دهد.

اما میزان بیکاری و سیل دانش آموختگان دانشگاهی که بازار کار جوابگوی نیازشان به اشتغال نبود به وضعیت نگران کننده ای رسید تا آنجا که آمار رسمی نرخ بیکاری در تونس بیش از چهارده درصد برآورد شده است و همین خیل عظیم بیکاران از شکل دهندگان اصلی جنبش خیابانی شدند.

اقتصاد بدون سیاست

با این حال، به نظر نمی رسد پیامدهای سیاستهای توسعه اقتصادی دولت و بیکاری و نارضایتی بخشی از جامعه از وضعیت معیشتی شان، نیروی محرکه کافی برای به راه افتادن «انقلاب نان» باشد و خیلی از رسانه ها هم عنوان «انقلاب نان و کرامت» را برای جنبش اعتراضی تونس مناسبتر دیده و معتقدند سراغ ریشه خشم مردم را باید در همین زیر سؤال رفتن «کرامت» آنان گرفت، «کرامت» مردمی که نه امکان مشارکت در تصمیمگیریها به آنان داده می شد و نه مجال نقد حاکمان در رسانه ها.

رئیس جمهور با کودتا روی کار آمده و منتخب مردم نبود و قانونگذاری در دست حزب حاکم قرار داشت، بی آنکه شرایطی برای رقابت احزاب دیگر با این حزب فراهم آورده شود.

انباشت قدرت و ثروت و یکه تاز بودن طبقه حاکمه، گسترش فساد اداری و تبعیض را به همراه آورده بود و هرچه عمر چنین طبقه ای بیشتر می شد، نارضایی از آن نیز افزایش می یافت.

پیش از آنکه آن جوان دانشگاه رفته سبزی فروش دست به خودسوزی بزند، انتشار افشاگریهای ویکی لیکس باعث یادآوری شایعات و دانسته های مردم از زندگی زین العابدین بن علی و خانواده اش و فساد در طبقه حاکمه شده و کاسه خشم ناراضیان را به آستانه لبریزی رسانده بود.

سرانجام، تونس نمونه ای برای به کرسی نشاندن این نظریه شد که توسعه اقتصادی و سیاسی از یکدیگر جدایی ناپذیرند و رشد اقتصادی بدون توسعه سیاسی به شکست می انجامد.

این چنین شد که با ناباوری جهانیان، آتشی که سالیان طولانی زیر خاکستر مانده بود چنان زبانه کشید که زین العابدین بن علی را ظرف چند روز از موضع نسبت دادن نا آرامیها به خارجیان و تروریست خواندن تظاهرکنندگان به فرار از کشور رساند.

نان به جای ایدئولوژی

زمینه های شکلگیری و شیوه بروز «انقلاب نان» تونس به دیگر انقلابهای معاصر و گذشته شباهت دارد اما برخلاف آنها، فاقد رهبری واحد و منسجم و جهتگیری ایدئولوژیک است.

تشکلهای صنفی و اتحادیه ها از سویی و حزب پیشرو دموکراتیک به عنوان مهمترین حزب مخالف دولت از سوی دیگر تلاش کردند نقش هدایتگر جنبش را به عهده بگیرند اما روند خارج از کنترل اعتراضها و تظاهرات میزان مؤثر بودن سازماندهیهای این نهادها را زیر سؤال برد و رخدادهایی همچون حمله به فروشگاهها و غارت اموال عمومی و نا امنی را هم رقم زد که به نوبه خود می تواند عاملی برای ضربه زدن به کلیت جنبش و بهانه ای برای کودتای نظامی به نام حفظ نظم عمومی و امنیت و در نتیجه، سرکوب انقلاب شود.

با این حال، انقلاب تونس تا هر مرحله ای هم که پیش برود، رخداد بزرگی در تاریخ معاصر جهان عرب است و تا هم اینجا هم الهامبخش مهمی برای دیگر مردمان جامعه عربی شده که زندگی مشابه مردم تونس دارند.

بسیاری از ایرانیان هوادار «جنبش سبز» به انقلاب تونس نگاهی حسرت آلود دارند یا به دنبال مقایسه آن با حرکت اعتراضی سال گذشته در کشور خود و الگو گرفتن از آنند، عباراتی همچون «چطور مردم تونس تونس ولی مردم ایران نتونس» در جایجای صفحات اینترنتی فارسی به چشم می خورد.

اظهارنظرهای مشابه در سطحی گسترده تر میان مردمی که در کشورهای عربی با شرایط مشابه تونس زندگی می کنند به گوش می رسد، بعضی از خود انتقاد می کنند که چرا همچون تونسیها به پا نمی خیزند، با عباراتی همچون: «تونس آزادی را انتخاب کرد و مصر چیپس با طعم میگو» و بعضی دیگر هم از تونس الهام گرفته و زمزمه اعتراض از گوشه و کنار آنها با صدای بلندتری به گوش می خورد.

منبع : بی بی سی

19 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, باخیش - دیدگاه, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

عناصر خرد و علائم غریزه ، مسئله ملی و ملیت اجباری

دکتر فرهاد قابوسی

مقدمه : هر سرزمینی متعلق به مردمی است که در آن زندگی میکنند ، نه حکومت و دولت و نه توهمی تحت عنوان «کشور» . مردم ساکن هر سرزمینی واقعیت انسانی آن سرزمین محسوب میشوند و معیار هر استدلال منطقی و علمی در مورد آن به حساب می آیند . از اینرو برای من ، همچنانکه پیشتر اشاره کرده ام مسئله معروف به «مسئله ملی در ایران» یک شبه مسئله و مقوله ای صرفا ذهنی بشمار میرود که در واقع به جای مسائل واقعی اساسی مطرح شده است که فعلا رایج نیستند : همچنانکه این شبه مسئله به جهت فقدان تعاریف جامع و مانع در مورد «ملت و ملیت» خاصه در مورد ایران و تاسیس بینش ملی بر ذهنیات سنتی و توهمات گذشته گرایانه ، مسئله ای متکی بر تعاریف منطقی نبوده و لذا همیشه مشمول استدلالات منطقی محسوب نمیشود . از این نوع «مسائل نماینده» که بجای مسائل اساسی تری مطرح میشوند خاصه در حوزه مسائل سیاسی و خصوصا در شرایط سیاسی فعلی تحت تسلط «نئو کن» یا محافظه کاری جدید بر جو سیاسی عمومی ، تعدادی قابل توجه موجودند که بجای خود به کم و کیف آنها باید پرداخته شود . من در این نوشته در پی ارزیابی منطقی علل و زمینه های این شبه مسئله ملی از طریق ارزیابی دیدگاههای مختلف نسبت به آن هستم .

***

دو دیدگاه عمده در مورد شبه مسئله ملی ایران عبارتند از «دیدگاه فدرال یا کثرت گرا » و » دیدگاه ملی یا وحدت گرا » که تقابلشان موجد شبه مسئله ملی محسوب میشود . این دیدگاه دوم متکی بر ذهنیاتی است که از سنت تا اسطوره ملی و از عشق میهنی تا پرستش وطن را دربرمیگیرد . مشکل همه این مقولات در غریزی بودن و قابلیت تعبیر ذهنی آنها یعنی عدم عینیت و غیر قابل سنجش بودن آنها به روال منطق است. کمااینکه همه دیکتاتورها و مجانین تاریخ نیز اعمال ضد بشری خود را همواره مطابق سنن ملی ، با عشق به وطن و به خاطر مفاخر ملی توجیه کرده اند . «ایران» این ذهنیت گرایان نیز مقوله ای اثیری ، غیر واقعی و سوای مکان زیست انسانهائی است که طبق فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی که «چو ایران مباشد تن من مباد» از حق جهانی ( ! ) حیات محرومند . این متحجرین به تقصیر که شب و روز از مضرات دین و مذهب ناله میکنند ، از شهروندی ایرانی مذهب » ایرانپرستی » را ساخته اند و با تعصب مذهبی خود مانع انتقاد منطقی به این ذهنیات و روشن شدن جنبه های غیر علمی و غیر عقلانی این ذهنیات میشوند . چرا که تفاوتی بین ارتجاع ( گذشته گرائی) ملی و ارتجاع مذهبی در تقابل با عقل و منطق نیست . اینان از «ایرانیت» مذهبی جدید و از شاهنامه ارتجاعی فردوسی «قرآن» ثانی ساخته اند . برای اینان» ایران » مقوله ای مستقل از مردمان ساکن آن و حقوق طبیعی و مادی آنان محسوب میشود و به این حساب ایران اثیری نه اینکه مجموعه دائم التغیر زمینی از مکانها و شهرها و فرهنگ اجتماعی ساکنان آن بلکه «تصوری» آسمانی و ازلی و ابدی بشمار می آید . در این دیدگاه ارتجاع ملی ، «ایران» معلق در آسمان و نمادها و ضمایم ذهنیش از قبیل «زبان ملی» مقولاتی ازلی و ابدی و متافیزیکی تلقی میشوند که ابدالآباد لایتغیر ماندنی است و انسانهای ساکن این سرزمین اثیری نه تنها حق هیچ تغییری در آن ندارند بلکه به فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی باید که بخاطر ایران «همه سر به سر تن به کشتن دهند».

میلیونها انسان حیات گرانقدر بر سر اینگونه غرایز ملی و میهنی باخته اند که به جهت ذات ذهنی تفسیرپذیرشان در هر عصری تصادفا مطابق اغراض و هوسهای خصوصی حکام و شاهان وقت از آب در آمده است ! چراکه این مقولات ذهنی و غریزی تابع منطق و عقلانیت تاریخی که ضروری مقولات واقعی اجتماعی است ، محسوب نمی شوند و به عین قواعد دینی معمولا به دلخواه قابل تفسیراند . از اینروست که از دینی شدن ایرانیت در دیدگاه ملی سخن میتوان گفت . حتی مقوله ضد انسانی و ارتجائی «شهادت» نیز بر طبق فتاوی مذکور فردوسی در «دیدگاه ملی» ایرانی مطرح است که موید جوهر دینی دیدگاه ملی محسوب میشود (1) . برای اینان «ملیت» اجباری است و تردید و تغییری در آن مجاز نیست ، مگر به تبعید و مهاجرت (2) . شدت تحجر مذهبی و مسلکی دیدگاه ملی در مقایل دیدگاه دینی تا جائی است که در مقابل «لا اکراه فی الدین» سخیفه ای نظیر «چو ایران مباشد تن من مباد» را قرار میدهد و اکراه در ملیت مورد غضب ملیون واقع میشود . معتقدین به دیدگاه ملی سخافت را تا جائی میرسانند که بحث و انتقاد منطقی از این گونه ذهنیات و بیماری عصبی را نیز مجاز نمی دانند . بی آنکه رابطه عینی و ثابت شده به تجارب تاریخی میان تدریج این ذهنیات ، تعصب ملی ، شووینیسم و اندیشه فاشیسم را در یافته باشند . عوامیت این نوع وطنپرستان نسبت به تجارب تاریخی موجود در این مورد وحشتناک است: چرا که فی المثل بر اساس آخرین تحقیقات تاریخی ، مهمترین مقوله تبلیغاتی که هیتلر با سوء استفاده از آن توانست با فریب مردم آلمان به قدرت برسد ، لغو «قرارداد ورسای» بود که به تفسیر نظامیان متحجر آلمان تقصیرش نه که متوجه عدم قابلیت خود آن نظامیان بلکه متوجه عوامل بی وطن ، مخالفان جنگ ، آزادیخواهان ، احزاب مترقی ، چپ و یهودیان جهان وطن میشد . اگر در بعضی نوشتجات اخیر پان ایرانیستها دقت کنیم همین داستان » خنجر از پشت » ساخته نظامیان شبه فاشیست آلمان را در مورد ایران نیز باز خواهیم یافت : که اگر این بی وطنان «استالینیست» در ایران نمی بودند مگر قشون ظفرنمون آریامهری مام وطن را به این آسانی تسلیم «اعراب» بیابانگرد «یاسر عرفات» میکرد . در حالیکه از نظر شعور انسانی و خرد علمی پان ایرانیستها معادل همان «استالینیست» ها محسوب میشوند که «شمشیر دموکلس» هر بحث غیر منطقی دست راستی محسوب میشود . و چرا که گذر و ارتباط بین میهن پرستی ، شووینیسم و فاشیسم امری محتوم است که طبق تجارب تاریخی خواه و ناخواه ، خاصه تحت شرایط غربت و مهاجرت ، پیش آمدنی است و همچنانکه می بینیم در میان پان ایرانیستهای معاصر نیز رایج است (3 ) . و مگر تداوم اندیشه قرون وسطائی منع حق جهانی ( ! ) حیات انسان ایرانی طبق فتوای ( ! ) «چو ایران مباشد تن من مباد» فردوسی نبود که در ایدئولوژی ملهم از فاشیسم تک حزب رستاحیز به منع حیات ایرانیان غیر عضو «رستاخیز» در ایران و اجبار اقامت در خارج منجر شد (2) .
کوته بینی این حضرات چنان است که نه تنها هر بحث منطقی در مورد تنوع فرهنگی و زبانی در ایران را به «تجزیه ایران» مربوط میکنند بلکه تاکنون متوجه طبیعی بودن و ضرورت بحث بر سر «تابوها» و «محرمات» ملی پس از سقوط کاخ مقوائی سلطنت استوار بر آنها و آشکاری مجعولیتشان ، نشده اند . در حالیکه عقل هر مسئله ای را باید زیر سئوال ببرد : مخصوصا آنها را که ظاهرا «معقول» بنظر میرسند . که اگر امتداد مسیر فکری پان ایرانیستها را ادامه دهیم به امتناع تفکر ، ممنوعیت آزادی عقاید و انتقاد به اسم یکپارچگی ایران حواهیم رسید . خردمند ترین اینان هنوز قادر به طرح این سئوال منطقی برای خود نبوده اند که : مگر مسئله یکپارچگی ایران مقوله ای ماقبل تجربی و ضرورتی ماقبل عقلانی است؟ که اگر ضرورتی در جدائی و یا یکپارچگی است مگر خود مردم ایالات حق تعیین سرنوشت خود را ندارند که مقید به قیمومیت از بالا باشند . در هر حال منطق ، عقل و اخلاق اجتماعى حکم میکنند که منافع و مضار مسئله بدون تعصب با دلایل عینی و نه ذهنی و بدون سوء استفاده از غرایز مطرح و به قضاوت گذارده شوند . چراکه غریزه خصوصی و موقت است و نسبت به نتایج نهائیش کور محسوب میشود و مگر به تصادف راه به بیراهه می برد . در حالیکه عقل و منطق در عین عامیت و دورنگری شامل نتایج پالوده تجارب چه مرتب و چه غریزی نیز میباشند .
دیدگاه متکی بر غرایز ملی از درک منطقی مسئله غرایز غافل است که در آن غرایز انسانی نظیر عشق و علاقه نه تنها ذهنیاتی خصوصی بلکه توابعی از متغیر های زمانی و تاریخی شناخته میشوند . اگر دوهزارسال پیش آمیزش سببی به علل غریزی (!) خصوصا میان اشراف و خاندان شاهی متداول بود اکنون پیشرفت علم بیولوژی ثابت کرده است که چون این آمیزش غریزی مولد موجودات عقب مانده است ، لذا علماً و عقلاً مردود است . تقید در هر تمایل غریزی و عاطفی از میهن پرستی تا زبان پرستی نیز تحجر و گذشته گرائی محسوب میشود که ضرری کمتر از تعصب دینی ندارد . اگر این تعبیر ایدئولوژیک و آن مذهب به درستی به جهت مصائب بشری آنها و قیود فکری قرون وسطائی ایشان مورد انتقاد و عقلاً مردود شناخته میشوند . عقاید و اشعار قرون وسطائی شعرائی از قبیل فردوسی نیز دقیقا به همین دلیل تقید قرون وسطائی آنها به عنوان عقیده مردوداند و تنها سرمشق مخبطان میتوانند قرار بگیرند . «ایران» فردوسی که زمینه ذهنی ایران تاریخی پان ایرانیستها را تشکیل میدهد تخیلی ذهنی از ایران ماقبل اسلام در شرایط قرون وسطی معاصر این شاعر است : که یعنی نسبت به شرایط و واقعیات معاصر تخیلی در ماضی بعید (گذشته در گذشته) و در معیار منطقی و عقلانی معاصر متحجر اندر متحجر محسوب میشود . بینش متحجر فردوسی متکی بر جهان بینی قرون وسطی و انعکاسی از جهانی مرده هستند که محاط در «هیرارشی» و حاکمیت از بالا بوده اند . و گرنه هیچ آدم عاقلی در شرایط معاصر معتقد به چنین ترهاتی نمی تواند باشد و حتی دل به آنها خوش نمی کند . از اینرو هر تعبیری «ملی» از این اشعار و افکار قرون وسطائی در رابطه با اتحاد متکی بر زبان فارسی نیز مشکوک و مردود است . و هر نظری در این رابطه مجبور به تطبیق خود با منطق و تعابير عقل و علم معاصر است و بس . کمااینکه نه تنها «دیدگاه ملی» در مورد ایران عملا در قرون وسطی عصر فردوسی متوقف مانده است بلکه در یک ارزیابی منطقی در پشت هر تعبیر «ملی» اندیشه ای قرون وسطائی میتوان یافت .
این عقب ماندگی و تحجر تاریخی نسبت به مسائل ملی خود نشانی کافی از اندیشه «فاشیسم» محسوب میشود ، لکن دامنه استدلال منطقی در این رابطه بسیار وسیع تر و اساسی تر است: از آنجائیکه آلوده کردن علم و تحقیق به غرایز ملی و سیاسی را میتوان از اساسی ترین و خطیر ترین عناصر اندیشه فاشیسم و نژاد پرستی شمرد که نمونه های ایرانی آن مشهور و نمونه های آلمانی و ایتالیائی آن دقیقا مستند هستند؛ لذا انتشار و رواج مطالبی که افراد را تحت عنوان ضرورت سیاسی به توجیه هر نظر خاصی در علوم ترغیب کند ، دانسته و ندانسته تبلیغ اندیشه فاشیسم محسوب میشود : نوشته های آقایان کسروی ، قزوینی و دیگر مدافعان زبان ملی اجباری ، از این نوع تبلیغات فاشیستی محسوب میشوند (4) . لذا دیدگاه ملی و یا هر جریان فکری جمعی و فردی چه به جهت انتشار ( ! )، توجیه و چه به جهت عدم مخالفت و نفی روشن مطالب مربوطه ، اصولا و عملا ناشر اندیشه فاشیستی محسوب میشوند . چراکه هر عمل و نظری در تحدید آزادیهای فرهنگی و باین طریق اجبار ( ! ) در روش حیات و تفکر انسانها مشمول فاشیسم است .
تذکر این نکته نیز ضروری است که تسمیه به عنوانی اصولا متضمن واقعیت وجودی آن محسوب نمیشود . لذا «دموکرات» نامیدن حتی در مورد ساکنان کشورهای «دموکراتیک» نیز مرجوع به واقع نیست چه برسد به کسانی که علناً مدافع هیرارشی فرهنگ و زبان فارسی در ایران و مخالف رد مطلق قیود فرهنگی نسبت به زبانهای دیگر ایرانی هستند . کمااینکه حتی نوشته های «دموکراتهائی» نظیر هانتینگتن مدرس هاروارد ، نیز حتی به نص متفکرین لیبرال اروپا ، محتوی تعبیرات «فاشیستی» از اهالی آسیا و نیز ساکنان غیر انگلیسی زبان ایالات متحده آمریکا است که اگر فاشیسم ایتالیائی «معتقد» به «خصوصیت» آفتاب ایتالیا بود ( ! ) هانتینگتن هم از برتری و خصوصیت فرهنگ انگلیسی زبان آمریکائی و پان ایرانیستهای ظاهرا «دموکرات» هم از عمومیت ازلی و ابدی زبان فارسی در ایران میگویند . و این مابعدالطبیعی بودن ذهنیات زمینه این نمونه ها و فقدان ملاحظه تغییرات و ضرورت این تغییرات ، یعنی ازلی و ابدی شمردن مقولات ذهنی «ملی» متکی به گذشته معدوم است که در استبعاد از واقعیات از ارزشهای متساوی انسانی ناشی از واقعیت مشترک موحود نیز فاصله میگیرد و به فاشیسم منجر میشود . کمااینکه اگر اعتقاد به مابعد الطبیعه را در اعتقاد به ذهنیات غیر قابل تجربه خلاصه کنیم ، اعتقاد به گذشته و ذهنیات گذشته گرا نیز جزء عقاید متافیزیکی و مذهبی محسوب خواهند شد . تحجر جزمی پان ایرانیستها و تعصب مذهبی ملی گرایان نسبت به ایران را میبایستی ناشی از این نهاد مابعد الطبیعی اندیشه ایران پرستی حساب کرد (5) .
در مقابل » دیدگاه فدرال » – که البته نمی تواند دعوی کمال مطلق داشته باشد –  دیدگاهی بر آمده از تشکیک در این مقولات مابعدالطبیعی ایرانی و ناشی از اینگونه سئوالات منطقی و معیارهای صرفا عقلانی است که گذشته گرائی و مفاخر ذهنی ملی را بر نمی تابد . و هر اندیشه و نیز داده ای را تنها بعد از سنجش و تطبیق با معیارهای منطقی و عقلانی و در مقایسه با تجارب تاریخی و در رابطه با دست آوردهای علمی تاریخی ، آنهم تا سنجش بعدی ، می پذیرد . کمااینکه رجوع این دیدگاه به موضع فدرال نیز صرفا بر اساس ارزیابی منطقی تجارب تاریخی در ایران و مناطق دیگر متکی است . در دیدگاه فدرال اجباری در ملیت نیست و تصمیم عقلانی بر جای اجبار ایرانی نشسته است . در دیدگاه فدرال اتحادی هم اگر مفید است اتحادی عقلانی است و هیچ عاملی چه ایران و چه زبان ملی به اجبار و فراسوی تصمیم عقل مقرر نیست . چراکه همه چیز حتی اتحاد ایران و زبان ملی زبر مجموعه ای از معقولات باید باشد و هیچ چیزی ماقبل تجربی و ماقبل عقلانی مجاز نیست . و هر آنچه که ثابت به نظر میرسد همواره نسبت به تغییرات چنین است . کمااینکه ضرورتا تغییر شرایط تاریخی نیز در ارزیابی مسائل تاریخی ملحوظ اند . در دیدگاه فدرال تعقل تاریخی و جهانی بجای تعصب ایرانی نشانده شده است .
از اینرو در واقع همچنانکه یادآوری کردم دیدگاه فدرال نافی دیدگاه ملی است و بطور خلاصه نسبت به مسئله ملی سعی در تقریر عقلانیت و منطق به جای ذهنیت و غرایز دارد . چراکه سخن نهائی میان دو دیدگاه فدرال و ملی رجوع به عقل در اولی بجای رجوع به غریزه در دومی است .
آنچه که میماند اشاره ای به آن مسائل و دیدگاههای اساسی نهان در ماورای این بحث ملی است : سخن اساسی در تعبیر فلسفی بر سر تقابل دو دیدگاه علمی (مادی تجربی) و دیدگاه ایده آلیستی (غریزی و ذهنی ) در مسائل اجتماعى است . و در تعبیر عملی سخن بر سر تقابل «عقل علمی» و «ذهن متحجر مدرن» (6) است که تحت حمایت «محافظه کاران جدید» در غرب رنگ و لعاب ظاهرا «معقولی»بخود گرفته است . نماینده اولی در مسائل اجتماعى ایران کم و بیش دیدگاه فدرال است که سعی در طرح اندیشه های جدید و «علمی» در مسائل اساسی جامعه ایران را دارد و نماینده دومی دیدگاه ملی محسوب میشود که متکی به گذشته گرائی و اخیرا ملهم از تحجر سیاسی جامعه مدرن غربی است . در این میان هرچند که «تحجر مدرن» و نیز «محافظه کاری جدید» بنا به تعریف ساختارهائی متناقض محسوب میشوند ، لکن از آنجائیکه «تغییر» نسبت به «ثبات» و «جدید» نسبت به «قدیم» تعریف میشوند ، آن دو نیز به اتکای عوامل غریزی در متن فرهنگ متساهل غرب در میان قلمزنان ایرانی از «چپ» و راست نیز مقبولیت ظاهرا «معقولی» یافته اند . کما اینکه باصطلاح «چپ» سابق ایران نیز بواسطه اساس رمانتیک و غیر علمی اش به «نئو کن و تحجر مدرن» گرائیده است .

حواشی و توضیحات:
(1) جالب توجه این است که معمولا اکثر آنهائی که از مواهب این غرایز و ذهنیات ایرانپرستی دم میزنند ، خود اهل قربانی در این پرستشگاه ملی نیستند بلکه معمولا دیگران را به این وظایف میهنی تشویق میکنند .
(2) سعه صدر همایونی و ایدئولوگهای تک حزب «ملی» رستاخیز هم تا به جائی میرسید که بجای قتل و زندان به تبعید و دادن «پاسپورت» یعنی اخراج از زاد و بوم رضایت دهند . امروز نیز کوته بینان ملی از قبیل آقای مزدک بامدادان انتقاد از نارسائی های اساسی زبان فارسی را با منع نوشتن به این زبان پاسخ میدهند که نزدیک همان موضع «پاسپورت همایونی» است.
(3) بخصوص اگر که زمینه فاشیستی حزب «سومکا «ی وطنپرستانی نظیر آقای داریوش همایون ، تکامل ایشان به ایدئولوگ تک حزب «رستاخیز» و ذهنیت فاشیستی حزب سابق » پان ایرانیست» را در نظر گرفته باشیم .
(4) دو نمونه از بیانات فاشیستی کسروی و قزوینی که از «مراجع تقلید» مذهب ملی گرائی محسوب میشوند ، کافی به مقصود به نظر میرسند .

الف : نمونه فاشیسم کسروی که خاصه در حاشیه دفاعیاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی بروز کرده است (نشریه پرچم سال 1322ـ1321 . تجدید چاپ شده در سال 2004 ـ 1383 وسیله انتشارات خاوران (صفحه 81)): » این آرزوی ایرانیانست، آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه زبانها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من که در اینجا ایستاده ام زبان مادرزادی من ترکی بوده ولی همه می دانند که چه کوشش هایی به کار می برم (!) که آن زبان از ایران برافتد. ترکی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، کردی برافتد. ارمنیان اگر از مایند باید با زبان ما درس خوانند و سخن گویند» . منظور کسروی از این کوششها نوشتن رساله ( آذری یا زبان باستان آذربایجان ) به اتکاء ترجمه غلط و «دلایل» متناقضی است که من درمقاله (http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9918 ) نادرستی مطلق آنرا ثابت کرده ام . از این مختصر و تعمد کسروی در براندازی زبانهای غیر ایرانی و لذا تخریب فرهنگهای متنوع در ایران برمیاید که او نه تنها تحقیق را با تعصب و علوم تاریخ و زبانشناسی را با سیاست تعویض کرده بود بلکه به جهت اعتقاد و تعمد در بر انداختن اجباری زبانها مشخصا معتقد به عقاید فاشیستی بوده است.

ب : محمد قزوینی: مقاله « آذری ، یا زبان باستان آذربایگان » در «بیست مقاله» بکوشش ابراهیم پور داود ، بمبئی 1935 ، م. ص. 141- 146:»… امروزه مسئله زبان آذربایجان اهمیتی سیاسی به هم رسانیده …اثبات این که زبان اصلی آذربایجان تا حدود قرن هفتم ، هشتم هجری زبان فارسی بوده است … در شرع سیاست ، واجب کفائی بلکه واجب عینی است و گمان میکنم که تالیف این رساله ( آذری (کسروی)) … خدمت شایانی …هم به سیاست و ملیت این مملکت نموده است.» سخن گفتن از وجوب کفائی و عینی در مورد مسئله زبانشناسی حاکی از بیشعوری علمی ، سخافت تحقیقی و اندیشه فاشیستی قزوینی به جهت سوء استفاده سیاسی (پان ایرانیستی) وی از مباحث فرهنگی و علمی است . تاسف اینست که آقای یارشاطر به جهت باور به چنین ترهات ضد علمی آبروی ایران را در مجامع علمی برده است : که مگر ممکن است در علم واجب کفائی به تقریر سیاست داشته باشیم . که اگر ایشان واقعا اهل تحقیق در علم زبانشناسی میبودند ، سالها پیش حداقل در مقالات مربوط به موضوع خویش در مذمت کسروی و فزوینی که زبانشناسی را بازیچه هوسهای ضد علمی پان ایرانیستی کرده اند ، مینوشتند و حدافل اطرافیان خودرا آگاه میکردند . عدم عمل به این وظیفه علمی خیانتی سنگین به فرهنگ محتضر ایران و عملی در جهت تثبیت تعصب بحای تحقیق محسوب میشود .

(5) در ذهنیت مطلق و اعتقادات ضد علمی مدافعان دیدگاه ملی همین بس که یکی از مطول نویسان اینان آقای مزدک بامدادان که در سایت سانسور گرای «ایران امروز» قلم درازی میکند ، مخالف نتایج استاندارد تحقیقات تاریخی و علم فرهنگشناسی منبع مرجعی نظیر « تاریخ تمدن ویل دورانت » در مورد عاریتی بودن «فرهنگ آریائی» است . این شخص که مطلقا فاقد سواد علمی لازم برای ورود در مباحث منطقی است نه تنها از ضرورت استدلال منطقی در مسائل علم تاریخ و زبانشناسی بی اطلاع است بلکه از پیش پا افتاده ترین ضوابط طبقه بندی علوم نیز نا آگاه است و مثلا علم پزشکی را از «علوم دقیقه» میشناسد . همچنانکه او صرفا به جهت تعصب نسبت به زبان فارسی با نتایج تحقیقات علمی زبانشناسی در مقایسه زبان های عربی و فارسی منعکس در آثار محققینی نظیر « هانری کربن » (تاریخ فلسفه اسلام) نیز مخالف است . متاسفانه کوتاهی در منطق و بیسوادی علمی مدافعان دیدگاه ملی و نیز تکیه صرف آنان بر ذهنیات حماسی و شعر و احساسات ، مانع بسط ارزیابی عقلانی مواضع آنان به یک بحث منطقی با آنان شده است . برای موارد ذکر شده و برخی مباحث مربوطه رجوع کنید به مقاله سابق راقم «ملاحظاتی در عقب ماندگی و تجدد فرهنگ ایران» در سایت اخبار روز:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581

(6) غرض از تحجر مدرن تحجری است که مواضع غیر علمی خویش ، دین و عقاید سنتی را با وسایل و روشهای مدرن توجیه میکند . یکی از نمونه های مهم آن مسلک رایج محافظه کاران مذهبی امریکا » Creationism » یا    » Intelligent design » است که خلقت الهی را بر نظریه تکامل علم بیولوژی ترجیح میدهد . موضع «نئو کن» به لحاظ » تسنن مدرن» اش انعکاس سیاسی این اندیشه غیر علمی محسوب میشود .

18 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , | 3 دیدگاه

ملیت و قومیت در گفتگو با کورش زعیم

کانون دمکراسی آزربایجان : در راستای ایجاد فضای گفتگو و نقد افکار  و جهت آشنایی خوانندگان محترم با دیدگاه گروههای سیاسی ایران درباره مساله ملیت ها ابتدا مصاحبه مهندس کورش زعیم با سایت ادوارنیوز و در روزهای آینده سه نقد منتشر شده درباره این مصاحبه و دیدگاههای جبهه ملی را بازنشر خواهیم نمود امیدواریم که مورد توجه خوانندگان محترم قرار گیرد

ادوارنیوز:(گفتگو از نجات بهرامی) / دوشنبه، 6 آبان 1387

اگر امکان دارد در ابتدا بفرمایید تعریف شما از» ملیت «و » قومیت» و نیز تفاوت این دو با هم چیست و به عبارتی چه فاکتورها و عواملی باعث تفکیک در تعریف این دو می شود؟

کورش زعیم: در این رابطه ما باید تابع تعریف های رسمی بین المللی باشیم. از ديدگاه من ملت (Nation) يك تعريف بين‌المللي دارد يعني مردمی که در درون مرزهای سیاسی تعریف شده یک کشور زندگی می کنند و زبان، قانون‌اساسي و دولت مشترک دارند. کشور هم به موجودیتی می گویند که مرزهای مشخص داشته باشد، دارای جمعیت باشد و دولتی با شخصیت بین المللی داشته باشد. واژه های ملت و خلق را که تجزیه طلبان برای جداانگاری مردم بر پایه گویش بکار می برند، اختراع شوروی بود که در تبلیغات خود برای جدا کردن مناطق جغرافیایی از هم بکار می برد. اما قوميت يا (Ethnicity) شامل مردم مهاجري می شود كه از کشور نیاکانی خود به کشور دیگری مهاجرت می کنند، در اقلیت قرار می گیرند و زبان و آیین های فرهنگی متفاوتی از ملت میزبان دارند. اینها را تا هنگامی که در فرهنگ ملت میزبان ذوب نشده‌اند می توان اقلیت یا قومیت نامید. البته در فرهنگ کشورهای کهن مانند ایران که در طی هزاره ها موجهای مهاجرت و یورش قومها را تجربه کرده، قومیت معنای متفاوتی پیدا می کند. یکی قوم به معنای تیره های یک نژاد که در زمانهای مختلف از تاریخ کشور به اینجا مهاجرت کرده اند، مانند آریایی ها که در سه موج عمده به نام قوم های ماد، پارس و پارت به ایران آمدند. اینها تیره های ایرانی هستند و در طی هزاره ها آن چنان در هم آمیخته شده اند که فقط نام های آنها در کتاب های تاریخ باقی مانده است و اکنون مسخره است که بلوچان، خراسانیان، گرگانیان، گیلکان، لران، آذربایجانیان و کردان را قوم های متفاوتی از بدنه ملت ایران بخوانیم، مگر اینکه مقاصد مشکوک سیاسی داشته باشیم. این مانند آنست که در فرانسه فرانک ها و گل ها ادعای جدایی قومی کنند، یا در انگلستان، انگل ها و ساکسون ها.

گذشته از تعریف واژگانی، و با توجه به مسائلی که در کشور ایران و در رابطه با حقوق اقوام ایرانی مطرح است، اگر امکان دارد خواسته ها و مطالبات جریانات مختلف قومی را در داخل و خارج از کشور به صورت گذرا سطح بندی کنید؟ به عبارت دیگر، طرح مطالبات قومی هم اکنون در چه سطوحی و از جانب چه کسانی بیشتر مطرح می شود؟ هدف آنان چیست؟

کورش زعیم: به‌عقيده‌ من، ما در ايران مسئله‌اي به نام قوميت به‌ طوري‌كه مجزا از بدنه‌ ملت و مسائل کلی و‌ ملي ما باشد، نداريم. اگر بخواهیم از قوم در ایران نام ببریم، شاید هم میهنان ترکمن ما که از زمان یورش مغول در ایران ساکن شده اند و تا حدودی فرهنگ خود را حفظ کرده اند شایسته چنین تعریفی باشند، یا بخشی از هم میهنان عرب ما که در واقع طایفه های مهاجر عرب بوده اند و تا حدودی فرهنگ طایفه ای خود را حفظ نموده اند. این دو گروه نیز پس از چند صد سالی که در ایران زیسته اند جزوی جدانشدنی از ایران و ایرانی هستند و خود بارها برای حفظ تمامیت ارضی کشور جانفشانی ها کرده اند.

دشواری ما در ایران پس از انقلاب، تبعیض مذهبی است نه قومی. این حاکمیت است که با اعمال محدودیت و محرومیت، نسبت به همه اقلیت های مذهبی ستم روا داشته، آنها را از حقوق قانونی شهروندی خود محروم ساخته و از مشارکت آنها در تعیین سرنوشت و اداره کشور محروم ساخته،و مسبب بسیاری از نارضایتی هایی است که به تدریج با دخالت و تحریک و تبلیغات بیگانگان رنگ قومی به آن زده شده. در واقع، حاکمیت همه شهروندان را در همه زمینه ها و شئون زندگی محدود و محروم و مستاصل کرده، و در شرایطی که وجهه بین المللی ایران به پایین ترین  سطح خود در تاریخ رسیده و ناامیدی از آینده ایجاد انگیزه گریز از مرکز کرده و مغزها و سرمایه ها را در طی سه دهه گذشته به بیرون از کشور فراری داده، طبیعی است که در مناطق مرزی، مردمی که امکان فرار به کشورهای پیشرفته را ندارند، تحت تاثیر تبلیغات شیطنت بار کشورهایی قرار گیرند که اکنون قصد دارند در ارضای شهوات قدرت طلبی و گسترش نفوذ، مردم ناراضی و مستاصل را به سمت جدایی از میهن بکشانند.

بنابراین، من خواسته ها را به دو دسته بخش می کنم. یکی خواسته های به حق مردمی که تحت ستم و تبعیض مذهبی بوده و خواستار حقوق قانونی و مدنی خود هستند و می خواهند در اجرای آیین های خود آزاد باشند، در تمام شئون اداره کشور سهیم باشند و سهم متناسبی از توسعه اقتصادی را ببرند. این هم میهنان ما باید مورد حمایت همه مردم ایران قرار گیرند، چون خواسته آنان به حق و خواسته همه ملت ایران است. دوم، بخش بسیار بسیار کوچک، ولی پر سر و صدایی که با پشتیبانی مالی و تبلیغاتی بیگانگان، به ویژه برخی از همسایگان حق ناشناس، مردم را با اظهارات دروغ و تحریک آمیز، با تحریف تاریخ و سرقت از هویت ملی ایرانیان، برای هویت سازی کاذب، مردم ناراضی را فریب می دهند و زمینه های اندیشه جدا بودن را پی ریزی می کنند. در هر حال، من از استواری همیشگی هم میهنان آذربایجانی و کردمان در حفظ کیان ایران مطمئن هستم و نیز اینکه آنان که فرزندان هوخشتره و کورش هستند، هرگز خود را به چنگیز و تیمور منتسب نخواهند کرد.

دسته اول، با تغییرات بنیادین در حکومت مرکزی ایران، استقرار دموکراسی، و اجرای قانون و بازگشت حقوق مدنی و بشری به ملت ایران، نارضایتی هایشان کاهش خواهد یافت و همانند گذشته فداکارترین نگهبانان هویت فرهنگی و مرزهای ایران خواهند بود. دسته دوم، در شرایط دموکراسی و آزادی های مدنی در ایران و آغاز توسعه اقتصادی، زمینه را برای تبلیغات خیانت آمیز از دست خواهند داد، بسیاری از آنان به آغوش میهن باز خواهند گشت و بقیه به دامان پشتیبانان خود فرار خوهند کرد. شاید هم آنگاه به استخدام خودمان درآیند تا اربابان سابق خود را نگران کنند.

پرسش: به نظر شما اشکال و مانعی برای استفاده اقوام ایرانی از زبان خود در سطح مناطق و در مدارس وجود دارد؟ البته با محوریت زبان فارسی به عنوان زبان رسمی کشور. با توجه به اینکه ما در ایران زبانهای ترکی، کردی و عربی هم داریم که همراه با فرهنگ و آداب و رسوم خاص خود می توان به آنها این حق را داد که در شرایط حاضر خود و زبان و فرهنگ خود را قربانی تسلط یک زبان به نام فارسی بدانند. به نظر شما در این شرایط تنوع فرهنگی در کجا جای می گیرد؟

کورش زعیم: شوربختانه بخشی از تبلیغات ضد فرهنگی پان های متکی به برخی همسایگان کم کم توسط برخی از خود ما هم باور شده است. زبان رسمی کشور زبان فارسی دری است که ما فارسی می نامیم. این زبان پس از دویست سال سلطه اعراب بر ایران که سده های تاریک تاریخ و فرهنگ کشور به شمار می آید، توسط سامانیان در ایران رواج یافت. زبان ما پیش از آن پهلوی بود: پهلوی جنوبی و پهلوی شمالی. زبان هم میهنان ما در شمال باختری کشور همان پهلوی شمالی است که پس از یورش مغول به ایران و سپس سلطه سلجوقیان مغول، با بسیاری واژگان ترکستانی و مغول آمیخته شد. آنها زبان نوشتاری نداشتند. به همین دلیل برای صدها سال بقای مغولان در آسیای باختری و اروپای خاوری به شکل حکومت سلجوقیان و سپس امپراتوری عثمانی، همین زبان فارسی، زبان رسمی و دیوانی آنها بود. اکنون هم زبان مردم ترکیه بیش از چهل درصد فارسی است. در واقع، عثمانیان مغول خود نقش مهمی در ترویج زبان فارسی ایفا کردند و فارسی را در سراسر امپراتوری خود از ترکستان چین تا یوگوسلاوی گسترش دادند. از زمان سلطه کمونیسم بود که زبان روسی بطور اجباری جانشین زبان فارسی در ترکستان و آسیای مرکزی و قفقاز شد. ترکستانیها، ازبکها و قرقیزهایی که در آن زمان به عربستان مهاجرت کردند، هنوز به فارسی سخن می گویند. در قفقاز هم تا اوایل سده بیستم که روسها دوباره طمع خاک ایران را کرده و قصد منظم کردن آذربایجان به خاک شوروی را داشتند، زبان روسی و ترکی را به اجبار جانشین زبان فارسی کردند.

زبان عربی را نیز دانشمند ایرانی اهل شیراز، سیبویه، دارای دستور زبان و صرف و نحو به شکل کنونی آن کرد. بنابراین، زبان ایرانیان در سراسر گستره فرهنگی ایران زمین، فارسی بوده است. کما اینکه هنوز کشورهایی در این منطقه، مانند افغانستان و تاجیکستان و بخشهایی از کشورهای دیگر آسیای میانه، قفقاز تا اروپای خاوری این زبان را حفظ کرده اند. زبان رسمی هندوستان، پاکستان، بنگلادش، کشمیر و خاور چین تا زمان سلطه انگلستان بر هندوستان و استرتژی آنها برای ایرانی زدایی و قطع نفوذ ایران، زبان فارسی بوده است.

اکنون هم این زبان، زبان رسمی و وسیله ارتباطی و همبستگی همه شهروندان ایران است. هر گونه اقدام به فارسی زدایی را می توان یکی از ابعاد تضعیف یکپارچگی کشور و جزوی از برنامه های بیگانگان برای خرد کردن ایران دانست.

در حالیکه زبان رسمی و دیوانی ایران باید از کودکی آموزش داده شود، و مدارس دولتی که با بودجه همه ملت ایران اداره می شوند، باید فقط زبان رسمی را که وسیله ارتباطی همه ملت ایران است، آموزش دهند. هیچ منعی برای آموختن هر زبان دیگر نباید وجود داشته باشد. مدرسه های خصوصی می توانند زبان چینی و سواهیلی را هم آموزش بدهند و کسی نباید جلو آنها را بگیرد. کما اینکه برای مثال در گیلان، مازندران، روستاهای استانهای مرکزی اصفهان و یزد و فارس هم مردم به گویش یا زبان هایی سخن می گویند که هیچکس بجز خودشان آنها را نمی فهمد. در استانهای شمالی ایران دهها زبان و گویش در خانواده ها صحبت می شود. ولی اینکه ما بیاییم آموزش زبان ترکی اسلامبولی را به کودکان در استانهای آذربایجان ایران ترویج دهیم، این نشانگر نقشه های دراز مدت برخی همسایگان دارد که به دست هموطنان گمراه و شاید خائن اجرا می شود.

کردی هم یک زبان ایرانی است. کردان همراه با آذریان کهن ترین و اصیل ترین ایرانیان هستند. اگر واژه های بیگانه را از کردی و آذری خارج کنیم همان است که همه ما سخن می گوییم، البته با لهجه ای متفاوت. من بر این باور هستم که اگر روزی دوباره دارای فرهنگستانی شدیم که سواد و انگیزه لازم را داشت، زبان فارسی را می توان با کاربرد واژه های اصیل و کهن کردی و آذری بسیار غنی تر از این کرد و از واژگان بیگانه بی نیاز ساخت.

شرایط فرهنگی و تنوع قومی در ایران از نظر شما چه ملزوماتی را در عرصه سیاسی ایجاب می کند؟ اداره چنین سرزمینی و مدیریت بر چنین مردمی چه لوازم و ابزاری را در عرصه سیاسی لازم دارد؟

کورش زعیم: اگر کشور ما را دارای تنوع قومی می پندارید، پس ایالات متحده امریکا را هم باید دارای تنوع قومی بدانید. در واقع مسئله آنها باید بیشتر و بزرگتر از ما باشد، زیرا آنها فقط دویست سال برای آمیختن اقوام خود وقت داشته اند و ما بیش از دوهزار سال. آنها چکار می کنند؟ دموکراسی را برقرار کرده اند، همه مردم بدون توجه به ریشه، زبان، رنگ و مذهب در همه زمینه های تعیین سرنوشت و اداره کشور مشارکت دارند. همه به یک زبان سخن می گویند، یعنی تا شما زبان انگلیسی را نیاموزید، نمی توانید تابعیت امریکا را بدست بیاورید. زبان رسمی در همه مدارس و در همه مدارج اجباری است. شما نه تنها هیچ مدرسه ای را ندارید که زبان انگلیسی را آموزش ندهد، بلکه هیچ کس هم جز این نمی خواهد. در حالیکه همه مهاجران تلاش دارند زبان رسمی را خوب بیاموزند و در فرهنگ امریکا ذوب شوند، آیین های ویژه خود را نیز آزادانه اجرا می کنند و در خانه هایشان زبان پیشین یا مورد علاقه خود را تکلم می کنند. وقتی در کشور ما اینگونه پرسش ها مطرح می شود، به خاطر اینست که دموکراسی نیست، آزادی نیست، رفاه نیست، پیشرفت نیست و غروری نیست. برعکس، دیکتاتوری هست، تبعیض هست، خشونت هست، فساد هست، سقوط اقتصادی هست و سرافکندی.

برخی از فعالان سیاسی بارها از راه حلی به نام » پلورالیسم» برای رسیدن به دموکراسی از سویی و احقاق حقوق اقوام از سوی دیگر صحبت کرده اند. به نظر می رسد این واژه و بسیاری دیگر از اصطلاحات در حیطه سیاسی و فکری ایران از یک خاصیت انتزاعی و غیر اجرایی برخوردارند که آنها را از عرصه عمل بیرون می برد و هیچ پشتوانه اجرایی هم ندارند. آیا فکر نمی کنید فدرالیسم عاملی است کاملا اجرایی برای شکستن تمرکز قدرت و از بین بردن لبه های تیز آن و رسیدن به یک ثبات پایدار که هم حقوق اقوام ما تامین شود و هم تفکر تجزیه طلبی را از میدان خارج سازد؟

کورش زعیم: فدرالیسم هنگامی کاربرد دارد که ملت هایی یا کشورهایی برای منافع مشترک و تقویت توان گروهی، گرد آیند و یک دولت مرکزی تشکیل دهند. مانند امریکا که استانهای کنونی پیش از همبستگی، همگی یا مستقل بودند یا در مالکیت یک کشور دیگر. در آنجا، تنها راه یکپارچه شدن، فدرالیسم بود. همین شرایط در آلمان پس از دوران فئودالیسم وجود داشت. ما هم در آغاز ایجاد امپراتوری هخامنشی برای همبسته کردن دولت شهرها و کشورهای کوچکی که تسخیر یا هم پیمان شده بودند، کشور را بصورت فدرال اداره می کردیم. ولی در شرایط کنونی، که ایران یکپارچه است، تنها راه، برقراری دموکراسی و تضمین حقوق برابر برای همه شهروندان و فرصت مشارکت در تمامی شئون اداره کشور برای همه، بدون توجه به مذهب است. افزون بر آن، همانگونه که من بارها اظهار کرده ام، روستاها، شهرها و استانها، همانند دولت مرکزی، باید دارای مجلس شورا باشند و باید بتوانند نمایندگان و مدیران سیاسی خود را خود با رای آزاد برگزینند. فراموش نکنید که در شرایط کنونی که کشور ما در بدترین شرایط ممکن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بسر می برد، مردم از دولت مرکزی گریزان هستند، کشورهای بیگانه با شدت تمام در حال تبلیغات جداسازی فرهنگی و زبانی هستند و کشورهای تازه به دوران رسیده پیرامون ما هنوز خانه خود را سامان نداده در آزمندی خاک ما تلاش می کنند، یک سامانه سیاسی فدرال کار آنها را آسان می کند. یعنی در واقع ما چیزی را وجود ندارد، یعنی جدایی تاریخی، فرهنگی، قومی، مذهبی یا زبانی، آن را مهر تایید می زنیم.

از بین بردن تمرکز قدرت را با استقرار دموکراسی و انتخابی کردن همه مقام های سیاسی می توان انجام داد. اگر شما طرح پیشنهادی مرا برای آینده ایران بخوانید، خواهید دید که من نه تنها انتخابی شدن دهدارها، شهردارها و استانداران را پیش بینی کرده ام، بلکه برای مردمی تر کردن مجلس شورا، پیشنهاد کرده ام که بجای انتخاب مثلا سی نماینده برای تهران یا شش نماینده برای تبریز، شهرها به حوزه های انتخابی محلی تقسیم شوند و در تهران یک نماینده از هر حوزه سی گانه انتخاب شود. افزون بر آن، من پیشنهاد کرده بودم که افزون بر مجلس شورای ملی، یک مجلس استانها (یا مجلس مهستان) هم ایجاد شود که در آن از هر استان بدون توجه به وسعت و جمعیت استان فقط دو نماینده انتخاب شوند تا صدای همه استانها یکسان در مرکز شنیده شود. همه لایحه ها آنگاه باید توسط هر دو مجلس تصویب شوند.

شما به طورکلی طرح مطالبات قومی را تا کجا مجاز می دانید؟ به شکل واضح یک کرد به عنوان مثال تا چه سطحی می تواند از مطالبات خود سخن بگوید؟

کورش زعیم: من می گویم که همه شهروندان ایران در سراسر ایران حقوق یکسان دارند. این حقوق از آنها سلب شده و باید با کمک همه شهروندان ایران این حقوق به آنان بازگردانده شود. هیچ کس به بهانه سکونت در جای خاصی از کشور حقوقی فراتر از دیگران ندارد، هرچند که حقوق او بیش از دیگران پایمال شده باشد.

گذشته از اینکه مسئله اقوام چه تاثیری در شرایط سیاسی ایران دارد و یا چه راه حلی برای آن در شرایط فعلی به نفع یا ضرر ماست ، یکی از عوامل مهم دیگری که در این عرصه باید مورد توجه قرار گیرد ، بعد حقوق بشری آن است که گاهی اوقات با منافع و یا خواسته های ما می تواند در تعارض باشد. شما در نگاه به مقوله اقوام چه تعامل و احیانا تضادی را بین منافع ملی و تمامیت ارضی ایران از یک سو و رعایت و پایبندی به حقوق بشر از سوی دیگر می بینید؟

کورش زعیم: من همیشه پشتیبان و خواستار رعایت حقوق بشر در ایران بوده ام. من باور دارم که بیانیه جهانی حقوق بشر سازمان ملل که ایران امضا کننده آن است، باید در ایران نهادینه شود. من باور دارم که قانون اساسی ما نباید بهیچ وجه در تضاد با بیانیه حقوق بشر باشد، زیرا این ما ایرانیان بودیم که حقوق بشر را پایه گذاری کردم و امیدوارم که در آینده ای نه چندان دور، بتوانیم دوباره در این راستا پیشتاز باشیم.

سوالی هم از شرایط منطقه ای موثر بر این بحث. آیا عراق با توجه مسائل مهم بین المللی و منطقه ای به سمت تجزیه حرکت می کند؟ با توجه به اینکه بر خلاف ایران، اقوام عراقی دیر زمانی نیست که تحت لوای یک حکومت و دولت به صورت یک کشور زندگی می کنند و شاید بتوان از این لحاظ میان این کشور و ایران تفاوت قائل شد.

کورش زعیم: در شرایط کنونی، تجزیه عراق به سود ما نیست و باید کمک کنیم تا رخ ندهد. البته، ترکیه بیش از ما از تجزیه عراق هراس دارد، زیرا به علت وجود شوونیسم ترک گرایی در ساختار قدرت، و بیگانگی هویت ترک برای کردان ساکن ترکیه که ایرانی تبار و آریایی هستند، تجزیه عراق یکپارچگی ترکیه را به خطر می اندازد. یکپارچگی عراق بستگی زیادی به سیاست خارجی ایران در منطقه دارد. اگر جمهوری اسلامی هر چه زودتر فعالانه برای ایجاد ثبات و آرامش در عراق نکوشد و همین سیاست تنش زایی را پی بگیرد، شعله هر جنگ داخلی در عراق دامن ایران را خواهد گرفت و ایران بیش از همه بازنده خواهد بود. در شرایط کنونی ما نه تنها هیچ جاذبه ای برای کردان عراق و حتا ترکیه نداریم، بلکه هرگونه جنبش استقلال طلبانه در عراق، مرزهای ما را به روی بی ثباتی و درگیری هایی که هرگز به سود ما نخواهد بود باز خواهد کرد. 

http://www.advarnews.us/idea/8121.aspx

برای آشنایی بیشتر با دیدگاهها آقای زعیم و نقد آنها مراجعه کنید به :

از اصالت تا حقارت ( نقدی بر مصاحبه‌ی کورش زعیم تحت عنوان “ملیت و قومیت” ) / کاوه کرمانشاهی

راه رهایی از کابوس و دوگانگی ( نقدی بر مصاحبه مهندس زعیم ) / سعید پایدار

نقدی بر مصاحبه مهندس زعیم با ادوار نیوز / محمود سعید زاده

نرود میخ آهنین بر سنگ / نقدی بر گفتار کورش زعیم با ادوار نیوز

از خلیج عربی تا دریای مازندران / نقد “سیاست یک بام و دو هوا” در جبهه ملی ایران

1 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, ملیتهای ایران, مصاحبه - دانیشیق, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, دموکراسی, دمکراسی, زبان مادری | , , , | 2 دیدگاه

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش اول

کانون دمکراسی آزربایجان : این مقاله در سال 1385 و پس از قیام سراسری ترکان ایران در اعتراض به اهانت روزنامه ایران نوشته شده است ، علیرغم گذشت چند سال از نگارش آن ، هنوز منبع ارزشمندی در نقد تاریخ نگاری رسمی و نیز پاسخ بسیار روشن و صریحی در شرح حرکت ملی-دمکراتیک آزربایجان می باشد از این رو به انتشار دوباره آن اقدام نمودیم ، این مقاله خواندنی به علت طولانی بودن در سه بخش تقدیم خوانندگان گرامی خواهد شد .

این نوشته در واقع بیان «درد دل» اکثریت محکوم است برای اطلاع اقلیت حاکم، و یا حکایت عامی است که تصادفاً مخاطب خاصش آقای دکتر جلیل دوستخواه نام دارد، بخش كوچكي از روابط ظالمانه-اي است که ممكن است به تجزیه ایران مُنجَرشود، که من به شخصه طرفدار آن نیستم.  سبب نگارش آن، تعریف و توصیفی بود که دوستان فارسی زبان یک و دل یک جان، درپاریس ازمقالهْ آقای دکتر جلیل دوستخواه (درانتقاد ازآقای دکتربراهنی) بعمل آوردند، که دربازخوانی وتصحیح، مطالبی برآن افزوده شد»تا بدین غایت رسید»! باین علت، انسجام اولیه خود را از دست داد، ولی باکی نیست، چرا که هدف اين نوشته، بیان و تحلیل محتوا و شکل پدیده واحدی بنام «ناسیونالیسم ایرانی» است که اززوایای مختلف به آن و ارکان اصليش برخورد شده است.محتوای این پدیده درتحلیل نهائی به دین خوئی وعقل ستیزی ونُخبه- کُشی جامعه ما برمی گردد، جامعه ای که روحیهْ «پیروی و اطاعت از رهبر و دیکتاتور، و مقلد بودن به امام  و مجتهد، و بالاخره سرسپردن به مرشد و مراد، قرن ها است كه در آن نهادینه شده و به عادت و اخللاق عمومی مُبدل گشته ست.

این روحیه بجای محمد، زرتشت، بجای علی، کوروش و بجای جعفرصادق یا كُلِيني، فردوسی توسی را می نشاند. لذا «رژیم و بخش مهمي ازمخالفین اش، از لحاظ محتوا با هم فرقی ندارند، تنها اسم و موضوع مقدسات آنها فرق می کند، اما روحیهْ مقدس پرستی یعنی مذهبی را، رژيم «خدا پرستش» و غالب مخالفين «ايران- پرستش» پاس می دارند و اختلافشان در نام بت هاي مورد پرستش است ،نه در رَستن از بت پرستي و خودِ پرستش، و رسيدن به آزادي و وارستگي.

چپ از لحاظ اعتقادی بظاهر ضد مذهبی، و از نظر روانشناسی و روحی بشدت مذهبی ایران نیز، بجای سه مقدس: دین حاکم (محمد،علی و جعفر صادق) و دين محکوم (زرتشت، کوروش و فردوسی)، زمانی (مارکس و لنین و استالین) را گذاشته بود و گروهی دیگرازآنان در برابر»پنج تن آل عبای»ِ تشیع، «پنج تن آل پرولتاریای»: (مارکس، انگلس، لنین، استالین ومائو) را داشتند.در همهْ اين موارد، شخصیت ها بجای هم می نشینند ولی روحیه،»ديكتاتور، امام ومراد»شدن در رهبران، و «تسلیم، تقلید و مرید شدن و سرسپردن» دراكثريت ملت، سرجای خود ثابت و پایدار بوده و همچنان باقي مانده است. هرگزدید علمی وعقلی، واستدلالی و منطقی درجامعه استبداد زده، مقلد پرور و،سرسپرده  ما، مورد اقبال و رغبت قرارنگرفته و نمی گیرد.

مخاطب اصلی این نوشته، صاحبان تفکر و به اصطلاح «روشنفكران» با روحیه مذهبی و با برخورد «دُگم» و از روي  و پیش داوري، به «مسائل ايران» هستند که در میان شان، البته، ریاکاران و واداده ها و خود باخته ها و باصطلاح ما تركان:»مانقورت» های ملیت ها (تیره ها) ی محکوم هم فراوانند.» دُگم به مفاهیمی گفته می شود که مدافع آن از معنی تحلیلی اش بی خبر است، اما حاضر به نقد و چون و چرا کردن درباره آن نیست.

امید که خوانندگان محترم » این اشارات را، از روی عنایت بخوانند » و به پیام اصلي اين نوشته، اندیشمندانه بیاندیشند. در تمام این نوشتار، مثل سایر نوشته های من، همه جا، در صورت ارائهْ دلیل و سندِ علمي ِمُخالف،»اشتباه هميشه مرجوع است».

***

» قیام سراسری ترکان آزربایجانی» که با ابراز همبستگی سایر ترکان: (قشقائی ها و ترکمن ها) در کشور ما ایران همراه بود، درواقع از» قیام مَدنی»اول خرداد(۱۳۸۵) تبریز آغاز شد و به ارومیه و سولدوز(نقده) و اردبیل کشید، و سپس پارسوا («پارسا آباد» قبلی و»پارس آباد» کنونی که اهالی «مغان شهر»مینامند) و نیز زنجان و دیگر شهرهای کوچک و بزرگ را فراگرفت، که در همۀ آنها ترکان آزربایجانی زبان ساکن هستند. پژواک این رستاخیز عظیم، همانند حرکتِ «خلق مسلمان» كه در مخالفت با اصل صدوده (ولایت فقیه) بود:

قانون اساسي- ده اُلان اصل يوز- اُن، ضيدي بشر- دی/ ایصلاح اگر اُلماسا، باطیل- دی هَدَردی».

اصل صدوده قانون اساسي ضدي بشراست/اگر ایصلاح نشود،(آن قانون ) باطل و بيهوده است.

بنا به انتظار و روال معمول، متأسفانه تنهاماند و با «توطئۀ سکوتِ»معنی داری بدرقه شده و هنوز هم میشود. این رفتار هماهنگ اُپوزانهای فارسی زبان، براستی هر اندیشمندعلاقه مند و متعلق به  «فرهنگهای محکوم» را در سنجش و شناختِ پدیده ای به نام «روشنفکران » طرفدار «پان فارسیسم» ،  به تعمق جدی- در اتخاذِ تصمیم قطعی، برای آیندۀ خودشان و ایران- وامیدارد. به عبارت دیگر این قیام علاوه برنتایج سیاسی- مدنی که درآیندۀ نه چندان دور، لاجرم شاهدش خواهیم بود، درواقع همچون واحداندازه گیرئی (مِتر، یا میزان الحراره ای) بود، جهت سَنجش ِ»درجه و عمق و پهنای»ِ آزادی خواهی، برابری طلبی، وشناخت نوع ِ»دموکراسی»ی موردنظر مُدعیان داخل وخارج کشور : چه طیف سلطنت(پهلوی) طلبها، چه باصطلاح ملی ها و مدعیان وراثت و پیروی از راه دکتر مصدق و(سنجابی،بازرگان و بختیار و فروهر )،چه»رهروان راه کاشانی و خمینی»، چه جریانهای چپ سابق و لاحق، که زمانی مدافع ِ:»حق تعیین سرنوشت ملل تا سرحد جدائی در کشور کثیرالملله ایران» بودند! و درنهایت، چه آنهائی که براستی دموکراسی میخواستند و میخواهند و در دموکراسی خواهی خود، طبعاً دو اصل ِآزادیهای قانونی:(حقوق بشر) وبرابریهای انسانی:(فردی وگروهی) را، شرط اصلی قدم گذاشتن در راه مُدرنیته و رسیدن به ملت مدرن میدانند که لاجرم از توحش ِ«ایل- ملتِ«(متکی به نژاد آریایی واسطورۀ کیانی) ونیزبربریت: «قوم- ملتِ« ناظر و راجع به (دین انحصاری = خمینیسم، و زبان انحصاری = پان فارسیسم) رَستن است و به جامعۀ مدنی با آزادی «ِدین و زبان»و برابری انسانی شهروندان پیوستن: (برابری: زن بامرد،دین باور با دین ناباور ، و فارس با ترک، کرد، و..). در دموکراسی واقعی برخلافِ سخن ِ»مهندس مهدی بازرگان» اولین نخست وزیرآقای خمینی، که اِفاده فرموده بود: «این نیم درصدی ها چه می گویند!؟» در واقع این مؤلف ِ«راه طی شده ( ؟!)» نمی دانست كه : درحقیقت، حرمتِ قانونی ِ»حقوق» اقلیت و یا اقلیتها است که بیانگر وجودِ دموکراسی است ونه حاکمیت(بخوانیم دیکتاتوری وانحصارطلبی) اکثریت، بتنهائی! و آشکاراست که:

«ایران،کشور اقلیتهاست و هر اقلیتی درسرزمین خود اکثریت است«.

درکل نیز از خوش- اقبالی ایرانیان وشوربختی»پان فارسیست»ها و سایر ناسیونالیست های افراطی، ترکان آزربایجانی با سی وهفت وچهار دهم درصد، و 23/5  میلیون نفر، اکثریت نسبی اهالی کشور ایران را دارا هستند، و فارسی زبانان در ایران با سی و پنج درصد و ۲۲ میلیون نفراکثریت نیستند: (ضمن جذب و حل چهارمیلیون ترک آزربایجانی و همین مقدار از دیگران درطی ۸۱ سال، یعنی ازسال ۱۳۰۴ تا به امروز). آنگاه مطابق همان آمار ۱۹۹۸ سازمان ملل متحد، به ترتیب نوبت به : کُردها، لُرها، گیلکها و مازندرانیها واعراب خوزستان (بقول خودشان اهوازی- ها) وسواحل جنوب میرسد که بین پنج  تا سه میلیون نفرند وسپس: ترکمن ها با دو و نیم میلیون نفروبلوچ ها حدوددوملیون نفرودرنهایت، قشقائی ها با یک و نیم میلیون ولَک ها با یک میلیون ولارستانی ها با نیم میلیون نفر وآخر کاردرآن نوشته: آمارزبانها و لهجه های صد تا چند هزار تا نفره می آید. البته این جمعیت بهمین نسبت در عرض این هشت سال رشد کرده است.لازم به ذکراست که تعداد زبانها ولهجه های موجود درسا ل ۱۳۳۲( بنابه شمارۀ یکِ فرهنگ ایران، فروردین ماه) درکشورایران، دویست عدد بود وامروزه تنها صد و بیست لهجه وزبان باقی مانده است. اینان، یعنی: «پان فارسیست های بیماروجنایتکاروطنی» درطی این هشتاد و یکسال به بهانۀ «تحکیم وحدت ملی ایران»، حدود ۱۲۵ زبان ولهجه رانابود کرده اند. بعبارت دیگر»پان فارسیسم»  حاکم، کشورایران رابه کشتار- گاه فرهنگها، زبان هاو»یادمانها» مُبدل ساخته است: (با نابودکردن پنج لهجه وزبان درهردوسال). استاد گرامی براهل ادب وفرهنگ فارسی، این قتل عام فرهنگی مبارک باد!/ ازاین نظرمادرکشورخود، با یک«زبانکُشی- دیل قیرقینی: لنگُ- ای- سید«:(مترادفِ نسل – کُشی: ژنو- سید) روبروهستیم / واژۀ «زبان- کُشی : لنگُ- ای- سید» ، نیز چون «پان فارسیسم»، ابداع من(واَمثال من) نیست، درحقيقت مخلوق (وبقول پیکاسو : شاهکار) ایدئولوژی انحصارطلب حاکم یعنی «پان فارسیسم»است. من، تنها نام مناسب به یک واقعیت یا پدیده را پیدامیکنم/. بایک حساب سرانگشتی، جمعیت»ملیت»ها (یا با واژۀ اهانت آمیز»موردنظراستاد): شمار «تیرههای»ساکن درکشورایران، به ترتیبِِ ذکرشده دربالا بقرار زیراست:

۵/+۲۳/۵+۲۲+۵+۳+۳+۳/۶+۳+۲/۵+۲+۱/۵+۱

به سایت ذکرشده درهمین صفحه رجوع شود. درکشور ما حدود نیم میلیون هم اقلیتهای دینی و گاه زبانی- دینی وجود دارد.  اقلیتهای دینی درایران که دارای زبان خاصی هم هستند، عبارتند از: ارمنی:( ۹۰هزار)، زرتشتی (۲۷هزار)، یهودی(۲۰هزار)، آسوری وکلدانی(۲۰هزار) نفر، و،صُبی ها. چون»اهل حق»، بهائیان  وبابیها، زبان خاصی ندارند، دراین حساب آورده نشدند وگرنه بعداز»اهل حق»: (احتمالاً بیش از سه میلیون نفرند)، بهائیان بزرگترین اقلیت دینی کشورایران هستند با: (۳۰۰هزارنفر). جهت ختم این آمارتراژیک وخجالت آور- ازنظرانسا نیت، دموکراسی ومدرنیته ونیزازلحاظِ فرهنگی و حقوق بشر– قابل ذکراست که بنابه:

www.ethnologue.com/iran

اقلیت زبانی- مذهبی ِ» صُبی ها » در حال نابودی در ایران هستند واغلب به استرالیا و آمریکای شمالی مهاجرت کرده اند. زبان آنها شاخه ای اززبان آرامی (سامی) است که ماني پیامبر نامداردر میان آنها تربیت شده بود، واخیراً جهت مصون ماندن از توحش ِ پان شیعیسم و پان فارسیسم رژیم جمهوری اسلامی، آخرین بازماندگان آنها درایران، که به یکی ازبنامهای: «ماندائی»، «مُغتَسِله»، «یزیدی» و «صُبی» نامیده میشوند، خود را»مانَوی»هم قلمداد کرده بودند، که شاید از خطر دین انحصاری شیعه ی سیاسی شده :»خمینیسم«،و سامی ستیزی:»پان آریانیسم»بیمار و حاکم وبالاخره آپارتاید فرهنگی «پان فارسیسم»در امان بمانند، چرا که مانی را پیغمبر ایرانی قلمداد میکنیم! با این مقدمۀ نه چندان کوتاه،» ظاهرا حاجت تقریر و بیان اینهمه نیست»  و امید است که استاد گرامی آقای دکتر جلیل دوستخواه،اگر بقول خودشان» دوستدارحقیقت و دانش و فرهنگ و مصلحتِ همۀ ایرانیان«ِ واقعی و موجود (و نه خیالی و ادعائی) بوده و هستند، آمار فوق کافی به مقصود خواهد بود! و دیگر نیازی دراستناد به آمارسازمان «سی.آ.اِی.» باقی نمی ماند که فارسی زبانان ایران را پنجاه و یک درصد قلمداد کرده است! لابُد این رقم مبارک ۵۱درصد،همچون»برهان قاطع»توجیه- گر دیکتاتوری اکثریت خیالی و مورد نظر»ملی- یون» بعدی ما است: اَعَم از ملی- مذهبیهای: سابق(خاتمی یون)، واَسبَق(بازرگانی- ها) و خود جبهۀ ملی داخل کشور، با سخنگوئی دکتر پرویز ورجاوند «سَلَمَهُ الله تعالی» که اخیراً به «اصل خویش»: برگشته و یکسره «شوونیستی» دوآتشه شده است (عضو سابق حزب سومکای دکتر داوودمنشی زاده، و مرید بعدی ذبیح بهروز، و دکتر محمد مقدم و بقول خودش مُهمِد مُغدُم، كه همگي از پیش کسوتان و مرشدان صاحب ادعاي پان فارسیسم بودند .

پسر، کو ندارد نشان از پدر             تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!

مليهاي ما برحسب تغيير اوضاع دائم «پسوند»عوض ميكنند: در مقابل چپ ها،»ملي- مردمي» شدند، دربرابر و در كنار خميني،»ملي-مذهبي» از آب درآمدند، و بقول دوست هوشمندي، فردا هم ممكن است به صورت «ملي- نظامي» و «ملي آريائي»در آيند!

بنظر میرسید که در آن آمار که حضرتعالی از (سی.آی.اِی.) نقل کرده اید: » لُر و لَک و گیلک و مازندرانی  و…» را هم جزو زبان فارسی دانسته وقلمداد فرموده اند! البته میدانید که رقم پنجاه و یک درصد فارس خطای عمدی، آگاهانه، آشکار و فاحشی است، که یا از منبع نادرست ایرانی آن ناشی شده است، و یا به دفاع ازسیاست خاصی در»سی.آی.اِ» مَعطوف است! زیرا آن زبانها همگی بومی کشور ایران هستند و «زبان فارسی» تنها زبانی در این کشوراست که باایل(تیره)و یا قوم مشخصی وارد کشور کنونی ایران نشده و» مهاجر ادبی و دیوانی»، یعنی وارداتی از بلخ و افغانستان و آسیای شرقی: تاجيكستان، و آسیای مرکزی: سمرقند و بخارا، به کشور کنونی ما ایران است. زبان فارسی، بعنوان زبان کاتبان و نه زبان گویشی مردمان از قرن هشتم هجری در ایران کنونی بتدریج به زبان گویشی شهرها (با جذب و حل زبان بومی آنها) مُبدل شده است: «دکتر ناتِل ِخان- لَری: زبانشناسی و زبان فارسی» صفحۀ (۱۴۶) وسلسله مقالۀ «خط و تغییر خط در سرزمین ایران» ازهمین قلم: روزگارنو ازشمارۀ  ۱۷۲ تا  ۱۸۶ پاریس.

جواب استاد دکترجلیل دوستخواه را لابُد استاد دکتر رضا براهنی در زمینۀ مربوط به خودشان اگر مصلحت دانسته و فرصتی داشته باشند خواهند داد. اما علت جوابگوئی ازطرف من/ بعنوان یک فرد دموکرات، و یک ترک آزربایجانی جمهوری خواه و فدرالیست، که منافع عمومی همۀ مان را در بقاء ایران با پایان یافتن» آپارتاید زبانی- دینی» حاکم، و ادارۀ آن بوسیلۀ همۀ ملیت های ساکن درکشور (با توجه به وزنه و نسبت جمعیتی شان)  می دانم / تنها این است که: «طرز تفکر آقای دکتر دوستخواه، نمونۀ نسبتاً کاملی از»طرز تفکر حاکم» بر ایران است. این طرز تفکر ایدئولوژیک، متأسفانه بر»باندِحاکمان»کشور ما، ازدورۀ پهلوی(۱۳۰۴) تا به امروز (۱۳۸۵) سیطره داشته است، و شوربختانه بخشی مهمی از»روشنفکران» و تحصیل کردگان (فارس و غیرفارس) نیز گرفتار آن بوده اند و هستند. راقم، طی دو مقاله، تحت عنوان» افتخارنژادی یا افتخار انسانی» و نیز: در سلسله مقالهْ «به شهادت تاریخ هیچ قوم و ملتی تافته ی جدا بافته نیست»، خصوصیت های اصلی ایدئولوژی دوران پهلوی رابر شُمُردَم : (روزگارنو شمارۀ مسلسل ۲۲۳ شهریور ۱۳۷۹ صفحۀ ۶۸–۷۰ پاریس). بعد از ضربۀ انقلاب بهمن ۱۳۵۷، در داخل ایران، از صورت ایدئولوژی حاکم، مُبدل، به نوعی» مذهب سیاسی» چند چهره و در عین حال سازشکار با خمینیسم شد، و در خارج از کشور نیز، بنوعی«سِکت» و گروهک دینی مُبدل گردید: با پندارنیکِ «اشو زرتشت»، «کردار نیکِ» کوروش کبیر، و»گفتار نیکِ» حکیم ابوالقاسم فردوسی» پاکزاد-     که رحمت بر آن تربَت پاک باد! راستی، استاد گرامی، تثلیث بدی نیست، عیبش تنها در این است که دوهزارسال دیر آمده و عصر ادیان بزرگ بکلی سپری شده است!: (اخیراً از این مذهب جدید دعوتنامه ای «بنام آهورامزدا و کوروش» منتشر شده است- ضمیمۀ شمارۀ یک دیده شود).

خلاصۀ ایدئولوژی دوره ی پهلوی، که امروز نیز با تغییراتی در جمهوری ارتجاعی اسلامی بحیات ننگین و ضدِ تمدن مدرن، و ایران برباد دِه، و آزادی کُش و ضدانسانی خود ادامه میدهد به قرار زیر است:

۱- پان آریانیسم :

تمام مردم ایران را از نژاد ِ»پاک» و» پرافتخار» و موهوم آریائی تلقی می کند که لابد از نژادهای «ناپاک«سفیدِ- سامی و ترک- و سیاه و زرد و سرخ) و بقول دکترمحمود افشار یزدی «ممتاز«، و جدا است، هرچند خود او از ترکان افشاربود!(مجلۀ آینده شمارۀ یک، تیرماه ۱۳۰۴). پان آریانیسم «ایران» را فقط به سبب نام اش، مُلکِ طِلق ِنژاد آریائی موهوم و ادعایی خود میداند، و صد البته نژادهای موهوم و ادعایی دیگر (غیرآریائی) را، با اين فرض نادرست، بیگانه ومهمان(ناخوانده) در این کشور تلقی میکند(بخصوص ترکان و اعراب را): بقول مولانا:

با خیالی نامشان وننگشان                           با خیالی صلحشان وجنگشان!.

در ایران از همان زمان ِ( ۱۳۰۴)، پان آریانیسم در عمل به «پان ایرانیسم» تقلیل مفهوم و مقصود داد. هرچند درمقولۀ نژادِ موهوم ِآریائی، تصور مجذوبین به این ایدئولوژی آن است که: آسید آمینه : ( دِ- اِ ن- آ )ی این نژاد ِ» والا» و» پرافتخار» درمجموع، حُکم ِ«تیزاب سلطانی» را داشته و دارد: یعنی تمام آسیدآمینه های ِژنهای ِانسانهای ِقبل وبعدازخودرا، درخود حل کرده وتحلیل میبَرَد و » دروضوی خلوص نژادیش، هیچ شکستی حاصل نمی آید»! اما درعمل برای»ایرانی وآریائی » کردن این بیگانگان ومهمانان ناخواندۀعرب وترک وترکمن و.. «اِکسیر» دوم یعنی»پان فارسیسم» کارسازتر است، که دومین ستون و پایۀ اصلی این ایدئولوژی شوم و ضدانسانی حاکم بر ایران را تشکیل می دهد…

۲- پان فارسیسم:

رُکن اصلی و محوری ِایدئولوژی پهلوی و جمهوری اسلامی و بخش مهم مخالفان ( اُپوزانها = مخالفان) فارس و غیردموکرات خارج کشور را «پان فارسیسم»تشکیل میدهد که بنا به اعتقادات- شان: زبان مقدس فارسی نه بعنوان زبان مشترک، بلکه همچون زبان انحصاری، رسمی، حاکم و در نتیجه: زبان ِ«جانشین«و«قاتل« تلقی شده، و عملکردِ سیاسی و فرهنگی یافته است. زبان فارسی بعنوان ابزار سیاسی حاکم، زبانهای دیگر را، مُبدل به زبانهای غیررسمی، محکوم، و ممنوع، از نظر آموزش و پرورش کودکان، و نیز دفاع در دادگاه های محلی ساخته است: (به اوامر احمدی نژاد در عمل معکوس به مادۀ (۱۵) یعنی درجهت ترویج انحصاری زبان فارسی توجه شود: بشمارۀ :۱۰۶۱۰/بتاریخ (۱۳۸۵/۱۲/۷). تا معلوم افتد که در عکس العمل به قیام هویت طلبی و آزادیخواهی آزربایجانیها، بیماری «پان فارسیسم» تا چه حد عمیق، و درجۀ بلاهت ِتامیت- گرائی ِخمینیسم، تا چه میزان تماشائی است! البته اَنگِ خائن، ضد ملی، تجزیه طلب، پان ترکیست و (سابقاً کمونیست و بابی )،جاسوس بيگانگان! به خواستاران این قبیل حقوق اولیه انسانی زده میشد و میشود، و همواره با تعقیب پلیسی و قانونی همراه بوده و هست. در شورشهای هویت- طلبانه و دموکراسی خواهانۀ کنونی آزربایجانیهای ایران نیز یازده هزارنفر روانۀ زندانها و شکنجه گاههای»پان فارسیسم و خمینیسم» شدند، جُرم- شان ، هویت خواهی و آزادی طلبی، برای زبان مادری و پدریشان بود. این رستاخیز عظیم، بقول حافظ: «جُرمش» آن بود که «اسرار» خفقان ۸۰ ساله را «هویدا» می کرد.

۳- فرد پرستی (شاه پرستی/ خمینی پرستی)

درنظام قبلی شعارهای رایج : «چه فرمان یزدان چه  فرمان شاه» بود. درنامۀ «تنسَر» یا «د و- سر«؟ نیز»ایران» را: » بلاد الخاضِعین » (کشورسَر- فرودآورندگان به فرمان شاه و دستورات دین) تعریف کرده اند. همۀ ایرانیان ِازنوع خودرا، حکیم ابوالقاسم فردوسی،/كه همچون پیشکسوت و پیامبر شعوبیۀ (جدید ما) است/: «همه بندگانیم خسرو پَرَست» نامیده، واز این که کسی چنان نباشد با تعجب می پرسد: » نه خسرو پرستی نه یزدان پرست» ؟! که سخن اواشاره به «خاضعین» یا «سرفرودآورندگان»به (شه و شیخ) تنسَر را دارد. برای فردوسی فرد ِآزاده ای که به پرستش واطاعت فرامین و «امر و نهی» های (شه و شیخ) گردن نگذارد، موجودِ غیرقابل تصوری است. معلوم است که در امر ِ»پرستش»، شناخت و معرفت، و تجزیه و تحلیل و اصولاً تفکر و تعقل ِ آزاد، و منطق و استدلال را راه نیست. «علماء دين«يعني «مُبلغان جهل» ميگويند :» از حکمت دین سؤال نیست»، چرا که آنها: جوابی به آن پرسشها ندارد.

۴- خاک پرستی ِآریایی، بجای مردم دوستی انسانی:

اگر به » سرود (سابق) ملی ایران» ( برخلاف سرود عهد مشروطه، و افغانستان بعد از طالبان) توجه کنیم همه اش خاک پرستی است

» ای ایران ای مرز پرگهر                        ای خاکت سرچشمه هنر!

راستی را، خاک ایران در مقایسه با خاک های» چرنوزُم » کشور اُکرائین و آلمان و خاکهای خوب و  «هوموس»دار اروپا و امریکا(برزیل)،اصلاً خوب نیست،ارزش آن خاک برای من به خاطر مردمان آنجا است. جناب استاد،هرچند استاد و مُرادِ بعدی شما، زنده یاد ابراهیم پورداوود، درشعر»نژاد- پرستانه » و» شعوبی- محتوای» خود، درجواب به مصرع : » اگر پرسی ز کیش پور داوود » جواب میدهند که، ابراهیم (ابن) پورداوودِ، «پارسی»، «ایران پرستد»! نمیدانم راستی، نام ِنامی»سامی»ِ ایشان، برای «پارسی»بودن این» گیلک ِ– ستانی» جای چون وچرا باقی میگذارد یا نمی گذارد؟! بقول سعدی: «عاقلان دانند». البته » فنون» زیاد و»عوارض» گوناگونی که این «ایران – پرستی»ِ نژاد- پرستانه، داشته، دارد وخواهدداشت وجداٌ: «به تماشا کشیده است«. ازجمله جناب سناتور»سید» فرخ خراسانی در شعر»شونیستی تمام عیار و در عین حال شرم آور خود با مطلع:

» یا رب عرب مباد و دیار عرب مباد!                   این قوم شوم و مردم دور از ادب مباد!»

مدعی میشوند که: نَسَب ِمُبارکشان نه به میرعرب: «علی»، که به نژاد کسرای «عادل» میرسد. بی اختیار:«فرزند ناخلف: یعنی سید سُنی«ِعبید زاکانی تداعی و معانی- ام شد. اما شخصاً، با «پرستش» هرچیز، حتی مفاهیم مُجَرَدی چون:»حقیقت»،»نیکی»،»زیبائی»و»عدالت«و» قدرت«هم مخالفم، چه رسد به پرستش» زبان ودین، یا خا ک ویا شخصیت زنده ومرده«. آقای دکتر دوستخواه:

بجای»پرستش» که نشانۀ عبودیت وبندگی است» دوست داشتن» و»دوستخواهی» بهترو خوشتراست. هم ازاین روست که: ایران دوستی من ازایرانی دوستی من سرچشمه می گیرد نه برعکس، ایرانیان (ساکنین این کشورازآغازتا به امروز) آنچنا نکه بوده اند وهستند نه آنچنان که مدعیانی(بخوانیم شعوبیۀ جدید) مدعی»ِشدن وبودشان»(،با تاریخ ایدئولژیک،انتخابی وجعلی وخیالی شان) میباشند. جناب استاد، تعیین هویت فرهنگی- اجتماعی وسیاسی- تاریخی «قیم» لازم ندارد.

دوولی فقیه(ملا احمد نراقی و روح الله خمینی)، همۀ ملت ایران راجزو» صِغارومَجانین» تلقی فرموند! یعنی که نیازمند «ولی» آنهم ازنوع «فقیه» اش هستیم ، برای هفت پشتمان کافیست.

امروزدرعصرانقلاب دژیتال- انفورماتیک، از چالۀ ولایت فقیهِ وَقیح درآمدن و به چاه ولایت نژادِ شَریفِ آریائی و پان فارسیسم افتادن، براستی شعور و درایت خاصی می طلبد که نثار مدعیان و طرفدارانش باد! بنا به شهادت تاریخ: از دست عقرب ِ» قیم»ِ آریائی ِخودی، مردم ایران آنروز عصر ساسانی و قبل از انقلاب»دورۀ آریامهری»، به مار غاشیۀ دین سامی(اسلام) و ولی فقیه خمینی، پناه بُردند. هرچند بقول ناصر خسرو،بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دیدند که:

زی شاه پیش شیخ چنان بود رفتنم                        کز کام مور در دهن اژدها شدم .

بقول مولانا : «واجب آمد چونکه بُردم نام او   —— شِمه ای گویم من از اِنعام او

«چون از»آریائی و آن نژاد والا» سخن رفت، کافیست به » افتخارات مدعیان این نژاد ممتاز» اندک توجهی بکنیم: جنایات آریائیها در هند، در ایجاد سیستم کاست یعنی ارثی شدن مشاغل و نابرابری مردان با مردان (زنان که اصلاً مطرح نبودند) از زمان مهاجرت آنها به آن کشور تا به امروز دوام دارد، و در ایران پیش از اسلام به»کرامات»آریائیهای: (ساسانی،هخامنشی و ماد)، بویژه به جنایات هولناک هخامنشیهای خودمان میتوان اشارۀ کوتاهی کرد: در چشم درآوردنها (اَوَجَم = به پارسی باستان)، و گوش و بینی و زبان بُریدنهای مکرر، و دارزدنهای فجیع (چهار میخ کشیدن توأم با روی نیزه نشاندنها ) و کشتارهای پی درپی ِشخص داریوش بزرگ در کتبیۀ (بَغستون) یا «بیستون» (نگاه شود به:»شارپ»فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی صفحات: ۵۱-۵۳ و… ). به شقاوتهای عصر ساسانی هم بعداً اشارۀ کوتاهی خواهم کرد. افتخارکشفِ شکنجۀ وحشتناک ِاُستوانۀ خاکستر(که شخص موردغضب ملوکانه راباسردراستوانۀ پرازخاکستر»رها» میکردند تا با تنفس خاکستربجای هوا، بامرگ تدریجی وجانکاهی بمیرد..) ودیگرانواع شکنجه های ابتکاری و اقتباسی: (سنگسار وزنده دفن کردن و..) به ایرانیان آریائی ما یعنی به هخامنشیان میرسد: نگاه کنید به «یاد داشتهای جوانی ناپلئون –ماهنامۀ آرتش، ترجمۀ سرلشگرمحمودِ کِی»و»خلاصۀ تاریخ کتزیا س- ترجمۀ خلیلی- کامیاب،۱۳۷۹،چاپ :کارنگ صفحا ت ۹۵،۹۳،۸۸،۸۲، و..»لذا استادگرامی، شک وتردید ما»انیرانیها»:(ترکان وعربها) و همۀغیرفارسی زبانهارا،دروحشت ازداشتن»قیم«وولی»شریفِ»  آریائی، (بجای ولی فقیه سامی) بنا به (ما شاء الله) اینهمه سوابق تاریخی (بقول دکترمحمود افشار):»افتخارآمیز» ونیزتجربۀهشتادویکسالۀ اخیر، اندکی بگفتۀ مولوی: لطفاً عرایض ما انیرانیان را چون کریمان بخوانید. آقای دکتردوستخواه، چه کنیم که بقول آقای دکتربراهنی، ما صاحبان» فرهنگهای محکوم«، یعنی همۀ ملیتها (به بخشید: تیره) های محروم،»مار گزیده- ایم» آنهم از نوع آریائی- اش. شماکه براستی اُستادید، وبخوبی میدانید که: خودآریائیها معنی» آری» یا » ایر»را، مترادف: «شریف،اصیل،آزاده ونژاده«،دربرابر«اَن – ایر= اَنیر» بمعنی :» فرومایه، پست، بد نژاد وپدر نشناس وبیگانه«قرار داده اند. راستی فرهنگ آریائی ِما ل ِخودمان، چه فرهنگ «والا»و «افتخارآمیزی» است، (با ازآ ن ِ»ودائی» و» هیتلریش» کاری نداریم). مخصوصاً ازدید انسانی و حقوق بشر، که مدعی ارائۀ آن به وسیلۀ کوروش کبیربه عالم بشریت هم هستیم! اما همین کوروش عزیزما، که بیشک مهربانترین فرد ِآن سلسله بود، قبل وشاید بعد ازازدواج با «آمی تیس»خاله اش، شوهراورابه بهانه وجُرم «دروغ گفتن درهنگام بازجوئی آستیاک» بقتل رسانید! بقول دهخدا «انشاء الله گربه است!» کتزیاس ِ(یونانی) یااشتباه کرده یاغرض ورزی نموده است. اماکُشتن پسرکرُزوس دربرابرچشمان پدرش وقصدِ سوزاندن ِخودِ کرزوسِ اسیر،و»آه سولون، آه سولون»گفتن آن بینوا، که باعث نجا ت جا نش هم شد، روایت هرودوت است، ومورد پذیرش تاریخ هم قرارگرفته است! اگرجعلي است دليل تان را بفرمائيد.

استدراک: اولاً سوزاندن یک انسان (زنده ویامرده) کاملاً  با حقوق بشر (نوع آریائی) سازگار است! در ثانی (مشکلی دارم و می خواهم از دانشمند اوستا شناس و ایران باستان-  شناس  بازپُرسم): اگر آلوده کردن آتش(!؟) از گناهان غیر قابل بخشش (با حکم اعدام) در دین زردشتی است، آیا همین عمل  ضد انسانی کوروش کبیر، یکی از ده ها دلیل زردشتی نبودن” چیش پیش”ی- یان، بقول کوروش کبیر، وهخامنش-ی- یان به ادعای داریوش بزرگ نیست؟:(در کتیبۀ کوروش اسمی ازهخامنش برده نشده و در چ ِش- پ ِش یا چیش پیش متوقف است) ذکر جنگ کوروش کبیر، با “ماساژت”ها، برهبری مَلکۀ آنها: “تومریس”که بعد از کشتن پسر اسیر ملکه، بقتل کوروش کبیر نيز در میدان جنگ  مُنجرشد و”تومریس” که به گفتۀ هرود ُت از نظر اخلاقی، هیچ عذری برای كارهِا واعمال ضد انسانی وغیراخلاقی کوروش کبیرما باقی نگذاشته بود، بعنوان یک مادر داغدیده، دستور می دهد: مردۀ  کوروش کبیر را آورده ودر طشت پُر از خون سَرببُرَند ودر آن حال، خطاب به سر بُریده وغرقه در خون “کورش کبیر” ما، چنین میگوید: “خونخوار در زندگیت، از خون خوردن سیرنشدی، بخور بلکه در بعد از مرگت سیر شَوی”. باز هم سؤال دیگری از استاد”دوستخواه” دارم: آیا بنظر حضرتعالی، آن مادر، بعد از بُریدن” سر مبارک حضرت کوروش کبیر”، جسد ِمُطهَر او را مومیائی کرده و در تابوتی از چوب سِدر و گیاهان معطر قرار داده، تحویل ِ”کمبوجیه” و اقوام دهگانۀ پارسها میدهد؟ و یا طور دیگری با آن”کُشته “، بفرمودۀ “ناصرخسرو” رفتار میکند؟ جواب آنرا اگر باز هم  برایم ابهامی باقی مانده باشد، خود،ازمادران داغدیده جویا خواهم شد! سؤال آخرم  این است که: “بقول حضرت آیت الله گیلانی: لطفاً پیدا کنید که در این ماجرای شیرین، “مقتول یعنی کورش کبیر کجاست” ؟ به سخن دیگر، در آن مقبره (با اِستیل و سبک معماری یونانی) چه کسی (زن یا مرد پس ازعهدِ کمبوجیه و احتمالاً سلوکیها ) مدفون است؟عشق مجنون وار به کوروش کبیر، از جشنهای ۲۵۰۰ سالۀ شاهنشاهی به بعد در”بلادالخاضعین=(کشورتسلیم شوندگان) وظیفۀ ملی اعلان شده است،حرفی در آن نیست!اما استاد گرامی، آخر بقول قديمي ها: «عقل و خِرد هم موجود شریفی است». می فرمایند(چه كساني؟!): مجسمۀ آن جوان رعنا را کوروش کبیر قلمداد کنیم، بخاطر ساختن یا جَعل یک اثری بنام و برای کوروش کبیرمان،»بعنوان سَمبل ملی»! میگوئیم بچشم، هرچند بگفتۀ درست استاد ذبیح بهروز: «آن مجسمۀ بی نام ونشان » است، در ضمن با وجود کلاه یا کاکل مصری و اِستیل آن، نمیتواند کوروش کبیر باشد (آخر مصر در زمان کمبوجیه پسر کوروش فتح شد!) و «ابوالکلام آزاد» اولین وزیر فرهنگ هند هم، دومارآن جوان مصری- کلاه را به خطا دوشاخ (!) کوروش ِ»ذوالقرنین»(بمعنی:صاحب دو شاخ و نیز دو قرن) پیشنهاد فرموده است، در این یک مورد، میگویم بخاطر «شعائرملی» فعلاً دندان روی جگر «عقل» میگذارم، چرا که می بینم حتی زنده یاد دهخدا هم به خاطر همان»عشق به ایران»، به قول عارفِ قزوینی ِبیابانی، «ذوالقرنین» قران را،/ که اغلب مُفسرین به «اسکندر» کبیر (گجستکِ رومی! بگفتۀ اردویراف- نامه) تعبیر کرده بودند،/كورش قلمداد نموده، و از سخن بی اساس «ابوالکلام آزاد»  پیروی و طرفداری کرده است. با وجود همۀ این داده ها، اگر در مورد آن مجسمه خاموشی گزیده و «بنشینم و صبر پیش گیرم«، دیگردر مورد آن مقبرۀ یونانی بخاطر حرمت «عقل»، سکوت، » نتوانم نتوانم «. همه دیدیم که: شاهنشاه آریامهر را هم، رندان فریب داده بودند و بنا به نوشتۀ تایمز لندن» این نمایش ِنمایشات» با جلال و اِسراف بی نظیری برگزار شد، و آن» نور به قبرش ببارد» (راستی چگونه؟!)، در خطاب به آن مقبرۀ «سربازگمنام» فرمود: «کوروش آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم». دیدن و شنیدن آن نمایش از تلویزیون، جملۀ » اُتوهان» فیزیکدان آلمانی را تداعی میکرد که گفته است:» ماوراء الطبیعه چون جستجوی گربۀ سیاهی است دراطاقی تاریک که در آن اصلاً گربه ای وجود ندارد«. می بینید سکوت و اندیشیدن به «مصلحت نظام» پان آریانیسم، و مماشات دربرابر دروغ، به چه قیمتی برای مُلک و ملت تمام شده و میشود، که براستی: «حق نشاید گفت الا آشکار«. این نیز گفتنی است: نمی شود اسم مبارک «کوروش کبیر» در تورات بیاید و در قران آنرا نداشته باشیم. این کسرشأن ِاسلام و ایران را از طریق ِ» تفسیر:(زَند)، که دام ِتزویر است » به هر طریق شده باید جبران کرد. در ضمن اینست معنی «گفتگوی توأم با جنگ وجدال تمدنهای دینی»!

آری:«خا ک پرستی ِنژادی، دشمنی با انسانیت است«. از من بدور باد،چنین میهن پرستی نژاد- پرستانه که کشور ایران را سرزمین»نژاد موهوم آریایی» تصور و قلمداد میکند، البته این همه، قطره- ای از دریا بود.

۵مدرنیسم: پهلوی های پدر(رضاشاه) وپسر( محمد رضاشاه) مدرنیست بودند. آنها از مدرنیسم،  تکنیک و دانش- اش را میخواستند و نه فلسفۀ(اجتماعي) آنرا، که «مدرنیته» نامیده میشود. این نوع مدرنیسم صنعتی وعلمی، عیناً بعد از فروکش کردن ِتب انقلاب، در جمهوری اسلامی هم پیگیری شده و می شود (بخصوص در جنبۀ تسلیحاتی و اتمی). ایران درآن زمان با فرامین ملوکانه اداره و هدایت می شد و حال با سخنان امام راحل و «حکم» ولی فقیه و توصيه هاي «بنگاه مصلحت نظام» و..اداره میشود . اخیراً سپاه و بسیج می خواهند که کنترل کلی سیستم را به دست بگیرد! بهرحال مدرنیسم آمرانه نیز جنبه های مثبت خود را داراست، اما چون ریشه در فرهنگ نداشت و به تمدن خودسازی حتی در حد ترکیه هم تبدیل نشد، به این سبب ما هنوز در عطش مدرنیته و حتی مدرنیسم میسوزیم و با فراق آن میسازیم. استاد گرامی آقای دوستخواه، عنایت میکنید که با یک روانشناسی اجتماعی سر و کار داریم که من تخصصی در آن ندارم. بنا بتجربه دریافته ام که، موضوعها و شخصیتهای مورد ِپرستش انسان»ِ فرد پرست» و» مُقلد» فرق می کند، اما اصل پرستش و تقلید پابرجا میماند! بدبختانه ما ایرانی های ِقالب گیری شده در»ایدئولوژی» پهلوی که بار: » تقلید » اجتهاد فقاهتی شیعه و شیوخ تسَنُن و مُرشدان «طریقت» را هم، علاوه برجور استبداد شاهان، به دوش میکشیدیم و میکشیم، بسیار شبیه یکدیگریم. درعالم سیاست: مصدقی ها بجای شاه پرستی، مصدق پرستی را شایع کردند. خمینیست ها بجای شاه و سروش ِآریامهرش، خود او و الهامات «امام خمینی» را قرار دادند و مارکسیستهای ما هم بخوبی میدانند که قبل از فروپاشی شوروی» لنین پرست» (و زمانی استالین، مائو، چگوارا، و حتی انور خوجه پرست) شده بودند! در نتیجۀ انقلاب اسلامی، امروزه در داخل کشور،»پان آریانیسم» دورۀ پهلوی کمرنگ ترشده است، ولی آتش زیر خاکستری است که تا آب «دموکراسی و آزادی، و، برابری و انسان دوستی، بر آن ریخته نشود، ممکن است باز، سربکشد و دامن مدنیت و انسانیت را در ایران بسوزاند و لکۀ ننگ دیگری بر صفحات سیاه جنایات نژاد پرستی و «آپارتاید» فرهنگی(دینی وزبانی) خود بیافزاید. هواداران خمینی خواستند، تشیع سرخ عَلوی ِادعائی را بجای» پان آریانیسم» بنشانند. از آن پنج اساس ِایدئولوژی دورۀ پهلوی «پان فارسیسم » نظیر»فرد پرستی» و» خاک پرستی» هنوز مُسلط است و تند تر از پیش میتازد. این است دید من از جهنمی که از دورۀ پهلوی تاکنون در آن بناچار زیسته، و «پل چینو(صراط)ی» بهشتش پنداشته ایم. بهشتی که نامش «ناسیونالیسم مثبت» (نژادی-زبانی)، و «تمدن بزرگ آريائي»بود…

استاد گرامی آقای جلیل دوستخواه: بقول خودتان،شما: «این استاد سابق دانشگاه اصفهان هم به لحاظ دیدگاهی و هم از نظر ساختاری و کلید واژه های بکار برده در آن، اِشکال بنیادی دارید…»:

شما که دیکتاتور و فرد مستبدی نیستید، چرا «کلید واژه ها« و اصطلاحات اهل استبداد را بکار میبرید: علت این قیام های سراسری ترکان آزربایجانی از ارومیه تا زنجان و از «پارسوا» (پارس آباد) تا نقده را، که نتیجۀ مستقیم هشتادویکسال تحقیر سیستماتیک ِ «اجتماعی و انسانی» و تبعیض همه جانبۀ «سیاسی و فرهنگی» آشکار است، نمیدانم حضرتعالی،علل آنرا چرا و چگونه به «همسایگان  ترک و عربِ«ما، که سرسپردۀ قدرت های غربی اند، نسبت می دهید. استاد مبارکتان باشد » این قضاوت آهورایی». بقول معروف: «الحمدُ لله بخیر گذشت! » و کشور ایران آهورائی (کشور: جائی که مردمش دائم به «کیش، وَر« میروند)، برخلاف آن دو مملکت اَنیرانی ِترک و عرب هرگز وابستۀ قدرتهای غربی نبوده است! برمُنکِرَش لعنت! درضمن یادتان باشد که: به مدت هشتاد و یک سال ما ترکان ایرانی (ساکن ایران) را، همان ایدئولوژی متکی به پان آریانیسم: (نژادی- سیاسی)، و پان فارسیسم: (فرهنگی- سیاسی)، از روی طرح و برنامه، یعنی بطور سیستماتیک، به لقب» تُرک خر» و» بیابانگرد»مفتخر میفرموده ومیفرمایند، واعراب یا تازیان (بمعنی سگها) را با تحقیر،»وحشی، وشترچرانان ِسوسمارخوار!» قلمداد میکردند و میکنند. راستی نمیدانم چرا در قاموس «باستان پرستان» و خصوصاً «اوستا شناسان»ما، شتر و شیر شتر، اینهمه بد شده است؟ آخر مگر معنی زردشت شتر زرد» نیست؟ که رندان دُکان دار ما، به عَمد و بخطا، به :»دارندۀ» شترزرد ترجمه و تعبیرش کرده اند. استاد گرامی، شما، بجای مبارزه با این آپارتاید عُریان، ( که بیانگر نوع و درجۀ توحش ِخفته در ذهن گویندگان آنست )، چرا مدافعه کنندگان و مبارزه کنندگان با این اهانت های غیر قابل توجیه را ملامت می کنید؟ ملامت میکنید که چرا این بار (چهل و یک درصد) شهروندان کشور ایران: (آزربایجانی ها، ترکمن ها، قشقائی ها و ترکان سایر نقاط ایران از داراب فارس و «فریدن»ِ اصفهان گرفته تا برسد به ترکان خراسان و ساوه و شهریار و کرج و….) بعلاوۀ سایر ترکان جهان، یکجا از مفتخر شدن به «سوسک مُستراح» ( آنهم در ارگان رسمی دولت علیه جمهوری اسلامی ایران) تن- میزنند و در «بلادُ الخاضعین«، شورش میکنند. در حالیکه از زمان داریوش اول در کتیبۀ نقش رستم ( از کجا و از كي این اسم پیدا شده معلوم نیست؟)، بما امر شده است که: راه راست (اطاعت وتقلید) را ترک منما! شورش مَکُن!(صفحۀ ۸۷ ترجمۀ شارپ). مردمان «اَنیرانی»(ترک وعرب) این کشور آهورائی، باید به یاد داشته باشند که قانون حاکم بر ذهن مُدعیان وراثت داریوش، یعنی» پان آریانیستها و پان فارسیستها»، همواره آن کلام طلائی او است ( که دو بار در کتیبۀ بیستون تکرار فرموده: شارپ صفحات ۶۷-۷۷) :»هرطور میل- من- بودهمانطور باآنها(رفتار) کردم«! جا دارد، این کلام آسمانی را که توسط پسرش خشایارشا هم تکرار شده (کتیبۀ ضد دیو، شارپ صفحه۱۱۹) به عنوان دموکراسی آریائی بر سر درب سازمان ملل متحد نصب نمایند، تا از آن، همۀ «انیرانیان» دیگر، عبرت گیرند. ما انیرانیان (ترک وعرب) و ۴۸ میلیون غیرفارسی زبان این کشور، هشتاد ویکسال است که از نعمت آپارتاید (زبانی- نژادی) آن برخورداریم و ۲۷ سال است که این»گل» زیبای «پان فارسیسم» به سبزۀ اسلام (خمینیسم) هم آراسته شده است. می بینید که داستان اطاعت وسرسپردگی و تقلید، در این «خراب آباد» قصه اش دراز است. در ضمن استاد خردمند ما، آقای دوستخواه، با گفتن و تکرار این سخن که درکشور آهورائی ایران «ترک زبان» داریم و نه «ترک«، در واقع از روی کمال خیرخواهی خواسته اند بفرمایند: که ماها، ترک زبانان، «آریائی(نژاد)» هستیم و نه ترکان انیرانی که معنی آن (بد نژاد و پدرنشناس و پَست) است. حضرت استاد با یک تیر دو نشان زده، و با یک کرشمه دو کار کرده اند:  هم با اعطای «افتخار»ِ آریائی نژادی به همۀ ما آزربایحانیها، ما را از خطر «انیرانی-«زُدائی: (نسل کُشی) احتمالی آینده مَصون داشته اند (که من شخصاً ممنونشان هستم) و هم راه حل منطقی و تاریخی، و واقعی و آریائی پسندِ آنرا به دکتر براهنی و همۀ آزربایجانیهای»زبان- برگشته» از آذری (ایرانی ِآریائی ِآهورائی)، به ترکی (انیرانی ِترک ِاهریمنی)، تلویحاً نشان داده اند: حال که از بابت مسألۀ «نژاد آریائی» از همۀ ما، رفع نگرانی شده است، تنها یک «مسألۀ » کوچک قابل حل باقی می ماند و آنهم رها کردن» زبان بیگانه وانیرانی وتحمیلی ترکی» و» بازگشت به خویش»  یعنی به «آذری یا زبان باستان آزربایگان» و بهتر از آن به زبان شیرین فارسی ِدَری ِتاجیکی است. معلوم نیست با وجودِ صراط (چینوات: گذر جداکننده ) ی مستقیم ِاستاد دوستخواه، «مُدبران»ِ ره گم کرده، بقول خیام،چرا «سرگردانند». استاد گرامی، اما من هم مِثل ِخیلی از خوانندگان نوشته های شما، متوجه نشدم که چرا حضرتعالی این قیام سراسری را»نقاب فریبکارانۀ دفاع از حق گروههای ویژه ای از مردم (!) و در پشت نقاب حق به جانب پنهان شدن» تلقی فرمودید: «ماکجائیم؟ در این بحر تفکر،تو کجائی!؟» تقصیر شاعر است که: «حضرتعالی» و «شما»، نگفته و «تو» خطاب کرده است! همکار گرامی دانشگاهی آقای دکتر دوستخواه، نکند شما طرفدار سابق «حق تعیین سرنوشت ملل تا سر حد جدایی« این بار مرجع تقلید، را از مارکس و لنین و استالین، به زرتشت و فردوسی و پورداوود و کسروی تغییرداده اید؟ استاد محترم، بجای بکاربردن تمثیل » آب گل آلود«، و «ماهی گیران«، که بقول خودتان  : «مردم آزربایجان را که مانند دیگر مردم منطقه های محروم، هیچگاه» بانگ حق خواهی شان» به گوش فرمان روایان فرونرفته است شورانیدند و کار به ستیز و آشوب و درگیری و کشتار چندروزه تبریز و برخی دیگر از شهرهای آن استان کشاندند..!» راستی بهتر نبود که بجای این«تمثیل«، به » استقراء ( نميگويم به قیاس)» متوسل می شدید، تا علت و علتهای مسئله را، در «سیستمی» ملاحظه فرمائید که این نوع تحقیرها و اهانت ها را برای: بقاء، توسعه و باز تولید خود،آگاهانه و بصورت سیستماتیک سازمان میدهد. بهتر است که به تحلیل دیالکتیکی، یا ارسطوئی این پدیده بپردازید و عوامل کنونی و علل تاریخی آنرا از لحاظ ِ مادی یا فرهنگی، و سیاسی و اقتصادی معرفی کنید، باور بفرمائید موضوع جالب و قابل پژوهشی است که چندین رسالۀ دکترا را شامل میشود. متأسفانه رشتۀ تحصیلی من و حضرتعالی نیست که به روانشناسی و پاتولوژی این «سَندروم» بپردازیم (ازجمله سندروم قادسیه و شکست ایران آريائي خمینی از صدام افلقی تکریتی عرب، که برخلاف آریامهر آریائی ما، همانند قهرمانان مرگ را از روبرو نگریست..). استاد محترم آقای دکتر جلیل دوستخواه ، حضرتعالی در این نوشتار: «هم از لحاظ دیدگاهی و هم ساختاری و هم کلید واژه ها اِشکال های بنیادین دارید»:

الفدیدگاه شما بجای رفع ریشه محرومیت های بقول خودتان » منطقه های محروم«، دنبال پیدا کردن «ماهیگیر« داخلی وخارجی می گردد، یعنی» تئوری توطئه «. از این نظر، شما با آقای سید علی خامنه ای و دستگاه ولایت فقیه حاکم یعنی «مُلارشی» یا «شیخوکراسی» امروز، ونیز اَیادی «شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران فرماندهِ» دیروز، کاملاً همصدا هستید که: شورش ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را به کسانی که «از آن سوی مرز آمده بودند« نسبت داده و گفتند: «آنها آزربایجانی نبودندکه اهالی «غیور» آن دیار جوابش را در یک شعر ترکی دادند که:

» تبریزلی دی اؤزی دی اؤزی – بهمن نین ایرمی دوققوزی«: ( تبریزیه ،خودِ خودشه در ۲۹ بهمن). شورش و رستاخیز عظیم اخیر سراسر ترکان آزربایجانی تا زنجان را نیز، آخوندها و ایادی- شان به تحریکات خارجی (امريكا، انگليس و اسرائيل) نسبت می دهند وشما هم همین کار را می کنید.

بحضرت استاد : از لحاظ ساختاری هم، شما چرا به سرزنش»معلول» میپردازید یعنی «مردم منطقه های محروم» را نصیحت میفرمائید و در عین حال با تهدید و برچَسب زدن، مدافعین- شان و خودشان را، توبیخ فرموده و متهم میکنید، بی آنکه به «علت»ِ مسئله یعنی «پان فارسیسم» بپردازید : که همانا وجودِ زبان انحصاری،حاکم، جانشین و قاتل ِفارسی از ۱۳۰۴ (۱۹۲۵م) تاکنون است. لطفاً کمی هم «علت» را دلالت و «ارشاد» فرمائید! آنها از شما حرف شنوي دارند.

آخر «اُستروکتورالیسم» یا (ساختارگرائی)، به محتوا و علت میپردازد تا به شکل و معلول. چون در نوشتن ،همواره راهنمای من هر دو مصرع این بیت حکیمانۀ سعدی بوده است که:

«سعدیا چندانکه میدانی،بگو!»                          «حق،نشاید گفت،الا آشکار«.

لذا «فاش می گویم و از گفته خود دلشادم»، که این جا، روی سخن من، نه با فارسی زبانان است و نه با زبان فارسی است. مخاطب این سخنان و این نوشته، کسانی هستند که «استفادۀ ابزاری و سیاسی»، از زبان فارسی را، درهشتادویکسال قبل آغازکردند و هنوز خود گرفتار توهماتش هستند و ما نیز دچار عدم تعادل آنها و گرفتار عوارض مجذوبیت- شان هستیم. این»ما«، ۴۸میلیون ایرانیان غیرفارسی زبان، یعنی صاحبان «فرهنگهای محکوم» در ایران را دربرمی گیرد و ربطی ندارد به « کلام زیبا«ی: » ما چگونه ما شدیم!» آن دانشگاه کوب، که با «سروش«ِ غیبی همدستی استراتژیک برای اسلامی کردن «علم ودانشگاه«داشت.

آقای دوستخواه گرامی، هر انسان آزادیخواه و با شرفی، بایستی جلو این» آپارتاید فرهنگی- زبانی» فارسی و یکسان سازی قومی، مقاومت کند و به مبارزه با آن سیاست، بعنوان یک انسان آزادیخواه و ظلم ستیز، و مدافع فرهنگ و تمدن، برخیزد. تازمانی که زبان فارسی از صورت زبان جانشین، قاتل و انحصاری، با موازین دمکراتیک و رای مردم، به صورت زبان مشترک در آید، که در آن صورت دیگر اصل موضوع از لحاظ «ساختاری»منتفی خواهد بود، زیرا دیگر«علت« مسئله از میان خواهد رفت و شعله های ِتبِ هویت سوزِ «بیماری سرکوبِ فرهنگی»، با آب حیات- بخش ِدموکراسی و آزادیهای قانونی و برابری انسانی فروکش خواهد کرد. بکوشیم و امیدوارباشیم که چنین خواهد شد! قبول بفرمائید که زبان فارسی از سال ۱۳۰۴ تا بامروز، دیگرزبان مشترک نیست. معنی زبان مشترک، آنچه به قول معروف به «عقل ناقص» راقم این مقاله میرسد این است که: آموزش و بالندگی همۀ زبانها و لهجه ها در گلستان فرهنگی آن ایران خیالی آزاد باشد و زبان فارسی با تأیید دموکراتیک مردم ایران ، تبدیل به زبان مشترک یا یکی از زبانهای مشترکشان شود، تا به قول ناصرالدین شاه :»عقل کامل«، شما، حضرت استاد، از زبان مشترک، چه تعریفی را ارائه دهد! زبان مشترک را با زبان ِانحصاری، اجباری و رسمی، نمیتوان برابر گرفت، و می دانید که واژۀ حقوقی ِ»زبان رسمی»ِفارسی، بمعنی «غیررسمی»بودن دیگر زبانها و لهجه ها است! معنی غیررسمی هم، مُترادف ممنوع بودن آموزش و پرورش کودکان به زبان مادری خودشان بوده و هست! در قانون اساسی ۱۹۰۵سابق نیز «مذهب حقهْ شیعۀ اثنی عشری» مذهب رسمی ایران بود، که از نظرحقوقی، «غیرحَقه » بودن سایر مذاهب و ادیان را اِفاده میکرد! عین همین استفادۀ  «ابزاری و سیاسی» از مذهب شیعۀ دوازده امامی، بوسیلۀ آقای خمینی تحت عنوان»ولایت فقیه «یا «حکومت اسلامی» پیاده شد،ومخالفت انسان های آزادیخواه را، نه با تشیع و شیعیان، که با استفاده کنندگان ابزاری و سیاسی از مذهب شیعه بدنبا ل داشته و دارد، و من خود یکی از آنها هستم. مشابه زبان انحصاری فارسی «با حق و يژه» در ایران را، در ترکیهْ «پان ترکیستها» داشتیم. من بعنوان یک انسان آزادیخواه با هر زبان انحصاری و هر دین و مذهب انحصاری، نظیر نژاد و تبار و طبقهْ انحصارگر، مخالفم و و ظیفه خود می دانم که با آن سیاستهای ظالمانه، در حد توان اندک و فردی خود با قلم و قدم مبارزه می کنم. جای تأسف فراوان در این است که، این «آپارتاید» فرهنگی (فارسی در ایران )، بوسیلۀ زبانی صورت میگیرد که در بعضی از اشعار کلاسیک آن، پیام های والائی برای بشریت سراغ داریم ( جدا از افکار ضد انسانی و ضد ملی و ارتجاعی ِشُعوبیه اولیه ای چون «حکیم» ابوالقاسم فردوسی، که امروزه توسط شعوبیۀ آخرین، احیاء و تبلیغ میشود). همچون نمونه ای، از این اشعار والا و انسانی، میتوان به اشعاری از حکیم ناصرخسرو، سعدی، حافظ، صائب و شهریار و ..اشاره،کرد:

ناصرخسرو: که معاصرحکیم ابوالقاسم فردوسی بود، ولی همت والا و بلند ی داشت در خطاب به شاعران مداح ِزمانش میگوید:

اگر شاعری را تو پیشه گرفتی     یکی نیز بگرفت خنیاگری را..

من آنم که در پای خوکان نریزم     مراین قیمتی در لفظ دری را

سعدی: بنی آدم اعضای یک پیکرند..    که در آفرینش ز یک گوهرند

که البته ترجمۀ حدیث نَبوی است یعنی اصل فکر، در اساس خود، به همان اعراب سوسمارخور و بقول استاد پورداوود، به همان» تازی = سگ «های بیانگرد متعلق است! آن حدیث چنین است:

الناسُ فی توادُدِهِم کمَثل جَسَدٍ،اذا اشتکی لهُ عُضواً،تداعی له سائرالجسدُ بالسهر و اللحمی.

و سعدی تقریباً کلمه به کلمه به فارسی ترجمه کرده است.

حافظ: یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ    حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

صائب: آنرا که نیست وسعت مَشرَب در این سَرا   در زندگی به تنگی قبر است مبتلا!

که ناظر به تسامح و مدارا، و وسعت مَشرَب، و سِعِة صَدراست که اساس آزادیخواهی است: (عقیدۀ جان لاک و «ا.ه.تافلر»به سوي تمدن جديد صفحهْ ۱۱۵،نشر سيمرغ)

شهریار: جهان مراست وطن،مذهب من است حقیقت! چه کافر و چه مسلمان؟ چه آسیا چه اروپا؟.

این شعر ناظر به حرکت از «ملت گرائی مدرن» به سَمتِ «جهان وطنی» است که متأسفانه در عصر حاکمیت کوتوله های ِسیاسی که جای غولهای سابق نشسته اند، بازگشتی بسمت توحش ملی گرائی دینی- زبانی و گاه بربریت ملی گرائی نژادی – تباری در سیر عمومی بشریت به سمت یک دهکدۀ واحد جهانی حتی در پیشرفته ترین ممالک جهان بنظر می رسد.

در پایان این بخش از سخن، قابل ذکر است که انحصار»زبانی»،»غیرعادی تر» و «تحمل ناپذیر -تر» ازانحصار»دینی» است زیرا: یک انسان نمیتواند در یک آن و حال، دارای بیش از یک دین باشد، همچنان که ممکن نیست هم دین باور و هم دین ناباور بود، لذا در ذات دین و تمام حکومتهای دینی، انحصارطلبی نهفته و خفته است. بعلاوه همۀ ادیان، معمولاً دینهای قبل از خود را ضمن ِ تأیید، رندانه، نَسخ کرده، و ادیان یا مذاهب ِبعد از خود را کلاً تکفیر میکنند. در حالیکه در مورد زبان، یک فرد میتواند از کودکی و بدون اینکه دچار تعارض فکری یا روانی شود، براحتی چند و چندین زبان را (در کنار زبان مادری خود) یاد بگیرد. بهمین سبب» انحصارزبانی» آنهم برای محو زبان هاي مادری دیگر،به قول قدَما، با فطرت و ذات و «گوهر»،یا «طبیعت» انسانی، در تعارض و تناقض است، آنهم زبانی را ،حضرات «پان فارسیست» كج طبع و سليقهْ ما، وسیلۀ انحصارطلبی غیرمتمدنانۀ خود قرار داده اند که از لحاظ ساختاری، در هم و بیقاعده و ضعیف، و از نظر محتوا، بسبب فقر شدید لغات بسیط‌ش، پروده شدۀ زبان عربی است.

بنا بنظر»نوام چامسکی»،از نظر ساختار زبانی: (اصوات،گرامر و لغات بسیط اصلی و واژه های اساسی)، مقایسۀ زبان فارسی با زبان عربی، ترکی آزربایجانی و یا زبان ترکمنی، مثل مقایسۀ » فیل و فنجان» و یا «شیر و روباه » است. با : ۳۶۰ فعل (کارواژۀ) بسیط در فارسی، در مقابل ۲۲۰۰۰­ فعل بسیط در ترکی آزربایجانی: (لغتنامۀ استاد محمدعلی فرزانه)، که به اشاره و اختصار به این مقوله هم خواهم پرداخت.

جآقای دکتر دوستخواه: «کلید واژه های شما هم اِشکال های بنیادین دارند». از جمله، بی توجه به معنی»ِ زمانی- مکانی»ِ واژه ها، مرتب «اَنگِ» پان ترکیسم را، به کسانی که خواستار آزادی زبان خود(و نه نفی زبان دیگران!) هستند، و میخواهند حق استفاده و خواندن و نوشتن به زبان مادری خویش را، برای فرزندانشان بدست آورند، نثار فرموده و بکارمیبرید، و گمان دارید که براستی با بَدَويان و صحرانشيناني، دور از تمدن و فرهنگ طرف هستید که نمیتوانند خود را اداره کرده و بصورت خودخواسته و دموکراتیک، کشورشان ایران را نیز اداره کنند. استاد گرامی! شما که پژوهشگرومُدَرس رشتۀ زبانها و ادبیات (باستانی و میانۀ) منطقه بودید (بخوبی میدانید که زبان اوستائی، جزو زبانهای ایرانی از لحاظ زبانشناسی نیست، لهجه ای از سانسکریت است و بقول درست محقق ارجمند آقای جلال الدین آشتیانی در کتاب»زرتشت،مَزد یَسنا و حکومت۱۳۶۳» صفحۀ ، خودِ اشو»زرتشت» نیز ایرانی نبوده و نمیتوانست باشد: توضیح اینکه، در (۱۷۶۸ق.م. و یا بنا بروایت دیگر در۱۰۸۰پیش از میلاد)، و در کنارۀ سیحون، نه کشور ایرانی(در همان سرزمین آریائی) وجود داشته است، و نه تاریخ، از روی اسناد واقعی، مردمی راکه به گویش»گاثاها» سخن می گفتند شناسائی کرده است!). نيز:»دستورزبان فارسي» استاد دكتر ناتل خانلري صفحۀ ۲۷۹ ديده شود. آخر باید بنا به حرفۀ خود، و سابقۀ آشنایی با تحول تاریخی، که زمانی به آن مؤمن بودید، عنایتی به این موضوع منطقي و بديهي در زبانشناسي داشته باشید که هر» واژه»ای معنی خود را در زمان و مکان خاصی پیدا میکند و سپس اگر نمیرد، معنی و مفهوم آن تحول می یابد. نظیر واژۀ «ناسیونالیسم»،»پان ژرمنیسم»،»پان اسلاویسم» و «پان فارسیسم» و «ملت» و «کشور»و…

واژۀ «پان ترکیسم» نیز معنی خاص خود را بین سالهای  ۱۹۱۵-۱۹۲۳ دارا بود، یعنی از : روی کارآمدن حکومت ترکان جوان تا ریاست جمهوری مصطفی کمال (آتاتورک). اجازه بدهید در مورد واژۀ»پان ایسم» یا «پانیسم» توضیح کوتاهی بدهم، تا تکلیف خود را با تمام پانیسم ها: (پان ژرمنیسم، پان اسلاویسم، پان اسلامیسم، پان ترکیسم، پان عربیسم، پان آریانیسم- پان ایرانیسم – و بخصوص نوع ناقص الخلقه و خطرناکتر آن «پان فارسیسم»، و بالاخره نوع کامل همۀ آنها پان آمریکانیسم) تا حدی روشن کرده باشم.

واژۀ «پانیسم» را من » وضع» و یا بقول اهل لغت «جَعل» کرده ام. استاد گرامی!»پانیسم» تنها به ملت، قوم (یا به قول شما «تیره»و نژاد)، یا ایل و تبار، و طبقه ی انحصارطلب و حاکم تعلق دارد»، و نه به تيره ها و مردمان و طبقات و فرهنگها و زبانها و ادیان و عقاید سیاسی ِمَحکوم، كه در زیر سرکوبِ پلیسی قوم يا تيره و ملت حاكم، برای آزادی، و گاه استقلال سیاسی، اقتصادی و یا فرهنگی (دینی- زبانی) خود مبارزهْ میکنند. تمام «پانیسم»ها دارای دو خصلت (مکمل هم و ظاهراً متعارض باهم) بقرار زیر هستند:

یک- توسعه طلبی خارجی: تمام پانیسم ها مهاجم و متجاوزند. همۀ آنها می خواهند با جبر و فشار پلیسی و تحقیر، و نیز تشویق و مقام، ملت واحدی از یک زبان، یک دین، یک نژاد: (رنگ یا قیافه ظاهری) و یا یک طبقه و …درخارج از چهارچوب ملی خود درست کنند. بعضی»پانیسم»ها، بظاهر، نام دیگری دارند. اما محتوا و عملکردشان،همان»پانیسم» است از جمله: » نازیسم» که و جه دیگری از همان»پان ژرمنیسم» پیش از خود بود، بلشویسم یا کمونیسم ِنوع روسی، که کعبۀ کارگران و زحمتکشان جهان خود را لقب داده بود و توسعه طلبی اش را با اهرم تبلیغی طبقاتِ محروم خصوصاً طبقهْ کارگر،دهقان و روشنفکران ناراضی جهان سوم و گاه کشورهای سرمایه داری پیش میبُرد:(احزاب کمونیست و سندیکاها). داشناکسیون، حزب بَعث و خمینیسم(شیعۀسیاسی) و ..همگی توسعه طلب بوده اند و هستند و به «پانیسم» تعلق دارند. آقای خمینی برای رسیدن به قدس از طریق کربلا، در ضمن، اشاره صریحی داشت به اینکه :»اگرصدام َبَر(برَوَد)، آن کشورهای کوچولو خودشان به اسلام ( ایران  خمینی) ملحق می شوند».

دو- خلوص گرائی داخلی (پاکی طلبی):خصلت جنایتکارانه و باصطلاح «فاشیستی»ِ تمام ِ «پانیسم» ها،از این خصوصیت و صفت ِآنها ناشی می شود. لغات موجود را بدون دلیل، ایرانی و غیر ایرانی دیدن! و «زبان پاک»یعنی زبان بیمار درست کردن! که در مورد «پان فارسیسم» شاهدش بوده و هستیم. در این زمینه، ایدۀ «پان ترکیسم» از ۱۹۲۵تا ۱۹۳۳و سپس»نازیسم» آریائی هیتلری از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ الهام- بخش، پیشگام و مرجع ِتقلید ما ایرانیان «آریائی» بود، و ما سرسپرده، پیرو، و مُقلدِشان بودیم. اگر در شرایط حادِ فروپاشی ِامپراطوری عثمانی یا آلمان ِگرفتار جنگ اول جهانی و عوارض بعد از شکست نظامی، آن دو کشور با بحران، بیکاری و تحقیر ناشی از شکست،روبرو بودند، و برای این گرایشها، وجه توجیهی در آنزمان وجود داشت. اما برای ما «ناظران همیشه طلبکار» آن هم مطرح نبود. «پانیسم»ها با نام های دیگر یا با پیشوند»پان»، نه تنها از لحاظِ فرهنگی، دست به تصفیه ی لغات و نابودی فرهنگهای داخلی»غیرخودی!» زده و میزنند، در بُعد معنوی، کارشان بمراتب از جنایات فیزیکی آنها: (بازداشتگاه های نازیهای هیتلری و اردوگاه های استالینی) دهشت-ناکتر و جنایتکارانه تراست،چرا که اُدبا و علمای»محترمی» که مزدوران قلم بدست، یا بی اَجر و مُزد «پانیسم ها» میشوند،و دست بفرهنگ کُشی میزنند، در واقع از «آدلف آیشمن» و پيروان او جنایتکارترند، چرا که با مرگ هر زبان و لهجه یا عقیم ماندن پیشرفت هر زبان (ترکی،کردی،لری، بلوچی،ترکمنی و عربی و . .) دست به کشتار و نابودی نسل های گذشته نیز زده می شود!

آقای دکتر دوستخواه: درست همین بیماری است که در نوشتارها، تاریخ نویسی های رسمی، جوک ها، اهانت ها و … بصورت آگاه و نا آگاه، بروز میکند. چنین علت مُزمنی، تصدیق می فرمائید که با «نصیحت و موعظه»ی شما آقای دکتر جلیل دوستخواه گرامي درست نمیشود، که خیرخواهانه مرقوم فرموده اید: «در این که هیچ کس به هیچ بهانه و عنوانی حق ندارد کوچکترین توهینی نسبت به زبان و فرهنگ و سنت و مَنش و کُنش هیچ یک از مردم ایران بکند جای هیچگونه بحث و چون و چرائی نیست«. استاد گرامی،»پانیسم»ها از جمله «پان فارسیسم» و » پان آریانیسم»: (ضدعرب و ضدترک)، بقول زنده یاد اميرعباس هویدا «سیستم» است، و خود را نظیر (و در کنار)»سیستم» خمینیسم شیعه ی سیاسی شده)، بازتولید و تکثیر میکند. «پان فارسیسم»ِ محبوبِ شما،با خمینیسم، بودجهْ کشور را خودسرانه در خدمت خود گرفته، و با در دست داشتن (انحصاری و سرکوب گرانه)ي امکانات مادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، «آپارتاید» کنونی(زبانی-دینی) را ایجاد کرده است. حرف دل و زبان حال ملیتهای محکوم و بقول شما «مردم محروم» سابقاً این بود که:

علاجی بکُن کزدلم خون نیاید     سِرِشگ از رُخم پاک کردن چه حاصل.

اما امروز بجای این تعارفات، به تحلیل این بیماری و راه و روش بَراندازی این»سیستم» ضد بشری، ضد فرهنگی، عقب مانده ، و  ایران برباددِه، یعنی»پان فارسیسم و خمینیسم «مي اندیشند:

بيچاره نيستم من و در فكر چاره ام      بيچاره آنكسي است كه در فكرچاره نيست

بدون همکاری انسان های آزادیخواه و دموکرات (از جمله از خود فارسی زبانان)، این امر به درازا خواهد کشید. البته دموکراسی در معنای سیاسی- فرهنگی: (زبانی- دینی) و اجتماعی آن، و نه دموکراسی (شتر، گاو و پلنگ) که متاسفانه شما نیز بظاهر، طرفدار ضمنی و خجول ِ نوع اخیرش هستید. راستش استاد عزیز، شما بعنوان فرد دموکرات و با سابقۀ عدالت-طلبی، کجا بودید که استاد و پیر بعدی شما، آقای ابراهیم پورداوود،درشعر خودشان با قافیۀ:»پَسَندَد»،به هموطنان «ترک و عرب» شما حملۀ آشکار و نژادپرستانه می کرد، که یادآور جَو سرزمین تحصیلی ایشان در آلمان قیصری و سپس هیتلری بود.

در»بُت سازی و پیغمبر تراشی از فردوسی«دفاع و تفسیر، و  انکار غیرقابل توجیه شما از وجود «زن ستیزی در شاهنامه»بی اختیار خوانندگان را در مورد بیغرضی علمی شما و نوع دمکراسی موردنظرتان ،دچار تردید میکند، زیرا شما،در آن نوشتۀ با اِلحاقی خواندن بیت زیر،مُنکر روح زن- ستیزی فردوسی و شاهنامه،شدید:

«زن و اژدها هر دو درخاک به        جهان پاک از این هر دو ناپاک به«.

براستی چنین دفاع جانب دارانه ای، هر ناظر بیطرفی را دچارحیرت کرده و می کند، که «سرکارخانم دکتر مهری بهفر»بصورت مختصر و مفید و بسیار مؤدبانه، به جوابگوئی مُستدل به شما برخاستند و سخن خود را با این کلام متین به اِتمام رسانیدند که:» به شرط آنکه بتوانیم از منظر غیر «جزم اندیشانۀ » اصالت متن فراتر رویم و جور دیگر هم ببینیم و یا بپذیریم که دیگران حق دارند جور دیگر ببینند«! این است آن کلامی که «سخن از دل ما می گوید».

همکار محترم و درد کشیده، آقای دوستخواه گرامی: حالا نوشتن این سخنان آنهم از استرالیا آسان است (که من بنوبه خود بقول عشقی»ممنون این نصایح ام») اما مبارزه با «سیستم» تفکری بیماری که زمانی ترک را «خر» و امروز «سوسک توالت»  قلمدادش می نماید و عرب را «تازی = سگ» و «سوسمارخوار» و «بیابان گرد» تلقی کرده و میکند، و فردا از این باغ پُر مرض و آفت» بَر«ِ دیگری خواهد رسید…کار ساده و آسانی نیست. عربی، که «هست و نیست» فرهنگ قابل افتخار کلاسیک فارسی دری و سایر زبانهای منطقه در مقابل بشریت (ترکی و اردو و کردی..)، به کشورگشائی و ترویج علم و فلسفه بوسیلۀ آنها مربوط ، و مدیون است! درست است که پس از شکست نظامی «قادسیه و نهاوند»، ایران بعنوان یک قدرت سیاسی و یک امپراطوری، که برای تقسیم خاور»میانه و نزدیک» با امپراطوری بیزانس (روم شرقی) مجادله داشت، بصورت یک ایالت غیرمستقل عربی در آمد: (حد و درجۀ سقوط کشور ما)، اما از لحاظ فرهنگی هر چه دانشمند، فیلسوف، شاعر، مورخ، ادیب، عالم جغرافی و هنرمندان بزرگ و …در همۀ زمینه ها داریم، همه به یُمن ِشکست ِسیستم ِکاست ِعصرساسانی، از یک سو، و نجات دادن ما از سلطۀ شاهان شکارچی و زن- باره و بخصوص کاتبان آرامی- شان بوسیلۀ همان اعراب مسلمان، از سوی دیگربود.(نکته ای که ظاهراً از دید تیزبین مورخین خارجی و مقلدین و پیروان ایرانی شان بدورمانده است که خود، شرح و مجال دیگری می طلبد: سلسله مقالات، مجلۀ تلاش شمارهْ ۱۲،صفحهْ ۳۹، عصر اشكاني،هامبورگ،ازهمین قلم). در ضمن کسی که آنروزوامروز، خردمندانی چون خلیفه » و لید ابن عبدالملک» اُمَوی یا منصور دَوانِقی (خلیفه عباسی) و اعقا ب اش چون: هادی، و مهدی و هارون الرشید، و بخصوص مأمون و نیز مُعتصم و مُتوکل را، بیانگرد و سوسمارخوار، تلقی کند، جداً بایددرسلامت عقلی و روانی اش تردید کرد، بی آنکه در غرض- ورزیَش جای کوچک ترین شبهه و شکی باقی مانده باشد. چراکه آن خُلَفا از بهترین امکانات مادی و معنوی، و سیاسی و فرهنگی ِزمان خودشان برخوردار بودند و عصری را که به عصر طلائی فرهنگ اسلامی معروف است پایه ریزی کردند، که تاقرن ششم هجری (سلطان سَنجَرسلجوقی) و ظهورامام محمدغزالی طوسی و تألیف»احیاء علومالدین«اوادامه داشت. از بدیهیات است که بدون آمدن اسلام، ما و بشریت، صاحب نوابغی چون اسحاق کندی،ابن رُشد، ابن هِیثم، بتتانی و ابن شاکرو زَهراوی ِ(عرب)، ابونصرمحمد بن محمد بن ترخان بن اوز-لاق فارابی (ترک)، حسین ابوعلی سینای بخارائی و موسی خوارزمی و ابوريحان بیرونی و بالاخره زکریای رازی، صفی الدین اورموی و عمرخیام نیشابوری و جمشید غیاث الدین کاشانی ایرانی و …نبودیم. استاد عزیز، امروز با «سیستم»ِبیماری که به کارخانۀ دروغ- سازی مبدل شده، مواجه هستیم که مشخصات پنجگانه آنرا برشمردم: (۱- پان آریانیسم، ۲- پان فارسیسم،۳- خاک پرستی آریایی بجای مردم دوستی انسانی،۴- فردپرستی معاصرانی چون: رضاشاه و محمدرضاشاه، دکتر محمدمصدق،آقای خمینی و آقای خامنه ای و پرستش در گذشتگانی مانند : زرتشت،کورش،علی،فردوسی و .. بالاخره ۵- مدرنیسم بدون مدرنیته). در مقایسۀ دو رژیم، شخصاً ،دیکتاتوری توأم با مدرنیسم پهلوی را، با وجود نبود مدرنیته، بر تمامیت گرایی ارتجاعی خمینی ترجیح میدهم.هرچند برای ما ملیت های محکوم، تنها از نظرفرهنگی،(و نه اقتصادی- سیاسی) شُغال کنونی جمهوری اسلامی، از «برادر»در گذشته اش سيستم پهلوی، بهتر و قابل تحمل تراست.جدال » پان فارسيسم- پان آريانيسم»شما، با «خمينيسم- پان فارسيسم»آنها، نظير جنگ صليبي جديد مسيحيت در عراق و افغانستان،با طالبان، در واقع، جدال دو توحش است.هيچيك به انسان دوستي و دمكراسي ختم نميشود. سیاست را با معیار » حُسن نیت یا سوء نیت » نباید سنجید چون همۀ مؤمنین با حسن نیت و به قصد ثواب دنیا و آخرت جنایت کرده و می کنند.

تاجهان بودست فراشان گل     از سَلَح داران خار از رده اند..

استاد گرامی: » ایران «نام سرزمین کنونی کشور ماست، که همچون پلی میان دو دریای خزر و بحرعمان خلیج فارس قرار دارد. بعد از یخبندان دوم و از حدود ده هزار سال قبل، صرف نظر از ساكنان اصلي : (احتمالاًبلوچهاي دراويدي: مثل براهوئي هاي كنوني)، تمام اقوامی که از شمال به جنوب، از شرق به غرب یاازغرب به شرق مهاجرت کرده و یابه فکرجهانگشائی و تأسیس امپراطوری افتاند، براین خاک فرود آمده و یا و رود و هجوم کرده و همگی مُهرخودرابرتاریخ آن زده اند. در نتیجه، ما ایرانیان کنونی، بنابه منطق تاریخ علمی و علم ژنتیک و عقل، و ارث و حامل ژنها و کروموزمهای همۀ آنهاهستیم، و ژنهای هیچکدام از آن مهاجران و مهاجمان هم » تافته جدا بافته ای» نبوده است. معمولاً، ابتدا تأ ثیرات منفی و سپس مثبت در تاریخ این کشورگذاشته اند. از دورۀ ایلخانیان به بعد«نام هفتصد سالۀ ایران سیاسی«، آری تنها «نام ایران » باعث شده، که از دورۀ پهلوی اول(۱۳۰۴) تاکنون، اغلب در س خوانده ها و تعلیم یافتگان خودی، که معمولادست آموز، و ریزه خوار خوانِ»ِ ایران شناسان» و «شرق شناسان» و «اسلام- شناسان» بی غرض و مرض!غرب و شرق(سابق) بودند و هستند، چنین بخود و به جامعۀ خویش، القاء شُبهه کرده و می نمایند که گویا، اینجا یعنی(خاک ایران )، از آغازآفرینش و ظهورانسان در آن، یا حداقل از آمدن اقوام ماد و پارس، همواره » ایران «نام داشته و بسببِ»نامش»، تنهاکشور نژاد پاک و مملکت قوم والای آریائی است و لاغیر،وکه:آن» ایران «ادعائی و خیالی، همانند»ایرلند» و در همان معنی، بقول نظامی «دل زمین باشد» و «دل ز تن به بود یقین باشد«! و چون این هنرتقلیدازمستشرقین و تندتررفتن و تاختن از خود صاحبان ادعا(وحالا در اسلام بازی و در جعل حکومت و لایت فقیه)،ازهنرهائی است که به قول فردوسی: «زان ایرانیان است و بس« لذا و با این منطق، اعراب و سایر سامی ها در این کشور بیگانگان متجاوزتلقی شده و میشوند، و ترکها و ترکمنها هم حداقل از نظرتاریخی، بیابانگردان مهاجر به حساب آمده و می آیند.گوئی تجاوز و حمله تنها حق مشروع آن «ایر»های خیالی و یا قوم ماد و پارسی واقعی است که در ۸۳۶ و ۸۴۳ ق.م (عصرسُلطۀ سَلمانَصَر ِسوم پادشاه آشور ۸۵۸- ۸۲۴ ق.م.) به صورت دوایل گله دار به این کشور صاحب تمدنهای دیرین و درخشان آمدند. زبانشناس بزرگ فرانسوی: «ژرژ دو میزل» از محل اصلیِ مهاجرتشان از اِستپ های روسیه بسمتِ جنوب: (ازجمله به ایران ) خبر میدهد.

Georges DUMEZIL,1987, Editions Gallimard )folio) page : 111

از راست : یکی از جلسات حزبی پان ایرانیست ها ، نماد حزب پان ایرانیست ( نامساوی و برتری جویی ) ، نماد حزب فاشیستی سومکا ایران ، نماد حزب نازی هیتلر تشابه اندیشه ها و نمادهای نازیسم هیتلری و پان ایرانیسم را بروشنی و وضوح ببینید.

خانم » مِری بویس» در سه جلد کتاب كاملاً جانبدارانۀ خود، بنام» کیش زرتشتی» نتوانسته از بیان این حقیقت طفره رَوَد که : تمدنهای پیشین فلات ایران زیر» ضربات موج اصلی مهاجرت » ایرانیان» (پارسها و مادها) نابود و محو شدند». او به درستی مهاجرت اول و دوم اقوام هند و ایرانی باین کشور را باعث نابودی تمدنها و در نتیجه، سقوط سطح فرهنگ منطقه قلمداد می کند (نگاه کنید به صفحات ۲۹-۳۰ ،۴۲– جلد اول «کیش زرتشتی» انتشارات توس۱۳۷۴). شرح مفصل ماجرا را بایستی در سلسله کتابهای تأمل انگيز آقای ناصرپورپیراریافت که آمدن هخامنشیان و حکومت ایشان را آغاز»دوازده قرن سکوت» تمدن و فرهنگ سرزمین ایران کنونی نامگذاری میکند، که اگر از ماد تا قرن دوم هجری حسا ب کنیم به نوشتۀ خود ایشان (درجلد سوم ساسانیان)، با پانزده قرن سکوت تمدن و فرهنگ روبرو هستیم.

بحث مفصلی راجع به مفهوم «آری» و «آریا «در متون زرتشتی لازم است : در فروردین یَشت(وبه قول شارپ صفحۀ ۱۵۱درزبان سانسکریت) به معنی شریف آمده است، و فرق آن کلام و ادعای دینی و غیرتاریخی، دربارۀ ایران و ویچه این سرزمین اسطوره ای یعنی: (بی مکان و بی زمان/ازلی و ابدی/ در زمان آغاز زمان و مکان ایجاد مکان/زمان و مکان بی آغازوانجام)، با آنچه در دو کتیبۀ تاریخی داریوش اول: ( دِ- اِن- آ ) و (دِ- اِس- اِ) و کپیۀ آن بوسیلۀ پسرش خشایارشا: (خ-ِ پِ- هِ) که در هرسه کتیبه، «آری» و «آریا «بمعنی»شریر و بی و فا«آمده است!: (فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، شارپ صفحۀ ۱۵۱).لذا معنی سانسکریت و زرتشتی آن که شریف است ربطی به معنی پارسی باستان آن که «شریروبی و فا«است، ندارد. پان آريانيست هاي ما از كتيبه ها طرفي نخواهند بست،همان بهتر كه در ساختن مذهب جديدشان،به متن عاي مذهبي گذشته رجوع كنند، كه براستي تالي همديگرند،و از يك اصل و پيكرند.

متأسفانه در آن كتيبه ها نيز، با تحریف آشكار در ترجمه هم روبرو هستیم:

۱- (آری یَ چی ثرَ) مرکب از «آری یَ» (آریائی) و «چی ثرَ» یعنی چهره (مثل مینوچیترا= منوچهر) که در هر سه کتیبه، چهره و شکل ظاهری و قیافه مورد نظر است، اما بی ذکر دلیل «چی ثرَ«به نژاد تعبیر و ترجمه شده است .( شارپ: به ترتیب صفحات:۸۵ ،۹۳،۱۱۹).

۲- در ضمن در ، بند ۲۰، متن پارسی باستان» کتیبۀ بیستون:(دِ.بِ.) که در ۴۱۴ سطراست، خود داریوش آنرا (زبان) «آری یا» مینامد : « به خواست » اَ – او- رََ- مَز- دَ- اَ » این نبشتۀ من (است) که من کردم به (زبان) آری یا بود،هم روی لوح هم روی چرم تصنیف شد«(ترجمة شا رپ،صفحة:۱۵۱ و ۷۳)، ( اَ – او- رََ- مَز- دَ- اَ ، یعنی : اورمُزد دهنده = خدای شهرعطا كننده و یا کشور بخش)

۳- در تمام ترجمه ها، عمداً «اهورمزدا» که بمعنی : دانای بزرگ هستی بیگمان است، بجای» اَ – او- رََ- مَز- دَاَ«که به معنی خدای کشور بخش میباشد، برگردانده شده، که تحریف آشکار و  زرتشتین متن است:(غیر از گاتها که در آن واژۀ «اهورمزدا » بکاررفته، در تمام متون زردشتی که بعد از عصرمأمون یعنی قرن سوم هجری تألیف شده اند، همه جا: اُرمُزد،هُرمُزد،یا هُرمُز،واَهرَمَزد در برابر اَهرَمَن، و ..آمده است.اهورَ یا اهورا– صفت است،مرکب از «اَهُ«بمعنی بودن و هستی داشتن، و «ر» تأکیدی که جمعاً،بمعنی هستی بیگمان و تلویحاً هستی بخش،استدرضمن اهوره را به آسورهْ و دا ها،/خداي آسور،آشوري ها مربوط دانسته اند- و «مَز« یعنی «بزرگ« و «دا« یعنی دانائی است). بعضي منشاء « اَ او رََ مَز دَ اَ«را از «آسارمازاش»يا «آسورماها س»دانسته اند. داریوش در متن مفصل ترایلامی کتیبۀ بیستون که (۵۹۳ سطر) است، اضافه میکند/ به سبب پیوندی بودن زبان ایلامی(مثل ترکی)، بنابه انتظار، موردعنا یت آریائی پرستان ما قرارنگرفته و نمی گیرد/ : «پیش از من کسی به زبان آری یا چیزی ننوشت«! از این نوشتۀ او، جعلی، و » داریوش ساخته بودن«کتیبه های ِ(جَدَش: «آری یارمَن»، پدربزرگش:»اَرشام» و کتیبۀ کوتاه کوروش کبیردرپاسارگاد) کاملاً آشکارمیشود(مجلهْ تلاش،شمارهْ ۸، صفحهْ ۲۹ از همين قلم). فرق مضمون متن های بالا، با «اری- زنتو»(زنتوبمعنی دودمان و تباراست: «ایرج اسکندری ۱۳۶۳، کتاب «درتاریکی هزاره ها»، ژنت و نظام ژنتی، فصل دوم صفحهْ ۶۳ چاپ پاریس) که بنابه گفتۀ»هِرودُ ت»: یکی از چهارایل مهاجرماد- از استپ های روسیه (ژرژدومزیل) و یا اکراین!؟(بقول شاپورشهبازی) به سرزمین ایران کنونی- بوده است که با دو ایل بومی: «مُغ»و» بودی اوی» که همانند ایلامیها» پیوندی زبان» بودند، بعدها کنفدراسیون ماد را تشکیل دادند) و اینهمه نیز با سرزمین «آریا» که یکی از متصرفا ت و مستعمرات: (ساتراپ های) داریوش در مرکزافغانستان کنونی بود و احتما ل میرود که: میان گندره: (پیشاوربنابه نظرخانم بویس)،باکتریا: (بلخ)، پارت و در نگیان: (بویس: سیستان قلمداد کرده است) قرارداشته است،متفاوت است( به قول ابوعلی سینا» و الله اَعلم»)، نگاه کنید به (بویس: جلدسوم صفحۀ ۱۶۷، کیش زرتشتی، ترجمۀ صنعتی زاده، انتشارات توس)

اماهمۀ اینها فرق دارد با آنچه از یکسو در»ریگ و دا » به صورت اسم مُذکر»آریا من» بمعنی مهمان دوست و نیز اسم خنثی (نه مذکر و نه مونث) ِآن بمعنی «مهمان نواز«آمده است، و ناظربه سرزمینی بوده است که این اقوام مُسَماء به «ایر»،به هنگام کوچ سالانۀ شان آنرا اِشغال میکردند. و معنی مهمان دوست و مهمان نوازنیز، «رابطۀ گروه اجتماعی عضوقبیله رابیانمیکند»، که و سیعترازعشیره و طایفه می باشد، و مفسرین امروزی از «آیری آنِم و آاِچا » (سرزمین آرین ها یا پهنه ایرها ) را مراد کرده و عشیره را به خانواده،/ و طایفه را به دهکده،/ قبیله یا ایل را به سرزمین یا پهنه، تغییر داده و برگردانده اند!و از سوی دیگر، طبیعتاً در متون زرتشتی، که همگی از زمان مأمون به بعد، بوسیلۀ متکلمین و فقهای زرتشتی، تألیف، ترجمه و تفسیرشده است، معنی ایلی و کوچ- رُوی ایل اسطوره ای «ایر»، را کم رنگ ترکرده اند:/ متکلمینی چون: آذر فَرَنبَغ فرخزادان تألیف کتاب دینکرد را آغازکرد،ولی با مسلمان شدن پسروجانشینش زرتشت ،زرتشتیان،برادرش و هرامشاد را به بغدادآورده و به رهبری خود انتخابش کردند، ولي نوۀ آذرفرَنبَغ،یعنیآذرپاد ایمیدان(همد) کتاب دینکرد را به انجام رسانید، مردان فرخ ( شِکند گمانیک و زار،یا، و یچار=گزارش گمان شکن)، منوچهر(نامه ها و دادستان دینی) و برادركهترورقیب اش« زاتِسپَرم«، کتابی به همین نام را نوشت، تانوبت رسید به تأليف » بُن دَهِشَن بمعنی آفرینش بنیادین» که تدوین نهائی اش در قرن پنجم هجری به » فرنبع« نامی منسوب شده، که غیرازآذرفرنبع معروف است و .. بنظر میرسد مؤسس و تدوین کنندۀ واقعی دین زرتشتی کنونی، همان » آذر فرنبغ» است، البته در شکل» ثنوی»یعنی دوگانه پرستی و سنتی آن،که این همه بدون عنایت جدی به «گاتها»ی ِتک- خدائی منسوب به خوداشوزرتشت، که به زبان اوستائی(لهجه ای از سانسکریت هندی) است نوشته شده اند، جزآذرفرنبغ که تنها در فصل نهم کتاب دینکرد به گاثان ِ(پهلوی!) و نه اوستائی شرح نوشته است. حضرتعالی که در پیروی از استادتان ابراهیم پورداوود» گاتهای» جهت دارآن استاد را، براستی اصلاح کرده اید، بخوبی می دانید که اساسی ترین کاررادرمورد گاتها، که اصل هرتحقیق علمی و جدی بعدی میتواند قرارگیرد، زنده یاد مؤبد «فیروز ِآذر گُشَسب» انجام داده است. از نظرمحتوا،همۀ نوشته های خرافاتی فوق الذکر، مفاهیمی ساده ای، در حد ادیان ابتدائی را در بر دارند، و در مبارزۀ عقیدتی، میدان را به یکه تازی اسلام و اگذاشتند و در گذ شتند!

بهرحال در قرن بیستم، این باستان پرستان مُرتجع داخلی، به راهنمائی مُرشدان رندِ خارجی شان، « ایران » این اسم ساده را که نام کنونی کشوروسرزمینی شده است، با ایرانیان یعنی طیف ساکنین واقعی آن، ضمن بازی با لغات، به چشمه های ماردارکشیدند (درست مانندِ آنچه ملا احمد نراقی و خمینی از تعبير واژۀ مولا و ولایت، بعمل آورده و مردمان ایران راگرفتارساختند). تنها سند ها یعنی دلایلی که در دست مشتاقان نژادتراشی و تاریخ سازی برای» ایران » میماند، در صورتِ «صحت، یعنی جعلی نبودنشان» بعضی از کتیبه های ساسانی است که در آنها واژه «اران« و » اَ ن- اران» که به تحریف » ایران » و » انیران= اَن- ایران » خوانده شده است بکاررفته است: (مقدمۀ فقهُ اللغتۀ ایرانی اورانسکی، ترجمۀ کریم کشاورز، انتشارات پیام ۱۳۵۸صفحۀ ۱۴۷) و دیگری ذکرنام» ایران » در دیوان شعراي كلاسيك: از فردوسی تانظامی و ..است، که حدود و ثغور(مرزهای)، هیچکدام از آن » ایران ها» برای خود آن شاعران و خوانندگان آن روزوامروزشان معلوم نبوده و نیست، و با ایران سیاسی کنونی ما تطبیق معنی داری نمیکند: مثلاً قلب ایران ساسانی در سرزمین عراق: (مَهدِ تمدن بشری: سومر پیوندی زبان و اکٌد (وسپس بابل و آسور)»قالبی» و یا «سامی»زبان) قرار دارد!…فردوسی و سایرشاعران نیز سخنان مختلفی در موارد گوناگون گفته، و خود فردوسی،سیستان و مازنداران و …در ایران قرارنداشته و برای او جزو ایران نیستند!:(دکتر حسین کریمان پژوهشی در شاهنامه: مازندران مغرب صفحۀ۲۱۶-۱۷۱،ومازندران مشرق صفحۀ ۲۴۱-۲۱۷، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران ۱۳۷۵)

ز زابل به ايران ز ايران به تور    براي توپيمودم اين راه دور

بر آشفت و انديشه اندر گرفت     ز ايران ره سيستان بر گرفت

ازسوی دیگر محل آن سرزمین اسطوره ای و افسانه ای یعنی ایران ویچۀ را گاه در خوارزم، و زمانی در آزربایجان، سیستان و مرو، و یا دقيقاً در کنار رود تجَن و صدکیلومتری راه مشهد به سرخس، و درست در دِهِ «مزدوران»!، و حال در تاجیکستان که «حلیم شاه سلیم شاه» مطرح کنندۀ آنست، یا میان هندوکش و هامون هیرمند، و زمانی با استناد به متون دینی، که دو ماه تابستان و ده ماه زمستان در ایران ویچه (بهشتِ آریائیان!) وجود داشته، سراغش را در شرق رود ولگا (اتیل خزرها) یا حوالي فنلاند می پنداشتند! (کسروی آذری یازبان باستان آزربایگان صفحۀ ۳۸/ بُن- دَهِشن ۳۸ فصل ۱۳ بند۹ تا۱۴/علی اکبر جعفری،مهرپرستی..،ره آورد،شمارۀ ۲۵ صفحۀ ۴۳). این اظهار نظرها، یادآورگفتۀ مُلا نصرالدین است که گفته بود: و سط زمین همین جااست باورندارید، گزکنید! داستان تعین مکان ایران و یچۀ اسطوره ای همانند پیداکردن باغ ِ»عَدَن» تورات است، بسته به میل مدعی «این ناکجا آباد»همه جا میتواند باشد! در تعین  زمان پیدایش ایران و یچۀ بایستی از کشف بزرگ آقای دکتر فریدون جنیدی کتاب» زُروان» ۱۳۵۸بنیاد نیشابورصفحۀ ۲۲ نام برد. با آنکه عمرروستانشینی بشریت را از آخر دومین یخبندان و حداکثردوازده هزار سال و عمرتمدن و شهرنشینی را در سومر شش هزار سال پيش(چهارهزار سال پيش از ميلاد) برآورد کرده اند، با این وجود استاد دكتر فریدون جُنیدی کاشف بعمل آورده اند که: در «یسنا« آمده است که اولین زمینی که اهورمزدا بیافرید » ایران ویج )هستۀ مرکزی آریاها) بود که اهرمن در آن «اَژی ِسُرخ» بیافرید. در کتابِ«مهاجرتِ نژادِ آریا» نشان دادم که مقصود از «اژی» و «اژدها»،همانا «کوه آتشفشان« است(!)، اما این عبارتِ« اولین  زمینی که اهورمزدا آفرید» نشان می دهد که اینجا ( ؟) مرکز تجمع نژاد آریا است و اگر مربوط به دویست هزار سال قبل نباشد ، لااقل  موکول به صد هزار سال پیش، یا رقمی در همین حدود میشود«. به نوشتۀ کلیله و دمنه: تا کور شود هر آنکه نتواند دید. باخواندن این قبیل مطالب ( بقول عبيد زاكاني):«مذهب مختار«كه روش بكاربردن عقل را«مذهب منسوخ« تلقي ميكنند، بي اختيار اين مصرع مولوی تداعی میشود که: مُردَم  اندر حسرت فهم درست.

البته استاد گرامی میدانند که خود «راوی»ِ این سرزمین اسطوره ای یعنی «اشوزرتشت» نیز مانند حضرت آدم، نوح، ابراهیم، موسی و حتی عیسی مسیح، شخصیت تاریخی: (مثل داود و سلیمان و محمد بن عبدالله) محسوب نمیشود. حضرت زرتشت سه هزار سال فقط اختلاف تاریخ تولد دارد! البته اگرعقل خود را به عنان قلم بعضی از افسانه پردازان و یا پیغمبرسازان نسپاریم! (که از ۶۰۰۰ سال پیش از افلاطون تا ۵۰۰۰ سال پیش از جنگ یونان با»تروا»هم گفته اند!). در جنبۀ معقول تر، از :

۱- گات ها: مؤبد فیروزآذرگشسب ۳۵۰۰ ق.م تا، ۲- در «تقویم و تاریخ در ایران «: استاد ذبیح بهروز۱۷۶۸ ق. م (؟!) و (آقای دکتر علی اکبرجعفری ۱۷۶۷ ق. م.؟!) ، آغاز و،

۳- به ۱۰۸۰ ق. م (استاد هینگ و پورداوود،شاپور شهبازی ) میرسد.

۴- بنا به سُنت زرتشتیان ۵۶۹ ق. م است.(محمد مُعین: مَزدِ یَسنا و ادب فارسی). شما بهتر میدانید که : این قصه سر در از دارد…

استاد گرامی چون خود شما، متخصص گاتها و اوستا هستید، خواستم همچون یک همکار دانشگاهی و نیز جستجوگری ساده، نظرتان را در مورد این تناقضات و اختلافات فاحش چند هزار ساله جویا شوم: (حداقل سه هزار سال اختلاف در تاریخ تولد یک شخصیت، یا عنوان دینی بنام اشوزرتشت). فراموش نکنیم که از :  «اِمانوئل کانت» بشریت وارد «عصرخِرَد» و «نقدِ خرد» شده و امروز، در قرن انقلاب انفورماتیک علمی بسرمیبرد و ما هنوز در عصر دین درجا میزنیم و بجای رفتن به سَمتِ خرد و علم و منطق، چهاراسبه بسوی اساطیر جادوئی،عالم اشراق و الهام راجع به امشاسپندان و فَرَوَهَرها و كُماريان(شياطن) و اَجنهْ خيالي رهسپاريم، البته با ماسک » نیک« در پندار و گفتار و کردار، و خرد خاصی که فقط در شاهنامه باید خود آن خرد و مثالهایش را جستجو کرد!» در پایان قابل ذکر است که در کتاب «شاپورگان»ِ مانی، «آریامن» بصورت «ایریمن-ایشیه»بمعنی «ایریمن گرامی، مهربان و شفابخش» آمده و لقبی برای مسیح ِ(مانی) شمرده شده است، که موجود آسمانی، پزشک روح آدمی و مسیح نجات دهندهْ غیرمادی،شمرده شده است (شاپورگان،بکوشش نوشین عمران- انتشارات اشتاد صفحۀ۱۵۸)، در /»اردیبهشت(اَشه- و هشته)یَشت:(یشتها،یشتِ سوم، صفحۀ۱۳۶) نماز معروفِ «آئیریامن- ایشیا» که گویا «سوشیانس ها» یا «نجات دهنده» های زرتشتی نیز آن نماز را خواهند خواند، با، نماز مشهور: «اشم و هو» یا «اشه و هشته»  آمده است.»آئیریامن ایشیا» نام ایزد و یا خدای «شفا بخشی» است که میتواند ۹۹۹۹۹ بیماری را شفا دهد! و در / «یسنا، یک، ۵۴»/ بندهش صفحۀ ۵۳/ و ندیداد:(فرگردِ ۱ ايرانويچه/ و فرگرد ۲۲ بيماريهائي كه از اهريمن برميخيزد،و در مان آنها بدستياري اين ايزدي!)ميسر است / و در روایات پهلوی صفحۀ ۷۰- ۴۸/هم «آریا من»به همان معنی»ایزد شفا بخشی» و نیز ایزدِ رودِ پهناورِفلزمذاب» است که برپرهیزکاران چون»شیرگرم»، و برگنهکاران بمانند»فلزگداخته»اثرمیکند!:(ایزد»وَر»گرمِ و همکارایزد آذر)است! اشاره کنم که در مورد لفظ » ایران و اَران» به «تذکرۀ جغرافیای تاریخی ایران » تأ لیفِ: استاد و . بارتُلد صفحۀ ۵ -۱۱، نیز میتوان رجوع کرد. آقای دکتر دوستخواه، معنی لغات در طول زمان و در نزد دوست و دشمن فرق می کند. «معانی و بیان » و «دلالت الفاظ بر معانی» ،علم ریاضیات که نیست. در مورد زبان های خاموش بخوبی میدانید که پایۀ ادعاها و نظریات مختلف و گاه متضاد در موضوع واحد، اغلب روی گمان و ظن و استحسان گذاشته شده است، به قول خیام:

هرکس سخنی از سر سودا گفتند     زانروی که هست، کس، نمی آرد گفت

اما نام سرزمین ایران واقعی بصورت رسمی و بین المللی، تنها از زمان قاجارهابعنوان»ممالک محروسۀ ایران «مطرح شد (روی تمبرها، سکه ها و در قانون اساسی ۱۹۰۵ م /۱۲۸۴ هجری شمسی= ۱۳۲۴ هجری قمری ) و از اواسط سلطنت رضاشاه، رسماٌنام کشور ما، چنانکه خود می گفتیم تنها ایران نامیده شد، و واژۀ یونانی «پرس» تحميلي لغو گشت. از یکسو در مقابل خارجیان کاربسیارخوبی بود، ولی تالی فاسد هم داشت. گفتنی است از بدشانسی ایران ( باستانی و نژادی- زبانی) سازان ما، این ایلخانیان مغول بودند که بعد از مرگ»منکوقاآن» و در مقابل»قوبیلای قاآن» و مغول مرکزی، خود را پادشاهان کشور ایران نامیدند و بعنوان واحدسیاسی به این نام، هویت سیاسی مشخصی دادند که باز فراتراز مرزهای کنونی کشور ما میرود، بعضی نیز سابقۀ » ایران سیاسی» و واقعی (نه اسطوره ای و نه شاعرانه و خیالی) رابه عهدشاهنشاهی سلجوقی، که دومین امپراطوری بزرگ (بعداز هخامنشیان) در تاريخ کشور مااست می رسانند. همان سلجوقیانی که واژۀ » ممالک محروسه » یعنی «مملکت های حراست و حفظ شده»( تاریخ ابن بی بی آل سلجوق صفحۀ ۷۵) و سیستم» مَلِکان شاهی» (به قول ذبیح بهروز: تقویم و تاریخ، ایران – کوده، صفحات۵۹و۶۲) و یا سیستم» اتابکی»رابا تیول داری به قول» آن لَمبتن»(مالک و زارع، در ایران فصل سوم) در پهنۀ و سیع امپراطوری خود (که ایران امروزمرکزودرعین حال بخش کوچکی از آن بود) رایج کردند، شاهنشاهانی که آخرین بنیاد گذاران و احیاء کنندگان»سیستم فدرال سنتی»بودند و به نوشتۀ » رُنِه گروسه»، در امپراطوری صحرانوردان (عنوان کتاب نادرست است»امپراطوری صحراها و «استپ ها»صحیح است): «از ترکستان چین تاثغور:(مرزهای) مصر» را تحت کنترل خود داشتند، و حضرتعالی آنهارابه حد»امیران ترک» تقلیل مقام داده و در ردیف دست نشاندگان و عوامل خلفای عباسی چون امیراسماعیل یاامیرنوح سامانی قرارشان دادید! در حالیکه عمرسلاجقۀ بزرگ (۲۶۰سال) بود که بیشتراز هخامنشیان(۲۲۰سال)است.اگرمثلاًبه «اَعلام» یک لغتنامۀ عادی و دستی فرانسه، چون «رُبِر2» رجوع فرمائید در آخرواژۀ سلجوق مینویسد: امپراطوری عثمانی از آن برخاسته، و در واژۀ عثمانی نیز آنها را نتیجۀ توسعۀ امپراطوری سلجوقی و تأسیس سلاجقۀروم میداند. در مورد سلاجقه فرهنگ معين نگاه معتدلي دارد.

«تالی فاسد» کاررضاشاه و سیستم مُتکی به ایدئولوژی پهلوی در کشور ایران متأسفانه این بود که از ۱۳۰۴ برای پیش بُرد ِایدئولوژی حاکم، ترفند «ملت ایران «را (که معجونی از پان فارسیسم و پان آریانیسم بود) جهت نفی هویت غیرفارسی زبانان مخصوصاً ( ترکان و اعراب) عَلَم کردند تا محتوا و اسم «ممالک محروسۀ ایران » را(که حتی در تمبرهای اوایل رضاشاهی هم هست) محو کرده، و با نام «ملت ایران «، سلب هویت از گوناگونی فرهنگی سایرملیت های ساکن ایران ، چه ترک و عرب و چه سایرملیتهای غیر فارس مثل کرد و بلوچ و ترکمن و گیلک و مازندرانی و ..به نفع ملیت رسمی یعنی ملیت فارس بنمایند. باآنکه فارغ التحصل دانشکدۀ ادبیات هستید، حضرت عالی با سابقۀ چپ، که آن زمان لابُد طرفدارِ»حق تعیین سرنوشت ملل(تحت ستم) تاسرحد جدائی بودید!» نباید در قضاوت و جدانی و در ونی خود با این مسأله، بامشگلی روبروشوید که: تربیت شوندگان و مغزشوئی شدگان عادی دانشکده های ادبیات به آن دچاربوده و هستند. چنانکه در دانشکدۀ افسری و وزارت خارجه و ساواک نیز اوضاع چنین بود.جنابعالی بخوبی میدانید که الگوی رضاشاه تا سال ۱۹۳۳ آتاتورک بود: اَیادی رژیم ضمن تبلیغ»پان فارسیسم» میخواستند با الهام از ترکیه: (کشورترکها)، کشور»ایرها» یعنی ایران درست کنند که بعدها » ایران «هم وزن «گرمان» یعنی آلمان شد. هیتلروقتی کتاب » نبرد من» را دیکته کرد و پیغمبرانه سرود که: دوکشورآلمانی زبان(اتریش و آلمان) را متحد خواهد کرد و آلمان و نژاد آریائی را بالای همه اعلان فرمود! ما نیز به فکروصَرافت افتادیم که «ای دل غا فل، ما چنین برتربودیم و خودنمی دانستیم!»، آنگاه قبله و مرجع خود را فوراًعوض کردیم. ناسیونالیسم ما براساس{ / زبان فارسی (پان فارسیسم)/ نژاد آریائی (پان آریانیسم)/ و عناصردیگری چون/خاک پرستی ( ایران پرستی) جهت ایجاد اشتباه دید، بیشتر در مردمان غیرفارس، و بالاخره/ فردپرستی(شاه پرستی) استوارشد، و حالا، بر»ولی فقیه»- سِتائی و /مدرنیسم بدون مدرنیته/}متكي بوده و هست. مدرنیسم(علم و تکنیک) ، و مدرنیته (فلسفۀ و اصل مبنای آن كه مرجوع به:آزادیهای قانونی و برابری انسانی است)ميباشد. اصولاًايران مُلک مُشاع همۀساکنان واقعی و کنونی آن میبایستی باشد- که متأسفانه نیست- زیراکه آپارتاید نژادی و فرهنگی (زبانی و دینی) در آن حاکم است.

خشت اول ناسیونالیسم ایران «مدرن»، کج نهاده شده،و بجای آزادی و برابری شهروندان، با توجه به تنوع فرهنگی (زبانی و دینی) آنها، متأسفانه براساس»پان آریانیسم»:»ترک و عرب»ستیزی، و «پان فارسیسم»: «غیرفارسی ستیزی» استوار بوده، و براین بنیاد ظلم»ِشه ساخته»، شیخان دغل نیز تبعیض موجود مذهبی را بنام خمینیسم از قوه كاملاً به فعل در آورده، و بدین غایت رسانیدند. جالب است که شما، آقای دکتر  براهنی رااز ترک بودن نَهی، و خود را از فارس بودن سَلب می کنید! و همه مان رابنام خاک » ایران » ارجاع میدهید! تا در همان جهت، سیاست رایج ِ»پان فارسیسم» را با «استادی» تبلیغ کرده باشید، که هدفش: نفی هویت فرهنگی ملیتهای ایرانی با سوء استفاده از نام خاک ایران است. آیا در نهایت این روش سیاسی هماناخدمت به»آپارتاید زبان فارسی» و «نژاد موهوم آریائی»که با خمینیسم:(تشیع سیاسی) همراه شده نیست؟! مگر تعلق به سرزمینی داشتن:( ایرانی،آزربایجانی،کردستانی و یااصفهانی، تبریزی، شوشتری و … بودن) با تکلم به زبانهای ترکی و فارسی و یا کردی و عربی و ترکمنی و بلوچی و گیلکی و مازندرانی و ….چه تعارض یاتضادی دارد، که خود را گرفتارش ساخته و کشور را هم دچار عوارض نفاق افکن آن کرده اید. آیا شما به راستی به «نومینالیسم» یا «مکتب اصالت اسم» معتقد هستید؟ آقای دکتر دوستخواه، اگر ایرانی بودن بمعنی دارابودن آزادیهای قانونی و برابریهای حقوقی، انسانی و فرهنگی: (دینی و زبانی) و عقیدتی ِهمۀ ساکنان گوناگون کشور،درسرزمینی به نام ایران است در این صورت به شما تبریک می گویم، ولی چنانکه روح این مقالۀ شما و تصریحا ت دیگرتان حاکی است، حضرتعالی هم» ایرانی«را مساوی فارسی زبان میدانید و اختلافتان با،استاد /:به فرمودۀ خودش در نامه،به «هم- تا» یش، آقای جُرج دَبلیو بوش/دکتر احمدی نژاد و رژیم جمهوری اسلامی در آن است که آنها به پیروی از «علی شریعتی»:‌ «اسلام و تشیع» را همراه با»پان فارسیسم»:، از ارکان هویت ایرانی میدانند و بقول علی شریعتی در کتاب «هویت»، » ایرانی ترکیبی از دو نژاد آریائی(فارس) و سامی (مسلمان = شیعه) است». و شما در «مذهب مختار»خويش به تركيبي از پان فارسیسم و پان آريانيسم مؤمن هستيد. جدال خمينيسم با پان آريانيسم،راهي به دموكراسي و آزادي ندارد،اما آپارتايد ديني خمينيسم با اينهمه جنايت مسلماً از آپارتايد پان آريانيسم شما بهتر و روسفيدتر است: (ايده ئولوژي شما امتحان خود را در عصرساساني، رايش سوم هيتلري و آپارتايد افريقاي جنوبي داده است!) در نكبت پان فارسیسم، شما و آنها، مشترك المنافع هستيد!

نمی دانم آقای شریعتی چرا «نژاد و تبار و زبان سوم» را به فراموشی سپرده، که پیش از همه به این سرزمین آمده و در این کشور تمدن را بنا نهاده اند: (ایلام، گوتی، ماننا،لولوبی، کاسی، اورارتوو..) و بعد از همه نیز آخرین مهاجران، باین سرزمین( ایران و ازربایجان) بوده اند:(سلجوقیان). در نسبت جمعیتی هم بیشتراز همه، در ایران کنونی وجود دارند:(ترکان). شایدعلت فراموشی عمدی آقای شریعتی این بوده است که بقول مورخین دارندگان این»نژاد و تبار و زبان سوم»، گاه به هر دو نژاد ادعائی و والای ایشان محترمانه زحمت میداده اند!(به رستم التواریخ رجوع فرمائید). جناب استاد،آزادی- خواهی مشروط به «پان فارسیسم» شما، یادآورسخن»هِنری فورد» است که گفته بود: «شما آزادید هر رنگی که میخواهید برای ماشین مورد خرید خود انتخاب کنید به شرطی که رنگ آن سیاه باشد»!

استاد محترم!» ایران » موردنظر نژادی- زبانی شما عملاً  کشور۲۲ میلیون فارس و ۴۸ میلیون زبان بُریده است، با زبانهای مادری محکوم، که حتی حق باز کردن مدارس ابتدائی برای فرزندان خود را ندارند! ولی برای «زیب جلال» البته در «جمهوری پان فارسیست اسلامی» در بعضی دانشگاه ها، درسهائی برای بعضی زبانها و یا » لهجه های محلی«! دایر شده است! باغتان آباد باد، با این دموکراسی و فرهنگ پروری! چنانكه اشاره شد ، حضرتعالی بجای مذهب شیعه، نژاد آریائی را همراه با دین زرتشتی جانشین میفرماتید، و در اصل بقاء آپارتاید پان فارسیسم، اختلافی با جمهوری اسلامی و رژیم پهلوی نداشته و ندارید. در سراسر نوشته های شما صحبتی از آزادی و برابری ملیتها و یا «مردم- ان» ایران نیست، یکبار دیگر آنها را مرور فرمائید!

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش دوم

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش آخر

26 اکتبر 2010 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حقوق زنان, دموکراسی, دمکراسی | , , , , , | 2 دیدگاه

Sekine Muhemedi, Heyat Haqqı ve Biz / سکینه محمدی ، حق حیات و ما

AZDEMO : Milli hərəkətimiz modern dunyanin deyerlerini menimsemese , millətimizə sağlam və səadətli yaşam tərzi axtarmaqda sorunlarla qarşilaşacaq , modern dunyanin başda gələn dəyərlərindən biri insani sayğin varliq kimi görmək və həyat haqqini bir təməl ilkə olaraq qəbul etməkdir. hörmətli Arif bey Kəskin bu qonuyu iyicə açıqlayıb və seçəcəyimiz doğru yolu göstərmişdir:

Arif Keskin

Sekine Muhemmedi Aştiyani haqqındaki mübahiseler göstedi ki milli herekatımız içinde çox derin, ciddi ve tehlikeli fikri çatışmamazlıqlar  var.

Sekine heyat yoldaşına xeyanet eleyerek başqa bir kişiyle cinsi münasebete giribse  exlaqi olaraq yanlış bir iş gördüyü tartışılamaz. Bu tür qeyri exlaqi münasebetler milli herekatın hedeflerine de terstir. Aile qurumunun sağlılqlı sürdürülmesi ,  ailenin sevgi/sedaqet bağı  esasında  devamı  ve xanım – kişi münasebetleri musavi (eşit)haqlara sahib olaraq her tür şiddetten (xuşunet) uzaq bir çerçevde şekillenmesi milli herekatın önemli hedeflerindedir.

Ancaq her exlaqı yanlışlıq huquqi olaraq  suç (cürm)sayılmaz. Exlaq ve huquq arasında çox terefli ve diyalektik bir elaqe olsa da exlaqın qapsama sahesi huquqdan daha geniştir. Bütün exlaqi olaraq gördüyümüz quralları huquqileştirmeye qalxarsaq, bu faaliyetler,  totalitar bir  rejimin qurulmasıyla neticelener.  Exlaqın nisbi/izafi bir mefhum olduğunu da hesaba qattığımızda exlaq ve huduq arasında elaqe  daha da  mürekkebleşir.

Sekine öz hayat yoldaşına xeyanet eleyibse bu exlaqı olaraq yanlıştır ancaq huquqi olaraq suç sayılmaz. Bu durum modern-medeni  huquqda   nefege haqqından merhum bıraxılaraq boşanma sebebi  sayılabiler.

Sekinenin hayat yoldaşının öldürülmesinde dexaleti  varsa huquqi olaraq cezalandırılması doğrudur. Ancaq bu suçu cezası da ölüm deyil. Bir insanı öldürmek –her hanki bir nedenle olarsa olsun- dünyanın en qeyri exlaqi işidir.  İnsanın hayat haqqı toxunulmazdır. Bu haqqı heç kim onun elinden alabilemez. Bir qatilin de hayat haqqı – paradoksal olaraq görünse de- elinden alınamaz. İnsan haqları suçlu ve suçsuz aryımı yapmaz: insan insan olduğu üçün elinden alınamaycaq bezi  haqlara sahibdir. Heç kim  öldürme haqqına sahib deyil.

İnsan exlaq ve huquq vasitesiyle var olur: bunlar olmazsa insanın var olması imkansızdır. İnsanın insani özellik ve yetenekleri exlaq ve huquq çerçevesinde gerçekleşir. Bizim insan olduğumuz üçün heç bir sebeble elimizden alınmaycaq haqlarımız var. Azadlıq, edalet ve hayat haqqı bunlardan sadece bir neçesidir. Bu haqlar başqası terefinden qesb edilmez ve başqasına devr edilemez de.  Bu haqlar olmazsa insan fail, yaradıcı, söz ve menlik sahibi olabilmez.  Tessufler olsun ki tarix boyu biz bu haqlardan mehrum qalmışıq. Bu mehrumiyet bize insanın deyerini unuttrub. Ona göre biz insanın ne qeder deyerli bir varlıq olduğu bilmirik. Bliseydik taleyimiz başqa şekilde verqlenirdi.

Güney Azerbaycan milli herekatı insan haqları mefhumunu ve nosyonunu  derinden  anlamalı ve içselleşdirmelidir (derunileşdirmek) . Edam cezasına en sert ve ciddi şekilde qarşı çıxmalıdır.

22 سپتامبر 2010 Posted by | مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, تورکجه - Turkce, حقوق زنان | , , , | بیان دیدگاه

حق برخورداری از دادرسی عادلانه در محدوده سرزمینی ایران ( با توجه به تنوع زبانی ایرانیان ) / ستاره باداشیان

• نکته ای که نگارنده قصد طرح بحث آن را در این مختصر دارد، ستم مضاعفی است که بر کلیه متهمین غیرفارس زبان در کشوری همچون ایران که از تنوع زبانی برخوردار بوده و تنها یک زبان رسمی دارد، وارد می شود. البته جای هیچ تردیدی نیست که متهم فارس زبان نیز همواره در معرض محکومیت به مجازاتهایی که به نظر عادلانه نیست قرار دارد …

مقدمه

این روزها در مورد مجازات مقرر برای خانم سکینه محمدی آشتیانی زیاد شنیده و خوانده ایم. موضوع آنقدر رسانه ای شده که دیگر همه جهانیان او را می شناسند.همه از وحشیانه بودن مجازات سنگسار و نادرستی اعدام وی می نویسند و می خوانند. با این حال چند هفته ای است (و به خصوص پس از پخش تلویزیونی اعترافات وی)‌ که توجه همگان به نکته دیگری نیز جلب شده است و آن همانا تفاوت زبانی نامبرده با دادگاه صادرکننده حکم ایشان است. این موضوع به ویژه پس از درج اظهارات آقای محمد مصطفایی وکیل نامبرده در نشریه تایمز انگلستان مبنی بر اینکه موکل وی فارسی نمی داند و به همین دلیل اکثر مطالب گفته شده در دادگاه را درک نمی کند، ابعاد رسانه ای تازه تری به خود گرفت. واقعیت آن است که سرنوشت خانم سکینه محمدی آشتیانی تنها یک مثال است برای آنچه که هر روزه به کرات می توان در محاکم دادگستری کشوری نظیر ایران مشاهده کرد. در اینجا بحث بر سر آن نیست که مجازات سنگسار یا اعدام عادلانه است یا خیر چرا که در تاریخ دادگستری ایران این اولین بار نیست که زنی به سنگسار محکوم می شود. بحث بر سر این موضوع هم نیست که ایشان یک زن است و مشکلات مضاعفی از این حیث در جامعه ایران داشته چرا که امروزه هر زن و مرد آزاده ای می تواند بر تبعیضات وارده بر زنان از حیث قانونی صحه بگذارد. نکته ای که نگارنده قصد طرح بحث آن را در این مختصر دارد، ستم مضاعفی است که بر کلیه متهمین غیر فارس زبان در کشوری همچون ایران که از تنوع زبانی برخوردار بوده و تنها یک زبان رسمی دارد، وارد می شود. البته جای هیچ تردیدی نیست که متهم فارس زبان نیز همواره در معرض محکومیت به مجازاتهایی که به نظر عادلانه نیست ، قرار داشته و همه معایب سیستم دادرسی در همه جای ایران به یک اندازه وجود دارد بجز یک عیب اساسی که آن همانا مسأله عدم وحدت زبان دادرسی و دادگاه با زبان طرفین دادرسی در مناطق غیر فارس نشین و نسبت به شهروندان غیرفارس زبان در سرتاسر ایران است. این بررسی مشتمل است بر نگاهی کوتاه به آن بخش از مواد مهمترین قوانین موضوعه و جاری در زمان حال و در سرتاسر محدوده سرزمینی ایران که به نوعی مرتبط با موضوع مطروحه هستند و به دنبال آن نگاهی بر برخی از مصوبات بین المللی که در رابطه با این موضوع به شناسایی حقوق ویژه ای برای کلیه افراد انسانی داخل در بحث پرداخته اند. سپس در پایان، نتیجه گیری از کل بحث ارائه خواهد شد.

1-    نگاهی به قوانین مرتبط

الف – قانون اساسی

مطابق اصل 15 قانون اساسی «زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد… .» همانگونه که مشاهده می کنیم، اصل مزبور علاوه بر رسمیت بخشیدن به زبان فارسی به تعیین مهمترین مصادیق مورد نظر خویش نیز پرداخته و از خلال آن نتایج غیرقابل گریز و الزامی این رسمیت را برشمرده است. یکی از مهمترین این نتایج نیز لزوم تنظیم اسناد و مکاتبات و متون رسمی به زبان وخط فارسی است. در این میان، بدیهی است که اسناد و مکاتبات تنظیمی در مراجع انتظامی و قضایی کشور نیز مشمول همین قاعده شده و لزوماً می بایست به خط و زبان فارسی تنظیم شوند. حال جای طرح این سوال است که در صورت عدم توانایی یک شخص به قرائت و کتابت زبان فارسی ،تنظیم اسناد و مکاتبات مربوط به وی در کلیه مراجع اداری به ویژه مراجع قضایی و انتظامی چگونه است؟ نگاهی به سایر اصول قانون اساسی مرتبط با این زمینه می تواند شفافیت بیشتری به موضوع ببخشد. از آن جمله در اصل 32 قانون اساسی چنین می خوانیم: «هیچ کس را نمی توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود… .» و در ادامه در اصل 34 می خوانیم: «دادخواهی حق مسلم هر فرد است و هرکس می تواند به منظور دادخواهی به دادگاههای صالح رجوع نماید. همه افراد ملت حق دارند اینگونه دادگاهها را در دسترس داشته باشند و هیچ کس را نمی توان از دادگاهی که به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع کرد.» حال، سوال پیش رو اینجاست که با توجه به اصل 15 و لزوم فارسی بودن کلیه اسناد و مکاتبات، نحوه ابلاغ کتبی و تفهیم موضوع اتهام به کسی که فارسی را نه به لحاظ نوشتاری و نه گفتاری نمی داند چگونه است؟ این شخص در صورتی که مورد ظلم واقع شد چگونه می تواند در دادگاهی که به زبانی غیر از زبان مورد تکلم او سخن می گوید و قادر به درک سخن او نه به لحاظ گفتاری و نه نوشتاری نیست، دادخواهی کند؟ پاسخ به پرسشهایی از این قبیل را می توان در قوانین اختصاصی دیگری که ذیلاً به آن پرداخته می شود، جستجو کرد.

ب- قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 1378

قانون آیین دادرسی کیفری در این زمینه در مواد 202 و 203 چنین مقرر می دارد: «در صورتی که شاکی و مدعی خصوصی یا متهم یا شهود، فارسی ندانند، دادگاه دو نفر را برای ترجمه تعیین می کند. مترجم باید مورد وثوق دادگاه باشد و متعهد شود که همه اظهارات را بطور صحیح و بدون تغییر ترجمه نماید.»( ماده 202)، «متهم و مدعی خصوصی می توانند مترجم را رد نمایند، ولی رد مترجم باید مدلل باشد. رد یا قبول مترجم به نظر دادگاه و قطعی می باشد. موارد رد مترجم همان جهات عدم پذیرش شاهد است.»(ماده 203) آیا این دو ماده می توانند تأمین کننده حقوق آن دسته از طرفین دادرسی که فاقد سواد گفتاری و نوشتاری فارسی هستند، باشد؟ در پاسخ به این سوال باید به این نکته دقت کرد که وجود یا عدم وجود اطمینان از سوی دادگاه به مترجم شرط است و نه از سوی طرفین دادرسی. البته طرفین حق رد مترجمی که به وی اطمینان ندارند را دارند ولی برای اعمال این حق خود، ناگزیر از ارائه دلیل می باشند و در هر صورت این دادگاه است که در این مورد نظر قطعی صادر می کند. حال می توان تصور کرد که متهم یا شاکی که زبان فارسی نمی داند در محضر دادگاه حاضر شده و مترجم یا مترجمانی که وی هرگز آنها را ندیده و نمی شناسد به او معرفی می شوند. او از طریق ایشان با قاضی یا بازپرسی که از او بازجویی می کند ارتباط برقرار می کند ولی در حین ترجمه احساس عدم اطمینان می کند و درنتیجه دچار این اضطراب می شود که مترجم بطور کافی و رسا منظور او را به قاضی یا بازپرس منتقل نمی کند. در این صورت می تواند از دادگاه تقاضای رد مترجم نماید. اما به زعم رییس دادگاه، دلیل وی برای رد مترجم موجه نیست و در نتیجه این درخواست را نمی پذیرد و دادرسی ادامه می یابد. در اینجا دو نکته حائز اهمیت است: از یک سو می توان مدعی شد که مترجمی که قبلاً از سوی طرف دادرسی مورد درخواست رد قرارگرفته علی القاعده از وی رنجیده است. به ویژه اگر حرفه چنین فردی ترجمه باشد واضح است که این تقاضای رد بر اعتبار وی نزد مرجع دادرسی تأثیر داشته باشد. اصولاً هیچ انسان متعارفی از اینکه توانایی های حرفه ای او مورد تردید قرار گیرد خرسند نمی شود و طبیعی است که دلخوری و رنجش ناشی از این تردید در توانمندی شغلی بر روند ادامه کار مترجم تأثیر سوء داشته و او را از جاده انصاف و یا دلسوزی لازم برای طرف دادرسی دور نماید. از دیگر سو باید از تأثیر این عدم اطمینان به مترجم بر روحیه شاکی یا متهم سخن گفت. به ویژه اگر فرد مزبور در جایگاه متهم قرار گرفته و بنابراین اختیار ترک دادرسی را نداشته باشد به ناگاه خود را در جایگاه لغزنده متهمی می بیند که به هرحال محکوم خواهد شد. به باور چنین فردی عدالت در مورد وی از همان ابتدا و پیش از تعیین مجازات اجرا نشده و بنابراین از نظر روحی ممکن است این آمادگی را پیدا کند که در برابر نتیجه دادرسی هرچه باشد تسلیم شود.علاوه برآن درصورتی که این احساس را داشته باشد که مترجم به زبان مورد تکلم او کاملاً مسلط نیست و یا قصد و غرضی در هنگام ترجمه دارد دچار اضطراب بیش از حد می شود زیرا که نمی توان از یک فرد متعارف انتظار داشت در برابر دادگاه همزمان هم قادر به تجزیه و تحلیل خطورات ذهنی خویش در مورد موضوع مورد اتهام باشد و هم اینکه بخواهد به ساده ترین وجه ممکن که به زعم او برای چنین مترجمی قابل ترجمه باشد این خطورات را تشریح کند. دشواری و حتی محال بودن این تفکیک ذهنی را می توان علاوه کرد بر اینکه اساساً نزد بیشتر افراد به ویژه در کشورهایی همچون ایران که بافت جامعه سنتی بوده و اشخاص هرگز از قیدوبندهای کنترل اجتماعی مصون نیستند ، حضور در محیط هایی نظیر کلانتری و دادگاه حتی بدون دلیل چندان قابل اهمیت ، سخت و دلهره آور است . به گونه ای که حتی در زبان محاوره نیز بارها می توان این جمله را از افراد مختلف شنید که وقتی قصد دارند شاهدی بر میزان پاکی و عفت خانوادگی خویش ارائه دهند می گویند: » پای ما تا به حال هرگز به کلانتری باز نشده بود و این دفعه اول است که گذارمان به این مکان می افتد!» از خلال همین جملات ساده می توان به میزان ترس و اضطراب عموم افراد جامعه از حاضر شدن در مرجع قضایی صرف نظر از زبان مورد تکلم پی برد. حال اگر این ترس همراه شود با دشواری های دیگری نظیر عدم وحدت زبانی مرجع دادرسی با متهم طبیعی است که حالتی مضاعف می یابد و به سادگی نمی توان از تأثیر آن بر روند دادرسی و وضعیت پرونده چشم پوشید. نکته بسیار مهم دیگر و چه بسا مهمترین نکته در این خصوص آن است که فردی که نه تنها قادر به تکلم به زبان فارسی نیست بلکه حتی سواد خواندن و نوشتن به این زبان را نیز ندارد در برابر مرجع قضایی مجبور به گواهی اظهاراتی (از طریق امضا یا اثر انگشت) است که نه درکی از آنها دارد و نه به نتایج این گواهی خویش آگاه است. چنین فردی حتی اگر از طریق مترجم خویش از موضوع سوالات مندرج در اوراق بازجویی و پاسخ هایی که به نقل از وی در آن درج شده نیز باخبر شود باز هم با این مسأله ذهنی درگیر می شود که اکنون مجبور است به مترجم و دادرس که چه بسا هرگز آنها را ندیده و نمی شناسد اطمینان کامل کرده و اظهاراتی را که به نقل از وی در اوراق بازجویی منعکس کرده اند گواهی نماید. و ای بسا نتایج این گواهی بر اظهارات، در مراحل بالاتر گریبانگیر فرد می شود و هیچ گریزی از آن نیست. این موضوع به ویژه در پرونده هایی که صرفاً بر مبنای شهادت شهود یا اعتراف و اقرار متهم تشکیل و منجر به صدور حکم و تعیین مجازات شده بیشتر به چشم می خورد چراکه اولاً سند و دلیل مکتوب دیگری که صرف نظر از زبان متکلم قابل بررسی برای دادرسان در مراحل بالاتر و یا وکلای تعیین شده برای وی باشد در پرونده موجود نیست. دوم آنکه به حکم قاعده فقهی «اقرار العقلا علی انفسهم» و نیز مواد قانونی منبعث از این قاعده اعتراف و اقرار شخص علیه خویش یکی از مهمترین دلایلی است که می تواند مبنای صدور حکم قرار گیرد. سوم آنکه در موارد استثنائی دیده شده که هرسه طرف یعنی شاکی و متهم و دادرس غیر فارس بوده و دارای زبانی مشترک بوده اند فلذا دادرس ترجیح داده که بجای تعیین مترجم دادرسی را به همان زبان مشترک پیش ببرد ولی النهایه به دلیل الزام قانونی، اسناد مربوط به جلسه دادرسی و صورتجلسه و اوراق پرونده همگی به زبان فارسی تنظیم و طرفین نیز بدون اطلاع از مفاد و محتوای آن اوراق مبادرت به گواهی آنها نموده اند؛ اما در مراحل بالاتر با مشکلات عدیده ای مواجه شده اند. چرا که این پرونده و مکاتبات موجود در آن است که به مرحله بالاتر ارجاع می شود و بازپرس یا دادرسی که همزبان متهم یا شاکی است همراه با پرونده در دادگاه عالی تر حضور نمی یابد. و نکته چهارم که می توان گفت از همه مهمتر نیز هست آن است که این اقرار و اعتراف در دادگاهی از متهم اخذ شده که به زبان او تکلم نمی کرده و حتی با وجود مترجم باز هم این شائبه وجود دارد که متهم اساساً به معنا و مفهوم واقعی اعترافی که علیه وی و به نقل از وی در اوراق بازجویی نوشته شده و او آن را گواهی کرده، پی نبرده است. پس از صدور حکم و ابلاغ آن به طرفین دادرسی مجدداً گواهی ابلاغ از طرفین اخذ می شود که بازهم متهم یا شاکی که فارسی نمی داند مجبور است بدون قرائت حکم آن را امضا نماید بی آنکه درک درستی از آن داشته باشد.

ج- قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی

اساساً در قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی فرض قانونگزار بر این قرار گرفته که هر دو طرف دعوی به زبان فارسی مسلط هستند. شاهد این امر آن است که هیچ یک از مواد این قانون به مسأله تفاوت زبانی خواهان یا خوانده با مرجع دادرسی نپرداخته و در سرتاسر آن تنها دو ماده 58 و 267 را می توان یافت که به نیاز به گواهی مترجم رسمی و یا حضور مترجم در دادگاه پرداخته است که البته هیچ یک از این دو ماده نیز مربوط به ایرانیان غیر فارس نیست. ماده 58 مربوط به اسنادی است که به زبان فارسی نیست و توسط خواهان دعوی به دادگاه تقدیم می شود که در این صورت ترجمه گواهی شده آن نیز باید پیوست دادخواست شده و صحت ترجمه و مطابقت رونوشت با اصل را مترجمین رسمی یا مأمورین کنسولی حسب مورد گواهی نمایند. همچنین ماده 267 نیز مربوط به موردی است که خوانده در جلسه دادرسی به دلایلی نظیر لکنت زبان یا نقص سلامت قادر به سخن گفتن نباشد که در این صورت قاضی دادگاه به تعیین مترجم و یا اقدام شخصی در کشف منظور خوانده از خلال دفاعیات مطروحه مبادرت می ورزد. صرف نظر از ایرادات اساسی بسیار بدیهی ماده اخیر، همانگونه که می بینیم مفاد هیچ یک از این دو ماده قابل تسری به ایرانیان غیر فارس نبوده و بنابراین می توان نتیجه گرفت که قانون مزبور اساساً وارد بحث تفاوت زبانی طرف یا طرفین دعوی و مرجع دادرسی نشده است. حال این سوال قابل طرح است که با توجه به سکوت قانونگزار در این خصوص چگونه می توان به اصل 34 قانون اساسی که دادخواهی را حق مسلم هر فرد دانسته است، جامه عمل پوشانید؟!

د- قوانین مربوط به وکالت در دادگاهها

مطابق اصل 35 قانون اساسی طرفین دعوی حق انتخاب وکیل در کلیه دادگاهها را داشته و در صورت عدم توانایی انتخاب وکیل، باید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم گردد. در اجرای این اصل، قوانین دیگری به موضوع تعیین وکیل و نیز تعیین وکیل معاضدتی یا تسخیری در محاکم پرداخته اند. با این حال در بررسی قوانین مربوط به وکالت دادگستری در دادگاههای ایران، این موضوع چشمگیر است که در هیچ یک از آنها الزام و تکلیفی برای همزبان بودن وکیل و موکل وجود ندارد. البته عدم همزبان بودن در مورد وکالتهای تعیینی نمی تواند چندان قابل بحث باشد چراکه اگر یکی از طرفین دعوی تسلطی به زبان فارسی نداشته و با این حال با یک وکیل فارس زبان که با زبان مورد تکلم او آشنایی ندارد قرارداد وکالت امضا نماید می توان گفت که برمبنای اصل آزادی قراردادها عمل نموده و بهرحال اجباری در این کار نداشته به ویژه آنکه در هر منطقه ای می توان تعدادی وکیل بومی همان منطقه را نیز یافت که علاوه بر زبان فارسی به عنوان زبان رسمی، تسلط کاملی نیز بر زبان مادری خویش که غیر فارسی بوده نیز دارند و از این حیث شاید بتوان گفت که انتخاب ایشان برای موکلین غیر فارس زبان مناسب تر از وکلایی است که تنها به زبان فارسی تسلط دارند. مشکل اصلی و بسیار مهم وقتی بروز می کند که یکی از طرفین دعوی به آن اندازه از بضاعت مالی برخوردار نباشد که شخصاً برای خود وکیل انتخاب کند و بخواهد از مزایای قانونی در مورد داشتن وکیل معاضدتی یا تسخیری استفاده کند. مطابق بند 2 از ماده 513 قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی، در دعوی حقوقی یکی از نتایج حاصله از اثبات اعسار یکی از طرفین دعوی، برخورداری از حق داشتن وکیل معاضدتی و معافیت موقت از پرداخت حق الوکاله است. حال در صورتی که موکل نتواند به نحو موثری با وکیل معاضدتی خود ارتباط برقرار کند طبیعی است که این موضوع بر روند دفاعیات وکیل اثر سوء داشته باشد. حق داشتن وکیل تسخیری نیز در موارد متعددی در قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری و نیز سایر قوانین مربوط به تعیین جرایم و مجازاتها مورد تأکید قرار گرفته است. از آن جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد: – ماده 186 آیین دادرسی کیفری: «متهم می تواند از دادگاه تقاضا کند وکیلی برای او تعیین نماید. چنانچه دادگاه تشخیص دهد متهم توانایی انتخاب وکیل را ندارد از بین وکلای حوزه قضایی و در صورت عدم امکان از نزدیکترین حوزه مجاور وکیلی برای متهم تعیین خواهد نمود… .» – تبصره ماده فوق الذکر: «در جرایمی که مجازات آن به حسب قانون، قصاص نفس، اعدام، رجم و حبس ابد می باشد چنانچه متهم شخصاً وکیل معرفی ننماید تعیین وکیل تسخیری برای او الزامی است مگر در خصوص جرایم منافی عفت که متهم از حضور یا معرفی وکیل امتناع ورزد.» همانگونه که می بینیم مطابق این ماده تعیین وکیل تسخیری در صورت عدم تمکن مالی متهم از سوی دادگاه به عنوان حقی برای متهم در نظر گرفته شده و اگرچه ترجیحاً این تعیین از بین وکلای حوزه قضایی مربوطه است اما این بدان معنی نیست که لزوماً زبان مادری وکیل و موکل نیز یکسان بوده و یا حداقل آنکه وکیل زبان مادری موکل را فراگرفته باشد. توضیح آنکه حوزه های قضایی الزاماً منطبق با شهر و یا محل زندگی متهم نیست و بر اساس معیارهای مختلفی ممکن است متهم در جایی غیر از محل سکونت اصلی خویش محاکمه شود. مثلاً اگر یک ترک اهل و ساکن تبریز در شیراز مرتکب جرمی شود مطابق قانون، مرجع قضایی مستقر در شیراز به عنوان دادگاه محل وقوع جرم، صلاحیت رسیدگی به این جرم را دارد و لذا در این مورد حوزه قضایی رسیدگی کننده به پرونده نامبرده حوزه شیراز است و انتخاب وکیل تسخیری از سوی دادگاه برای وی نیز ترجیحاً از میان وکلای شهرستان شیراز خواهد بود. – ماده 187 قانون آیین دادرسی کیفری به طرح دلایلی پرداخته است که بر مبنای یکی از آنها متهم می تواند از دادگاه تقاضای تغییر وکیل تسخیری را داشته باشد. نه تنها هیچ یک از این دلایل شش گانه با مسأله اختلاف زبانی ارتباطی نداشته بلکه می توان گفت با توجه به احصای دلایل مزبور توسط قانونگزار، در واقع هرگونه تفسیر و استناد به دلیل دیگری خارج از این موارد جهت تقاضای تغییر وکیل تسخیری از جمله عدم وحدت زبانی وکیل و موکل از سوی متهم،‌ پیشاپیش محکوم به رد است. – از دیگر موارد الزام قانونی مرجع قضایی به تعیین وکیل تسخیری برای متهم می توان به ماده 22 آیین نامه اجرایی قانون اصلاح قانون مبارزه با مواد مخدر اشاره کرد. طبق این ماده در مورد متهمانی که مجازات تعیین شده در قانون مذکور برای ایشان حبس ابد یا اعدام است، دادگاه مکلف است تا در صورت عجز متهم از تعیین وکیل، نسبت به تعیین وکیل تسخیری اقدام کند و در مورد متهمانی که مجازات تعیین شده در قانون برای ایشان غیر از حبس ابد یا اعدام می باشد، در صورت درخواست متهم دادگاه مکلف به تعیین وکیل تسخیری است. در متن این ماده و تبصره های آن نیز هیچ شرطی از نظر وحدت زبانی میان موکل و وکیل وجود ندارد. – یکی دیگر از مصادیق الزام قانونی به تعیین وکیل تسخیری ماده 220 قانون آیین دادرسی کیفری و نیز ماده 21 لایحه قانون تشکیل دادگاههای اطفال و نوجوانان، است. براساس ماده 220 از قانون مذکور دادگاه مکلف است که در صورت عدم حضور ولی یا سرپرست قانونی وی در دادگاه و نیز عدم معرفی وکیلی برای طفل از جانب وی، اقدام به تعیین وکیل تسخیری برای طفل نماید. ماده 21 لایحه قانون تشکیل دادگاههای اطفال و نوجوانان نیز به همین موضوع بطور تفکیک شده تری پرداخته است. با این حال آنچه که در هر دو ماده به چشم می خورد نقص قانون ازجهت عدم الزام دادگاه به تعیین وکیل تسخیری همزبان با طفل یا نوجوان مورد اتهام می باشد. کافی است به این نکته توجه کنیم که معمولاً اطفال و نوجوانان بزهکار مولود شرایط اجتماعی و خانوادگی نامساعد بوده و بنابراین احتمال زیادی وجود دارد که چنین کودکانی هرگز به مدرسه نرفته و از سواد کافی برای خواندن و نوشتن بهره مند نشده باشند. حضور مترجم در چنین مواقعی اگرچه ظاهراً به رفع مشکل کمک می کند ولی نباید از این موضوع غفلت ورزید که نفس ارتباط برقرار کردن با یک طفل یا نوجوان مهارت خاصی می طلبد که ممکن است مترجم دارای چنین مهارتی نباشد چراکه حرفه اصلی او ترجمه است و نه ارتباط با کودک و نوجوان بزهکار. ضمن آنکه بسیار طبیعی است که آن اضطراب و دلهره ای که در فوق از آن سخن گفته شد با توجه به کمی سن و بی تجربه بودن و شرایط خاص کودک افزایش یافته و چه بسا منجر به تحلیل ذهنی نادرست کودک از شرایط خویش و اقرار یا اعترافات خلاف واقعی شود که در مراحل بعد از یک سو امکان عدول از آن وجود ندارد و از سوی دیگر مجازاتهای سنگینی را برای وی در پی خواهد داشت. نکته دیگری که در خصوص قوانین مربوط به وکالت نباید از نظر دور داشت زمان ورود وکیل به پرونده است؛ چرا که در بسیاری از موارد متهم به ویژه متهم غیرفارسی زبان و ناآشنا به حقوق خویش بعد از بازجویی های اولیه و ثبت کلیه اقاریر و تنظیم اسناد علیه وی توانسته از کمک وکیل تسخیری در پرونده خویش بهره ببرد که در این مرحله اقدام شایان توجهی از سوی وکیل بجز طی مراحل دادرسی بطور دقیق ساخته نیست و اسناد علیه موکل قبلاً تنظیم شده و موکل نیز چه بسا ندانسته و بی خبر از محتوای آن اسناد، آنها را گواهی کرده است. به عنوان مثال در پرونده ای که در صدر مقاله به آن اشاره شد (پرونده خانم سکینه محمدی آشتیانی) نگارنده شخصاً از وکیل ایشان جناب آقای محمد مصطفایی در خصوص اینکه ایشان دقیقاً در چه مرحله ای وارد پرونده نامبرده شده و وکالت ایشان را به عهده گرفته اند و نیز میزان تسلط خود ایشان به زبان ترکی جهت برقراری ارتباط با موکل، در تاریخ 28 /5/1389 استعلام نمود که پاسخ ایشان ذیل سوال مربوطه بدین قرار است:‌ «من زمانی وارد پرونده شدم که تمام پل های پشت سرشان ویران شده بود.» این پاسخ اگرچه مستقیماً به موارد مورد سوال نپرداخته ولی می تواند بیانگر وضعیت نامطلوب متهم از حیث دسترسی به حداقل موازین دادرسی عادلانه باشد.     2-    برخی از مصوبات بین المللی مربوط به شناسایی حق دسترسی به دادرسی عادلانه در کشورهای چندزبانه:

الف- اعلامیه جهانی حقوق زبانی (1)

این اعلامیه محصول کنفرانس جهانی در مورد حقوق زبانی است و در ماده 20 خود صراحتاً به حق طرفین دادرسی در برخورداری از دادرسی عادلانه در سرزمین هایی که دارای تنوع زبانی هستند، اشاره می کند. ترجمه متن این ماده چنین است: (2) » 1- هر کس حق دارد زبانی را که به طور تاریخی در یک سرزمین به آن تکلم می شود – هم به شکل شفاهی و هم به شکل نوشتاری – در محاکم و دادگاههای قضایی واقع در آن سرزمین بکار برد. محاکم قضایی باید در امورات داخلی خود، زبان خاص سرزمین (زبان نیاخاکی) را بکار برند و اگر بنا به سیستم حقوقی فعلاً موجود در کشور، ضرورتی به ادامه جریان محاکمات در محلی دیگر موجود باشد، می باید به کاربرد زبان اصلی در محل جدید همچنان ادامه داده شود. 2-    هرکس حق دارد که در تمام موارد، به زبانی که آن را درک می کند و قادر به تکلم به آن است محاکمه شود، همچنین حق دارد که از خدمت مترجمی مجانی بهره مند گردد.» (3)

ب- میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی (4)

بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی به برشمردن حداقل حقوق تضمین شده یک متهم در برابر مرجع قضایی پرداخته است. بر این اساس، حداقل حقوق تضمین شده برای کلیه افراد در برابر دادگاه، چنین است: «الف- بی درنگ و به تفصیل با زبانی که او بفهمد، از نوع و علت اتهامی که به او نسبت داده شده است، آگاه گردد. ب- وقت و تسهیلات کافی جهت تهیه دفاعیه خود و گفتگو با وکیلی که خود انتخاب کرده است، داشته باشد. ج- بدون تأخیر غیر موجه مورد قضاوت قرار گیرد. د- در محاکمه حاضر شود و شخصاً یا از طریق وکیلی که خود انتخاب کرده است از خود دفاع کند. در صورتی که وکیل نداشته باشد حق داشتن یک وکیل به او اطلاع داده شود و در مواردی که مصالح دادگستری اقتضاء نماید از طرف دادگاه راُساً برای او وکیلی تعیین بشود که در صورت عجز او از پرداخت حق الوکاله هزینه ای نخواهد داشت. ه- از شهودی که علیه او شهادت داده اند سوالاتی بپرسد و یا بخواهد که از آنها سوالاتی پرسیده شود و نیز شهودی که به نفع او شهادت می دهند با همان شرایط شهود علیه او، احضار و از آنها سوالاتی پرسیده شود. و- اگر زبانی که در دادگاه بکار می رود را نمی تواند بفهمد و یا به آن زبان صحبت کند، بطور رایگان مترجمی جهت کمک در اختیار او گذاشته شود. ز- اجباری در شهادت دادن علیه خود و یا اقرار به مجرمیتش وجود نداشته باشد.» همانگونه که قابل مشاهده است بسیاری از موارد فوق علاوه بر تبیین حقوق کلیه متهمین در برابر دادگاهها، بطور مشخص به شناسایی حداقل حقوق تضمین شده افرادی پرداخته است که به زبانی غیر از زبان دادگاه تکلم می کنند.

ج- سند کپنهاگ این سند که در سال 1990 از سوی کشورهای شرکت کننده در نشست کپنهاگ کنفرانس امنیت و همکاری اروپا منتشر شده است در خصوص حقوق بشر حاوی مقررات جالب توجهی است. از آن جمله در پاراگراف 34 این سند چنین می خوانیم: «دولتهای شرکت کننده در جهت تضمین حقوق افراد متعلق به اقلیت های ملی صرف نظر از نیاز به یادگیری زبان یا زبانهای رسمی دولت مربوطه، تلاش خواهند نمود تا این افراد از فرصتهای کافی جهت آموزش زبان مادری خویش و یا آموزش به زبان مادری خویش برخوردار بوده و نیز در هرکجا که لازم و ممکن باشد بتوانند از این زبان در برابر مقامات عمومی بر طبق قانون ملی قابل اجرا استفاده کنند… .» (5)

د- قطعنامه 43/173 مجمع عمومی سازمان ملل متحد مصوب 9 دسامبر 1988 (6)

اصل 14 این قطعنامه به برشمردن حقوق فردی می پردازد که زبان مقامات مسوول در مورد دستگیری، بازداشت و حبس خویش را نمی فهمد و قادر به تکلم به آن نیست. مطابق این اصل چنین فردی حق دارد که بلافاصله اطلاعات مندرج در اصل 10 قطعنامه (علت دستگیری و اتهامات متوجه خویش)، بند دوم اصل 11 (دریافت حکم بازداشت و دلایل مربوطه توسط وی و یا وکیل او)، بند اول اصل 12 (دلایل دستگیری) و نیز اصل 13 (اطلاعات و توضیحاتی درخصوص حقوق خویش و نحوه استفاده از آنها) را دریافت کند و در صورت لزوم از کمک مترجمی در خصوص روند مراحل قانونی به دنبال دستگیری خویش بطور رایگان استفاده کند.

لازم به توضیح است که اسناد بین المللی دیگری نیز وجود دارند که به نحو مستقیم یا غیر مستقیم به حقوق متهمینی می پردازند که در برابر مرجع قضایی غیر همزبان با ایشان قرار گرفته اند. از آن جمله می توان به اعلامیه جهانی حقوق بشر اشاره کرد که در مواد 8 و 10 به موضوع حق هر فرد در مراجعه‍ی موثر به دادگاههای ملی صالح و نیز حق برخورداری از مساوات کامل در مورد رسیدگی به دعوی وی در دادگاهی مستقل و بی طرف پرداخته است. همانطور که می دانیم، مراجعه ای را می توان مراجعه‍ی موثر نامید که شخص طی آن قادر به برقراری ارتباط و تکلم به بهترین وجهی که رساننده‍ی منظور وی است با مرجع مربوطه باشد. با این حال به جهت تلخیص کلام از ذکر سایر اسناد بین المللی مذکور خودداری کرده و یادآور می شود که موارد فوق صرفاً به عنوان نمونه ارائه گردیده است و تهیه فهرست کاملی در این خصوص مجال وسیع تری می طلبد.

3-    نتیجه گیری:

چنین به نظر می رسد که تدبیر قانونگزار در مواد 202 و 203 آیین دادرسی کیفری در خصوص تعیین دو نفر مترجم از سوی دادگاه برای فردی که قادر به درک و تکلم زبان فارسی نیست، تنها راه حل موجود در چارچوب قوانین فعلی جاری بر محدوده سرزمینی ایران باشد؛ چراکه اساساً مشکلاتی از این قبیل ریشه در قوانین شکلی همچون آیین دادرسی (اعم از کیفری و مدنی) ندارد و قوانین ماهیتی هستند که در این خصوص نقش تعیین کننده ای دارند. چنین قوانینی غالباً در بردارنده‍ی موضوعات مهمتری از این قبیل می باشند: شکل حکومت، میزان تمرکز گرایی حکومت، محتوای قانون اساسی، حدود اختیارات شوراها و یا مجالس قانونگزاری ایالتی و واستانی، میزان رعایت اصل تفکیک قوا و نیز میزان استقلال قوه قضائیه از سایر قوا و نهادهای حکومتی به منظور تصمیم گیری در خصوص برگزاری محاکم دادگستری در استانها به زبانهای بومی و منطقه ای هر استان و یا بکارگیری نیروهای بومی در بدنه‍ی دادگستری، تدوین قوانین و آشنایی شهروندان به زبانهای مادری ایشان با قوانین جاری در دادگستری و بطور کل میزان استقلال قوه قضائیه در اتخاذ هرگونه تصمیمی که به نحو مطلوب تری دربردارنده‍ی حقوق همگی اتباع ایرانی باشد؛ و سرانجام هرگونه موضوع مشابه که دارای تأثیر واقعی بر حق دسترسی کلیه شهروندان به دادرسی عادلانه در کشوری نظیر ایران که از تنوع زبانی برخوردار است، باشد. با این توضیح می توان مدعی شد که اساساً شناسایی سایر حقوق پایه ای ایرانیان غیرفارس عملی ترین راه حل برای پیشگیری از اثرات نامطلوب ناشی از تمرکزگرایی صرف است و مداومت بر اقتدار طلبی، تمرکزگرایی و تک زبانی در کلیه شوون دربردارنده‍ی نتایجی سوء همچون عدم دسترسی غیرفارسی زبانان به دادرسی عادلانه خواهد بود. از دیگرسو نباید از این نکته نیز غفلت ورزید که این امر اگرچه در کوتاه مدت به گسترش و حفظ تسلط زبان فارسی به ظاهر کمک می کند ولی در دراز مدت و با افزایش میزان ظلم اجتماعی و نقض حقوق شهروندان غیرفارس، هیچ نتیجه ای به جز دلسردی و حتی تنفر از این زبان را به دنبال نخواهد داشت و به جایگاه و شأن واقعی زبان فارسی نیز لطمه جبران ناپذیری وارد می سازد چراکه آموختن آن برای غیر فارس زبانان نه از سر رغبت بلکه به عنوان یک الزام قانونی و به منظور توانایی دفاع از حقوق خویش و امکان دستیابی به جایگاه شغلی و موقعیت اجتماعی و رفع نیازهایی نظیر حضور مترجم در دادگاه و … صورت گرفته است. بر این اساس می توان چنین نتیجه گرفت که اگرچه نظام فعلی حکومت در ایران مبتنی بر تمرکزگرایی و عدم شناسایی فدرالیسم یا خودمختاری در هرسطحی است با این حال دستگاه قضایی کشور می بایست از ضرورت ارائه راهکارهای عملی جهت حل معضل عدم دسترسی ایرانیان غیرفارس به دادرسی عادلانه هرچه سریع تر آگاه شود و تدابیر مناسبی در این خصوص اتخاذ کند. توضیح آنکه حتی در قالب همین نظام تمرکزگرا و فارغ از دکترین فدرالیسم نیز در صورت اجرای صحیح و دقیق تمامی اصول قانون اساسی می توان شاهد تحولی بزرگ در نظام قضایی ایران بود. به عنوان مثال در صورت اجرای دقیق اصل ناکافی 15 قانون اساسی و نیز توجه به اصل 57 این قانون که صراحتاً بر تفکیک واستقلال قوا از یکدیگر تأکید می ورزد می توان انتظار داشت که راهکارهای عملی مناسبی جهت حل مشکلات قضایی آن دسته از ایرانیان غیرفارس که در حال حاضر در مراجع قضایی نیاز به حضور مترجم دارند، اتخاذ شود. اگرچه اقناع به این حداقل حقوق به معنای چشم پوشی از ضرورت دسترسی به حقوق شایسته تر نیست و متعاقباً مسائلی همچون درستی یا نادرستی حفظ رسمیت زبان فارسی به عنوان تنها زبان رسمی کشور نیازمند پژوهشهای دقیق و کارشناسانه است با این وجود نظر به اینکه حق دسترسی به دادرسی عادلانه متضمن حداقل حقوق بشری است و در حال حاضر مشکلاتی همچون مسائل مطروحه در فوق هرروزه گریبانگیر تعداد کثیری از اتباع ایرانی می شود و درنتیجه پرداختن به آن، فوریت خاص خویش را می طلبد لذا برخی از این تدابیر را که در حال حاضر و با قانون اساسی فعلی (همانطور که گفته شد در صورت اجرای کامل) امکان عملی شدن دارد، می توان در قالب پیشنهادهای زیر مورد بررسی قرار داد: برگزاری محاکم (حداقل محاکم بدوی) در محدوده هر استان به زبان رایج در همان استان و به نحوی که حداکثر حقوق طرفین دعوی یا شکایت تأمین شود و تنظیم مکاتبات و اسناد دادگاه به زبان مورد تکلم ایشان، تدوین و ترجمه متون قانونی موجود به زبانهایی غیر از فارسی و توزیع آنها در مراکز آموزشی و مراجع قضایی هر استان، آموزش و تربیت نیروی انسانی متخصص که توانایی خواندن و نوشتن متون قانونی جاری در کشور را به زبانهای دیگری علاوه بر زبان فارسی داشته باشند، استخدام نیروهای بومی و مسلط به نحوه نگارش و تکلم زبانهای مادری در محدوده های استانی، تشویق و همکاری با کانون های وکلای دادگستری به منظور تربیت و آموزش وکلای بومی که قادر به برقراری ارتباط با موکلین غیرفارس زبان با زبانهای مادری ایشان باشند و … .    تغییر سیاست قضایی و تحول سیستم دادرسی در ایران ضرورتی است که بر هیچ اهل فنی پوشیده نیست و امید است که در چارچوب این تغییرات به مسائلی نظیر چگونگی حق دسترسی همه اتباع ایرانی به دادرسی عادلانه به شایسته ترین وجه ممکن و به دور از هرگونه تبعیض از جمله تبعیض زبانی نیز به فوریت پرداخته شود.

ستاره باداشیان مونترال- آگوست 2010

1. Universal Declaration on Linguistic Rights (Barcelona – 1996)

2. . www.humanrights-iran.ir

3. Article 20

1. Everyone has the right to use the language historically spoken in a territory, both orally and in writing, in the Courts of Justice located within that territory. The Courts of Justice must use the language specific to the territory in their internal actions and, if on account of the legal system in force within the state, the proceedings continue elsewhere, the use of the original language must be maintained. 2. Everyone has the right, in all cases, to be tried in a language which s/he understands and can speak and to obtain the services of an interpreter free of charge.

www.unesco.org

4. International Covenant on Civil and Political Rights ( United Nations General Assembly- 1966 , in force from March 23,1976).

5. www.osce.org

6. www.un.org

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com يکشنبه  ۲۱ شهريور ۱٣٨۹ –  ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۰

20 سپتامبر 2010 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آنا دیلی, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حقوق زنان, حرکت ملی, زبان مادری | , , , , | بیان دیدگاه

هویت ملی / علی افشاری

کانون دمکراسی آزربایجان: به نظر میرسد نحله ای در روشنفکران ایران در حال برآمدن می باشد که چشم بر واقعیات گشوده و دست از توهم نژاد و تمدن برتر شسته اند. این رویداد را به فال نیک می گیریم و امیدواریم با پس راندن گرایشهای نشات گرفته از شعبه تهران حزب نازی – حزب پان ایرانیست – ادبیات غیرستیزی و دشمنی با دیگران جایش را به پذیرش گوناگونی و تکثر هویتی و انعکاس آن در تعریف هویت ملی ایران بدهد. با این امید مقاله ای از آقای علی افشاری – از فعالین سابق جنبش دانشجویی – که منعکس کننده نگاهی متفاوت به مقوله هویت ملی و تعریف هویت ایرانی است را تقدیم خوانندگان عزیز می کنیم .

عنصری که ساحت دیگری از محل نزاع را بازتاب می دهد خصلت متکثر هویت ملی است. تنوع و گوناگونی نژادی ، زبانی و مذهبی اجازه نمی دهد تا الگویی یکسان را
برای تمامی ایرانیان تعریف کرد. در عوض می بایست این تفاوت ها را به رسمیت شناخت و هویت ملی را بر فراز این تنوع تعریف کرد تا چون چتری وحدت بخش در
…برگیرنده همه ایرانیان باشد / عامل دیگر تاکید بر حنبه ایجابی و کم رنگ کردن جنبه سلبی است. تا کنون هویت ملی ایرانیان بیشتر مبتنی بر غیریت سازی بوده است. ایرانی کسی بوده است که انیرانی نبوده و با تورانیان و سلمیان در جنگ و تضادی آشتی ناپذیر بسر برده است. تحقیر و نکوهش ملل دیگر و کوچک جلوه دادن انها اعم از ترک ،عرب، خاور دوری و چشم آبی های موبور ریشه در این ذهنیت بیگانه ستیز دارد. تبیین هویت ملی نیاز به رهایی از نفی دیگری دارد و شایسته است تا بر اساس ویژگی های مثبت و سازگاری با دیگر ملت ها مهندسی گردد.

هویت ملی در عین حال که امری صریح و روشن به نظر می رسد اما  در مقام تعریف و تبیین ،مفهومی پیچیده و غامض است.پاسخ به این سئوال که معنای ایرانی بودن در قرن بیست و یکم و ویژگی های آن چیست نیازمند توجه به ابعاد مختلفی است. نخست باید اعلام کرد که  هویت ملی و ایرانی یک برساخته و پدیده تاریخی است. به عبارت دیگر ذات و جوهره فرا زمانی و مکانی ندارد. مثل یا تصور افلاطونی بر آن تطبیق نمی کند . حقیقت و امر ثابتی به نام روح ایرانی وجود ندارد که ویژگی ها و خصوصیات ایستایی را به مثابه یک نژاد خلق کند و از نسلی به نسل دیگر به صورت تغییر ناپذیری انتقال دهد. بنابراین هویت ملی امر ثابت و ساکنی نبوده و بر عکس خصلت پویا و تحول یابنده ای داشته است. بررسی تاریخ میهن از سپیده دم شکل گیری تمدن در فلات ایران ، دگرگونی ها و نوسانات زیادی را نشان می دهد که انگاره  وجود یک سیمای یکسان هویتی در تمامی اعصار و دوره ها و در یک کلام روح ثابت آریایی را باطل می سازد. از خلال  هزاره ها اگر تاریخ ایران را واکاوی کنیم. می بینیم از زمانی که نخستین گروه ها و قبائل انسانی در هفت هزار سال پیش در منطقه حعرافیایی ایران زندگی  را آغاز کردند و نخستین آثار را در دوران پارینه سنگی بر آن یادگار گذاشتند ،ایران زمین دوره های مختلف و پر تلاطمی را تا کنون گذرانده است که هر بار جمعیتی تازه وارد این خاک شدند و تعریف جدیدی از  هویت ملی  وایرانی خلق کردند. البته این تعریف جدید مفهومی کاملا گسسته از قبل نبود بلکه عناصری از گذشته را در خود حمل می کرد و عناصر جدیدی بر آن اضافه می کرد. بنابراین ما به جای اینکه با هویت معین ایرانی  مواجه باشیم   هویت های گوناگون  ایرانیان در اعصار مختلف را مشاهده می کنیم.

بر خلاف تصور غالب، تاریخ و پیشینه ایرانیان با قوم آریایی شروع نمی شود. اگر چه اولین واحد سیاسی و فرهنگی بزرگ در ایران با امپراطوری هخامنشی و سیطره قوم آریایی بر فلات ایران شکل می گیرد اما نقطه عزیمت تمدن ایرانی دوره تاسیس حکومت هخامنشی به همت کوروش کبیر و حتی شکل گیری دولت ماد ها هم نیست

قرار گرفتن ایران در چهار راه حوادث  وموقعیت سوق الجیشی آن  باعث شد تا آماج حمله هر جهانگشای ماجراجویی باشد. این ویژگی باعث شده است تا ایرانی همواره در تاریخ بلندش در زیر سایه هراس از تجاوز بیگانه زندگی کند. اما حضور بیگانه واقعیت تلخی بوده است که گریزی از ان نبوده است.  سلاح اصلی ایرانیان خصلت شگفت انگیز انعطاف ،تطبیق پذیری و استحاله قوم بیگانه در فرهنگ ایرانی بوده است. البته این تدبیر اگر چه کارساز بوده است اما موجب تغییر و تحول در هویت ایرانی نیز شده است. این چنین است که هویت ایرانی در  میان دو چرخ آسیاب ضدیت با بیگانه و هضم و سازش با آن صیقل خورده و سنتزی از این تز و آنتی تز پدید آورده است. این برخورد پارادوکسیکال سنگ بنای اصلی استمرار هویت پویا و جغرافیای سیاسی متغیر ایرانی را تشکیل می دهد. در چنین برخوردی تهدید یونانیان، رومیان ، اعراب ، مغول ها ، ترکان آسیای میانه ، افغان ها ، روس ها و غربیان خنثی شده است ولی آثار وجود آنان در هویت ملی ما خواسته و نا خواسته باقی مانده است و چیستی و ماهیت ایرانیان را نسبت به قبل از حمله آنان تغییر داده است. در این میان یکپارچگی و گستره جعرافیایی ایران بزرگ  نیز محفوظ نماند  وبخش های مهمی از حوزه تمدنی ایران جدا شدند که در برهه هایی از تاریخ قلب و مرکز فرهنگ ایرانی بودند

ملت ایران در تاریخ معاصر در مواجهه با مسئله هویت رویکرد های متضادی را تجربه کرده است. از نظام پهلوی که می خواست با نادیده گرفتن 1400 سال از تاریخ ، دوره پیش از اسلام و خصایص آن دوره را بازسازی کند. از روشنفکرانی که چاره علاج درد عقب ماندگی را تقلید کامل و هضم شدن در هویت غربی می دانستند. از چپ گرایانی که تمامی تاریخ گذشته را  مایه شرمساری و حاکمیت اسثمارگران می دانستند که می بایست با بریدن بند ناف این میراث شوم به اردوگاه انترناسیونال با زعامت برادر بزرگتر( حمهوری خلق شوروی ) پیوست تا نظام جمهوری اسلامی که می کوشد  مبدا تاریخ ایران را 15 خرداد 1342 قرار دهد. اما در میان این امواج متضاد و برخورد هویت های متخاصم  ، هویت واقعی ایرانی چیست؟

هویت واقعی ایرانی را باید پدیده ای چند بعدی و پویا دانست که در واقع هویت ایرانیان است که باید شامل عناصری عام  باشد که در بر گیرنده مشترکات همه ایرانیان در واحد زمان است. به عبارت دیگر هویت ثابت و فرا زمانی وجود ندارد. هویت ملی امر تحول یابنده است که ساز و کار مشخصی برای رشد و تعییر خود دارد. بنابراین ساحت نخست محل نزاع ثبات یا تغییر پذیری هویت ملی است

اساسا هویت عنصر وابسته ای است که تابع مولفه هایی چون شیوه اقتصادی و نوع زیست  ،تنوع زبانی و قومی، میزان پراکندگی مذهبی، هژمونی مذهب و زبان خاص، میراث تاریخی ، تبادل فرهنگی ، قدرت سیاسی ، پیشرفت و توسعه، موقعیت بین المللی ، نوع نظام سیاسی و رابطه بین ملت و دولت است

مسئله دیگر مبنا قرار دادن میراث تاریخی است که محصول استمرار تاریخی کشور ایران به عنوان یکی از قدیمی ترین ملل جهان است. تلاش هایی که بخواهد این میراث تاریخی را نادیده بگیرد و بر فراز سر آن ها پل بزنند تا هویت کاملا متمایزی را خلق کنند ، گام زدن در مسیر بیراهه و بی حاصل است. هویت ایرانی نمی تواند خود را کاملا از بار گذشته جدا کند. بنابراین یک ساحت محل نزاع تبیین ملاک هایی برای حفط عناصر مثبت سنت و میراث نیاکان و تلفیق آن با عناصر جدید است. فرهنگ   ،رسوم و آداب موجود از منابع اصلی شکل دهنده به هویت ملی هستند.

عنصری که ساحت دیگری از محل نزاع را بازتاب می دهد خصلت متکثر هویت ملی است. تنوع و گوناگونی نژادی ، زبانی و مذهبی اجازه نمی دهد تا الگویی یکسان را برای تمامی ایرانیان تعریف کرد. در عوض می بایست این تفاوت ها را به رسمیت شناخت  و هویت ملی را بر فراز این تنوع تعریف کرد تا چون چتری وحدت بخش در برگیرنده همه ایرانیان باشد

قاکتور مهم دیگر نوع مواجهه با جهانی شدن و شهروند جهانی است. در زمانه کنونی که مرزهای جعرافیایی فرو ریخته است  وبه مدد پیشرفت فناوری های اطلاعاتی دنیای مجازی همه جهانیان را ساکن اقلیمی واحد کرده است ،خاک و وطن دیگر مفاهیمی جدا کننده نیستند. البته جهانی شدن به معنای محو شدن هویت ملی نیست اما هویت ملی اینک یک بعد بین المللی هم پیدا کرده است. در واقع ملت ها اعضاء خانواده بزرگ جامعه مدنی جهانی هستند. این رویکرد برتری طلبی نژادی و ملی را نفی می کند و بر وحدت انسان ها در یک واحد بزرگ بین المللی تاکید می کند. بدینترتیب معین کردن نسبت هویت ملی  با جهانی شدن و چگونگی ترکیب شهروند جهانی با شهروند ملی دیگر ساحت محل نزاع را مشخص می سازد.

عامل دیگر تاکید بر حنبه ایجابی و کم رنگ کردن جنبه سلبی است. تا کنون هویت ملی ایرانیان بیشتر مبتنی بر غیریت سازی بوده است. ایرانی کسی بوده است که انیرانی نبوده و با تورانیان و سلمیان در جنگ و تضادی آشتی ناپذیر بسر برده است. تحقیر و نکوهش ملل دیگر و کوچک جلوه دادن انها اعم از ترک  ،عرب، خاور دوری و چشم آبی های موبور ریشه در این ذهنیت بیگانه ستیز دارد. تبیین هویت ملی نیاز به رهایی از نفی دیگری دارد و شایسته است تا بر اساس ویژگی های مثبت و سازگاری با دیگر ملت ها مهندسی گردد. همچنین مرکز ثقل و اولویت  را باید  داخل و جامعه ایرانی در نظر گرفت تا اینکه عنصری خارجی مانند جهان اسلام یا پان ترکیسم و  کردیسم  و یا اردوگاه ضد امپریالیسم  وراه رشد غیر سرمایه داری را مبنای اصلی قرار داد

اما در این میان باید در نظر داشت که زبان و ادبیات فارسی و مذهب تشیع به دلیل ریشه دار بودن در تارو پود جامعه ،نقش بیشتری در ملات شکل دهنده هویت ملی دارند. تلفیق این مسئله با حفظ تنوع و برخورداری از زبان مادری و آزادی مذهب  می تواند  تعارض ها و تضاد های موجود را به نحو مناسبی فیصله بخشد. البته این ویژگی با توجه به مختصات کنونی جامعه ایران است. ممکن است در آینده این وضعیت تغییر پیدا کند. اما عمده سنت ها  .آداب و رسوم تمایز بخش ایرانیان در حال حاضر ریشه در  این دو عامل دارد.

در پایان باید تاکید کنم که موارد بر شمرده صرفا توصیه ها و ملاک هایی برای روشن شدن مسائل کلیدی و مورد منازعه در بحث تبیین هویت ملی است. تعریف هویت ملی نیاز به مشارکت گسترده نخبگان ، روشنفکران ،کارشناسان  و  اصحاب نظر در یک گفتگوی ملی دارد تا بتوان قرائتی مناسب که مورد وفاق عمومی است را شکل داد.

15 سپتامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام | , | بیان دیدگاه

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: