کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

زبان، قومیت ـ نژاد و هویت/ دکتر علیرضا اصغرزاده

گفتاری در ضرورت مبارزه آنتی راسیستی در ایران

(متن سخنرانی در سمینار حقوق اقوام و ملیت های ایرانی ـ 20 فوریه 2011  ـ تورنتو)

با عرض سلام حضور شما دوستان عزیز و با تشکر از نشریه شهروند به خاطر برگزاری این سمینار.

من امروز صحبت هایم را به عنوان شخصی آغاز می کنم که طرفدار استفاده از ترمینولوژی جدید، پیشرو و مترقی در گفتمان مبارزاتی خلق های ایران، و نیز همه مبارزات مترقی، می باشد. یکی از این ترمها، اصطلاح “مبارزه آنتی راسیستی” است که من نیز به اندازه توانم سعی کرده ام این ترم، به همراه گفتمان و عمل ضدنژادپرستانه، داخل ادبیات مبارزاتی در ایران، و به ویژه در آزربایجان، بشود.

دکتر علیرضا اصغرزاده در سمینار حقوق اقوام و ملیت های ایرانی که از سوی نشریه شهروند برگزار شد

به همین دلیل، مایلم از فرصتی که امروز در اختیارم گذاشته شده، استفاده کنم و ضرورت تقویت گفتمان و عمل آنتی راسیستی در میان خلقهای ایران را، اختصارا  تشریح نمایم. به همین منظور، سخنانم را زیر عنوان چهار بخش اساسی ارائه خواهم داد:

یک ـ  تعریف ساده ای از نژاد و نژادپرستی

دو ـ  موقعیت و اهمیت گفتمان ضدراسیستی در بعد جهانی

سه ـ  موقعیت و اهمیت گفتمان ضدراسیستی در سطح ایران

چهار ـ موقعیت و اهمیت گفتمان ضدراسیستی در سطح محلی و لوکال (در میان خلق های غیر فارس)

سخنانم را با تعریف ساده و مختصری از نژاد و نژادپرستی آغاز می کنم.

به طور کلی، نژاد در رابطه با مشخصات فیزیولوژیکی انسانها تعریف می شود: مثلا رنگ پوست، رنگ موی سر، ویژگی های صورت، شکل و شمایل اندام و غیره.

قومیت و یا اتنیسیتی، اما، در رابطه با مشخصات فرهنگی انسانها تعریف می شود: مثلا زبان، مذهب، آداب و رسوم، سنن، و غیره.

نژادپرستی و یا راسیسم همان پدیده شومی است که از طریق تحقیر، انکار و یا بی حرمتی در رابطه با هر یک از اجزا تشکیل دهنده  نژاد و قومیت، هر دو، حاصل می شود. در واقع، در ادبیات آکادمیک معاصر نژاد و قومیت به صورت فزاینده ای به طور همزمان و به مثابه یک ترم به کار برده می شوند: نژاد/قومیت.

برای مثال، زبان یکی از مشخصه های پررنگ و قدرتمند قومیت/اتنیسیتی است. در عین حال، تحقیر و منع زبان انسانها یکی از شنیع ترین و وحشی ترین انواع نژادپرستی و راسیسم است. به عبارت دیگر، راسیسم می تواند محصول تحقیرها و تبعیض های فیزیولوژیک باشد، مثل رنگ پوست، و نیز می تواند محصول تحقیرها و تبعیض های اتنیک و قومیتی باشد، مثل زبان، آداب و رسوم و غیره.

از مطالعات زبانشناسانه فردیناند ساسور می دانیم که تعریف ها در بستری “رابطه دارانه” شکل می گیرند و دارای موقعیت های رابطه دارانه هستند. یعنی، هویتها ــ چه در مورد اشخاص و چه در مورد اشیاء ــ در رابطه با همدیگر و یا دیگران تعریف می شوند: مثلا زن، هم به لحاظ لغوی، هم به لحاظ مفهومی و هویتی، در رابطه با مرد تعریف می شود؛ سیاه در رابطه با سفید تعریف می شود، خواهر در رابطه با برادر، و غیره. همچنین می دانیم که لئوی اشتراوس مشاهدات زبانشناسانه ساسور در مورد کاتاگوری های هویتی را به صورتی آکادمیک در مطالعات انسانشناسانه و جامعه شناختی خود به کار برد و “موقعیت های رابطه دارانه” را در شکل گیری آداب و رسوم اجتماعی و نیز هویت های جمعی و فردی تشریح نمود. یعنی، همان طوری که ساسور نشان داد که مثلا سیاه در رابطه با سفید، شب در رابطه با روز و ماه در رابطه با خورشید تعریف می شوند؛ لئوی اشتراوس نشان داد که چگونه خانواده در رابطه با دیگر خانواده ها، طایفه، ایل، قبیله و قوم در رابطه با دیگر ایلات، قبایل و اقوام تعریف و تشریح می شوند. نتیجه کلی که در جامعه شناسی از مشاهدات ساسور و اشتراوس گرفته شد آن بود که:

یک ــ هویت ها جنبه رابطه دارانه دارند؛ یعنی در رابطه با یکدیگر تعریف می شوند.

دو ــ هویت ها در اجتماع و توسط انسانها تعریف می شوند. به عبارت دیگر، هویت ها پدیده هایی تغییرناپذیر، قطعی و  ازلی ــ  ابدی نیستند؛ بلکه ساختارهایی هستند اجتماعی ــ سیاسی که در خود جامعه و توسط خود انسانها بر اساس مکانیزم ها و پروسه های زبانی و فرهنگی ساخته می شوند.

نگرش های پسامدرن، پسا ساختارگرایانه و پسا استعماری یک بعد اساسی دیگر به مبحث “ساخته شده گی اجتماعی” اضافه کردند: روابط قدرت. متفکرانی مانند ژاک دریدا، میشل فوکو و دیگران، علیرغم نگرشی مثبت به مشاهدات اساسی ساسور و لئوی اشتراوس مبنی بر اجتماعی بودن و رابطه ای بودن هویت ها، نشان دادند که تعریف های هویتی نه تنها فارغ از رابطه های قدرت در بطن جامعه و فرهنگ نیستند؛ بلکه رابطه ای مستقیم و تنگاتنگ با قدرت دارند. بدین معنا که، درست است که مثلا شب در رابطه با روز، عزا در رابطه با عروسی، و سیاه پوست در رابطه با سفیدپوست تعریف می شوند، این تعریف ها اما، طی پروسه و مکانیزمی که با روابط قدرت عجین شده، شکل می گیرند. برای مثال، در تجزیه و تحلیل کاتاگوری های هویتی جنسی می بینیم که جنسیت مؤنث از یک موقعیت فرودستانه در رابطه با جنسیت مذکر تعریف شده است؛ و یا رنگ سیاه از منظری منفی در رابطه با رنگ سفید تعریف شده است. علت این امر چیست؟ علت، وجود روابط قدرت در پروسه ها و مکانیزم های تبیین، تعریف و تشریح هویت ها است. گروه های حاکم در جامعه، یعنی گروه هایی که قدرت  تعریف، تبیین و تفسیر هویت ها را دارند، گروه هایی که تسلط بر زبان و مکانیزم های زبانی دارند و پارامترهای گفتمان را تعیین می کنند، این گروه ها هستند که همیشه خودشان را از موقعیتی برتر و دیگران را از موضعی پست تر تعریف می کنند. چرا که توان و قدرت چنین عملی را دارند.

اجازه بدهید مباحث را با مثالی از جامعه ایران، به صورت مشخص تر دنبال کنیم:

مثل اکثر جوامع، ایران جامعه ای است که ساکنان آن صاحب هویت های ملی و اتنیکی متنوع هستند: مثلا عرب، فارس، ترک، کرد، بلوچ، ترکمن، لر و دیگران. گروه های اتنیک، ملیت ها و ملت های ساکن در ایران برای نشان دادن تمایز و تفاوت خود از دیگران، از کاتاگوری های هویتی متنوع و متفاوت استفاده می کنند. می دانیم که امر طبقه بندی و کاتاگوریزه کردن هویت ها امری است طبیعی و نهفته در سرشت و ساختار زبان. آنگاه که عنصر قدرت در امر تبیین و تعریف هویت ها دخالت می کند، مسئله دیگر از حد یک مقوله زبانی خارج می شود و داخل حوزه نابرابری های اجتماعی می گردد. در مورد مشخص ایران، دخالت های لجام گسیخته گروه حاکم در حیطه زبان و فرهنگ، در امر چگونه تعریف شدن و چگونه تعریف کردن کاتاگوری های متنوع هویتی و صاحبان هویت های متنوع اتنیکی/قومی/ملی، جنسی/جنسیتی و غیره، خصوصا در عرض هشتاد سال گذشته، جنبه ی تجاوزگرانه ای از نژادپرستی افراطی، راسیستی و سکسیستی به خود گرفته است. برای مثال، تعریفی که از هویت جنسی زنان و یا دگرباشان جنسی در ایران حصول شده است، تعریفی است که سرشت، حدود و پارامترهای آن از طرف گروه های مسلط جنسیتی و جنسی معین و مشخص شده اند. بر همین مبنا، تعریفی که از هویت های اتنیک های غیرفارس شکل گرفته، در ادبیات و فرهنگ مسلط ایرانی ــ یعنی در زبان و فرهنگ فارسی ــ صورت پذیرفته و متاثر از روابط قدرت در ایران است. اتنیک فارس، به دلیل هژمونی آشکار اقتصادی، سیاسی، زبانی و فرهنگی اش، هویت خودش را هویتی منزه، پاک، مقدس، یونیورسال و معادل با کلیت ایران و ایرانیّت قلمداد کرده است؛ و تا آنجا که توانسته، از هویت های اتنیک های زیر سلطه اش انسان زدایی کرده، و حتی بعضی از هویت های اتنیکی را تا حد هویت حیوانی تقلیل داده و تا حدودی نیز در جا اندازی این هویت های حیوانی به جای هویت های انسانی موفق هم شده است: مثلا هویت حیوانی خر در مورد ترکها و تازی/سگ در مورد عرب ها.

آنتونیو گرامشی در مبحث “هژمونی” نشان داده است که چگونه جنبه های سیاسی ـ نظامی و اقتصادی قدرت با جنبه های فرهنگی و زبانی تلفیق می شوند و از طریق جامعه مدنی، سیستم های تعلیم و تربیت، ادبیات رسمی و غیررسمی، و رسانه های عمومی در استقرار و استحکام هویت گروه حاکم به مثابه هویتی غالب، طبیعی، نرمال، و عاری از عیب و نقص عمل می کنند.

مثل همه اتنیک ها و گروه های حاکم، یکی دیگر از مظاهر هژمونی اتنیک فارس در ایران، مقوله و مزیت “نامرئی” بودن این گروه حاکم است. کیست که گفته های زیر را چندین و چند بار نشنیده باشد:

ــ آقا مگر فارس هم ملت است؟!

ــ کی گفته ملتی و یا خلقی به نام فارس وجود دارد؟ ما همه ایرانی هستیم! زبان فارسی حاصل دسترنج همه اقوام ایرانی است و متعلق به هیچ قوم خاصی نیست…

ــ ما در ایران ملّتی به نام فارس نداریم…

ــ بفرمایید فارس یعنی چه و فارس بودن چه مشخصاتی دارد؟

میشل فوکو در تجزیه و تحلیل جنبه های نامرئی و مرئی قدرت، مثال جالبی دارد از برج های دیده بانی در زندان های مدرن.

آنکه در برج دیده بانی نشسته است، همه را می بیند؛ ولی خود قابل رؤیت نیست! قدرت او، اما، چنان در جان و روان زندانی چنگ انداخته که او- یعنی محکوم و زندانی- بی آنکه حاکم و زندانبان را ببیند، اتوماتیک وار اوامر او را اطاعت می کند! زندانبان در واقع، به واسطه تارهای نامرئی قدرت، بر جان و تن زندانی حکم می راند. چرا که قدرت می باید که قابل رؤیت باشد ولی قابل شناسایی نباشد. قدرت، جبروت و عظمت خودش را پیشاپیش در ساختار فیزیکی زندان، در هیبت حصارها، برج و باروها و سلول های انفرادی زندان، در چهره ماموران و زندانبانان و بازجویان متعدد، و نیز در بیچارگی و درماندگی خیل محکومان، در جان و تن زندانی حک کرده است. به تعبیر فوکو، حتی اگر کسی در برج دیده بانی حضور هم نداشته باشد، محکوم حضور و وجود قدرت را با گوشت و پوست خود احساس می کند.

حکایت نامرئی بودن اتنیک فارس نیز، همچون حکایتی است. آنکه کنترل می شود، کنترل کننده را نمی بیند. آنکه تحت نظارت قرار دارد، از شناسایی ناظر عاجز است. کسی که تعریف می شود، تعریف کننده را نمی بیند و هویت او را نمی داند. گاه او را در هیبت دولت مرکزی تصور می کند و گاه در سیمای “نژاد برتر آریایی.” گاه از او به نام “حکومت تهران” یاد می کند و بیشتر اوقات او را به نام “ملت ایران” می شناسد. حاکم، قدرتش در نامرئی بودنش است.  چرا که نامرئی بودن، آسیمیله شدن را تقویت می کند و در عین حال عامل اتحاد و عنصر مقاومت را در هم می شکند. چگونه می توان در برابر چیزی که دیده نمی شود، در مقابل قدرتی که به اصطلاح وجود ندارد، مقاومت کرد؟

حوزه مطالعات انتقادی سفیدیت، حوزه آکادمیک نسبتا جدیدی است که از بطن حوزه عمل و تئوری آنتی راسیستی زاده شده، و توسط عالمان و محققان سفیدپوست در مجامع علمی غرب و جهان شمالی ــ و یا شمال جهانی ــ نمایندگی می شود. اندیشمندان و چالشگران این حوزه نیز تحقیقات ارزشمندی در مورد مقولاتی مانند ساختارزدایی از قدرت و مزیت سفیدیت، نامرئی بودن رنگ و قدرت سفید، و نیز ضرورت مبارزه آنتی راسیستی در حوزه های آکادمیک و در جامعه بیرون، انجام داده اند.

دوستان حتما متوجه شده اند که در آمریکای شمالی، همه ماها- یعنی همه آنانی که از آسیا و آفریقا و آمریکای جنوبی می آیند به علاوه انسان های بومی این قاره ــ  ”مردمان رنگین پوست” حساب می شویم.  انسان سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار، اما، داخل این خیل عظیم رنگین پوستان نیست. چرا؟ برای اینکه انسان سفیدپوست اروپایی، به دلیل قدرت و هژمونی جهنمی که در این قاره استعمار شده داشته، رنگ خودش را، رنگ پوستش را که رنگ قدرت و مزیت است، در عین مرئی بودن و شفاف و آشکار بودن، مخفی نگه داشته است- یعنی، سفیدیت را به مثابه نماد جهانی انسانیت، یونیورسالیزم و نرمالیت عرضه کرده است. همگان رنگین پوست اند؛ ولی سفید اصلا رنگ حساب نمی شود. حوزه مطالعات انتقادی سفیدیت، ساختارها و مکانیزم های قدرت مرئی و نامرئی سفیدپوستان را نقد و افشا می کند و نشان می دهد که “سفید” نیز رنگی است مثل همه رنگ های دیگر، نه برتر و نه پست تر. انسانهای سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار نیز، باید سفید را رنگی در میان رنگ ها بدانند و خودشان را نیز جزئی از یک گروه اتنیک محسوب بدارند، نه بیشتر و نه کمتر.

همچنان که روشنفکران اتنیک های غیرفارس سالهاست که سعی می کنند بفهمانند که فارس ها نیز اعضای یک گروه اتنیک هستند و مثل دیگر اتنیک های ساکن ایران، باید هویت خودشان را به صورتی شفاف تعریف کنند و محدودیت ها و جایگاه اتنیک فارس را در رابطه با اتنیک های غیرفارس معین و مشخص سازند.

علیرغم موفقیت های چشمگیر و فزاینده تلاش های عملی و تئوریک ضد نژادپرستانه در سطح جهانی، تئوری آنتی راسیستی در میان روشنفکران ایرانی نه تنها توفیق چندانی نیافته است بلکه، خارج از حلقه های روشنفکری اتنیک های غیرفارس، حتی مطرح هم نیست. چگونه می توان اینهمه بیگانگی و عناد با دستاوردهای مدرن و معاصر علوم اجتماعی و علوم انسانی را توجیه کرد؟

شخصا بر این باورم که تا زمانی که روشنفکری مترقی ایران به نقد همه جانبه راسیسم نایل نیامده است، قادر به هیچ گونه فهم و برداشت مثبتی از دستاوردهای مدرن و پسامدرن علوم اجتماعی غرب نخواهد بود. از نقطه نظر جهانی، تئوری و عمل ضدراسیستی نه تنها با موفقیت تمام داخل آکادمی های غرب شده است، بلکه موقعیت پیشتاز میدانی و خیابانی خود را نیز بیش از پیش تقویت نموده است. معنا و مفهوم “راسیسم” به مثابه یک عمل و اندیشه ضدانسانی، عقب مانده و غیردموکراتیک وارد فرهنگ گفتمانی و مبارزاتی حوزه های عمومی شده است، تا آنجایی که انسان های عادی و حتی محصلان مدارس نیز از درجه زشتی و انسان ستیزانه اندیشه و عمل راسیستی آگاهی دارند. مطالعات وسیع جامعه شناختی پرده از مکانیزم های نهان و آشکار این پدیده شوم برداشته، و انواع مختلف آن را، از راسیسم علمی گرفته تا راسیسم فرهنگی، زبانی، بیولوژیک، سیستمیک و حتی دموکراتیک مورد تجزیه و تحلیل قرار داده اند.

از منظر تحقیقات آکادمیک، مطالعه و درکی انتقادی از تاریخ مدرنیزم غرب، از عصر روشنگری، و از لیبرالیسم های کلاسیک و نو، بدون درک پدیده راسیسم و جایگاه این پدیده در افکار بسیاری از متفکران کلاسیک و مدرن غرب ــ از آدام اسمیت گرفته تا کانت، دیوید هیوم، اسپنسر و  ماکس وبر ــ غیرممکن است. همچنانکه مطالعه دقیق مقولاتی مانند اروپا-محوری، کلونیالیسم و امپریالیسم غربی بدون درک درستی از جنبه های ایدئولوژیک و روانشناسانه راسیسم علمی- که همیشه در مرکز این جریانات قرار گرفته- مقدور نیست. علاوه بر اینها، در مورد مشخص ایران، راسیسم غربی، هم از طریق آریانیزم هیتلری و هم از طریق مطالعات اورینتالیستی و شرقشناسانه، تاثیری مستقیم در شکل گیری راسیسم ایرانی داشته است. به خاطر تجزیه و تحلیل جامعه شناسانه و علمی مسائل سیاسی- اجتماعی و فرهنگی ایران هم که شده، روشنفکران و محققان ایرانی مجبور خواهند بود تا پدیده راسیسم و تاثیرات آن را به دقت مطالعه کنند.

از نقطه نظر محدوده ایران و مسائل آن، کاربرد واژه راسیسم، و پایبندی به اندیشه و عمل ضدراسیستی، به ویژه در میان دانشجویان و روشنفکران اتنیک های غیرفارس، روز بروز افزایش می یابند. این روند فزاینده و مبارک باید که تقویت شود تا جنبش ضدراسیستی خلق ها به دور از نفرت و کینه قومی، به سرمنزل مقصود برسد.

به موازات تقویت گفتمان و عمل ضدراسیستی در کل ایران، تقویت این مسئله در حد محلی و خصوصا در روابط بین اتنیک های غیرفارس نیز حائز اهمیت فوق العاده ای است. به ویژه، وقتی به رابطه بین دو خلق همسایه و برادر، یعنی کرد و آزربایجانی می رسیم، ضرورت تقویت اندیشه و عمل ضدراسیستی صدچندان می شود. از آنجایی که بنده خودم از آزربایجان هستم و سالهاست که برعلیه راسیسم ضد ترک فعالیت می کنم، مایلم در این رابطه مثالی از گفتمان های رایج در میان فعالان آزربایجانی بیاورم. یکی از جریانات خوشبختانه کم طرفدار ولی پر سروصدا در حاشیه جنبش آزربایجان، جریانی است متشکل از افراد فرصت طلب و ضددموکراتیک. اعضای انگشت شمار این جریان، متأثر از جریانات افراطی و راسیستی در کشور ترکیه، مدام در تنور کینه و تنفر قومی می دمند و در حسرت جنگ قومی بین ترک و کرد روزشماری می کنند. همین افراد سعی می کنند تا به هر نحوی که شده، انسان های صادق، پیشرو و ضدنژادپرست را به روش های مختلف از صحنه اجتماعی و مبارزاتی آزربایجان دور کنند. یکی از شیوه های رایج راسیستی که این افراد فرصت طلب از آن استفاده می کنند، جعل شجره نامه های کردی برای فعالان ترک است. بنده خودم از به اصطلاح “قربانیان دائمی” این نوع شجره نامه سازی هستم. چند ماه پیش یکی از دوستان تعریف می کرد که فردی موسوم به “عسگر قاتل” در صفحه فیس بوک اش به طور مضحکی  آسمان را به ریسمان بافته بود تا به مشتریانش بقبولاند که مادر مرحوم و بیچاره من گویا کرد بوده است. به گفته همان دوست فرهیخته، این جناب حتی نتوانسته بود مشتریان خودش را نیز مجاب کند. سؤالی که مکررا در فیس بوک خودش از این جناب شده بود این بود: “فرض کنیم که اصغرزاده کرد است، که چی؟ مگر کرد انسان نیست؟”

قصد من از آوردن این مثال آن بود که عمق فاجعه تنفر قومی را در میان برخی عناصر فرصت طلب نشان دهم. نیز می خواستم نشان دهم که جوان آزربایجانی به مرحله ای از رشد فکری و تحول دموکراتیک رسیده است تا فریب “عسگر قاتل ها” و “شعبان بی مخ ها” را نخورد. این تحول مثبت فکری در نتیجه کار و فعالیت ضدنژادپرستانه دانشجویان و روشنفکران آزربایجانی حاصل شده است. و ما هنوز در آغاز کاریم…

می دانیم که جوانان شرق میانه، امروز در راه استقرار حرمت و کرامت انسانی شان، دست به مبارزه ای جانانه زده اند. آنان امروز به مرحله ای از شعور سیاسی و اجتماعی رسیده اند که داشتن زمامداران مادام العمر را توهین به شعور انسانی خود تلقی می کنند. همچنانکه مردمان و جوانان ایران نیز زیستن در زیر یوغ یک حکومت فاندمنتالیستی قرون وسطایی را ننگ می دانند و در راه پاسداشت کرامت و شأن انسانی شان مبارزه می کنند. در این میان، فعالان اتنیک های غیرفارس نیز، علاوه بر مبارزه ضد حاکمیتی و ضد ولایت فقیهی شان، ممنوعیت زبان مادری شان در مراکز تحصیل و تعلیم و تربیت را برای خود عار می شمارند؛ چنین ممنوعیت و مظلومیتی را توهین به شأن و منزلت انسانی تلقی می کنند و در راه دستیابی به شرایط زیست انسانی و شرافتمندانه قیام کرده اند. بر روشنفکران و متفکران پایتخت نشین و مرکزنشین است تا با تقویت گفتمان و عمل ضدنژادپرستانه، پایبندی و التزام خود را به اصول دموکراتیک و حقوق بشری نشان دهند.

آیا ممکن نیست باور کنیم که جوان آزربایجانی از ننگ بیسوادی به زبان مادری خسته شده است و می خواهد که در قرن 21، به زبان مادری خود بخواند و بنویسد؟ آیا وقت آن نرسیده است که خیل دموکرات مآبها و روشنفکرنماها از تحمیل اجباری زبان قوم و قبیله خودشان به دیگران دست بردارند و برای اولین بار هم که شده، راسیسم دهشتناک زبانی، فرهنگی و قومی را در ایران افشا کنند و به چالش بکشند؟

اتحاد پایدار همه ایرانیان برعلیه رژیم توتالیتر اسلامی در صورتی میسر خواهد بود که روشنفکران و فعالان اتنیک فارس جنبش ضدنژادپرستانه ای را که در میان اتنیک های غیرفارس شروع شده و نضج گرفته، به رسمیت بشناسند و حتی خودشان نیز به این جنبش بپیوندند. یکی از مظاهر اساسی آگاهی ضدراسیستی برای روشنفکران اتنیک فارس، نقد هژمونی فرهنگی/زبانی فارس ها در ایران و تلاش برای رسمیت دادن به زبان های ملی و طبیعی اتنیک های غیرفارس است. اصل برابر- حقوقی اتنیک های غیرفارس با فارس ها، اصلی است دموکراتیک و مترقی. هرکس که به این اصل ابتدایی حقوق انسانی باور ندارد، نمی تواند انتظار داشته باشد تا شعارها و پیام های او در مورد دموکراسی و حقوق بشر جدی گرفته شوند. مبارزات ضدراسیستی دست کم تاریخی پانصدساله در سطح جهان دارند و در همه دنیا به مثابه تلاش هایی دموکراتیک و حقوق بشری شناخته می شوند. به عنوان فعالان اتنیک های غیرفارس، وظیفه ماست که گفتمان و عمل ضدراسیستی را به روایت غالب مبارزه خلق ها در ایران تبدیل کنیم.

منبع:نشریه شهروند

25 فوریه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی, دمکراسی | , , , , , , , , | 4 دیدگاه

عناصر خرد و علائم غریزه ، مسئله ملی و ملیت اجباری

دکتر فرهاد قابوسی

مقدمه : هر سرزمینی متعلق به مردمی است که در آن زندگی میکنند ، نه حکومت و دولت و نه توهمی تحت عنوان «کشور» . مردم ساکن هر سرزمینی واقعیت انسانی آن سرزمین محسوب میشوند و معیار هر استدلال منطقی و علمی در مورد آن به حساب می آیند . از اینرو برای من ، همچنانکه پیشتر اشاره کرده ام مسئله معروف به «مسئله ملی در ایران» یک شبه مسئله و مقوله ای صرفا ذهنی بشمار میرود که در واقع به جای مسائل واقعی اساسی مطرح شده است که فعلا رایج نیستند : همچنانکه این شبه مسئله به جهت فقدان تعاریف جامع و مانع در مورد «ملت و ملیت» خاصه در مورد ایران و تاسیس بینش ملی بر ذهنیات سنتی و توهمات گذشته گرایانه ، مسئله ای متکی بر تعاریف منطقی نبوده و لذا همیشه مشمول استدلالات منطقی محسوب نمیشود . از این نوع «مسائل نماینده» که بجای مسائل اساسی تری مطرح میشوند خاصه در حوزه مسائل سیاسی و خصوصا در شرایط سیاسی فعلی تحت تسلط «نئو کن» یا محافظه کاری جدید بر جو سیاسی عمومی ، تعدادی قابل توجه موجودند که بجای خود به کم و کیف آنها باید پرداخته شود . من در این نوشته در پی ارزیابی منطقی علل و زمینه های این شبه مسئله ملی از طریق ارزیابی دیدگاههای مختلف نسبت به آن هستم .

***

دو دیدگاه عمده در مورد شبه مسئله ملی ایران عبارتند از «دیدگاه فدرال یا کثرت گرا » و » دیدگاه ملی یا وحدت گرا » که تقابلشان موجد شبه مسئله ملی محسوب میشود . این دیدگاه دوم متکی بر ذهنیاتی است که از سنت تا اسطوره ملی و از عشق میهنی تا پرستش وطن را دربرمیگیرد . مشکل همه این مقولات در غریزی بودن و قابلیت تعبیر ذهنی آنها یعنی عدم عینیت و غیر قابل سنجش بودن آنها به روال منطق است. کمااینکه همه دیکتاتورها و مجانین تاریخ نیز اعمال ضد بشری خود را همواره مطابق سنن ملی ، با عشق به وطن و به خاطر مفاخر ملی توجیه کرده اند . «ایران» این ذهنیت گرایان نیز مقوله ای اثیری ، غیر واقعی و سوای مکان زیست انسانهائی است که طبق فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی که «چو ایران مباشد تن من مباد» از حق جهانی ( ! ) حیات محرومند . این متحجرین به تقصیر که شب و روز از مضرات دین و مذهب ناله میکنند ، از شهروندی ایرانی مذهب » ایرانپرستی » را ساخته اند و با تعصب مذهبی خود مانع انتقاد منطقی به این ذهنیات و روشن شدن جنبه های غیر علمی و غیر عقلانی این ذهنیات میشوند . چرا که تفاوتی بین ارتجاع ( گذشته گرائی) ملی و ارتجاع مذهبی در تقابل با عقل و منطق نیست . اینان از «ایرانیت» مذهبی جدید و از شاهنامه ارتجاعی فردوسی «قرآن» ثانی ساخته اند . برای اینان» ایران » مقوله ای مستقل از مردمان ساکن آن و حقوق طبیعی و مادی آنان محسوب میشود و به این حساب ایران اثیری نه اینکه مجموعه دائم التغیر زمینی از مکانها و شهرها و فرهنگ اجتماعی ساکنان آن بلکه «تصوری» آسمانی و ازلی و ابدی بشمار می آید . در این دیدگاه ارتجاع ملی ، «ایران» معلق در آسمان و نمادها و ضمایم ذهنیش از قبیل «زبان ملی» مقولاتی ازلی و ابدی و متافیزیکی تلقی میشوند که ابدالآباد لایتغیر ماندنی است و انسانهای ساکن این سرزمین اثیری نه تنها حق هیچ تغییری در آن ندارند بلکه به فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی باید که بخاطر ایران «همه سر به سر تن به کشتن دهند».

میلیونها انسان حیات گرانقدر بر سر اینگونه غرایز ملی و میهنی باخته اند که به جهت ذات ذهنی تفسیرپذیرشان در هر عصری تصادفا مطابق اغراض و هوسهای خصوصی حکام و شاهان وقت از آب در آمده است ! چراکه این مقولات ذهنی و غریزی تابع منطق و عقلانیت تاریخی که ضروری مقولات واقعی اجتماعی است ، محسوب نمی شوند و به عین قواعد دینی معمولا به دلخواه قابل تفسیراند . از اینروست که از دینی شدن ایرانیت در دیدگاه ملی سخن میتوان گفت . حتی مقوله ضد انسانی و ارتجائی «شهادت» نیز بر طبق فتاوی مذکور فردوسی در «دیدگاه ملی» ایرانی مطرح است که موید جوهر دینی دیدگاه ملی محسوب میشود (1) . برای اینان «ملیت» اجباری است و تردید و تغییری در آن مجاز نیست ، مگر به تبعید و مهاجرت (2) . شدت تحجر مذهبی و مسلکی دیدگاه ملی در مقایل دیدگاه دینی تا جائی است که در مقابل «لا اکراه فی الدین» سخیفه ای نظیر «چو ایران مباشد تن من مباد» را قرار میدهد و اکراه در ملیت مورد غضب ملیون واقع میشود . معتقدین به دیدگاه ملی سخافت را تا جائی میرسانند که بحث و انتقاد منطقی از این گونه ذهنیات و بیماری عصبی را نیز مجاز نمی دانند . بی آنکه رابطه عینی و ثابت شده به تجارب تاریخی میان تدریج این ذهنیات ، تعصب ملی ، شووینیسم و اندیشه فاشیسم را در یافته باشند . عوامیت این نوع وطنپرستان نسبت به تجارب تاریخی موجود در این مورد وحشتناک است: چرا که فی المثل بر اساس آخرین تحقیقات تاریخی ، مهمترین مقوله تبلیغاتی که هیتلر با سوء استفاده از آن توانست با فریب مردم آلمان به قدرت برسد ، لغو «قرارداد ورسای» بود که به تفسیر نظامیان متحجر آلمان تقصیرش نه که متوجه عدم قابلیت خود آن نظامیان بلکه متوجه عوامل بی وطن ، مخالفان جنگ ، آزادیخواهان ، احزاب مترقی ، چپ و یهودیان جهان وطن میشد . اگر در بعضی نوشتجات اخیر پان ایرانیستها دقت کنیم همین داستان » خنجر از پشت » ساخته نظامیان شبه فاشیست آلمان را در مورد ایران نیز باز خواهیم یافت : که اگر این بی وطنان «استالینیست» در ایران نمی بودند مگر قشون ظفرنمون آریامهری مام وطن را به این آسانی تسلیم «اعراب» بیابانگرد «یاسر عرفات» میکرد . در حالیکه از نظر شعور انسانی و خرد علمی پان ایرانیستها معادل همان «استالینیست» ها محسوب میشوند که «شمشیر دموکلس» هر بحث غیر منطقی دست راستی محسوب میشود . و چرا که گذر و ارتباط بین میهن پرستی ، شووینیسم و فاشیسم امری محتوم است که طبق تجارب تاریخی خواه و ناخواه ، خاصه تحت شرایط غربت و مهاجرت ، پیش آمدنی است و همچنانکه می بینیم در میان پان ایرانیستهای معاصر نیز رایج است (3 ) . و مگر تداوم اندیشه قرون وسطائی منع حق جهانی ( ! ) حیات انسان ایرانی طبق فتوای ( ! ) «چو ایران مباشد تن من مباد» فردوسی نبود که در ایدئولوژی ملهم از فاشیسم تک حزب رستاحیز به منع حیات ایرانیان غیر عضو «رستاخیز» در ایران و اجبار اقامت در خارج منجر شد (2) .
کوته بینی این حضرات چنان است که نه تنها هر بحث منطقی در مورد تنوع فرهنگی و زبانی در ایران را به «تجزیه ایران» مربوط میکنند بلکه تاکنون متوجه طبیعی بودن و ضرورت بحث بر سر «تابوها» و «محرمات» ملی پس از سقوط کاخ مقوائی سلطنت استوار بر آنها و آشکاری مجعولیتشان ، نشده اند . در حالیکه عقل هر مسئله ای را باید زیر سئوال ببرد : مخصوصا آنها را که ظاهرا «معقول» بنظر میرسند . که اگر امتداد مسیر فکری پان ایرانیستها را ادامه دهیم به امتناع تفکر ، ممنوعیت آزادی عقاید و انتقاد به اسم یکپارچگی ایران حواهیم رسید . خردمند ترین اینان هنوز قادر به طرح این سئوال منطقی برای خود نبوده اند که : مگر مسئله یکپارچگی ایران مقوله ای ماقبل تجربی و ضرورتی ماقبل عقلانی است؟ که اگر ضرورتی در جدائی و یا یکپارچگی است مگر خود مردم ایالات حق تعیین سرنوشت خود را ندارند که مقید به قیمومیت از بالا باشند . در هر حال منطق ، عقل و اخلاق اجتماعى حکم میکنند که منافع و مضار مسئله بدون تعصب با دلایل عینی و نه ذهنی و بدون سوء استفاده از غرایز مطرح و به قضاوت گذارده شوند . چراکه غریزه خصوصی و موقت است و نسبت به نتایج نهائیش کور محسوب میشود و مگر به تصادف راه به بیراهه می برد . در حالیکه عقل و منطق در عین عامیت و دورنگری شامل نتایج پالوده تجارب چه مرتب و چه غریزی نیز میباشند .
دیدگاه متکی بر غرایز ملی از درک منطقی مسئله غرایز غافل است که در آن غرایز انسانی نظیر عشق و علاقه نه تنها ذهنیاتی خصوصی بلکه توابعی از متغیر های زمانی و تاریخی شناخته میشوند . اگر دوهزارسال پیش آمیزش سببی به علل غریزی (!) خصوصا میان اشراف و خاندان شاهی متداول بود اکنون پیشرفت علم بیولوژی ثابت کرده است که چون این آمیزش غریزی مولد موجودات عقب مانده است ، لذا علماً و عقلاً مردود است . تقید در هر تمایل غریزی و عاطفی از میهن پرستی تا زبان پرستی نیز تحجر و گذشته گرائی محسوب میشود که ضرری کمتر از تعصب دینی ندارد . اگر این تعبیر ایدئولوژیک و آن مذهب به درستی به جهت مصائب بشری آنها و قیود فکری قرون وسطائی ایشان مورد انتقاد و عقلاً مردود شناخته میشوند . عقاید و اشعار قرون وسطائی شعرائی از قبیل فردوسی نیز دقیقا به همین دلیل تقید قرون وسطائی آنها به عنوان عقیده مردوداند و تنها سرمشق مخبطان میتوانند قرار بگیرند . «ایران» فردوسی که زمینه ذهنی ایران تاریخی پان ایرانیستها را تشکیل میدهد تخیلی ذهنی از ایران ماقبل اسلام در شرایط قرون وسطی معاصر این شاعر است : که یعنی نسبت به شرایط و واقعیات معاصر تخیلی در ماضی بعید (گذشته در گذشته) و در معیار منطقی و عقلانی معاصر متحجر اندر متحجر محسوب میشود . بینش متحجر فردوسی متکی بر جهان بینی قرون وسطی و انعکاسی از جهانی مرده هستند که محاط در «هیرارشی» و حاکمیت از بالا بوده اند . و گرنه هیچ آدم عاقلی در شرایط معاصر معتقد به چنین ترهاتی نمی تواند باشد و حتی دل به آنها خوش نمی کند . از اینرو هر تعبیری «ملی» از این اشعار و افکار قرون وسطائی در رابطه با اتحاد متکی بر زبان فارسی نیز مشکوک و مردود است . و هر نظری در این رابطه مجبور به تطبیق خود با منطق و تعابير عقل و علم معاصر است و بس . کمااینکه نه تنها «دیدگاه ملی» در مورد ایران عملا در قرون وسطی عصر فردوسی متوقف مانده است بلکه در یک ارزیابی منطقی در پشت هر تعبیر «ملی» اندیشه ای قرون وسطائی میتوان یافت .
این عقب ماندگی و تحجر تاریخی نسبت به مسائل ملی خود نشانی کافی از اندیشه «فاشیسم» محسوب میشود ، لکن دامنه استدلال منطقی در این رابطه بسیار وسیع تر و اساسی تر است: از آنجائیکه آلوده کردن علم و تحقیق به غرایز ملی و سیاسی را میتوان از اساسی ترین و خطیر ترین عناصر اندیشه فاشیسم و نژاد پرستی شمرد که نمونه های ایرانی آن مشهور و نمونه های آلمانی و ایتالیائی آن دقیقا مستند هستند؛ لذا انتشار و رواج مطالبی که افراد را تحت عنوان ضرورت سیاسی به توجیه هر نظر خاصی در علوم ترغیب کند ، دانسته و ندانسته تبلیغ اندیشه فاشیسم محسوب میشود : نوشته های آقایان کسروی ، قزوینی و دیگر مدافعان زبان ملی اجباری ، از این نوع تبلیغات فاشیستی محسوب میشوند (4) . لذا دیدگاه ملی و یا هر جریان فکری جمعی و فردی چه به جهت انتشار ( ! )، توجیه و چه به جهت عدم مخالفت و نفی روشن مطالب مربوطه ، اصولا و عملا ناشر اندیشه فاشیستی محسوب میشوند . چراکه هر عمل و نظری در تحدید آزادیهای فرهنگی و باین طریق اجبار ( ! ) در روش حیات و تفکر انسانها مشمول فاشیسم است .
تذکر این نکته نیز ضروری است که تسمیه به عنوانی اصولا متضمن واقعیت وجودی آن محسوب نمیشود . لذا «دموکرات» نامیدن حتی در مورد ساکنان کشورهای «دموکراتیک» نیز مرجوع به واقع نیست چه برسد به کسانی که علناً مدافع هیرارشی فرهنگ و زبان فارسی در ایران و مخالف رد مطلق قیود فرهنگی نسبت به زبانهای دیگر ایرانی هستند . کمااینکه حتی نوشته های «دموکراتهائی» نظیر هانتینگتن مدرس هاروارد ، نیز حتی به نص متفکرین لیبرال اروپا ، محتوی تعبیرات «فاشیستی» از اهالی آسیا و نیز ساکنان غیر انگلیسی زبان ایالات متحده آمریکا است که اگر فاشیسم ایتالیائی «معتقد» به «خصوصیت» آفتاب ایتالیا بود ( ! ) هانتینگتن هم از برتری و خصوصیت فرهنگ انگلیسی زبان آمریکائی و پان ایرانیستهای ظاهرا «دموکرات» هم از عمومیت ازلی و ابدی زبان فارسی در ایران میگویند . و این مابعدالطبیعی بودن ذهنیات زمینه این نمونه ها و فقدان ملاحظه تغییرات و ضرورت این تغییرات ، یعنی ازلی و ابدی شمردن مقولات ذهنی «ملی» متکی به گذشته معدوم است که در استبعاد از واقعیات از ارزشهای متساوی انسانی ناشی از واقعیت مشترک موحود نیز فاصله میگیرد و به فاشیسم منجر میشود . کمااینکه اگر اعتقاد به مابعد الطبیعه را در اعتقاد به ذهنیات غیر قابل تجربه خلاصه کنیم ، اعتقاد به گذشته و ذهنیات گذشته گرا نیز جزء عقاید متافیزیکی و مذهبی محسوب خواهند شد . تحجر جزمی پان ایرانیستها و تعصب مذهبی ملی گرایان نسبت به ایران را میبایستی ناشی از این نهاد مابعد الطبیعی اندیشه ایران پرستی حساب کرد (5) .
در مقابل » دیدگاه فدرال » – که البته نمی تواند دعوی کمال مطلق داشته باشد –  دیدگاهی بر آمده از تشکیک در این مقولات مابعدالطبیعی ایرانی و ناشی از اینگونه سئوالات منطقی و معیارهای صرفا عقلانی است که گذشته گرائی و مفاخر ذهنی ملی را بر نمی تابد . و هر اندیشه و نیز داده ای را تنها بعد از سنجش و تطبیق با معیارهای منطقی و عقلانی و در مقایسه با تجارب تاریخی و در رابطه با دست آوردهای علمی تاریخی ، آنهم تا سنجش بعدی ، می پذیرد . کمااینکه رجوع این دیدگاه به موضع فدرال نیز صرفا بر اساس ارزیابی منطقی تجارب تاریخی در ایران و مناطق دیگر متکی است . در دیدگاه فدرال اجباری در ملیت نیست و تصمیم عقلانی بر جای اجبار ایرانی نشسته است . در دیدگاه فدرال اتحادی هم اگر مفید است اتحادی عقلانی است و هیچ عاملی چه ایران و چه زبان ملی به اجبار و فراسوی تصمیم عقل مقرر نیست . چراکه همه چیز حتی اتحاد ایران و زبان ملی زبر مجموعه ای از معقولات باید باشد و هیچ چیزی ماقبل تجربی و ماقبل عقلانی مجاز نیست . و هر آنچه که ثابت به نظر میرسد همواره نسبت به تغییرات چنین است . کمااینکه ضرورتا تغییر شرایط تاریخی نیز در ارزیابی مسائل تاریخی ملحوظ اند . در دیدگاه فدرال تعقل تاریخی و جهانی بجای تعصب ایرانی نشانده شده است .
از اینرو در واقع همچنانکه یادآوری کردم دیدگاه فدرال نافی دیدگاه ملی است و بطور خلاصه نسبت به مسئله ملی سعی در تقریر عقلانیت و منطق به جای ذهنیت و غرایز دارد . چراکه سخن نهائی میان دو دیدگاه فدرال و ملی رجوع به عقل در اولی بجای رجوع به غریزه در دومی است .
آنچه که میماند اشاره ای به آن مسائل و دیدگاههای اساسی نهان در ماورای این بحث ملی است : سخن اساسی در تعبیر فلسفی بر سر تقابل دو دیدگاه علمی (مادی تجربی) و دیدگاه ایده آلیستی (غریزی و ذهنی ) در مسائل اجتماعى است . و در تعبیر عملی سخن بر سر تقابل «عقل علمی» و «ذهن متحجر مدرن» (6) است که تحت حمایت «محافظه کاران جدید» در غرب رنگ و لعاب ظاهرا «معقولی»بخود گرفته است . نماینده اولی در مسائل اجتماعى ایران کم و بیش دیدگاه فدرال است که سعی در طرح اندیشه های جدید و «علمی» در مسائل اساسی جامعه ایران را دارد و نماینده دومی دیدگاه ملی محسوب میشود که متکی به گذشته گرائی و اخیرا ملهم از تحجر سیاسی جامعه مدرن غربی است . در این میان هرچند که «تحجر مدرن» و نیز «محافظه کاری جدید» بنا به تعریف ساختارهائی متناقض محسوب میشوند ، لکن از آنجائیکه «تغییر» نسبت به «ثبات» و «جدید» نسبت به «قدیم» تعریف میشوند ، آن دو نیز به اتکای عوامل غریزی در متن فرهنگ متساهل غرب در میان قلمزنان ایرانی از «چپ» و راست نیز مقبولیت ظاهرا «معقولی» یافته اند . کما اینکه باصطلاح «چپ» سابق ایران نیز بواسطه اساس رمانتیک و غیر علمی اش به «نئو کن و تحجر مدرن» گرائیده است .

حواشی و توضیحات:
(1) جالب توجه این است که معمولا اکثر آنهائی که از مواهب این غرایز و ذهنیات ایرانپرستی دم میزنند ، خود اهل قربانی در این پرستشگاه ملی نیستند بلکه معمولا دیگران را به این وظایف میهنی تشویق میکنند .
(2) سعه صدر همایونی و ایدئولوگهای تک حزب «ملی» رستاخیز هم تا به جائی میرسید که بجای قتل و زندان به تبعید و دادن «پاسپورت» یعنی اخراج از زاد و بوم رضایت دهند . امروز نیز کوته بینان ملی از قبیل آقای مزدک بامدادان انتقاد از نارسائی های اساسی زبان فارسی را با منع نوشتن به این زبان پاسخ میدهند که نزدیک همان موضع «پاسپورت همایونی» است.
(3) بخصوص اگر که زمینه فاشیستی حزب «سومکا «ی وطنپرستانی نظیر آقای داریوش همایون ، تکامل ایشان به ایدئولوگ تک حزب «رستاخیز» و ذهنیت فاشیستی حزب سابق » پان ایرانیست» را در نظر گرفته باشیم .
(4) دو نمونه از بیانات فاشیستی کسروی و قزوینی که از «مراجع تقلید» مذهب ملی گرائی محسوب میشوند ، کافی به مقصود به نظر میرسند .

الف : نمونه فاشیسم کسروی که خاصه در حاشیه دفاعیاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی بروز کرده است (نشریه پرچم سال 1322ـ1321 . تجدید چاپ شده در سال 2004 ـ 1383 وسیله انتشارات خاوران (صفحه 81)): » این آرزوی ایرانیانست، آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه زبانها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من که در اینجا ایستاده ام زبان مادرزادی من ترکی بوده ولی همه می دانند که چه کوشش هایی به کار می برم (!) که آن زبان از ایران برافتد. ترکی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، کردی برافتد. ارمنیان اگر از مایند باید با زبان ما درس خوانند و سخن گویند» . منظور کسروی از این کوششها نوشتن رساله ( آذری یا زبان باستان آذربایجان ) به اتکاء ترجمه غلط و «دلایل» متناقضی است که من درمقاله (http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9918 ) نادرستی مطلق آنرا ثابت کرده ام . از این مختصر و تعمد کسروی در براندازی زبانهای غیر ایرانی و لذا تخریب فرهنگهای متنوع در ایران برمیاید که او نه تنها تحقیق را با تعصب و علوم تاریخ و زبانشناسی را با سیاست تعویض کرده بود بلکه به جهت اعتقاد و تعمد در بر انداختن اجباری زبانها مشخصا معتقد به عقاید فاشیستی بوده است.

ب : محمد قزوینی: مقاله « آذری ، یا زبان باستان آذربایگان » در «بیست مقاله» بکوشش ابراهیم پور داود ، بمبئی 1935 ، م. ص. 141- 146:»… امروزه مسئله زبان آذربایجان اهمیتی سیاسی به هم رسانیده …اثبات این که زبان اصلی آذربایجان تا حدود قرن هفتم ، هشتم هجری زبان فارسی بوده است … در شرع سیاست ، واجب کفائی بلکه واجب عینی است و گمان میکنم که تالیف این رساله ( آذری (کسروی)) … خدمت شایانی …هم به سیاست و ملیت این مملکت نموده است.» سخن گفتن از وجوب کفائی و عینی در مورد مسئله زبانشناسی حاکی از بیشعوری علمی ، سخافت تحقیقی و اندیشه فاشیستی قزوینی به جهت سوء استفاده سیاسی (پان ایرانیستی) وی از مباحث فرهنگی و علمی است . تاسف اینست که آقای یارشاطر به جهت باور به چنین ترهات ضد علمی آبروی ایران را در مجامع علمی برده است : که مگر ممکن است در علم واجب کفائی به تقریر سیاست داشته باشیم . که اگر ایشان واقعا اهل تحقیق در علم زبانشناسی میبودند ، سالها پیش حداقل در مقالات مربوط به موضوع خویش در مذمت کسروی و فزوینی که زبانشناسی را بازیچه هوسهای ضد علمی پان ایرانیستی کرده اند ، مینوشتند و حدافل اطرافیان خودرا آگاه میکردند . عدم عمل به این وظیفه علمی خیانتی سنگین به فرهنگ محتضر ایران و عملی در جهت تثبیت تعصب بحای تحقیق محسوب میشود .

(5) در ذهنیت مطلق و اعتقادات ضد علمی مدافعان دیدگاه ملی همین بس که یکی از مطول نویسان اینان آقای مزدک بامدادان که در سایت سانسور گرای «ایران امروز» قلم درازی میکند ، مخالف نتایج استاندارد تحقیقات تاریخی و علم فرهنگشناسی منبع مرجعی نظیر « تاریخ تمدن ویل دورانت » در مورد عاریتی بودن «فرهنگ آریائی» است . این شخص که مطلقا فاقد سواد علمی لازم برای ورود در مباحث منطقی است نه تنها از ضرورت استدلال منطقی در مسائل علم تاریخ و زبانشناسی بی اطلاع است بلکه از پیش پا افتاده ترین ضوابط طبقه بندی علوم نیز نا آگاه است و مثلا علم پزشکی را از «علوم دقیقه» میشناسد . همچنانکه او صرفا به جهت تعصب نسبت به زبان فارسی با نتایج تحقیقات علمی زبانشناسی در مقایسه زبان های عربی و فارسی منعکس در آثار محققینی نظیر « هانری کربن » (تاریخ فلسفه اسلام) نیز مخالف است . متاسفانه کوتاهی در منطق و بیسوادی علمی مدافعان دیدگاه ملی و نیز تکیه صرف آنان بر ذهنیات حماسی و شعر و احساسات ، مانع بسط ارزیابی عقلانی مواضع آنان به یک بحث منطقی با آنان شده است . برای موارد ذکر شده و برخی مباحث مربوطه رجوع کنید به مقاله سابق راقم «ملاحظاتی در عقب ماندگی و تجدد فرهنگ ایران» در سایت اخبار روز:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581

(6) غرض از تحجر مدرن تحجری است که مواضع غیر علمی خویش ، دین و عقاید سنتی را با وسایل و روشهای مدرن توجیه میکند . یکی از نمونه های مهم آن مسلک رایج محافظه کاران مذهبی امریکا » Creationism » یا    » Intelligent design » است که خلقت الهی را بر نظریه تکامل علم بیولوژی ترجیح میدهد . موضع «نئو کن» به لحاظ » تسنن مدرن» اش انعکاس سیاسی این اندیشه غیر علمی محسوب میشود .

18 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , | 3 دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: