کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

نگاهي به ادبيات كودك و نوجوان با تأكيد بر آثار صمد بهرنگي

مقدمه

مقاله اي كه در ذيل مي آيد ، متن كنفرانسي است كه پيش از اين در انجمن فرهنگي ساوالان در مونترال از سوي نگارنده ارائه شد  و البته قسمتهايي از آن نيز  از سوي همين نويسنده  در پاييز 1385 در ايران و در ماهنامه رودكي به چاپ رسيده بود.

نگاهي به ادبيات كودك در آزربايجان:

آيا مي توان منشأ غنا و تنوع موجود در آثار فولكوريك آزربايجان را تنها و تنها در ذوق و خلاقيت پديدآورندگان آن آثار دانست؟ پاسخي كه صمد بهرنگي به اين سؤال ، در مقاله «ادبيات و فولكلور آزربايجان» تحت عنوان فرعي « سازيمين سؤزو» كه نام مجموعه اي منظوم از سهند است مي دهد به قدركفايت ، كامل و در خور تعمق است. او درباره منشأ اين تنوع و غنا معتقد است كه عدم ثبت و كتابت اين آثار به علل تاريخي ، جغرافيايي و زباني يكي از مهمترين دلايل سرشاري و غناي آثار فولكوريك آزربايجان است. در دوره هاي پيشين ادبايي كه توانايي راه يابي به دربار سلاطين را داشته و از سواد نوشتن و خواندن نيز بهره مند بوده اند اغلب به زبانهاي ديگري همچون فارسي يا عربي شعرو نثر خود را پديد آورده اند ، اما كم نبوده اند شاعران و داستان سرايان خوش ذوقي كه ميان مردم مي زيسته و داستانهايي براي آنها پرداخته اند و اين داستانها هرگز به كتابت درنيامده با اينحال سينه به سينه و نسل به نسل توسط مردم سروده و پرداخته شده و بدين ترتيب آثار فاخري در فولكوريك آزربايجان پديد آورده است.

ترديدي نيست كه آثار فولكوريك به دليل سادگي نثر، روايي ، سهولت كلام و حتي در بسياري موارد با توجه به مضمون و محتوا ارتباط تنگاتنگي با ادبيات كودك دارد. از ديرباز ، اين پدربزرگها و مادربزرگها بوده اند كه در شبهاي بلند زمستان با نقل داستانهاي عاميانه و فولكوريك و نيز خواندن اشعاري ساده و كوتاه كه در ادبيات آزربايجان ، باياتي ( دوبيتي ) ناميده مي شود ، كودكان را به گرد خويش جمع كرده و الگوهاي ذهني آنها را در قالب شخصيت ها و قهرمان هاي داستانهايشان مي آفريدند.اصولاً فولكولور منعكس كننده احوالات و آرزوهاي فروخورده طبقات محروم هر اجتماعي است.

البته بسياري از داستانها و اشعار فولكوريك آزربايجان نيز توسط عاشق ها در مراسم ها و همراه با موسيقي مخصوص خود اجرا شده است و برخي از اين داستانها نيز شرح حماسه ها و دلاوري هاي قهرماناني است كه مخاطبشان همه مردم از بزرگ و كوچك بوده و با نقل تاريخ و روايت شورافكني هاي ايشان ، هر فردي را با هر سن و سالي به خود مي كشيده است.ازجمله اين داستانهاي رزمي و تاريخي مي توان به داستانهاي مربوط به كوراوغلو اشاره كرد كه قهرمان مبارزه با خان ها و برهم چيدن ظلم وستم اربابان در آزربايجان بوده و منبع الهام بسياري از داستان پردازي هاي بعدي و آهنگ ها بوده است. داستانهاي دده قورقود نيز از ديگر نمونه هاي برجسته ادبيات فولكوريك آزربايجان است. دده قورقود يا همان ريش سفيد و ائلجه بيلن قوم ، حكيم و خردمند ايل بوده كه پهلوانان را نامگذاري مي كرده و بدون مشورت با او كسي كاري انجام نمي داده است. بنا به گفته صمد بهرنگي درمقاله هنر و ادبيات ، دده قورقود مجموعه اي مشتمل بر 12تا 17 داستان است كه از قديمترين و معروفترين آثار فولكوريك مردم آزربايجان به شمار رفته و از نظر ارزش بديعي و زيبايي كلام و نيز سجايا و سنن مندرج در آن با معروفترين داستانهاي حماسي جهان قابل مقايسه است.صمد در اين مقاله اين سخنان را با استناد به كتاب « دده قورقود علي لسان طايفه ي اوغوزان » چاپ استانبول به سال 1322 هجري قمري كه توسط معلم رفعت كليسلي به نظم درآمده ، گفته است.

به عقيده صمد ، افسانه مهمترين بخش فولكولور است كه به بهترين و اصيل ترين نثر هر زبان نگاشته شده و خصوصياتي دارد كه آن را از افسانه هاي ملل ديگر متمايز مي كند. صمد ، افسانه هاي فولكولر آزربايجان را به سه دسته تقسيم مي كند:

دسته اول همچون داستانهاي كوراوغلو و دده قورقود كه حاوي دلاوري ها و شرح پهلواني هاي قهرمانان آن در مبارزه با ظالمان و اربابان است. دسته دوم كه صرفا عاشقانه بوده همچون داستانهاي « عاشق غريب» ، «طاهر ميرزا» ، «اصلي و كرم». دسته سوم نيزافسانه هايي است كه براي كودكان ساخته و پرداخته مي شود.در ميان دسته سوم ، قهرمانان افسانه ها اغلب داراي خصوصيات مشابهي هستند . به عنوان مثال شخصيت ديو يا شخصيت وزير داراي ويژگيهاي خاص خود است ؛ همينطور شخصيت هايي نظير روباه و گرگ ونيز كچل.

بطور خلاصه مي توان گفت كه منشأ ادبيات آزربايجان بطور عام و ادبيات كودك آزربايجان بطور خاص ، همان داستانها و افسانه هاي فولكوريك است ؛ قرن 16 و 17 ميلادي اوج بالندگي و شكوفايي ادبيات فولكوريك آزربايجان و خلق افسانه هاي بي مانندي نظير داستانهاي كوراوغلو است و اين خود ناشي از عواملي نظير انتقال پايتخت توسط شاه عباس صفوي به اصفهان و جانشين كردن تدريجي زبان فارسي به جاي زبان تركي توسط وي است . اين عامل و عوامل ديگري همچون قيام جلالي لر و جنگهاي خونين ايران وعثماني موجب پديد آمدن افسانه هاي بي مانندي نظير كوراوغلو و يا توقارقانلي عاشق عباس است.

صمد كه بود ؟

مي خواهيم صمد را به عنوان برترين چهره ادبيات كودك در دوران معاصر نه فقط در سرزمين آزربايجان بلكه در سرتاسر ايران بشناسيم. صمد كه در هنگام مرگ تنها 29 سال سن داشت پدر ادبيات كودك و نوجوان ايران دانسته شده است. چرا؟واقعيت آن است كه قلم زدن براي كودكان هم سخت است و هم آسان. حرف زدن با آنها راحت است از آن جهت كه براي حرف زدن با آنها نيازي به كلمات بزرگ و پر طمطراق ادبي نيست . گوينده كافي است كه صادقانه هر آنچه درذهن دارد را به زبان آورد تا كودك بفهمد. با اين حال حرف زدن و نوشتن براي بچه ها دشوار هم هست چرا كه بچه ها را نمي شود فريب داد. بايد حرف راست بگويي تا آنها باور كنند. قوه تميز و تشخيص كودكان خيلي خوب عمل مي كند. از اين روي وارد شدن به دنياي ادبيات كودك و قلم زدن در اين مقوله جرأت و جسارتي خاص مي خواهد . صمد بهرنگي كه در تيرماه 1318 شمسي در جنوب محله چرنداب تبريز و درميان خانواده اي زحمتكش به دنيا آمده بود ، يكي از آن آدم هاي پردل و جرأتي بود كه كودكان را به عنوان مخاطب نوشته هاي خويش برگزيد و تا پايان عمر كوتاهش بر اين طريق ماند. البته براي اينكار دلايلي هم داشت كه در ادامه ذكر مي شود. صمد در سال 1336 پس از فارغ التحصيلي از دانشسراي تربيت معلم ، آموزگار روستاهاي آزربايجان شد و 11 سال يعني تا پايان عمر خويش را در روستاهاي ممقان ، قدجهان ،  گوگان، آخيرجان و نيز آذرشهر به آموزگاري پرداخت. او در كنار آموزگاري به نوشتن داستانهايي براي كودكان ، ترجمه ،‌نگارش مقالات تربيتي و اجتماعي و از همه مهمتر جمع آوري ادبيات فولكولور آزربايجان و تلاش فرهنگي بي وقفه در مسير جان بخشيدن به زبان مادري خويش مي پرداخت.  البته در اين ميان در دانشگاه تبريز نيز به عنوان دانشجو به فراگيري زبان انگليسي مي پرداخت. سرانجام در نهم شهريور 1347 در رود ارس در ساحل روستاي شام گواليك غرق و جسدش را در 12 شهريور از آب گرفته و در گورستان اماميه تبريز به خاك سپردند. به قول شاعره نامدار ، فروغ فرخزاد هر آدمي به هر حال اسمي دارد و در جايي به دنيا مي آيد و روزي هم از دنيا مي رود . اينكه اسمش چيست و كجا به دنيا آمده كه مهم نيست .

صمد در مقاله هايش خود را با نامهاي مستعاري نظير اين موارد ، معرفي كرده است : بهرنگ ، صاد ، ص.قارانقوش،‌چنگيز مرآتي ،‌ داريوش نواب مراغي ، بابك بهرامي ، ص.آدام ، آدي باتميش.

در باب مرگ صمد ، حرف و حديث فراوان است . تنها كسي كه به هنگام مرگ با اوبوده فردي است به نام حمزه فلاحتي يا فراهتي كه برادرش اسد بهرنگي او را به عنوان دوست برادرش شناسايي نكرده است. اسد بهرنگي در اين مورد مي گويد كه صمد بعد از اينكه در تابستان 47 به دعوت جلال آل احمد براي ارائه كتاب الفبايي كه نوشته بود به تهران رفت ، در برابر پيشنهاد دريافت پول به شرط تحويل تمام عيار كتابش مقاومت كرد و سرخورده و نااميد به تبريز بازگشت و بدنبال پيگيري هاي وزارتخانه يادداشتي 7 برگي نوشت و فرستاد با اين اميد كه دست از سرش بردارند ولي نيروهاي دولتي به دنبال او آمدند و او را بردند. او موفق شد كه پيش از مرگ ، دست نوشته كتاب الفبا را به دوست همرزمش كاظم سعادتي و دست نوشته هاي تركي افسانه هاي آزربايجان را كه قسمتي از آن به فارسي چاپ شده بود ، به محمد علي فرزانه بسپارد.  تا مدتها پس از مرگ او سخن از شباهت مرگش با مرگ مرموز افرادي نظيرغلامرضا تختي بوده و هركس به نوعي آن را يك قتل سازمان يافته يا مرگي اتفاقي و ناشي از عدم توانايي صمد در شناكردن دانسته اند . اما جان كلام را در اين باره جلال آل احمد گفته آنجا كه مي گويد : « مي خواهم چو بيندازم كه صمد عين آن ماهي سياه كوچك از راه ارس خود را به دريا رسانده است تا روزي از نو ظهور كند. »

اما در دو حوزه متفاوت بايد صمد را شناخت:

اول در حوزه سياست است چرا كه صمد بهرنگي روشنفكري آرمانخواه بود كه در عين داشتن افكار مترقي هرگز از گذشته و تاريخ سرزمين خويش نبريده و بدون تعصب كوركورانه به دنبال احياي آن بود. به عنوان مثال به هنگام طرح داستان كوراوغلو براي خواننده اين نكته را متذكر مي شود كه بايد قهرمانان زمان خود را جستجو كنيم چراكه زمان و مكان افسانه هاي قديمي تنگتر بوده و كهنه شده است. صمد با تأثير شگرفي كه بر ادبيات ايران به ويژه ادبيات كودك داشت و همينطور به اين دليل كه از طبقه محروم و زحمتكش جامعه بوده و همواره در زندگي و داستانهاي خويش در پي رويارويي و مبارزه با بورژوازي حاكم و طبقه اشراف بوده موجب شده كه بسياري از گروههاي سياسي آن زمان او را متعلق به خويش و هم آرمان خود معرفي كنند. به عنوان مثال چريك هاي فدايي خلق به واسطه همين آرمان ها و نيز ارتباط او با امير پرويز پويان او را منتسب به خود و عضو هسته تبريز دانسته و حتي در تظاهرات هاي انقلاب 57 عكس او را با خود حمل مي كردند . از سوي ديگر صمد برخي از داستانهاي خود را به كساني تقديم كرده كه موجب ايجاد چنين شبهاتي شده است . مثلاً داستان بسيار معروف اولدوز و كلاغها را به كاظم و روح انگيز تقديم كرده و گويا روح انگيز كه او هم آموزگار بوده همان روح انگيز دهقاني خواهر اشرف دهقاني است كه در اوايل انقلاب 57 به دليل وابستگي به احزاب چپ كشته شد و كاظم نيز كاظم سعادتي همسر روح انگيز است كه به هنگام حمله ساواك خودكشي كرد . به همين دليل اين گروه نيز او را هم مسلك خود مي دانند . از سوي ديگر بسياري از نهضت هاي مبارزاتي آزربايجان از آن روي كه صمد با علاقه اي وافر به جمع آوري آثار و تلاش در مسير احياي زبان تركي پرداخته بود ، او را از آن خود مي دانند حال آنكه صمد در يكي ازمقالات خود صريحا خود را از گرايشات پان تركيستي مبرا دانسته و حتي در جوابيه اي كه در تابستان 47 در مجله خوشه به چاپ رسانده صراحتا مي گويد كه نبايد هر چيزي را صرفا به اين دليل كه به زبان مادري ما است ستايش كرد .

 

واقعيت آن است كه در عين اين كه نمي توان منكر وجود گرايشات و آرمان هاي چپ و سوسياليستي در صمد شد ،‌صمد تا پايان عمر خويش هيچگاه عضو هيچ گروه و دسته سياسي نبوده . او فقط معلمي بود كه به كارش عشق مي ورزيد و با تمامي وجود به كودكان تعلق داشت.

بهرنگي در حوزه ادبيات : در مورد نوع نوشتن و آثار مكتوب صمد ، نظريات مختلفي وجود دارد: گروهي معتقدند صمد نويسنده اي رئاليسم است كه قصه گويي نمي كند بلكه فراتر از آن قالب داستان را براي آگاهي و بيداري نسلها و توده ها و به منظور عصيان عليه تباهي ،‌ارتجاع ، ظلم و استثمار و همدردي با كارگران و زحمتكشان جامعه انتخاب كرده .اين دسته نوشته هاي صمد را فاقد غناي ادبي لازم دانسته اند. در پاسخ به اين دسته بايد گفت كه صمد تمام زندگيش را وقف كودكان كرده بود و بس. خودش در جايي نقل مي كند كه به خاطر كودكي از ميان شاگردانش كه از پدرش كتك خورده بود به گوشه اي مي رود و ساعتها گريه مي كند . علاوه بر اين اگرچه صمد خود هيچ ادعايي نداشته ولي نبايد از ياد برد كه نوشته هاي صمد به دو دسته متفاوت  تقسيم مي شود : در مورد داستانهاي كوتاه صمد بايد گفت كه از آنجا كه صمد كودكان را به عنوان مخاطب خويش برگزيده بوده و سادگي ، رسايي و دوري از هرگونه بازي با الفاظ از لوازم داستان كودك است ، بنابراين نثر صمد به عنوان يك نويسنده كودك بهتر از هرگونه نثري بر دل و جان مخاطبانش مي نشيند و اتفاقاً بهترين و شيواترين نوع نوشته براي اين رده سني همان است كه صمد انتخاب كرده چرا كه او يك رمان نويس بزرگسالان نبوده كه نيازي به لفظ پردازي در نوشته هايش داشته باشد.دسته دوم مجموعه مقالات اوست كه با يك نگاه اجمالي مي توان به آن دسته از افرادي كه نوشته هاي صمد را فاقد غناي ادبي لازم دانسته اند پاسخ مناسبي داد. چرا كه صمد در اين مجموعه مقالات به خوبي توانسته اطلاعات و دانش وسيع خود را در زمينه هاي متفاوت در قالب نثري بسيار زيبا و در عين رعايت سادگي به خواننده منتقل كند. از اين نظر مي توان گفت شيوه او به شيوه سهل ممتنع كه مورد استفاده گويندگان بزرگي همچون سعدي بوده است ، مي ماند.

گروه ديگري نيز نوشته هاي صمد را نمايش تضاد طبقاتي و ترويج كننده روحيات راديكاليستي دانسته اند . در پاسخ به اين گروه نيز بايد ابتدا چهره دقيقي از اوضاع اجتماعي و اقتصادي ان عصر بدست آورد . واقعيت آن است كه نوشته هاي صمد آينه تمام نمايي از تضاد طبقاتي موجود در جامعه آن روزگار است . او در هيچ يك از نوشته هايش دست به مبالغه نزده بلكه در تمامي آثارش به ويژه در مقالاتي كه مي نوشته هرجا سخن از اين فاصله هاي طبقاتي است ، بلافاصله نام محل و مردمي كه خواننده مي تواند با مراجعه به آنها عين آن واقعيات را در آن روزگار ببيند به دست او مي دهد و هرگز حرفي نزده كه بعداً قادر به اثبات آن نباشد. با اين حال اين نكته را هم نبايد از ياد برد كه عصر صمد ، عصر انقلابيون راديكال بوده و اين روحيات شفاف و بي پيرايه نيز فقط مختص او نبوده بلكه همه جوانهاي آن عصر داراي چنين روحياتي بوده  اند . از حيث ادبي مي توان نوشته هاي صمد را در اين عصر به نوشته هاي محمود اعتمادزاده از جمله داستان« دختر رعيت» او نزديك دانست . صمد در همان ابتداي داستانهايش تكليف خواننده را روشن مي كند و موضع خويش را آشكارا اعلام مي كند . مثلاً در ابتداي داستان اولدوز و كلاغها به نقل از اولدوز – قهرمان داستان – مي گويد : اين بچه ها حق ندارند داستان مرا بخوانند : يك – بچه هايي كه همراه نوكر به مدرسه مي آيند. دو- بچه هايي كه با ماشين سواري گرانقيمت به مدرسه مي آيند. از همين جمله مي توان به شدت مبارزه تمام عيار صمد با سرمايه داري پي برد. در اينجا شايد به صمد انتقاد شود كه تقسيم بندي بچه ها با اين معيار از اين حيث كه خود انتخابگر شرايط اقتصادي خانواده اي كه در آن به دنيا آمده اند نيستند ، صحيح نيست. و حتي فراتر از آن ، اتفاقاً لزوم خواندن اينگونه داستانهاي آگاهي بخش كه نمايشگر نوع زندگي بخش عظيمي از توده هاي مردم در آن عصر بوده براي بچه هاي طبقه سرمايه دار بيشتر بوده چرا كه هدف از خواندن داستانهايي مثل داستانهاي صمد نمي تواند صرفاً لذت بردن از اين داستانها باشد بلكه آگاهي بخشي و اطلاع از شرايط جامعه هدف اصلي و والاتر صمد بوده است. در پاسخ به اين انتقاد بايد گفت كه شكي نيست كه صمد به عنوان يك معلم كودكان خود بر اين نكته واقف بوده و به نظر نگارنده اين سطور هدف از نوشتن اين جملات در ابتداي اين داستان اين نيست كه اگر كودكي از طبقه مرفه جامعه خواست آن را بخواند ، از همان ابتدا كتاب را ببندد و كنار بگذارد . بلكه او با دركي كه از حس كنجكاوي ، تحريك پذيري و نيز وجود محك هاي دقيق روحي براي تشخيص سره از ناسره بطور فطري در كودكان داشته اين جملات را نوشته . او ميخواسته حساسيت چنين كودكي را نسبت به نوع زندگي و شرايط حاكم بر زندگي ميليونها كودك هموطنش كه در وضعي بسيار متفاوت از او مي زيسته اند برانگيزد. خود او در مقاله اي با عنوان ادبيات كودكان كه در شماره 36 مجله نگين در سال 1347 به چاپ رسيده تصريح ميدارد كه « ادبيات كودكان بايد پلي باشد بين دنياي رنگين و بي خبري و در رؤيا و خيال هاي شيرين كودكي و دنياي تاريك و آگاه غرقه در واقعيت هاي تلخ و دردآور و سرسخت محيط اجتماعي بزرگتر ها. كودك بايد از اين پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست به دنياي تاريك بزرگترها برسد. در اين صورت است كه بچه مي تواند كمك و يار واقعي پدرش در زندگي باشد و عامل تغيير دهنده مثبتي در اجتماع راكد و هردم فرو رونده…. بايد جهان بيني علمي و دقيقي به بچه داد، معياري به او داد كه بتواند مسائل گوناگون اخلاقي و اجتماعي را در شرايط و موقعيت هاي دگرگون شونده دايمي و گوناگون اجتماعي ارزيابي كند.» در همين مقاله در نقد كتابي با عنوان آواي نوگلان كه دقيقاً در جهت عكس انديشه هاي صمد ، به منظور ديكته كردن مجموعه بايد ها و نبايدهاي اخلاقي به كودكان نگاشته شده ، مي گويد : « وصفي كه در كتاب آواي نوگلان از بچه بد و لولو شده است ، درست وصف ميليونها بچه فقير و كارگر و قاليباف و ولگرد هموطن ماست.» او در داستان هايش به خوبي اين انديشه خود را نمايان مي سازد .

خصوصيات كودكان قهرمان داستانهاي صمد:

بچه هايي كه صمد دغدغه آنها را دارد و از آنها حرف مي زند غالباً بچه هاي فقيري هستند كه بيشتر روز را كارگري مي كنند ، اغلب سر و وضع كثيفي دارند ،اگر لازم بدانند براي سير كردن شكم خود حتي دزدي هم مي كنند ، شجاع و نترس هستند و اگر كسي حقشان را بخورد يا به غرور انساني آنها توهين كند سنگي بر مي دارند و به طرفش پرت مي كنند و يا فحشي به او مي دهند . اغلب گروهي كار مي كنند و به شدت ياور يكديگرند ، اگر كسي بين آنها مظلوم تر از بقيه باشد ديگران حقش را مي ستانند براي اينكار اگر لازم باشد حيله اي هم ترتيب مي دهند . رابطه ياشار و اولدوز در دو داستان اولدوز و كلاغها و همينطور اولدوز و عروسك سخنگو بر همين اساس است . همينطور است رابطه ميان قهرمانان داستان 24 ساعت در خواب و بيداري و ساير داستانها.

معرفي آثار صمد :

از صمد بهرنگي آثاري در حوزه هاي متفاوت وجود دارد كه صرف نظر از يادداشت هاي پراكنده اي كه عمر كوتاهش مجال نظم بخشيدن به آنها را نداد ، بقيه آثارش در چند مجموعه قابل دسته بندي است : نخست – داستانهاي كوتاهي كه براي كودكان نوشته است و عبارتند از: اولدوز و كلاغها ، اولدوز و عروسك سخنگو، كوراوغلو و كچل حمزه ، بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري ، پسرك لبوفروش ، افسانه محبت ، تلخون ، كچل كفترباز ، سرگذشت دانه برف ، پيرزن و جوجه طلايي اش ، دو گربه روي ديوار ، سرگذشت دومرول ديوانه سر ( چند كلمه درباره افسانه هاي قديمي )، يك هلو هزار هلو، پسرك پنچرگير ، بي نام و …مهمترين داستان صمد كه برنده جايزه هاي متعدد بين المللي در حوزه ادبيات كودك نيز شده ، ماهي سياه كوچولو است.داستانهاي نام برده شده به زبان فارسي نوشته شده اند. با اين حال تعداد زيادي داستان كوتاه از وي به زبان تركي باقي مانده است.

دوم – مجموعه مقالات اوكه با اين عناوين دسته بندي شده اند: آزربايجان و جنبش مشروطه ، مجموعه مقالاتي در مورد تعليم و تربيت كودكان درايران كه در كتابي تحت عنوان «كندوكاو در مسائل تربيتي ايران» به چاپ رسيده ، نيش خندها و ريش خندها ، چند حرف درباره شناخت ، هنر و ادبيات ،  فولكلور و شعر ، افسانه هاي آزربايجان كه بخشي از آن توسط غلامحسين ساعدي به فارسي به چاپ رسيد اما دست نوشته هاي تركي آن نزد محمد علي فرزانه دوست و همراه صمد است ، تاپماجالارقوشماجالار ( مثلها و چيستانها )، پاره پاره ( مجموعه شعر از چند شاعر ) ، انشا و نامه نگاري براي كلاسهاي 2 و 3 دبستان و چند مقاله ديگر . همچنين كتاب الفبا كه حاوي طرح نويني براي آموزش زبان فارسي به كودكان آزربايجان بوده و صمد دست نوشته آن را به كاظم سعادتي سپرده است.

سوم – ترجمه ها : ما الاغها ( عزيز نسين )،‌دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسي زبان ، خرابكار(قصه هايي از چند نويسنده ترك)، كلاغ سياهه {مامين سيبيرياك} و چند قصه ديگر براي كودكان .

توسط بهرنگي گردآوري و به چاپ رسيده است.

خصوصيات كلي نوشته هاي صمد عبارتند از :

سادگي ، صراحت ، ايجاز كلام و خودماني بودن:

همانطور كه گفته شد اين يكي از مهمترين ويژگي هاي نثر صمد است كه هم در مجموعه داستانها و هم در مقالات او كه براي بيان موضوعات كاملاً جدي نوشته شده اند ، مشهود است.

دربرداشتن انديشه ها و مفاهيم متعالي در قالب اين نثر ساده و روان:

نثر او در بسياري از مواقع با نثر نويسندگان بزرگي همچون آنتوان دو سنت اگزوپري قابل قياس است . او نيز مثل صمد انديشه زيبا و خلاقش را در ساده ترين كلام ابراز داشته . صمد در ابتداي اولدوز وكلاغها مي گويد : آدمهاي بزرگ آنقدر حواسشان پرت است كه قصه مرا نمي فهمند و لذت نمي برند . اگزوپري نيز در شاهكار خود ، شازده كوچولو به نقل از روباه مي گويد : آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند . آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دكان مي خرند ، اما چون كاسبي نيست كه دوست بفروشد آدمها بي دوست و آشنا مانده اند.

مقالات صمد در عين سادگي از تشبيهات شاعرانه بي مانند و بسيار رسا و قابل فهمي برخوردار است. مثال : صمد در مقاله چند حرف شناخت چنين مي گويد: « … درست در دوره اي كه دانشگاهها و انجمن هاي علمي و فلسفي زير فشار و دستور كليسا تنها به حاشيه نويسي و تفسير كتاب مقدس و نوشته ها و گفته هاي ارسطو مشغول بود ، آتش سوزان دانش نو در رشته هاي مختلف از زير خاكستر سربرمي كشيد و بي وقفه پيكار كرد تا پيروز شد …»

از خلال مقالات او مي توان پي به بسياري از نكات نيمه آشكار يا پنهان تاريخي و حساس برد . مثلاً مقاله آزربايجان در جنبش مشروطه مي تواند يكي از مهمترين اسنادي باشد كه وقايع مربوط به دوره مشروطيت را در تبريز مرور كرده و پس از مطالعه آن كه بسيار موجز و مختصر و در عين حال پربار است مي توانيم به تصوير روشني از تبريز آن روزگار و فعاليت هاي شخصيت هاي مبارزي همچون حيدرعمو اوغلو ببريم.

مستند سازي به ويژه در مقالات و نقل قول هاي مستقيم يا غير مستقيم از دانشمندان و

قلم زدن در حوزه هاي مختلف دانش :

با نگاهي اجمالي به مقالات صمد ، او را نه به عنوان يك داستان نويس صرف براي كودكان كه به عنوان روشنفكري كه در حوزه هاي مختلف دانش وارد شده و از هريك طرفي بسته و ماحصل مطالعات خويش را براي سايرين به زباني فصيح و ساده بيان كرده است ، درمي يابيم . در يكي از اين مقالات ، خود به علت ورودش به حوزه هاي مختلف دانش چنين اشاره مي كند : آنچه خوانديد صحنه ناقصي بود از پيكار عظيمي كه دانش نو با علوم قديمه آغاز كرده بود . پيكاري همه جانبه ، پيكار طرز فكرها ، پيكار حقايق علمي ، پيكار براي زندگي بهتر ، پيكار براي شناختن زندگي و تغيير آن.

اما مهمترين خصوصيت نوشته هاي صمد به ويژه داستانهاي او آن است كه اين نوشته ها همچون آينه اي زندگي او را كه همواره در تلاشي خستگي ناپذير براي حفظ و غنا بخشي به زبان مادري اش سپري شد منعكس مي كنند. غلامحسين ساعدي نويسنده بزرگ معاصر كه از دوستان نزديك صمد بوده است درباره صمد چنين مي گويد : در او عشقي وصف ناشدني به زبانش بود و براي خواندن ، نوشتن و حفظ آن زحمت زياد كشيد. اسم تمامي قهرمانهاي داستانش از ديار خودش است .با الهام گرفتن از داستانهاي كوراوغلو ، دده قورقود و ساير داستانهاي فولكوريك آزربايجان به جمع آوري و گسترش ادبيات آزربايجان مي پرداخت. او در جاي جاي داستانهايش از اشعار و ضرب المثلهاي تركي استفاده كرده و پس از آن هم ترجمه فارسي آن را در متن خويش گنجانده است . به عنوان مثال در اولدوز و عروسك سخنگو اين شعر زيبا را به هر دو زبان از زبان بچه هاي قاليباف مي خوانيم : گئتديم نبات آلماغا ،  ايستكانا سالماغا   ، جيبيمده اون شاهيم يوخ  ، باشلاديم قير جانماغا،   قاپدي چره ك داشيني،   ياردي منيم باشيمي  ،   باشيمين قاني دورمور ،   سسله ديم قارداشيمي.

چرا صمد كودكان را به عنوان مخاطب خويش برگزيده بود؟

يكي از اصلي ترين و مهمترين وجوه شناخت صمد در پاسخ به همين سؤال نهفته است. بي شك يكي از مهمترين دلايل اين انتخاب، همانا عشقي سرشار به كودكان بود كه در وجود او موج مي زد. او معلمي بود دردكشيده كه خود از ميان طبقه زحمتكش جامعه برخاسته و با دردهاي كودكاني كه 11 سال به عنوان معلم با آنها سروكار داشت ، به خوبي آشنا بود. اين عشق سرشار و احساسات انساني او در جاي جاي داستانها و حتي مقالاتي كه مي نوشته به خوبي پيداست و هيچ نيازي به توضيح ندارد. از سوي ديگر او مبارزي از جان گذشته در راه آرمان خود بود. هدف او از اين مبارزه روي كارآوردن قدرتي خاص و حزبي معين نبوده بلكه فراتر از آن او به خلق زحمتكشي مي انديشيد كه با تلاشي خستگي ناپذير در جستجوي يافتن لقمه اي نان بود . از سوي ديگر او آشكارا در مقابل تضادهاي طبقاتي و نظام اشرافي حاكم بر جامعه آن روز اعتراض مي كرد و اين شجاعت و بي پروايي او در انتقاد به نظام حكومتي بطور كل و نظام اداري و بوروكراسي سازماني كه با آن ارتباط داشت يعني وزارت فرهنگ در جاي جاي نوشته هايش ، موضوعي عيان و مشخص است.اما مهمترين نكته در اين ميان آن است كه صمد كودكان را برگزيد چون از سويي معتقد بود نظام اجتماعي آينده مبتني بر تربيت نسلي پرشور و آگاه از ميان كودكان امروز است و بدون تربيت و تعليم چنين كودكاني هرگونه مبارزه اي بي نتيجه و  عقيم خواهد ماند . از سوي ديگر او در قالب داستان براي كودكان مي توانست بسياري از انديشه هاي انقلابي و پرشور خود را بيان كند. حال آنكه اگر بزرگسالان را مخاطب خود قرار مي داد و اقدام به نوشتن داستانهايي جدي براي آنها مي كرد هيچگاه نمي توانست تا اين اندازه بي پروايي كرده و افكار خويش را بيان كند . در واقع قالب داستان براي كودكان ، پوششي بود براي صمد تا به وسيله آن هم اقدام به ساختن نسلي مبارز و دانا از ميان كودكان روزگار خويش نمايد و هم اينكه مجالي براي بيان انديشه ها و افكار خويش بيابد و اين انديشه ها به چاپ رسيده و در دسترس همگان از بزرگ و كوچك قرار گيرد. او خود مي دانست كه اگرچه براي كودكان مي نويسد اما بزرگسالي كه هم آرمان او باشد هيچگاه به نوشته هاي او بي توجه نخواهد بود و پيام نا نوشته او را خواهد فهميد.

چرا صمد شاهكارهاي داستاني خودش همچون ماهي سياه كوچولو ، اولدوز و كلاغها و اولدوز و عروسك سخنگو را به زبان فارسي نوشت :

زبان مادري نگارنده اين سطور كه خود در كودكي با داستانهاي صمد آشنا شده و احساسات كودكانه اش به شدت متأثر از اين داستانها قرار گرفته ، فارسي است . به همين علت شايد اولين چيزي كه به نظر مي رسد آن است كه صمد اين داستانها را فارسي نوشت تا همه بچه هاي سرزمينش ايران اعم از ترك و فارس و بلوچ و كرد و عرب بخوانند و آگاه شوند. چرا كه حتي براي خود بچه هاي آزربايجان نيز خواندن و نوشتن به زبان تركي كار آساني نبود و اگر صمد همه داستانهايش را به تركي مي نوشت كودكان ترك زبان نيز كه در مدرسه خواندن و نوشتن فارسي را آموخته بودند نمي توانستند بدون كمك ديگران اين داستانها را بخوانند.او خود در جايي مي گويد: يادگرفتن اگر فقط به خاطر ياد گرفتن باشد يك شاهي ارزشي ندارد. يادگرفتن بايد به خاطر تأثير در ديگران و ايجاد تغيير در محيط زندگي و آدمهاي دور و نزديك باشد. نمي توان منكر اين موضوع شد كه صمد به عنوان يك معلم دلسوز هرگز از نشر و گسترش زبان مادريش غافل نبوده است. اگر مهمترين كار صمد را در حوزه ادبيات ، گردآوري و ثبت و ضبط آثار فولكوريك آزربايجان بدانيم چگونه مي توان گفت صمدي كه با اين دقت و تلاش مداوم به جمع آوري اين آثار پرداخته نسبت به نشر و گسترش آن ها بي تفاوت بوده است. در واقع او با اين داستانها آزربايجان را به تمام معنا به خواننده اش مي شناساند. خواننده از خلال اين داستانها با اسامي تركي ، با آداب و رسوم آزربايجان ، با فرهنگ غني آن ، با ضرب المثل ها و شعرهاي پر مفهوم آن ، با خصوصيات مردم آن ، با قهرمان هاي داستاني و افسانه اي و در يك كلام با تاريخ و فرهنگ آزربايجان به عنوان سرزميني اصيل و ريشه دار آشنا مي شود. با اين حال اگر از زاويه اي ديگر به علل اين انتخاب صمد نگاه كنيم به نتايج ديگري نيز مي توانيم دست يابيم. در اينكه او عشق سرشاري به همه بچه ها داشت هيچ شك و ترديدي نيست همچنانكه داستان اولدوز و عروسك سخنگو را به بچه هاي قاليباف دنيا تقديم مي كند . واقعيت آن است كه صمد در عين اينكه هرگز پيرو انديشه هاي يكسو نگر نبوده با اين حال اين نكته را خوب مي دانسته كه تنها راه براي نشر افكار و عقايدش و همينطور آگاه ساختن و بيداري انقلابي ، آن است كه نوشته هاي او هر چه زودتر و با كمترين تغيير و تحول جبري به مرحله چاپ برسد تا در دسترس همگان قرار گيرد . حال آنكه در دوران پهلوي و زمانه اي كه صمد مي زيست انتشار كتاب به زباني غير فارسي بسيار دشوار و حتي غير ممكن بود.

غلامحسين ساعدي در مقاله «ريشه در خويش» در اين خصوص چنين مي نويسد : هيچ ناشري حاضر نبود قصه هاي جمع آوري شده توسط صمد و بهروز را به زبان تركي به چاپ برساند. من شبانه روز با اين دو صحبت كردم تا توانستم آنها را متقاعد كنم كه فعلاً بخشي از آن به زبان فارسي به چاپ برسد. با اين حال بعد از چاپ نيز صمد راضي نبوده و همواره از من سؤال مي كرد كه بالاخره كي اين افسانه ها به زبان اصلي به چاپ مي رسند. يك آرزو كه تا به امروز جامه عمل نپوشيده است( البته بعدها اسد بهرنگي برادر صمد مجموعه اي از اين داستانها را در تبريز به چاپ رساند . )

صمد در ابتداي داستان اولدوز و عروسك سخنگو به نقل از عروسك و خطاب به بچه ها چنين مي گويد ، چنين مي گويد :من نوشته آقاي بهرنگ را از اول تا آخر خواندم و ديدم راستي راستي قصه خوبي درست كرده اما بعضي از جمله هاش با دستور زبان فارسي جور در نمي آيد. پس خودم مداد به دست گرفتم و جمله هاي او را اصلاح كردم. حالا باز اگر غلطي چيزي در جمله بندي ها و تركيب كلمه ها و استعمال حرف اضافه ها ديده شود ،گناه من است.آن بيچاره را ديگر سرزنش نكنيد كه چرا فارسي بلد نيست. شايد خود او هم خوش ندارد به زباني قصه بنويسد كه بلدش نيست .اما چاره اش چيست ؟ هان؟

علاوه بر اين ،يك اصل غير قابل انكار روانشناسي آن است كه ايجاد هر محدوديت و ممنوعيتي مي تواند خود عامل تحريك كننده اي براي رغبت بيش از حد به موضوع ممنوع شده شود . براي صمدي كه در دوران تحصيل و بعدها تعليم ، همواره با ممنوعيت آموختن و آموزاندن به زبان مادريش مواجه بود كاملاً طبيعي بود كه در پي شناخت اين علت باشد. او خاطره كتاب سوزي هاي بعد از حكومت دمكراتيك آزربايجان را شنيده بود و مي دانست كه آنچه به عنوان فولكلور از داستانها و روايت هاي قديمي آزربايجان در سينه مردم اين ديار به ويژه پيرمردان و پيرزنان روستايي حفظ مي شود اگر جمع آوري نشود با مرگ آنها از بين خواهد رفت و نسل آينده محروم از اين گنجينه با شكوه خواهد ماند. نسلي كه قهرمان نخواهد داشت و نمي داند براي برخاستن ، مبارزه كردن و دلاوري ، براي پرورش خصائل نيك انساني و براي بالندگي به كدامين سرمايه معنوي باقيمانده از گذشتگان ببالد. چنين نسلي بي شك نسلي خمود خواهد بود كه هر چه از بيگانگان بشنود را با دل و جان اطاعت مي كند و هرگز به فكر تغيير و احياي ارزشهاي نيك گذشته نخواهد بود. صمد به عنوان يك نويسنده كودكان ، به عنوان يك مبارز و پيش از همه به عنوان يك معلم راستين به ارزش و سترگي اين رسالت خويش پي برده بود . او همچون پيامبري در كسوت معلم مي دانست كه عظمت و اهميت اين رسالت خطير تا چه حد است . محمد علي فرزانه كسي كه صمد دست نوشته هاي خود را در مورد داستانهاي فولكولور آزربايجان به او سپرده بود ،‌در مقاله اي چنين مي نويسد : در زمانه اي كه نوشتن ، خواندن و حتي صحبت كردن به زبان مادري ممنوع بود ،صمد به فعاليت هاي درخشاني نظير ‌جمع آوري نمونه هاي ادبيات مردم آزربايجان به صورت سيستماتيك و نيز فهم عميق از آنها و سعي در فهماندن و نشر آنها ،بهره برداري از گنجينه فضايل نيك ، شرح روابط انساني و اجتماعي در قصه هاي آزربايجان و نيز تحليل روانشناسانه از وضعيت و بهره  گيري از آن به منظور بنيان گذاري نوع جديدي از ادبيات كودك كه مي توان آن را ادبيات مبارزه( دؤيؤشكن اوشاق ادبياتي) ناميد ، دست زد. هيچ شبهه اي نيست كه صمد نيزهمانند صدها هزار كودك آزربايجاني در بالين خانواده و دامان مادر با فولكلور بخصوص آن نمونه هاي صاف و بومي يعني فولكلور كودك آشنا شده بود. او همچنين در ادامه مي گويد : سالها قبل(1362) در ديداري كه همراه با عليرضا ميانالي با خانواده صمد داشتم از مادرش پرسيدم : مادر مي خواستم از آن لالايي ها و نوازش ها و قصه هايي كه به صمد مي گفتيد اگر به خاطر داريد برايم بگوييد تا بنويسم. مادر صمد چنين پاسخ داد: من براي صمد هم وقتي كه بچه بود وهم بعد از اينكه معلم شد انواع لالايي ، باياتي و قصه را گفته ام. در كودكي من براي او قصه مي گفتم و وقتي كه بزرگ شد او براي من قصه مي گفت . در كودكي فقط گوش مي داد ولي وقتي بزرگ شد آنها را مي نوشت. مرگ ناغافل صمد سبب شد كه خيلي چيزها را از خاطر ببرم و از آن همه الان چيزي به خاطر ندارم.

محمد علي فرزانه در ادامه در مورد علل علاقمندي صمد به ادبيات خلق آزربايجان ، به تأثيراتي اشاره مي كند كه او نيز مثل بسياري از جوانهاي آن زمان از حركت ملي دموكراتيك آزربايجان طي سالهاي 1324 تا 25 پذيرفته بود . اين حركات با اين كه از عمركوتاهي برخوردار بودند وآماج تهمت ها و ناسزاها واقع شدند ، با اين حال  خاطرات ، صداها ، ترانه ها و نوشته هاي پراكنده اي كه از آتش جان به در برده و دست به دست گرديده و به افكار مردم راه پيدا كرده بودند ، هنوز موجود بود . صمد اين فرزند قهرمان ملت چه در آن سالها كه دانش آموز بود و چه بعدها كه معلم شد نمي توانست به اين خاطرات و نوشته هاي با دل و جان محافظت شده از آتش بي اعتنا باشد . همانطور كه محمد علي فرزانه هم اشاره كرده بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه صمد 11 سال از عمرش را در روستاهاي آزربايجان به معلمي گذراند و روستاها خود سراسر منبع فولكلور هستند . صمد بهرنگي در جمع آوري داستانهاي فولكوريك تنها نبود بلكه دوست همكار و همرزمش بهروز دهقاني همواره با او بود و علاوه بر اين گروهي از علاقمندان كه در نوشتن نيز دستي داشتند از آنها حمايت و ياري مي كردند . از جمله اين افراد مي توان به حسين محمد زاده صديق ( دوزگون ) اشاره كرد . البته قبل از صمد تلاشهاي پراكنده اي در خصوص اين جمع آوري انجام شده بود ولي صمد و بهروز به همراه سايرين ، به صورت گروهي كار مي كردند و از تلاشهاي انفرادي بي ثمر برحذر بودند . آنها اين نوشته ها را ابتدا در قسمتي از روزنامه كيهان كه به آزربايجان اختصاص داده شده بود چاپ مي كردند و بعدها در نشريه مهد آزادي تبريز .صمد و بهروز دهقاني نه تنها در جمع آوري و انجام تحقيقات با هم بودند بلكه به دليل نزديكي ديدگا ههاي اجتماعي و سياسي ، روش كاري يكساني را نيز برگزيده بودند . آنها هر دو در دانشگاه تبريز درس خواندند و مي توانستند از معلمي در مدارس ابتدايي روستاها دست كشيده و براي تدريس در مقاطع بالاتري اقدام كنند ولي انتخاب خودشان روستاهاي آزربايجان و كودكان ترك زباني  بود كه آنها را عمو صمد و عمو بهروز خطاب مي كردند . شيوه كار آنها به گونه اي بود كه روايت هاي مختلف يك داستان را در شهرها و قصبات مختلف آزربايجان حتي با فواصل بسيار دور مثلاً زنجان و آذرشهر نقل كرده و حتي لهجه خاص گويندگان هر محل را در ثبت و ضبط داستانها رعايت مي كردند. آنها هر دو در زمانه اي كه خواندن و نوشتن به زبان مادريشان ممنوع بود رشد كرده و با اينكه به زبان مادري تحصيل نكرده بودند اما داستان سوزاندن كتابهاي نوشته شده به اين زبان را شنيده و لمس كرده بودند و همچون مناديان زبان مادري و در مسير اعتلاي آن از خانه و كاشانه خود دست كشيده بودند . دوستي محمد علي فرزانه با اين دو از زمان جمع آوري همين داستانهاي فولكوريك كه تحت عنوان افسانه هاي آزربايجان از سوي صمد و از بيم ساواك و به منظور حفظ آنها به وي سپرده شده بود ، شروع شد.

معرفي سمبل هاي بكار رفته در آثار داستاني صمد

بي شك داستان نويسي براي مبارز روشنفكري همچون صمد وسيله اي بود براي دست يابي به اهدافي والاتر . بيداري و آگاهي بخشي به نسل آينده يكي از مهمتري اهداف او بود و بنابراين نمي توان داستانهاي او را تنها به منظور لذت بردن و سرگرم ساختن براي كودكان خواند . كودك در جاي جاي اين داستانها با نمونه ها ، استعاره ها ، پيام هاي مستقيم و غير مستقيم ودر يك كلام با سمبل هايي آشنا مي شود كه صمد براي انتقال انديشه اش به او آنها را به كار برده است . ماهي سياه كوچولو كه برنده جوايز بين المللي متعد شده است ، سراسر لبريز از اين پيام ها است .در اينجا فقط به عنوان نمونه به بعضي از اين سمبل ها اشاره مي شود : پستانكي كه زن باباي اولدوز براي او خريده مثل سقزي است كه در داستان 24 ساعت در خواب و بيداري بكار برده شده . هر دو نماد ساكت كردن و خاموش كردن هستند . در داستان اولدوز و كلاغها ، سگي در خانه اولدوز هست كه ياشار آن را مي كشد. اين سگ كه به تعبير صمد خانه را قرق كرده است مي تواند نمودار نيروهاي امنيتي كه فرصت هرگونه مبارزه را در فضاي استبدادي آن دوره از آزادي خواهان مي گرفتند باشد. در داستان 24 ساعت در خواب و بيداري ،هر كدام از حيواناتي كه در مغازه اسباب بازي فروشي هستند نماد بخشي از مردم اجتماع آن روز هستند.مثلاً شتر اسباب بازي نماد خلقي است كه به خواب رفته و اگر تكاني به خود بدهد مي تواند همه چيز را دگرگون كند.

ماهي پير قصه اش را تمام كرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت :ديگر وقت خواب است بچه ها برويد بخوابيد. بچه ها و نوه ها گفتند : مادربزرگ نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد؟ ماهي پير گفت : آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب است . شب به خير.يازده هزارو نهصد و نود ونه ماهي كوچولو شب به خير گفتند و رفتند خوابيدند.مادربزرگ هم خوابش برد.اما ماهي سرخ كوچولويي هر چقدر كرد ، خوابش نبرد. شب تا صبح همه اش در فكر دريا بود ….

ستاره باداشيان

مونترال

1 نوامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان, تورک میللتی, حقوق اقوام, حرکت ملی, زبان مادری | , , , , | بیان دیدگاه

حق برخورداری از دادرسی عادلانه در محدوده سرزمینی ایران ( با توجه به تنوع زبانی ایرانیان ) / ستاره باداشیان

• نکته ای که نگارنده قصد طرح بحث آن را در این مختصر دارد، ستم مضاعفی است که بر کلیه متهمین غیرفارس زبان در کشوری همچون ایران که از تنوع زبانی برخوردار بوده و تنها یک زبان رسمی دارد، وارد می شود. البته جای هیچ تردیدی نیست که متهم فارس زبان نیز همواره در معرض محکومیت به مجازاتهایی که به نظر عادلانه نیست قرار دارد …

مقدمه

این روزها در مورد مجازات مقرر برای خانم سکینه محمدی آشتیانی زیاد شنیده و خوانده ایم. موضوع آنقدر رسانه ای شده که دیگر همه جهانیان او را می شناسند.همه از وحشیانه بودن مجازات سنگسار و نادرستی اعدام وی می نویسند و می خوانند. با این حال چند هفته ای است (و به خصوص پس از پخش تلویزیونی اعترافات وی)‌ که توجه همگان به نکته دیگری نیز جلب شده است و آن همانا تفاوت زبانی نامبرده با دادگاه صادرکننده حکم ایشان است. این موضوع به ویژه پس از درج اظهارات آقای محمد مصطفایی وکیل نامبرده در نشریه تایمز انگلستان مبنی بر اینکه موکل وی فارسی نمی داند و به همین دلیل اکثر مطالب گفته شده در دادگاه را درک نمی کند، ابعاد رسانه ای تازه تری به خود گرفت. واقعیت آن است که سرنوشت خانم سکینه محمدی آشتیانی تنها یک مثال است برای آنچه که هر روزه به کرات می توان در محاکم دادگستری کشوری نظیر ایران مشاهده کرد. در اینجا بحث بر سر آن نیست که مجازات سنگسار یا اعدام عادلانه است یا خیر چرا که در تاریخ دادگستری ایران این اولین بار نیست که زنی به سنگسار محکوم می شود. بحث بر سر این موضوع هم نیست که ایشان یک زن است و مشکلات مضاعفی از این حیث در جامعه ایران داشته چرا که امروزه هر زن و مرد آزاده ای می تواند بر تبعیضات وارده بر زنان از حیث قانونی صحه بگذارد. نکته ای که نگارنده قصد طرح بحث آن را در این مختصر دارد، ستم مضاعفی است که بر کلیه متهمین غیر فارس زبان در کشوری همچون ایران که از تنوع زبانی برخوردار بوده و تنها یک زبان رسمی دارد، وارد می شود. البته جای هیچ تردیدی نیست که متهم فارس زبان نیز همواره در معرض محکومیت به مجازاتهایی که به نظر عادلانه نیست ، قرار داشته و همه معایب سیستم دادرسی در همه جای ایران به یک اندازه وجود دارد بجز یک عیب اساسی که آن همانا مسأله عدم وحدت زبان دادرسی و دادگاه با زبان طرفین دادرسی در مناطق غیر فارس نشین و نسبت به شهروندان غیرفارس زبان در سرتاسر ایران است. این بررسی مشتمل است بر نگاهی کوتاه به آن بخش از مواد مهمترین قوانین موضوعه و جاری در زمان حال و در سرتاسر محدوده سرزمینی ایران که به نوعی مرتبط با موضوع مطروحه هستند و به دنبال آن نگاهی بر برخی از مصوبات بین المللی که در رابطه با این موضوع به شناسایی حقوق ویژه ای برای کلیه افراد انسانی داخل در بحث پرداخته اند. سپس در پایان، نتیجه گیری از کل بحث ارائه خواهد شد.

1-    نگاهی به قوانین مرتبط

الف – قانون اساسی

مطابق اصل 15 قانون اساسی «زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد… .» همانگونه که مشاهده می کنیم، اصل مزبور علاوه بر رسمیت بخشیدن به زبان فارسی به تعیین مهمترین مصادیق مورد نظر خویش نیز پرداخته و از خلال آن نتایج غیرقابل گریز و الزامی این رسمیت را برشمرده است. یکی از مهمترین این نتایج نیز لزوم تنظیم اسناد و مکاتبات و متون رسمی به زبان وخط فارسی است. در این میان، بدیهی است که اسناد و مکاتبات تنظیمی در مراجع انتظامی و قضایی کشور نیز مشمول همین قاعده شده و لزوماً می بایست به خط و زبان فارسی تنظیم شوند. حال جای طرح این سوال است که در صورت عدم توانایی یک شخص به قرائت و کتابت زبان فارسی ،تنظیم اسناد و مکاتبات مربوط به وی در کلیه مراجع اداری به ویژه مراجع قضایی و انتظامی چگونه است؟ نگاهی به سایر اصول قانون اساسی مرتبط با این زمینه می تواند شفافیت بیشتری به موضوع ببخشد. از آن جمله در اصل 32 قانون اساسی چنین می خوانیم: «هیچ کس را نمی توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود… .» و در ادامه در اصل 34 می خوانیم: «دادخواهی حق مسلم هر فرد است و هرکس می تواند به منظور دادخواهی به دادگاههای صالح رجوع نماید. همه افراد ملت حق دارند اینگونه دادگاهها را در دسترس داشته باشند و هیچ کس را نمی توان از دادگاهی که به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع کرد.» حال، سوال پیش رو اینجاست که با توجه به اصل 15 و لزوم فارسی بودن کلیه اسناد و مکاتبات، نحوه ابلاغ کتبی و تفهیم موضوع اتهام به کسی که فارسی را نه به لحاظ نوشتاری و نه گفتاری نمی داند چگونه است؟ این شخص در صورتی که مورد ظلم واقع شد چگونه می تواند در دادگاهی که به زبانی غیر از زبان مورد تکلم او سخن می گوید و قادر به درک سخن او نه به لحاظ گفتاری و نه نوشتاری نیست، دادخواهی کند؟ پاسخ به پرسشهایی از این قبیل را می توان در قوانین اختصاصی دیگری که ذیلاً به آن پرداخته می شود، جستجو کرد.

ب- قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری مصوب 1378

قانون آیین دادرسی کیفری در این زمینه در مواد 202 و 203 چنین مقرر می دارد: «در صورتی که شاکی و مدعی خصوصی یا متهم یا شهود، فارسی ندانند، دادگاه دو نفر را برای ترجمه تعیین می کند. مترجم باید مورد وثوق دادگاه باشد و متعهد شود که همه اظهارات را بطور صحیح و بدون تغییر ترجمه نماید.»( ماده 202)، «متهم و مدعی خصوصی می توانند مترجم را رد نمایند، ولی رد مترجم باید مدلل باشد. رد یا قبول مترجم به نظر دادگاه و قطعی می باشد. موارد رد مترجم همان جهات عدم پذیرش شاهد است.»(ماده 203) آیا این دو ماده می توانند تأمین کننده حقوق آن دسته از طرفین دادرسی که فاقد سواد گفتاری و نوشتاری فارسی هستند، باشد؟ در پاسخ به این سوال باید به این نکته دقت کرد که وجود یا عدم وجود اطمینان از سوی دادگاه به مترجم شرط است و نه از سوی طرفین دادرسی. البته طرفین حق رد مترجمی که به وی اطمینان ندارند را دارند ولی برای اعمال این حق خود، ناگزیر از ارائه دلیل می باشند و در هر صورت این دادگاه است که در این مورد نظر قطعی صادر می کند. حال می توان تصور کرد که متهم یا شاکی که زبان فارسی نمی داند در محضر دادگاه حاضر شده و مترجم یا مترجمانی که وی هرگز آنها را ندیده و نمی شناسد به او معرفی می شوند. او از طریق ایشان با قاضی یا بازپرسی که از او بازجویی می کند ارتباط برقرار می کند ولی در حین ترجمه احساس عدم اطمینان می کند و درنتیجه دچار این اضطراب می شود که مترجم بطور کافی و رسا منظور او را به قاضی یا بازپرس منتقل نمی کند. در این صورت می تواند از دادگاه تقاضای رد مترجم نماید. اما به زعم رییس دادگاه، دلیل وی برای رد مترجم موجه نیست و در نتیجه این درخواست را نمی پذیرد و دادرسی ادامه می یابد. در اینجا دو نکته حائز اهمیت است: از یک سو می توان مدعی شد که مترجمی که قبلاً از سوی طرف دادرسی مورد درخواست رد قرارگرفته علی القاعده از وی رنجیده است. به ویژه اگر حرفه چنین فردی ترجمه باشد واضح است که این تقاضای رد بر اعتبار وی نزد مرجع دادرسی تأثیر داشته باشد. اصولاً هیچ انسان متعارفی از اینکه توانایی های حرفه ای او مورد تردید قرار گیرد خرسند نمی شود و طبیعی است که دلخوری و رنجش ناشی از این تردید در توانمندی شغلی بر روند ادامه کار مترجم تأثیر سوء داشته و او را از جاده انصاف و یا دلسوزی لازم برای طرف دادرسی دور نماید. از دیگر سو باید از تأثیر این عدم اطمینان به مترجم بر روحیه شاکی یا متهم سخن گفت. به ویژه اگر فرد مزبور در جایگاه متهم قرار گرفته و بنابراین اختیار ترک دادرسی را نداشته باشد به ناگاه خود را در جایگاه لغزنده متهمی می بیند که به هرحال محکوم خواهد شد. به باور چنین فردی عدالت در مورد وی از همان ابتدا و پیش از تعیین مجازات اجرا نشده و بنابراین از نظر روحی ممکن است این آمادگی را پیدا کند که در برابر نتیجه دادرسی هرچه باشد تسلیم شود.علاوه برآن درصورتی که این احساس را داشته باشد که مترجم به زبان مورد تکلم او کاملاً مسلط نیست و یا قصد و غرضی در هنگام ترجمه دارد دچار اضطراب بیش از حد می شود زیرا که نمی توان از یک فرد متعارف انتظار داشت در برابر دادگاه همزمان هم قادر به تجزیه و تحلیل خطورات ذهنی خویش در مورد موضوع مورد اتهام باشد و هم اینکه بخواهد به ساده ترین وجه ممکن که به زعم او برای چنین مترجمی قابل ترجمه باشد این خطورات را تشریح کند. دشواری و حتی محال بودن این تفکیک ذهنی را می توان علاوه کرد بر اینکه اساساً نزد بیشتر افراد به ویژه در کشورهایی همچون ایران که بافت جامعه سنتی بوده و اشخاص هرگز از قیدوبندهای کنترل اجتماعی مصون نیستند ، حضور در محیط هایی نظیر کلانتری و دادگاه حتی بدون دلیل چندان قابل اهمیت ، سخت و دلهره آور است . به گونه ای که حتی در زبان محاوره نیز بارها می توان این جمله را از افراد مختلف شنید که وقتی قصد دارند شاهدی بر میزان پاکی و عفت خانوادگی خویش ارائه دهند می گویند: » پای ما تا به حال هرگز به کلانتری باز نشده بود و این دفعه اول است که گذارمان به این مکان می افتد!» از خلال همین جملات ساده می توان به میزان ترس و اضطراب عموم افراد جامعه از حاضر شدن در مرجع قضایی صرف نظر از زبان مورد تکلم پی برد. حال اگر این ترس همراه شود با دشواری های دیگری نظیر عدم وحدت زبانی مرجع دادرسی با متهم طبیعی است که حالتی مضاعف می یابد و به سادگی نمی توان از تأثیر آن بر روند دادرسی و وضعیت پرونده چشم پوشید. نکته بسیار مهم دیگر و چه بسا مهمترین نکته در این خصوص آن است که فردی که نه تنها قادر به تکلم به زبان فارسی نیست بلکه حتی سواد خواندن و نوشتن به این زبان را نیز ندارد در برابر مرجع قضایی مجبور به گواهی اظهاراتی (از طریق امضا یا اثر انگشت) است که نه درکی از آنها دارد و نه به نتایج این گواهی خویش آگاه است. چنین فردی حتی اگر از طریق مترجم خویش از موضوع سوالات مندرج در اوراق بازجویی و پاسخ هایی که به نقل از وی در آن درج شده نیز باخبر شود باز هم با این مسأله ذهنی درگیر می شود که اکنون مجبور است به مترجم و دادرس که چه بسا هرگز آنها را ندیده و نمی شناسد اطمینان کامل کرده و اظهاراتی را که به نقل از وی در اوراق بازجویی منعکس کرده اند گواهی نماید. و ای بسا نتایج این گواهی بر اظهارات، در مراحل بالاتر گریبانگیر فرد می شود و هیچ گریزی از آن نیست. این موضوع به ویژه در پرونده هایی که صرفاً بر مبنای شهادت شهود یا اعتراف و اقرار متهم تشکیل و منجر به صدور حکم و تعیین مجازات شده بیشتر به چشم می خورد چراکه اولاً سند و دلیل مکتوب دیگری که صرف نظر از زبان متکلم قابل بررسی برای دادرسان در مراحل بالاتر و یا وکلای تعیین شده برای وی باشد در پرونده موجود نیست. دوم آنکه به حکم قاعده فقهی «اقرار العقلا علی انفسهم» و نیز مواد قانونی منبعث از این قاعده اعتراف و اقرار شخص علیه خویش یکی از مهمترین دلایلی است که می تواند مبنای صدور حکم قرار گیرد. سوم آنکه در موارد استثنائی دیده شده که هرسه طرف یعنی شاکی و متهم و دادرس غیر فارس بوده و دارای زبانی مشترک بوده اند فلذا دادرس ترجیح داده که بجای تعیین مترجم دادرسی را به همان زبان مشترک پیش ببرد ولی النهایه به دلیل الزام قانونی، اسناد مربوط به جلسه دادرسی و صورتجلسه و اوراق پرونده همگی به زبان فارسی تنظیم و طرفین نیز بدون اطلاع از مفاد و محتوای آن اوراق مبادرت به گواهی آنها نموده اند؛ اما در مراحل بالاتر با مشکلات عدیده ای مواجه شده اند. چرا که این پرونده و مکاتبات موجود در آن است که به مرحله بالاتر ارجاع می شود و بازپرس یا دادرسی که همزبان متهم یا شاکی است همراه با پرونده در دادگاه عالی تر حضور نمی یابد. و نکته چهارم که می توان گفت از همه مهمتر نیز هست آن است که این اقرار و اعتراف در دادگاهی از متهم اخذ شده که به زبان او تکلم نمی کرده و حتی با وجود مترجم باز هم این شائبه وجود دارد که متهم اساساً به معنا و مفهوم واقعی اعترافی که علیه وی و به نقل از وی در اوراق بازجویی نوشته شده و او آن را گواهی کرده، پی نبرده است. پس از صدور حکم و ابلاغ آن به طرفین دادرسی مجدداً گواهی ابلاغ از طرفین اخذ می شود که بازهم متهم یا شاکی که فارسی نمی داند مجبور است بدون قرائت حکم آن را امضا نماید بی آنکه درک درستی از آن داشته باشد.

ج- قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی

اساساً در قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی فرض قانونگزار بر این قرار گرفته که هر دو طرف دعوی به زبان فارسی مسلط هستند. شاهد این امر آن است که هیچ یک از مواد این قانون به مسأله تفاوت زبانی خواهان یا خوانده با مرجع دادرسی نپرداخته و در سرتاسر آن تنها دو ماده 58 و 267 را می توان یافت که به نیاز به گواهی مترجم رسمی و یا حضور مترجم در دادگاه پرداخته است که البته هیچ یک از این دو ماده نیز مربوط به ایرانیان غیر فارس نیست. ماده 58 مربوط به اسنادی است که به زبان فارسی نیست و توسط خواهان دعوی به دادگاه تقدیم می شود که در این صورت ترجمه گواهی شده آن نیز باید پیوست دادخواست شده و صحت ترجمه و مطابقت رونوشت با اصل را مترجمین رسمی یا مأمورین کنسولی حسب مورد گواهی نمایند. همچنین ماده 267 نیز مربوط به موردی است که خوانده در جلسه دادرسی به دلایلی نظیر لکنت زبان یا نقص سلامت قادر به سخن گفتن نباشد که در این صورت قاضی دادگاه به تعیین مترجم و یا اقدام شخصی در کشف منظور خوانده از خلال دفاعیات مطروحه مبادرت می ورزد. صرف نظر از ایرادات اساسی بسیار بدیهی ماده اخیر، همانگونه که می بینیم مفاد هیچ یک از این دو ماده قابل تسری به ایرانیان غیر فارس نبوده و بنابراین می توان نتیجه گرفت که قانون مزبور اساساً وارد بحث تفاوت زبانی طرف یا طرفین دعوی و مرجع دادرسی نشده است. حال این سوال قابل طرح است که با توجه به سکوت قانونگزار در این خصوص چگونه می توان به اصل 34 قانون اساسی که دادخواهی را حق مسلم هر فرد دانسته است، جامه عمل پوشانید؟!

د- قوانین مربوط به وکالت در دادگاهها

مطابق اصل 35 قانون اساسی طرفین دعوی حق انتخاب وکیل در کلیه دادگاهها را داشته و در صورت عدم توانایی انتخاب وکیل، باید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم گردد. در اجرای این اصل، قوانین دیگری به موضوع تعیین وکیل و نیز تعیین وکیل معاضدتی یا تسخیری در محاکم پرداخته اند. با این حال در بررسی قوانین مربوط به وکالت دادگستری در دادگاههای ایران، این موضوع چشمگیر است که در هیچ یک از آنها الزام و تکلیفی برای همزبان بودن وکیل و موکل وجود ندارد. البته عدم همزبان بودن در مورد وکالتهای تعیینی نمی تواند چندان قابل بحث باشد چراکه اگر یکی از طرفین دعوی تسلطی به زبان فارسی نداشته و با این حال با یک وکیل فارس زبان که با زبان مورد تکلم او آشنایی ندارد قرارداد وکالت امضا نماید می توان گفت که برمبنای اصل آزادی قراردادها عمل نموده و بهرحال اجباری در این کار نداشته به ویژه آنکه در هر منطقه ای می توان تعدادی وکیل بومی همان منطقه را نیز یافت که علاوه بر زبان فارسی به عنوان زبان رسمی، تسلط کاملی نیز بر زبان مادری خویش که غیر فارسی بوده نیز دارند و از این حیث شاید بتوان گفت که انتخاب ایشان برای موکلین غیر فارس زبان مناسب تر از وکلایی است که تنها به زبان فارسی تسلط دارند. مشکل اصلی و بسیار مهم وقتی بروز می کند که یکی از طرفین دعوی به آن اندازه از بضاعت مالی برخوردار نباشد که شخصاً برای خود وکیل انتخاب کند و بخواهد از مزایای قانونی در مورد داشتن وکیل معاضدتی یا تسخیری استفاده کند. مطابق بند 2 از ماده 513 قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی، در دعوی حقوقی یکی از نتایج حاصله از اثبات اعسار یکی از طرفین دعوی، برخورداری از حق داشتن وکیل معاضدتی و معافیت موقت از پرداخت حق الوکاله است. حال در صورتی که موکل نتواند به نحو موثری با وکیل معاضدتی خود ارتباط برقرار کند طبیعی است که این موضوع بر روند دفاعیات وکیل اثر سوء داشته باشد. حق داشتن وکیل تسخیری نیز در موارد متعددی در قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری و نیز سایر قوانین مربوط به تعیین جرایم و مجازاتها مورد تأکید قرار گرفته است. از آن جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد: – ماده 186 آیین دادرسی کیفری: «متهم می تواند از دادگاه تقاضا کند وکیلی برای او تعیین نماید. چنانچه دادگاه تشخیص دهد متهم توانایی انتخاب وکیل را ندارد از بین وکلای حوزه قضایی و در صورت عدم امکان از نزدیکترین حوزه مجاور وکیلی برای متهم تعیین خواهد نمود… .» – تبصره ماده فوق الذکر: «در جرایمی که مجازات آن به حسب قانون، قصاص نفس، اعدام، رجم و حبس ابد می باشد چنانچه متهم شخصاً وکیل معرفی ننماید تعیین وکیل تسخیری برای او الزامی است مگر در خصوص جرایم منافی عفت که متهم از حضور یا معرفی وکیل امتناع ورزد.» همانگونه که می بینیم مطابق این ماده تعیین وکیل تسخیری در صورت عدم تمکن مالی متهم از سوی دادگاه به عنوان حقی برای متهم در نظر گرفته شده و اگرچه ترجیحاً این تعیین از بین وکلای حوزه قضایی مربوطه است اما این بدان معنی نیست که لزوماً زبان مادری وکیل و موکل نیز یکسان بوده و یا حداقل آنکه وکیل زبان مادری موکل را فراگرفته باشد. توضیح آنکه حوزه های قضایی الزاماً منطبق با شهر و یا محل زندگی متهم نیست و بر اساس معیارهای مختلفی ممکن است متهم در جایی غیر از محل سکونت اصلی خویش محاکمه شود. مثلاً اگر یک ترک اهل و ساکن تبریز در شیراز مرتکب جرمی شود مطابق قانون، مرجع قضایی مستقر در شیراز به عنوان دادگاه محل وقوع جرم، صلاحیت رسیدگی به این جرم را دارد و لذا در این مورد حوزه قضایی رسیدگی کننده به پرونده نامبرده حوزه شیراز است و انتخاب وکیل تسخیری از سوی دادگاه برای وی نیز ترجیحاً از میان وکلای شهرستان شیراز خواهد بود. – ماده 187 قانون آیین دادرسی کیفری به طرح دلایلی پرداخته است که بر مبنای یکی از آنها متهم می تواند از دادگاه تقاضای تغییر وکیل تسخیری را داشته باشد. نه تنها هیچ یک از این دلایل شش گانه با مسأله اختلاف زبانی ارتباطی نداشته بلکه می توان گفت با توجه به احصای دلایل مزبور توسط قانونگزار، در واقع هرگونه تفسیر و استناد به دلیل دیگری خارج از این موارد جهت تقاضای تغییر وکیل تسخیری از جمله عدم وحدت زبانی وکیل و موکل از سوی متهم،‌ پیشاپیش محکوم به رد است. – از دیگر موارد الزام قانونی مرجع قضایی به تعیین وکیل تسخیری برای متهم می توان به ماده 22 آیین نامه اجرایی قانون اصلاح قانون مبارزه با مواد مخدر اشاره کرد. طبق این ماده در مورد متهمانی که مجازات تعیین شده در قانون مذکور برای ایشان حبس ابد یا اعدام است، دادگاه مکلف است تا در صورت عجز متهم از تعیین وکیل، نسبت به تعیین وکیل تسخیری اقدام کند و در مورد متهمانی که مجازات تعیین شده در قانون برای ایشان غیر از حبس ابد یا اعدام می باشد، در صورت درخواست متهم دادگاه مکلف به تعیین وکیل تسخیری است. در متن این ماده و تبصره های آن نیز هیچ شرطی از نظر وحدت زبانی میان موکل و وکیل وجود ندارد. – یکی دیگر از مصادیق الزام قانونی به تعیین وکیل تسخیری ماده 220 قانون آیین دادرسی کیفری و نیز ماده 21 لایحه قانون تشکیل دادگاههای اطفال و نوجوانان، است. براساس ماده 220 از قانون مذکور دادگاه مکلف است که در صورت عدم حضور ولی یا سرپرست قانونی وی در دادگاه و نیز عدم معرفی وکیلی برای طفل از جانب وی، اقدام به تعیین وکیل تسخیری برای طفل نماید. ماده 21 لایحه قانون تشکیل دادگاههای اطفال و نوجوانان نیز به همین موضوع بطور تفکیک شده تری پرداخته است. با این حال آنچه که در هر دو ماده به چشم می خورد نقص قانون ازجهت عدم الزام دادگاه به تعیین وکیل تسخیری همزبان با طفل یا نوجوان مورد اتهام می باشد. کافی است به این نکته توجه کنیم که معمولاً اطفال و نوجوانان بزهکار مولود شرایط اجتماعی و خانوادگی نامساعد بوده و بنابراین احتمال زیادی وجود دارد که چنین کودکانی هرگز به مدرسه نرفته و از سواد کافی برای خواندن و نوشتن بهره مند نشده باشند. حضور مترجم در چنین مواقعی اگرچه ظاهراً به رفع مشکل کمک می کند ولی نباید از این موضوع غفلت ورزید که نفس ارتباط برقرار کردن با یک طفل یا نوجوان مهارت خاصی می طلبد که ممکن است مترجم دارای چنین مهارتی نباشد چراکه حرفه اصلی او ترجمه است و نه ارتباط با کودک و نوجوان بزهکار. ضمن آنکه بسیار طبیعی است که آن اضطراب و دلهره ای که در فوق از آن سخن گفته شد با توجه به کمی سن و بی تجربه بودن و شرایط خاص کودک افزایش یافته و چه بسا منجر به تحلیل ذهنی نادرست کودک از شرایط خویش و اقرار یا اعترافات خلاف واقعی شود که در مراحل بعد از یک سو امکان عدول از آن وجود ندارد و از سوی دیگر مجازاتهای سنگینی را برای وی در پی خواهد داشت. نکته دیگری که در خصوص قوانین مربوط به وکالت نباید از نظر دور داشت زمان ورود وکیل به پرونده است؛ چرا که در بسیاری از موارد متهم به ویژه متهم غیرفارسی زبان و ناآشنا به حقوق خویش بعد از بازجویی های اولیه و ثبت کلیه اقاریر و تنظیم اسناد علیه وی توانسته از کمک وکیل تسخیری در پرونده خویش بهره ببرد که در این مرحله اقدام شایان توجهی از سوی وکیل بجز طی مراحل دادرسی بطور دقیق ساخته نیست و اسناد علیه موکل قبلاً تنظیم شده و موکل نیز چه بسا ندانسته و بی خبر از محتوای آن اسناد، آنها را گواهی کرده است. به عنوان مثال در پرونده ای که در صدر مقاله به آن اشاره شد (پرونده خانم سکینه محمدی آشتیانی) نگارنده شخصاً از وکیل ایشان جناب آقای محمد مصطفایی در خصوص اینکه ایشان دقیقاً در چه مرحله ای وارد پرونده نامبرده شده و وکالت ایشان را به عهده گرفته اند و نیز میزان تسلط خود ایشان به زبان ترکی جهت برقراری ارتباط با موکل، در تاریخ 28 /5/1389 استعلام نمود که پاسخ ایشان ذیل سوال مربوطه بدین قرار است:‌ «من زمانی وارد پرونده شدم که تمام پل های پشت سرشان ویران شده بود.» این پاسخ اگرچه مستقیماً به موارد مورد سوال نپرداخته ولی می تواند بیانگر وضعیت نامطلوب متهم از حیث دسترسی به حداقل موازین دادرسی عادلانه باشد.     2-    برخی از مصوبات بین المللی مربوط به شناسایی حق دسترسی به دادرسی عادلانه در کشورهای چندزبانه:

الف- اعلامیه جهانی حقوق زبانی (1)

این اعلامیه محصول کنفرانس جهانی در مورد حقوق زبانی است و در ماده 20 خود صراحتاً به حق طرفین دادرسی در برخورداری از دادرسی عادلانه در سرزمین هایی که دارای تنوع زبانی هستند، اشاره می کند. ترجمه متن این ماده چنین است: (2) » 1- هر کس حق دارد زبانی را که به طور تاریخی در یک سرزمین به آن تکلم می شود – هم به شکل شفاهی و هم به شکل نوشتاری – در محاکم و دادگاههای قضایی واقع در آن سرزمین بکار برد. محاکم قضایی باید در امورات داخلی خود، زبان خاص سرزمین (زبان نیاخاکی) را بکار برند و اگر بنا به سیستم حقوقی فعلاً موجود در کشور، ضرورتی به ادامه جریان محاکمات در محلی دیگر موجود باشد، می باید به کاربرد زبان اصلی در محل جدید همچنان ادامه داده شود. 2-    هرکس حق دارد که در تمام موارد، به زبانی که آن را درک می کند و قادر به تکلم به آن است محاکمه شود، همچنین حق دارد که از خدمت مترجمی مجانی بهره مند گردد.» (3)

ب- میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی (4)

بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی به برشمردن حداقل حقوق تضمین شده یک متهم در برابر مرجع قضایی پرداخته است. بر این اساس، حداقل حقوق تضمین شده برای کلیه افراد در برابر دادگاه، چنین است: «الف- بی درنگ و به تفصیل با زبانی که او بفهمد، از نوع و علت اتهامی که به او نسبت داده شده است، آگاه گردد. ب- وقت و تسهیلات کافی جهت تهیه دفاعیه خود و گفتگو با وکیلی که خود انتخاب کرده است، داشته باشد. ج- بدون تأخیر غیر موجه مورد قضاوت قرار گیرد. د- در محاکمه حاضر شود و شخصاً یا از طریق وکیلی که خود انتخاب کرده است از خود دفاع کند. در صورتی که وکیل نداشته باشد حق داشتن یک وکیل به او اطلاع داده شود و در مواردی که مصالح دادگستری اقتضاء نماید از طرف دادگاه راُساً برای او وکیلی تعیین بشود که در صورت عجز او از پرداخت حق الوکاله هزینه ای نخواهد داشت. ه- از شهودی که علیه او شهادت داده اند سوالاتی بپرسد و یا بخواهد که از آنها سوالاتی پرسیده شود و نیز شهودی که به نفع او شهادت می دهند با همان شرایط شهود علیه او، احضار و از آنها سوالاتی پرسیده شود. و- اگر زبانی که در دادگاه بکار می رود را نمی تواند بفهمد و یا به آن زبان صحبت کند، بطور رایگان مترجمی جهت کمک در اختیار او گذاشته شود. ز- اجباری در شهادت دادن علیه خود و یا اقرار به مجرمیتش وجود نداشته باشد.» همانگونه که قابل مشاهده است بسیاری از موارد فوق علاوه بر تبیین حقوق کلیه متهمین در برابر دادگاهها، بطور مشخص به شناسایی حداقل حقوق تضمین شده افرادی پرداخته است که به زبانی غیر از زبان دادگاه تکلم می کنند.

ج- سند کپنهاگ این سند که در سال 1990 از سوی کشورهای شرکت کننده در نشست کپنهاگ کنفرانس امنیت و همکاری اروپا منتشر شده است در خصوص حقوق بشر حاوی مقررات جالب توجهی است. از آن جمله در پاراگراف 34 این سند چنین می خوانیم: «دولتهای شرکت کننده در جهت تضمین حقوق افراد متعلق به اقلیت های ملی صرف نظر از نیاز به یادگیری زبان یا زبانهای رسمی دولت مربوطه، تلاش خواهند نمود تا این افراد از فرصتهای کافی جهت آموزش زبان مادری خویش و یا آموزش به زبان مادری خویش برخوردار بوده و نیز در هرکجا که لازم و ممکن باشد بتوانند از این زبان در برابر مقامات عمومی بر طبق قانون ملی قابل اجرا استفاده کنند… .» (5)

د- قطعنامه 43/173 مجمع عمومی سازمان ملل متحد مصوب 9 دسامبر 1988 (6)

اصل 14 این قطعنامه به برشمردن حقوق فردی می پردازد که زبان مقامات مسوول در مورد دستگیری، بازداشت و حبس خویش را نمی فهمد و قادر به تکلم به آن نیست. مطابق این اصل چنین فردی حق دارد که بلافاصله اطلاعات مندرج در اصل 10 قطعنامه (علت دستگیری و اتهامات متوجه خویش)، بند دوم اصل 11 (دریافت حکم بازداشت و دلایل مربوطه توسط وی و یا وکیل او)، بند اول اصل 12 (دلایل دستگیری) و نیز اصل 13 (اطلاعات و توضیحاتی درخصوص حقوق خویش و نحوه استفاده از آنها) را دریافت کند و در صورت لزوم از کمک مترجمی در خصوص روند مراحل قانونی به دنبال دستگیری خویش بطور رایگان استفاده کند.

لازم به توضیح است که اسناد بین المللی دیگری نیز وجود دارند که به نحو مستقیم یا غیر مستقیم به حقوق متهمینی می پردازند که در برابر مرجع قضایی غیر همزبان با ایشان قرار گرفته اند. از آن جمله می توان به اعلامیه جهانی حقوق بشر اشاره کرد که در مواد 8 و 10 به موضوع حق هر فرد در مراجعه‍ی موثر به دادگاههای ملی صالح و نیز حق برخورداری از مساوات کامل در مورد رسیدگی به دعوی وی در دادگاهی مستقل و بی طرف پرداخته است. همانطور که می دانیم، مراجعه ای را می توان مراجعه‍ی موثر نامید که شخص طی آن قادر به برقراری ارتباط و تکلم به بهترین وجهی که رساننده‍ی منظور وی است با مرجع مربوطه باشد. با این حال به جهت تلخیص کلام از ذکر سایر اسناد بین المللی مذکور خودداری کرده و یادآور می شود که موارد فوق صرفاً به عنوان نمونه ارائه گردیده است و تهیه فهرست کاملی در این خصوص مجال وسیع تری می طلبد.

3-    نتیجه گیری:

چنین به نظر می رسد که تدبیر قانونگزار در مواد 202 و 203 آیین دادرسی کیفری در خصوص تعیین دو نفر مترجم از سوی دادگاه برای فردی که قادر به درک و تکلم زبان فارسی نیست، تنها راه حل موجود در چارچوب قوانین فعلی جاری بر محدوده سرزمینی ایران باشد؛ چراکه اساساً مشکلاتی از این قبیل ریشه در قوانین شکلی همچون آیین دادرسی (اعم از کیفری و مدنی) ندارد و قوانین ماهیتی هستند که در این خصوص نقش تعیین کننده ای دارند. چنین قوانینی غالباً در بردارنده‍ی موضوعات مهمتری از این قبیل می باشند: شکل حکومت، میزان تمرکز گرایی حکومت، محتوای قانون اساسی، حدود اختیارات شوراها و یا مجالس قانونگزاری ایالتی و واستانی، میزان رعایت اصل تفکیک قوا و نیز میزان استقلال قوه قضائیه از سایر قوا و نهادهای حکومتی به منظور تصمیم گیری در خصوص برگزاری محاکم دادگستری در استانها به زبانهای بومی و منطقه ای هر استان و یا بکارگیری نیروهای بومی در بدنه‍ی دادگستری، تدوین قوانین و آشنایی شهروندان به زبانهای مادری ایشان با قوانین جاری در دادگستری و بطور کل میزان استقلال قوه قضائیه در اتخاذ هرگونه تصمیمی که به نحو مطلوب تری دربردارنده‍ی حقوق همگی اتباع ایرانی باشد؛ و سرانجام هرگونه موضوع مشابه که دارای تأثیر واقعی بر حق دسترسی کلیه شهروندان به دادرسی عادلانه در کشوری نظیر ایران که از تنوع زبانی برخوردار است، باشد. با این توضیح می توان مدعی شد که اساساً شناسایی سایر حقوق پایه ای ایرانیان غیرفارس عملی ترین راه حل برای پیشگیری از اثرات نامطلوب ناشی از تمرکزگرایی صرف است و مداومت بر اقتدار طلبی، تمرکزگرایی و تک زبانی در کلیه شوون دربردارنده‍ی نتایجی سوء همچون عدم دسترسی غیرفارسی زبانان به دادرسی عادلانه خواهد بود. از دیگرسو نباید از این نکته نیز غفلت ورزید که این امر اگرچه در کوتاه مدت به گسترش و حفظ تسلط زبان فارسی به ظاهر کمک می کند ولی در دراز مدت و با افزایش میزان ظلم اجتماعی و نقض حقوق شهروندان غیرفارس، هیچ نتیجه ای به جز دلسردی و حتی تنفر از این زبان را به دنبال نخواهد داشت و به جایگاه و شأن واقعی زبان فارسی نیز لطمه جبران ناپذیری وارد می سازد چراکه آموختن آن برای غیر فارس زبانان نه از سر رغبت بلکه به عنوان یک الزام قانونی و به منظور توانایی دفاع از حقوق خویش و امکان دستیابی به جایگاه شغلی و موقعیت اجتماعی و رفع نیازهایی نظیر حضور مترجم در دادگاه و … صورت گرفته است. بر این اساس می توان چنین نتیجه گرفت که اگرچه نظام فعلی حکومت در ایران مبتنی بر تمرکزگرایی و عدم شناسایی فدرالیسم یا خودمختاری در هرسطحی است با این حال دستگاه قضایی کشور می بایست از ضرورت ارائه راهکارهای عملی جهت حل معضل عدم دسترسی ایرانیان غیرفارس به دادرسی عادلانه هرچه سریع تر آگاه شود و تدابیر مناسبی در این خصوص اتخاذ کند. توضیح آنکه حتی در قالب همین نظام تمرکزگرا و فارغ از دکترین فدرالیسم نیز در صورت اجرای صحیح و دقیق تمامی اصول قانون اساسی می توان شاهد تحولی بزرگ در نظام قضایی ایران بود. به عنوان مثال در صورت اجرای دقیق اصل ناکافی 15 قانون اساسی و نیز توجه به اصل 57 این قانون که صراحتاً بر تفکیک واستقلال قوا از یکدیگر تأکید می ورزد می توان انتظار داشت که راهکارهای عملی مناسبی جهت حل مشکلات قضایی آن دسته از ایرانیان غیرفارس که در حال حاضر در مراجع قضایی نیاز به حضور مترجم دارند، اتخاذ شود. اگرچه اقناع به این حداقل حقوق به معنای چشم پوشی از ضرورت دسترسی به حقوق شایسته تر نیست و متعاقباً مسائلی همچون درستی یا نادرستی حفظ رسمیت زبان فارسی به عنوان تنها زبان رسمی کشور نیازمند پژوهشهای دقیق و کارشناسانه است با این وجود نظر به اینکه حق دسترسی به دادرسی عادلانه متضمن حداقل حقوق بشری است و در حال حاضر مشکلاتی همچون مسائل مطروحه در فوق هرروزه گریبانگیر تعداد کثیری از اتباع ایرانی می شود و درنتیجه پرداختن به آن، فوریت خاص خویش را می طلبد لذا برخی از این تدابیر را که در حال حاضر و با قانون اساسی فعلی (همانطور که گفته شد در صورت اجرای کامل) امکان عملی شدن دارد، می توان در قالب پیشنهادهای زیر مورد بررسی قرار داد: برگزاری محاکم (حداقل محاکم بدوی) در محدوده هر استان به زبان رایج در همان استان و به نحوی که حداکثر حقوق طرفین دعوی یا شکایت تأمین شود و تنظیم مکاتبات و اسناد دادگاه به زبان مورد تکلم ایشان، تدوین و ترجمه متون قانونی موجود به زبانهایی غیر از فارسی و توزیع آنها در مراکز آموزشی و مراجع قضایی هر استان، آموزش و تربیت نیروی انسانی متخصص که توانایی خواندن و نوشتن متون قانونی جاری در کشور را به زبانهای دیگری علاوه بر زبان فارسی داشته باشند، استخدام نیروهای بومی و مسلط به نحوه نگارش و تکلم زبانهای مادری در محدوده های استانی، تشویق و همکاری با کانون های وکلای دادگستری به منظور تربیت و آموزش وکلای بومی که قادر به برقراری ارتباط با موکلین غیرفارس زبان با زبانهای مادری ایشان باشند و … .    تغییر سیاست قضایی و تحول سیستم دادرسی در ایران ضرورتی است که بر هیچ اهل فنی پوشیده نیست و امید است که در چارچوب این تغییرات به مسائلی نظیر چگونگی حق دسترسی همه اتباع ایرانی به دادرسی عادلانه به شایسته ترین وجه ممکن و به دور از هرگونه تبعیض از جمله تبعیض زبانی نیز به فوریت پرداخته شود.

ستاره باداشیان مونترال- آگوست 2010

1. Universal Declaration on Linguistic Rights (Barcelona – 1996)

2. . www.humanrights-iran.ir

3. Article 20

1. Everyone has the right to use the language historically spoken in a territory, both orally and in writing, in the Courts of Justice located within that territory. The Courts of Justice must use the language specific to the territory in their internal actions and, if on account of the legal system in force within the state, the proceedings continue elsewhere, the use of the original language must be maintained. 2. Everyone has the right, in all cases, to be tried in a language which s/he understands and can speak and to obtain the services of an interpreter free of charge.

www.unesco.org

4. International Covenant on Civil and Political Rights ( United Nations General Assembly- 1966 , in force from March 23,1976).

5. www.osce.org

6. www.un.org

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com يکشنبه  ۲۱ شهريور ۱٣٨۹ –  ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۰

20 سپتامبر 2010 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آنا دیلی, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حقوق زنان, حرکت ملی, زبان مادری | , , , , | بیان دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: