کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

چگونه نمیتوان ازوحدت سرزمینی ایران دفاع کرد؟ / عباس جوادی

کانون دمکراسی آزربایجان : جناب جوادی در این یادداشت بر موضوع مهمی از مصاحبه آقای طباطبایی با مهرنامه انگشت نهاده است که به وضوح دیدگاه نژادگرایانه طباطبایی را بر آفتاب می افکند و بر همین مبنا منشا سایر اظهارات سخیف و جاهلانه وی در مورد زبان ترکی بیش از پیش و بصورت بدیهی آشکار می گردد که چیزی جز نژادباوری و اصالت خون و ظاهر و … است . حتی اگر فردی با بخشی از حقوق بشر از جمله حق تحصیل به زبان مادری مخالفت کند حرجی بر او نیست ولی  اظهارات نژادپرستانه از جنس ابراز عقیده نبوده و در همه جای دنیا وجه کیفری شدیدی دارد که در صورت وجود نظم و سنت حقوقی اصولی حتی قابل پیگرد نیز میباشد ( معلوم است که ما واقعیت و شرح ماجرا را وصف میکنیم و تا فرهنگ سازی کامل ، حتی محاکمه این فرد را مفید ارزیابی نمی کنیم و معتقدیم این افراد را  قبل از برخورد حقوقی باید در دوره هایی خاص آموزش داد تا دچار چنین گفتارهای نژادپرستانه ای نشوند ). 

عباس جوادی – مصاحبه «مهرنامه» با دکتر سید جواد طباطبائی در محیط مجازی  و محافلی که بهر دلیلی نسبت به موضوع اقلیت ها و اقوام ایران علاقه ای دارند سر و صدا و گرد وخاک زیادی بپا کرده است که احتمالا نیت دکتر طباطبائی نبود. من مطمئن نیستم که همه کسانی که در این مورد نظرداده اند اصولا این مصاحبه را خوانده اند یا نه. مصاحبه، اگر چاپش کنید، 21 صفحه است و اصولا در مورد زندگی خود دکتر طباطبائی، تحصیلات وکار دانشگاهی ایشان است. اما حدود 20 درصد مصاحبه از طریق خاطرات گذشته و شخصی دکتر طباطبائی از تبریز به ماجرای پیشه وری وصل میشود و کشیده میشود به وضع کنونی، مسئله تجزیه طلبی، نقش کشور های خارجی در تحریک مسئله قومی درایران و در ضمن موضوع طرز حکومتداری جمهوری آذربایجان و بقول آقای طباطبائی «مسخره» و حتی «ابلهانه» بودن ادعاهای موجود در این کشور همسایه و بین پان ترکیست ها در ارتباط با «ترک بودن زرتشت» و «آذربایجانی بودن ابن سینا» (!)

عیاس جوادی

عیاس جوادی

در باره هیچ کدام از این موضوعات بیان شده از طرف دکتر طباطبائی من ندیده ام کسی اعتراضی، حد اقل اعتراضی جدی کرده باشد. اعتراضات اصلی بر سر یکی دو مسئله است که دکتر طباطبائی در مورد جایگاه زبان و فرهنگ ترکی آذری، غنای آن، یکه تاز بودن زبان فارسی در تحصیل و رسانه ها و موضوع حق تحصیل و تدریس زبان های غیر فارسی کشور گفته اند، و بسیار تند و حتی گاه بصورت توهین آمیز و تحقیر کننده گفته اند.

از تمام مصاحبه چنین بر میاید که یک نگرانی جدی دکتر طباطبائی عبارت از «وحدت سرزمینی ایران» است. درک این نگرانی مشکل نیست. اما بنطر بنده طرزی که آقای دکتر در مورد زبان ها و فرهنگ های غیر فارسی ایران از جمله ترکی آذربایجان و کُردی سخن گفته اند، بجای آنکه به وحدت و برابری ملی ایران و ایرانیان کمک کند، ناخواسته از طریق توهین و تحقیر نسبت به زبان های اقلیت ها، جرقه نفاق به خرمن زندگی مشترک اقوام ایران میاندازد. یک مثال:

کمتر کسی را پیدا می‌کنم که حس ترک بودن را بر احساس ملیت ایرانی ترجیح دهد. البته ترک را به مسامحه به کار بردم. آذربایجانی‌ها ترک نیستند، بلکه ایرانیانی هستند که به یکی از شاخه‌های زبانی مشتق از ترکی سخن می‌گویند؛ مهاجرانی ترکی یا ترکمانی که به تدریج در مناطق روستایی آذربایجان ساکن شده بودند به تدریج با ساکنان اصلی در هم آمیخته و در آن مستحیل شده‌اند. حتی امروزه رگه‌های ظاهر ترکی را در ساکنان برخی روستا‌ها می‌توان دید، اما در شهرهای بزرگ چنین نیست.

اینکه آذربایجانی ها را میتوان «ترک» نامید یانه میتواند مورد بحث روشنفکری باشد. خود آقای طباطبائی در همین مصاحبه زبان مادری خودشان را گاه «آذری» و گاه فقط «ترکی» مینامند. تا جائیکه من میدانم مردم آذربایجان مثل خود آقای طباطبائی زبانشان را «ترکی» («تورکی») مینامند و خودشان را «ترک» («تورک»، در برابر «فارس» یعنی فارسی زبانها) که بنظرم این خودش نشانه آن است که در اینجا تعابیر ترک و فارس، زبان نخست و یا مادری این دو گروه را مشخص میکند و نه قومیت و ملیت و نژاد آنها را. بنظر بنده یک اشتباه جدی دکتر طباطبائی در اینست که تعبیر«ترک» را در مورد آذربایجانیان ایران (درست مانند پان ترکیست هائی که در این مصاحبه آنها را مورد انتقاد قرار میدهند) بمعنای «نژاد» و ظاهر فیزیکی میگیرند و نه زبان و حتی در آخر این جواب از «رگه های ظاهر ترکی» (!) بعضی ساکنان روستاهای آذربایجان سخن میگویند در حالیکه مردم شهر ها «با ساکنان اصلی در هم آمیخته مستحیل شده اند.» اولا آن فرض نخست درک «نژادی» از تعبیر «ترک» بنظر بنده غلط است. ثانیا باین ترتیب من به جرات میتوانم ادعا کنم که نگاه دکتر طباطبائی به کلیت ایرانیان و ملت ایران نه «شهروند بنیاد» بلکه «نژاد بنیاد» است چرا که گویا آنان که «ظاهر ترکی» دارند ساکنان اصلی نیستند، از ما نیستند و بیگانه اند در حالیکه کسانی که مستحیل شده اند «خودی» هستند و از ما هستند.

آقای دکتر، با عرض معذرت، این نگاه شما اولا از بیخ و بن غلط است. همه اعضای این ملت صرفنظر از «ظاهر ترکی» و یا «رگه هائی از آن» و یا ظواهر دیگری از قبیل رنگِ سیاه پوست و شکل چشم و دماغ و غیره شهروند های برابر حقوق ایران هستند، و یا باید باشند، کشوری که همه آنها و در راس آنها آذربایجانیان و اقوام ترک زبان در تاریخ ایران یکجا با دیگران ساخته و حراست کرده اند. بفرض که ظاهر یک عده هم بیشتر عربی و یا آسیای مرکزی و یا بور است. میخواهید آنها را هم تفکیک و با معیار های ظواهر و رگه های خود ارزیابی بفرمائید؟ اصلا مشخصات «ظاهر ایرانی پاک» که فرضی است که این حرفهایتان را بر آن مبتنی میکنید کدامند؟ خود آن ظاهر کدام «رگه» ها را دارد که شما نمی پسندید؟ ثانیا اینکه این نگاه تفرقه افکنانه و دشمنی برانگیز است و اگر وسعت گیرد و از طرف حکومت هم مستقیما و یا تلویحا تائید و حمایت شود، میتواند خدای نکرده نزاع داخلی را سبب گردد که حتما شما خواهان آن نیستید.

و بالاخره دکتر طباطبائی قبول میکنند که در ایران همیشه زبان ها و اقوام مختلفی وجود داشته اند، اما:

زبان‌های محلی ایران، اعم از زبان‌های ایرانی و غیر ایرانی، آذری یا کردی و… زبان‌های فرهنگی مهم نیستند. از آذری آذربایجان شمالی واژه‌های فارسی را حذف کرده‌اند، اما ناچار روسی وارد شده است. شاهکار زبان آذری کنونی‌‌ همان حیدر بابایه سلام است و بیش از آن نمی‌توان بسطی به آن زبان داد. می‌توان مجبور کرد که آذربایجانی‌ها فارسی را فراموش کنند و جز به زبان آذری تحصیل نکنند، اما روسی یا انگلیسی جای فارسی را خواهد گرفت.

بگفته آقای طباطبائی حتی در دوران حکومت چندین صد ساله ترک زبانان در ایران هم نه ترکی، بلکه فارسی مورد تشویق و ترغیب حکومت ها بوده است (که درست است) و نتیجه گیری میکنند که در ایران با وجود کثرت زبانها هیچوقت و هرگز تعارضی و زوری در ممنوعیت زبانهای غیر فارسی نبوده و ملت خود فارسی را بعنوان تنها زبان تحصیل و تدریس ترجیح داده است.

…تعارضی وجود نداشته است که بخواهد برطرف شود. اما اینکه برخی می‌گویند شما تحت ستم بوده‌اید و نمی‌دانستید که دارند به اجبار زبان فارسی را در مدارس به شما می‌آموزانند، مسأله جدیدی است که پشتوانه فرهنگی و تاریخی ندارد و نشات گرفته از ایدئولوژی‌های جدید است. گمان نمی‌کنم برخی کسانی که این سخنان را می‌پراکنند مجانی این کار را می‌کنند. من یک بار گفتم که در ایران همه چیز و همه کس متولی دارد، جز ایران. من در میان دوستان آذری خارج که برخی از آن‌ها حتی از امپریالیسم فارسی و غیره سخن می‌گویند هیچ یک را ندیده‌ام که به بچه خود ترکی هم یاد بدهد. اما همین‌ها از پاریس و لندن و نیویورک شعار می‌دهند که بچه‌های تبریزی باید ترکی درس بخوانند. مگر در زبان آذری چه منابع اساسی فرهنگ بشری وجود دارد که اینان می‌خواهند مدرسه آذری درست کنند و زبان امپریالیستی فارسی را تعطیل کنند؟ کل منابع ادبی موجود آذری را می‌توان در دو ترم در دانشگاه برای پان‌ترکیست‌ها تدریس کرد. من مخالفتی با این تدریس ندارم و ضروری نیز هست. حیدر بابای شهریار یک اثر بزرگ ادبی است. من اگر فارسی زبان می‌بودم و دانشجوی سال دوم دانشگاه، در چنین کلاسی شرکت می‌کردم و یاد می‌گرفتم. اما ادعاهای پان‌ترکیست‌ها از سنخ دیگری است.

صرفنظر از اینکه دکتر طباطبائی طبق معمول روش شرقی و ایرانی همه گناه ها را بگردن «خارجیان» میاندازند بدون اینکه در خود ما گناهی ببینند، بنظرم آقای دکتر یا واقعا از تاریخ همین 90-100 سال اخیر بی اطلاع هستند و یا اینکه از روی احساسات دانسته های خود را کتمان میکنند. هیچ شکی نیست و در این مورد بارها و بارها نوشته شده و گفته شده که ممنوعیت تحصیل و تدریس و انتشارات بزبان ترکی و کُردی و غیره چیزی است که از زمان رضا شاه شروع شد و نه بصورت غیرمستقیم بلکه مستقیما و همراه با بخشنامه و دستور و مجازات اجرا گردید. تا رضا شاه چنین چیزی نبود زیرا نظام مرکزی آموزش و پرورش، دادگستری و اداری نبود و به یک «زبان رسمی» نیازی هم نبود. حتی بنظر بنده این را هم میتوان فهمید که برای تحکیم دولت – ملت جدید ایران بعد از بیرون آمدن از جنگ اول و تبدیل ایران به یک دولت متحد و مرکزی، به یک «زبان واحد» و مشترک رسمی برای کلیت یک ملت نیاز بود همچنانکه همین کار با شدت بمراتب بیشتری بعد از تاسیس جمهوری ترکیه بدست کمال آتاترک در مورد ترکی هم انجام گرفت و در حالیکه هزارسال ترکی و زبانهای دیگر امپراتوری عثمانی از نظر تحصیل و تعیلیم آزاد بودند، بعد از اعلام جمهوری حتی (بر خلاف ایران) صحبت کردن در ملاء عام به کُردی و دیگر زبانهای غیر ترکی ممنوع شد. آیا آقای دکتر طباطبائی واقعا از اینها اطلاعی ندارند؟

گیرم که اطلاعی ندارند و یا بنا به احساساتی که دارند و نگرانی از «وحدت سرزمینی ایران» که شخصا بنظر بنده یک نگرانی فوق العاده جدی است، آنرا کتمان میکنند. اما چرا به زبان و فرهنگ ترکی و کُردی و غیره توهین میکنند که اینها قابلیت بیشتر از «حیدر بابایه سلام» را ندارند؟ واقعیت اینست که در دوران تا اوایل قرن بیستم یعنی دوره پهلوی و دولت و اداره مرکزی و رواج چاپ و رسانه ها، یعنی از همان ابتدای آغاز ادبیات بعد از اسلام فارسی و ترکی تا اوایل قرن بیستم تعداد و حجم ادبیات فارسی (و عربی) در مقایسه با ترکی بطور بسیار چشمگیری بیشتر است. کسی این را انکار نمیکند. اما رشد اصلی و گسترش چاپ، مطبوعات، تحصیل، تعلیم و در نتیجه رشد زبان فارسی از نظر فرهنگ لغات، استاداردیزاسیون (واحد شدن از نظر لهجه ها و گویش ها) و مدرنیزاسیون (یعنی انطباق با پیشرفت های علمی و تکنولوژی و ترجمه آثار) در قرن بیستم شروع شده است یعنی در همین قرنی که ترکی و کردی و دیگر زبان های اقوام در ایران «ممنوع التحصیل» شده اند.

شما تصور کنید اگر بفرض محال از زمان رضا شاه فارسی را ممنوع میکردند و بجایش مثلا انگلیسی زبان رسمی میشد، امروز وضع زبان و فرهنگ و لغات فارسی چگونه میبود؟ از آنچه که دکتر طباطبائی «سطح حیدر بابایه سلام» مینامند چه فرقی داشت؟ بنظر من در آنصورت امروز در مورد فارسی از «سطح باباطاهر عریان» صحبت میکردیم و میگفتیم که در مقایسه با انگلیسی، فارسی «نیم زبانی بیش نیست.» ولی فارسی که ما همه آنرا دوست داریم و ارج مینهیم اگر چه به درجه انگلیسی رشد نکرده، اما بسیار خوب پیشرفت کرده است. اما به ترکیه هم نگاه کنید که ترکی در آنجا چقدر پیشرفت کرده و حتی ادبیات ترکی صاحب جایزه نوبل هم شده است.

پس آیا این توانمندی و یا ناتوانی ترکی است یا امکاناتی که به ترکی در جائی داده شده و در جای دیگری متکلمین آن از ابتدائی ترین حق انسانی یعنی تحصیل به زبان مادری محروم گشته اند. نخیر، اقای دکتر، آنها خود خود را از این حق محروم نکرده اند، از طرف دولت پهلوی محروم شده اند و این وضع با وجود یکی دو بند نا روشن قانون اساسی جمهوری اسلامی هنوز هم ادامه دارد.

بنده در جای دیگری هم عرض کرده بودم. اگر هم توجیهی برای ایجاد یک زبان رسمی و واحد برای دولت مرکزی ایران در 90 سال پیش بود و اینکار به انسجام و وحدت ملی کشور در آن شرایط کمکی کرده است، هم حقوق ابتدائی بشرامروزه هر ملت و کشوری را ملزم میکند حق تحصیل بزبان مادری اتباع خود را تامین کند و هم اینکه در شرایط کنونی این حق یکی از کلید هاو پیش شرط های اتحاد ملی است و بی آن «وحدت سرزمینی» ایران دچار خطری جدی خواهد شد. نگاهی به ترکیه و کوشش های آن دولت بعد از 90 سال برای قبول حق تحصیل بزبان مادری (از جمله کردی) بکنید تا به جدیت مسئله واقف شوید.

حالا بفرض که شما حق تحصیل به هر زبان ملی را بجز زبان رسمی و مشترک یعنی فارسی قبول نمیکنید. این نظر شماست و حق شماست که اینگونه بیاندیشید. در ترکیه و آلمان و سوئد هم هستند کسانی که میخواهند تحصیل فقط بزبان رسمی و مشترک کشور باشد. هر كسى كه مخالف باشد كه جرمى مرتكب نميشود. اما اين نگاه و تفكيك و ارزش دهى نژاد-بنياد چرا؟ چرا به زبان مادری گروهی از ملت خود که اینهمه آن را دوست دارید توهین میکنید و مدعی میشوید که این زبانها قابل مقایسه با فارسی نیستند و آن توانمندی فرهنگی و زبانی را ندارند؟

آیا این تند گوئی، این لحن خصمانه شایسته یک فرد دانشگاهی است؟

مصاحبه کننده ها چندین بار در باره «لحن تند» دکتر طباطبائی هم میپرسند و یادآوری میکنند که «بعضی ها» به این موضوع ایراد میگیرند. که بالاخره دکتر طباطبائی جواب میدهد

بله؛ گیرم که لحن من تند است. این ایراد بسیار گرفته می‌شود، چون نوعی فرار از درگیر شدن در اصل بحث است. اگر لحن تند است و یک بار گفته شد، از این حیث بحث تمام شده است. وقتی این را گفتیم و مسلم شد که لحن تند است، باید به اصل بحث هم پرداخت.

بنده هم اتفاقا از این نقطه نظراین چند نکته را خاطرنشان کردم تا دور از های و هوی و شعار و غیره به اصل بحث بپردازیم. اما باز گیرم که این لحن شماست و شما نمیتوانید آنرا تغییر دهید. آیا واقعا فکر نمیکنید که با این حرف ها و اندیشه ها درست بر ضد آن «وحدت سرزمینی ایران» اقدام میکنید که باور دارم دغدغه جدی شماست؟

————

منبع : چشم انداز

12 ژوئیه 2013 Posted by | فارسی | , , , , | ۱ دیدگاه

نقدی بر دیدگاه های راسیستی آرامش دوستدار / بخش اول: نظری به گفتار ناسیونالیسم در ایران

کانون دمکراسی آزربایجان : احمد حسین مبلغ نویسنده اهل افغانستان در این مقاله تحقیقی ریشه های راسیسم و نژادپرستی را در گفتار روشنفکران ایران مورد بررسی قرار داده و تاثیر ایده های ناسیونالیسم افراطی اروپایی را در ایدئولوژی » عرب ستیزی » و » ترک ستیزی » حاکم بر ذهنیت بخش بزرگی از نویسندگان و مردم عادی ایران را نشان می دهد.

احمد حسين مبلغ

1

علی اصغر حاج سید جوادی نویسندۀ ایرانی در مقاله ای در سال 1360(1981) از جوانانی برخاسته از «نسل ترجمه» [1] در کشورش یاد کرده می نویسد:

«… و در زمینه جریانهای فکری و تاریخی و اجتماعی جهان و آثار و تاریخ تجربی آن [sic!] چیزی جز یک مشت ترجمه ناقص و از پیش انتخاب شده و دست چین شده بدست نسل های جوان ما نمی رسد.» [2]

آنچه مسلم است، روند ترجمه در ایران از زمانی که سطور بالا نوشته شده بود، به مراتب سرعت یافته و هر سالی رو به توسعه و ازدیاد است. با سر زدن به کتاب فروشی ها و کتاب خانه های ایرانی در شهرهای بزرگ اروپایی، این تصور برای آدم دست می دهد که در ایران تقریبا ً «همه چیز» از زبان های اروپایی به فارسی ترجمه می شوند. در میان این کتاب ها هم آثار خوب با ترجمه خوب اند که دقت در انتخاب موضوع و دقیق بودن برگردانندگان آنها را در امر ترجمه می رساند و هم ترجمه های بد موجود اند. اما این داوری را باید به روشنفکران ایرانی واگذار کرد که بعد از گذشت سه دهه، آیا تا هنوز می توان با حاج سید جوادی از «نسل ترجمه» در ایران سخن گفت؟ در مورد افغانستان زادگاهم به یقین می توان گفت که نه از «نسل ترجمه» خبری است و نه از «نسل مولد اندیشه»، بلکه فقط می توان از نسل های «جنگ های سی ساله» که پایان آن نیز روشن نیست، سخن گفت.

اما در رابطه با موضوع، سوال این است که چرا در ایران در همه زمینه های فلسفه، علوم اجتماعی و سیاسی، آثار گوناگون ترجمه شده و می شود، حتی آثار ترجمه «ناپذیری» چون «نقد خرد ناب» (کانت)، در این اواخر «زمان و وجود» (هایدگر) و …، اما در این میان، از تالیف بگذریم، یک ترجمه ای نیز در بارۀ راسیسم وجود ندارد؟ امید است تأملات زیر هم پاسخی باشد به این پرسش و هم نشان دادن این واقعیت که راسیسم (در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن) در دیدگاه های آرامش دوستدار منحصر به شخص او نیست، بلکه ریشه عمیق در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و رسمی ایرانی از یک نیم قرن بدینسو دارد.

2

گفتار ناسیونالیستی ایرانی از آغاز – و اندکی بعد در قرائت رسمی آن- دارای همان دو ویژگی اساسی در راسیسم آرامش دوستدار است:

اسلام ستیزی (Islamophobie) و عرب ستیزی (اسلام به عنوان فرهنگ و عرب ها به عنوان «نژاد سامی» در مقابل ایرانی ها به عنوان «نژاد» آریایی) و آن نیز با یک انگاری این دو. و در رابطه با موضوع مورد بحث ما، دقیقا ً با همین یک انگاری (اسلام=عرب ها) که در دیدگاه های آرامش دوستدار افراطی ترین شکل بیانش را می یابد، می توان از راسیسم سخن گفت، وگر نه اسلام ستیزی به تنهایی نمی تواند راسیسم باشد.

در قرن نزدهم نخست در ترکیه عثمانی و بعد در کشور های عربی، به ویژه در مصر و سوریه در اثر مواجهه با غرب، مسلمانان به عجز و ناتوانی و عقب ماندگی وحشتناک شان متوجه شدند. پرسشی که از این رویا رویی و مقابلۀ نابرابر ِ «غرب» و «شرق» پیدا شد و تا هنوز به یافتن جواب بدان مشغول و سرگردان اند، این است: «چرا شرق عقب ماند و غرب پیش رفت؟» [3]

روشنفکران نوگرایی ایرانی علت عقب ماندگی کشور شان را در دین اسلام یافتند و با جنبه تقدس و آرمانی ساختن ایران کهن ِ پیش از اسلام ، این خود فریبی (Illusion) را در خود خلق کردند که اگر حمله «عربهای برهنه و گرسنه» (آخوند زاده) (و یا به قول دوستدار این «تنها قوم بی فرهنگ سامی») نبودی، تهران پاریس، لندن و یا واشنگتن بودی! این دیدگاه به زودی به صورت قدرتمند ترین گفتار روشنفکری ایران در آمد. محمد علی همایون کاتوزیان پژوهش گر انتقادی ایرانی در باره تداوم این «سنت اختراعی» (هابسباوم) می نویسد:

«ریشه های ذهنی ناسیونایسم و تجدد طلبی در جامعه و ادبیات را می بایست در نیمۀ دوم قرن نزدهم جستجو کرد […] فتحلی آخوندف (که بعدا ً به آخوند زاده معروف شد) شاخص ترین نمانیدۀ تجدد طلبان ناسیونالیست دورۀ اول است. بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود، لیکن مانند برخی وارثان روشنفکرش در ایران، ترکیه و دیگر نقاط، نگرشی غیر انتقادی نسبت به دانسته هایش در باب پیشرفتهای اجتماعی و فرهنگی اروپا را با دیدگاهی مبنی بر طرد کامل فرهنگ و تمدن ایران بعد از اسلام در می آمیخت. او از منادیان دیدگاهی بود که بعدا ً بسیاری از روشنفکران تجدد طلب به آن روی آوردند و هم اکنون نیز در میان بسیاری از ایرانیان رواج دارد، دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» [4] (تأکید در همه جا از من است، در غیر آن به تاکیدات دیگران اشاره خواهد شد )

آخوند زاده [1812- 1878] در نیمه دوم قرن نزدهم در واقع آغازگر این نوع ناسیونالیسم (اسلام ستیزی=عرب ستیزی) در گفتار روشنفکری ایرانی است و آرامش دوستدار نیز با وجود «نقد» بر آخوند زاده [5]، در واقع پا بر آثار او دارد. در ادامه این مقال خواهیم دید که در کنه امر هیچ چیزی در دیدگاه های آرامش دوستدار تازگی ندارد، بلکه او با اندکی تفاوت، همان دیدگاهی را به راسیستی ترین شکل آن انعکاس می دهد که آخوند زاده از منادیان و از پیشقراولان صدر اول آن بود، «دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» این اندک تفاوت در همان تزتقلیل گرایانه «دین خویی» آرامش دوستدار نهفته است که بدان وسیله آن را به ایران پیش از اسلام نیز تعمیم می دهد (در بخش دوم مفصلا ً بدان می پردازم) در اینجا فقط یک مقایسه میان این دو:

آخوند زاده در یکنیم قرن پیش می نویسد:

«حیف به تو ای ایران. کو آن شوکت، کو آن قدرت، کو آن سعادت. عربهای برهنه و گرسنه به مدت یکهزار و دویست و هشتاد سال است که ترا بد بخت کرده اند. زمین تو را خراب و اهل تو نادان و از سیویلیزاسیون جهان بی خبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو دیسپوت است…» [6]

آرامش دوستدار از «وارثان روشنفکرش در ایران» یک قرن بعد از آن جمله می نویسد:

«… فرهنگی که سرآغازش را زردشت با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) نشاندار ساخته […] و پس از زادن و پروراندن پیامبری چون مانی، و خصوصا ً انقلاب دینی و اجتماعی ای چون مزدک، کارش به در سراشیب سقوط به جایی می رسد که رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی می آید و با داغ لااله الا الله سرنوشتش را مهر و موم می کند … » [7]

«… این که اسلام نمی توانسته بوی از هنر برده باشد، و به جوانه های آفرینندگی بر سر راه و در قلمرو خود با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اش آسیب نرساند، از طبعیت بی فرهنگی اش بر می خیزد …» [8]

نگاهی به واژگان آرامش دوستدار و آخوند زاده اندازیم:

الف، آخوند زاده:

* ایران پیش از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = شوکت، قدرت، سعادت، سیویلیزاسیون.»

* ایران بعد از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = بد بختی، ویرانی، نادانی و بی خبری از سیویلیزاسیون، اسارت، دیسپوتی …

ب، آرامش دوستدار:

* ایران پیش از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = با فرهنگ با پیامبری با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) و پیامبری چون مانی، مزدک …»

* ایران بعد از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = سراشیب سقوط ، رسولی با داغ، مهر و موم لااله الا الله بر سرنوشت ملت با فرهنگ …

می بینیم که هردو به یک زبان سخن می گویند، با دو تفاوت ظاهرا ً صوری، یکی این که آخوند زاده از مفهوم «سامی» بی اطلاع است، واژه ای که درغرب در روزگار خود او در نیمه قرن نزدهم یکجا با واژۀ متقابل آن «آریایی» در آغاز در علم زبان شناسی مقایسه وی وضع می گردد و نیز از همان آغاز به صورت کاری ترین سلاح در خدمت راسیسم و افراطی ترین شکل آن آنتی سمیتیسم (آنهم به عنوان کلیدی ترین مفهوم آن) قرار می گیرد. اما قسمی که در این مقال ذکر خواهد شد، با نفوذ پذیری ناسیونالیسم ایرانی ( و نیز افغانی) از ایدئولوژی نازیسم، این دو مفهوم متقابل آریایی – سامی جز واژگان روزمرۀ فرهنگ فارسی – دری می شود. اما هرکی اندکی با مباحث علوم اجتماعی به خصوص در چهار دهه اخیر آشنا باشد، از کاربرد این دو مفهوم امتناع می وزرد. کاربرد سخاوتمندانۀ این دو نامفهوم از جانب رشنفکران ایرانی به شمول آرامش دوستدار و روشنفکرن افغانی، نشانۀ عقب ماندگی آنها است از دستاورد بدیهی علوم اجتماعی ونیز فقدان درک و آگاهی تاریخی از خطر ها و فاجعه آفرینی های این دو مفهوم. دوم اینکه زبان آرامش دوستدار به مراتب فرهنگ گرا تر و ذات گرا تر و بالنتیجه راسیستی تر می گردد: «عربها تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ». من با داوری کاتوزیان در این باره که «بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود»، موافقم، اما در باره آرامش دوستدار باید با تاکید هرچه بیشتر بگویم که او در حدود یک و نیم قرن بعد از آخوند زاده، هم از او عقب مانده تر است و هم از دورانی که در آن زیست می کند. به موارد زیاد دیگر از این نوع اظهارات پربلاهت راسیستی دوستدار بعدا ً به اندازه کافی خواهیم پرداخت اما پیش از آن دنبالۀ این بخش.

3

ناسیونالیسم در ایران بعد از جنگ اول جهانی در میان قشر وسیع تری روشنفکران متجدد ایرانی با «احساسات قوی همگانی موافق آلمان» نفوذ می یابد، کاتوزیان می نویسد:

«نخستین جنگ جهانی اول برای ایران […] نفرت از روس و سوء ظن به انگلیس […] منتهی به احساسات قوی همگانی موافق آلمان شده بود. برای مثال ادیب پیشاوری (شاعر فارسی زبان هندی تبار که در تهران سکونت داشت) قصیده هایی در مدح ویلهلم دوم و ماشین جنگ آلمان می سرود که بر پیشانی برخی از سروده های نه قرن پیش عنصری و فرخی سیستانی در مدح سلطان محمود و فتوحات او در هند، عرق شرم می نشاند. سید حسن تقی زاده و محفل ادبی اش روزنذامۀ معروف کاوه را در برلن با دعای خیر و پول دولت آلمان منتشر می کردند.» [9]

کاتوزیان در بارۀ رواج نظریه برتری نژاد آریا در میان روشنفکرانی چون صادق هدایت می نویسد:

«در همین هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود. مقارن با شروع کسب قدرت توسط نازیها نطریۀ برتری نژاد آریا رواج گسترده داشت، یعنی درست همان سال هایی که هدایت به اروپا سفر کرد و داستان های ناسیونالیست رمانتیک خود را نوشت. در حقیقت، می بینیم که هدایت در سال 1310 [1931] (در نامه ای از تهران به پاریس) از رضوی می خواهد که «یک کتاب خوب مستند (documente) راجع به پان ژرمنیسم (Pangermanisme) برای او بفرستد. و همان وقت که نازی ها آوای برتری های ادعایی نژاد آریا را سر داده بودند، فاشیست های ایتالیایی هم لاف قدرت و شکوه امپراطوری رم را می زدند. چنین به نظر می رسید که ایرانیان می توانند در حرف به یکسان از پس این هردو برآیند: همچون نازی ها به نژاد برتر [«نژاد برتر»] تعلق داشتند و همچو فاشیست ها یک دورۀ تمدن امپراطوری شکوهمند را پشت سرنهاده بودند.» [10]

در اینجا باید در حاشیه دو اشارۀ انتقادی به جملات نقل شده در بالا و کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» گردد:

نخست برخلاف گفتۀ کاتوزیان در «این هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه اروپا از این کار در نیمه دوم قرن نزدهم به کلی فارغ شده بود. بی جهت نیست که لیئون پلیاکف (Le´on Poliakov) دراثر معروفش «اسطورۀ آریایی» از نیمۀ دوم قرن نزدهم به عنوان «عصر آریایی» (عنوان فصل پنجم کتاب) سخن می گوید که در آن یکی پس دیگری «انجیل های آریایی» به بازار عرضه می شوند [11]

روبرت کنوکس (Rober Knox) با کتاب «نژاد بشر» (1850)، ارنست رنان (Ernest Renan) با کتاب «زندگی مسیح» و دوست و هموطنش گوبینو (Gobineau) با معروف ترین اثر راسیستی به نام «کتاب در بارۀ نابرابری نژاد ها» (1854) و دوست دیگرش ماکس مولر (Max Müller) زبان شناس معروف سانسکریت با نظریه زبان شناسی از پیامبران صدر اول اسطورۀ نژاد برتر آریایی هستند. بالاخره کتاب «اساسات قرن بیستم» نوشتۀ چیمبرلین (Chamberlain) که به صورت پرفروش ترین کتاب درآمد، نقطه اوج این نوع انجیل های اسطورۀ آریایی است. دست کم دو رشتۀ علوم جدید این زمان – زبان شناسی و انسان شناسی (Anthropologie) که در سال 1860 منزلت یک علم مستقل را یافت – در خدمت نژاد گرایی آریایی قرار گرفتند. [12]

پس در «این هنگام اروپا سرگرم تولید نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه مشغول تحقق بخشدن به نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود، آنان این نطریه ها را در کل از نیمۀ دوم قرن نزدهم به صورت منسجم و آماده و ساخته و پرداخته شده در اختیار داشتند.

دوم اینکه کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» َ از جانب کاتوزیان همانگویی (Tautologie) است. همه ناسیونالیسم ها رمانتیک هستند. ناسیونالیسم بی رمانتیسم وجود ندارد.

4

در دهۀ 1920 عنصر جدیدی در ناسیونالیسم ایرانی وارد می شود و آن اضافه شدن ترک ستیزی و دشمنی با زبان ترکی است:

«دیدگاه ناسیونالیست ها و مدرنیست ها در این دوره در همان خط قبلی آخوند زاده بود، یعنی تمجید و تجلیل از ایران پیش از اسلام، انتقاد سخت از اسلام و عربها، و آروزی اروپایی شدن کامل و سریع جامعۀ ایران. تنها عنصر اضافی خصومت با ترک و ترک زبان بود.» [13]

البته وارد شدن این عنصر نو -ترک ستیزی- در گفتار ناسیونالیستی ایران، نتیجۀ مستقیم تأثیر پذیری روشنفکران ایرانی و دستگاه دولتی رضا شاه از اسطورۀ آرایی گرایی است که آنها آن را از آلمان اخذ کردند واین نیز یکی از نقاط تلاقی گفتار ناسیونالیسم روشنفکری با ناسیونالیسم رسمی ایران در آن زمان بود.

مثلا ً تقی ارانی، بنیانگذار «معنوی حزب [توده]» بهترین و مشهورترین نمونه در این مورد است.[14]

تقی ارانی پیش از آنکه به سوسیالیسم رو آورد و پیشگام جنبش مارکسیستی در ایران گردد، «مانند بسیاری از روشنفکران نسل خود» از مدافعان پرشور ناسیونالیسم ایرانی بود.» یکی از زندگی نامه نویسان کمونیست او اعتراف می کند:

«ارانی هنگام تحصیل در تهران در دورۀ مبارزه ناسیونالیستی با توافق نامۀ انگلیس و ایران، افکار شوونیستی داشت. او چون بسیاری از معاصرانش معتقد بود که با پالودن زبان از واژه های بیگانه، احیای دین باستانی زرتشت و بازسازی دولت متمرکز ساسانیان، از عقب ماندگی و امپریالیسم نجات خواهد یافت.» [15]

ارانی باید با اسطورۀ آرایی در زمان تحصیلاتش در آلمان آشنا شده باشد. او در آنجا در مجلۀ «ایرانشهر» در مقالۀ زیر عنوان «قهرمانان بزرگ ایران»، از زرتشت، ابن سینا، خیام، فردوسی درپهلویی داریوش و کوروش کبیر یاد کرد. او در مقالۀ دیگری در مجلۀ «فرهنگستان» زیر عنوان «آذربایجان: مسألۀ مرگ و زندگی برای ایران» نوشت که آذربایجان «مهد ایران، به علت حملات مغولان وحشی زبان فارسی را از دست داده اند.» [16] او «خواستار حذف زبان ترکی از جامعۀ زادگاهش [آذربایجان] شد و استدلال کرد که مهاجران مغول گویش ترکی خود را به مردم آریایی محل تحمیل کرده اند». ارانی از وطن پرستان دولتی و غیر دولتی مطالبه کرد:

«همۀ ایرانیان میهن پرست بخصوص مسئوولان وزارت فرهنگ باید منتهای سعی خود را برای جایگزین ساختن فارسی به جای ترکی انجام دهند. ما باید نشریات فارسی، روزنامه فارسی، کتاب های فارسی و معلمان فارسی به آذربایجان بفرستیم – آذربایجانی که وطن زرتشت و آریایی ها ست.» [17]

ارانی زمانی که در سال 1309(1930) به ایران بازگشت، پیشگام جنبش مارکسیستی شد که در دهۀ چهل به تشکیل حزب توده انجامید. همین آشنایی با آثار مارکسیستی در آخر سال های اقامت ارانی در آلمان بود که او را از افکار شوونیستی و آریایی گرایی نجات داد، نه تنها او را بلکه بسیاری دیگر از روشنفکران ایرانی از جمله نورالدین کیانوری را، کسی که اندکی بعد از آن رهبر حزب توده شد. البته که این دو نه در سطح رهبری و نه در میان روشنفکران آن زمان ایران به هیچوجه استثنا نبودند. کاتوزیان حتی چنین القاء می کند که اگر ایران را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند، به جای حزب کمونیستی توده، یک حزب نازیستی به وجود می آمد. او می نویسد:

«چرخش تأکید از ناسیونالیسم رمانتیک به انتقاد اجتماعی در ادبیات فارسی در دهۀ 1320[1940] ، درست مثل المثنایش در سیاست، به نیروی مداخلۀ خارجی صورت گرفت. طبیعی است که نتیجه بگیریم اگر مملکت را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند ناسیونالیسم رمانتیک که در اواخر دهۀ قبلی سلطه اش را بر دولت و جامعه هر دو تحکیم کرده بود، مطلق العنان می شد. در پی آن، بسیاری از آنان که در صفوف حزب توده جای داشتند، شاید حتی با شوق و علاقه ای بیشتر، تالار های محلی گردهمایی نازیها را پر می کردند، و بسیاری از روشنفکران، نویسندگان، شعرا و روزنامه نگاران این حزب هم ادبیات نازیستی را تأمین می کردند. نورالدین کیانوری که دراین هنگام به حزب توده پیوسته بود و سرانجام به رهبری آن رسید، در آغاز اشغال کشور توسط متفقین هنوز هوادار نازیها بود …» [18]

البته درخور یادآوری است که مارکسیسم – همانند ادیان جهانی چون اسلام، مسیحیت و یهودیت، بودیسم و … – در تئوری بامقوله نژاد در تضاد است (تنها در پراکسیس درمواردی مسأله فرق می کند: مثلا ً پراکسیس رژیم مارکسیستی خلقی ها به رهبری تره کی و امین ، و رژیم اسلامیستی مجاهدین و طالبان به رهبری ربانی و ملا عمر در افغانستان)، مقولۀ مرکزی آن طبقه است که انسان های همه «نژاد» ها را احتوا می کند. برخلاف راسیسم، از دیدگاه مارکسیستی این «نژاد» و یا فرهنگ نیست که رابطه میان انسان ها را تعیین می کند و آنها را از همدیگر متمایز می سازد، بلکه این کار تولیدی است که تعیین کنندۀ روابط میان انسان هاست. «نژاد» یا «فرهنگ» از دید راسیست ها مقوله های ازلی، جاودانه و تغییر ناپذیر هستند، بنابر آن روابط میان «نژاد» های برتر و پست تر نیز باید تغییر ناپذیر باشند. اما «طبقات» نه ازلی اند، نه ابدی. در شرایط خاصی تاریخی به وجود آمده اند و در شرایط دیگر محکوم به زوال اند.

می بینیم ایدئولوژی قسمی که در مورد تقی ارانی و کیانوری دیدیم، می تواند در تغییر جهت گیری افراد انسانی تاثیر گذار باشد. البته احسان طبری نظریه پرداز حزب توده، ازنگاه دانش دست اول در فرهنگ اسلامی، بی تردید در آن میان بارز ترین نمونه است. او «چیرگی اسلام را بر ایران» مثبت ارزیابی می کند و «از تحول کیفی مهمی در جامعه ایران از جهت نظام اجتماعی و نهاد معنوی» [19] از آن پس سخن گفته می نویسد: «تسلط عرب و دین تازه تأثیرات عمیقی در جامعه ی ایران گذاشت (…) سیطره ی معنوی اسلام گسستی محسوس بین گذشته و آینده ایجاد کرد …» [20]

اما این فقدان اسلام ستیزی و عرب ستیزی را به ندرت می توان در مورد بسیاری از دانشمندان سکولار اما غیر مارکسیست مشاهده کرد؛ از نویسندگان سکولار ِ غیر مارکسیست معاصر همین آرامش دوستدار بهترین نمونه در اسلام=عرب ستیزی است. علی میر فطروس که از حلاج ناسیونالیست و ماتریالیست ِ مادر زاد ِ ضد اسلام می سازد [21]، نمونه دیگر آن است. از گذشتگان که فعلا ً مورد بحث اند، صادث هدایت است. او از تأثیر نازیسم نجات یافت، اما نه از راسیسم در هیئت عرب ستیزی آن. دوست او مجتبی مینوی ظاهرا ً در بند هردو بافی ماند، اما بدون شک در بند راسیسم در شکل عرب ستیزی و ترک ستیزی آن.

هدایت در سال 1316 (1937) به مینوی نوشت (از بمبی به لندن):

«تو هم مثل همه حرف می زنی که گبلز، هیتلر را ژنی ازل و ابد جلوه می دهند باید همه تملق بگویند و باور بکنند من می گویم باید اخ و تف روی گبلز و هیتلر هر دو انداخت.» [22]

مینوی در سال 1328(1949) در گفتار های د ر بارۀ ابن سینا می نویسد:

«… چنانکه ابونصر فارابی ولو اینکه در ترک نژاد بودنش شکی نباشد نیز از حیث تمدن هیچ بستگی و علقه ای به ترکهای بی تمدن و بی معرفت آن عهد ندارد …» [23]

پارادوکس و طرفه این است که مینوی در همین نوشته، نویسندگان ترک را به «ملت پرستی افراطی» متهم می سازد، آنجا که می نویسد:

«الدومیلی ایتالیایی در ذیل این سخن اشاره می کند که دکتر سهیل انور استاد تاریخ طب دردانشگاه استانبول اظهار عقیده کرده است که این دانشمندان بزرگ ایرانی [رازی و ابن سینا و بیرونی] و جماعت دیگری غیر از ایشان جز ترک نبوده اند، ولی لزومی ندارد که ما به نقض کردن اظهار هایی بپردازیم که مبنی و اساسی بجز ملت پرستی افراطی ندارد و …»! [24]

خود فریبی بیش از این نیست که کسی، آن دیگر را متهم به بیماریی کند، که خود بیشتر از او به آن مبتلا است: ملت پرستی خودی را در افراطی ترین شکل آن ندیدن و ملت پرستی آن دیگر را چنان برجسته دیدن.

همین خود فریبی را آرامش دوستدار در کتابش «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» در اشاره به «شعوبیت افراطی» مینوی با دیگر «تاریخ نویسان» معاصر ایرانی دارد، آنجا که می نویسد:

«… اینگونه پدیده ها را تاریخ نویسان ماعصر ما که بنابر اسلامیت ایرانی یا شعوبیت افراطی تا دلمان بخواهد عرق ملی ضد عربی دارند و نه چشم بینا و جویا در یافتن و دیدن […] شگردی که این تاریخ نویسان در این موارد به کار می برند این است که برای خدشه دار شدن «شرف نژادی» و توجیه «تلون ملی» [sic!] ایرانی باعث و موجبی «تازی» بیابند و از این مجرا «ما ایرانیان» را در سرشتمان [sic!] معصوم و اتهام ناپذیر بسازند. برای اینکه از ایرانیان همدستان با مازیار در شکستشان از اعراب کلاً سلب مسئولیت شود و به اندازۀ کافی جا برای ستایش کفایتها و شایستگیهای منحصر به ایرانیان باقی بماند، مجتبی مینوی می نویسد: «از زمان ونداد هرمزد تا زمان مازیار دوسه پشت عوض شده و در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود. …» [25]

با خواندن جملات نقل شده از مینوی در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، باید گفت که شگفتی کار آرامش دوستدار را که از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان عصر ما» در حالی انتقاد می کند که «در یافتن و دیدن» عرب سیتزی راسیستی خودش «نه چشم بینا» دارد و نه بصیرت » جویا»، در یک کلمه: امتناع تفکر و بازاندیشی در فرهنگ آرامش دوستدار!

کاربرد واژگانی راسیستی آرامش دوستدار با آن آخوند زاده در بالا مقایسه شد، حالا مقایسه دوستدار با مینوی:

* مینوی: «در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود.»

* آرامش دوستدار: «اسلام از نطفۀ سامی» (امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، ص145)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (ص 76)، «دین ذاتاً متجاوز اسلام» (ص 78)، «تاریخ اسلامی مان بعنوان مسبب روزگار پرادبارکنونی» (ص 69)، «عرب همواره مأنوس به ستیز و رهزنی و سپس پرورده شده برای قتل و غارات اسلامی در خاک بیگانه» (ص 226)، «ایرانیان نخستین قوم بزرگ و بااهمیت سیاسی …» (ص 88/89)، «بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اسلام» برخاسته «از طبعیت بی فرهنگی اش» (ص 30)، «رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی» (درخشش های تیره،ص 244) و …

می بینیم که انتقاد آرامش دوستدار از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان معاصر» هموطنش به کلی خود فریبی است و مصداق ضرب المثل «کور خود بینایی مردم» را دارد. زیرا او در راسیسم ضد عربی، بهتر از پس همۀ آنان بر می آید. طوری ذکر شد، من به راسیسم آرامش دوستدار در بخش دوم به تفصیل پرداخته ام.

5

در اینجا باید از یکی از اسطوره بسیار رایج و پایدار در میان روشنفکران ایرانی یاد کرد که از آن طریق در میان روشنفکران افغانستان نیز خیلی اثر گذار بوده است: اسطورۀ «دو قرن سکوت». عبدالحسین زرین کوب مخترع این اسطوره با کتابی به همین عنوان است (چاپ اول 1330/ 1951).

در اینجا در حاشیه تذکر دهم که مقدمۀ کوتاه زرین کوب در چاپ اول زیر عنوان «چند اعتراف از نویسنده» و مقدمه دیگر برای چاپ دوم (1336) نشان می دهد که او در آن زمان بیش از نیم قرن از آرامش دوستدار و بسیاری دیگر جلو تر بوده است، تنها ازدید نظریه شناختی (Erkenntnistheorie) یعنی در اینجا آنچه که مربوط به امکان شناخت ما از تاریخ می گردد. اما متأسفانه نه خود آن مرحوم و نه آنانی که تِز «دو قرن سکوت» را از او به عاریت گرفتند، به آن پیشنهاده ها توجه نکردند. این پیشنهاده ها موجب نسبیت تِز های کتاب او می شد.

به هر حال، این اسطوره که زبان فارسی را با قرائت فراتاریخی ناسیونالیستی از آن تا ابزار مبارزه علیه «صحرا نوردان کم فرهنگ» (زرین کوب)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (دوستدار) تقلیل می دهد و در واقعیت امر بازتابی (Projektion) دیدگاه های ناسیونالیستی امروزی شان بر اعصار گذشته است، تا هنوز بعد از شش دهه از چاپ اول آن، به عنوان یک برداشت «علمی» از یک «واقعیت» تاریخی، مورد باور بخش وسیعی از روشنفکران ایران و افغانستان قرار دارد و این گفته معروف موسولونی را به یاد می آورد که «اسطوره هیچ نیازی ندارد تا ریشه در واقعیت داشته باشد، باور داشتن بدان کافی است تا آن را به یک قدرت سخت جان تبدیل کند.»

با این اسطوره گسست دراماتیک تاریخی ایران بیان می شود که اسلام (=عرب ها) با ظهورش [«از نیستی مطلق به تاریخ» (دوستدار)] ، ایران را از فرهنگ و تمدن گذشته اش جدا می سازد؛ پیامد این گسست، «دو قرن بی زبانی «ملت» ایران است، «دو قرن سایۀ خموشی و تاریکی وحشی و خون آلود بر تاریخ ایران»[26]:

«نه آخر در طی این دو قرن زبان ایرانی خاموشی گزیده بود و سخن خویش جز بر زبان شمشیر نمی گفت؟» [27] «… اعراب زبان و خط مردم ایران را بمثابۀ حربه یی تلقی می کردند [sic!] که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و بستیزه و پیکار برخیزد …» [28]

حدود 50 سال بعد از انتشار «دو قرن سکوت»، شاهرخ مسکوب با اخذ تِز زرین کوب در کتاب»ملیت و زبان»، نثر آثار فارسی را – از آغاز آن، ترجمۀ اولین تفسیر قرآن طبری به «زبان پارسی دری راه راست» از قرن دهم تا انقلاب مشروطیت در دهه اول فرن بیستم- کاملاً دلبخواه تفسیر ملی گرایانه می کند:

[«ملت» ایران] پس از چهار صد سال، وقتی که همۀ راهها و کوششهای دیگر برای جدا شدن از تسلط عرب – که بعضی از این کوشش ها جدا شدن از اسلام هم بود- بی نتیجه ماند، به تاریخ خودشان برگشتند و در پایگاه زبانشان استادند.» [29]

اگر زبان در نگاه هایدگر «خانۀ وجود» است، زبان فارسی در نزد مسکوب به «مأوای ملیت ایرانی» استحاله می یابد:

«همانطور که می دانید، ما برای تکوین و ایجاد هویت ملی خودمان از همۀ این عوامل [مثلاً رقص و موسیقی در هند، نقاشی در چین، معماری مجسمه سازی و باز موسیقی و نقاشی در اروپا] (بجز معماری) بی بهره بودیم. در اسلام هنر هایی که نام بردیم جایز نیست، پس از این جهت نیز کار ما دشوار تر بود و ملیت ما جز زبان، مأوایی نداشت.» [30]

بیان فلسفی این هستیانه کردن (Ontologisierung) زبان و ملیت را ما امروز در کا ربرد مفهوم «روح ایرانی» از جمله به وسیلۀ رامین جهانبگلو می یابیم، مفهومی که از «روح جرمن» (der germanische Geist) و «روح جهانی» (Weltgeist) هگلی و «روح خلق» (Volksgeist) اندیشمندان رمانتیک آلمانی اقتباس شده است، آنجا که جهانبگلو می نویسد:

«اکنون این سوال پیش می آید که آیا روح ایرانی بخشی از روح جهانی را تشکیل می دهد؟» [31]

این بخش را با نظری به ناسیونالیسم دولتی در ایران پایان دهیم:

6

اسلام ستیزی و یا عرب ستیزی و بازگشت به «افتخارات» ایران باستان، عناصر اساسی ناسیونالیسم به عنوان ایدیولوژی دولت نو بنیاد رضا شاه را نیز تشکیل می داد و این نیز همان وجه مشترک میان ناسیونالیسم دولتی و گفتار ناسیونالیستی روشنفکری ایرانی است. در این ناسیونالیسم رسمی «عنصر تازه پرستش گذشتۀ ایرانی، به خصوص ستایش پادشاهی ایران قبل از اسلام بود.» [32]

ناسیونالیسم دولتی به تاریخ و شکوه امپراتوری های ایران قبل از اسلام، بیشتر تکیه می کرد، آنهم کاملاً آگاهانه به ضرر تاریخ ایران بعد از اسلام؛ زیرا از این دید اسلام به عنوان دین بیگانه به وسیلۀ «عرب های بی فرهنگ و بی تمدن»، رابطۀ ایران را از گذشتۀ «پرافتخار فرهنگی» آن گسسته بود. سیاست آموزشی با چاپ کتاب های درسی درمکاتب و تألیف آثار تاریخی باید نسل نو ایرانی را با این گذشتۀ قبل از اسلام پیوند می داد.

در سال 1933 (1312) فرهنگستان زبان فارسی تأسیس شد، از وظایف اساسی فرهنگستان عرب زدایی از زبان نوشتاری بود؛ باید جهت پاس داری از زبان فارسی، در کلیۀ مطالب چاپی، کلمات فارسی جایگزین کلمات عربی شود. [33]

رضا شاه در 1934( 1313) طی فرمانی به سفارش و تشویق سفارت ایران درآلمان نازی اعلام کرد که نام کشور باید رسماً در کلیه مکاتبات و اسناد دیپلوماتیک، از «فارس» به «ایران» تبدیل گردد و در غرب نیز باید به جای «پرسیا» به «ایران» نامگذاری شود، زیرا «این نام یاد آور شکوه و عظمت گذشته بود و بر خاستگاه نژاد آریایی دلالت داشت.» از آرمانها و اندیشه های ایران قبل از اسلام به منظور نزدیک شدن به سیاست غیر دینی استفاده می شد. هرچند مستقیما ً به اسلام حمله نمی شد، اما به نسل جدید چنین آموزش داده می شد که اسلام دینی بیگانه است که قومی نا متمدن [«اعراب فاقد فرهنگ و تمدن از نطفۀ سامی»آرامش دوستدار] آنرا بر ایران تحمیل کرده است.» [34]

دهه سی در افغانستان نیز، دهۀ سیاست ناسیونالیسم رسمی (دولتی) و آغاز آریایی گرایی، درست همانند آریایی گرایی در ایران، متأثر از نازیسم آلمان است. این اسطوره در میان بخشی وسیعی از روشنفکران افغانستان تا هنوز به قوت خود بافی است. اما این اسطوره به استثنایی موارد بسیار محدوی، مانند ایران به عرب ستیزی نینجامید. تجزیه و تحلیل این پدیده در افغانستان با نشان دادن شباهت و تفاوت آن نیازمند به نوشتۀ جداگانه است که در فرصت دیگر به آن خواهم پرداخت. [35]

ناسیونالیسم دولتی ایران در مراسم بی نظیر و پرمصرف (300 میلیون دالر) جشن 2500 سالۀ شاهنشاهی ایران در سال 1971 به نقطه اوج خود می رسد. [36] و این زمانی است که بازار ناسیونالیسم به دلیل نفوذ مارکسیسم و اسلام سیاسی در میان روشنفکران ایرانی از رونق افتاد ه است و رژیم دیگر محبوب نیست.

7

«اسلام مرز ندارد»! شعاری بود که دردو سه سال اول انقلاب اسلامی در ایران، بیش از هر شعاردیگر در این کشور بر سر زبان ها بود. این شعار نیز به راستی بیشتر با روح جهانی دین اسلام همخوان است، تا با روح محدود به یک حوزۀ جغرافیایی معین و مشخص ِ ناسیونالیسم ِ دولت- ملت به عنوان یک پدیدۀ متأخر. و اگر از مرزی در اسلام سخن رود، در آن صورت «مرز کشور اسلامی عقیده است نه حدود جغرافیایی.» (علامه طباطبایی در «تفسیر المیزان») [37] تا این حد در تئوری، اما در عمل وضعیت چگونه است؟

در جمهوری اسلامی ایران، طبعاً که اسلام ستیزی و عرب ستیزی نمی توانست دیگر دو عنصر ناسیونالیستی ایدئولوژی رسمی باشد، اما اشتباه است، اگر پنداشته شود که رژیم اسلامی ایران فاقد اشکال دیگر ناسیونالیستی است. دقیقاً تناقض درونی ایدئولوژی حاکم در ایران همین است که در عصر دولت- ملت ها، این رژیم نیز نمی تواند بدون ناسیونالیسم زیست کند. حتی در همان آغازدر درون حزب رسمی رژیم نو بنیاد اسلامی، «ایرانیت» در نامزدی انتخابات ریاست جمهوری نقش تعیین کننده یافت.

تبلیغات جمهوری اسلامی ایران دارای پیام جهانی است و همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می شود. اما قانون اساسی ایران و سیاست عملی رژیم بر ملیت ایرانی (ایرانیت)، «ایرانی الاصل» بودن به عنوان شرط اساسی شهروندی استوار است. در انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 1980، جلال الدین فارسی، یکی از شاگردان و معتمدین نزدیک آیت الله خمینی نامزد ریاست جمهوری بود و نظر به آن نزدیکی و شهرت مبارزاتی، پیروزی اش در مبارزات انتخاباتی حتمی به نظر می رسید، اما یک باره از ادامه شرکت او در مبارزات انتخاباتی جلوگیری به عمل آمد، چرا؟ در مادۀ 115 قانون اساسی ایران آمده است:

«رئیس جمهور باید از رجال مذهبی و سیاسی که واجد شرایط زیر باشند انتخاب گردد:

ایرانی الاصل، تابع ایران، مدیر و مدبر، دارای حسن سابقه و امانت و تقوی و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی ایران و مذهب رسمی کشور.»

رقبای درون حزبی فارسی نمی توانستند هیچ پیش شرطی را که در ماده 115 برای نامزدی فردی در انتخابات ریاست جمهوری ذکر شده است، از او سلب کنند، به استثنای یک مورد که آن هم اساس حقوقی نداشت، اما در ایران می شد از آن به عنوان یک ابزار عوام پسند بهره برد: ناگهان رقبای درون حزبی جلال الدین فارسی کشف می کنند که او «ایرانی الاصل» نیست، چون مادرش افغانی است! [38]

در این جا ما شاهد تناقض اساسی میان آرمان امت اسلامی با واقعیت مدرن دولت- ملت هستیم، زیرا دراین جا مرز کشور اسلامی ایرانی دیگر عقیده نیست، بلکه خون و خاک است. و در اینجا نیز واقعیت های عملی روز مثل همیشه از آرمان ها و ایده آل های غیر قابل عملی دینی (امت واحد) پیشی می گیرد. بگذریم از اینکه در این جا نیز «دیالکتیک پذیرش و طرد» (dialectic of representational inclusion and exclusion) [39] که در هر ناسیونالیسمی (و اتنیک گرایی و راسیسمی) نهفته ونهادینه شده است و بر آن اساس به جمعیتی از کشور ویژگی های معین و ذاتی نسبت داده می شود تا به آن وسیله آن جمعیت را از حوزه های سیاسی و اقتصادی و احتماعی به حاشیه برانند، – در کشور های اسلامی که در آنها از مبانی حقوقی دموکراتیک خبری نیست، به مراتب شدید تر و سرکوبگرانه تر عمل می کند، تا در کشور های اروپایی، جایگاه های ناسیونالیسم و دولت- ملت.

درایران دهۀ هشتاد، ما شاهد نوعی از راسیسم هستیم که زمینه های آن تا حدودی پیش از انقلاب در نیمه دهه هفتاد در زمان شاه شکل گرفته بود. در این زمان مهاجرت هزاران مردم افغانستان برای کار درایران آغاز شد. برخورد تحقیر آمیز نسبت به این مهاجرین از همین هنگام در جامعه ایرانی افزایش می یابد. در هفته های اول ناآرامی های پیش از انقلاب، رژیم شاه سعی کرد تا این ناآرامی های سیاسی را شکل جنایی و به عده ای از کارگران افغانی نسبت دهد. در اپریل سال 1978 کودتای نظامی حزب مارکسیستی «خلق» در افغانستان رخ می دهد و یک سال بعد از آن (1979) با انقلاب اسلامی در ایران رژیم شاه سرنگون می شود. سیاست بی حد و مرز سرکوبگرانه و خشن و راسیستی رژیم «خلق» دراشکال بیرحمانه دستگیری ها و اعدام های دسته جمعی تبارز می یابد. چون با همه گیر شدن مقاومت، رژیم حزب «خلق» را خطر سقوط تهدید می کند، روسیه شوروی برای نجات آن، افغانستان را در دسامبر سال 1979 اشغال می کند که بعد از آن با مهاجرت های گروهی، شمار مهاجرین افغانستان در دو کشور پاکستان و ایران از چهار میلیون تجاوز می کند.

در این زمان است که میزان تحقیر و توهین نسبت به مهاجرین افغانستان در ایران هم در سطوح اداری و هم در جامعه هرچه بیشتر افزایش می یابد. راسیسم در این شکل آن در ایران روزانه (Alltagsrassismus) می شود. و در همین جا نیز تناقض میان آرمان اسلامی و واقعیت های روز در رفتار و برخورد جمهوری اسلامی نسبت به مهاجرین همدین شان آشکار تر می گردد. از همان آغاز افغان ها فاقد اجازه قانونی اقامت در ایران هستند. محدودیت شغلی برای آنها تعیین می شود، مثلاً اجازه کار برای آنان فقط دراموری چون حمالی، بنایی، مرغ داری و از این قبیل محدود می ماند. به همین ترتیب در زمینه های آموزشی، پسران مهاجرین از رفتن به مکاتب و تحصیل در دانشگاه ها محروم می شوند. رخداد های اعمال جنایی، پیش از بررسی آنها، به افغان ها نسبت داده می شود. واژه «افغان» در ایران به واژۀ تحقیر آمیزی مبدل می شود، آن چنان که واژۀ «عرب» در فرانسه و یا نزد آرامش دوستدار و «ترک» در آلمان. دوستی که هر سالی برای دیدن بعضی از اعضای خانواده از آلمان به ایران می رود، برایم داستان جالبی را بیان کرد. او گفت که روزی در کوچۀ محلی در تهران که اقاربش در آن جا زندگی می کنند، شاهد نزاع کودکان اقاربش با دیگر کودکان بوده است. هر دو طرف همدیگر را با واژۀ «افغان» دشنام می دادند! چند ماه پیش جمهوری اسلامی ایران، رفت و آمد مهاجرین افغانستان را در بعضی از شهر های ایران ممنوع اعلام کرد. این امر از نگاه سیاست ملی «پذیرش و طرد» (Ein- und Ausgrenzung) قابل فهم است، اما نه بر اساس معیار های ایدئولوژی جمهوری اسلامی ایران که همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می کند. از این دید، این برخورد یک نوع «اپارتاید مذهبی» است.

الاهه رستمی- پوفی، خانم ایرانی تبار، استاد در دانشکده مطالعات شرقی و افریقایی دانشگاه لندن و از فعالان جنبش ضد جنگ در بریتانیا، در اثر اخیرش در بارۀ وضعیت زنان جنگ زدۀ افغانستان در دورۀ مجاهدین و رژیم طالبان و بعد از آن از قول یک زن هزارۀ مهاجر افغانستان در مشهد می نویسد:

«فتانه احساسش را چنین بیان می کند: من نمی توانم ببخشم و فراموش کنم، آنچه آنها در حق هزاره ها کردند. من می توانم با راسیسم ایرانی زندگی کنم، اما من نمی توانم دیگر با جنگ، قهر و خشونت اتنیکی و اشغال کشور به وسیلۀ خارجی ها [در افغانستان] زندگی کنم.» [40]

چنین است واقعیت تلخ افغانستان که برای شهروندانش زیستن درسرزمین شان جانفرساتر و تحمل ناپذیر تر است از زیستن با راسیسم در کشور بیگانه.

8

در این بخش نخست سعی من بر این بود تا نشان دهم که راسیسم در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن، هم در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و هم در گفتار رسمی ایران ( در مورد آخری تا قبل از انقلاب)، عنصر مسلط بوده و تا هنوز مسلط است و راسیسم در دیدگاه های آرامش دوستدار در چارچوب همین گفتار قابل تبیین است.

اما به راستی چرا با وجود آن همه، جای اثری ترجمه شده و یا تألیف در زمینۀ راسیسم در ایران خالی است؟ دلیل اساسی آن به نظر من این است که تاهنوز حساسیت و آگاهی نسبت به پدیدۀ راسیسم نوین در میان روشنفکران ایران و نیز افغانستان [41] به وجود نیامده است. تا بر آن اساس، یک پدیدۀ راسیستی به عنوان راسیسم نیز درک شود. «آقايان شهرام اسلامی و محمدعلی مرادی، فارغ التحصيلان رشته‌ی فلسفه از دانشگاه برلين» از ایران، نمونه های تپیک در این مورد هستند. مرادی درميزگرد بحث و گفتگو اختصاصی با آرامش دوستدار در برلین اعتراف می کند:

شايد بتوانم بگويم که من کتابهای ايشان [آرامش دوستدار] را 25 تا 30 بار خوانده ام. اين شبيه همان کاری است که ابن سينا با کتاب ارسطو می‌کرد و می‌گفت من آن را 40 بار خواندم و نمی‌فهميدم و باز می‌خواندم. اين سنت ابن سينايی را من سعی می‌کنم آويزه‌ی گوش کنم …» [42]

در بادی امر جای تعجب است که کسی 30 بار هر یک از دو کتاب آرامش دوستدار را خوانده باشد، اما راسیسم، ذات گرایی،تناقض های آشکار منطقی آن ها را با عیب های دیگر درک نکرده باشد. اما این امر با درنظر داشت مسأله ساز (Problematisierung) نشدن پدیدۀ راسیسم و ناسیونالیسم و امثال آن ها در جامعه ای، چندان قابل حیرت نیست. وگرنه برای درک مضمون و محتوایی چنین آثاری، هیچ ضرروتی به 30 بار خواندن آن ها نیست، یک بار با دید انتقادی خواندن کافی است تا درک کرد که منظور و هدف نویسنده چیست. به همین ترتیب نویسندگان دیگر که در باره آرامش دوستدار چیزی نوشته اند، نه متوجه راسیسم او شده اند و نه متوجه ذات گرایی و فرهنگ گرایی او که با راسیسم او رابطۀ تنگاتنگ دارد. در بخش دوم به نقد و بررسی این جنبه های دیدگاه های آرامش دوستدار می پردازم:

* راسیسم

* ذات گرایی

* فرهنگ گرایی

* به دام افتادن در تناقض های فاحش منطقی

* تقلیل گرایی

* مطلق اندیشی

* کلی بافی

* گزینش گرایی

* امتناع از دیالوگ و …

پانویس ها:

1. حاج سید جوادی ، علی اصغر: یک قطره آب بود از رودی. برلین 1364، ص 180

2. همان ص 183

3. دکتر کاظم علمداری با کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟» (چاپ اول 1379، چاپ ششم 1380) به دنبال پاسخ رفته است. شش بار چاپ کتاب در یک سال نشان می دهد که این پرسش تاچه حدی در مرکز توجهات در ایران قرار دارد.

4. کاتوزیان، محمد علی همایون: صادق هدایت. از افسانه تا واقعیت. مترجم فیروزه مهاجر. 1376 ش (چاپ دوم). ص 9

متن اصلی انگلیسی اثر:

Katouzian, Homa: Sadeq Hedayat. The life and literature of an Iranian writer.

London1991.

5. دوستدار، آرامش: در خششهای تیره. پاریس 1999(چاپ دوم)

6. آخوند زاده، میرزا فتحعلی: مکتوبات. تصحیح از م. صبحدم. (انتشارات مرد امروز) 1364.

(ص 20-21)

7. دوستدار، آرامش: درخشش های تیره. پاریس 1999، ص 244

8. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 30

9. کاتوزیان، ص 7

10. همان، ص 110-111

11. Poliakov, Le´on: Der arische Mythos. Zu den Quellen von Rassismus und

Nationalismus. Hamburg 1993, S. 237

12. همان، ص 287

13. کاتوزیان ص 14/ 9-10

14. مقایسه کنید با آبراهامیان: ایران بین دو انقلاب. از مشروطه تا انقلاب اسلامی. 1377 تهران. ص 354

15. به نقل از آبراهامیان، ص 143

16. همان

17. همان، 143

18. کاتوزیان: ص 19

19. طبری، احسان: برسیهایی در باره برخی از جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران. کابل چاپ دوم 1361[چاپ اول 1348]، ص 24

20. همان 25

21. فطروس، علی میر: حلاج. انتشارات کار. (چاپ اول: بی تاریخ و بیجا)

22. به نقل از کاتوزیان ص 11

23. مینوی، مجتبی: نقد ِ حال. چاپ سوم 1367 [چاپ اول 1351] ص 144

24. همان، ص 178

25. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 163

26. زرین کوب، عبدالحسین: دو قرن سکوت. سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو

قرن اول اسلام از حملۀ عرب تا ظهور دولت طاهریان. تهران چاپ ششم 2535 ، ص 19

27. همان، ص پنج

28. همان، 28. ص 113

29. مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان. نقش دیوان، دین و عرفان در نثر فارسی. پاریس 1368ش

(چاپ دوم)، ص 24. من در سال 1993 در دانشگاه بمبرگ (Bamberg) در سمینار

ایران شناسی به نقد این اثر پرداخته بودم که در فرصت مناسب برگردان آن به فارسی

تقدیم آماده خواهد شد.

30. همان ص 31

31. جهانبگلو، رامین/ بهنام، جمشید: تمدن و تجدد (گفتگو). 2003 (چاپ دوم)، ص 4-5

32. Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 273

33. گارثویت، جین رالف: تاریخ سیاسی ایران. از شاهنشاهی هخامنشی تا کنون.

ترجمۀ بابایی. تهران1387، ص 397

34. جان فوران: مقاومت شکننده. تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس

از انقلاب اسلامی. ترجمۀ احمد تدین. تهران (چاپ دوم) 1378، ص 338

35. «ناسیونالیسم رسمی (دولتی) که در دههء سی قرن گذشته در کشور ما  ساخته Kostruktion)) شد، نمونهء تمام عیار نوع «ناسیونالیسم اتنیکی» بود. از ویژه گی های اساسی این نوع ناسیونالیسم نادیده گرفتن واقعیت کثرت اتنیکی کشور است؛ این نوع ناسیونالیسم برای  ساختن «هویت ملی»، «آگاهی ملی» به عوض این که به تنوع ویژه گی های قومی و فرهنگی توجه داشته باشد، تنها به ویژه گی های احتصاصی یک قوم تکیه می کند (…). سیاست قهرآمیز زبانی و کشف آریایی گرایی که با آریای گرایی شاه ایران (انتخاب نام ایران به عوض فارس) تقریبا ً همزمان است، محصول همین ناسیونالیسم رسمی است؛ این آریایی گرایی در هر دو کشور از ایدیولوژی رسمی نازیسم متأثر است.» نگاه کنید به: مبلغ، احمد حسین: افغانستان به عنوان ملت باالقوه (افغانستان ِ بدون افغان ها. در: (www.afghanasamai.com) (25 می 2006)

36. برای دریافت شرح مفصل این مهمانی رجوع کنید به:

Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 288

37. به نقل از:

زنجانی، عباسعلی عمید: وطن و سرزمین و آثار حقوقی آن از دیدگاه فقه اسلامی.

تهران 1366 (چاپ چهارم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی)، ص 122

38. نگاه کنید به:

Zubaida, Sami: „Is Iran an Islamic state?» in Joel Beinin and Joe Stork (eds.) Political

Islam. Essays from Middle East Report. Berkeley/ Los Angeles 1997

(University of California Press), S. 105

39. Miles, Robert: Racism. London and New York (Routledge) 1989, S. 38

40. Rostami-Povey, Elaheh: Afghan Women. Identity and Invasion. London/ NewYork 2007, S. 95

41. تمجید و ارج گذاری از کتاب کاملاً فاقد ارزش و بی کیفیت و راسیستی «سیطره 1400 ساله اعراب بر افغانستان» [نوشتۀ سلیمان راوش (مزدا) با مقدمه دکتر شجاع الدین شفا. 2006 ایسین- آلمان] را می توان از جمله دلیلی برای فقدان آگاهی و حساس بود در برابر راسیسم در افغانستان تلقی کرد. دو نویسندۀ افغان در سال های اخیر در بارۀ راسیسم مقاله نوشته اند:

سپنتا، رنگین دادفر: نژاد پرستی و گفتمان هویت.

زهما، دهقان: تأملی چند بر مقولۀ نژاد باوری.

هر دو مقالۀ در صفحۀ انترنیتی: (www.goftaman.com) نشر شده اند.

42. نگاه کنید به: «مناظره داغ آرامش دوستدار با منتقدانش در برلین»، در:

http://www.topiranian.com/maghalat/archives/003958.htm

منبع : http://www.naqd-wa-jaameah.org/

28 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, ترکی, حقوق اقوام, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

چقدر فاشیست هستیم؟ / رضا مرادی غیاث آبادی

از راست : یکی از جلسات حزبی پان ایرانیست ها ، نماد حزب پان ایرانیست ( نامساوی و برتری جویی ) ، نماد حزب فاشیستی سومکا ایران ، نماد حزب نازی هیتلر تشابه اندیشه ها و نمادهای نازیسم هیتلری و پان ایرانیسم را بروشنی و وضوح ببینید.

فاشیسم (Fascism ) بخودی‌خود یک مکتب غالی برای باورمندان بدان نیست؛ بلکه یک مکتب واسط سیاسی برای اعمال سلطه و تثبیت ایدئولوژی و حاکمیت دلخواه است.

فاشیسم تأثیرگذارترین و پرنفوذترین جنبش سیاسی اروپا در فاصله بین دو جنگ جهانی بود. مفاهیم نظریِ فاشیسم را جووانی جنتیله (Giovanni Gentile) با اقتباس و ترکیبی از نظریات مکاتب سیاسیِ پیشین وضع کرد و بنیتو موسولینی (Benito Mussolini) آنرا در سال‌های ۱۳۰۱ تا ۱۳۲۲ ایرانی (۱۹۲۲ تا ۱۹۴۳ میلادی) در ایتالیا به مرحلهٔ اجرا در آورد. این در حالی بود که اشکال دیگر فاشیسم در آلمان نازی، اسپانیای عصر فرانکو، یونان و بسیاری از دیگر کشورهای اروپای شرقی و شمالی تا اندازه‌ای به اجرا در آمد و یا به مرحلهٔ اجرا نزدیک شد. در نظریهٔ فاشیسم، ایده‌های ناسیونالیسم و نژادپرستیِ مبتنی بر آریایی‌گرایی و سامی‌ستیزیِ کنت دوگوبینو و چمبرلن، قساوت ماکیاولی، قهرمان‌پروری فردریش نیچه و محرک‌های تاریخی و اسطوره‌ای ژرژ سورل با یکدیگر ترکیب شده‌اند. این نظریه‌ها به شکلی دیگر در مکتب نازیسم که شاخه‌ای از فاشیسم بشمار می‌رود، بسط یافت و با اتکای بر نژاد پاک آریایی و سامی‌ستیزی، یکی از خشونت‌بارترین فاجعه‌های تاریخ بشری را بوجود آورد.

هدف سیاسی فاشیسم، استقرار و سلطه یک نظام خودکامه غیر پارلمانی و متکی به تمرکز قدرت در دولت بوده است که با برانداختن سوسیالیسم و آزادی‌های فردی همراه باشد.

فاشیسم در جوامعی آمادگی بیشتری برای استقرار و گسترش دارد که ابتذال و جهل و خرافه‌گرایی جای خرد و تعقل و شک‌‌ورزی را گرفته باشد.

در اینجا قصد بررسی مکتب فاشیسم و تاریخچه آن در میان نیست. بلکه منظور آنست که با نگاهی گذرا به روش‌ها و شیوه‌های فاشیسم برای دستیابی به قدرت، اندکی به خود و پیرامون خود توجه کنیم تا ببینیم ما و اطرافیانی که می‌شناسیم تا چه اندازه پیرو فاشیسم هستیم و بدون اینکه خود را فاشیست بدانیم، عملاً راه و روش آنان را می‌پیماییم:

روش‌های فاشیسم برای کسب سلطه

– باور به نظریه نژاد یا قوم برتر، توسعه مفاهیم و تعلقات نژادی. تلاش برای ترویج اختلاف‌های قومیتی و برترانگاریِ نژادی پیش از دستیابی به قدرت؛ و دست‌یازیدن به خشونت‌های نژادی و قومیتی، کشتار و قتل‌عام‌های دسته‌جمعی پس از دستیابی به قدرت.

– ادعای کشوری بزرگ و باشکوه در دوران باستان و سرزمینِ نژادی مشترک. وعدهٔ احیای آن کشور بزرگ و تبلیغاتِ ملی‌گرایانهٔ مبتنی بر نژاد و تبار و فرهنگ یکسان با کشورهای همسایه پیش از تصرف قدرت؛ و ادعاهای ارضی، هجوم نظامی و نسل‌کشی پس از تصرف قدرت.

– باور به یک مکتب یا ایدئولوژیِ دینی یا ناسیونالیستی. تبلیغِ آشتی‌جویانهٔ آن مکتب پیش از رسیدن به قدرت؛ و اجبار بر باوراندنِ آن مکتب و حذف و نابودی ناباورانِ به آن پس از رسیدن به قدرت.

– کوشش برای نفی و نادیده‌انگاشتن مخالفان و صاحبان اندیشه‌های متفاوت، به ویژه پیروان سوسیالیسم و لیبرالیسم به عنوان دو مظهر عدالت اقتصادی و آزادی‌های فردی. تلاش برای مدارای ظاهری و گمنام کردن یا بدنام کردن آنان پیش از تصاحب قدرت؛ و نفی خشونت‌آمیز آنان پس از تصاحب قدرت.

– تبلیغ روحیه مدارا و آشتی و تفاهم و راهکارهایی برای سعادت بشریت پیش از کسب قدرت، و بروز روحیه خشونت‌جویانه، متعصبانه و تمامیت‌خواهانه پس از کسب قدرت.

– تبلیغ و ترویج شکوه و اقتدار گذشته‌های دور و روزگاران باستان. ارتجاع و واپسگرایی. نقل عظمت ساختگی، تاریخ‌سازی و مناسبت‌سازی برای ایجاد غرور ملی و دینی کاذب. با این باور که چنین اعتقاداتی می‌تواند موجب جان‌نثاری داوطلبانهٔ توده‌های جاهل شود.

– تحریک احساسات ملی یا مذهبی مردم و فریب آنان با القای روایت‌ها و نقل‌قول‌های مجعول، داستان‌ها و حماسه‌های ساختگی به عنوان یک پدیده واقعی و راستین. با این باور که عموم مردم برای برانگیخته شدن و فداکاری کردن، نیاز به یک محرک احساسی دارند و محرک‌های قوی احساسی در واقعیت‌ها پیدا نمی‌شوند. و نیز با این باور که عموم مردم به دلیل کندذهنی، قادر به تشخیص دروغ‌ها از واقعیت‌ها نیستند و تنها عده‌ای معدود چنین هوش و توانایی‌ای را دارند.

– قهرمان‌سازی و قهرمان‌پروری، ترجیحاً از یک شخصیت کهنِ دینی یا ملی یا تاریخی. با این باور که اکثر مردم به دلیل ضعف شخصیت و زبونی مفرط نیاز به یک «شخصیت برتر» و قابل ستایش دارند تا جبران کمبودها و حقارت‌های آنان را بنماید.

– دشمن‌تراشی. با این باور که القایِ وجود تعدادی دشمنان فرضی می‌تواند موجب واهمه توده‌های فریب‌خورده از آینده‌ای مبهم و تیره‌وتار شود، و چنین تصوری را ایجاد کند که دشمنانی خطرناک قصد تملک یا نابودیِ همهٔ دارایی‌های مادی و معنوی آنها را دارند.

– کوشش برای جلب طبقات محروم و متوسط، وطن‌پرستان افراطی، متعصبانِ اهل اطاعتِ کورکورانه و جوانان سرخورده و سرگردان به عنوان ابزارهای ابتدایی برای یارگیری و سازماندهی نیروها؛ و ابزارهای نهایی برای گسترش هراس در میان مخالفان و تشکیل گروه‌های فشار در قالب انجمن‌ها و تشکل‌های شبه‌فرهنگی یا شبه‌نظامی.

– تبلیغ و ترویج یک نشان یا پرچم ویژه همراه با سابقه‌تراشی تاریخی برای آن و نیز یک سرود همگانی. کوشش برای جلب احترام و قداست‌بخشی به آن نشان‌ها. با این باور که فداییان و جان‌نثاران، در زیر یک نشان یا پرچم و با همراهی یک سرود، بیشتر و بهتر تسلیم و تهییج می‌شوند و فداکاری می‌کنند.

– مخالفت با استقلال فکریِ فردی و شک‌ورزی. تشویقِ اطاعت محض و مطیع بودن. همگان می‌باید همانگونه بیندیشند و عمل کنند که از یک سرچشمه واحد فرمان داده می‌شود. احترام و تکریمِ شخصیت فردی و اعطای عنوان‌ها، صفات عالی و امتیازات ناحق به چنین اشخاص؛ و سلب حقوق مدنی و اجتماعی، سرکوب شخصیت فردی، توهین، تهمت، و سلب عناوین و امتیازات به حق از او در صورتی که به شکلی متفاوت از خواستِ رسمیِ حاکم بیندیشد.

در خود بنگریم. تا چه اندازه روحیه و اعمال فاشیستی را در خود و پیرامون خود می‌بینیم؟ روحیه و روش‌های فاشیستی که در پشت نقاب‌ها و سخنان و شعارهای زیبای ما پنهان شده‌اند و گاه خود نیز از آن بی‌خبریم.

برای آگاهی بیشتر بنگرید به:

آشوری، داریوش، فرهنگ سیاسی، تهران، انتشارات مروارید، ۱۳۵۴٫
اکو، اومبرتو، فاشیسم ازلی- چهارده نگاه به پیرهن سیاه‌ها، ترجمه محمدرضا فرزاد، در: مجله بخارا، ویژه‌نامه اومبرتو اکو، شماره ۵۲، تابستان ۱۳۸۳، ص ۴۶۹ تا ۴۷۴٫ (از آقای مهدی فتوحی برای راهنمایی و ارسال این منبع سپاسگزارم).
بشریه، حسین، جامعه‌شناسی سیاسی، تهران، نشر نی، ۱۳۷۹٫
توماس، هنری، و دانالی توماس، ماجراهای جاودان در فلسفه، ترجمه احمد شهسا، چاپ هفتم، تهران، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۳٫
قادری، حاتم، اندیشه‌های سیاسی در قرن بیستم، تهران، انتشارات سمت، ۱۳۸۰٫
کریژل، بلاندین، درسنامه‌های فلسفه سیاسی، ترجمه عبدالوهاب احمدی، تهران، انتشارات فرهنگ و اندیشه، ۱۳۸۰٫
گیبون، ادوارد، انحطاط و سقوط امپراتوری روم، ترجمه ابوالقاسم طاهری، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۰٫
لیگبرت، آداردیس، جایگاه فاشیسم در تاریخ اروپا، ترجمه حشمت‌الله رضوی، انتشارات کیهان، ۱۳۷۱٫
ناطق، ناصح، ایران از نگاه گوبینو، تهران، انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار یزدی،

26 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, دموکراسی, دمکراسی | , , , , , , , | 3 دیدگاه

فارس مدنیت راسیستلری نین «جنبش آذربایجان برای یکپارچگی ایران» حئکایه سی!

ایشیق سونمز : کئچمیش یازیلاردا مدنیت راسیستلیگی نین نه اولدوغو اوزره بیلگی وئرمیشیک. یئری گلمیشکن بیر داها او بیلگینی یئنیلمه لی ییک. هر هانکی بیر دیل و مدنیتین اتکی و تأثیر داییره سینه کئچه رک اؤز خالقی نین دیل و مدنیتینه کورک چئویرمک، آشاغیلاماق و  اؤگئیلیک بسلمک مدنیت راسیستلیگی ساییلار. بو باخیمدان ازیلمیش توپلوملاردا اؤز دیل و مدنیتینی کیچیمسه مک، منسوب اولدوغو خالقین انسانلارینی  حاکیم دیل و مدنیته تابع توتدورماغا چالیشماق مدنیت راسیستی ساییلار.

اوسته کی گؤروشه اساساً آذربایجان خالقی نین دیل و مدنیتینی کیچیمسه مگه چالیشان شخصلر فارس مدنیت راسیستلری ساییلار. بعضیلر بو موجودلاری فارسلیغین قوربانی دئیه اونلارا رحیمسمک ایستدیکلرینه باخمایاراق بونلار فارس مدنیت راسیستلیغی نین ماشاسی بیچیمینده داوراندیقلاری اوچون فارس مدنیت راسیستلری و اؤز خالقلاری نین دا دوشمنلری ساییلارلار. یئری گلمیشکن فارس مدنیت راسیستلیگی محفیللریندن بیری ساییلان و اؤزلرینی اوزدن ایراق «جنبش آذربایجان برای دمکراسی و تمامیت ارضی ایران» آدی آلتیندا ایفاده ائتمگه چالیشان بو محفلین آذربایجان میللی حرکتی قارشیسیندا سرگیلمگه چالیشدیغی گؤروشلری ایله تانیش اولاق، اوخویوروق:

«بیانیه جنبش آذربایجان در باره مهاجرین ترکتبار ایران و آذربایجان

به تازگی اعلامیه هایی بی مایه و محتوا از سوی گروهک هایی پرمدعا صادر می شوند که نشانه ی نا آگاهی از خود و محیط خویش است. نشانه ی بی هویتی، نشانه ی عدم همدلی و همیاری و همزبانی با کسانی که جان برکف به مبارزه با حکومتی ستمکار و ددسرشت برخاسته اند»[1].

بیلدیریشین باشلیغینا اساساً مین ایلدن آرتیق ایران ممالیکی محروسه سینده حاکیم تورکلر بوگون اؤز دیل و مدنیتلری نین دیرچه لیشینه و فارس ایستعمار گوجلریندن خلاص اولماقلارینا دوغرو آدیم آتارکن اونلارین میللی گؤروشلری ایچریکسیز (بی مایه و بی محتوا) قلمه آلینار. یازی نین باشلیغیندان دا بللی اولدوغو کیمی بو محفل ایران ممالیکی محروسه سینده کی تورک ائتنوسونو «مهاجرین ترک تبار» آدلاندیرماقلا هر هانکی بیر انسان توپلوملاریندا تانینمیش میللی و مدنی حاقلاری بیله آذربایجان تورکلری اوچون اسیرگه یه رک یئری گلرسه، تورکلر قوناقلیق حدلرینی آشمیش دئیه اونلارا دیوان توتماق مسئله سی ده اورتایا قویموش گؤرونرلر. بو مسئله بوگون ایمکانسیز اولدوغو اوچون بو مدنیت راسیستلری آذربایجان میللی فعاللارینی اؤز چئوره و محیطلرینی تانیماماقدا (نا آگاهی از خود و محیط خود) و فارس مدنیت راسیستلیگینه اؤزنمدیکلری اوچون اونلاری فارسلیق کیملیگی مقوله سیندن خبرسیز قالماقدا (نشانه بی هویتی) اتهام ائدرلر. باشقا بیر مسئله ایسه، اوسته ده گؤروندوگو کیمی «جنبش سبز» مقوله سی ساییلار. «جبهه مشارکت ایران اسللامی – فارس» محفلی ده پهلوی شاهلیغی علیهینه 1356 اینجی ایل، بهمن آیی نین ییرمی دوقوزونداکی تبریز باش قالدیریغیندان یانلیش فایدالانماغا چالیشاراق 1388 اینجی ایلین بهمن آیی نین ییرمی دوقوزوندا تبریزلری خیابانا چکمگه چالیشمیش، جبهه مشارکت آدینا یاییلمیش بیلدیریشدن اوخویوروق:

«این روز یادآور خاطره شهدایی است که در سال 1356 بدنبال شرکت در مراسم چهلم شهدای قم، حماسه آفریدند و نقطه عطفی در تاریخ انقلاب اسلامی آفریدند. سبزهای تبریز با انتشار پوستری بیاد شهیدان ان روز که در آن شعارهای بر مرگ دیکتاتور و مرگ بر کودتا نوشته شده است به استقبال این روز رفته و خود را برای شرکت در این گردهمایی آماده می کنند. این مراسم روز پنجشنبه همزبان با 29 بهمن ماه ساعت 17 در بازار تبریز بر گزار می شود»[2].

بوتون بو هاداران و پادارانچیلارین آذربایجان توپلوم و اجتماعیتنیه وئره جک سؤز و سوغاتلاری اولمادیغی اوچون آذربایجان توپلومو اونلاری اؤز سوسماسی ایله قارشیلامیش. بو گلیشمه ایسه فارسلیق اوچون دؤشلرینی تندیره یاپیشدیرماقدا بیر بیرلرینی سولاماغا چالیشان فارس مدنیت راسیستلری نین داها دا چیرکین نیتلری نین ائشیگه تؤکولمه سینه یول آچمیش. اوزدن ایراق اؤزلرینی «جنبش آذربایجان برای تمامیت ارضی ایران» آدلاندیران محفلین بیلدیریشینده (اعلامیه) تاریخ تحریف ائتمک و آذربایجان توپلومونو ایستحمارا چکمک و تحمیق ماهیتلی یازیدان اوخویوروق:

» نخست- بدون شک آذربایجان سرزمین ترک و تاتار و عرب و مغول نیست. آذربایجان سرزمین خردمندان بزرگ مانند «زرتشت» است؛ نخستین کسی که منطق دیالکتیک را در علم فلسفه بکار برد «نبرد روشنایی با تاریکی»؛ کسی که یکتا پرستی را درجهان بنیان گذارد؛ همان آئینی که انسان را نه بنده بلکه دستیار پروردگار گیتی می شمارد و نگرشش به او نه بر مبنای دین، قوم و تبار، رنگ پوست و دانش و طبقه اجتماعی او بوده، بلکه او را جانشین خداوند با حقوق برابر می داند».[3]

زرتشت و زرتشلیک مقوله سی نین آذربایجانا عایید اولمادیغینی، و زرتشت (قیزیللی دوه صاحیبی) آدلی بیر ذاتین او زامانکی باکتئر (باختر)، بعضی گؤروشلره اساساً بلخده دوغولدوغونو و پیغمبر اولدوقدان سونرا  ویشتاسب شاه زامانی توپلومو ایستحمار ائتدیگینی کئچمیش یازیلاردا آچیقلیغا قاویشدیرمیشیق[4]. زرتشتین آذربایجانا یاپیشدیریلما حئکایه سی آذربایجانداکی هرهانکی بیر زرتشتلیک اینانجی نین وار اولدوغونا اساسلی دئییل (اؤرنک اولاراق یزده کی زرتشت آزلیغی)، بیر چوخلاری عرب دیلینه نسبت وئردیکلری  «آذربایجان» کلمه سینه اساسلانار. یونان جغرافیاچیسی [5]Strabon – ونون گؤروشونه اساساً آذربایجان کلمه سی ایسکندر مقدونی نین قوشون باشچیلاریندان اولان Atropat آدیندان آلینمیش بیر آد ساییلار[6]. طبری نین وئردیگی تاریخی ایفاده سینه اساساً آذربایجان همدان شهریندن باشلار و دربند (بوگونکو داغیستاندا) شهرینده سونا چاتار[7]. محفلین وئریدیگی تحریفنامه دن گئنه ده اوخویوروق:

» افزون براین آذربایجان تا به امروز همیشه مرکز معنویت ایران بوده است.

گزیده هرچه در ایران بزرگان         زآذربایگان و ری و گرگان

شعرا و عرفائی چون: نظامی گنجوی، شمس تبریزی، فضل الدین خاقانی، …، قطران تبریزی، شیخ محمود شبستری، رکن الدین ابوالحسن مراغه ای«اوحدی»، شهاب سهروردی، شاه حسین ولی، ..، …، پروین اعتصامی و محمد حسین شهریار» نمونه هائی از این ادعا می باشند. بزرگانی که همه به زبان ایرانی و یا پارسی آثار خویش را تنظیم نموده اند. لازم به یادآوری است که تا چند قرن پیش زبان فارسی در خیلی از کشورهای آسیای میانه به ویژه درترکیه زبان دیوانسالاری و درباری بوده است. در دوران باستان و پیش از حکومت مادها ناحیه ی قفقاز تا کردستان را » آتورپاتکان» می گفتند که در عهد ساسانیان سومین بخش امپراطوری ایران محسوب می شد. زبان مردم این دیار به همان اندازه زبان ایرانی است که آذری، تالشی، تاتی و پهلوی»[8].

اوسته کی تابلوداکی تورک شخصیتلری نین آدلارینی نظره آلدیقدا  میللی مسئله آچیسیندان بو محفلین آذربایجان دوشمنی اولدوغونا شک ائتمک اؤزو ده آنلامازلیق (علم به تجاهل) ساییلار. دئمک، بو ذاتلار زامان و مکانی درک ائتمک ایستمه یه رک فارس مدنیت راسیستلیگینه توتولدوقلاریندان یانا تاریخین باتلاغیندا ایلیشیب قالمیش قالیقلار (فسیللر) ساییلدیقلارینا باخمایاراق یئری گلدیکده فارس ایستعمار قووه لری نین آذربایجان توپلومو ایچریسینده بئشینجی دیرگی ساییلارلار. بو ذاتلارین بیر چوخو آوروپا و آمریکا بیرلشمیش دؤلتلرینده یاشادیقلارینا باخمایاراق دونیاداکی دیل و مدنیت آخینلارینی بیله درک ائتمکدن عاجیزلیک چکرلر. بئله اولدوقدا بو شخصلر ایلک اولاراق کئچمیشده هانکی دیل و مدنیتین  آوروپادا و اؤزل اولاراق آلمانیادا حاکیم اولدوغونو و نئجه آلمان دیلی خالق کیتله سی ایچریسینده اؤزونه یئر آچاراق رسمیلشمه سی ایله لاتین دیلینی سیرادان چیخاراق بیر اؤلو دیله دؤنوشمه تاریخینی اؤیرنمکلری لازیم گؤرونر (بوگون فارس دیلی لاتین دیلی کیمی اؤلجک بیر دیل دئییل، فارس دیل و مدنیتینه منسوب اولان انسانلار اونون بیرینجی آزارکشی ساییلارلار). آدی کئچن شخصلر بو مقاملاری درک ائتدیکدن سونرا بیر مدنی انسان اولموشلار دئیه ایلک اؤز دیل و مدنیتلری اوزره دوشونجه و فیکیر یئریتمه لی و سونرا دا دونیاداکی دیل و مدنیتلر اوزره دوشونجه و فیکیر یئریتمگه جسارت ائتمه لیدیر. اجتماعی مسئله لرده آنلامازلارین داورانیشلاری جنایته یول آچاراق جنایت تؤرتدیگی اوچون تاریخده کی دیل و مدنیت آخینلارینی اؤیرنیب باشا دوشمدن فارس مدنیت راسیستلیگینه قاپیلماق و هر هانکی بیر دیل و مدنیت علیهینه دوشمنلیک ائتمک ده جنایتکارلیق ساییلار[9] . فارس دیلی سلجوقلار طرفیندن تورکیه یه گتیریلمه سینه باخمایاراق سلجوق ایمپراتورلوغو داغیلدیقدان سونرا محمد قارامان تورک دیلینی میلادین 1277 اینجی ایلدینده رسمی دیل دئیه تانیتمیش و عثمانلی ایمپراتورلوغو دا تورک دیلی «عثمانلی تورکچه سی» اوزرینه قورولموش. گئنه ده اوخویوروق:

«.. با توجه به پژوهش های اخیر مغزشناسان مبنی بر اینکه 50 درصد از هویت هرکسی ارثی است، چنانچه کسانی در سرزمین ایران خود را ترک و نه ایرانی بدانند، باید پذیرفت که آنها از طایفه ی مهاجمین و اشغالگران ترکتبار می باشند و ما وجود آنها را در ایران به ویژه خراسان ، مازندران و گیلان و آذربایجان انکار نمی کنیم. ولی حساب این مهاجرین اندک با اکثریت مطلق آذربایجانی ها که پیشترنیز اشاره شد که از پایه گذاران کشور و ملت ایران می باشند؛ کاملأ جداست. اینان نوادگان همان هائی هستند که ایران و آذربایجان را ویران و چپاول کرده اند. نمونه ی این ویرانگری، تخت سلیمان یا «گنجک» محل آتشکده ی آذر گشنسب است که تا سال 1959 میلادی زیر خروارها خاک مدفون بود و با مدد باستان شناسان آلمانی از دل خاک بدرآورده شد»[10].

اوسته گؤروندوگو کیمی بو شخصلر آذربایجان تورکلری نین جانلی، دیل و مدنیت وارلیغینی گؤز آردی ائده رک اؤزلریندن سؤز چیخاراراق راسیستلیک و ژئنیستلیک (ارثی) مقوله سینه قاپیلمیش گؤرونرلر. دیل و مدنیت مقوله لری ارثی دئییل، انسانلارین اؤزلرینی درک ائتمکلری، یوخسا هر هانکی بیر دیل و مدنیته اؤزلرینی تقدیم ائتمک ایستدیکلری بیر مسئله ساییلار. ائله اوندان یانا دا کئچمیش آذربایجان دوشونورلری تورک و آذربایجانلی اولدوقلارینا باخمایاراق یاراتدیقلاری فارسچا اثرلر ایله فارس و عربجه اثرلر ایله عرب مدنیتینه اؤزلرینی تقدیم ائتمیش شخصلر ساییلارلار. دئمک، تاریخده کی آخینلار، ایستر اونلارین خطاسی، ایسترسه ده زمانه نین جفاسی اولسون، کئچمیشه عایید اولان بیر مسئله ساییلار. بوگون ایران ممالیکی محروسه سینده کی فارس اولمایان ائتنیکلر، باشدا آذربایجان تورکلری اولاراق فارس حئیرانلیغینی بیر یانا بوراخاراق اونلارین فارس ایستعمار گوجلرینه دور دئمکلری اونلارین انسانلیق و مدنی اولماق بورجلاری ساییلار. فارس مدنیت راسیستلری، فارس تمامیتچیلری نین پیغمبری ساییلان ابولقاسم فردوسیدن وطنداشلیق مقوله سی اوزره اؤرنک سرگیلمگه چالیشاراق یازیرلار:

«دوم – گرچه مردم سالاری در سرزمین ایران و در روزگار باستان آنطور که فردوسی بزرگ می گوید آئینی ایرانی بوده است: همه مردمی باید آئین تو    همه رادی و راستی دین تو
ولی این آئین باید دگرگون شود و با نیازهای مردم امروز هماهنگ گردد که تحقق آنها را منوط به حاکمیت خود می دانند. از این رو باید پذیرفت که مردم سالاری به معنی » سرچشمه ی هر قدرت مردم و برای مردم» می باشد. بگونه ای دیگر چنین حاکمیتی، حاکمیت قانون است. حاکمیتی که همه ی مردم را در برابر قانون برابرمی شمارد. این برابران را شهروند گویند. لذا در سرزمینی که مردم سالاری حاکم است دیگر قوم و قبیله معنی ندارد و کلمه اقلیت مفهومی تهی است. ملاحظه می شود که این گروهک ها معنی مردم سالاری را نیز به درستی نگرفته اند وگرنه توجه داشتند که مسئله فرهنگ ها و گویش های مختلف ایرانی یک دشواری فرهنگی و نه سیاسی است. بعلاوه بکار بردن کلام ملت ها بجای قوم ها و مردمان ایرانی نشانه ی جهل سیاسی – اجتماعی است»[11].

بیر اوسته کی گؤروشلر ایله بو اوسته کی گؤروشلری توتوشدوردوقدا بو ذاتلارین فارس مدنیت راسیستی و فارس راسیستلیگی نین قوربانی اولدوقلارینا باخمایاراق یئری گلدیکده بیر فارسچی عوامفریب و شیاد اولدوقلارینی دا اجتماعیته سرگیلمکدن چکینمک ایستمدیکلرینه تانیق اولاریق. بئله بیر دوروم و وضعیتی نظره آلاراق خالق آراسیندا دئییلر: «چاغریسی گولوم اولانین باشینا کولوم اولار». دئمک، اؤز دیل و مدنیتینه اؤزگلشمیشلرین آذربایجان آدینی یئدک چکمکلری ده آذربایجان توپلومو اوچون فاجعه ایله سونوجلانمیش و سونوجلانا بیلن بیر مقوله ساییلار.

دئمک، ایران ممالیکی محروسه سی، یوخسا فارس ایمپئریاسی تک ائتنیکلی بیر مملکت اولورسایدی، اوسته اورتایا قویولموش مسئله لری هر هانکی بیر مملکتده کی بیر چوخلاری نیسبت وئردیکلری استبداد مقوله سی ایله ایضاح ائتمک اولابیلرمیش. یوزده یئتمیش ایران ممالیکی محروسه سی نین نفوسونو اولوشدوران انسانلارین دیل و مدنیتلرینه قاداغا قویاراق اونلاری فارسلیق توپلومونون آیریلماز بیر بؤلومو دئیه قلمه آلماق ایسه فارس ایستعمارچیلیق مقوله سی ساییلار. ایستعمارا یاناشماق ایسه فارسلیغین ترکیب حیصصه سی اولاراق سوسماق دئییل، مدنی بیر شخص و توپلوم اولاراق هر شئیی آچیق و آیدین اورتایا قویماق لازیمدیر دئیه دوشونمه لی و فیکیر یئریتمه لی ییک. فارس مدنیت راسیستلری ایران ممالیکی محروسه سینده کی ائتنیکلرین میللی وارلیقلارینی داندیقدان سونرا اورتاآسیاداکی تورک جمهوریتلرینی و قافقازلارداکی جمهوریتلری فارس ایستعمار زینجیرینه تابع توتماق ایدعاسینا قاپیلاراق یازیرلار:

«استقلال ، تمامیت ارضی و یکپارچگی ملی در طول پیدایش سرزمینی بنام ایران همواره مورد نظر ساکنین این سرزمین بوده و تنها در پیکارهایی که با مهاجمین صورت گرفته، سرزمین هائی از پیکره اصلی ایران جدا شده است که می باید در آینده نسبت به بازپس گیری آنهائی که راه حل های محکمه پسندی موجود است، اقدام شود».[12]

بئله بیر آرزو نظره آلیناراق، ایستعمار گوجلری اوچون هئچ نه عئیب ساییلماز، مخصوصاً ده ایستعمار قوللوقچولاری و مدنیت راسیستلری نین خوش خیدمتلیک آرزولاری!  بوایفاده نین یوروملانماسینی دا اوخوجولارا بوراخیریق. گئنه ده اوخویوروق:

» پراکندگی میلیونی آذری ها در سرتاسر ایران و همپیوندی آنها با اقوام دیگر و مشارکت فعال آنها در همه ی زمینه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نظامی نشانه بارزی از تعلق خاطر آنها به میهن خود ایران دارد و بهمین دلیل امروز آزادی تنها معنی فرد محوری و جمع اندیشی دارد. یعنی ما درچارچوب شرایط مقتضی روزگار می توانیم زندگی خویش را به رأی خود بسازیم. هر غفلتی در باره ی این آزادی به بهای یک عمر تمام خواهد شد. عمری که در قمار انقلاب اسلامی باخته ایم»[13].

اوسته کی یاناشما و ایفاده لر محمود افشار یزدی نین فارس ایستعمارچیلیغی اوزره تئوریزه ائتدیگی گؤروشلره اساسلانار. گئرچکلیک مقوله سی ایسه ایران ممالیکی محروسه سینده کی میللی و مدنی مسئله لری گؤز اؤنونه آلاراق درک ائتمکدن و یئری گلرکن اؤز خالقلاری نین یانیندا یئر آلماقدان کئچر دئیه دوشونمه لی و بیر انسان اولاراق فارس ایستعمارچیلیغینا یوخ دئمه لی ییک.

قایناقلار:


[1] جنبش آذربایجان برای دمکراسی و یکپارچگی ایران، بیانیه جنبش آذربایجان در باره مهاجرین ترکتبار ایران و آذربایجان، 14 مارس 2010:

http://www.iranazar.net/index.php?option=com_content&view=article&id=2469:2010-03-13-18-20-53&catid=34:2009-05-18-01-29-51&Itemid=55

[2] جبهه مشارکت ایران اسلامی، تجمع سبزهاي تبريز همزمان با قيام 29 بهمن , پنجشنبه ساعت 17 بازار تبريز: http://www.iranianuk.com/article.php?id=46758

[3] باخ اوسته، بیانیه جنبش.

[4] ایشیق سؤنمز، پان ایرانیستلرین دیل و مدنیت تحریف ائتمه مسئله لری!: http://www.azadtribun.net/x140.htm

[5] Strabon 63 il milladdan öncə bugünkü Türkiyənin Amasiya şəhərində dünyaya göz açmış və milladdan 23 il sonra ölmüş.

[6] Encyclopædia Britannica, London, 1911; «the people of the Mada (Mata),

[7] ابو علیمحمد ابن محمد بلعمی: تاریخنامه طبری، جلد 1، تهران 1366، خبر گشادن آذربایگان و دربند خزران،  صحیفه (529 – 534).

[8] اوسته آدی کئچن بیانیه.

[9] داها آرتیق بیلگی و معلومات اوچون، ایشیق سؤنمز، فارس تمامیتچیلری نین ایرانیت مقوله لری:

http://www.azadtribun.net/x518.htm

[10] اوسته کی بیانیه.

[11] اوسته کی بیانیه.

[12] اوسته کی بیانیه

[13] اوسته کی بیانیه.

ایشیق سؤنمز، 15.03.2010

22 مارس 2010 Posted by | مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان, باخیش - دیدگاه | , , , , , | بیان دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: