کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

برندگان و بازندگان تجزیه سودان

ماشااله رزمی

از نهم تا پانزدهم ژانویه 2011 چهار میلیون از ده میلیون نفر مردم جنوب سودان در رفراندوم حق تعیین سرنوشت شرکت کردند و بگفته کمیسیون بین المللی نظارت بررفراندوم هشتاد درصد شرکت کنندگان به استقلال رای داده اند.

با استقلال جنوب دیگر سودان بزرگترین کشورافریقا وبزرگترین کشورعرب وحاصلخیزترین آنها نخواهد بود زیرا یک سوم خاک سودان ویک چهارم جمعیت آن جدامیشوندودولت خارطوم معادن کادمیوم هشتاددرصد معادن نفت ومهمتراز آن کنترل آب رودخانه نیل سفید راازدست میدهد وجنوب سودان بعنوان پنجاه وپنجمین کشوآفریقا وصد ونود سومین کشوردنیا موجودیت می یابد . شمال سودان مسلمان وجنوب بیشتر روح پرست ومسیحی هستند .

با استقلال جنوب سودان ژئوپلیتیک منطقه کاملا دگرگون خواهد شد .اتحادیه آفریقا ولیگ عرب از عمرالبشیروتمامیت ارضی سودان دفاع می کردندهرچند که اکنون بعضی ازآنان انتقاد می کنندکه عمرالبشیرنتوانست تمامیت ارضی سودان را حفظ کند . سودا ن چهل میلیارد دولاربدهی خارجی دارد وبحران ناشی از جداشدن جنوب آینده سودان رامابین بد و بد تر قرار می دهد و جدا شدن سایرایالت های فدرال ویا جنگ داخلی درانتظارآن است .

کثیرالمله بودن سودان

تاریخ یبداری جنوب سودان ازسال 1821 شروع می شود یعنی اززمانی که لشکریان امپراطوری عثمانی بکمک قبایل مصری تا قلب آفریقا پیش رفتند وازآن تاریخ سودان کشوری شد چند فرهنگی وکثیرالمله بابیش ازیکصد زبان وصدها قوم و قبیله . کشور پهناور سودان دو میلیون و506 هزار کیلومترمربع مساحت و 43 میلیون نفرجمعیت دارد که تنها بخشی از آنها رااعراب تشکیل میدهند اماحکومت سودان همیشه در دست ثروتمندان عرب بوده است . هنگامیکه امپراطوری عثمانی درشمال آفریقا حاکم بود قبایل خود مختاردر سودان حکومت می کردند دراوایل قرن بیستم امپراطوری انگلیس این منظقه را مستعمره کرد وبین دوجنگ جهانی مصروانگلیس ناظرامورسودان بودند تا اینکه سودان در سال 1956 مستقل شد واعراب مسلمان انحصارا حاکمیت را دراختیارگرفتند .

در قرون گذشته جنوب سودان محل شکار برده بود وهنوزهم شمالی ها اهالی جنوب رابصورت تحقیر آمیز «العبید» یعنی بردگان می نامند بهمین جهت برای بسیاری ازسیاهپوستان جنوب استقلا ل پایان بردگی نیز می باشد . از دوران استعمارانگلیس زبان عربی رسمیت یافته وحتی جنوب بعدازاستقلال نیز زبان عربی رابعنوان زبان رابط حفظ می کند و انگلیسی نیز زبان دوم می شود . منطقه مستقل جنوب 620 هزار کیلومترمربع مساحت دارد ومردم اکثرا آنیمیست روح پرست و یا مسیحی هستند که در دوران استعمار توسط میسیونرهای مسیحی به مسیحیت گرویده اند اما اهالی شمال اعم از عرب یا سیاهپوست عموما مسلمان هستند .

غیرازجنوب سودان که اکنون مستقل می شود در گذشته ایالت های دارفور ، کوردوفان و نیل آبی نیز برای حقوق ملی خود همراه با جان گارانگ رهبر تاریخی ملت جنوب سودان باحکومت مرکزی جنگیده انداگرتغییراساسی درسیاستهای دولت خارطوم ایجاد نشود و حکومت ایدئولوژیک همچنان ادامه یابداحتمال دارد که این مناطق نیزبرای مستقل شدن اقدام بکنند هفتاد وپنج درصد مردم سودان مسلمان هستند و اعراب مسلمان عمدتا دامداران، زمینداران و بورژوازی شهری هستند .

نقش حکومت درجنگ داخلی

جنگ جنوب با شمال ازسال 1955 یعنی یکسال قبل ازاستقلال سودان شروع شد دردوران استعمار جنوب خودمختاری  کامل داشت وهنگامیکه انگلیسی ها مرزهای استعماری رابا نوک سرنیزه رسم کردند وتصمیم گرفتنداز دهها ملت تنها یک دولت – ملت بسازند جنوبی ها زیربارنرفتندومقاومت کردند بویژه که رهبران قبایل جنوب اغلب مسیحی شده بودند ونمی خواستند جزویک کشورمسلمان بشوند زیراحافظه تاریخی ناگواری ازشمالی ها داشتند که همیشه برای شکار سیاهان و برده کردن آنان به جنوب حمله می کردند بعدازاستقلا ل سودان خودمختاری قبلی جنوب ازبین رفت اینبار جنوبی ها برای کسب آن چیزی که دردوران استعمارداشتند یعنی خودمختاری جنگیدندتااینکه درسال 1972 با قرار داد آدیس آبابا خود مختاری جنوب پذیرفته شد وصلح برقرارگردید . ده سال بدین منوال گذشت ولی دولت مرکزی سودان برای ترمیم خرابی های جنگ وبهبود وضع معیشت مردم جنوب اقدامی نکرد وعلاوه برآن درآغاز دهه هشتاد حکومت اسلامی در سودان برقرارشد واخوان المسلمین حکومت رادراختیارگرفتند .تئورسین حکومت اسلامی سودان حسن الترابی نام دارد که شخصیتی شبیه مهدی بازرگان است وطرفدارحکومت جهانی اسلام می باشد .

درسال 1983 جعفرنمیری رئیس جمهور سودان بخواست اسلامیون تصمیم گرفت قوانین شریعت را درسراسر سودان اجرا کند وحتی شریعت رابه روح پرستان و مسیحیان نیزتحمیل نماید وباین ترتیب آتش جنگ مذهبی شعله ور شد وزمینه جدائی جنوب از شمال فراهم گردید .دراعتراض به تحمیل شریعت اسلامی به مسیحیان وغیر مسلمانان ، ژنرال جان گرانگ سرهنگ ارتش سودان بانیروهای تحت فرماندهی خود که بیشترازسیاهپوستان جنوب بودند شورش کرد و منطقه جنوب راتحت کنترل خود گرفت . جان گرانگ که بخاطر دانش نظامی فوق العاده اش به « سون تسو» ی افریقا معروف شده ارتش آزادیبخش جنوب سودان را تحت رهبری « جنش آزادی مردم سودان» تشکیل داد وجنگ پارتیزانی بی وقفه ای رابانیروهای حکومت مرکزی ادامه داد جنگی که دومیلیون کشته وبیش ازچهارمیلیون آواره به جاگذاشت

درسال 1989 حسن احمدعمرالبشیر که یک اسلامگرای افراطی است باکودتای نظامی قدرت را در دست گرفت و به بمباران بی وقفه جنوب پرداخت اوواستادش حسن الترابی رادیکالیسم اسلامی رادرشیوه حکومتی به اوج رساندند حسن الترابی دوست نزدیک دکترایمن الظواهری نفر دوم گروه بن لادن می باشدوتوسط اوبودکه بعدازخروج شوروی هاازافغانستان حسن الترابی اسامه بن لادن رابه سودان دعوت کرد وتاموقع بقدرت رسیدن طالبان درافغانستان ازوی پذیرائی نمود انفجار سفارتخانه  های آمریکا درکنیا ، تانزانیا و یمن که توسط ایمن الظواهری طراحی شده بود خشم آمریکائیها را برانگیخت و آنان به حمایت های خود به ارتش آزادیبخش جنون افزودند وعمرالبشیر را وادار کردند که با تروریسم  بنیادگرایان اسلامی مبارزه کند .

عمرالبشیردرسال 2000 حسن الترابی راازقدرت برکنار ساخت واطلاعات ذیقیمتی از تروریست ها دراختیارآمریکائی ها گذاشت با این حال جنگ درجنوب ادامه داشت تا اینکه درسال 2005 با وساطت آمریکائی ها با قرار داد  نایروبی

« پیمان صلح همه جانبه » بین شمال وجنوب امضاء شد ، حکومت سودان فدرال شد و دولت فدرال درجنوب تشکیل گردیدوجان گرانگ بعنوان معاون رئیس جمهورسودان انتخاب گردید.(هنگامیکه سودان فدرال شد من مقاله ای درباره  چگونگی فدرال شدن سودان نوشتم که درآرشیو سایت مجله تریبون وسایت اخبار روز موجود می باشد) جان گرانگ طرفدار فدرالیسم بود ومی گفت که اکثریت مردم سودان سیاهپوست آفریقائی هستند ، همه سودان مال آفریقائی هاست و دلیلی  ندارد که جنوبی ها جدا بشوند و می توانند دولت های مستقل خودرا درچارچوب سودان فدرال داشته باشند او آرزو داشت که روزی رئیس جمهور تمام سودان بشود . جان گرانگ شش ماه بعد از قرار داد صلح همه جانبه و تنها سه هفته بعد از انتخاب شدن به معاونت ریاست جمهوری دراثرسقوط هلی کوپتر کشته شد و معاون اودر جنبش آزادی مردم سودان یعنی سالواکئرمایاردیت بجای او معاون رئیس جمهور سودان شد سالواکئر برخلاف جان گرانگ طرفدار سرسخت استقلال جنوب سودان بود وبالاخره خواست اوتحقق پیدا کرد ومردم جنوب سودان به استقلال و جدا شدن از شمال رای دادند .

سالواکئر مایاردیت دردهه شصت میلادی در سنین نوجوانی به خودمختاری طلبان جنوب پیوست و تا سال 1972 همراه آنان جنگید وبعد ازقرار داد آدیس آبابا با درجه گروهبانی به ارتش سودان پیوست وهنگام شورش جان گرانگ با وی همراه شد و فرماندهی ارتش آزادیبخش جنوب سودان را بعهده گرفت . برخلاف جان گرانگ که اقتصاد دان و دیپلمات کارکشته ای بود سالواکئر نه روشنفکر و نه دیپلمات است او فقط یک جنگجو از قوم دینکا ست که در جنوب اکثریت دادند اواکثریت عمر خودرا درجنگ پارتیزانی گذرانده و طی شش سال گذشته که معاون رئیس جمهور سودان و رئیس جمهور دولت فدرال جنوب بود وظایف خود را درست انجام داده است. اوخواهان مسئولیت نبوده ولی بعنوان وظیفه قبول کرده است ومی گوید که خسته است ومی خواهد بعد ازاعلام رسمی استقلا ل خودرابازنشسته کند.

نیم قرن مبارزه برای حق تعیین سرنوشت

مردم سیاهپوست جنوب سودان که اغلب از قبایل آنیمیست تشکیل شده اند طی پنجاه وپنج سال گذشته نزدیک به پنجاه سال را درمبارزه مستقیم با حکومت مرکزی مستقردرخارطوم برای حفظ هویت خودشان بوده اند .این مبارزه دردوران جنگ سردوبه ابتکارگروههای متمایل به اردوگاه سوسیالیستی شروع شد ودرمرحله ای ازآن کمونیست ها نقش تعیین کننده داشته اندوهنوزهم کادرهای کمونیست سابق حضور چشمگیردرتحقق استقلال دارند وجالب است که آمریکائی ها بکمک کمونیست ها درکنیا طرح استقلال جنوب سودان را تکمیل کردند زیراگروههای کمونیست  تنها نیروی جدی سیاسی برای مذاکره بودند . البته دولت خودمختار موجود درجنوب سودان ترکیب ملی دارد وآمریکائی ها به آنان گفته بودند اگر می خواهید مستقل بشوید اول باید متحد بشوید وبدینسان گروههای رقیب در کنار هم دردولت جنوب حضور دارند.مبارزه جنوب سودان درسه مرحله تکامل پیدا کرده است :

1- خودمختاری – وقتی جنگ درسال 1955 با حکومت مرکزی آغاز شد بیشترکشور های همجواربخاطراختلافات مرزی با سودان خواهان خود مختاری جنوب سودان بودند زیرا این کشور های کوچک خود را در مقابل کشور بزرگ سودان بی دفاع می دیدند وخواهان وجود دولت حایل بین خودشان با سودان بوند ولی درآن دوران نه شرایط زمانی و نه رشد نیروهای محلی اجازه تشکیل دولت مستقل را نمی داد وبدینسان از سال 1955 تا سال 1972 شعار مبارزان جنوب داشتن خودمختاری محلی درچارچوب دولت سودان هست که درنهایت درسال 1972درپیمان آدیس آبابا پایتخت اتیوپی این خودمختاری برسمیت شناخته شد ودولت اتیوپی که مبتکراین پیمان بوددرآن زمان مورد حمایت اتحاد شوروی بود .

ده سال آرامش نسبی بین شمال و جنوب برقرار بود ودراین مدت تحولات جدی درمنطقه بوقاع پیوست و اتیوپی تجزیه شد وحکومت اریتره در شمال آن بوجودآمد(93 -1991 ) ودولت خارطوم خطای سیاسی مرتکب شد وخواست دولت نوپای اریتره را تحت فشار بگذارد بویژه که مرزهای آفریقا توسط استعمارگران رسم شده و هیچ دولتی وجود ندارد که با همسایگانش اختلافات مرزی نداشته باشد . رئیس جمهوراریتره موسایا افه ورگی خطای خارطوم را فراموش نکرد و اریتره را به پشت جبهه مخالفان دولت خارطوم تبدیل ساخت .

2 – فدرالیسم- شورش سرهنگ جان گارانگ در سال 1983 علیه قوانین شریعت که جعفرنمیری میخواست بهمه تحمیل کند دراریتره واوگاندا و کنیا حامی و پشت جبهه پیدا کرد وعلاوه بررئیس جمهور اریتره موسایا افه ورگی ، رئیس جمهوراوگاندا یاووری موسوانی نیزکه روابط نزدیکی با دولت اسرائیل داشت امکانات زیادی دراختیارارتش آزادیبخش جنوب سودان قرار داد وجنبش جنوب خواهان تبدیل سودان به فدراسیون وتشکیل دولت فدرال درایالات مختلف شد . مبارزه برای فدرالیسم بیست ودو سال طول کشید و دومیلیون کشته وچهارمیلیون آواره بجا گذاشت . گارانگ رهبر جنوب که استراتژ کارکشته ای بود توانست حمایت های بین المللی فراوانی برای مردم جنوب کسب کند مخصوصا مسیحی بودن وی پشتیبانی کلیسای انجیلی رابه حمایت ازجنبش جنوب واداشت ودرسراسرجهان فعالین این فرقه مسیحی تبلیغ کردند که مسلمانان شمال سودان مسیحیان جنوب سودان راقتل عام می کنند هنگامیکه آمریکا واسرائیل ومتحدینشان به حمایت آشکار ازجنبش جنوب پرداختند حکومت سودان چاره ای نداشت جز اینکه پیشنهاد فدرال شدن کشود رابپذیرد و باین ترتیب درسال2005 درنتیجه مذاکرات طولانی وبا میانجیگری دولت آمریکا« پیمان صلح همه جانبه » بین جان گارانگ وعمرالبشیردرنایروبی پایتخت کنیا آمضاء شد وجان گارانگ معاون رئیس جمهور سودان گردید ودولت فدرال جنوب رسمیت یافت .

3 – استقلال– شش ماه بعدازامضاء پیمان صلح همه جانبه درسال 2005 جان گارانگ دراثرسقوط هلی کوپتر کشته شدوسالواکئرنفردوم جنبش آزادی مردم سودان بجای وی معاون رئیس جمهور سودان شد . برخلاف جان گارانگ که طرفدار فدرالیسم بود وامروز قهرمان ملی تمام ملت جنوب وچهره تاریخی فراموش نشدنی آنان محسوب می شود ، سالواکئر آشکارا می خواست که جنوب سودان ازشمال جداشود بدینجهت  درباره مرگ جان گارانگ داستانها وافسانه های زیادی ساخته شده وگفته می شود که رئیس جمهوراوگانداازفدرال شدن سودان راضی نبود و حامیان بین المللی او نیز معتقد بودند که سودان خیلی بزرگ است و می تواند خطر ناک باشد وتمایل کشورهای همسایه بیشتر به تجزیه سودان بود واین شبهه  وجود دارد که سقوط هلی کوپتربرنامه ریزی شده بود مگر نه اینست که رئیس جمهوراوگاندا آن هلی کوپتر را دراختیار جان گارانگ گذاشته بود ؟

با مرگ جان گارانگ طرفداران فدرالیسم درجنبش جنوب تضعیف شدند وبا جانشین شدن سالواکئر طرفداران استقلال اکثریت پیداکردند وسازمان ملل وجامعه جهانی نیز رفراندوم حق تعیین سرنوشت را که در پیمان صلح همه جانبه پیش بینی شده بودتدارک دیدند وجنوب سودان بعداز 55 سال مبارزه هویت مستقل یافت.سناتور جان کری از طرف باراک اوباما بررفراندوم نظارت داشت بنیاد جورج کلونی هنرپیشه معروف هم با کمک موسسه اینترنتی گوگل کنترل ماهواره ای روی مرزهای شمال وجنوب ایجاد کرده بود تاهرگونه جنگ دراین منطقه را به اطلاع جهانیان برساند.

برندگان و بازندگان تجزیه سودان کی ها هستند؟

بازنده اصلی درتجزیه جنوب سودان حکومت مرکزی خارطوم ، حزب کنگره ملی حزب حاکم سودان و عمرالبشیر رئیس جمهورسودان می باشد اینان که با ادعای ایجاد حکومت جهانی اسلام بقدرت رسیده بودند با بنیادگرائی و سیاست غلط نتوانستند حتی اتحاد داخلی سودان را نیز حفظ کنند. عمرالبشیر در ژوئیه سال گذشته از طرف دادگاه بین المللی باتهام جنایت علیه بشریت وقتل عام مردم دارفورمحکوم شده است وموقعیت داخلی اش بشدت تضعیف گشته ودرصحنه جهانی نیز جائی ندارد . جنگ دردارفور که از سال 2003 شروع شده بود 200 هزار کشته و سه میلیون بی خانمان در پی داشت که اکنون نیروهای حافظ صلح بین المللی اردوگاههای آوارگان دردارفور را محافظت می کنند. جنگ دردارفور بین سیاهپوستان ماسای واعراب بادیه نشین بود ودولت خارطوم اعراب را مسلح کرده و آنان روستا هارا آتش می زدند و مردم را می کشتند . دراین منطقه دو گروه استقلال طلب نیز فعالیت دارند که ظاهراهدف البشیراز بین بردن آنها بود . دردارفور ذخایرنفت وجود دارد ولی استخراج نشده است .

حامیان خارجی حکومت سودان نیز جزو بازندگان می باشند . چین خریدار اصلی نفت سودان انحصار استخراج و خرید 500 هزار بشگه در روز را از دست می دهد از همین حالا شرکت نفت توتال فرانسه قرارداد بزرگی برای بهره برداری از نفت جنوب امضاء کرده است .اتحادیه آفریقا ، لیگ عرب و جمهوری اسلامی هم که از عمر البشیر و تمامیت ارضی سودان با تمام قدرت دفاع می کردند اکنون بیم آن دارند که انگیزه تجزیه در کشور های آنان نیز تقویت شود بویژه جمهوری اسلامی از اتهام زنی و بد گوئی علیه ملت جنوب سودان و رهبران آن دست بر نمی دارد . جمهوری اسلامی که ازتجزیه سودان ناخوشنوداست درتبلیغاتش ماننددولت خارطوم سالواکئرراطراح قتل جان گارانگ معرفی میکند وسقوط هلی کوپتر را ناشی از جنگ قدرت درمیان جنوبی ها میداند وپیش بینی می کند که بزودی جنگ های قبیله ای درجنوب شعله ورخواهد شد . بعدازجدائی تیمورشرقی ازاندونژی مسلمان وایجاد یک کشورمسیحی ، اکنون جنوب سودان دومین کشورمسیحی است که از بدنه دنیای اسلام جدا میشود واین شکست ایدئولوژیک بزرگی برای تمام کسانی است که سیاست خود راعین دیانت خود می دانند وحکومت اسلامی را تبلیغ می کنند .

برنده اصلی استقلال درصحنه داخلی البته که ملت جنوب سودان است آنان ازموقعیت بردگان واتباع درجه دوم به صاحبان یک کشورمستقل ارتقاء می یابند واگرخوب پیش بروند می توانندبرای همیشه به جنگ وفقر پایان دهند . در صحنه جهانی حامیان جنبش جنوب ودر راس آنها آمریکا واسرائیل برنده هستند . آنها توانستند سودان را که مانند جمهوری اسلامی از پشتیبانان گروههای افراطی فسطینی می باشد بزانو دربیاورند . کمک های تسلیحاتی جمهوری اسلامی نیز توسط سودان ازطریق صحرای سینا به این گروهها می رسد . آمریکا واسرائیل همچنین جای پای محکمی درقلب آفریقا برای خودایجاد می کنندوبنوشته روزنامه های فرانسوی هم اکنون مستشاران اسرائیلی ارتش 130 هزار نفری جنوب سودان را آموزش می دهند.

کشورهای همجوار جنوب هم که طی سالیان درازاردوگاه وپایگاه دراختیارمبارزان جنوب گذاشته بودند نتیجه کار را می بینندواکنون شاهد تولدیک کشور حایل بین خود وسودان عظمت طلب هستند که همیشه ازآن بیمناک بودند.استقلال جنوب سودان هم درآفریقا وهم درکشورهای عرب بازتاب گسترده ای خواهد داشت زیرا کشور جدیدالولاده ژئوپلیتیک منطقه رابخاطروابستگی اش به آمریکاکاملا بهم میزند وبویژه جنبش های استقلال طلب موجود درکشورهای آفزیقائی را بیش ازبیش فعال خواهد کرد ودردرجه اول جنبش های موجود درفدراسیون سودان تحرک خواهند یافت .

تحولات درکشورهای آفریقائی اززمانی سرعت گرفته است که سیاستهای آمریکا وفرانسه دراین قاره برهم منطبق شده  درگذشته ایندوکشوردرآفریقا با هم رقابت داشتندوتضاد منافع آنها مانع پیشرفت یکی درمنطقه نفوذ دیگری می شد اما ازموقعی که نیکلا سارکوزی رئیس جمهورفرانسه شده وکشورفرانسه به فرماندهی پیمان ناتو پیوسته هماهنگی چشمگیری درسیاستها ایندودیده می شود واین هماهنگی کارآمریکا درقاره آفریقا راآسان کرده است زیرا فرانسه دراین قاره نفوذ تاریخی دارد . وقایع شمال آفریقا نیزاز سیاست هماهنگی ایندوقدرت متاثر است.

مشکلات بعد ازرفراندوم

بعد از رفراندوم هیچگونه جشن و پایکوبی در جنوب گزارش نشده است جنوبی ها احتیاط می کنند که شمال تحریک نشود و بازی را برهم نزند .در فاصله شش ماه که بعد از رفراندوم تا اعلام رسمی استقلال فرصت هست کار های زیادی باید انجام بگیرد که از آنجمله مشخص کردن دوهزار کیلومتر مرز بین شمال وجنوب است واین مرزها بعضا از مناطق نفت خیزمی گذرندوعلامت گذاری معنی اقتصادی خواهد داشت مهمترازهمه روشن کردن وضعیت منطقه«ابیه» می باشد که منطقه نفت خیزاست وطرفین ادعای مالکیت آنرادارند وضعیت آنجا باید با رفراندوم دیگری تعیین شود در اینجا اعراب قبیله « مصریه» که سالی شش ماه به این منطقه می آیند ابیه را از آن خود می دانند و می گویند باید در رفراندوم شرکت کنند ولی قبیله سیاهپوست دینکا که کشاورز وساکن ابیه هستند می گویند که آنها بازهم می توانند به ابیه بیایند ولی منطقه مال ساکنین دائمی آن است وباید جزوجنوب بشود .

مساله دیگر تابعیت دوگانه است . خارطوم اعلام کرده است که جنوبی های ساکن شمال یا باید تابعیت شمال را داشته باشند ویا به جنوب بروند وخارطوم تابیعیت دوگانه را نخواهد پذیرفت . اگر یک میلیون ونیم جنوبی ساکن شمال به جنوب سرازیر شوندایجاد کارومسکن وخوراک برای آنان مشکل بزرگی برای دولت نوبنیاد خواهد شد .

تقسیم قرض خارجی نیز آسان نخواهد بود . در حال حاضر دولت سودان چهل میلیارد بدهی خارجی دارد و می گوید که پرداخت این بدهی باید تقسیم شود . جنوبی ها می گویند این پول ها همه در شمال خرج شده ودر جنوب سرمایه گذاری نشده است واگرمقداراندکی ازآن پول در جنوب خرج شده باشد جنوب حاضراست سهم خودرا پرداخت کند .

انتخاب واحد پول وتنظیم و تقسیم  روابط خارجی نیز باید دراسرع وقت انجام بگیرد .

جنوب به دریا راه ندارد وبرای صدور نفت خود تازمانی که راه دیگری ایجادنکرده باید ازطریق شمال وبا استفاده از خطوط لوله کشی نفتی موجود استفاده کند تا نفت خودرابه بندرسودان دردریای سرخ برساند.

تقسیم آب رودخانه نیل، سازماندهی مهاجرین وایجاد مدرسه ودرمانگاه در اولویت قرار دارند.

حفظ امنیت در جنوب نیزاهمیت فراوان دارد درحال حاضر یک گروه جنایتکار بنام « ارتش مقاومت ارباب ها» که از باندهای جنایتکار حرفه ای تشکیل شده درکشور های مرکز آفریقا ترورایجاد می کند . دستجات این گروه که تادندان مسلح هستند به روستا های بی دفاع حمله می کنند وضمن کشتن بزرگسالان کودکان را می ربایند و در بازار های مخفی برده فروشی می فروشند دراسناد ویکی لیکس گفته شده است که رهبراین گروه جنایتکارچندین بار درخارطوم دیده شده است گفته می شود که خارطوم توسط این گروه درجنوب نا امنی ایجاد میکند .

نتیجه گیری

استقلال جنوب سودان رسما روز نهم ژوئیه 2011 اعلام خواهد شد و حزب حاکم درخارطوم اعلام کرده است که به انتخاب مردم جنوب احترام خواهد گذاشت . دولت خارطوم دروضعیتی قرار ندارد که جنگ دیگری را با جنوب آعاز کند ولی اگر بخواهد می تواند مشکلات جدی برای جلوگیری ازتثبیت حکومت جنوب ایجاد کند که درآنصورت کل منطقه مدتها دچار تشنج خواهد شداوپوزیسیون سودان که روز پنجم ژانویه امسال سی ویگ گروه ازآنان باهم متحد شدنداز جدائی جنوب راضی نیستند ولی عامل اصلی این جدائی راشخص عمرالبشیرمیشناسند وخواهان برکنای اومی باشند. حسن الترابی چهره کاریسماتیک اسلامی سودان نیز به اوپوزیسیون پیوسته است ومیخواهد به حکومت عمرالبشیر پایان دهد وی در روز 18 ژانویه آرزوکرد که درسودان نیزانقلابی نظیر تونس ایجاد شود که بدنبال آن دستگیر و زندانی شد .

در جنوب همیشه جنگ بوده ومنطقه اصلا رشد نکرده بیش از 85 درصدمردم بیسوادند وکادر متخصص وجود ندارد گروههای امداد خارجی برای کارهای محلی از رانندگان اوگاندائی استفاده می کنند تنها یک خیابان آسفالته دراین منطقه وجود دارد وبااینکه کناره های رودنیل بسیارمستعد کشاورزی است اما تنها بخش کوچکی ازین زمینها توسط شرکتهای خارجی زیر کشت رفته است . معادن فلزات کمیاب و ذخایرعظیم نفت وجود دارد که می تواند به فقرمزمن پایان دهد اما یکدنیا کاربرای ساختن ملت، دولت وکشورجمهوری جنوب سودان بایدانجام بگیرد وبدون کمک های خارجی این کارها شدنی نیست .

19 ژانویه 2011 – پاریس

21 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حرکت ملی | , , , , , , , | ۱ دیدگاه

تحلیل انقلاب تونس-2 / داستان تضاد ساختار اقتصادی باز با ساختار سیاسی بسته

کانون دمکراسی آزربایجان : تونس و سرنگونی رئیس جمهور سابقش ، تیتر اول رسانه ها در هفته گذشته بوده است ، اگرچه نمود اولیه اعتراضات مردم تونس در آغاز نسبت به گرانی و بیکاری بود ، لیکن بررسی دقیقتر آن و تحلیل شاخص های اقتصادی تونس نشان می دهد که محدود کردن انقلاب تونس به نان و معیشت به هیچ وجه درست نیست و عامل و فاکتور تعیین کننده در اعتراضات عدم همخوانی ساختار سیاسی با توسعه اقتصادی تونس و رشد اقتصادی بدون توسعه سیاسی و عدم دمکراتیزاسیون  در ساختار قدرت می باشد. با توجه به اهمیت مساله و لزوم آشنایی خوانندگان محترم با ابعاد مختلف این انقلاب ، کانون دمکراسی آزربایجان دو تحلیل تقریبا جامع را انتخاب کرده و منتشر می نماید. اینک تحلیل دوم را به قلم آقای محمد صادق الحسینی تحلیل گر اقتصادی  تقدیم می کنیم.

داستان تضاد ساختار اقتصادی باز با ساختار سیاسی بسته
پایان غم انگیز برای تونس یا برای بن علی؟
محمد صادق الحسینی

رشد اقتصادی قابل قبول ، درهای تجاری باز این کشور و ساحل مدیترانه ای جذابش به کمک رئیس جمهور ناکامش نیامد و کشتار و دستگیری هم دستگیرش نشد و در عرض کمتر از یک ماه مجبور به فرار از کشوری شد که 24 سال قلدرانه در آن حکم می راند.
برای بررسی چرایی این سقوط و سنجش جایگاه ساختارهای اقتصادی و سیاسی در این دگرگونی عظیم در این کشور که برخی نام انقلاب به آن داده اند، نیاز است تا ابتدا داستان شورش های اخیر مرور شود، شاخص های اقتصادی و سیاسی تونس بررسی شوند و بر مبنای این شاخصها تحلیل نهایی ارایه گردد.

تونس، کشوری 10 میلیون نفری در شمال آفریقا، خبرسازترین کشور جهان در هفته های جاری بوده است. کشوری عرب زبان با ساحلی مدیترانه ای، با اقتصادی روبه رشد و مترقی. کشوری که قبل از یک ماه پیش هیچگونه آشفتگی سیاسی و یا نارضایتی قابل توجهی در آن مشاهده نمی شد. ساحل امنی در شمال آفریقا که در میان کشورهای عربی یک نمونه استثنایی از رشد و توسعه بدون نفت بود.
اما رشد اقتصادی قابل قبول ، درهای تجاری باز این کشور و ساحل مدیترانه ای جذابش به کمک رئیس جمهور ناکامش نیامد و کشتار و دستگیری هم دستگیرش نشد و در عرض کمتر از یک ماه مجبور به فرار از کشوری شد که 24 سال قلدرانه در آن حکم می راند.
برای بررسی چرایی این سقوط و سنجش جایگاه ساختارهای اقتصادی و سیاسی در این دگرگونی عظیم در این کشور که برخی نام انقلاب به آن داده اند، نیاز است تا ابتدا داستان شورش های اخیر مرور شود، شاخص های اقتصادی و سیاسی تونس بررسی شوند و بر مبنای این شاخصها تحلیل نهایی ارایه گردد.

سبزی فروش دانشگاهی
داستان این شورش ها از آنجا شروع شد که ،  راهپیمایی هایی در 26 آذر در پایتخت تونس و سایر شهرهای این کشور برگزار شد. دلیل راهپیمایی ها، خودسوزی پسرکی سبزی فروش بود. فردی که علی رغم داشتن مدرک کارشناسی، شغلی بجز سبزی فروشی نیافته بود. و دولتمردان، به دلیل نداشتن مجوز فروش! با ضبط گاری سبزی فروشی اش، همین شغل را هم از وی ستانده بودند. آتش هایی که این پسر به تن خود افکند، تنها پس از چند هفته کل تونس را درنوردید و آتش زیر خاکسترِ اعتراضات مردم تونس را شعله ور کرد. اینها همه در حالی بود که سابقه برخوردهای خشن و قاطع نیروهای نظامی در تونس با هرگونه جنب و جوش سیاسی، موجب شده بود در ده سال گذشته هیچگونه اعتراض علنی قابل توجهی در این کشور صورت نگیرد و دیکتاتور این کشور بتواند با خیال راحت به سیاستگذاری و اجرای سیاست هایش بپردازد.

خاستگاه اعتراضات چه بود؟
برخی انقلاب تونس را «انقلاب نان» خوانده اند. به این معنا که بواسطه افزایش قیمت های مواد غذایی در تونس، این دگرگونی ها صورت پذیرفته است. اما به نظر می رسد ریشه های این اعتراضات فراتر از افزایش چند درصدی مواد غذایی باشد. چه آنکه وضعیت اقتصادی مردم تونس وضعیت نسبتا قابل قبولی در مقایسه با کشورهای آن منطقه محسوب می شود.(در ادامه با بررسی شاخص های اقتصادی تونس، این امر به وضوح نشان داده خواهد شد.) بنابراین شاید معیشت بهانه این شورش ها باشد، اما نمی توان از مشکلات معیشتی به عنوان خاستگاه بروز این اعتراضات نام برد.
اگر بخواهیم به بررسی عللی که برای این خشمناکی مردمان از حاکم دیکتاتورشان بیان شده اند بپردازیم، موارد زیر بیشتر به چشم می آیند:

اول؛ افزایش قیمت مواد غذایی اساسی
دوم؛ وجود بیکاری بالا
سوم؛ بسته بودن فضای سیاسی و عدم امکان تخلیه اعتراضات مردمی

به نظر می رسد هرکدام از این موارد حضی از حقیقت دارند و بخشی از واقعیت را توضیح می دهند. اما مدعای این مقاله آن است که خاستگاه این اعتراضات و دگرگونی عظیم در تونس، تضاد میان چارچوب سیاسی و اقتصادی در این کشور است و نه مشکلات اقتصادی و معیشتی.
در مورد افزایش قیمت مواد غذایی، باید دولت این کشور را بی تقصیر دانست. همانطور که گزارشات سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد(فائو) نشان می دهد، در سال و ماه های اخیر، قیمت مواد غذایی در سراسر جهان نسبت به سالهای گذشته افزایش چشمگیری داشته است. بطوری که افزایش قیمت ها در سال 2010 نسبت به سال قبل از آن حدود 20 درصد برآورد شده است.(1)

تحلیل هایی که در این زمینه ارایه شده اند، مبتنی بر کاهش عرضه مواد غذایی در جهان به دلیل کاهش قیمت ها در سال گذشته و نیز بروز شرایط جوی نامساعد و از دست رفتن بخشی از توان بخش کشاورزی برای تولید بوده است. بنابراین افزایش قیمت های جهانی غذا به کشوری همانند تونس که درهای باز تجاری دارد و با دنیای خارج کاملا در ارتباط است نیز وارد شد. اگر این افزایش قیمت ها را علت بروز شورش ها بدانیم، باید پرسید که چرا این افزایش قیمت ها در دیگر کشورهای همسان تونس یا حتی فقیرتر از آن، نه تنها مسبب دگرگونی اساسی سیاسی نبوده اند، بلکه حتی عملا سبب بروز شورش های گسترده نیز نشدند.(بجز در الجزایر که به سرعت فروکش کرد)در باب مدعای دوم یعنی بالا بودن نرخ بیکاری در تونس، همانطور که در جدول شماره 1 آمده است، نرخ بیکاری این کشور در سال 2010 برابر13.3 درصد بوده است. هرچند این نرخ بیکاری، نرخ بیکاری مطلوبی نیست. اما اگر این نرخ بیکاری با نرخ بیکاری در کشورهای همسان تونس مقایسه شود، آن زمان می توان نسبت به چگونگی این نرخ حکم داد. این میزان از نرخ بیکاری در ردیف نرخ بیکاری کشورهایی نظیر اسپانیا(13.9درصد)، اردن(12.6 درصد)، گرجستان(13.6درصد)،  الجزایر و آلبانی(12.5درصد) قرار می گیرد. همچنین این نرخ بیکاری از نرخ بیکاری کشورهایی نظیر عمان و بحرین(15 درصد)، قرقیزستان(18 درصد)، گابن(21 درصد)، آفریقای جنوبی(23 درصد)، بوسنی، کامرون، لیبی، موریتانی و مالی(هریک30 درصد)، یمن(35 درصد)، افغانستان و کنیا(هریک 40 درصد)، ترکمنستان(60 درصد) و زیمبابوه(80 درصد) بسیار کمتر است. بنابراین هنگامی که تونس را با کشورهای همسایه و هم قاره ای اش یا همزبانش مقایسه می کنیم، مشخص می شود که نرخ بیکاری این کشور در حد متوسطِ هر یک از این جداول قرار می گیرد و هرچند به لحاظ تئوریک اقتصادی نرخ بیکاری پایینی محسوب نمی شود، اما به لحاظ مقایسه ای نرخ بیکاری چندان بالایی هم نیست.

از سوی دیگر، همانطور که در نمودار شماره یک مشاهده می شود، نرخ بیکاری در این کشور رو به کاهش داشته و سیاست های اقتصادی اتخاذ شده اثرات مثبتی بر کاهش بیکاری در این کشور گذاشته بودند. آنطور که از سیاست های رئیس جمهور ناکام تونس بر می آید، وی با اتخاذ سیاست های باز اقتصادی و رجوع به سیاست های پیشنهادی نهادهای بین المللی اقتصادی توانسته بود به موفقیت های اقتصادی گوناگونی از جمله در عرصه کاهش بیکاری دست یازد. بنابراین هرچند که بیکاری یکی از معضلات مهم مردم تونس به شمار می رفته است اما شدت آن در حدی به نظر نمی رسد که بتواند موجبات نارضایتی گسترده و دامنه دار مردمان این کشور را بوجود آورده باشد.


شاخص های اقتصادی تونس
تونس کشوری است با اقتصادی متنوع و دارای بخش های قدرتمند کشاورزی، معدن، توریسم و صنعت. کنترل دولت بر اقتصاد در این کشور هرچند هنوز زیاد است اما در طول دهه گذشته با افزایش خصوصی سازی ها، ساده سازی ساختار مالیاتی و اجتناب دولت از افزایش بدهی های خود، به تدریج این کنترل ها رو به کاهش نهاده است. (2)

الف) تولید ناخالص داخلی و رشد اقتصادی
تولید ناخلاص داخلی(GDP) تونس با شاخص برابری قدرت خرید در سال 2010 برابر 100 میلیارد دلار و با احتساب شاخص های اسمی برابر 44 میلیارد دلار بوده است. این ارقام، تولید ناخالص داخلی سرانه ای برابر 9500 دلار با شاخص برابری قدرت خرید و حدود 4000 دلار با شاخص های اسمی را به دست می دهد. این ارقام جایگاه تونس را در میانه جدول 230 کشوری به عنوان 114 امین کشور تثبت کرده است. بنابراین این رقم تولید ناخالص سرانه، رقمی در حد متوسط جهانی ارزیابی می شود. این رقم، تونس را پایین تر از کشورهایی نظیر آفریقای جنوبی(10 هزار دلار)، برزیل(10 هزار دلار)، ایران(11هزار دلار)، ترکیه(12 هزار دلار) و بالاتر از کشورهایی نظیر پرو(9200 دلار)، تایلند(8700 دلار)، الجزایر(7400 دلار)، چین(7400 دلار)، مصر(6200 دلار)، سوریه(4800 دلار)، اندونزی(4300 دلار) و همچنین بالاتر از بسیاری از کشورهای آفریقایی نشان می دهد.
همانطور که در نمودارهای  شماره 2 و 3 مشاهده می شود(3)، پس از روی کار آمدن بن علی در 1987؛ رشد تولید ناخالص سرانه تونس به طرز چشمگیری افزایش یافته است، در شکل شماره 3، بوضوح مشخص است در حالی که تولید ناخالص سرانه تونس قبل از 1987 روندی کند داشته است که این به معنی فقیرتر شدن هرچه بیشتر مردم این کشور است، پس از 1987 و روی کار آمدن بن علی، رشد اقتصادی این کشور شیب تندی به خود گرفت و با سرعت بسیار بالاتری افزایش یافت(نمودار شماره2) و تولید ناخالص سرانه نیز به تبع به طرز چشمگیری روند افزایشی به خود گرفت. بطوری که در 24 سال زمامداری بن علی، تولید ناخالص داخلی تونس به حدود 4 برابر دوران قبل از وی رسید.


ب) فقر
همانطور که در جدول شماره 2 و نمودار شماره 4 ملاحظه می شود،  جمعیت زیر خط فقر تونس در سال 2010 به کمتر از 4 درصد از کل جمعیت این کشور رسیده است که عددی مطلوب و مناسب است. یعنی بر طبق شاخص های جهانی، تنها کمتر از 4 درصد مردم این کشور فقیر محسوب می شوند که در میان کشورهای عربی و مسلمان و نیز کشورهای در حال توسعه رقمی بسیار خوب ارزیابی می شود. جالب است بدانید که این رقم برای همسایگان تونس یعنی الجزایر و لیبی به ترتیب برابر 20 و 7 درصد ارزیابی شده است. همچنین این رقم برای کشورهای در حال توسعه برزیل و ترکیه به ترتیب برابر با 30 و 20 درصد در سال 2009 ارزیابی شده است.

نمودار شماره 4- درصد جمعیت زیر خط فقر در تونس 2000-2010

ج) نرخ تورم
نرخ تورم تونس بر اساس برآوردهای CIA Fact Book برابر با 4.5 درصد بوده است که بازهم این کشور را در میانه کشورهای جهان از نظر این شاخص اقتصادی قرار می دهد. البته این نرخ تورم برای اقتصادی که حدود 4 درصد در سال 2010 رشد داشته است، نرخ تورم ایده آلی محسوب می شود. به عبارت دیگر برای اقتصاد در حال رشدی همانند تونس، نرخ تورم یک رقمی یک دستاورد است.(این روند موفقیت آمیز در کشورهای ترکیه و برزیل هم مشاهده می شود.)
اگر نگاهی به نمودار شماره 5 بیندازید، مشاهده می شود که از هنگام زمامداری بن علی در تونس، روند نرخ تورم نزولی بوده است. این در حالی است که قبل از آن نرخ تورم، روندی صعودی به خود گرفته بود. بنابراین شواهد می توان گفت دولت بن علی در زمینه کاهش نرخ تورم هم موفق عمل کرده است.

د) نابرابری های اقتصادی
ضریب جینی(4) که نشان دهنده چگونگی توزیع درآمد در اقتصاد یک کشور است  برای تونس در سال 2010 برابر با 40 درصد بوده است که این کشور را تقریبا در حد بالایی کشورهای میانه جدول ضریب جینی قرار داده است.(5)  اگر بخواهیم تونس را در این شاخص با دیگر کشورهای همسان مقایسه کنیم، باید به ضریب جینی در کشورهای برزیل(56درصد)، شیلی(54 درصد)، مالزی(46 درصد)، آمریکا(45 درصد)، ایران(44درصد)، چین(41 درصد)، ونزوئلا و ترکیه(مشترکا 41 درصد) و الجزایر(35 درصد) مقایسه کرد. همانطور که پیداست، ضریب جینی تونس با توجه به درآمد سرانه اش در سطح نسبتا مناسبی قرار دارد. خصوصا این که این ضریب از 9 سال گذشته روند کاهشی داشته و نشان از عزم دولت بن علی برای کاهش اختلافات درآمدی دارد.

و) شاخص فساد
به عکس اخباری که مبنی بر فساد گسترده دولتی در تونس منتشر شده و مدام توسط خبرگزاری های جهانی بازگو می شود، این کشور در شاخص جهانی فساد(6)  رتبه 59 را در میان 178 کشور داراست. رتبه ای که این کشور را بالاتر از بسیاری از کشورها از جمله کشورهای ایتالیا(رتبه67)، برزیل و کوبا و رومانی(مشترکا رتبه 69)، چین و یونان(مشترکا رتبه 78)، مصر(رتبه 98)، الجزایر(رتبه 105)، سوریه(رتبه 127) و بسیاری از دیگر کشورها قرار می دهد.

ن) سایر شاخص های اقتصادی و اجتماعی
تونس در شاخص سهولت فضای کسب و کار(7)  رتبه 48 دنیا را دارد که این امر نشان از جایگاه نسبتا مطلوب این کشور در این شاخص دارد.(8)  همچنین این کشور حدود 90 هزار بشکه نفت در روز تولید می کند که همه آن در داخل این کشور به مصرف می رسد. از سوی دیگر تونس دومین کشوری است که پس از ترکیه، با اتحادیه اروپا قرارداد تجارت آزاد امضا کرده و بیش از هشتاد درصد تولیدات صنعتی اش را به خارج از کشور صادر می کند. از دیگر سو، این کشور به لحاظ شاخص رقابت پذیری اقتصادی جهانی  در سال 2010-2011 رتبه 32 جهانی(9) را در میان 139 کشور، کسب کرده است که رتبه ای درخور و مطلوب است. در همین زمینه، تونس در میان کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا، به لحاظ شاخص رقابت پذیری، مقام چهارم را دارد.(10)  این رتبه این کشور را حتی از بسیاری از کشورهای صنعتی بالاتر قرار می دهد.
همچنین درصد باسوادی در تونس 74 درصد است(11) که در میان کشورهای آفریقایی درصد مناسبی است.

تضاد ساختارهای اقتصادی و سیاسی
با وجود تمام شاخص های اقتصادی مثبت، رو به رشد، قابل قبول و در برخی موارد چشمگیر، تونس در دوره بن علی از ساختار سیاسی متصلبی برخوردار بود. بطوری که تمرکز قدرت در دستان بن علی در طی 24 سال گذشته که با استفاده شدید از نیروی های نظامی همراه بوده است، اجازه بروز و ظهور هیچ گونه مخالفتی را نمی داد. بن علی، دیکتاتوری تمام عیار بود که با یک کودتا بر علیه اولین رئیس جمهوری پس از استقلال در سال 1987 به ریاست جمهوری تونس رسیده بود و انتظار دیگری از او نبود. اما او توانست با پیگیری سیاست های آزاد اقتصادی و نیز ترویج آزادی های اجتماعی خلا آزادی های سیاسی را پر کند و برای 24 سال بر مردم کشورش حکم براند. اما از آنجایی که این تضاد و تناقض به گواهی تجربه سایر کشورها نمی توانست پایدار بماند، به ناگاه و در زمانی که شاید کمتر کسی حتی تصورش را می کرد، در عرض کمتر از یک ماه مجبور به فرار از کشورش شد.
ساختار سیاسی تونس در زمان بن علی، ساختاری کاملا دیکتاتوری بود که البته در میان کشورهای عربی و نیز همسایگان آفریقایی تونس امری معمول است. وجه تمایز تونس با دیگر کشورهای همسان به لحاظ ساختار سیاسی در آفریقا و در جهان عرب، تنها گویا رشد اقتصادی بالاتر تونس و شرایط اقتصادی مطلوب تر این کشور است.
شاید اگر بن علی با ابتکار خود اجازه مشارکت بیشتری به مردم در عرصه سیاسی می داد، فضای سیاسی را کمی بازتر می کرد و با آزاد گذاشتن مطبوعات و برگزاری انتخابات، اعتراضات مردم را به جای خیابان در فرآیند سیاسی کشور وارد ساخته و سرشکن می کرد، نه تنها به این وضعیت دچار نمی شد چه بسا می توانست آتاتورک تونسی ها نام بگیرد. به این معنا شاید بتوان بزرگترین اشتباه بن علی را عدم اجازه تخلیه اعتراضات از مسیرهای دموکراتیک دانست. اشتباهی که حتی می تواند به قیمت از دست رفتن دستآوردهای پیشین او در عرصه اقتصاد تمام شود.

نتیجه گیری
زین العابدین بن علی، رییس جمهور دیکتاتور تونس، با پیروی از سیاست های آزاد اقتصادی که توسط بانک جهانی و صندوق بین المللی پول ترویج می شوند توانست تونس را از کشوری فقیر به کشوری قابل اعتنا در عرصه اقتصاد منطقه ای تبدیل سازد و تولید ناخالص داخلی این کشور را به حدود 4 برابر دوران قبل از خود برساند. او توانست تونس را به عضویت سازمان جهانی تجارت درآورد، قراردادهای سودآور با اتحادیه اروپا ببندد، سیاست های اصلاحات اقتصادی را در تونس به اجرا درآورد و نیز سرمایه گذاران خارجی را به تونس سرازیر سازد. همچنین کارنامه بن علی در زمینه های کاهش فقر، کاهش تورم، کاهش فساد و کاهش فاصله درآمدی میان فقیر وغنی کارنامه ای مثبت و موفقیت آمیز بوده است.
اما به نظر می رسد یک بار دیگر تجربه پیگیری سیاست های اقتصادی آزاد در کنار سیاست های بسته سیاسی تنها برای چند دهه دوام آورد و نشان داد که پیش بینی میلتون فریدمن درست است. فریدمن در سخنرانی در دانشگاه ملی شیلی در دوران دیکتاتوری پینوشه به دانشجویانی که علیه او شعار می دادند گفته بود(نقل به مضمون) «بگذارید اقتصاد آزاد شود، بگذارید کسب و کارتان در دستان خودتان باشد و نه در اختیار دولت، آنگاه خواهید دید که نظام سیاسی، خود به خود به سمت آزادی های سیاسی پیش خواهد رفت. این راهی است که تاریخ درستی اش را نشان داده است.» (12)
قضاوت در مورد عملکرد بن علی و آینده تونس، هنوز زود است. چرا که آتش دگرگونی ها هنوز خاموش نشده و مردم به خانه هایشان باز نگشته اند، چه بسا این دگرگونی عظیم در تونس، موجبات تخریب روند روبه رشد اقتصاد این کشور را فراهم آورد و مردمی را که برای کسب آزادی های بیشتر و به بهانه افزایش هزینه های غذایی و بیکاری به خیابان ها آمده بودند را ناخشنودتر از قبل سازد. البته هنوز جای امیدواری هست که مخالفت با بن علی، به مخالفت با سیاست های اقتصادی صحیح وی تبدیل نشود.

منبع : رستاک

پی نوشت ها:

[1] FAO, 2011

 

[2]  https://www.cia.gov/library/publications/the-world-factbook/geos/ts.html

[3] نمودارهای شماره های 2، 3 و 5 از منبع زیر استخراج شده اند

Historic Growth Trend of Tunisia’s Economy, 2009

 

[4] ضریب جینی شاخصی است که هرچه به صفر نزدیکتر باشد نشان از برابری درامدی بیشتری در کشور مربوط دارد.

[5] Fact Book

[6] Transparency international world corruption index, 2010

[7]  Doing Business, 2011

[8] Doing Business, 2011

[9] The Global Competitiveness Index

[10]  The Global Competitiveness Report 2010-2011

[11] Fact Book

[12] «Commanding Heights: Milton Friedman», PBS, Retrieved December 29, 2008

19 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

تحلیل انقلاب تونس-1 / تونس و ‹انقلاب نان و کرامت›

کانون دمکراسی آزربایجان : تونس و سرنگونی رئیس جمهور سابقش ، تیتر اول رسانه ها در هفته گذشته بوده است ، اگرچه نمود اولیه اعتراضات مردم تونس در آغاز نسبت به گرانی و بیکاری بود ، لیکن بررسی دقیقتر آن و تحلیل شاخص های اقتصادی تونس نشان می دهد که محدود کردن انقلاب تونس به نان و معیشت به هیچ وجه درست نیست و عامل و فاکتور تعیین کننده در اعتراضات عدم همخوانی ساختار سیاسی با توسعه اقتصادی تونس و رشد اقتصادی بدون توسعه سیاسی و عدم دمکراتیزاسیون  در ساختار قدرت می باشد. با توجه به اهمیت مساله و لزوم آشنایی خوانندگان محترم با ابعاد مختلف این انقلاب ، کانون دمکراسی آزربایجان دو تحلیل تقریبا جامع را انتخاب کرده و منتشر می نماید. اینک تحلیل اول را به قلم آقای مهرداد فرهمند خبرنگار بی بی سی در بیروت تقدیم می کنیم.

تونس و ‹انقلاب نان و کرامت›

مهرداد فرهمند / بی بی سی، بیروت

جرقه انقلاب تونس را شعله آتشی زد که جوان بیکار تونسی خود را در آن سوزاند، جوانی که با داشتن تحصیلات دانشگاهی کاری نیافته بود و روی گاری دستی سبزی و میوه می فروخت، اما پلیس همین گاری دستی را هم از او گرفت.

این جوان، از فرط غم نان، مرگ را در کشوری به زندگی ترجیح داد که بیش از هشتاد درصد تولیدات صنعتی اش به خارج صادر می شود و از لحاظ توان عرضه کالا و خدمات قابل رقابت در بازارهای جهانی (قدرت رقابت پذیری اقتصادی) مقام سی و دوم در جهان را داراست، یعنی برتر از کشورهایی اروپایی همچون اسپانیا و ایتالیا.

تونس پس از ترکیه، دومین کشوری است که با اتحادیه اروپا وارد توافقنامه تجارت آزاد شده و با طی دوره آزمایشی این توافقنامه، اکنون از معافیتهای گمرکی گسترده ای در تجارت با اروپا برخوردار است.

زین العابدین بن علی که اکنون از کشورش فراری شده، در طول 23 سال ریاست جمهوری، برنامه هایی اقتصادی را برای توسعه تونس دنبال کرد که نهادهای مالی بین المللی آن را نمونه ای موفق و الگویی برای دیگر کشورهای در حال توسعه اعلام کردند.

در دوران همین رئیس جمهور، تونس به یکی از گردشگاههای پرطرفدار گردشگران خارجی تبدیل شد که این کشور را نمونه ای از ثبات، امنیت و رونق اقتصادی می دیدند.

به راه افتادن «انقلاب نان» در کشوری با چنین ویژگیهایی، دیدگاه ابن خلدون دانشمند تونسی را به یاد می آورد که بیش از ششصد سال پیش نوشته بود جامعه ای که بیش از حد به رفاه و شکم سیری تمایل پیدا کند، حکومتش سرنگون می شود.

اما آیا انقلاب تونسیها از سر رفاه زدگی و شکم سیری است؟

الگوی توسعه اقتصادی

حکومت زین العابدین بن علی برای توسعه اقتصادی، همچون بیشتر کشورهای خواهان توسعه، شیوه و نسخه بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را پیروی کرد، عضو سازمان تجارت جهانی شد، یارانه ها و سیاستهای حمایتی را متوقف کرد، دست سرمایه گذاران خارجی را کاملاً بازگذاشت و با گشاده دستی به آنها امکان داد تا زمینهای کشاورزی حاصلخیز را که از منابع اصلی درآمد کشور بودند خریداری کنند و مالک شوند.

چنین سیاستهایی ثروت وارد کشور کرد، خیلیها ثروتمند شدند، فرهنگ مصرفگرایی هم که به لازمه تجارت آزاد جهانی تبدیل شده همراه با آن آمد، ظاهر تونس شیک شد، ساحل مدیترانه ای اش برای گردشگران اروپایی جذاب شد و فضای باز اجتماعی به یادگار مانده از دوران استعمار فرانسه به جذب گردشگران میدان داد، دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی متعدد از همه جا سربرآوردند و آمار دانشجویان و تحصیلکردگان بالا رفت.

از سوی دیگر، خرده کاسبان، تولیدکنندگان جزء، کشاورزان سنتی و روستاییان مناطق بیابانی کمتر حاصلخیز جنوب از این شیوه توسعه زیان دیدند و همراه با کارگرانی که درآمدشان پا به پای تورم حاصله از ورود ثروت به کشور پیش نرفت به طبقه فرودست رانده شدند.

با این حال، از لحاظ آماری تنها کمتر از چهار درصد مردم تونس به زیر خط فقر رانده شدند و برآورد سازمان ملل متحد هم شاخص توزیع ثروت (ضریب جینی) در این کشور را کمتر از چهار دهم یعنی بهتر از کشورهایی همچون آمریکا، روسیه، چین و ترکیه نشان می دهد.

اما میزان بیکاری و سیل دانش آموختگان دانشگاهی که بازار کار جوابگوی نیازشان به اشتغال نبود به وضعیت نگران کننده ای رسید تا آنجا که آمار رسمی نرخ بیکاری در تونس بیش از چهارده درصد برآورد شده است و همین خیل عظیم بیکاران از شکل دهندگان اصلی جنبش خیابانی شدند.

اقتصاد بدون سیاست

با این حال، به نظر نمی رسد پیامدهای سیاستهای توسعه اقتصادی دولت و بیکاری و نارضایتی بخشی از جامعه از وضعیت معیشتی شان، نیروی محرکه کافی برای به راه افتادن «انقلاب نان» باشد و خیلی از رسانه ها هم عنوان «انقلاب نان و کرامت» را برای جنبش اعتراضی تونس مناسبتر دیده و معتقدند سراغ ریشه خشم مردم را باید در همین زیر سؤال رفتن «کرامت» آنان گرفت، «کرامت» مردمی که نه امکان مشارکت در تصمیمگیریها به آنان داده می شد و نه مجال نقد حاکمان در رسانه ها.

رئیس جمهور با کودتا روی کار آمده و منتخب مردم نبود و قانونگذاری در دست حزب حاکم قرار داشت، بی آنکه شرایطی برای رقابت احزاب دیگر با این حزب فراهم آورده شود.

انباشت قدرت و ثروت و یکه تاز بودن طبقه حاکمه، گسترش فساد اداری و تبعیض را به همراه آورده بود و هرچه عمر چنین طبقه ای بیشتر می شد، نارضایی از آن نیز افزایش می یافت.

پیش از آنکه آن جوان دانشگاه رفته سبزی فروش دست به خودسوزی بزند، انتشار افشاگریهای ویکی لیکس باعث یادآوری شایعات و دانسته های مردم از زندگی زین العابدین بن علی و خانواده اش و فساد در طبقه حاکمه شده و کاسه خشم ناراضیان را به آستانه لبریزی رسانده بود.

سرانجام، تونس نمونه ای برای به کرسی نشاندن این نظریه شد که توسعه اقتصادی و سیاسی از یکدیگر جدایی ناپذیرند و رشد اقتصادی بدون توسعه سیاسی به شکست می انجامد.

این چنین شد که با ناباوری جهانیان، آتشی که سالیان طولانی زیر خاکستر مانده بود چنان زبانه کشید که زین العابدین بن علی را ظرف چند روز از موضع نسبت دادن نا آرامیها به خارجیان و تروریست خواندن تظاهرکنندگان به فرار از کشور رساند.

نان به جای ایدئولوژی

زمینه های شکلگیری و شیوه بروز «انقلاب نان» تونس به دیگر انقلابهای معاصر و گذشته شباهت دارد اما برخلاف آنها، فاقد رهبری واحد و منسجم و جهتگیری ایدئولوژیک است.

تشکلهای صنفی و اتحادیه ها از سویی و حزب پیشرو دموکراتیک به عنوان مهمترین حزب مخالف دولت از سوی دیگر تلاش کردند نقش هدایتگر جنبش را به عهده بگیرند اما روند خارج از کنترل اعتراضها و تظاهرات میزان مؤثر بودن سازماندهیهای این نهادها را زیر سؤال برد و رخدادهایی همچون حمله به فروشگاهها و غارت اموال عمومی و نا امنی را هم رقم زد که به نوبه خود می تواند عاملی برای ضربه زدن به کلیت جنبش و بهانه ای برای کودتای نظامی به نام حفظ نظم عمومی و امنیت و در نتیجه، سرکوب انقلاب شود.

با این حال، انقلاب تونس تا هر مرحله ای هم که پیش برود، رخداد بزرگی در تاریخ معاصر جهان عرب است و تا هم اینجا هم الهامبخش مهمی برای دیگر مردمان جامعه عربی شده که زندگی مشابه مردم تونس دارند.

بسیاری از ایرانیان هوادار «جنبش سبز» به انقلاب تونس نگاهی حسرت آلود دارند یا به دنبال مقایسه آن با حرکت اعتراضی سال گذشته در کشور خود و الگو گرفتن از آنند، عباراتی همچون «چطور مردم تونس تونس ولی مردم ایران نتونس» در جایجای صفحات اینترنتی فارسی به چشم می خورد.

اظهارنظرهای مشابه در سطحی گسترده تر میان مردمی که در کشورهای عربی با شرایط مشابه تونس زندگی می کنند به گوش می رسد، بعضی از خود انتقاد می کنند که چرا همچون تونسیها به پا نمی خیزند، با عباراتی همچون: «تونس آزادی را انتخاب کرد و مصر چیپس با طعم میگو» و بعضی دیگر هم از تونس الهام گرفته و زمزمه اعتراض از گوشه و کنار آنها با صدای بلندتری به گوش می خورد.

منبع : بی بی سی

19 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, باخیش - دیدگاه, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

عناصر خرد و علائم غریزه ، مسئله ملی و ملیت اجباری

دکتر فرهاد قابوسی

مقدمه : هر سرزمینی متعلق به مردمی است که در آن زندگی میکنند ، نه حکومت و دولت و نه توهمی تحت عنوان «کشور» . مردم ساکن هر سرزمینی واقعیت انسانی آن سرزمین محسوب میشوند و معیار هر استدلال منطقی و علمی در مورد آن به حساب می آیند . از اینرو برای من ، همچنانکه پیشتر اشاره کرده ام مسئله معروف به «مسئله ملی در ایران» یک شبه مسئله و مقوله ای صرفا ذهنی بشمار میرود که در واقع به جای مسائل واقعی اساسی مطرح شده است که فعلا رایج نیستند : همچنانکه این شبه مسئله به جهت فقدان تعاریف جامع و مانع در مورد «ملت و ملیت» خاصه در مورد ایران و تاسیس بینش ملی بر ذهنیات سنتی و توهمات گذشته گرایانه ، مسئله ای متکی بر تعاریف منطقی نبوده و لذا همیشه مشمول استدلالات منطقی محسوب نمیشود . از این نوع «مسائل نماینده» که بجای مسائل اساسی تری مطرح میشوند خاصه در حوزه مسائل سیاسی و خصوصا در شرایط سیاسی فعلی تحت تسلط «نئو کن» یا محافظه کاری جدید بر جو سیاسی عمومی ، تعدادی قابل توجه موجودند که بجای خود به کم و کیف آنها باید پرداخته شود . من در این نوشته در پی ارزیابی منطقی علل و زمینه های این شبه مسئله ملی از طریق ارزیابی دیدگاههای مختلف نسبت به آن هستم .

***

دو دیدگاه عمده در مورد شبه مسئله ملی ایران عبارتند از «دیدگاه فدرال یا کثرت گرا » و » دیدگاه ملی یا وحدت گرا » که تقابلشان موجد شبه مسئله ملی محسوب میشود . این دیدگاه دوم متکی بر ذهنیاتی است که از سنت تا اسطوره ملی و از عشق میهنی تا پرستش وطن را دربرمیگیرد . مشکل همه این مقولات در غریزی بودن و قابلیت تعبیر ذهنی آنها یعنی عدم عینیت و غیر قابل سنجش بودن آنها به روال منطق است. کمااینکه همه دیکتاتورها و مجانین تاریخ نیز اعمال ضد بشری خود را همواره مطابق سنن ملی ، با عشق به وطن و به خاطر مفاخر ملی توجیه کرده اند . «ایران» این ذهنیت گرایان نیز مقوله ای اثیری ، غیر واقعی و سوای مکان زیست انسانهائی است که طبق فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی که «چو ایران مباشد تن من مباد» از حق جهانی ( ! ) حیات محرومند . این متحجرین به تقصیر که شب و روز از مضرات دین و مذهب ناله میکنند ، از شهروندی ایرانی مذهب » ایرانپرستی » را ساخته اند و با تعصب مذهبی خود مانع انتقاد منطقی به این ذهنیات و روشن شدن جنبه های غیر علمی و غیر عقلانی این ذهنیات میشوند . چرا که تفاوتی بین ارتجاع ( گذشته گرائی) ملی و ارتجاع مذهبی در تقابل با عقل و منطق نیست . اینان از «ایرانیت» مذهبی جدید و از شاهنامه ارتجاعی فردوسی «قرآن» ثانی ساخته اند . برای اینان» ایران » مقوله ای مستقل از مردمان ساکن آن و حقوق طبیعی و مادی آنان محسوب میشود و به این حساب ایران اثیری نه اینکه مجموعه دائم التغیر زمینی از مکانها و شهرها و فرهنگ اجتماعی ساکنان آن بلکه «تصوری» آسمانی و ازلی و ابدی بشمار می آید . در این دیدگاه ارتجاع ملی ، «ایران» معلق در آسمان و نمادها و ضمایم ذهنیش از قبیل «زبان ملی» مقولاتی ازلی و ابدی و متافیزیکی تلقی میشوند که ابدالآباد لایتغیر ماندنی است و انسانهای ساکن این سرزمین اثیری نه تنها حق هیچ تغییری در آن ندارند بلکه به فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی باید که بخاطر ایران «همه سر به سر تن به کشتن دهند».

میلیونها انسان حیات گرانقدر بر سر اینگونه غرایز ملی و میهنی باخته اند که به جهت ذات ذهنی تفسیرپذیرشان در هر عصری تصادفا مطابق اغراض و هوسهای خصوصی حکام و شاهان وقت از آب در آمده است ! چراکه این مقولات ذهنی و غریزی تابع منطق و عقلانیت تاریخی که ضروری مقولات واقعی اجتماعی است ، محسوب نمی شوند و به عین قواعد دینی معمولا به دلخواه قابل تفسیراند . از اینروست که از دینی شدن ایرانیت در دیدگاه ملی سخن میتوان گفت . حتی مقوله ضد انسانی و ارتجائی «شهادت» نیز بر طبق فتاوی مذکور فردوسی در «دیدگاه ملی» ایرانی مطرح است که موید جوهر دینی دیدگاه ملی محسوب میشود (1) . برای اینان «ملیت» اجباری است و تردید و تغییری در آن مجاز نیست ، مگر به تبعید و مهاجرت (2) . شدت تحجر مذهبی و مسلکی دیدگاه ملی در مقایل دیدگاه دینی تا جائی است که در مقابل «لا اکراه فی الدین» سخیفه ای نظیر «چو ایران مباشد تن من مباد» را قرار میدهد و اکراه در ملیت مورد غضب ملیون واقع میشود . معتقدین به دیدگاه ملی سخافت را تا جائی میرسانند که بحث و انتقاد منطقی از این گونه ذهنیات و بیماری عصبی را نیز مجاز نمی دانند . بی آنکه رابطه عینی و ثابت شده به تجارب تاریخی میان تدریج این ذهنیات ، تعصب ملی ، شووینیسم و اندیشه فاشیسم را در یافته باشند . عوامیت این نوع وطنپرستان نسبت به تجارب تاریخی موجود در این مورد وحشتناک است: چرا که فی المثل بر اساس آخرین تحقیقات تاریخی ، مهمترین مقوله تبلیغاتی که هیتلر با سوء استفاده از آن توانست با فریب مردم آلمان به قدرت برسد ، لغو «قرارداد ورسای» بود که به تفسیر نظامیان متحجر آلمان تقصیرش نه که متوجه عدم قابلیت خود آن نظامیان بلکه متوجه عوامل بی وطن ، مخالفان جنگ ، آزادیخواهان ، احزاب مترقی ، چپ و یهودیان جهان وطن میشد . اگر در بعضی نوشتجات اخیر پان ایرانیستها دقت کنیم همین داستان » خنجر از پشت » ساخته نظامیان شبه فاشیست آلمان را در مورد ایران نیز باز خواهیم یافت : که اگر این بی وطنان «استالینیست» در ایران نمی بودند مگر قشون ظفرنمون آریامهری مام وطن را به این آسانی تسلیم «اعراب» بیابانگرد «یاسر عرفات» میکرد . در حالیکه از نظر شعور انسانی و خرد علمی پان ایرانیستها معادل همان «استالینیست» ها محسوب میشوند که «شمشیر دموکلس» هر بحث غیر منطقی دست راستی محسوب میشود . و چرا که گذر و ارتباط بین میهن پرستی ، شووینیسم و فاشیسم امری محتوم است که طبق تجارب تاریخی خواه و ناخواه ، خاصه تحت شرایط غربت و مهاجرت ، پیش آمدنی است و همچنانکه می بینیم در میان پان ایرانیستهای معاصر نیز رایج است (3 ) . و مگر تداوم اندیشه قرون وسطائی منع حق جهانی ( ! ) حیات انسان ایرانی طبق فتوای ( ! ) «چو ایران مباشد تن من مباد» فردوسی نبود که در ایدئولوژی ملهم از فاشیسم تک حزب رستاحیز به منع حیات ایرانیان غیر عضو «رستاخیز» در ایران و اجبار اقامت در خارج منجر شد (2) .
کوته بینی این حضرات چنان است که نه تنها هر بحث منطقی در مورد تنوع فرهنگی و زبانی در ایران را به «تجزیه ایران» مربوط میکنند بلکه تاکنون متوجه طبیعی بودن و ضرورت بحث بر سر «تابوها» و «محرمات» ملی پس از سقوط کاخ مقوائی سلطنت استوار بر آنها و آشکاری مجعولیتشان ، نشده اند . در حالیکه عقل هر مسئله ای را باید زیر سئوال ببرد : مخصوصا آنها را که ظاهرا «معقول» بنظر میرسند . که اگر امتداد مسیر فکری پان ایرانیستها را ادامه دهیم به امتناع تفکر ، ممنوعیت آزادی عقاید و انتقاد به اسم یکپارچگی ایران حواهیم رسید . خردمند ترین اینان هنوز قادر به طرح این سئوال منطقی برای خود نبوده اند که : مگر مسئله یکپارچگی ایران مقوله ای ماقبل تجربی و ضرورتی ماقبل عقلانی است؟ که اگر ضرورتی در جدائی و یا یکپارچگی است مگر خود مردم ایالات حق تعیین سرنوشت خود را ندارند که مقید به قیمومیت از بالا باشند . در هر حال منطق ، عقل و اخلاق اجتماعى حکم میکنند که منافع و مضار مسئله بدون تعصب با دلایل عینی و نه ذهنی و بدون سوء استفاده از غرایز مطرح و به قضاوت گذارده شوند . چراکه غریزه خصوصی و موقت است و نسبت به نتایج نهائیش کور محسوب میشود و مگر به تصادف راه به بیراهه می برد . در حالیکه عقل و منطق در عین عامیت و دورنگری شامل نتایج پالوده تجارب چه مرتب و چه غریزی نیز میباشند .
دیدگاه متکی بر غرایز ملی از درک منطقی مسئله غرایز غافل است که در آن غرایز انسانی نظیر عشق و علاقه نه تنها ذهنیاتی خصوصی بلکه توابعی از متغیر های زمانی و تاریخی شناخته میشوند . اگر دوهزارسال پیش آمیزش سببی به علل غریزی (!) خصوصا میان اشراف و خاندان شاهی متداول بود اکنون پیشرفت علم بیولوژی ثابت کرده است که چون این آمیزش غریزی مولد موجودات عقب مانده است ، لذا علماً و عقلاً مردود است . تقید در هر تمایل غریزی و عاطفی از میهن پرستی تا زبان پرستی نیز تحجر و گذشته گرائی محسوب میشود که ضرری کمتر از تعصب دینی ندارد . اگر این تعبیر ایدئولوژیک و آن مذهب به درستی به جهت مصائب بشری آنها و قیود فکری قرون وسطائی ایشان مورد انتقاد و عقلاً مردود شناخته میشوند . عقاید و اشعار قرون وسطائی شعرائی از قبیل فردوسی نیز دقیقا به همین دلیل تقید قرون وسطائی آنها به عنوان عقیده مردوداند و تنها سرمشق مخبطان میتوانند قرار بگیرند . «ایران» فردوسی که زمینه ذهنی ایران تاریخی پان ایرانیستها را تشکیل میدهد تخیلی ذهنی از ایران ماقبل اسلام در شرایط قرون وسطی معاصر این شاعر است : که یعنی نسبت به شرایط و واقعیات معاصر تخیلی در ماضی بعید (گذشته در گذشته) و در معیار منطقی و عقلانی معاصر متحجر اندر متحجر محسوب میشود . بینش متحجر فردوسی متکی بر جهان بینی قرون وسطی و انعکاسی از جهانی مرده هستند که محاط در «هیرارشی» و حاکمیت از بالا بوده اند . و گرنه هیچ آدم عاقلی در شرایط معاصر معتقد به چنین ترهاتی نمی تواند باشد و حتی دل به آنها خوش نمی کند . از اینرو هر تعبیری «ملی» از این اشعار و افکار قرون وسطائی در رابطه با اتحاد متکی بر زبان فارسی نیز مشکوک و مردود است . و هر نظری در این رابطه مجبور به تطبیق خود با منطق و تعابير عقل و علم معاصر است و بس . کمااینکه نه تنها «دیدگاه ملی» در مورد ایران عملا در قرون وسطی عصر فردوسی متوقف مانده است بلکه در یک ارزیابی منطقی در پشت هر تعبیر «ملی» اندیشه ای قرون وسطائی میتوان یافت .
این عقب ماندگی و تحجر تاریخی نسبت به مسائل ملی خود نشانی کافی از اندیشه «فاشیسم» محسوب میشود ، لکن دامنه استدلال منطقی در این رابطه بسیار وسیع تر و اساسی تر است: از آنجائیکه آلوده کردن علم و تحقیق به غرایز ملی و سیاسی را میتوان از اساسی ترین و خطیر ترین عناصر اندیشه فاشیسم و نژاد پرستی شمرد که نمونه های ایرانی آن مشهور و نمونه های آلمانی و ایتالیائی آن دقیقا مستند هستند؛ لذا انتشار و رواج مطالبی که افراد را تحت عنوان ضرورت سیاسی به توجیه هر نظر خاصی در علوم ترغیب کند ، دانسته و ندانسته تبلیغ اندیشه فاشیسم محسوب میشود : نوشته های آقایان کسروی ، قزوینی و دیگر مدافعان زبان ملی اجباری ، از این نوع تبلیغات فاشیستی محسوب میشوند (4) . لذا دیدگاه ملی و یا هر جریان فکری جمعی و فردی چه به جهت انتشار ( ! )، توجیه و چه به جهت عدم مخالفت و نفی روشن مطالب مربوطه ، اصولا و عملا ناشر اندیشه فاشیستی محسوب میشوند . چراکه هر عمل و نظری در تحدید آزادیهای فرهنگی و باین طریق اجبار ( ! ) در روش حیات و تفکر انسانها مشمول فاشیسم است .
تذکر این نکته نیز ضروری است که تسمیه به عنوانی اصولا متضمن واقعیت وجودی آن محسوب نمیشود . لذا «دموکرات» نامیدن حتی در مورد ساکنان کشورهای «دموکراتیک» نیز مرجوع به واقع نیست چه برسد به کسانی که علناً مدافع هیرارشی فرهنگ و زبان فارسی در ایران و مخالف رد مطلق قیود فرهنگی نسبت به زبانهای دیگر ایرانی هستند . کمااینکه حتی نوشته های «دموکراتهائی» نظیر هانتینگتن مدرس هاروارد ، نیز حتی به نص متفکرین لیبرال اروپا ، محتوی تعبیرات «فاشیستی» از اهالی آسیا و نیز ساکنان غیر انگلیسی زبان ایالات متحده آمریکا است که اگر فاشیسم ایتالیائی «معتقد» به «خصوصیت» آفتاب ایتالیا بود ( ! ) هانتینگتن هم از برتری و خصوصیت فرهنگ انگلیسی زبان آمریکائی و پان ایرانیستهای ظاهرا «دموکرات» هم از عمومیت ازلی و ابدی زبان فارسی در ایران میگویند . و این مابعدالطبیعی بودن ذهنیات زمینه این نمونه ها و فقدان ملاحظه تغییرات و ضرورت این تغییرات ، یعنی ازلی و ابدی شمردن مقولات ذهنی «ملی» متکی به گذشته معدوم است که در استبعاد از واقعیات از ارزشهای متساوی انسانی ناشی از واقعیت مشترک موحود نیز فاصله میگیرد و به فاشیسم منجر میشود . کمااینکه اگر اعتقاد به مابعد الطبیعه را در اعتقاد به ذهنیات غیر قابل تجربه خلاصه کنیم ، اعتقاد به گذشته و ذهنیات گذشته گرا نیز جزء عقاید متافیزیکی و مذهبی محسوب خواهند شد . تحجر جزمی پان ایرانیستها و تعصب مذهبی ملی گرایان نسبت به ایران را میبایستی ناشی از این نهاد مابعد الطبیعی اندیشه ایران پرستی حساب کرد (5) .
در مقابل » دیدگاه فدرال » – که البته نمی تواند دعوی کمال مطلق داشته باشد –  دیدگاهی بر آمده از تشکیک در این مقولات مابعدالطبیعی ایرانی و ناشی از اینگونه سئوالات منطقی و معیارهای صرفا عقلانی است که گذشته گرائی و مفاخر ذهنی ملی را بر نمی تابد . و هر اندیشه و نیز داده ای را تنها بعد از سنجش و تطبیق با معیارهای منطقی و عقلانی و در مقایسه با تجارب تاریخی و در رابطه با دست آوردهای علمی تاریخی ، آنهم تا سنجش بعدی ، می پذیرد . کمااینکه رجوع این دیدگاه به موضع فدرال نیز صرفا بر اساس ارزیابی منطقی تجارب تاریخی در ایران و مناطق دیگر متکی است . در دیدگاه فدرال اجباری در ملیت نیست و تصمیم عقلانی بر جای اجبار ایرانی نشسته است . در دیدگاه فدرال اتحادی هم اگر مفید است اتحادی عقلانی است و هیچ عاملی چه ایران و چه زبان ملی به اجبار و فراسوی تصمیم عقل مقرر نیست . چراکه همه چیز حتی اتحاد ایران و زبان ملی زبر مجموعه ای از معقولات باید باشد و هیچ چیزی ماقبل تجربی و ماقبل عقلانی مجاز نیست . و هر آنچه که ثابت به نظر میرسد همواره نسبت به تغییرات چنین است . کمااینکه ضرورتا تغییر شرایط تاریخی نیز در ارزیابی مسائل تاریخی ملحوظ اند . در دیدگاه فدرال تعقل تاریخی و جهانی بجای تعصب ایرانی نشانده شده است .
از اینرو در واقع همچنانکه یادآوری کردم دیدگاه فدرال نافی دیدگاه ملی است و بطور خلاصه نسبت به مسئله ملی سعی در تقریر عقلانیت و منطق به جای ذهنیت و غرایز دارد . چراکه سخن نهائی میان دو دیدگاه فدرال و ملی رجوع به عقل در اولی بجای رجوع به غریزه در دومی است .
آنچه که میماند اشاره ای به آن مسائل و دیدگاههای اساسی نهان در ماورای این بحث ملی است : سخن اساسی در تعبیر فلسفی بر سر تقابل دو دیدگاه علمی (مادی تجربی) و دیدگاه ایده آلیستی (غریزی و ذهنی ) در مسائل اجتماعى است . و در تعبیر عملی سخن بر سر تقابل «عقل علمی» و «ذهن متحجر مدرن» (6) است که تحت حمایت «محافظه کاران جدید» در غرب رنگ و لعاب ظاهرا «معقولی»بخود گرفته است . نماینده اولی در مسائل اجتماعى ایران کم و بیش دیدگاه فدرال است که سعی در طرح اندیشه های جدید و «علمی» در مسائل اساسی جامعه ایران را دارد و نماینده دومی دیدگاه ملی محسوب میشود که متکی به گذشته گرائی و اخیرا ملهم از تحجر سیاسی جامعه مدرن غربی است . در این میان هرچند که «تحجر مدرن» و نیز «محافظه کاری جدید» بنا به تعریف ساختارهائی متناقض محسوب میشوند ، لکن از آنجائیکه «تغییر» نسبت به «ثبات» و «جدید» نسبت به «قدیم» تعریف میشوند ، آن دو نیز به اتکای عوامل غریزی در متن فرهنگ متساهل غرب در میان قلمزنان ایرانی از «چپ» و راست نیز مقبولیت ظاهرا «معقولی» یافته اند . کما اینکه باصطلاح «چپ» سابق ایران نیز بواسطه اساس رمانتیک و غیر علمی اش به «نئو کن و تحجر مدرن» گرائیده است .

حواشی و توضیحات:
(1) جالب توجه این است که معمولا اکثر آنهائی که از مواهب این غرایز و ذهنیات ایرانپرستی دم میزنند ، خود اهل قربانی در این پرستشگاه ملی نیستند بلکه معمولا دیگران را به این وظایف میهنی تشویق میکنند .
(2) سعه صدر همایونی و ایدئولوگهای تک حزب «ملی» رستاخیز هم تا به جائی میرسید که بجای قتل و زندان به تبعید و دادن «پاسپورت» یعنی اخراج از زاد و بوم رضایت دهند . امروز نیز کوته بینان ملی از قبیل آقای مزدک بامدادان انتقاد از نارسائی های اساسی زبان فارسی را با منع نوشتن به این زبان پاسخ میدهند که نزدیک همان موضع «پاسپورت همایونی» است.
(3) بخصوص اگر که زمینه فاشیستی حزب «سومکا «ی وطنپرستانی نظیر آقای داریوش همایون ، تکامل ایشان به ایدئولوگ تک حزب «رستاخیز» و ذهنیت فاشیستی حزب سابق » پان ایرانیست» را در نظر گرفته باشیم .
(4) دو نمونه از بیانات فاشیستی کسروی و قزوینی که از «مراجع تقلید» مذهب ملی گرائی محسوب میشوند ، کافی به مقصود به نظر میرسند .

الف : نمونه فاشیسم کسروی که خاصه در حاشیه دفاعیاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی بروز کرده است (نشریه پرچم سال 1322ـ1321 . تجدید چاپ شده در سال 2004 ـ 1383 وسیله انتشارات خاوران (صفحه 81)): » این آرزوی ایرانیانست، آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه زبانها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من که در اینجا ایستاده ام زبان مادرزادی من ترکی بوده ولی همه می دانند که چه کوشش هایی به کار می برم (!) که آن زبان از ایران برافتد. ترکی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، کردی برافتد. ارمنیان اگر از مایند باید با زبان ما درس خوانند و سخن گویند» . منظور کسروی از این کوششها نوشتن رساله ( آذری یا زبان باستان آذربایجان ) به اتکاء ترجمه غلط و «دلایل» متناقضی است که من درمقاله (http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9918 ) نادرستی مطلق آنرا ثابت کرده ام . از این مختصر و تعمد کسروی در براندازی زبانهای غیر ایرانی و لذا تخریب فرهنگهای متنوع در ایران برمیاید که او نه تنها تحقیق را با تعصب و علوم تاریخ و زبانشناسی را با سیاست تعویض کرده بود بلکه به جهت اعتقاد و تعمد در بر انداختن اجباری زبانها مشخصا معتقد به عقاید فاشیستی بوده است.

ب : محمد قزوینی: مقاله « آذری ، یا زبان باستان آذربایگان » در «بیست مقاله» بکوشش ابراهیم پور داود ، بمبئی 1935 ، م. ص. 141- 146:»… امروزه مسئله زبان آذربایجان اهمیتی سیاسی به هم رسانیده …اثبات این که زبان اصلی آذربایجان تا حدود قرن هفتم ، هشتم هجری زبان فارسی بوده است … در شرع سیاست ، واجب کفائی بلکه واجب عینی است و گمان میکنم که تالیف این رساله ( آذری (کسروی)) … خدمت شایانی …هم به سیاست و ملیت این مملکت نموده است.» سخن گفتن از وجوب کفائی و عینی در مورد مسئله زبانشناسی حاکی از بیشعوری علمی ، سخافت تحقیقی و اندیشه فاشیستی قزوینی به جهت سوء استفاده سیاسی (پان ایرانیستی) وی از مباحث فرهنگی و علمی است . تاسف اینست که آقای یارشاطر به جهت باور به چنین ترهات ضد علمی آبروی ایران را در مجامع علمی برده است : که مگر ممکن است در علم واجب کفائی به تقریر سیاست داشته باشیم . که اگر ایشان واقعا اهل تحقیق در علم زبانشناسی میبودند ، سالها پیش حداقل در مقالات مربوط به موضوع خویش در مذمت کسروی و فزوینی که زبانشناسی را بازیچه هوسهای ضد علمی پان ایرانیستی کرده اند ، مینوشتند و حدافل اطرافیان خودرا آگاه میکردند . عدم عمل به این وظیفه علمی خیانتی سنگین به فرهنگ محتضر ایران و عملی در جهت تثبیت تعصب بحای تحقیق محسوب میشود .

(5) در ذهنیت مطلق و اعتقادات ضد علمی مدافعان دیدگاه ملی همین بس که یکی از مطول نویسان اینان آقای مزدک بامدادان که در سایت سانسور گرای «ایران امروز» قلم درازی میکند ، مخالف نتایج استاندارد تحقیقات تاریخی و علم فرهنگشناسی منبع مرجعی نظیر « تاریخ تمدن ویل دورانت » در مورد عاریتی بودن «فرهنگ آریائی» است . این شخص که مطلقا فاقد سواد علمی لازم برای ورود در مباحث منطقی است نه تنها از ضرورت استدلال منطقی در مسائل علم تاریخ و زبانشناسی بی اطلاع است بلکه از پیش پا افتاده ترین ضوابط طبقه بندی علوم نیز نا آگاه است و مثلا علم پزشکی را از «علوم دقیقه» میشناسد . همچنانکه او صرفا به جهت تعصب نسبت به زبان فارسی با نتایج تحقیقات علمی زبانشناسی در مقایسه زبان های عربی و فارسی منعکس در آثار محققینی نظیر « هانری کربن » (تاریخ فلسفه اسلام) نیز مخالف است . متاسفانه کوتاهی در منطق و بیسوادی علمی مدافعان دیدگاه ملی و نیز تکیه صرف آنان بر ذهنیات حماسی و شعر و احساسات ، مانع بسط ارزیابی عقلانی مواضع آنان به یک بحث منطقی با آنان شده است . برای موارد ذکر شده و برخی مباحث مربوطه رجوع کنید به مقاله سابق راقم «ملاحظاتی در عقب ماندگی و تجدد فرهنگ ایران» در سایت اخبار روز:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581

(6) غرض از تحجر مدرن تحجری است که مواضع غیر علمی خویش ، دین و عقاید سنتی را با وسایل و روشهای مدرن توجیه میکند . یکی از نمونه های مهم آن مسلک رایج محافظه کاران مذهبی امریکا » Creationism » یا    » Intelligent design » است که خلقت الهی را بر نظریه تکامل علم بیولوژی ترجیح میدهد . موضع «نئو کن» به لحاظ » تسنن مدرن» اش انعکاس سیاسی این اندیشه غیر علمی محسوب میشود .

18 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , | 3 دیدگاه

جمهوری آزربایجان قدرتی در حال ظهور در قفقاز

نوشته ای که ذیلا میخوانید نتیجه تحقیقات آقای بهرام امیراحمدیان، استاد دانشگاه‌های تهران و کارشناس روابط بین الملل و مسائل ژئوپلیتیکی میباشد: ـ

جمهوری آذربایجان با مساحتی برابر هشتادو هفت هزار کیلومتر مربع در شرق قفقاز واقع شده و نوار مرزی آن در ساحل غربی دریای خزر 456 کیلومتر است. بندر باکو بزرگترین شهر ساحلی دریای خزر با دو میلیون نفر جمعیت یکی از بزرگترین و قدیمی ترین شهرهای منطقه است.  جمهوری آذربایجان هم از نظر موقعیت ژئوپلیتیکی و هم مکان جغرافیایی از اهمیت خاصی در منطقه قفقاز و دریای خزر برخوردار است که این موقعیت یگانه و تغییرناپذیر است.

میراث فرهنگی و معماری ملی و اسلامی جمهوری آذربایجان مهمترین عامل ثبات ملت جمهوری آذربایجان است. آذربایجان دومین کشور شیعه جهان است که با برخورداری از باور آذریها به اینکه خودشان ملت بزرگی هستند که سابقه دولتمداری در منطقه را دارا هستند، به آنان نوعی اعتماد به نفس داده است. میراثهای گرانبهای معماری و آداب و رسوم مردم آن در کنار تنوع فرهنگی و انواع غذاها، پوشاک و صنایع دستی متنوع و چشم اندازهای جغرافیایی متنوع این کشور را به موزه مردم شناسی تبدیل کرده است که همه ساله هزاران گردشگر خارجی را بخود جلب می کند که موجب شکوفایی اقتصادی می شود.

جمهوری آذربایجان پرجمعیت‌ترین کشور در میان جمهوری‌های قفقاز است. در سال 2008 جمعیت جمهوری آذربایجان به هشت میلیون و هفتصد هزار نفر رسید که حدود 52 درصد آنها در شهرها زندگی می‌کنند. در آذربایجان 24 درصد و در ارمنستان 22 درصد جعیت کمتر از 15 سال دارند. آذربایجان جمعیتی با ساختار جوانان دارد که به نیروی کار آموزش دیده تبدیل و در آینده آذربایجان نقش ارزنده ای ایفا خواهند کرد.

زيبايي هاي مدرن باكو پايتخت آزربايجان شمالی

پیش بینی می شود جمعیت آذربایجان در سال 2025 به ده میلیون و در 2050 به یازده و نیم میلیون  نفر برسد. در مقابل جمعیت ارمنستان در حال حاضر سه میلیون نفر است که در سال 2025 به به سه و نیم میلیون و در سال 2050 در همان حد باقی خواهد ماند و رشدی نخواهد داشت. امید به زندگی در بدو تولد در آذربایجان برای مردان 70 و برای زنان 75 سال است. اکنون جمعیت آذربایجان به تنهایی بیش از جمعیت دو جمهوری دیگر قفقاز (ارمنستان و گرجستان)است.

در سال 2007 در آذربایجان از تعداد کل شاغلان در بخش اقتصادی 70 درصد در بخش خصوصی فعال هستند. تعداد بیکاران 281 هزار نفر (5/6% فعال از نظر اقتصادی) بوده است که تنها 51 هزار نفر آنها ثبت شده اند.

جمهوری آذربایجان قدرتمندترین دولت منطقه قفقاز را داراست و قوی ترین ارتش منطقه را در اختیار دارد.   این کشور با کمکهای غرب، پیشرفته ترین ارتش منطقه را در اختیار دارد.

ذخایر اثبات شده نفت خام آذربایجان در پایان سال 2008 برابر 7 میلیارد بشکه بوده است که حدود یک درصد ذخایر اثبات شده جهان را تشکیل می دهد. این کشور روزانه 914 هزار بشکه نفت تولید می کند که با صرفه جویی در مصرف در سال 2008 با 26 درصد کاهش مصرف، مصرف روزانه خود را به 71 هزار بشکه در 2008 رسانده است. ذخایر اثبات شده گاز آذربایجان در همین سال یک و دو دهم تریلیون متر مکعب و تولید سالانه چهارده و هفت دهم میلیارد متر مکعب بوده است که در نتیجه این کشور به جرگه صادر کنندگان گاز منطقه تبدیل شده است

جمهوری آذربایجان که جمعیت آن از 7/7 میلیون نفر در سال 1995 به هشت میلیون و هفتصد هزار نفر در سال 2008 رسیده است (با رشد سالانه حدود 1/1% در سال)، توانسته است طی این مدت تولید ناخالص داخلی خود را از دوونیم میلیارد دلار در سال 1994 به چهل و شش میلیارد دلار در سال 2008 برساند. در عین حال درآمد سرانه از 319 دلار در سال 1995 به 5321 دلار در سال 2008 رسیده است (حدود هفده برابر افزایش).

دولت آذربایجان7/22% از تولید ناخالص داخلی کشور را مصرف می کند و کسری بودجه آن سالانه کمتر از 1% بوده است.

در سال 2007 در بخش صنعت 88%، در ساختمان 71%، در کشاورزی 99%، در تجارت 99% و در حمل و نقل 71% توسط بخش خصوصی تولید می شود. این شاخصها نشان دهنده موفقیت برنامه های خصوصی سازی اقتصادی بوده است. از سال 2003 تا کنون نرخ برابری منات در برابر دلار تقویت شده و پول ملی از قدرت با ثباتی برخوردار است.

در سال 2007 در آذربایجان حدود 5 میلیارد دلار سرمایه گذاری مستقیم صورت گرفته که در منطقه بی سابقه بوده است.

در سال 2006 حجم تجارت خارجی آذربایجان برابر یازده میلیارد و هفتصد هزار دلار بوده است( واردات 5266 میلیون دلار و صادرات 6372 میلیون دلار). در همین دوره رقم مربوط به ارمنستان دو میلیارد و هفتصد میلیون  دلار بوده است. در سال 2007 حجم تجارت خارجی یازده میلیارد  و هشتصد میلیون  دلار بود که شامل شش میلیارد و صد میلیون  دلار صادرات و پنج میلیارد و هفتصد میلیون  دلار واردات بوده است.

البته ناگفته پیداست که سهم نفت در تجارت خارجی بسیار زیاد است و بدون دسترسی به درآمدهای نفتی این میزان تجارت خارجی ممکن نمی شد، چیزی که ارمنستان از آن محروم است. تجارت خارجی جمهوری اسلامی ایران در این دوره 117 میلیارد دلار بوده است. به سخنی دیگر می توان گفت که چون جمهوری آذربایجان جمعیتی برابر یک دهم ایران دارد، تجارت خارجی آن هم به اندازه یک دهم ایران است و هر دو کشور شیعه و صادر کننده نفت با شاخصهایی برابر در حال توسعه هستند.

به این ترتیب جمهوری آذربایجان به قدرتی تاثیر گذار در منطقه خود تبدیل شده است. بهره برداری از چاههای نفتی که در سال 1995 به نام پروژه بزرگ قرن نام گرفت، با افتتاح خط لوله باکو- تفلیس- جیهان، و خط لوله انتقال گاز باکو – تفلیس ارزروم، درآمدهای سرشاری را نصیب دولت آذربایجان کرده و رشد تولید ناخالص دو رقمی آن در سالهای اخیر ناظران را متحیر کرده است. ایجاد آرامش در سایه ساختار قدرتمند دولت مرکزی و تقویت موقعیت حزب یئنی آذربایجان(حزب هوادار دولت) است که زمام امور کشور را در اختیار دارند. حدود 23 درصد از تولید ناخالص داخلی این کشور سرمایه گذاری صورت می گیرد. چند سال متوالی است که آذربایجان رشد بی نظیر سالانه دو رقمی را تجربه می کند و در سال 2008 رشد آن نسبت به سال قبل 11 درصد بوده است. از موفقیتهای مهم جمهوری آذربایجان کاهش رشد جمعیت و تنظیم خانواده است که اکنون به 1/1درصد رسیده است. از اینرو می توان گفت که سهم تولید ناخالص سرانه سال بسال افزایش خواهد یافت.

در شهر باکو گفته می شود که بیش از 400 برج اداری و مسکونی سربرافراشته یا در حال ساخت هستند. چهره پایتخت کشور نسبت به سالهای آغازین دهه 1990 کاملا دگرگون شده است. امروزه شهر باکو به مرکز سرمایه گذاری شرکتهای خارجی و دولتهای متعدد غربی تبدیل شده است. زمانی آذربایجان بشدت نیازمند کمکهای ایران بود و خود را وابسته به ایران می دید اما اکنون اوضاع دگرگون شده است. سرمایه گذاری در صنعت نفت و انرژی چهره کشور و ساختار اقتصادی، اجتماعی و در نهایت سیاسی آن را دگرگون کرده است. به همین سبب آذربایجان قصد آن دارد که با تکیه بر متحدان منطقه ای و فرامنطقه ای و ساختارهای قدرتمندی که از در آمدهای نفتی بدست آورده است، به ایفای نقش بپردازد. در این راستا و در شرایط کنونی آذربایجان تا کسب قدرت قابل قبول و آمادگی کافی، قصد رویارویی نظامی با ارامنه قره باغ را ندارد که از سال 1994 حدود 20 درصد خاک آن را تجزیه و اعلام استقلال کرده اند. بودجه نظامی آذربایجان سال بسال در حال افزایش است.

نیروهای نظامی آن با استانداردهای اروپایی نوسازی و آموزش دیده می شوند. آن طور که گفته می شود شاید آذربایجان زودتر از گرجستان و ارمنستان به ناتو بپیوندد. از اینرو باکو به مرکزی برای رفت و آمد و بازدیدهای سران جهان و مقامات بلند پایه جهانی تبدیل شده است. کنفرانس های بین المللی، دیدار های رسمی، برگزاری جشنواره ها و کنگره های جهانی، و دیگر اقدامات دولت جمهوری آذربایجان در راستای ایفای نقش بیشتر در منطقه و جهان، نشان از اراده باکو برای بین المللی شدن دارد. انتخاب باکو به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام در سال 2009 از سوی آیسیسکو و یونسکو، نشان از پتانسیلهای آذربایجان در مناسبتهای مهم جهانی دارد. در عرصه سیاست های داخلی هم آذربایجان گامهای مهمی برداشته است و توانسته است با تکیه بر درآمدهای نفتی زیرساختهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، بهداشتی و آموزشی خود را دگرگون و در راههای توسعه گام بردارد.

اکنون جمهوری آذربایجان آن کشور کوچک و فقیر جنگ زده نیمه نخست دهه 1990 نیست و با همان ادبیات آن دوره نمی توان با آن گفت و گو کرد.

اکنون جمهوری آذربایجان نه تنها تهدیدی احساس نمی کند، بلکه می خواهد با تکیه به قدرت اقتصادی و پشتوانه شرکتهایی که در آنجا سرمایه گذاری کرده اند، سیاست خارجی مستقلی را در پیش بگیرد. طبیعی است که رئیس جمهور آذربایجان آقای الهام علی یف تجربه دولتمداری را هم در خانواده و از پدر و هم در دانشگاههای مسکو فراگرفته و عملکرد چشمگیری در دوره اول ریاست جمهوری داشته است. اقدامات عمرانی و رفاهی دولت آذربایجان که در سایه درایت های رئیس جمهوری و در کنار افزایش قیمت نفت در سالهای اخیر بدست آمده است آذربایجان را به کشوری پیشرو تبدیل کرده است. ساخت و ساز زیربناها و خدمات عمومی که مردم از آن بهره می گیرند، سبب افزایش قدرت دولت و حکومت شده است. تعداد دیگری از کشورهای نفت خیز در منطقه وجود دارند که نه تنها از افزایش درآمدهای نفت برای رفاه مردم بهره نبردند، بلکه درآمدهای سرشار نفت به ایجاد بحران های سیاسی و اقتصادی کشورشان نیز دامن زد. از اینرو مقایسه آذربایجان با سایر کشورهای مشابه نشان می دهد که در جمهوری آذربایجان عزم عمومی برای توسعه وجود دارد و مردم به این باور رسیده اند که می توانند برنامه های توسعه ای خود را دنبال کنند.

کمتر کشوری را در محیط بین الملل می توان یافت که با وجود بحران تمامیت ارضی بتواند بسوی توسعه زیربناها گام بردارد. اکنون آذربایجان به درجه ای از قدرت در تمام زمینه ها(ثروت، صنعت، آموزش، علم و فرهنگ، نیروهای مسلح) رسیده است که می تواند با بسیج جوانان خود جبهه قره باغ را براحتی فتح کرده و حاکمیت خود در این منطقه به اعاده کند، اما دولتمردان آذربایجان بخوبی بر این امر واقفند که صلح بد بهتر از جنگ خوب است. جنگ برنده ای ندارد و حتی طرف پیروز هم شکست خورده است. اکنون جهان جهان گفت و گو و مفاهمه است. جنگ به انسانهای عقب افتاده تعلق دارد. جامعه آذربایجان و ارمنستان از جوامع پیشرفته و مدنی هستند. در سیاست خارجی آذربایجان اعاده حاکمیت بر قره باغ از راه مذاکره و زبان دیپلماسی مطرح است و در این راه آذربایجان موفقیت های بسیاری در عرصه بین الملل کسب کرده است. زمانی نخواهد کشید که آذربایجان در اثر توسعه به کشوری مهم تبدیل خواهد شد و در آن زمان ساکنان ارمنی قره باغ خودشان با میل و رغبت به آغوش آذربایجان بازخواهند گشت.

زیرا یک واحد سیاسی خودمختار و توسعه یافته و مرفه در ترکیب جمهوری آذربایجان (جمهوری خودمختار قره باغ کوهستانی)، بسیار جذاب تر از یک واحد سیاسی مستقل ضعیف و قفیر است(جمهوری خودخوانده ناگورنو قره باغ). سازمان های مردم نهاد(NGO)، هنرمندان، نویسندگان، شعرا، موسیقیدانان، خوانندگان مردمی و ملی، اساتید دانشگاهها، نمایندگان پارلمان و شخصیتهای مستقل علمی و فرهنگی هر دو جمهوری آذربایجان و ارمنستان پتانسیلهای آن را دارند که قفقاز را به بستر همکاریهای علمی، فرهنگی، هنری، صنعتی و گردشگری تبدیل و منطقه ای بدور از تنشهای قومی و کج فهمی تبدیل کنند.

آن روز دیر نیست. باب گفت و گو همیشه باز است. روشنایی پشت در است، در را بگشایید.

16 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان | , , , , , | بیان دیدگاه

اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی / سید مصطفی تاجزاده

کانون دمکراسی آزربایجان : انتخابات دور دهم ریاست جمهوری در ایران و اعتراضات مردمی بعد از آن فرا آمدن  بحث ” مساله ملی ” ، هویت ملی و موضوع حقوق اقوام و ملیتها را موجب گردید ، محدود بودن جغرافیای اعتراضات بعد از انتخابات به مناطق مرکزی ، به ویژه بر اهمیت این موضوع افزود و حقوق فرهنگی اقوام و ملیتها به یکی از سرفصلهای مباحث رهبران معترضان و کنشگران سیاسی تبدیل گردد.

سید مصطفی تاجزاده ، از اعضای جبهه مشارکت و از زندانیان سیاسی حوادث بعد از انتخابات در این یادداشت موضع خویش را در این باره شرح داده است ، تاجزاده با نقد مفهموم ” روح ایرانی ” – که متضمن ” ترک ستیزی ” و ” عرب ستیزی ” است – ناسیونالیسم آریاپرستانه را غیر دمکراتیک و غیر انسانی می خواند و خواستار ارائه درکی انسانی از مفهوم هویت ایرانی است ، کانون دمکراسی آزربایجان در راستای ایجاد فضای مناسب برای طرح دیدگاه های مختلف ، آماده انتشار نقد و نظرات خوانندگان محترم است.

اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی / سید مصطفی تاجزاده

مقدمه

آیا دست یافتن به وحدت و هویت ملی به معنای این‌‌که کانون وفاداری هر تبعه ایران باشد مستلزم آن است که ما ترک، کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، لر و فارس نداشته باشیم و ایرانیان به جای حفظ رنگین‌ کمان اقوام و مذاهب خود، در یک زبان و لباس و آداب و رسوم واحد ذوب و مستعیل شوند؟ یا بر عکس، ملت ایران را واقعیتی جدا از این تکثر و تنوع نیست که با وجود جهانِ جهانی شده کنونی، همچنان می‌تواند با هم بودن را در کنار همه گونه‌گونی‌هایش حفظ کند و حتی از فرصت‌ها و مواهب آن نیز بهره‌مند شود؟

از سوی دیگر آیا توسعه علمی، فنی و اقتصادی ایران مستلزم نقض حقوق فرهنگی، مدنی و سیاسی ایرانیان است؟ و جز با «توسعه آمرانه» نمی‌‌‌توان به ایرانی صنعتی و پیشرفته رسید؟ یا برعکس، تنها با توسعه همه جانبه و در همه ابعاد، از جمله توسعه سیاسی، می توان به توسعه اقتصادی، علمی و فنی دست یافت؟ همچنین آیا دستیابی به عدالت اقتصادی و ارائه «خدمت» به مردم می‌تواند جایگزین نیازهای منزلتی، هویتی و حقوقی شهروندان ایران زمین با همه گونه‌گونی زبانی و تنوع قومی و فرهنگی آنان باشد؟

آیا تجربه عصر اصلاحات نشان نمی‌دهد که به رسمیت شناختن حقوق همه ایرانیان با هر عقیده و سلیقه، و اتحاد دموکراتیک آنان از هر قوم ضامن همزیستی همگرایانه فرزندان مام میهن است؟ و توسعه اقتصادی، علمی،‌ فنی، صنعتی و نیز صلح منطقه‌ای، برآیند همین تعریف دموکراتیک از توسعه، هویت و وحدت ملی است؟ آیا آن تجربه بیانگر آن نیست که دستیابی به عدالت اجتماعی و رفاه ملی نیز نه با تزریق صدقه‌وار بخش اندکی از پول نفت به اندام‌های جامعه، که با برنامه‌ریزی صحیح، مدیریت دوراندیش، جلب مشارکت همگانی (۱) و تأمین حقوق شهروندان که در چند و چون آن قانون اساسی به صراحت بیان شده است، تحقق خواهد یافت؟ و دولت مرکزی نیز از طریق اعتماد به همین مردم و جلب اعتماد و مشارکت آنان با هر دین، مذهب و زبان و دین می‌تواند نیروی دفاعی و ملی خود را تقویت کند و به سازندگی همه‌‌جانبه کشور بپردازد؟

«میشل فوکو» و روح جمعی

آنچه یکی از متفکرین و فلاسفة خداناباور عصر حاضر را به حمایت از انقلاب اسلامی کشاند، بعد نمایشی انقلاب بود. «مشیل فوکو» فیلسوف فقید فرانسوی برای مدتی شیفته انقلاب اسلامی شد و او بود که برای نخستین بار در تحلیل بعد زیبایی شناختی انقلاب اسلامی بر واژه «تظاهرات» با همه ابعاد دیداری و نمایشی آن تأکید کرد. او هنگامی که به پاریس بازگشت ‌گفت ما در تهران «دیدیم» که چگونه مردمی به مثابه یک ملت، اراده و خواست جمعی خود را «ظاهر می‌سازند» و «تظاهر» می‌کنند. فوکو همچنین ‌گفت تا قبل از آمدن به ایران همچون کثیری از متفکران جدید غربی تصور می‌کرد که واژگانی از قبیل «اراده جمعی» و «خواست جمعی» فقط یک سلسله واژه‌ها و ترم‌های تئوریک هستند و به ازای رویت‌پذیر ندارند. به تعبیر او چیزی مثل «روح» که فرض می‌شود اما دیده نمی‌شود.

به این ترتیب اگر شرق‌شناسان استعماری به ابداع و اختراع موجودی متافیزیکی به نام «روح ایرانی» به عنوان ذات‌های ازلی و ابدی ضد حقوق بشری و ضد عربی و ضد ترکی و ضدکردی پرداختند، میشل فوکو در رویکردی کاملاً‌ متفاوت یک «روح» و یک «اراده جمعی» کاملاً متفاوت را در خیابان‌های تهران «دید» و مشاهده کرد که چگونه ملتی با وجود تفاوت‌های زبانی، قومی، مذهبی و دینی خواستی واحد را فریاد می‌کشد و وحدت و اراده خود را زیر گلوله‌ها ظاهر می‌کند و به نمایش می‌گذارد. «فوکو» در چارچوب پروژه «تدوین تاریخ زمان حال» به ایران آمد و کاری به شرق‌شناسانی نداشت که به استخراج «روح ایرانی» از دل تاریکی‌های موهوم هزاره‌های مفقود تاریخ می‌پرداختند و کاری با زمان حال و هویت موجود ایرانیان واقعاً موجود نداشتند. او بر اساس مشاهدات خود در ایران نتیجه گرفت اسلام نه افیون که «روح جهان فاقد روح است» و درآمیزی همین «روح» با روحیه انقلابی مردم ایران منظره هویت ملی را نه در آریاپرستی، که در رویت تابلوی خیابان‌های ایران، و در پیش چشمان ژرف‌نگرش مجسم می‌کرد: «ما در تهران و در سراسر ایران اراده جمعی یک ملت را به وضوح مشاهده کردیم»(۲).

هویت و وحدت ملی و جهان جهانی شده

گسترش ارتباطات و تسریع فرآیندهای جهانی، درک تک بعدی، ذوب‌گرایانه و حذفی از توسعه، هویت و وحدت ملی را بیش از هر زمان دیگر هزینه بر و در بسیاری موارد ناممکن کرده است. در واقع در روزگاری که دموکراسی کشورها را یکی پس از دیگری فتح می‌کند و ده‌ها کانال ماهواره‌ای داعیه دفاع از حقوق ایرانیان دارند و بسیاری خود را طرفدار حقوق آنان و انتخابات آزاد می‌خوانند و مشوق هم‌میهنان ترک، کرد، عرب و… ما شده‌اند که از گویش محلی خود به گویش ماهوار‌ه‌ای عبور کنند، به محاق بردن حقوق اساسی ملت ایران از جمله حقوق و آزادی‌های اساسی و اصل ۱۵ قانون اساسی، علاوه بر نقص قانون اساسی، غیر مدبرانه و غیر مصلحت‌جویانه است و در نهایت می‌تواند یک امر «درونی» و ملی را «بیرونی» و جهانی ‌کند و تحت تأثیر اراده و منافع دیگران قرار ‌دهد. این راهبرد عکس روندی است که در بسیاری از کشورهای منطقه و جهان مشاهده می‌شود.

در ترکیه که تا همین اواخر نظامیان آن، هر آن آماده برای کودتا بودند و هویت کردی و حتی کلمه «کرد» و «کردستان» در معرض سانسور و انکار قرار می‌گرفت، دموکراسی قابل توجهی حاکم شده و یک کانال دولتی ۲۴ ساعته به زبان و فرهنگ کردی اختصاص یافته است. در آن کشور احزاب سکولار و مسلمان از رقابت و انتخابات آزاد و حقوق بشر دفاع می‌کنند. حتی حزب حاکم کنونی در جریان انتخابات محلی به شکل رقیب حزب کردی در مناطق کردنشین درآمد و به قواعد رقابت دموکراتیک در رقابت با آن حزب تن داد(۳).

در عراق مطبوعات، احزاب، انتخابات آزاد و حتی سبک آزاد زندگی حرف نخست را می‌زند و کرد و عرب و شیعه و سنی در حکومت مشارکت دارند. «دموکراسی» یا «جنگ داخلی». راه دیگری وجود ندارد «استبداد» منتفی شده است.

در افغانستان نخبگانی که از فساد و ناکارآمدی حکومتی به تنگ آمده‌اند، از پذیرش تکثر و تنوع قومیتی و مشارکت همگانی در قدرت به عنوان تنها راه تبدیل اختلافات خشونت‌بار به آشتی ملی سخن می‌رانند و خواهان اجرای راهبرد «تنوع قومی ثروت ماست» شده‌اند.

در هندوستان به مثابه بزرگ‌ترین دموکراسی جهان، انفجاری از رنگ‌ها و تکثر قومی، زبانی، مذهبی، دینی و فرهنگی در فهرست توسعه‌ جهش‌وار و دموکراتیک آن کشور قرار گرفته است. نخبگان هندی جهانی شدن علم و تکنولوژی ارتباطی، اطلاعاتی و اقتصادی را به استخدام منافع ملی خود درآورده‌اند، بی‌آنکه ده‌ها زبان اقوام کشور خود را مخل وحدت و توسعه و پیشرفت به حساب آورند و هند را به کشوری تبدیل کرده‌اند که ممکن است در آینده نه چندان دور عنصر ثابت و حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل شود.

در لبنان پذیرش اصول دموکراتیک و کثرت و تنوع قومیتی، مذهبی، دینی و سیاسی نه فقط به مقاومت درخشان حزب‌الله در مقابل توسعه‌طلبی صهیونیست‌ها لطمه نزده، بلکه به «مقاومت رنگی» شکل داده است. علت آن است که گفتمان مقاومت علیه توسعه‌طلبی صهیونیست‌ها در لبنان هرگز خود را از گفتمان شادی و تکثر سبک زندگی و تنوع قومی و مذهبی و دینی جدا نکرده است و در جایی دور از «گشت‌های ارشادی» دختران دکولته‌پوش را در کنار دختران مقنعه پوش در صف واحد ضد تجاوز و جنایات جنگی اسرائیل متحد کرده است.

همه این پیشی گرفتن‌ها از کشور ما در حالی صورت می‌گیرد که ملت ایران به کمک سرمایه تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و اسلامی خود، از مزیت قابل توجهی برای قرائت دموکراتیک از توسعه، هویت و وحدت ملی برخوردار است و به همین لحاظ می‌تواند پیشتاز منطقه باشد. ایرانیان از همه مؤلفه‌های لازم و حتی کافی برای «توسعه همه جانبه»، «یکپارچگی سرزمینی» و «هویت و وحدت ملی» برخوردارند و از تاریخ مشترک، سرزمین مشترک، دین مشترک، پیوندهای گسترده و عمیق اقتصادی، علمی و فنی و فرهنگی میان اقوام، همزیستی تاریخی و مسالمت‌آمیز و نیز تقسیم‌ کار تاریخی و به روز شده میان آنان بهره‌مندند. ایران بر اساس تصمیم سیاسی قدرت‌های بزرگ در قرن بیستم شکل نگرفته است که با رعایت حقوق مدنی، سیاسی و اجتماعی ایرانیان از هم فرو پاشد. اگر هم در عصر پسا اشغال ایران توسط متفقین شاهد برخی حرکت‌های جدایی‌خواهانه بودیم، در درجه نخست عکس‌العمل تفریطی به افراط ملی‌گرایی یک شکل ساز و آمرانه رضاشاهی بود که حقوق ملت ایران، از جمله حقوق اقوام را نقض کرده بود.(۴)

صرفه‌جویی اقتصادی، شکوفایی انسانی

درک تاریخی و فرهنگی از ملیت ایرانی (که جز در عصر پهلوی، در هیچ سلسله‌ای «هویت قومی» در برابر «وحدت ملی» قرار نگرفت) و فهم روز آمد از ملت در عصر انفجار اطلاعات و جهانی شدن مستلزم آن است که «توسعه» و «دموکراسی» و نیز «هویت» و «محرومیت‌زدایی» در کنار یکدیگر معنا شوند تا ضمن حفظ امنیت ملی، یکپارچگی سرزمینی و پیشرفت کشور، در منابع مادی و معنوی ملی نیز صرفه‌جویی شود. عدم نیاز به کاربست خشونت و قهر دولتی تنها با رهبری و مدیریت دموکراتیک کشور ممکن است. این درک تاریخی- مشروطه‌ای- امروزی، نه تنها رعایت حقوق شهروندان و تکثر قومی- زبانی و مذهبی آنان را «مانع ملت» شدن ایرانیان و «مایه تهدید» همبستگی ملی و «سد توسعه» کشور نمی‌داند، بلکه آن را سرمایه عظیم ملی می‌داند که در جهان جهانی شده، در اندیشه تکامل و ظرفیت سازی‌‌های نوین است. به بیان روشن امنیت پایدار مرزهای میهن و تضمین همبستگی ملی در انسانی‌ترین (حقوقی- اخلاقی) و اقتصادی‌ترین (محاسبه فایده- هزینه) شکل آن مستلزم به رسمیت شناختن حقوق شهروندان و گونه‌گونی زبانی، قومی، فرهنگی و مذهبی آنان است.(۵)

بر این اساس به رسمیت شناختن حقوق ایرانیان و به نمایش گذاشتن تنوع و تکثر فرهنگی و زبانی و سبک‌های متفاوت زندگی نه یک امر لوکس و تشریفاتی و ویترینی است و نه مانع توسعه، هویت و وحدت ملی. بر عکس، تأمین حقوق ایرانیان فرصت شمردن و ظرفیت شمردن همه آن تکثر و تنوع مستلزم صرفه‌جویی کلان اقتصادی و امنیتی است.

در دورانی که تلاقی رکود جهانی و ناشیگری مدیریت اقتصادی در سطح ملی می‌تواند هزینه کلانی بر ملت ما تحمیل کند، نمی‌توان یک بوروکراسی متورم دولتی و یک ماشین عظیم امنیتی را از اهداف کلان ملی دور کرد و به سمت اهداف فرعی و انحرافی نظیر تحمیل سبک زندگی خاص یا شیوه‌های تک هویتی سوق داد. شیوه زیست مسلمانی که بر اساس اعتماد و باور به اسلامیت و ایرانیت ایرانیان موجود استوار شده است به گشت‌های ارشادی نیاز ندارد، همچنان که تلقی تکثر و گوناگونی‌های زبانی و فرهنگی و مذهبی و دینی و سیاسی به عنوان یک فرصت و ظرفیت عظیم ملی موجب صرفه‌جویی عظیم در اقتصاد و در سطح کلان امنیتی و نظامی و پلیسی خواهد شد. این صرفه‌جویی، انرژی عظیمی را آزاد می‌کند و نیروهای آزاد شده از گشت‌زنی‌های غیر لازم در اطراف زندگی روزمره شهروندان می‌توانند معطوف گشت‌زنی ضروری به سود امنیت اجتماعی آنان و بویژه شناسایی و رفع آسیب‌ها و تهدیدهای واقعی اجتماعی نظیر شبکه‌های قاچاق و توزیع مواد مخدر و سایر جنایات سازمان یافته و نیز پدیده‌های خطرناکی مانند «ایدز» شوند و به جنایی جلوه دادن حیات روزمره شهروندان معطوف نگردند. این تکثر به عنوان یک ظرفیت ملی و با توجه به شرایط جهانی لازم است در معرض ظرفیت‌سازی‌های نوین قرار گیرد.

نگرش و راهبرد یک شکل‌سازی آمرانه

نگرش مبتنی بر «توسعه آمرانه» که با تعریفی تک‌بعدی از «هویت و وحدت ایرانی» همراه است، از عصر پهلوی اول تاکنون همواره با نادیده گرفتن تفاوت‌های فردی، زبانی، مذهبی، قومی، تاریخی، سنتی و فرهنگی ایرانیان، در پس یک ایدة انتزاعی به نام «روح ملی» یا «روح واحد و نامتکثر ایرانی» پناه گرفته و به بهانه مدرن کردن کشور و حفظ «هویت و وحدت ملی»، حقوق ایرانیان را نقض ‌کرده است حاصل چنین راهبردی به حاشیه رفتن دستاوردهای نهضت‌های اصلاحی ایرانیان از مشروطه تاکنون بوده است. به بیان روشن نگرش خطی و یکجانبه به «توسعه» و «هویت» همواره به نام تأمین امنیت و وحدت ملی، یکپارچگی سرزمینی و پیشرفت کشور و اخیراً به نام اسلامیت جامعه با آزادی‌های سیاسی، مدنی و فرهنگی بویژه آزادی رسانه‌ای و انتخاباتی(۶) که مادر همه آزادی‌ها در ایران به شمار می‌روند، مخالفت ‌کرده است.(۷)

می‌دانیم در صدر مشروطه قلم نسبتاً آزاد شد و انجمن‌های ایالتی و ولایتی در کنار مجلس شورای ملی، در قانون اساسی تصریح و سپس تأسیس شدند. با وجود این رضا شاه با اتکا به حمایت خارجی و اعمال زور عریان ‌کوشید به نام تأمین امنیت و سپس به اسم ترقی و پیشرفت، دستاوردهای دموکراتیک نهضت مشروطه مانند آزادی مطبوعات، احزاب، اتحادیه‌ها تجمعات و انتخابات و همراه با آن واقعیت تاریخی و متکثر ایران را حذف، یا به حاشیه براند. وی استقرار امنیت در ایران را در گروی حاکمیت «رژیمی یک نفره» می‌دانست و اینکه همه مردم دارای لباس یک شکل، زبان واحد و رفتاری مشابه شوند. در نتیجه «حقوق، هویت و منزلت» ایرانیان را به محاق برد. به این ترتیب استبدادی سیاه‌تر از رژیم قاجار، متکی بر نگرشی مشابه‌‌ساز، ضد حقوق و قوم‌ستیز از ایرانی بودن، بر ملت تحمیل کرد. اگر چه نمی‌توان منکر اقدام‌های مدرن و توسعه‌ای، ولی در همه حال غیر دموکراتیک رضاشاه در جهت تأسیس برخی زیرساخت‌های اجتماعی، اقتصادی، علمی و فنی و آموزشی شد.

یکی از روشنفکران درباره این دوران می‌نویسد: «از دوران رضا شاه و با آغاز بازسازی و نوسازی ایران بود که ما هر چه بیشتر به «تاریخ پرافتخار» نیازمند شدیم؛ تاریخی که پس از «گردگیری» و «گندزدایی» از آثاری که حمله عرب و مغول به جا گذاشته بود، با پیوند خوردن با نمودهای زندگی مدرن، با کارخانه و دانشگاه و آموزشگاه، با شهرسازی و معماری مدرن، با نهادهای اداری و اقتصادی و نظامی مدرن، می‌بایست تاریخ پر افتخار تازه‌ای را به تاریخ پرافتخار گذشته پیوند زند.»(۸)

به بیان روشن الگوی «توسعه آمرانه و متکی بر سر نیزه» با نقض بسیاری از حقوق فرهنگی، مدنی و سیاسی شهروندان همراه است و ماهیتی «یک شکل‌ساز، خشن و حذفی» دارد. این مدل بر:

۱٫ نفی حقوق و آزادی‌های اساسی؛

۲٫ متحدالشکل ‌سازی اجباری- نظامی پوشش و آداب و رسوم و حتی زبان اقوام ایرانی؛

۳٫ تغییر ترکیب جمعیت؛

۴٫ ایجاد مانع برای ارتقای صاحب‌منصبان اقوام و مذاهب «غیرخودی» در امور لشکری و کشوری مبتنی است. این الگو به جای جامعه صنعتی و دموکراتیک در پی تأسیس دولت قدرتمند و متکی به صنایع دفاعی- نظامی و حاکمیت نگاه امنیتی- پلیس بر ابعاد گوناگون حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هنری اجتماع مردم است. جامعه مطلوب این نگرش، تک صدا، شبه‌غربی، غیر سنتی، صنعتی، با ظاهری یونیفورم پوش و پادگانی است.

در حقیقت رضاشاه تأسیس و حفظ «نظام سیاسی» جدید را تنها با «نظامی‌سازی» مناسبات سیاسی و سرکوب شدید نهادها و کانون‌های مستقل از قدرت (اعم از سنتی و مدرن) ممکن می‌دید. وی با نمایشی و استصوابی- نظامی کردن انتخابات و فرمایشی کردن مجالس شورا، تمرکز‌گرایی شدید دولتی، حذف انجمن‌های ایالتی و ولایتی از عرصه حیات سیاسی کشور، حاکمیت فضای پلیسی و سرکوب آزادی بیان، مطبوعات، احزاب و اتحادیه‌‌ها و سرانجام مقابله با ارتقای جایگاه چهره‌های شایسته از برخی اقوام ایرانی، عملاً دستاوردهای دموکراتیک نهضت مشروطه را به مقابله برخاست. وی کردستیزی، عرب‌ستیزی، ترک‌ستیزی و در یک کلام قوم‌ستیزی سیستماتیک و گسترده خود را به نام ضروریات دولت مدرن و دستیابی به امنیت و ترقی و «ایران نوین» توجیه می‌کرد. به این ترتیب انقلاب مشروطه که قرار بود حکومت عقب‌مانده، خودسر و فاسد قاجار را مسئول، مقید، پاسخگو کند و به حاکمیت قانون تحقق بخشد، چنان به انحراف کشیده شد که از قانون جز ظاهری نماند. دیکتاتوری احیا شد و سیطره حکومت به بسیاری از عرصه های اجتماعی و فرهنگی که حتی دولت های استبدادی سنتی به علت ضعف و عدم تمرکز حریم آن‌ها را مصون می‌داشتند،‌ بسط و تعمیم یافت. و دولت در بسیاری از عرصه‌های زندگی شهروندان دخالت کرد. به باور من بخشی از اقدام‌های رضاشاه از الزامات مدرن شدن ایران بود. با وجود این اتخاذ و اعمال مدل «توسعه آمرانه» و در نتیجه نقض حقوق مدنی و سیاسی و اجتماعی اشخاص و اقوام، نه خواست ایرانیان بود و نه با هویت و وحدت ملی، یکپارچگی سرزمینی و مدرن شدن ایران تعارض داشت. همچنان که ……….. و ثبت بخش عظیمی ازمرغوب‌ترین زمین‌های این سرزمین به نام شخص رضاشاه با پیشرفت کشاورزی کشور ارتباط نداشت.

در آن دوران بعضی از روشنفکران حکومتی، زرادخانه‌ای از توجیهات «تاریخی»، «علمی» و «نژادی» در اختیار رژیم کودتا قرار دادند و به بستن مطبوعات و احزاب به نام «ضرورت ترقی و پیشرفت» وجهه‌ای روشنفکرانه بخشیدند. به این ترتیب راهبرد آمرانه و نظامی رضاخان در جهت «ترقی آمرانه» و حذف دستاوردهای آزادیخواهانه و عدالت‌طلبانه مشروطیت توسط روشنفکران ارگانیک «ایران نوین»، زیر عنوان «گردگیری» و «گند‌زدایی» آثار تهاجم عرب و ترک و مغول توجیه ‌شد. قرار بود ایران و ایرانیت به ظاهر «نوینی» توسط «نظامیان قزاق» ساخته و پرداخته شود تا ایران و ایرانیان واقعاً‌ موجود از «رسوبات تهاجم ترک و تازی» که آنان را از خود بیگانه کرده بود، رهایی یابند. هویت و وحدت ملی عصر مشروطه که در پیکره سیاسی مجلس مقتدر،‌ مطبوعات و احزاب آزاد و مجالس بلدی ولایات ایرانی متجلی می‌شد، در عصر رضاخان کاملاً تغییر کرد و جای آن را دولت پادگانی و مدرنیزاسیون سخت‌افزاری و آمرانه گرفت.

در این دیدگاه «ذوب‌طلب- دیگرستیز»، دستاوردهای آزادیخواهانه انقلاب مشروطه‌ مخلّ «امنیت و وحدت ملی» و نیز «ترقی علمی، فنی و اقتصادی» میهن محسوب می‌شد، و تکثر و تنوع زبانی، فرهنگی و قومیتی ایرانیان و نیز باورهای اسلامی مردم مایه «شرمساری» پدران و مادران ما میان «ملل راقیه یا آزاد» به شمار می‌رفت.

استبداد عقب‌مانده و تکثرپذیر یا دیکتاتوری متحدالشکل کننده؟

حکومت عقب‌مانده، فاسد و استبدادی عصر قاجار، در ادامه سنت سلسله‌های قبلی ایرانی، با هویت اقوام ایرانی و تفاوت‌‌های زبانی و فرهنگی آنان کار نداشت و اساساً مشروعیت خود را وامدار ائتلاف ایلی و عشایری طوایف ایرانی می‌دانست. در نتیجه عدم دخالت در ساختار متکثر و نامتمرکز رنگین کمان اقوام ایرانی، فرصتی را در اختیار مشروطه‌خواهان قرار داد تا به آن هیأت چندگانه، سامانی مدرن بدهند و در قالب «ممالک محروسه»ای که حد و حدود آن را قانون اساسی مشروطه مشخص می‌کرد و نیز در قالب «انجمن‌های ایالتی و ولایتی هر مملکت ایران» ناسیونالیسمی تکثرپذیر و دموکراتیک تأسیس کنند.

به عبارت دیگر کشور ایران به یمن نهضت مشروطیت و با وجود همه ویرانی‌ها و نابسامانی‌های آن عصر با سرمایه‌ای گرانبها از میراث پرهیز از تمرکز و «وحدت در عین تنوع زبانی قومی، مذهبی و دینی» وارد عصر مدرن شد. یعنی بدون آن‌که خود را محتاج یک شکل‌سازی آن گونه‌گونی ببیند، صورتی جدید به طبیعت نامتمرکز مؤلفه‌های قومیتی خود بخشید. پروژه ملت‌سازی دموکراتیک ایران در عصر مشروطه بیشتر شبیه کشورهایی بود که خصلت نامتمرکز تاریخی آن‌ها، زمینه‌ساز آشتی ناسیونالیسم و دموکراسی شده بودند.

در نقطه مقابل، رضاشاه عهدنامه تفاهم بین ملیت، اسلام و دموکراسی و سند درخشان این عهدنامه یعنی قانون اساسی مشروطیت را در معرض جراحی خشونت‌بار مدرنیته آمرانه خود قرار داد و نوعی ملت‌سازی پادگانی و بیگانه با طبیعت جامعه ایران را دنبال کرد. «ایران نوین» رضاخانی محروم از سرمایه‌ها و ظرفیت‌های دموکراتیک و متکثر «ایران واقعی» و تحت تأثیر مدل «ترکیه نوین» و دیگر دولت- ملت‌های ساختگی دیکتاتوری‌های آن عصر به شکلی ناهنجار و ناقص به دنیا آمد. با تبدیل «استبداد عقب مانده ولی تکثرپذیر قاجاری» به «دیکتاتوری مدرن و یکسان‌ساز رضاشاهی» کشور ما نه تنها از میراث دموکراتیک مشروطه محروم شد، بلکه میراث تاریخی ممالک محروسه و ساختار نامتمرکز آن نیز دستخوش تاخت و تاز نظامیان قزاق قرار گرفت؛ نظامیانی که خود را پیشاهنگ پروژه ملت‌سازی آمرانه می‌دانستند. به این ترتیب مهمترین سرمایه و ظرفیت تاریخی کشورمان که خود را تا آستانه مشروطیت برکشیده بود و می‌توانست سرمایه ورود به دنیای مدرن باشد، به عنوان امری «ارتجاعی» و «غیر مدرن» در معرض طرد و سرکوب قرار گرفت.

حقوق ستیزی و بی‌تفاوتی عمومی

به علت آنکه نگرش رضاشاه به توسعه، هویت و وحدت ملی یک دیدگاه غیرطبیعی علیه واقعیت و طبع متکثر ایرانی بود، روحیه مشارکت جویی «شهروندان» را سرکوب ‌کرد. بین دولت و ملت فاصله ‌انداخت و حساسیت آنان را نسبت به بیگانگان به شدت کاهش داد. به همین دلیل با تهاجم قوای متفقین به ایران نه فقط «ارتش نوین»، که «ایران نوین» رضاشاه تنها در چند ساعت فرو پاشید.

ایرانیان که در جریان جنگ جهانی اول- پس از انقلاب مشروطه و پیش از به قدرت رسیدن رضاخان- مقاومت‌های محلی علیه بیگانگان را سامان دادند، در جریان جنگ جهانی دوم و در اوج قدرت ظاهری رضاشاه، در برابر اشغالگران عکس‌العمل جدی نشان ندادند، به جز موارد استثنایی، اکثریت قاطع ایرانیان از هجوم ارتش‌های خارجی به دلیل آن‌که به دیکتاتوری نفس‌گیر و فاسد رضاخانی پایان می‌داد، خشنود شدند. همچنان که اکثریت قاطع مردم عراق از اشغال کشورشان استقبال کردند زیرا منجر به سقوط رژیم سرکوبگر و فاشیستی صدام حسین شد.(۹)

یکدست‌‌سازی نرم

متحدالشکل سازی خشونت بار و نظامی رضاشاهی در دورة محمدرضا شاه اندکی تخفیف یافت. در عین حال یک شکل‌ ‌سازی «فرهنگی» و به اصطلاح «نرم» شدت بیشتری گرفت(۱۰) و در سال‌های گرانی قیمت نفت و افزایش تولید آن تا سقف شش میلیون بشکه در روز به نقطه اوج خود رسید. پهلوی دوم تصور می‌کرد دلار‌های نفتی شرایط مساعدی برای استقرار قدرت متمرکز دولتی و نقض حقوق اساسی ایرانیان در اختیارش می‌گذارد و او می‌تواند با شعار پیش به سوی «تمدن بزرگ» با «حقوق، منزلت و هویت متکثر» هم‌وطنان خود مقابله کند. اتکای شاه به درآمدهای نفتی در دهه ۱۳۵۰ خورشیدی جسارت او را در تحقیر دموکراسی و نفی آزادی‌های سیاسی و مدنی و فرهنگی شهروندان به عنوان پدیده‌ای غربی که با شرایط بومی ایران همخوانی ندارد، بیشتر کرد. نزد او توسعه اقتصادی تسهیل‌گر سیاست مشابه‌‌سازی «نرم» و «فرهنگی» بود:

«این گمان در دوران محمدرضا شاه هم ادامه داشت و همین پندار بود که می‌‌خواست «تاریخ پرافتخار گذشته» را با معجزه «پترودلار» به «پنجمین قدرت جهان» در این زمان پیوند زند. این سودای عظمت به هر حال بخشی از تاریخ ما و چه بسا خصلتی پابرجا در روانشناسی اجتماعی ما ایرانیان است. باری، در این دوران که می‌خواستند گذشته‌ای پرافتخار را به آینده‌ای پرافتخار پیوند بزنند و ما را از «اکنون پرنکبت» جدا کنند،‌ ما بیش از همیشه به شرق‌شناسانی نیاز داشتیم که گذشته پرافتخارمان را به یادمان بیاورند؛ در میان شرق‌شناسان نیز بودند کسانی که چنین کنند، بویژه در دورانی که فوران پولی نفت اجازه می‌داد که شرق‌شناسان ریز و درشت حافظة بهتری داشته باشند و گذشته پرافتخار ما را بهتر به یاد آورند.»(۱۱)

به این ترتیب گروهی از شرق‌شناسان با ابداع عناوین پر طمطراق «روح ایرانی» و «جان ایرانی» تعریفی یک بعدی و غیرواقعی از هویت متکثر، متنوع و نامتمرکز ایرانیان به دست ‌دادند که هدف یکدست کننده و در نتیجه ضد حقوق بشر و سرکوبگر داشت. روشنفکران ارگانیک «ایران نوین» نیز همان تعریف تک‌بعدی را به استخدام ماشین نظامی و سپس نظامی- نفتی پهلوی‌ها درآوردند. نتیجه تلاش آنان برای ارائه تعریف ذوب‌گرا و غیردموکراتیک از هویت و وحدت ملی که به اصطلاح شرق‌شناسان سابق‌الذکر «روح ایرانی» خوانده می‌شد، «پر افتخار» خواندن هزاره ماقبل اسلام از یک سو و «نکبت‌بار» نامیدن اکنون متنوع و متکثر ایرانیان از سوی دیگر بود. محمدرضا شاه نیز هم رفتار، مناسبات و نهادهای دموکراتیک و هم تکثر و تنوع قومی و زبانی را «تهدید امنیتی» تلقی می‌کرد و پول نفت را ابزاری مناسب برای جایگزین کردن یا مسکوت گذاشتن یا سرکوب حقوق، آزادی‌ها و مطالبات منزلتی و دموکراتیک مردم می‌دانست.

انقلاب اسلامی، هویت و مطالبات قومی

در چنین فضا و شرایطی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و امکان گسستی عظیم از ایده ذوب‌‌طلب و انتزاعی و به همان میزان تک بعدی،‌ آمرانه و فاشیستی از توسعه و هویت و وحدت ایرانی ایجاد شد. همان نگاهی که منهای ایرانیان واقعاً موجود و خلاف خواست آنان، می‌کوشید تعریفی دیگرستیز و ناقض حقوق انسان‌ها از «پیشرفت» و «ایرانیت» بر آنان تحمیل کند.(۱۲) در واقع پایه‌های مدل یک شکل‌‌سازی آمرانه هنگامی سست شد و درک افیونی از ملیت و توسعه زمانی به حاشیه رفت که رهبر فقید انقلاب، ملت را همین «مردم بالفعل» و «همین مردم کوچه و بازار» و «همین طوایف ایرانی» خواند و تعریفی «انضمامی» و غیر قابل تفسیر و تأویل به روش‌های دیکتاتوری از ملت به میان آورد، و میزان را «رأی» ملت اعلام کرد. تفسیر فوق در نقطه مقابل تعریف «انتزاعی» و «استبدادی» از ملت قرار دارد؛ تعریفی که با «زرین‌سازی گذشته» و «آرمان‌‌پردازی آینده»، حال و اکنون ایرانیان را به محاق می‌برد، به نقض حقوق و آزادی‌هایشان می‌پردازد و آنان را به شدت تحقیر می‌کند.(۱۳)

قوم‌ستیزی اسلامی!

اگر محمدرضا شاه ادعا می‌کرد با رفتن من «ایران» به «ایرانستان» تبدیل می‌شود، این سخن قبل از هر چیز افشاگر خصلت مصنوعی و خشونت‌بار ملت‌سازی آمرانه و شوونیستی پهلوی‌ها بود که براساس سلب حقوق شهروندی و دیگر‌سازی از اقوام ایرانی و تقابل حکومت با دین حقوق مدنی و سیاسی مردم استوار شده بود و حفظ امنیت و یکپارچگی سرزمینی را جز با سر نیزه ممکن نمی‌‌‌دانست.(۱۴)

سخن فوق درباره درک انتزاعی، فاشیستی و ذوب‌گرا از هر هویتی از جمله هویت اسلامی و تقلیل همه ابعاد حقیقی اسلام به یک هویت محدود و بسته نیز صدق می‌کند. نتیجه حاکمیت نگرش ذوب‌گرا- حذفی از توسعه و هویت و وحدت به هر نام که باشد، در کوتاه مدت دیکتاتوری و نقض حقوق ایرانیان، و در دراز مدت، عقب‌ماندگی کشور و انفجار مردمی خواهد بود و زمینه را برای رشد گرایش‌های جدایی‌خواه هموار خواهد کرد. به بیان روشن، تقلیل وحدت ملی به هر هویت تک بعدی، در نهایت به ذوب‌گرایی و حذف خشونت‌بار «دیگری» منجر خواهد شد که با خواست و رأی اکثریت قاطع ایرانیان نسبتی ندارد.(۱۵)

دیدگاه مبتنی بر هماورد طلبی جهانی و ارائه «خدمت» توأم با نفی «حقوق» و «هویت» به نام اسلام، مشابه همان اندیشه ترقی و ملت‌سازی آمرانه و مبتنی بر «حقوق ستیزی»، و فرونشاندن «غبار کثرت» و تنوع و تکثر اقوام ایرانی عصر پهلوی است. غافل از آنکه همچنان که «پترودلار» نتوانست راهبرد ناسیونال- شوونیزم (ملی‌گرایی افراطی) رضاشاه و سودای «تمدن بزرگ» مورد نظر محمدرضا شاه را محقق کند، امروز هم دلارهای نفتی نمی‌تواند سودای کسانی را تحقق بخشد که می‌کوشند بدون نام بردن از رژیم ستمشاهی و سیاست‌های آن، همان مناسبات را احیا و ستیز با آمریکا و اسرائیل و دستیابی به انرژی هسته‌ای را بهانه نقض حقوق ایرانیان و سرکوب هر گونه ندای اعتراض‌آمیز در ایران کنند؛ همان طور که نخواهد توانست «خدمت» به اقوام را جایگزین «کرامت، ‌هویت متکثر و حقوق» آنان کنند. به باور من نه اقتصاد صدقه‌ای- نفتی شاهنشاهی که سهم اندکی از درآمدهای کلان نفتی را به «تغذیه رایگان» مدارس اختصاص داده بود و نه اقتصاد صدقه‌ای- سیب‌زمینی عصر اقتدارگرایی قادر به جبران و توجیه نقض حقوق و آزادی‌های شهروندان و عزت و کرامت ایرانیان با همه گوناگونی قومیتی، زبانی، مذهبی، دینی و سیاسی ایران نیست. هماوردطلبی با آمریکا و تلاش برای تحقق شعار «ایران را سراسر کمیته امداد می‌کنیم»، به جای شعار «ایران برای همه ایرانیان»، هرگز نمی‌تواند جایگزین الگوی گفت‌وگوی تمدنی و نیازهای منزلتی، هویتی و دموکراتیک ایرانیان شود. به همین دلیل ‌باید در جستجوی پیوند پایداری میان «عظمت ایران» و «حقوق ایرانیان» و نیز «خدمت به مردم»،‌ «توسعه همه‌جانبه»، «هویت قومی» و «هویت ملی» برآمد که به نظر من جز با راهبرد «دموکراسی در داخل، صلح در جهان» ممکن نیست. چنین پیوندی مستلزم بازگشتی کامل به آرمان‌های انقلاب اسلامی و قرائت دموکراتیک از قانون اساسی است.

نهضت‌های یکصد ساله و روند ملت‌سازی

ایرانیان در جریان حرکت‌های آزادی‌بخش، ضد استبدادی و ضد استعماری خود در یک قرن گذشته نشان داده‌اند که برای هویت و وحدت ملی خود نیازمند شرق‌شناسان و مدعای افراطی آن‌ها درباره «روح ایرانی» (به عنوان یک روح ضد عرب، ضد ترک و طرفدار انسداد و اختناق) نیستند، بلکه همین عرب و ترک و کرد و بلوچ و ترکمن و لر و گیلک و مازنی آن‌گاه که در کنار یکدیگر برای تعیین سرنوشت به صحنه می‌آیند، وحدت خود را (در عین حفظ تفاوت‌های قومی و زبانی) روز‌آمد کرده و راه را برای توسعه همه جانبه ایران هموار می‌کنند. از این منظر تحریم تنباکو، انقلاب مشروطیت، نهضت ملی شدن نفت، قیام ۱۵ خرداد،‌ انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی، حماسه دوم خرداد و جنبش سبز،‌ نه فقط در هر لحظه مشخص مطالبات مشخص و وحدت مردم را به نمایش ‌گذارده است، بلکه هر یک گام بزرگی در جهت ایرانی شدن و ملت شدن مستمر و متحول نیز به شمار می‌رود. با چنین سابقه و کارنامه درخشان تاریخی و فرهنگی و سیاسی برای «ملت شدن» و «بازتولید مستمر ملی»، ملت ایران، معیارهای هویتی خود را از شرق‌شناسان استعماری قرون سپری شده یا از ناسیونال- فاشیست‌های پیرو آن‌ها نمی‌گیرد. همچنان که حساسیت‌ها و مسأله‌سازی‌های پان اسلامیت- فاشیست‌ها را به مسأله «خود» تبدیل نمی‌کند.(۱۶)

ترک بودن، عرب بودن، کرد بودن، ترکمن بودن، بلوچ بودن، فارس بودن و لر بودن و در عین حال ایرانی بودن و برای ایران زندگی و مجاهده کردن همواره به شکل مرتبط با یکدیگر مطرح می‌شود و نه هرگز در نفی آن ویژگی‌های قومیتی.(۱۷) همچنان که پیشرفت و رفاه اقتصادی با توسعه سیاسی و شکوفایی فرهنگی منافات ندارد. به عکس توسعه تک‌‌بعدی در ایران به انفجار می‌ انجامد.(۱۸)

مگر نه این‌که در جریان انقلاب مشروطه تبریزیان غیور به رهبری ستارخان (همراه با لرهای دلاور بختیاری و…) تهران و مشروطه را نجات دادند؟ مگر نه اینکه باز همان تبریزیان در جریان انقلاب اسلامی و قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ برای پشتیبانی از رهبر فقید انقلاب و در تبعیت از حکم مراجع ثلاث قم (آیات عظام گلپایگانی، شریعتمداری و نجفی مرعشی) به خیابان‌ها آمدند و پایه‌گذار زنجیرة مبارک «چهلم‌ها» تا سقوط رژیم ستم‌شاهی گردیدند؟ مگر نقش آنان در جنگ تحمیلی و در دفاع از یکپارچگی سرزمینی ایران اندک بود؟ پس چرا باید با حقوق قانونی آنان ‌جنگید؟(۱۹)

بر مبنای چنین نگرشی است که سخن سیدمحمد خاتمی در تبیین پیوند بین «هویت» و «خواست» ایرانیان سخت به دل می‌‌نشیند که مکرر می‌گوید: «انقلاب اسلامی انطباق هویت تاریخی ایرانیان و خواست تاریخی آنان بود.» بر این مبنا حقوق و مطالبات کنونی و بر زبان آمده مردم را نمی‌توان جدا از هویت ملی و خواست تاریخی آنان معنا کرد و مدعی شد که ملت فاقد حق تعیین سرنوشت است و هویت خود را از جایی دور از مطالبات مشخص روزمره خود اخذ می‌کند.

«ترس» یا «احترام»؟

آنچه باید برای اصل همبستگی و انسجام ملی تهدید به شمار آید تأمین حقوق شهروندی و به رسمیت شناختن تنوع و تکثر زبانی، قومیتی، مذهبی، دینی، فرهنگی و سیاسی ایرانیان نیست، بلکه توسعه آمرانه و نقض حقوق ایرانیان و یکدست و مشابه‌سازی فرهنگی و زبانی و مذهبی است. به همین دلیل تنها زمانی ممکن است «ایران» به «ایرانستان» تبدیل ‌شود که «سر نیزه» پایه حکومت قرار گیرد. علت آن که محمدرضا شاه تنوع زبانی و قومیتی و مذهبی ایرانیان را به عنوان تهدید تلقی می‌کرد و معتقد بود در صورت سقوط او ایران تجزیه خواهد شد این بود که سلطنت پهلوی‌ها بر ایجاد رعب و ترس بنا شده بود و فروپاشی ترس و اختناق را با فروپاشی ایران یکی ارزیابی می‌کرد.(۲۰) شاه تصور می‌کرد علم کردن تهدیدی به نام «ایرانستان» که بر همان درک ضد حقوق بشری و ضد قومی از مفهوم ایرانیت استوار شده بود، می‌تواند مانع خیزش مردم علیه ظلم و فساد و بی‌عدالتی رژیم او شود. حال آنکه ملت ایران بی‌توجه به این تهدید، رژیم ستمشاهی را ساقط کرد و در برابر تجاوز بعثی‌ها از یکپارچگی سرزمینی خود به نحو کم سابقه‌ای دفاع کرد.

رهبر فقید انقلاب اسلامی بر عکس پهلوی‌ها که برای بقای حکومت خود به طور مستمر نیازمند پمپاژ سیاست‌‌گریزی ترس‌محور و تکثرستیز بودند، با راهبرد «وحدت در کثرت» نشان داد که می‌توان ایرانی بود و چند زبانی و چند قومیتی. همچنان که شوراباوری و انتخاب محلی و سراسری را مخل وحدت ملی نمی‌دانست، بلکه مقوم آن به شمار می‌‌آورد.(۲۱) عصر اصلاحات یک بار دیگر نشان داد می‌توان به جای پمپاژ «ترس» به سطح کشور و به جای نفی مؤلفه‌های قومیتی و فرهنگی، تئوری «اعتماد» به ملت و در نتیجه «مشارکت» آنان را جایگزین کرد و ایران را برای همه ایرانیان خواست.(۲۲)

پانوشت‌ها:

[۱] رهبر فقید انقلاب می‌گفت: «این شوراها باید همه جا باشد و هر جایی خودش را اداره کند. این هم برای ملت خوب است، هم برای دولت خوب است. دولت نمی‌تواند همه جا را خودش تحت نظر بگیرد. وقتی محول کرد کار را- خود مردم، همه مردم در هر منطقه‌ای که هستند برای خودشان دلسوزتر هستند، بهتر اطلاع‌ دارند به احتیاجات خودشان» (صحیفه، جلد ۶، ص ۹۹).

[۲] میشل فوکو، ایران، روح یک جهان بی‌روح، میشل فوکو، ایران، روح یک جهان بی‌روح، ۱۳۵۷٫ انقلاب اسلامی نمونه بارز تجلی تکثر در عین وحدت بود و همه اقوام و طوایف ایرانی بی‌آنکه لزومی به کنار گذاشتن هویت زبانی و قومی خود بینند، همه آن رنگ‌ها را در بافتی واحد به نمایش گذاشتند و وحدت ملی خود را بازتعریف کردند.

[۳] انتخابات قبلی مناطق کردنشین با شکست حزب کردی DTP توأم شد و انتخابات ۲۹ مارس سال گذشته (فروردین ۸۸) با پیروزی همین حزب در مناطق کردنشین و شکست محلی حزب حاکم رقم خورد.

[۴] ناسیونال- فاشیست‌های آریاپرست به همان شیوه‌ای به تعریف و سپس تحمیل توسعه و ایرانیت تک‌‌هویتی و نامتکثر می‌پرداختند که مارکسیست‌های جهان سومی به تبعیت از «کمونیسم روسی» «طبقه کارگر» را تعریف می‌کردند و از توسعه سخن می‌گفتند. در هر دو تعریف غیرتاریخی، ذات‌گرا، انتزاعی و حذفی، «ایدة نمایندگی» – چه نمایندگی ملت و چه نمایندگی طبقه کارگر- از دل تعریف آزاد و در واقع دلبخواه گروهی از نخبگان نظامی (نمونه ناسیونال- شوونیزم نازی‌ها) یا جمعی از نخبگان چریکی و حزبی (به نام حزب طبقه کارگر) استخراج و حقوق، مطالبات و رأی ملت واقعاً موجود یا طبقه کارگر واقعاً موجود فراموش می‌شود. به اعتقاد مارکسیست‌های روسی مهم این نیست که کارگران واقعاً ‌موجود در یک لحظه مشخص، خواهان کدام مطالبات مشخص هستند. مسأله آن است که «طبقه کارگر» انتزاعی حامل کدام رسالت تاریخی است و بنا بر ماهیت تاریخساز خود چه چیزی باید باشد. ملی‌گرایی افراطی یا ناسیونال- فاشیست‌ها نیز عین همین رویکرد را درباره «ملت» دارند. برای آنان نیز حقوق، آزادی‌ها و مطالبات کنونی یا بر زبان آمدة مردم مهم نیست. مهم آن است که «ملت» بنابر تعریف ماهیت‌گرا غیر تاریخی و انتزاعی حضرات «چه هست» و «چه چیز را باید بخواهد».

[۵] خوشبختانه قانون اساسی کشورمان در فصول سوم و پنجم و در فصل مربوط به قوانین شوراها و نیز در اصول ۱۵ و ۱۹ خود همین نگاه را به رسمیت شناخته است. به باور خبرگان تهیه‌کننده قانون اساسی نفی کاربست قهر و خشونت دولتی فقط با تأمین حقوق شهروندان و رعایت طبیعت متکثر و متنوع هویت ایرانی ممکن است.

منبع: امروز

6 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , | 22 دیدگاه

آقای خبرگزاری مهر، هیچ می‌دانی در محراب مساجدِ قره‌باغ، سگ‌ بسته‌اند؟

ابوذر آذران

دیروز، گزارشی نژادپرستانه، غیرواقعی و مداخله‌جویانه در خبرگزاری مهر با عنوان «یادآوری چند نکته تاریخی برای رئیس جمهور متوهم آذربایجان» منتشر شده، لازم دانستم، نکاتی را دربارۀ آن یادآوری کنم:

1. به اهانت‌های مکرر نویسنده این گزارش به آذربایجان و آذربایجانی‌ها، اعتراض می‌کنم.

2. گزاره‌های تاریخی این نوشته، سراسر تحریف‌شده است.

3. اعتقاد دارم این نوشته را یک نژادپرست تمام‌عیار نوشته است. فارس‌گرایی، چشم نویسنده را کور کرده است.

4. سوای مطالب بالا، می‌خواهم بگویم شما با میلیون‌ها آذربایجانی در ایران چه کرده اید که حالا غمخوار آذربایجانی‌های کشور آذربایجان شده‌اید؟

5. چرا در امور کشور دیگری دخالت می‌کنید؟ آذربایجان کشور مستقلی است مثل همه کشورهای دیگر. چرا هنوز، همچون گنگ‌های خواب‌دیده، کشوری دیگر را جزو قلمرو ایران معرفی می‌کنید؟ آیا دربارۀ بحرین، افغانستان، تاجیکستان، گرجستان و دیگر کشورهای ماورالنهر نیز چینین فکر می کنید؟ آیا این تفکر، نژادپرستی نیست؟

6. صهونیسم چه ارتباطی با مسائل داخلی کشور آذربایجان دارد؟

7. مگر شما، رهبران ایران را رهبر مسلمانان جهان نمی خوانید یعنی رهبر مردمان ده‌ها کشور دنیا، حالا که یک آذربایجانی بلند شده و خود را تنها، رهبر آذربایجانی‌ها می داند، صدایتان بلند شده؟؟ شما که با ارمنی ها به عنوان دشمنان دین و قرآن و آذربایجان در جبهه قرباغ بر ضد آذربایجان جنگیدید، بگذارید با تقویت روحیه ملی‌اسلامی به مقابله با دشمن دین  بپردازند.

8. حالا که اینقدر از اتحاد آذربایجانی ها می ترسید، حالاکه اینقدر از همسایه شمالی واهمه دارید، حداقل به خواسته های نخستین آذربایجانی های ایران، تن بدهید و بر آنها بیش از این ظلم روا مدارید. بگذارید زبان مادری خود را بخوانند، بگذارید فرهنگ خود را بشناسند، تاریخ خود را بدانند و هویت خود را حفظ کنند.شما که بلد نیستید از هویت خود دفاع کنید و خلیج را به این راحتی به اعراب باختید، بگذارید آذربایجان، آذربایجان را حفظ کند.

9. عصر اندیشه های نژادپراستانه، سالهای سال است که در جهان سرآمده ولی متاسفانه در ایران، از صد سال پیش شروع شده و تازه انگار می خواهد تشدید شود.

10. متاسفم برای تو خبرگزاری مهر که با پول بیت المال، برعلیه آذربایجانی ها که نصف ملت ایران را تشکیل می دهند، شانتاژبازی می کنی، متاسفم.

11. آقای خبرگزاری مهر، اگر اینقدر دلت به حال آذربایجان می‌سوزد، چرا از فجایع آذربایجان نمی نویسی: از قره باغ، از قره‌یانوار، از خوجالی، از جیلولوق، از کشتار 21 آذر 25 ، از ظلم به مردم در خرداد 85 و … .

12. آقای خبرگزاری مهر که زیرنظر سازمان تیلیغات اسلامی کار می‌کنی، تو که دلت برای اسلام می تپد، آیا تاکنون گزارشی از وضعیت مساجد قره باغ منتشر کرده ای؟ آیا هیچ می دانی در محراب این مساجد سگ‌ بسته اند؟

13. یادآوری می‌کنم که من نه تجزیه‌طلبم، نه پان‌ترک، نه قومیت‌گرا و نه هوادار کشور خارجی آذربایجان. این را نوشتم تا به نژادپرستی حاکم بر رسانه‌های کشورمان اعتراض کنم.

لینک گزارش خبرگزاری مهر:

6 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان | , , , , , , , | 2 دیدگاه

راز ترکیب نامتجانس شاهزاده های پارسی و امت اسلامی

در گذشته اگر رژیم بدنبال اقشاری بود که ته ریشی داشتند و در پیشانی اشان علامت مهرعبادت بود اینک بدنبال نسل در ظاهر مدرن شیک پوشی است که از حسرت بدلان زندگی عرفی دوره پهلوی و از خیال پردازان دوره کورش و پارس و هخامنشیان میباشند. در واقع اصول حکومتداری جمهوری اسلامی عوض نشده بلکه مخاطب و نوع گفتمان عوض شده است …

یاشار گولشن

مسابقات جام ملتهای آسیا فرصتی به وجود آورده که ترکیب نامتجانسی از فاشیسم مذهبی با باستان گرائی آریائی در مقابل دید جهانیان قرار گیرد. در خبر ها آمده که بنا به درخواست مقامات ایرانی، عنوان و شعار روی بدنه اتوبوس حامل ورزشکاران ایران بصورت “شاهزاده های پارسی” انتخاب شده است. شاید در نگاه اول استفاده از لفظ شاهزاده توسط مقامات جمهوری اسلامی عجیب و غریب باشد. مگر نه این است که ظهور و بقای این حکومت اساسا در پی سرنگونی حکومت شاه و جمع کردن هر چه شاه و شاهزاده بوده است؟ مگر نه اینست که ایدئولوژی این حکومت بر نفی ملی گرائی متداول دوره پهلوی ها و نگاه به امت اسلامی استوار بوده است؟ پس اکنون چه شده که ناگهان این وسط ساز مخالف زده میشود و بجای اسلام و امت و دین و مذهب، از پارس و شاهزاده صحبت میشود؟ این سوال ها البته برای ناظر متعارفی که از سابقه جمهوری اسلامی و تئوری بقای آن آگاهی نداشته باشد بیجواب میماند. اما واقعا داستان چیست؟

واقعیت اینست که جمهوری اسلامی برای کسب و بقای حاکمیت خود در کنار ماشین ترور و قتل و سرکوب، همیشه روی حمایت عمومی توده ناآگاه متوهم تکیه کرده است. این رژیم، هم برای کسب هژمونی بین نیروهای انقلابی در جریان انقلاب، وهم برای تحکیم قدرت مطلقه خود بدنبال سرنگونی حکومت پهلوی، به جد از پشتیبانی اقشاری برخوردار بود که بنا به توهمات مذهبی خود بدنه اجتماعی فعال و قدرتمندی را برای این حکومت تشکیل میدادند. وجود چنین طبقه اجتماعی پرشمار یکی از دلایلی بود که همه نیروهای چپ و لیبرال در ابتدای انقلاب بهمن ۵۷ از صحنه رانده شدند و یکی از وسیع ترین کشتارها و سرکوب ها در تایخ معاصر ایران بدون هیچ عکس العمل جدی توده ای رقم خورد. رژیم اما اکنون با گذشت سی سال در مخمصه این گرفتار شده که دیگر این قشر پر قدرت نا آگاه متوهم تقریبا وجود ندارد. جدا از نسل جوانی که به مدد انفجار اطلاعات از طریق اینترنت، ماهواره، اس ام اس و سایر وسائل ارتباطی، توهمی از جنس ایدئولوژی رژیم ندارند، اساسا بخش دیندار و سنتی ایرانیان نیز بنا تجربه فاجعه بار سی سال گذشته از این حکومت بریده اند. آنچنان که میشود دید که همه پشتیبانان فعلی حکومت را همان مزدوران و جیره خواران داخلی و خارجی آن تشکیل میدهد که ادامه حیات و منافع مادی خود را در گرو حفظ همین حکومت میدانند و بر همین سیاست نیز عمل میکنند. آن جمع خرده پای حامی رژیم نیز که بصورت موردی اجیر میشوند و این اواخر به «ساندیس خور» معروف شده اند نیز نه از سر اعتقاد درونی بلکه بدلیل نیاز مادی، گاها در صحنه حمایت از رژیم دیده میشوند.

با این مفروضات به سهولت میشود تاکتیک جدید مقامات ایرانی در توسل به موضوع باستانگرائی و راسیسم آریائی باقیمانده از دوره حکومت پهلوی را بهتر درک نمود. در واقع جمهوری اسلامی با توسل به این شعارها امیدوار است حمایت طبقه ای از ایرانیان را که اتفاقا بنا به تعلقات اقتصادی و اجتماعی خود صدای بلندتری در داخل و خارج دارند و دارای ارتباطات و لابی های پرقدرتی نیز در میان سیاستمداران خارجی هستند را کسب نماید. سیاستی که با تکیه به “ایرانیت”، “مکتب ایرانی”، “استوانه کوروش”، و حتی ادعاهائی از این قبیل که پیغمبر اسلام خودش پارسی بوده است در راستای همین سیاست جلب آن دسته از جوانان و محافلی است که از دست سیاست های اجتماعی محدود کننده جمهوری اسلامی به جان آمده و به دنبال توسل به یک سری مسائلی هستند که بعنوان سپر دفاعی ایدئولوژیک در برابر این تحمیلات قرار دهند و از قضا دست به نقد سراغ آن چیزی میروند که در دوره رضا شاه بصورت ایدئولوژی پایه ای برای ساخت ملت واحد در ایران ایجاد و ترویج شده بود .

همانطور که زمانی خمینی گفته بود که برای حفظ نظام حتی اصول دین را نیز میشود تعطیل کرد، اینک نیز قابل فهم است که مقامات جمهوری اسلامی برای حفظ حکومت خود که از کمترین میزان حمایت داخلی و خارجی برخوردار است، به دامن ایدئولوژی های پوسیده دیگری چنگ میزنند تا جمعی را که هنوز در رویا و خیال دوره حکومت پارس ها در دو هزار وپانصد سال پیش بسر میبرند با این حکومت – و یا لااقل با جناحی از این حکومت- همراه سازند و یا دست کم جریان مخالف را در مقابله با این رژیم از قاطعیت و شور و حال بیاندازند.

با این حال نباید این تصور اشتباه را کرد که گویا رژیم اصول اعتقادی خود را تغییر داده است. در واقع اصل اساسی بقای قدرت این حکومت همچنان بر جذب اقشار ناآگاه متوهم استوار است، فقط نوع توهمات و طیف متوهمان عوض شده است. در گذشته اگر رژیم بدنبال اقشاری بود که ته ریشی داشتند و در پیشانی اشان علامت مهرعبادت بود اینک بدنبال نسل در ظاهر مدرن شیک پوشی است که از حسرت بدلان زندگی عرفی دوره پهلوی و از خیال پردازان دوره کورش و پارس و هخامنشیان میباشند. در واقع اصول حکومتداری جمهوری اسلامی عوض نشده بلکه مخاطب و نوع گفتمان عوض شده است.

از این به بعد نیز در عین حالیکه باید منتظر شعارها و سیاست های مشابه بیشتری باشیم، مهم آنست که چگونگی برخورد اقشاری که مخاطب این سیاست شاهزاده بازی پارسی هستند را رصد کنیم و اینکه این بار چند سال دیگر لازم است تا این مخاطبان به ظاهر امروزی و تحصیل کرده از رویا بدر آیند و به جای شعار هائی از قبیل ”نسل ما نسل آریا” ست و “جمهوری ایرانی” و به جای زدن بر طبل توخالی تفوقات تاریخی و فرهنگی، خود را عضوی از جمع یک ایران چندفرهنگی و چندملیتی بدانند، و بجای نگاه حسرت بار به گذشته – که معلوم نیست چقدر از آن واقعی و چقدر از آن توهمات است- به ساخت دنیای مدرن با نرم ها و اصول مترقی و جهان شمول و چند فرهنگی رایج در جهان امروزی بپردازند

6 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

نقدی بر دیدگاه های راسیستی آرامش دوستدار / بخش اول: نظری به گفتار ناسیونالیسم در ایران

کانون دمکراسی آزربایجان : احمد حسین مبلغ نویسنده اهل افغانستان در این مقاله تحقیقی ریشه های راسیسم و نژادپرستی را در گفتار روشنفکران ایران مورد بررسی قرار داده و تاثیر ایده های ناسیونالیسم افراطی اروپایی را در ایدئولوژی » عرب ستیزی » و » ترک ستیزی » حاکم بر ذهنیت بخش بزرگی از نویسندگان و مردم عادی ایران را نشان می دهد.

احمد حسين مبلغ

1

علی اصغر حاج سید جوادی نویسندۀ ایرانی در مقاله ای در سال 1360(1981) از جوانانی برخاسته از «نسل ترجمه» [1] در کشورش یاد کرده می نویسد:

«… و در زمینه جریانهای فکری و تاریخی و اجتماعی جهان و آثار و تاریخ تجربی آن [sic!] چیزی جز یک مشت ترجمه ناقص و از پیش انتخاب شده و دست چین شده بدست نسل های جوان ما نمی رسد.» [2]

آنچه مسلم است، روند ترجمه در ایران از زمانی که سطور بالا نوشته شده بود، به مراتب سرعت یافته و هر سالی رو به توسعه و ازدیاد است. با سر زدن به کتاب فروشی ها و کتاب خانه های ایرانی در شهرهای بزرگ اروپایی، این تصور برای آدم دست می دهد که در ایران تقریبا ً «همه چیز» از زبان های اروپایی به فارسی ترجمه می شوند. در میان این کتاب ها هم آثار خوب با ترجمه خوب اند که دقت در انتخاب موضوع و دقیق بودن برگردانندگان آنها را در امر ترجمه می رساند و هم ترجمه های بد موجود اند. اما این داوری را باید به روشنفکران ایرانی واگذار کرد که بعد از گذشت سه دهه، آیا تا هنوز می توان با حاج سید جوادی از «نسل ترجمه» در ایران سخن گفت؟ در مورد افغانستان زادگاهم به یقین می توان گفت که نه از «نسل ترجمه» خبری است و نه از «نسل مولد اندیشه»، بلکه فقط می توان از نسل های «جنگ های سی ساله» که پایان آن نیز روشن نیست، سخن گفت.

اما در رابطه با موضوع، سوال این است که چرا در ایران در همه زمینه های فلسفه، علوم اجتماعی و سیاسی، آثار گوناگون ترجمه شده و می شود، حتی آثار ترجمه «ناپذیری» چون «نقد خرد ناب» (کانت)، در این اواخر «زمان و وجود» (هایدگر) و …، اما در این میان، از تالیف بگذریم، یک ترجمه ای نیز در بارۀ راسیسم وجود ندارد؟ امید است تأملات زیر هم پاسخی باشد به این پرسش و هم نشان دادن این واقعیت که راسیسم (در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن) در دیدگاه های آرامش دوستدار منحصر به شخص او نیست، بلکه ریشه عمیق در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و رسمی ایرانی از یک نیم قرن بدینسو دارد.

2

گفتار ناسیونالیستی ایرانی از آغاز – و اندکی بعد در قرائت رسمی آن- دارای همان دو ویژگی اساسی در راسیسم آرامش دوستدار است:

اسلام ستیزی (Islamophobie) و عرب ستیزی (اسلام به عنوان فرهنگ و عرب ها به عنوان «نژاد سامی» در مقابل ایرانی ها به عنوان «نژاد» آریایی) و آن نیز با یک انگاری این دو. و در رابطه با موضوع مورد بحث ما، دقیقا ً با همین یک انگاری (اسلام=عرب ها) که در دیدگاه های آرامش دوستدار افراطی ترین شکل بیانش را می یابد، می توان از راسیسم سخن گفت، وگر نه اسلام ستیزی به تنهایی نمی تواند راسیسم باشد.

در قرن نزدهم نخست در ترکیه عثمانی و بعد در کشور های عربی، به ویژه در مصر و سوریه در اثر مواجهه با غرب، مسلمانان به عجز و ناتوانی و عقب ماندگی وحشتناک شان متوجه شدند. پرسشی که از این رویا رویی و مقابلۀ نابرابر ِ «غرب» و «شرق» پیدا شد و تا هنوز به یافتن جواب بدان مشغول و سرگردان اند، این است: «چرا شرق عقب ماند و غرب پیش رفت؟» [3]

روشنفکران نوگرایی ایرانی علت عقب ماندگی کشور شان را در دین اسلام یافتند و با جنبه تقدس و آرمانی ساختن ایران کهن ِ پیش از اسلام ، این خود فریبی (Illusion) را در خود خلق کردند که اگر حمله «عربهای برهنه و گرسنه» (آخوند زاده) (و یا به قول دوستدار این «تنها قوم بی فرهنگ سامی») نبودی، تهران پاریس، لندن و یا واشنگتن بودی! این دیدگاه به زودی به صورت قدرتمند ترین گفتار روشنفکری ایران در آمد. محمد علی همایون کاتوزیان پژوهش گر انتقادی ایرانی در باره تداوم این «سنت اختراعی» (هابسباوم) می نویسد:

«ریشه های ذهنی ناسیونایسم و تجدد طلبی در جامعه و ادبیات را می بایست در نیمۀ دوم قرن نزدهم جستجو کرد […] فتحلی آخوندف (که بعدا ً به آخوند زاده معروف شد) شاخص ترین نمانیدۀ تجدد طلبان ناسیونالیست دورۀ اول است. بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود، لیکن مانند برخی وارثان روشنفکرش در ایران، ترکیه و دیگر نقاط، نگرشی غیر انتقادی نسبت به دانسته هایش در باب پیشرفتهای اجتماعی و فرهنگی اروپا را با دیدگاهی مبنی بر طرد کامل فرهنگ و تمدن ایران بعد از اسلام در می آمیخت. او از منادیان دیدگاهی بود که بعدا ً بسیاری از روشنفکران تجدد طلب به آن روی آوردند و هم اکنون نیز در میان بسیاری از ایرانیان رواج دارد، دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» [4] (تأکید در همه جا از من است، در غیر آن به تاکیدات دیگران اشاره خواهد شد )

آخوند زاده [1812- 1878] در نیمه دوم قرن نزدهم در واقع آغازگر این نوع ناسیونالیسم (اسلام ستیزی=عرب ستیزی) در گفتار روشنفکری ایرانی است و آرامش دوستدار نیز با وجود «نقد» بر آخوند زاده [5]، در واقع پا بر آثار او دارد. در ادامه این مقال خواهیم دید که در کنه امر هیچ چیزی در دیدگاه های آرامش دوستدار تازگی ندارد، بلکه او با اندکی تفاوت، همان دیدگاهی را به راسیستی ترین شکل آن انعکاس می دهد که آخوند زاده از منادیان و از پیشقراولان صدر اول آن بود، «دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» این اندک تفاوت در همان تزتقلیل گرایانه «دین خویی» آرامش دوستدار نهفته است که بدان وسیله آن را به ایران پیش از اسلام نیز تعمیم می دهد (در بخش دوم مفصلا ً بدان می پردازم) در اینجا فقط یک مقایسه میان این دو:

آخوند زاده در یکنیم قرن پیش می نویسد:

«حیف به تو ای ایران. کو آن شوکت، کو آن قدرت، کو آن سعادت. عربهای برهنه و گرسنه به مدت یکهزار و دویست و هشتاد سال است که ترا بد بخت کرده اند. زمین تو را خراب و اهل تو نادان و از سیویلیزاسیون جهان بی خبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو دیسپوت است…» [6]

آرامش دوستدار از «وارثان روشنفکرش در ایران» یک قرن بعد از آن جمله می نویسد:

«… فرهنگی که سرآغازش را زردشت با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) نشاندار ساخته […] و پس از زادن و پروراندن پیامبری چون مانی، و خصوصا ً انقلاب دینی و اجتماعی ای چون مزدک، کارش به در سراشیب سقوط به جایی می رسد که رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی می آید و با داغ لااله الا الله سرنوشتش را مهر و موم می کند … » [7]

«… این که اسلام نمی توانسته بوی از هنر برده باشد، و به جوانه های آفرینندگی بر سر راه و در قلمرو خود با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اش آسیب نرساند، از طبعیت بی فرهنگی اش بر می خیزد …» [8]

نگاهی به واژگان آرامش دوستدار و آخوند زاده اندازیم:

الف، آخوند زاده:

* ایران پیش از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = شوکت، قدرت، سعادت، سیویلیزاسیون.»

* ایران بعد از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = بد بختی، ویرانی، نادانی و بی خبری از سیویلیزاسیون، اسارت، دیسپوتی …

ب، آرامش دوستدار:

* ایران پیش از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = با فرهنگ با پیامبری با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) و پیامبری چون مانی، مزدک …»

* ایران بعد از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = سراشیب سقوط ، رسولی با داغ، مهر و موم لااله الا الله بر سرنوشت ملت با فرهنگ …

می بینیم که هردو به یک زبان سخن می گویند، با دو تفاوت ظاهرا ً صوری، یکی این که آخوند زاده از مفهوم «سامی» بی اطلاع است، واژه ای که درغرب در روزگار خود او در نیمه قرن نزدهم یکجا با واژۀ متقابل آن «آریایی» در آغاز در علم زبان شناسی مقایسه وی وضع می گردد و نیز از همان آغاز به صورت کاری ترین سلاح در خدمت راسیسم و افراطی ترین شکل آن آنتی سمیتیسم (آنهم به عنوان کلیدی ترین مفهوم آن) قرار می گیرد. اما قسمی که در این مقال ذکر خواهد شد، با نفوذ پذیری ناسیونالیسم ایرانی ( و نیز افغانی) از ایدئولوژی نازیسم، این دو مفهوم متقابل آریایی – سامی جز واژگان روزمرۀ فرهنگ فارسی – دری می شود. اما هرکی اندکی با مباحث علوم اجتماعی به خصوص در چهار دهه اخیر آشنا باشد، از کاربرد این دو مفهوم امتناع می وزرد. کاربرد سخاوتمندانۀ این دو نامفهوم از جانب رشنفکران ایرانی به شمول آرامش دوستدار و روشنفکرن افغانی، نشانۀ عقب ماندگی آنها است از دستاورد بدیهی علوم اجتماعی ونیز فقدان درک و آگاهی تاریخی از خطر ها و فاجعه آفرینی های این دو مفهوم. دوم اینکه زبان آرامش دوستدار به مراتب فرهنگ گرا تر و ذات گرا تر و بالنتیجه راسیستی تر می گردد: «عربها تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ». من با داوری کاتوزیان در این باره که «بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود»، موافقم، اما در باره آرامش دوستدار باید با تاکید هرچه بیشتر بگویم که او در حدود یک و نیم قرن بعد از آخوند زاده، هم از او عقب مانده تر است و هم از دورانی که در آن زیست می کند. به موارد زیاد دیگر از این نوع اظهارات پربلاهت راسیستی دوستدار بعدا ً به اندازه کافی خواهیم پرداخت اما پیش از آن دنبالۀ این بخش.

3

ناسیونالیسم در ایران بعد از جنگ اول جهانی در میان قشر وسیع تری روشنفکران متجدد ایرانی با «احساسات قوی همگانی موافق آلمان» نفوذ می یابد، کاتوزیان می نویسد:

«نخستین جنگ جهانی اول برای ایران […] نفرت از روس و سوء ظن به انگلیس […] منتهی به احساسات قوی همگانی موافق آلمان شده بود. برای مثال ادیب پیشاوری (شاعر فارسی زبان هندی تبار که در تهران سکونت داشت) قصیده هایی در مدح ویلهلم دوم و ماشین جنگ آلمان می سرود که بر پیشانی برخی از سروده های نه قرن پیش عنصری و فرخی سیستانی در مدح سلطان محمود و فتوحات او در هند، عرق شرم می نشاند. سید حسن تقی زاده و محفل ادبی اش روزنذامۀ معروف کاوه را در برلن با دعای خیر و پول دولت آلمان منتشر می کردند.» [9]

کاتوزیان در بارۀ رواج نظریه برتری نژاد آریا در میان روشنفکرانی چون صادق هدایت می نویسد:

«در همین هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود. مقارن با شروع کسب قدرت توسط نازیها نطریۀ برتری نژاد آریا رواج گسترده داشت، یعنی درست همان سال هایی که هدایت به اروپا سفر کرد و داستان های ناسیونالیست رمانتیک خود را نوشت. در حقیقت، می بینیم که هدایت در سال 1310 [1931] (در نامه ای از تهران به پاریس) از رضوی می خواهد که «یک کتاب خوب مستند (documente) راجع به پان ژرمنیسم (Pangermanisme) برای او بفرستد. و همان وقت که نازی ها آوای برتری های ادعایی نژاد آریا را سر داده بودند، فاشیست های ایتالیایی هم لاف قدرت و شکوه امپراطوری رم را می زدند. چنین به نظر می رسید که ایرانیان می توانند در حرف به یکسان از پس این هردو برآیند: همچون نازی ها به نژاد برتر [«نژاد برتر»] تعلق داشتند و همچو فاشیست ها یک دورۀ تمدن امپراطوری شکوهمند را پشت سرنهاده بودند.» [10]

در اینجا باید در حاشیه دو اشارۀ انتقادی به جملات نقل شده در بالا و کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» گردد:

نخست برخلاف گفتۀ کاتوزیان در «این هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه اروپا از این کار در نیمه دوم قرن نزدهم به کلی فارغ شده بود. بی جهت نیست که لیئون پلیاکف (Le´on Poliakov) دراثر معروفش «اسطورۀ آریایی» از نیمۀ دوم قرن نزدهم به عنوان «عصر آریایی» (عنوان فصل پنجم کتاب) سخن می گوید که در آن یکی پس دیگری «انجیل های آریایی» به بازار عرضه می شوند [11]

روبرت کنوکس (Rober Knox) با کتاب «نژاد بشر» (1850)، ارنست رنان (Ernest Renan) با کتاب «زندگی مسیح» و دوست و هموطنش گوبینو (Gobineau) با معروف ترین اثر راسیستی به نام «کتاب در بارۀ نابرابری نژاد ها» (1854) و دوست دیگرش ماکس مولر (Max Müller) زبان شناس معروف سانسکریت با نظریه زبان شناسی از پیامبران صدر اول اسطورۀ نژاد برتر آریایی هستند. بالاخره کتاب «اساسات قرن بیستم» نوشتۀ چیمبرلین (Chamberlain) که به صورت پرفروش ترین کتاب درآمد، نقطه اوج این نوع انجیل های اسطورۀ آریایی است. دست کم دو رشتۀ علوم جدید این زمان – زبان شناسی و انسان شناسی (Anthropologie) که در سال 1860 منزلت یک علم مستقل را یافت – در خدمت نژاد گرایی آریایی قرار گرفتند. [12]

پس در «این هنگام اروپا سرگرم تولید نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه مشغول تحقق بخشدن به نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود، آنان این نطریه ها را در کل از نیمۀ دوم قرن نزدهم به صورت منسجم و آماده و ساخته و پرداخته شده در اختیار داشتند.

دوم اینکه کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» َ از جانب کاتوزیان همانگویی (Tautologie) است. همه ناسیونالیسم ها رمانتیک هستند. ناسیونالیسم بی رمانتیسم وجود ندارد.

4

در دهۀ 1920 عنصر جدیدی در ناسیونالیسم ایرانی وارد می شود و آن اضافه شدن ترک ستیزی و دشمنی با زبان ترکی است:

«دیدگاه ناسیونالیست ها و مدرنیست ها در این دوره در همان خط قبلی آخوند زاده بود، یعنی تمجید و تجلیل از ایران پیش از اسلام، انتقاد سخت از اسلام و عربها، و آروزی اروپایی شدن کامل و سریع جامعۀ ایران. تنها عنصر اضافی خصومت با ترک و ترک زبان بود.» [13]

البته وارد شدن این عنصر نو -ترک ستیزی- در گفتار ناسیونالیستی ایران، نتیجۀ مستقیم تأثیر پذیری روشنفکران ایرانی و دستگاه دولتی رضا شاه از اسطورۀ آرایی گرایی است که آنها آن را از آلمان اخذ کردند واین نیز یکی از نقاط تلاقی گفتار ناسیونالیسم روشنفکری با ناسیونالیسم رسمی ایران در آن زمان بود.

مثلا ً تقی ارانی، بنیانگذار «معنوی حزب [توده]» بهترین و مشهورترین نمونه در این مورد است.[14]

تقی ارانی پیش از آنکه به سوسیالیسم رو آورد و پیشگام جنبش مارکسیستی در ایران گردد، «مانند بسیاری از روشنفکران نسل خود» از مدافعان پرشور ناسیونالیسم ایرانی بود.» یکی از زندگی نامه نویسان کمونیست او اعتراف می کند:

«ارانی هنگام تحصیل در تهران در دورۀ مبارزه ناسیونالیستی با توافق نامۀ انگلیس و ایران، افکار شوونیستی داشت. او چون بسیاری از معاصرانش معتقد بود که با پالودن زبان از واژه های بیگانه، احیای دین باستانی زرتشت و بازسازی دولت متمرکز ساسانیان، از عقب ماندگی و امپریالیسم نجات خواهد یافت.» [15]

ارانی باید با اسطورۀ آرایی در زمان تحصیلاتش در آلمان آشنا شده باشد. او در آنجا در مجلۀ «ایرانشهر» در مقالۀ زیر عنوان «قهرمانان بزرگ ایران»، از زرتشت، ابن سینا، خیام، فردوسی درپهلویی داریوش و کوروش کبیر یاد کرد. او در مقالۀ دیگری در مجلۀ «فرهنگستان» زیر عنوان «آذربایجان: مسألۀ مرگ و زندگی برای ایران» نوشت که آذربایجان «مهد ایران، به علت حملات مغولان وحشی زبان فارسی را از دست داده اند.» [16] او «خواستار حذف زبان ترکی از جامعۀ زادگاهش [آذربایجان] شد و استدلال کرد که مهاجران مغول گویش ترکی خود را به مردم آریایی محل تحمیل کرده اند». ارانی از وطن پرستان دولتی و غیر دولتی مطالبه کرد:

«همۀ ایرانیان میهن پرست بخصوص مسئوولان وزارت فرهنگ باید منتهای سعی خود را برای جایگزین ساختن فارسی به جای ترکی انجام دهند. ما باید نشریات فارسی، روزنامه فارسی، کتاب های فارسی و معلمان فارسی به آذربایجان بفرستیم – آذربایجانی که وطن زرتشت و آریایی ها ست.» [17]

ارانی زمانی که در سال 1309(1930) به ایران بازگشت، پیشگام جنبش مارکسیستی شد که در دهۀ چهل به تشکیل حزب توده انجامید. همین آشنایی با آثار مارکسیستی در آخر سال های اقامت ارانی در آلمان بود که او را از افکار شوونیستی و آریایی گرایی نجات داد، نه تنها او را بلکه بسیاری دیگر از روشنفکران ایرانی از جمله نورالدین کیانوری را، کسی که اندکی بعد از آن رهبر حزب توده شد. البته که این دو نه در سطح رهبری و نه در میان روشنفکران آن زمان ایران به هیچوجه استثنا نبودند. کاتوزیان حتی چنین القاء می کند که اگر ایران را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند، به جای حزب کمونیستی توده، یک حزب نازیستی به وجود می آمد. او می نویسد:

«چرخش تأکید از ناسیونالیسم رمانتیک به انتقاد اجتماعی در ادبیات فارسی در دهۀ 1320[1940] ، درست مثل المثنایش در سیاست، به نیروی مداخلۀ خارجی صورت گرفت. طبیعی است که نتیجه بگیریم اگر مملکت را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند ناسیونالیسم رمانتیک که در اواخر دهۀ قبلی سلطه اش را بر دولت و جامعه هر دو تحکیم کرده بود، مطلق العنان می شد. در پی آن، بسیاری از آنان که در صفوف حزب توده جای داشتند، شاید حتی با شوق و علاقه ای بیشتر، تالار های محلی گردهمایی نازیها را پر می کردند، و بسیاری از روشنفکران، نویسندگان، شعرا و روزنامه نگاران این حزب هم ادبیات نازیستی را تأمین می کردند. نورالدین کیانوری که دراین هنگام به حزب توده پیوسته بود و سرانجام به رهبری آن رسید، در آغاز اشغال کشور توسط متفقین هنوز هوادار نازیها بود …» [18]

البته درخور یادآوری است که مارکسیسم – همانند ادیان جهانی چون اسلام، مسیحیت و یهودیت، بودیسم و … – در تئوری بامقوله نژاد در تضاد است (تنها در پراکسیس درمواردی مسأله فرق می کند: مثلا ً پراکسیس رژیم مارکسیستی خلقی ها به رهبری تره کی و امین ، و رژیم اسلامیستی مجاهدین و طالبان به رهبری ربانی و ملا عمر در افغانستان)، مقولۀ مرکزی آن طبقه است که انسان های همه «نژاد» ها را احتوا می کند. برخلاف راسیسم، از دیدگاه مارکسیستی این «نژاد» و یا فرهنگ نیست که رابطه میان انسان ها را تعیین می کند و آنها را از همدیگر متمایز می سازد، بلکه این کار تولیدی است که تعیین کنندۀ روابط میان انسان هاست. «نژاد» یا «فرهنگ» از دید راسیست ها مقوله های ازلی، جاودانه و تغییر ناپذیر هستند، بنابر آن روابط میان «نژاد» های برتر و پست تر نیز باید تغییر ناپذیر باشند. اما «طبقات» نه ازلی اند، نه ابدی. در شرایط خاصی تاریخی به وجود آمده اند و در شرایط دیگر محکوم به زوال اند.

می بینیم ایدئولوژی قسمی که در مورد تقی ارانی و کیانوری دیدیم، می تواند در تغییر جهت گیری افراد انسانی تاثیر گذار باشد. البته احسان طبری نظریه پرداز حزب توده، ازنگاه دانش دست اول در فرهنگ اسلامی، بی تردید در آن میان بارز ترین نمونه است. او «چیرگی اسلام را بر ایران» مثبت ارزیابی می کند و «از تحول کیفی مهمی در جامعه ایران از جهت نظام اجتماعی و نهاد معنوی» [19] از آن پس سخن گفته می نویسد: «تسلط عرب و دین تازه تأثیرات عمیقی در جامعه ی ایران گذاشت (…) سیطره ی معنوی اسلام گسستی محسوس بین گذشته و آینده ایجاد کرد …» [20]

اما این فقدان اسلام ستیزی و عرب ستیزی را به ندرت می توان در مورد بسیاری از دانشمندان سکولار اما غیر مارکسیست مشاهده کرد؛ از نویسندگان سکولار ِ غیر مارکسیست معاصر همین آرامش دوستدار بهترین نمونه در اسلام=عرب ستیزی است. علی میر فطروس که از حلاج ناسیونالیست و ماتریالیست ِ مادر زاد ِ ضد اسلام می سازد [21]، نمونه دیگر آن است. از گذشتگان که فعلا ً مورد بحث اند، صادث هدایت است. او از تأثیر نازیسم نجات یافت، اما نه از راسیسم در هیئت عرب ستیزی آن. دوست او مجتبی مینوی ظاهرا ً در بند هردو بافی ماند، اما بدون شک در بند راسیسم در شکل عرب ستیزی و ترک ستیزی آن.

هدایت در سال 1316 (1937) به مینوی نوشت (از بمبی به لندن):

«تو هم مثل همه حرف می زنی که گبلز، هیتلر را ژنی ازل و ابد جلوه می دهند باید همه تملق بگویند و باور بکنند من می گویم باید اخ و تف روی گبلز و هیتلر هر دو انداخت.» [22]

مینوی در سال 1328(1949) در گفتار های د ر بارۀ ابن سینا می نویسد:

«… چنانکه ابونصر فارابی ولو اینکه در ترک نژاد بودنش شکی نباشد نیز از حیث تمدن هیچ بستگی و علقه ای به ترکهای بی تمدن و بی معرفت آن عهد ندارد …» [23]

پارادوکس و طرفه این است که مینوی در همین نوشته، نویسندگان ترک را به «ملت پرستی افراطی» متهم می سازد، آنجا که می نویسد:

«الدومیلی ایتالیایی در ذیل این سخن اشاره می کند که دکتر سهیل انور استاد تاریخ طب دردانشگاه استانبول اظهار عقیده کرده است که این دانشمندان بزرگ ایرانی [رازی و ابن سینا و بیرونی] و جماعت دیگری غیر از ایشان جز ترک نبوده اند، ولی لزومی ندارد که ما به نقض کردن اظهار هایی بپردازیم که مبنی و اساسی بجز ملت پرستی افراطی ندارد و …»! [24]

خود فریبی بیش از این نیست که کسی، آن دیگر را متهم به بیماریی کند، که خود بیشتر از او به آن مبتلا است: ملت پرستی خودی را در افراطی ترین شکل آن ندیدن و ملت پرستی آن دیگر را چنان برجسته دیدن.

همین خود فریبی را آرامش دوستدار در کتابش «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» در اشاره به «شعوبیت افراطی» مینوی با دیگر «تاریخ نویسان» معاصر ایرانی دارد، آنجا که می نویسد:

«… اینگونه پدیده ها را تاریخ نویسان ماعصر ما که بنابر اسلامیت ایرانی یا شعوبیت افراطی تا دلمان بخواهد عرق ملی ضد عربی دارند و نه چشم بینا و جویا در یافتن و دیدن […] شگردی که این تاریخ نویسان در این موارد به کار می برند این است که برای خدشه دار شدن «شرف نژادی» و توجیه «تلون ملی» [sic!] ایرانی باعث و موجبی «تازی» بیابند و از این مجرا «ما ایرانیان» را در سرشتمان [sic!] معصوم و اتهام ناپذیر بسازند. برای اینکه از ایرانیان همدستان با مازیار در شکستشان از اعراب کلاً سلب مسئولیت شود و به اندازۀ کافی جا برای ستایش کفایتها و شایستگیهای منحصر به ایرانیان باقی بماند، مجتبی مینوی می نویسد: «از زمان ونداد هرمزد تا زمان مازیار دوسه پشت عوض شده و در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود. …» [25]

با خواندن جملات نقل شده از مینوی در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، باید گفت که شگفتی کار آرامش دوستدار را که از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان عصر ما» در حالی انتقاد می کند که «در یافتن و دیدن» عرب سیتزی راسیستی خودش «نه چشم بینا» دارد و نه بصیرت » جویا»، در یک کلمه: امتناع تفکر و بازاندیشی در فرهنگ آرامش دوستدار!

کاربرد واژگانی راسیستی آرامش دوستدار با آن آخوند زاده در بالا مقایسه شد، حالا مقایسه دوستدار با مینوی:

* مینوی: «در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود.»

* آرامش دوستدار: «اسلام از نطفۀ سامی» (امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، ص145)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (ص 76)، «دین ذاتاً متجاوز اسلام» (ص 78)، «تاریخ اسلامی مان بعنوان مسبب روزگار پرادبارکنونی» (ص 69)، «عرب همواره مأنوس به ستیز و رهزنی و سپس پرورده شده برای قتل و غارات اسلامی در خاک بیگانه» (ص 226)، «ایرانیان نخستین قوم بزرگ و بااهمیت سیاسی …» (ص 88/89)، «بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اسلام» برخاسته «از طبعیت بی فرهنگی اش» (ص 30)، «رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی» (درخشش های تیره،ص 244) و …

می بینیم که انتقاد آرامش دوستدار از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان معاصر» هموطنش به کلی خود فریبی است و مصداق ضرب المثل «کور خود بینایی مردم» را دارد. زیرا او در راسیسم ضد عربی، بهتر از پس همۀ آنان بر می آید. طوری ذکر شد، من به راسیسم آرامش دوستدار در بخش دوم به تفصیل پرداخته ام.

5

در اینجا باید از یکی از اسطوره بسیار رایج و پایدار در میان روشنفکران ایرانی یاد کرد که از آن طریق در میان روشنفکران افغانستان نیز خیلی اثر گذار بوده است: اسطورۀ «دو قرن سکوت». عبدالحسین زرین کوب مخترع این اسطوره با کتابی به همین عنوان است (چاپ اول 1330/ 1951).

در اینجا در حاشیه تذکر دهم که مقدمۀ کوتاه زرین کوب در چاپ اول زیر عنوان «چند اعتراف از نویسنده» و مقدمه دیگر برای چاپ دوم (1336) نشان می دهد که او در آن زمان بیش از نیم قرن از آرامش دوستدار و بسیاری دیگر جلو تر بوده است، تنها ازدید نظریه شناختی (Erkenntnistheorie) یعنی در اینجا آنچه که مربوط به امکان شناخت ما از تاریخ می گردد. اما متأسفانه نه خود آن مرحوم و نه آنانی که تِز «دو قرن سکوت» را از او به عاریت گرفتند، به آن پیشنهاده ها توجه نکردند. این پیشنهاده ها موجب نسبیت تِز های کتاب او می شد.

به هر حال، این اسطوره که زبان فارسی را با قرائت فراتاریخی ناسیونالیستی از آن تا ابزار مبارزه علیه «صحرا نوردان کم فرهنگ» (زرین کوب)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (دوستدار) تقلیل می دهد و در واقعیت امر بازتابی (Projektion) دیدگاه های ناسیونالیستی امروزی شان بر اعصار گذشته است، تا هنوز بعد از شش دهه از چاپ اول آن، به عنوان یک برداشت «علمی» از یک «واقعیت» تاریخی، مورد باور بخش وسیعی از روشنفکران ایران و افغانستان قرار دارد و این گفته معروف موسولونی را به یاد می آورد که «اسطوره هیچ نیازی ندارد تا ریشه در واقعیت داشته باشد، باور داشتن بدان کافی است تا آن را به یک قدرت سخت جان تبدیل کند.»

با این اسطوره گسست دراماتیک تاریخی ایران بیان می شود که اسلام (=عرب ها) با ظهورش [«از نیستی مطلق به تاریخ» (دوستدار)] ، ایران را از فرهنگ و تمدن گذشته اش جدا می سازد؛ پیامد این گسست، «دو قرن بی زبانی «ملت» ایران است، «دو قرن سایۀ خموشی و تاریکی وحشی و خون آلود بر تاریخ ایران»[26]:

«نه آخر در طی این دو قرن زبان ایرانی خاموشی گزیده بود و سخن خویش جز بر زبان شمشیر نمی گفت؟» [27] «… اعراب زبان و خط مردم ایران را بمثابۀ حربه یی تلقی می کردند [sic!] که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و بستیزه و پیکار برخیزد …» [28]

حدود 50 سال بعد از انتشار «دو قرن سکوت»، شاهرخ مسکوب با اخذ تِز زرین کوب در کتاب»ملیت و زبان»، نثر آثار فارسی را – از آغاز آن، ترجمۀ اولین تفسیر قرآن طبری به «زبان پارسی دری راه راست» از قرن دهم تا انقلاب مشروطیت در دهه اول فرن بیستم- کاملاً دلبخواه تفسیر ملی گرایانه می کند:

[«ملت» ایران] پس از چهار صد سال، وقتی که همۀ راهها و کوششهای دیگر برای جدا شدن از تسلط عرب – که بعضی از این کوشش ها جدا شدن از اسلام هم بود- بی نتیجه ماند، به تاریخ خودشان برگشتند و در پایگاه زبانشان استادند.» [29]

اگر زبان در نگاه هایدگر «خانۀ وجود» است، زبان فارسی در نزد مسکوب به «مأوای ملیت ایرانی» استحاله می یابد:

«همانطور که می دانید، ما برای تکوین و ایجاد هویت ملی خودمان از همۀ این عوامل [مثلاً رقص و موسیقی در هند، نقاشی در چین، معماری مجسمه سازی و باز موسیقی و نقاشی در اروپا] (بجز معماری) بی بهره بودیم. در اسلام هنر هایی که نام بردیم جایز نیست، پس از این جهت نیز کار ما دشوار تر بود و ملیت ما جز زبان، مأوایی نداشت.» [30]

بیان فلسفی این هستیانه کردن (Ontologisierung) زبان و ملیت را ما امروز در کا ربرد مفهوم «روح ایرانی» از جمله به وسیلۀ رامین جهانبگلو می یابیم، مفهومی که از «روح جرمن» (der germanische Geist) و «روح جهانی» (Weltgeist) هگلی و «روح خلق» (Volksgeist) اندیشمندان رمانتیک آلمانی اقتباس شده است، آنجا که جهانبگلو می نویسد:

«اکنون این سوال پیش می آید که آیا روح ایرانی بخشی از روح جهانی را تشکیل می دهد؟» [31]

این بخش را با نظری به ناسیونالیسم دولتی در ایران پایان دهیم:

6

اسلام ستیزی و یا عرب ستیزی و بازگشت به «افتخارات» ایران باستان، عناصر اساسی ناسیونالیسم به عنوان ایدیولوژی دولت نو بنیاد رضا شاه را نیز تشکیل می داد و این نیز همان وجه مشترک میان ناسیونالیسم دولتی و گفتار ناسیونالیستی روشنفکری ایرانی است. در این ناسیونالیسم رسمی «عنصر تازه پرستش گذشتۀ ایرانی، به خصوص ستایش پادشاهی ایران قبل از اسلام بود.» [32]

ناسیونالیسم دولتی به تاریخ و شکوه امپراتوری های ایران قبل از اسلام، بیشتر تکیه می کرد، آنهم کاملاً آگاهانه به ضرر تاریخ ایران بعد از اسلام؛ زیرا از این دید اسلام به عنوان دین بیگانه به وسیلۀ «عرب های بی فرهنگ و بی تمدن»، رابطۀ ایران را از گذشتۀ «پرافتخار فرهنگی» آن گسسته بود. سیاست آموزشی با چاپ کتاب های درسی درمکاتب و تألیف آثار تاریخی باید نسل نو ایرانی را با این گذشتۀ قبل از اسلام پیوند می داد.

در سال 1933 (1312) فرهنگستان زبان فارسی تأسیس شد، از وظایف اساسی فرهنگستان عرب زدایی از زبان نوشتاری بود؛ باید جهت پاس داری از زبان فارسی، در کلیۀ مطالب چاپی، کلمات فارسی جایگزین کلمات عربی شود. [33]

رضا شاه در 1934( 1313) طی فرمانی به سفارش و تشویق سفارت ایران درآلمان نازی اعلام کرد که نام کشور باید رسماً در کلیه مکاتبات و اسناد دیپلوماتیک، از «فارس» به «ایران» تبدیل گردد و در غرب نیز باید به جای «پرسیا» به «ایران» نامگذاری شود، زیرا «این نام یاد آور شکوه و عظمت گذشته بود و بر خاستگاه نژاد آریایی دلالت داشت.» از آرمانها و اندیشه های ایران قبل از اسلام به منظور نزدیک شدن به سیاست غیر دینی استفاده می شد. هرچند مستقیما ً به اسلام حمله نمی شد، اما به نسل جدید چنین آموزش داده می شد که اسلام دینی بیگانه است که قومی نا متمدن [«اعراب فاقد فرهنگ و تمدن از نطفۀ سامی»آرامش دوستدار] آنرا بر ایران تحمیل کرده است.» [34]

دهه سی در افغانستان نیز، دهۀ سیاست ناسیونالیسم رسمی (دولتی) و آغاز آریایی گرایی، درست همانند آریایی گرایی در ایران، متأثر از نازیسم آلمان است. این اسطوره در میان بخشی وسیعی از روشنفکران افغانستان تا هنوز به قوت خود بافی است. اما این اسطوره به استثنایی موارد بسیار محدوی، مانند ایران به عرب ستیزی نینجامید. تجزیه و تحلیل این پدیده در افغانستان با نشان دادن شباهت و تفاوت آن نیازمند به نوشتۀ جداگانه است که در فرصت دیگر به آن خواهم پرداخت. [35]

ناسیونالیسم دولتی ایران در مراسم بی نظیر و پرمصرف (300 میلیون دالر) جشن 2500 سالۀ شاهنشاهی ایران در سال 1971 به نقطه اوج خود می رسد. [36] و این زمانی است که بازار ناسیونالیسم به دلیل نفوذ مارکسیسم و اسلام سیاسی در میان روشنفکران ایرانی از رونق افتاد ه است و رژیم دیگر محبوب نیست.

7

«اسلام مرز ندارد»! شعاری بود که دردو سه سال اول انقلاب اسلامی در ایران، بیش از هر شعاردیگر در این کشور بر سر زبان ها بود. این شعار نیز به راستی بیشتر با روح جهانی دین اسلام همخوان است، تا با روح محدود به یک حوزۀ جغرافیایی معین و مشخص ِ ناسیونالیسم ِ دولت- ملت به عنوان یک پدیدۀ متأخر. و اگر از مرزی در اسلام سخن رود، در آن صورت «مرز کشور اسلامی عقیده است نه حدود جغرافیایی.» (علامه طباطبایی در «تفسیر المیزان») [37] تا این حد در تئوری، اما در عمل وضعیت چگونه است؟

در جمهوری اسلامی ایران، طبعاً که اسلام ستیزی و عرب ستیزی نمی توانست دیگر دو عنصر ناسیونالیستی ایدئولوژی رسمی باشد، اما اشتباه است، اگر پنداشته شود که رژیم اسلامی ایران فاقد اشکال دیگر ناسیونالیستی است. دقیقاً تناقض درونی ایدئولوژی حاکم در ایران همین است که در عصر دولت- ملت ها، این رژیم نیز نمی تواند بدون ناسیونالیسم زیست کند. حتی در همان آغازدر درون حزب رسمی رژیم نو بنیاد اسلامی، «ایرانیت» در نامزدی انتخابات ریاست جمهوری نقش تعیین کننده یافت.

تبلیغات جمهوری اسلامی ایران دارای پیام جهانی است و همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می شود. اما قانون اساسی ایران و سیاست عملی رژیم بر ملیت ایرانی (ایرانیت)، «ایرانی الاصل» بودن به عنوان شرط اساسی شهروندی استوار است. در انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 1980، جلال الدین فارسی، یکی از شاگردان و معتمدین نزدیک آیت الله خمینی نامزد ریاست جمهوری بود و نظر به آن نزدیکی و شهرت مبارزاتی، پیروزی اش در مبارزات انتخاباتی حتمی به نظر می رسید، اما یک باره از ادامه شرکت او در مبارزات انتخاباتی جلوگیری به عمل آمد، چرا؟ در مادۀ 115 قانون اساسی ایران آمده است:

«رئیس جمهور باید از رجال مذهبی و سیاسی که واجد شرایط زیر باشند انتخاب گردد:

ایرانی الاصل، تابع ایران، مدیر و مدبر، دارای حسن سابقه و امانت و تقوی و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی ایران و مذهب رسمی کشور.»

رقبای درون حزبی فارسی نمی توانستند هیچ پیش شرطی را که در ماده 115 برای نامزدی فردی در انتخابات ریاست جمهوری ذکر شده است، از او سلب کنند، به استثنای یک مورد که آن هم اساس حقوقی نداشت، اما در ایران می شد از آن به عنوان یک ابزار عوام پسند بهره برد: ناگهان رقبای درون حزبی جلال الدین فارسی کشف می کنند که او «ایرانی الاصل» نیست، چون مادرش افغانی است! [38]

در این جا ما شاهد تناقض اساسی میان آرمان امت اسلامی با واقعیت مدرن دولت- ملت هستیم، زیرا دراین جا مرز کشور اسلامی ایرانی دیگر عقیده نیست، بلکه خون و خاک است. و در اینجا نیز واقعیت های عملی روز مثل همیشه از آرمان ها و ایده آل های غیر قابل عملی دینی (امت واحد) پیشی می گیرد. بگذریم از اینکه در این جا نیز «دیالکتیک پذیرش و طرد» (dialectic of representational inclusion and exclusion) [39] که در هر ناسیونالیسمی (و اتنیک گرایی و راسیسمی) نهفته ونهادینه شده است و بر آن اساس به جمعیتی از کشور ویژگی های معین و ذاتی نسبت داده می شود تا به آن وسیله آن جمعیت را از حوزه های سیاسی و اقتصادی و احتماعی به حاشیه برانند، – در کشور های اسلامی که در آنها از مبانی حقوقی دموکراتیک خبری نیست، به مراتب شدید تر و سرکوبگرانه تر عمل می کند، تا در کشور های اروپایی، جایگاه های ناسیونالیسم و دولت- ملت.

درایران دهۀ هشتاد، ما شاهد نوعی از راسیسم هستیم که زمینه های آن تا حدودی پیش از انقلاب در نیمه دهه هفتاد در زمان شاه شکل گرفته بود. در این زمان مهاجرت هزاران مردم افغانستان برای کار درایران آغاز شد. برخورد تحقیر آمیز نسبت به این مهاجرین از همین هنگام در جامعه ایرانی افزایش می یابد. در هفته های اول ناآرامی های پیش از انقلاب، رژیم شاه سعی کرد تا این ناآرامی های سیاسی را شکل جنایی و به عده ای از کارگران افغانی نسبت دهد. در اپریل سال 1978 کودتای نظامی حزب مارکسیستی «خلق» در افغانستان رخ می دهد و یک سال بعد از آن (1979) با انقلاب اسلامی در ایران رژیم شاه سرنگون می شود. سیاست بی حد و مرز سرکوبگرانه و خشن و راسیستی رژیم «خلق» دراشکال بیرحمانه دستگیری ها و اعدام های دسته جمعی تبارز می یابد. چون با همه گیر شدن مقاومت، رژیم حزب «خلق» را خطر سقوط تهدید می کند، روسیه شوروی برای نجات آن، افغانستان را در دسامبر سال 1979 اشغال می کند که بعد از آن با مهاجرت های گروهی، شمار مهاجرین افغانستان در دو کشور پاکستان و ایران از چهار میلیون تجاوز می کند.

در این زمان است که میزان تحقیر و توهین نسبت به مهاجرین افغانستان در ایران هم در سطوح اداری و هم در جامعه هرچه بیشتر افزایش می یابد. راسیسم در این شکل آن در ایران روزانه (Alltagsrassismus) می شود. و در همین جا نیز تناقض میان آرمان اسلامی و واقعیت های روز در رفتار و برخورد جمهوری اسلامی نسبت به مهاجرین همدین شان آشکار تر می گردد. از همان آغاز افغان ها فاقد اجازه قانونی اقامت در ایران هستند. محدودیت شغلی برای آنها تعیین می شود، مثلاً اجازه کار برای آنان فقط دراموری چون حمالی، بنایی، مرغ داری و از این قبیل محدود می ماند. به همین ترتیب در زمینه های آموزشی، پسران مهاجرین از رفتن به مکاتب و تحصیل در دانشگاه ها محروم می شوند. رخداد های اعمال جنایی، پیش از بررسی آنها، به افغان ها نسبت داده می شود. واژه «افغان» در ایران به واژۀ تحقیر آمیزی مبدل می شود، آن چنان که واژۀ «عرب» در فرانسه و یا نزد آرامش دوستدار و «ترک» در آلمان. دوستی که هر سالی برای دیدن بعضی از اعضای خانواده از آلمان به ایران می رود، برایم داستان جالبی را بیان کرد. او گفت که روزی در کوچۀ محلی در تهران که اقاربش در آن جا زندگی می کنند، شاهد نزاع کودکان اقاربش با دیگر کودکان بوده است. هر دو طرف همدیگر را با واژۀ «افغان» دشنام می دادند! چند ماه پیش جمهوری اسلامی ایران، رفت و آمد مهاجرین افغانستان را در بعضی از شهر های ایران ممنوع اعلام کرد. این امر از نگاه سیاست ملی «پذیرش و طرد» (Ein- und Ausgrenzung) قابل فهم است، اما نه بر اساس معیار های ایدئولوژی جمهوری اسلامی ایران که همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می کند. از این دید، این برخورد یک نوع «اپارتاید مذهبی» است.

الاهه رستمی- پوفی، خانم ایرانی تبار، استاد در دانشکده مطالعات شرقی و افریقایی دانشگاه لندن و از فعالان جنبش ضد جنگ در بریتانیا، در اثر اخیرش در بارۀ وضعیت زنان جنگ زدۀ افغانستان در دورۀ مجاهدین و رژیم طالبان و بعد از آن از قول یک زن هزارۀ مهاجر افغانستان در مشهد می نویسد:

«فتانه احساسش را چنین بیان می کند: من نمی توانم ببخشم و فراموش کنم، آنچه آنها در حق هزاره ها کردند. من می توانم با راسیسم ایرانی زندگی کنم، اما من نمی توانم دیگر با جنگ، قهر و خشونت اتنیکی و اشغال کشور به وسیلۀ خارجی ها [در افغانستان] زندگی کنم.» [40]

چنین است واقعیت تلخ افغانستان که برای شهروندانش زیستن درسرزمین شان جانفرساتر و تحمل ناپذیر تر است از زیستن با راسیسم در کشور بیگانه.

8

در این بخش نخست سعی من بر این بود تا نشان دهم که راسیسم در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن، هم در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و هم در گفتار رسمی ایران ( در مورد آخری تا قبل از انقلاب)، عنصر مسلط بوده و تا هنوز مسلط است و راسیسم در دیدگاه های آرامش دوستدار در چارچوب همین گفتار قابل تبیین است.

اما به راستی چرا با وجود آن همه، جای اثری ترجمه شده و یا تألیف در زمینۀ راسیسم در ایران خالی است؟ دلیل اساسی آن به نظر من این است که تاهنوز حساسیت و آگاهی نسبت به پدیدۀ راسیسم نوین در میان روشنفکران ایران و نیز افغانستان [41] به وجود نیامده است. تا بر آن اساس، یک پدیدۀ راسیستی به عنوان راسیسم نیز درک شود. «آقايان شهرام اسلامی و محمدعلی مرادی، فارغ التحصيلان رشته‌ی فلسفه از دانشگاه برلين» از ایران، نمونه های تپیک در این مورد هستند. مرادی درميزگرد بحث و گفتگو اختصاصی با آرامش دوستدار در برلین اعتراف می کند:

شايد بتوانم بگويم که من کتابهای ايشان [آرامش دوستدار] را 25 تا 30 بار خوانده ام. اين شبيه همان کاری است که ابن سينا با کتاب ارسطو می‌کرد و می‌گفت من آن را 40 بار خواندم و نمی‌فهميدم و باز می‌خواندم. اين سنت ابن سينايی را من سعی می‌کنم آويزه‌ی گوش کنم …» [42]

در بادی امر جای تعجب است که کسی 30 بار هر یک از دو کتاب آرامش دوستدار را خوانده باشد، اما راسیسم، ذات گرایی،تناقض های آشکار منطقی آن ها را با عیب های دیگر درک نکرده باشد. اما این امر با درنظر داشت مسأله ساز (Problematisierung) نشدن پدیدۀ راسیسم و ناسیونالیسم و امثال آن ها در جامعه ای، چندان قابل حیرت نیست. وگرنه برای درک مضمون و محتوایی چنین آثاری، هیچ ضرروتی به 30 بار خواندن آن ها نیست، یک بار با دید انتقادی خواندن کافی است تا درک کرد که منظور و هدف نویسنده چیست. به همین ترتیب نویسندگان دیگر که در باره آرامش دوستدار چیزی نوشته اند، نه متوجه راسیسم او شده اند و نه متوجه ذات گرایی و فرهنگ گرایی او که با راسیسم او رابطۀ تنگاتنگ دارد. در بخش دوم به نقد و بررسی این جنبه های دیدگاه های آرامش دوستدار می پردازم:

* راسیسم

* ذات گرایی

* فرهنگ گرایی

* به دام افتادن در تناقض های فاحش منطقی

* تقلیل گرایی

* مطلق اندیشی

* کلی بافی

* گزینش گرایی

* امتناع از دیالوگ و …

پانویس ها:

1. حاج سید جوادی ، علی اصغر: یک قطره آب بود از رودی. برلین 1364، ص 180

2. همان ص 183

3. دکتر کاظم علمداری با کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟» (چاپ اول 1379، چاپ ششم 1380) به دنبال پاسخ رفته است. شش بار چاپ کتاب در یک سال نشان می دهد که این پرسش تاچه حدی در مرکز توجهات در ایران قرار دارد.

4. کاتوزیان، محمد علی همایون: صادق هدایت. از افسانه تا واقعیت. مترجم فیروزه مهاجر. 1376 ش (چاپ دوم). ص 9

متن اصلی انگلیسی اثر:

Katouzian, Homa: Sadeq Hedayat. The life and literature of an Iranian writer.

London1991.

5. دوستدار، آرامش: در خششهای تیره. پاریس 1999(چاپ دوم)

6. آخوند زاده، میرزا فتحعلی: مکتوبات. تصحیح از م. صبحدم. (انتشارات مرد امروز) 1364.

(ص 20-21)

7. دوستدار، آرامش: درخشش های تیره. پاریس 1999، ص 244

8. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 30

9. کاتوزیان، ص 7

10. همان، ص 110-111

11. Poliakov, Le´on: Der arische Mythos. Zu den Quellen von Rassismus und

Nationalismus. Hamburg 1993, S. 237

12. همان، ص 287

13. کاتوزیان ص 14/ 9-10

14. مقایسه کنید با آبراهامیان: ایران بین دو انقلاب. از مشروطه تا انقلاب اسلامی. 1377 تهران. ص 354

15. به نقل از آبراهامیان، ص 143

16. همان

17. همان، 143

18. کاتوزیان: ص 19

19. طبری، احسان: برسیهایی در باره برخی از جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران. کابل چاپ دوم 1361[چاپ اول 1348]، ص 24

20. همان 25

21. فطروس، علی میر: حلاج. انتشارات کار. (چاپ اول: بی تاریخ و بیجا)

22. به نقل از کاتوزیان ص 11

23. مینوی، مجتبی: نقد ِ حال. چاپ سوم 1367 [چاپ اول 1351] ص 144

24. همان، ص 178

25. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 163

26. زرین کوب، عبدالحسین: دو قرن سکوت. سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو

قرن اول اسلام از حملۀ عرب تا ظهور دولت طاهریان. تهران چاپ ششم 2535 ، ص 19

27. همان، ص پنج

28. همان، 28. ص 113

29. مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان. نقش دیوان، دین و عرفان در نثر فارسی. پاریس 1368ش

(چاپ دوم)، ص 24. من در سال 1993 در دانشگاه بمبرگ (Bamberg) در سمینار

ایران شناسی به نقد این اثر پرداخته بودم که در فرصت مناسب برگردان آن به فارسی

تقدیم آماده خواهد شد.

30. همان ص 31

31. جهانبگلو، رامین/ بهنام، جمشید: تمدن و تجدد (گفتگو). 2003 (چاپ دوم)، ص 4-5

32. Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 273

33. گارثویت، جین رالف: تاریخ سیاسی ایران. از شاهنشاهی هخامنشی تا کنون.

ترجمۀ بابایی. تهران1387، ص 397

34. جان فوران: مقاومت شکننده. تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس

از انقلاب اسلامی. ترجمۀ احمد تدین. تهران (چاپ دوم) 1378، ص 338

35. «ناسیونالیسم رسمی (دولتی) که در دههء سی قرن گذشته در کشور ما  ساخته Kostruktion)) شد، نمونهء تمام عیار نوع «ناسیونالیسم اتنیکی» بود. از ویژه گی های اساسی این نوع ناسیونالیسم نادیده گرفتن واقعیت کثرت اتنیکی کشور است؛ این نوع ناسیونالیسم برای  ساختن «هویت ملی»، «آگاهی ملی» به عوض این که به تنوع ویژه گی های قومی و فرهنگی توجه داشته باشد، تنها به ویژه گی های احتصاصی یک قوم تکیه می کند (…). سیاست قهرآمیز زبانی و کشف آریایی گرایی که با آریای گرایی شاه ایران (انتخاب نام ایران به عوض فارس) تقریبا ً همزمان است، محصول همین ناسیونالیسم رسمی است؛ این آریایی گرایی در هر دو کشور از ایدیولوژی رسمی نازیسم متأثر است.» نگاه کنید به: مبلغ، احمد حسین: افغانستان به عنوان ملت باالقوه (افغانستان ِ بدون افغان ها. در: (www.afghanasamai.com) (25 می 2006)

36. برای دریافت شرح مفصل این مهمانی رجوع کنید به:

Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 288

37. به نقل از:

زنجانی، عباسعلی عمید: وطن و سرزمین و آثار حقوقی آن از دیدگاه فقه اسلامی.

تهران 1366 (چاپ چهارم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی)، ص 122

38. نگاه کنید به:

Zubaida, Sami: „Is Iran an Islamic state?» in Joel Beinin and Joe Stork (eds.) Political

Islam. Essays from Middle East Report. Berkeley/ Los Angeles 1997

(University of California Press), S. 105

39. Miles, Robert: Racism. London and New York (Routledge) 1989, S. 38

40. Rostami-Povey, Elaheh: Afghan Women. Identity and Invasion. London/ NewYork 2007, S. 95

41. تمجید و ارج گذاری از کتاب کاملاً فاقد ارزش و بی کیفیت و راسیستی «سیطره 1400 ساله اعراب بر افغانستان» [نوشتۀ سلیمان راوش (مزدا) با مقدمه دکتر شجاع الدین شفا. 2006 ایسین- آلمان] را می توان از جمله دلیلی برای فقدان آگاهی و حساس بود در برابر راسیسم در افغانستان تلقی کرد. دو نویسندۀ افغان در سال های اخیر در بارۀ راسیسم مقاله نوشته اند:

سپنتا، رنگین دادفر: نژاد پرستی و گفتمان هویت.

زهما، دهقان: تأملی چند بر مقولۀ نژاد باوری.

هر دو مقالۀ در صفحۀ انترنیتی: (www.goftaman.com) نشر شده اند.

42. نگاه کنید به: «مناظره داغ آرامش دوستدار با منتقدانش در برلین»، در:

http://www.topiranian.com/maghalat/archives/003958.htm

منبع : http://www.naqd-wa-jaameah.org/

28 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, ترکی, حقوق اقوام, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

گزارش پارلمان کانادا در مورد ایران / ایرانِ احمدی نژاد تهدیدی برای صلح و حقوق بشر

گزارش جدید مجلس عوام کانادا:

«ایرانِ احمدی نژاد تهدیدی برای صلح و حقوق بشر»

علیرضا جوانبخت قولونجو

گزارش جدید مجلس عوام کانادا در ماه جاری میلادی (دسامبر 2010) در مورد ایران و با تیتر «ایرانِ احمدی نژاد تهدیدی برای صلح، حقوق بشر و حقوق بین الملل» منتشر شده است. در این گزارشِ تقریبا نود صفحه­ای ضمن درج اظهارات شهود و کارشناسان و نتایج بررسی های کمیته حقوق بشر پارلمان کانادا در رابطه با موارد نقض حقوق بشر شامل حقوق اقلیت­های مذهبی و زبانی، فعالان سیاسی، دانشجویان، مخالفان دولت، روزنامه نگاران، زنان و اقلیت­های جنسی، به نقش ایران در تهدید صلح و امنیت جهانی هم توجه شده است. کمیته همچنین پیشنهاداتی در 24 بند به دولت کانادا ارائه کرده است.

در مقدمه این گزارش آمده است: «بعد از انتخابات ریاست جمهوری 12 ژوئن 2009 در ایران، کانادا و جامعه بین المللی با نگرانی شاهد سرکوب معترضین به نتیجه این انتخابات بودند. این رویدادها نمونه ای دیگر از سابقه بد مقامات ایران در احترام به حقوق بشر بود. همچنین حوادث مربوط به روزهای انتخابات از وجود تنشهای کم سابقه داخلی در این کشور حکایت می کرد.»

در ادامه گزارش، به سابقه و تاریخچه حساسیت کانادا به مسائل حقوق بشر در ایران پرداخته شده است: «اعتراضات سال گذشته در ایران، برخورد شدید مقامات ایرانی با معترضین و عکس العمل جامعه بین المللی، موجب تمرکز بیشتر ‘کمیته فرعی حقوق بشر جهانی مجلس عوام کانادا’ به عنوان زیر مجموعه ای از ‘کمیته امور خارجی و توسعه بین المللی’ این مجلس بر وضعیت حقوق بشر در ایران شد. این کمیته فرعی در پارلمان سی و نهم با برگزاری جلسات و تهیه گزارش در مورد جامعه بهائی ایران، تحقیقات در خصوص سابقه بد ایران در رابطه با احترام به حقوق بشر جهانی را آغاز کرده بود.»

طبق آنچه که در گزارش مجلس عوام کانادا آمده، کمیته مذکور در فاصله زمانی مابین 10 مارس و 29 اکتبر 2009 شانزده جلسه با حضور شهودی که شامل متخصصین، فعالان حقوق بشر از سازمان های غیر دولتی، آکادمسین ها و حقوقدانها  بوده اند، برگزار کرده است. با توجه به ارزیابی های کمیته از جلسات مذکور، «حکومت ایران سابقه ای طولانی در نقض سیستماتیک و گسترده حقوق بشر بر علیه مردم خود دارد. این نقض همه جانبه حقوق بشر مواردی مانند سلب حق زندگی،  نقض آزادی شهروندان و تبعیض بر اساس مذهب، جنسیت، نژاد و قومیت، زبان، گرایش جنسی و عقاید سیاسی را در بر می گیرد.» بر طبق این ارزیابی «در بسیاری از موارد، حکومت ایران حتی قوانین داخلی خود را نیز زیر پا می گزارد.»

اظهارات شهود

بخش اول گزارش به اظهارات شهود در مورد نقض حقوق بشر در ایران پرداخته است. اظهارات شیرین عبادی حقوقدان ایرانی، فاخته زمانی رئیس انجمن دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجانی در ایران (آداپ)، احمد باطبی سخنگوی گروه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، شریف بهروز عضو حزب دمکرات کردستان ایران، رؤیا برومند مدیر اجرائی بنیاد عبدالرحمن برومند، عباس میلانی مدیر مرکز مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد، مجتبی مهدوی استاد علوم سیاسی دانشگاه آلبرتا، پیام اخوان استاد دانشگاه مک گیل و عده ای دیگر از اساتید دانشگاه و نمایندگان سازمان های مختلف حقوق بشری و تحقیقاتی به عنوان شهود مورد توجه قرار گرفته است.

اقلیت­های مذهبی

در خصوص وضعیت اقلیت های مذهبی، بر مسائل و مشکلات بهائیان که علیرغم پیروان مذاهب اهل کتاب حتی به عنوان اقلیت مذهبی به رسمیت شناخته نشده اند، تأکید بیشتری گشته و به نقل از جفری مک لارن از وزارت امور خارجه کانادا قید شده است که «بهائیان در بدترین وضعیت ممکن هستند و حتی آن دسته از ایرانیان اصطلاح طلب که به لزوم اصلاح سیاست های آن کشور معتقدند در مورد بهائیان نگاه مبهمی دارند.»

طبق اظهارات شهود، «پیروان مذاهب اهل کتاب مانند مسیحیان و یهودی ها – با اینکه بر خلاف بهائی ها به صورت رسمی شناسایی شده و از حقوق رسمی برخوردارند – ولی از امنیت همه جانبه برخوردار نیستند. رفتارهای تبعیض آمیز بر علیه آنها به صورت عادی در آمده است و یهودیان در معرض تحقیر و رفتارهای اهانت آمیز قرار دارند.»

در خصوص وضعیت اقلیت های مذهبی دیگر به گفته های شریف بهروز عضو حزب دمکرات کردستان ایران در مورد ساخته شدن مساجد بیشمار برای شیعیان در مناطق سنی نشین استناد شده است که با تشویق حکومت صورت می گیرد. آقای بهروز همچنین به ممنوعیت ساخت مسجد برای سنی­های شهر تهران با یک میلیون جمعیت سنی مذهب اشاره کرده است.

برخی از شهود دیدار کننده با اعضای مجلس به سرخوردگی های عمیق ناشی از آزار و اذیت اقلیت های اتنیکی و مذهبی توسط حکومت اشاره کرده اند. عباس میلانی مدیر مرکز مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد، گفته است: «برخی از عناصر افراطی شیعه از باز کردن زخم های کهنه و به راه انداختن جنگ شیعه و سنی ابایی ندارند.»

با توجه به اظهارات دکتر میلانی، همه اقلیت ها از جمله بلوچها، کردها، ترک­ها، ترکمن ها و اعراب که در ایران زندگی می کنند، به یک شکل و یا با تفاوتهایی از حقوق خود محروم بوده اند؛ سهم عادلانه از بودجه دولتی، حق ترویج فرهنگ و حق تدریس زبانشان، همه نادیده گرفته شده است و مناطق محل زندگی آنها تحت کنترل بالقوه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار دارد.

اقلیت های اتنیکی و محرومیت از تحصیل به زبان مادری

شریف بهروز در گفتگو با کمیته تفحص «اشاره قانون اساسی ایران به حقوق مساوی برای تمام اتنیک های ساکن این کشور و تعهدات حقوقی – بین المللی این کشور» را فریبکارانه ارزیابی کرده است.

بنا به گزارش مجلس عوام کانادا، کمیته بررسی در مورد سختی هایی که آذربایجانی ها، بلوچ ها و کردهای ساکن ایران تجربه کرده اند، به سخنان شهود گوش داده است. گفته های جو استورک معاون بخش خاورمیانه و شمال آفریقای سازمان دیده بان حقوق بشر حاکی از آن است که، اقلیت های اتنیکی تبعیض و محدودیت در فعالیت های فرهنگی و سیاسی را تحمل کرده، تحت ظلم و آزار و اذیت بوده و در برخی موارد به اتهام به خطر انداختن امنیت ملی محاکمه می شوند.

بنا به اظهارات فاخته زمانی رئیس انجمن دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان، در دیدار با کمیته بررسی، آذربایجانیها علیرغم جمعیت بالایی که دارند، از تحصیل به زبان مادری و امکان ترویج فرهنگ و تاریخ خود محروم هستند. خانم زمانی موارد متعددی از دستگیری ها، بازداشت ها، مجازات و شکنجه آذربایجانی هایی راتوضیح داده است که از راههای مسالمت آمیز به مطالبه و دفاع از حقوق زبان خود می پردازند.

فاخته زمانی ضمن اشاره به احکام متعدد اعدام در بلوچستان، از اعزام قاضی ویژه که بر اساس اعترافات تحت شکنجه و محاکمه 10 الی 15 دقیقه ای در سلول متهمان با پرسیدن چند سؤال بدون حضور دادستان و وکیل مدافع، حکم اعدام صادر می کنند، خبر داده است. به گفته او صدها بلوچ در نوبت اعدام قرار دارند.

خانم زمانی همچنین، همانند دکتر میلانی، به محرومیت و در حاشیه نگهداشته شدن مناطق زندگی اتنیک ها اشاره کرده است. به گفته او خصوصاً در مناطق دور از مرکز اخبار موارد نقض حقوق بشر در بسیاری از موارد گزارش نشده و مورد توجه قرار نمی گیرند. منابع خبری کم و دسترسی به رسانه ها محدود است.

در مورد جمعیت کرد ساکن ایران، کمیته تحقیق، گزارش هایی در مورد شرایط دشوار زندگی در طی 8 سال جنگ با عراق، ممنوع بودن تحصیل به زبان کردی و پدیده ای به نام «گزینش» و تبعیض شغلی و موارد دیگر دریافت کرده است.

در گزارش همچنین به مسائل دیگری از جمله بد رفتاری علیه قسمتی از جامعه اکثریت شیعه و مجازات اعدام برای نوجوانان پرداخته شده است.

نتایج بررسی کمیته تحقیق

در بخش تحقیقات کمیته فرعی به مواردی مانند عدم پایبندی ایران به تهعدات خود در رابطه با رعایت حقوق بشر، وظایف حکومت ایران، نقش کانادا در رابطه با بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران، حمایت کانادا از ایرانی ها برای رسیدن به جامعه ای آزاد و دارای عدالت، هدف قرار دادن افراد حقیقی صاحب منصب در ایران که مسئول نقض حقوق بشر هستند و لغو مصونیت های دولتی در مورد مقامات ایران که حقوق بشر را نقض می کنند، پرداخته شده است.

پیامدهای هسته ای شدن ایران

در خصوص ایران و صلح و امنیت بین المللی هم اظهارات شهود شامل موارد زیر توسط نمایندگان پارلمان شنیده شده است:

–  ایران و حمایت از گروههای تروریستی

– تشویق به نسل کشی از طرف مقامات ایرانی (در گزارش مجلس عوام کانادا از سخنان احمدی نژاد و سایر مقامات ایرانی در مورد لزوم از بین رفتن اسرائیل با عنوان «تحریک به نسل کشی» یاد شده است.)

– ایران و جاه طلبی برای دستیابی به قدرت هسته ای

– پیامدهای یک ایران صاحب قدرت هسته ای: رابطه بین توانمندی های هسته ای ایران و حقوق بشر جهانی، امکان عملی کردن سخنان در زمینه نسل کشی، قدرت بالقوه در بی ثبات کردن منطقه

در قسمت تحقیقات کمیته در خصوص ایران و صلح و امنیت بین المللی، تعهدات ایران در قبال صلح جهانی، پیامدها برای کانادا، مسئولیت کانادا در خصوص حفاظت و پیشگیری، لزوم توجه به برنامه هسته ای ایران و رابطه برنامه هسته ای ایران با مقاصد نسل کشی بررسی شده است.

در گزارش مجلس عوام کانادا مسائل نقض حقوق بشر در ایران پس از انتخابات مورد کند و کاو قرار گرفته است.

این کمیته همچنین در ارزیابیهای خود اشاره می کند که؛ حکومت ایران فعالان حقوق بشر و روزنامه نگارانی را که اقدام به گزارش موارد نقض حقوق بشر می کنند زندانی و شکنجه کرده و بعضاً آنها را به قتل می رساند. این کشور  از طرفی فعالیت گروههای مدافع حقوق بشر داخلی را ممنوع می کند و از طرف دیگر سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر هم سالهاست که اجازه ورود به خاک ایران را نداشته اند.

پیشنهادات کمیته به دولت کانادا

کمیته مذکور برای بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران پیشنهادهایی در 24 بند به دولت کانادا ارائه کرده است. در برخی از این پیشنهادات از دولت کانادا خواسته شده است؛ ضمن ادامه و افزایش حمایت معنوی از سازمان های مدافع حقوق بشر ایرانی و کانادایی فعال در مسائل ایران، این گروهها را–  در صورت امکان – از حمایت های مالی نیز برخوردار سازد، از حرکتهای دمکراتیک در ایران حمایت های معنوی و دیپلوماتیک به عمل بیاورد، از حکومت ایران بخواهد اجازه فعالیت سازمان های مدافع حقوق بشر بین المللی در درون این کشور را صادر و محدودیت و فشارها بر روی گروههای داخلی مدافع حقوق بشر را میان بردارد، برای ایجاد کرسی تحقیقاتی در خصوص روابط مابین ایران و کانادا و مسائل حقوق بشر ایران در یک دانشگاه کانادایی امکانات مالی اختصاص دهد، رادیو بین المللی کانادا را در خصوص پخش برنامه به زبان فارسی تشویق کند، پیشگیری های لازم را انجام دهد که  دفاتر، رسانه ها و مراکز وزارت امور خارجه ایران برای تهدید و محدود کردن دیاسپورای ایرانی امکان استفاده از امکانات خود در کانادا را نداشته باشند، روابط در سطوح بالا را کاهش داده و دولت از این امر در جهت وادار کردن ایران به بهبود وضعیت حقوق بشر استفاده کند.

همچنین کمیته به دولت کانادا پیشنهاد کرده است که مطابق با مسئولیت های کانادا تحت ماده یک کنوانسیون نسل کشی و ممنوعیت تحریک به نسل کشی طبق ماده 3 این کنوانسیون از شورای امنیت سازمان ملل بخواهد تا پرونده رئیس جمهور محمود احمدی نژاد و آن دسته از مقامات ایرانی را که مستقیماً و در ملأ عام به تشویق نسل کشی ]علیه اسرائیل و یهودی ها [می پردازند، برای انجام تحقیقات و پیگرد قانونی به دادگاه جرائم بین المللی ارجاع دهد.

نسل کشی در هشت مرحله

به گفته پروفسور استنتون رئیس سازمان بین المللی پژوهشگران نسل کشی، که نتیجه تحقیقات خود در زمینه اقدام به نسل کشی را در اختیار کمیته بررسی قرار داده است، نسل کشی در یک فرایند هشت مرحله ای صورت می گیرد. این پژوهشگر معتقد است که 6 مرحله از این مراحل هشت گانه در ایران به وقوع پیوسته است. دسته بندی انسانها به صورت «ما» و «آنها»، نمادسازی و مارک زنی، معرفی «آنها» به صورت موجوداتی فاقد صفات انسانی، سازماندهی گروههای تروریستی، ایجاد تضاد و قطب های مختلف، آغاز عملیات، نابود کردن و «انکار» عنوانهای مراحل هشت گانه پروفسور استنتون هستند.

کمیته به نقل از این محقق اشاره کرده است که این دسته بندی انسانها به صورت «ما» و «آنها» در مورد ساکنان خود کشور ایران هم صورت گرفته و جوامعی مانند «بهایی ها و آذربایجانی ها» و گروههای دیگری که از حقوق سیاسی معمول هم برخوردار نیستند جزء دسته «آنها» به حساب آمده اند.

منبع:

http://www2.parl.gc.ca/Content/HOC/Committee/403/FAAE/Reports/RP4835870/403_FAAE_Rpt03_PDF/403_FAAE_Rpt03-e.pdf

28 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حقوق زنان, دموکراسی, زبان مادری | , , , , , , , , | ۱ دیدگاه

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: