کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

عناصر خرد و علائم غریزه ، مسئله ملی و ملیت اجباری

دکتر فرهاد قابوسی

مقدمه : هر سرزمینی متعلق به مردمی است که در آن زندگی میکنند ، نه حکومت و دولت و نه توهمی تحت عنوان «کشور» . مردم ساکن هر سرزمینی واقعیت انسانی آن سرزمین محسوب میشوند و معیار هر استدلال منطقی و علمی در مورد آن به حساب می آیند . از اینرو برای من ، همچنانکه پیشتر اشاره کرده ام مسئله معروف به «مسئله ملی در ایران» یک شبه مسئله و مقوله ای صرفا ذهنی بشمار میرود که در واقع به جای مسائل واقعی اساسی مطرح شده است که فعلا رایج نیستند : همچنانکه این شبه مسئله به جهت فقدان تعاریف جامع و مانع در مورد «ملت و ملیت» خاصه در مورد ایران و تاسیس بینش ملی بر ذهنیات سنتی و توهمات گذشته گرایانه ، مسئله ای متکی بر تعاریف منطقی نبوده و لذا همیشه مشمول استدلالات منطقی محسوب نمیشود . از این نوع «مسائل نماینده» که بجای مسائل اساسی تری مطرح میشوند خاصه در حوزه مسائل سیاسی و خصوصا در شرایط سیاسی فعلی تحت تسلط «نئو کن» یا محافظه کاری جدید بر جو سیاسی عمومی ، تعدادی قابل توجه موجودند که بجای خود به کم و کیف آنها باید پرداخته شود . من در این نوشته در پی ارزیابی منطقی علل و زمینه های این شبه مسئله ملی از طریق ارزیابی دیدگاههای مختلف نسبت به آن هستم .

***

دو دیدگاه عمده در مورد شبه مسئله ملی ایران عبارتند از «دیدگاه فدرال یا کثرت گرا » و » دیدگاه ملی یا وحدت گرا » که تقابلشان موجد شبه مسئله ملی محسوب میشود . این دیدگاه دوم متکی بر ذهنیاتی است که از سنت تا اسطوره ملی و از عشق میهنی تا پرستش وطن را دربرمیگیرد . مشکل همه این مقولات در غریزی بودن و قابلیت تعبیر ذهنی آنها یعنی عدم عینیت و غیر قابل سنجش بودن آنها به روال منطق است. کمااینکه همه دیکتاتورها و مجانین تاریخ نیز اعمال ضد بشری خود را همواره مطابق سنن ملی ، با عشق به وطن و به خاطر مفاخر ملی توجیه کرده اند . «ایران» این ذهنیت گرایان نیز مقوله ای اثیری ، غیر واقعی و سوای مکان زیست انسانهائی است که طبق فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی که «چو ایران مباشد تن من مباد» از حق جهانی ( ! ) حیات محرومند . این متحجرین به تقصیر که شب و روز از مضرات دین و مذهب ناله میکنند ، از شهروندی ایرانی مذهب » ایرانپرستی » را ساخته اند و با تعصب مذهبی خود مانع انتقاد منطقی به این ذهنیات و روشن شدن جنبه های غیر علمی و غیر عقلانی این ذهنیات میشوند . چرا که تفاوتی بین ارتجاع ( گذشته گرائی) ملی و ارتجاع مذهبی در تقابل با عقل و منطق نیست . اینان از «ایرانیت» مذهبی جدید و از شاهنامه ارتجاعی فردوسی «قرآن» ثانی ساخته اند . برای اینان» ایران » مقوله ای مستقل از مردمان ساکن آن و حقوق طبیعی و مادی آنان محسوب میشود و به این حساب ایران اثیری نه اینکه مجموعه دائم التغیر زمینی از مکانها و شهرها و فرهنگ اجتماعی ساکنان آن بلکه «تصوری» آسمانی و ازلی و ابدی بشمار می آید . در این دیدگاه ارتجاع ملی ، «ایران» معلق در آسمان و نمادها و ضمایم ذهنیش از قبیل «زبان ملی» مقولاتی ازلی و ابدی و متافیزیکی تلقی میشوند که ابدالآباد لایتغیر ماندنی است و انسانهای ساکن این سرزمین اثیری نه تنها حق هیچ تغییری در آن ندارند بلکه به فتوای ( ! ) شاعر قرون وسطائی فردوسی باید که بخاطر ایران «همه سر به سر تن به کشتن دهند».

میلیونها انسان حیات گرانقدر بر سر اینگونه غرایز ملی و میهنی باخته اند که به جهت ذات ذهنی تفسیرپذیرشان در هر عصری تصادفا مطابق اغراض و هوسهای خصوصی حکام و شاهان وقت از آب در آمده است ! چراکه این مقولات ذهنی و غریزی تابع منطق و عقلانیت تاریخی که ضروری مقولات واقعی اجتماعی است ، محسوب نمی شوند و به عین قواعد دینی معمولا به دلخواه قابل تفسیراند . از اینروست که از دینی شدن ایرانیت در دیدگاه ملی سخن میتوان گفت . حتی مقوله ضد انسانی و ارتجائی «شهادت» نیز بر طبق فتاوی مذکور فردوسی در «دیدگاه ملی» ایرانی مطرح است که موید جوهر دینی دیدگاه ملی محسوب میشود (1) . برای اینان «ملیت» اجباری است و تردید و تغییری در آن مجاز نیست ، مگر به تبعید و مهاجرت (2) . شدت تحجر مذهبی و مسلکی دیدگاه ملی در مقایل دیدگاه دینی تا جائی است که در مقابل «لا اکراه فی الدین» سخیفه ای نظیر «چو ایران مباشد تن من مباد» را قرار میدهد و اکراه در ملیت مورد غضب ملیون واقع میشود . معتقدین به دیدگاه ملی سخافت را تا جائی میرسانند که بحث و انتقاد منطقی از این گونه ذهنیات و بیماری عصبی را نیز مجاز نمی دانند . بی آنکه رابطه عینی و ثابت شده به تجارب تاریخی میان تدریج این ذهنیات ، تعصب ملی ، شووینیسم و اندیشه فاشیسم را در یافته باشند . عوامیت این نوع وطنپرستان نسبت به تجارب تاریخی موجود در این مورد وحشتناک است: چرا که فی المثل بر اساس آخرین تحقیقات تاریخی ، مهمترین مقوله تبلیغاتی که هیتلر با سوء استفاده از آن توانست با فریب مردم آلمان به قدرت برسد ، لغو «قرارداد ورسای» بود که به تفسیر نظامیان متحجر آلمان تقصیرش نه که متوجه عدم قابلیت خود آن نظامیان بلکه متوجه عوامل بی وطن ، مخالفان جنگ ، آزادیخواهان ، احزاب مترقی ، چپ و یهودیان جهان وطن میشد . اگر در بعضی نوشتجات اخیر پان ایرانیستها دقت کنیم همین داستان » خنجر از پشت » ساخته نظامیان شبه فاشیست آلمان را در مورد ایران نیز باز خواهیم یافت : که اگر این بی وطنان «استالینیست» در ایران نمی بودند مگر قشون ظفرنمون آریامهری مام وطن را به این آسانی تسلیم «اعراب» بیابانگرد «یاسر عرفات» میکرد . در حالیکه از نظر شعور انسانی و خرد علمی پان ایرانیستها معادل همان «استالینیست» ها محسوب میشوند که «شمشیر دموکلس» هر بحث غیر منطقی دست راستی محسوب میشود . و چرا که گذر و ارتباط بین میهن پرستی ، شووینیسم و فاشیسم امری محتوم است که طبق تجارب تاریخی خواه و ناخواه ، خاصه تحت شرایط غربت و مهاجرت ، پیش آمدنی است و همچنانکه می بینیم در میان پان ایرانیستهای معاصر نیز رایج است (3 ) . و مگر تداوم اندیشه قرون وسطائی منع حق جهانی ( ! ) حیات انسان ایرانی طبق فتوای ( ! ) «چو ایران مباشد تن من مباد» فردوسی نبود که در ایدئولوژی ملهم از فاشیسم تک حزب رستاحیز به منع حیات ایرانیان غیر عضو «رستاخیز» در ایران و اجبار اقامت در خارج منجر شد (2) .
کوته بینی این حضرات چنان است که نه تنها هر بحث منطقی در مورد تنوع فرهنگی و زبانی در ایران را به «تجزیه ایران» مربوط میکنند بلکه تاکنون متوجه طبیعی بودن و ضرورت بحث بر سر «تابوها» و «محرمات» ملی پس از سقوط کاخ مقوائی سلطنت استوار بر آنها و آشکاری مجعولیتشان ، نشده اند . در حالیکه عقل هر مسئله ای را باید زیر سئوال ببرد : مخصوصا آنها را که ظاهرا «معقول» بنظر میرسند . که اگر امتداد مسیر فکری پان ایرانیستها را ادامه دهیم به امتناع تفکر ، ممنوعیت آزادی عقاید و انتقاد به اسم یکپارچگی ایران حواهیم رسید . خردمند ترین اینان هنوز قادر به طرح این سئوال منطقی برای خود نبوده اند که : مگر مسئله یکپارچگی ایران مقوله ای ماقبل تجربی و ضرورتی ماقبل عقلانی است؟ که اگر ضرورتی در جدائی و یا یکپارچگی است مگر خود مردم ایالات حق تعیین سرنوشت خود را ندارند که مقید به قیمومیت از بالا باشند . در هر حال منطق ، عقل و اخلاق اجتماعى حکم میکنند که منافع و مضار مسئله بدون تعصب با دلایل عینی و نه ذهنی و بدون سوء استفاده از غرایز مطرح و به قضاوت گذارده شوند . چراکه غریزه خصوصی و موقت است و نسبت به نتایج نهائیش کور محسوب میشود و مگر به تصادف راه به بیراهه می برد . در حالیکه عقل و منطق در عین عامیت و دورنگری شامل نتایج پالوده تجارب چه مرتب و چه غریزی نیز میباشند .
دیدگاه متکی بر غرایز ملی از درک منطقی مسئله غرایز غافل است که در آن غرایز انسانی نظیر عشق و علاقه نه تنها ذهنیاتی خصوصی بلکه توابعی از متغیر های زمانی و تاریخی شناخته میشوند . اگر دوهزارسال پیش آمیزش سببی به علل غریزی (!) خصوصا میان اشراف و خاندان شاهی متداول بود اکنون پیشرفت علم بیولوژی ثابت کرده است که چون این آمیزش غریزی مولد موجودات عقب مانده است ، لذا علماً و عقلاً مردود است . تقید در هر تمایل غریزی و عاطفی از میهن پرستی تا زبان پرستی نیز تحجر و گذشته گرائی محسوب میشود که ضرری کمتر از تعصب دینی ندارد . اگر این تعبیر ایدئولوژیک و آن مذهب به درستی به جهت مصائب بشری آنها و قیود فکری قرون وسطائی ایشان مورد انتقاد و عقلاً مردود شناخته میشوند . عقاید و اشعار قرون وسطائی شعرائی از قبیل فردوسی نیز دقیقا به همین دلیل تقید قرون وسطائی آنها به عنوان عقیده مردوداند و تنها سرمشق مخبطان میتوانند قرار بگیرند . «ایران» فردوسی که زمینه ذهنی ایران تاریخی پان ایرانیستها را تشکیل میدهد تخیلی ذهنی از ایران ماقبل اسلام در شرایط قرون وسطی معاصر این شاعر است : که یعنی نسبت به شرایط و واقعیات معاصر تخیلی در ماضی بعید (گذشته در گذشته) و در معیار منطقی و عقلانی معاصر متحجر اندر متحجر محسوب میشود . بینش متحجر فردوسی متکی بر جهان بینی قرون وسطی و انعکاسی از جهانی مرده هستند که محاط در «هیرارشی» و حاکمیت از بالا بوده اند . و گرنه هیچ آدم عاقلی در شرایط معاصر معتقد به چنین ترهاتی نمی تواند باشد و حتی دل به آنها خوش نمی کند . از اینرو هر تعبیری «ملی» از این اشعار و افکار قرون وسطائی در رابطه با اتحاد متکی بر زبان فارسی نیز مشکوک و مردود است . و هر نظری در این رابطه مجبور به تطبیق خود با منطق و تعابير عقل و علم معاصر است و بس . کمااینکه نه تنها «دیدگاه ملی» در مورد ایران عملا در قرون وسطی عصر فردوسی متوقف مانده است بلکه در یک ارزیابی منطقی در پشت هر تعبیر «ملی» اندیشه ای قرون وسطائی میتوان یافت .
این عقب ماندگی و تحجر تاریخی نسبت به مسائل ملی خود نشانی کافی از اندیشه «فاشیسم» محسوب میشود ، لکن دامنه استدلال منطقی در این رابطه بسیار وسیع تر و اساسی تر است: از آنجائیکه آلوده کردن علم و تحقیق به غرایز ملی و سیاسی را میتوان از اساسی ترین و خطیر ترین عناصر اندیشه فاشیسم و نژاد پرستی شمرد که نمونه های ایرانی آن مشهور و نمونه های آلمانی و ایتالیائی آن دقیقا مستند هستند؛ لذا انتشار و رواج مطالبی که افراد را تحت عنوان ضرورت سیاسی به توجیه هر نظر خاصی در علوم ترغیب کند ، دانسته و ندانسته تبلیغ اندیشه فاشیسم محسوب میشود : نوشته های آقایان کسروی ، قزوینی و دیگر مدافعان زبان ملی اجباری ، از این نوع تبلیغات فاشیستی محسوب میشوند (4) . لذا دیدگاه ملی و یا هر جریان فکری جمعی و فردی چه به جهت انتشار ( ! )، توجیه و چه به جهت عدم مخالفت و نفی روشن مطالب مربوطه ، اصولا و عملا ناشر اندیشه فاشیستی محسوب میشوند . چراکه هر عمل و نظری در تحدید آزادیهای فرهنگی و باین طریق اجبار ( ! ) در روش حیات و تفکر انسانها مشمول فاشیسم است .
تذکر این نکته نیز ضروری است که تسمیه به عنوانی اصولا متضمن واقعیت وجودی آن محسوب نمیشود . لذا «دموکرات» نامیدن حتی در مورد ساکنان کشورهای «دموکراتیک» نیز مرجوع به واقع نیست چه برسد به کسانی که علناً مدافع هیرارشی فرهنگ و زبان فارسی در ایران و مخالف رد مطلق قیود فرهنگی نسبت به زبانهای دیگر ایرانی هستند . کمااینکه حتی نوشته های «دموکراتهائی» نظیر هانتینگتن مدرس هاروارد ، نیز حتی به نص متفکرین لیبرال اروپا ، محتوی تعبیرات «فاشیستی» از اهالی آسیا و نیز ساکنان غیر انگلیسی زبان ایالات متحده آمریکا است که اگر فاشیسم ایتالیائی «معتقد» به «خصوصیت» آفتاب ایتالیا بود ( ! ) هانتینگتن هم از برتری و خصوصیت فرهنگ انگلیسی زبان آمریکائی و پان ایرانیستهای ظاهرا «دموکرات» هم از عمومیت ازلی و ابدی زبان فارسی در ایران میگویند . و این مابعدالطبیعی بودن ذهنیات زمینه این نمونه ها و فقدان ملاحظه تغییرات و ضرورت این تغییرات ، یعنی ازلی و ابدی شمردن مقولات ذهنی «ملی» متکی به گذشته معدوم است که در استبعاد از واقعیات از ارزشهای متساوی انسانی ناشی از واقعیت مشترک موحود نیز فاصله میگیرد و به فاشیسم منجر میشود . کمااینکه اگر اعتقاد به مابعد الطبیعه را در اعتقاد به ذهنیات غیر قابل تجربه خلاصه کنیم ، اعتقاد به گذشته و ذهنیات گذشته گرا نیز جزء عقاید متافیزیکی و مذهبی محسوب خواهند شد . تحجر جزمی پان ایرانیستها و تعصب مذهبی ملی گرایان نسبت به ایران را میبایستی ناشی از این نهاد مابعد الطبیعی اندیشه ایران پرستی حساب کرد (5) .
در مقابل » دیدگاه فدرال » – که البته نمی تواند دعوی کمال مطلق داشته باشد –  دیدگاهی بر آمده از تشکیک در این مقولات مابعدالطبیعی ایرانی و ناشی از اینگونه سئوالات منطقی و معیارهای صرفا عقلانی است که گذشته گرائی و مفاخر ذهنی ملی را بر نمی تابد . و هر اندیشه و نیز داده ای را تنها بعد از سنجش و تطبیق با معیارهای منطقی و عقلانی و در مقایسه با تجارب تاریخی و در رابطه با دست آوردهای علمی تاریخی ، آنهم تا سنجش بعدی ، می پذیرد . کمااینکه رجوع این دیدگاه به موضع فدرال نیز صرفا بر اساس ارزیابی منطقی تجارب تاریخی در ایران و مناطق دیگر متکی است . در دیدگاه فدرال اجباری در ملیت نیست و تصمیم عقلانی بر جای اجبار ایرانی نشسته است . در دیدگاه فدرال اتحادی هم اگر مفید است اتحادی عقلانی است و هیچ عاملی چه ایران و چه زبان ملی به اجبار و فراسوی تصمیم عقل مقرر نیست . چراکه همه چیز حتی اتحاد ایران و زبان ملی زبر مجموعه ای از معقولات باید باشد و هیچ چیزی ماقبل تجربی و ماقبل عقلانی مجاز نیست . و هر آنچه که ثابت به نظر میرسد همواره نسبت به تغییرات چنین است . کمااینکه ضرورتا تغییر شرایط تاریخی نیز در ارزیابی مسائل تاریخی ملحوظ اند . در دیدگاه فدرال تعقل تاریخی و جهانی بجای تعصب ایرانی نشانده شده است .
از اینرو در واقع همچنانکه یادآوری کردم دیدگاه فدرال نافی دیدگاه ملی است و بطور خلاصه نسبت به مسئله ملی سعی در تقریر عقلانیت و منطق به جای ذهنیت و غرایز دارد . چراکه سخن نهائی میان دو دیدگاه فدرال و ملی رجوع به عقل در اولی بجای رجوع به غریزه در دومی است .
آنچه که میماند اشاره ای به آن مسائل و دیدگاههای اساسی نهان در ماورای این بحث ملی است : سخن اساسی در تعبیر فلسفی بر سر تقابل دو دیدگاه علمی (مادی تجربی) و دیدگاه ایده آلیستی (غریزی و ذهنی ) در مسائل اجتماعى است . و در تعبیر عملی سخن بر سر تقابل «عقل علمی» و «ذهن متحجر مدرن» (6) است که تحت حمایت «محافظه کاران جدید» در غرب رنگ و لعاب ظاهرا «معقولی»بخود گرفته است . نماینده اولی در مسائل اجتماعى ایران کم و بیش دیدگاه فدرال است که سعی در طرح اندیشه های جدید و «علمی» در مسائل اساسی جامعه ایران را دارد و نماینده دومی دیدگاه ملی محسوب میشود که متکی به گذشته گرائی و اخیرا ملهم از تحجر سیاسی جامعه مدرن غربی است . در این میان هرچند که «تحجر مدرن» و نیز «محافظه کاری جدید» بنا به تعریف ساختارهائی متناقض محسوب میشوند ، لکن از آنجائیکه «تغییر» نسبت به «ثبات» و «جدید» نسبت به «قدیم» تعریف میشوند ، آن دو نیز به اتکای عوامل غریزی در متن فرهنگ متساهل غرب در میان قلمزنان ایرانی از «چپ» و راست نیز مقبولیت ظاهرا «معقولی» یافته اند . کما اینکه باصطلاح «چپ» سابق ایران نیز بواسطه اساس رمانتیک و غیر علمی اش به «نئو کن و تحجر مدرن» گرائیده است .

حواشی و توضیحات:
(1) جالب توجه این است که معمولا اکثر آنهائی که از مواهب این غرایز و ذهنیات ایرانپرستی دم میزنند ، خود اهل قربانی در این پرستشگاه ملی نیستند بلکه معمولا دیگران را به این وظایف میهنی تشویق میکنند .
(2) سعه صدر همایونی و ایدئولوگهای تک حزب «ملی» رستاخیز هم تا به جائی میرسید که بجای قتل و زندان به تبعید و دادن «پاسپورت» یعنی اخراج از زاد و بوم رضایت دهند . امروز نیز کوته بینان ملی از قبیل آقای مزدک بامدادان انتقاد از نارسائی های اساسی زبان فارسی را با منع نوشتن به این زبان پاسخ میدهند که نزدیک همان موضع «پاسپورت همایونی» است.
(3) بخصوص اگر که زمینه فاشیستی حزب «سومکا «ی وطنپرستانی نظیر آقای داریوش همایون ، تکامل ایشان به ایدئولوگ تک حزب «رستاخیز» و ذهنیت فاشیستی حزب سابق » پان ایرانیست» را در نظر گرفته باشیم .
(4) دو نمونه از بیانات فاشیستی کسروی و قزوینی که از «مراجع تقلید» مذهب ملی گرائی محسوب میشوند ، کافی به مقصود به نظر میرسند .

الف : نمونه فاشیسم کسروی که خاصه در حاشیه دفاعیاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی بروز کرده است (نشریه پرچم سال 1322ـ1321 . تجدید چاپ شده در سال 2004 ـ 1383 وسیله انتشارات خاوران (صفحه 81)): » این آرزوی ایرانیانست، آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه زبانها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من که در اینجا ایستاده ام زبان مادرزادی من ترکی بوده ولی همه می دانند که چه کوشش هایی به کار می برم (!) که آن زبان از ایران برافتد. ترکی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، کردی برافتد. ارمنیان اگر از مایند باید با زبان ما درس خوانند و سخن گویند» . منظور کسروی از این کوششها نوشتن رساله ( آذری یا زبان باستان آذربایجان ) به اتکاء ترجمه غلط و «دلایل» متناقضی است که من درمقاله (http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9918 ) نادرستی مطلق آنرا ثابت کرده ام . از این مختصر و تعمد کسروی در براندازی زبانهای غیر ایرانی و لذا تخریب فرهنگهای متنوع در ایران برمیاید که او نه تنها تحقیق را با تعصب و علوم تاریخ و زبانشناسی را با سیاست تعویض کرده بود بلکه به جهت اعتقاد و تعمد در بر انداختن اجباری زبانها مشخصا معتقد به عقاید فاشیستی بوده است.

ب : محمد قزوینی: مقاله « آذری ، یا زبان باستان آذربایگان » در «بیست مقاله» بکوشش ابراهیم پور داود ، بمبئی 1935 ، م. ص. 141- 146:»… امروزه مسئله زبان آذربایجان اهمیتی سیاسی به هم رسانیده …اثبات این که زبان اصلی آذربایجان تا حدود قرن هفتم ، هشتم هجری زبان فارسی بوده است … در شرع سیاست ، واجب کفائی بلکه واجب عینی است و گمان میکنم که تالیف این رساله ( آذری (کسروی)) … خدمت شایانی …هم به سیاست و ملیت این مملکت نموده است.» سخن گفتن از وجوب کفائی و عینی در مورد مسئله زبانشناسی حاکی از بیشعوری علمی ، سخافت تحقیقی و اندیشه فاشیستی قزوینی به جهت سوء استفاده سیاسی (پان ایرانیستی) وی از مباحث فرهنگی و علمی است . تاسف اینست که آقای یارشاطر به جهت باور به چنین ترهات ضد علمی آبروی ایران را در مجامع علمی برده است : که مگر ممکن است در علم واجب کفائی به تقریر سیاست داشته باشیم . که اگر ایشان واقعا اهل تحقیق در علم زبانشناسی میبودند ، سالها پیش حداقل در مقالات مربوط به موضوع خویش در مذمت کسروی و فزوینی که زبانشناسی را بازیچه هوسهای ضد علمی پان ایرانیستی کرده اند ، مینوشتند و حدافل اطرافیان خودرا آگاه میکردند . عدم عمل به این وظیفه علمی خیانتی سنگین به فرهنگ محتضر ایران و عملی در جهت تثبیت تعصب بحای تحقیق محسوب میشود .

(5) در ذهنیت مطلق و اعتقادات ضد علمی مدافعان دیدگاه ملی همین بس که یکی از مطول نویسان اینان آقای مزدک بامدادان که در سایت سانسور گرای «ایران امروز» قلم درازی میکند ، مخالف نتایج استاندارد تحقیقات تاریخی و علم فرهنگشناسی منبع مرجعی نظیر « تاریخ تمدن ویل دورانت » در مورد عاریتی بودن «فرهنگ آریائی» است . این شخص که مطلقا فاقد سواد علمی لازم برای ورود در مباحث منطقی است نه تنها از ضرورت استدلال منطقی در مسائل علم تاریخ و زبانشناسی بی اطلاع است بلکه از پیش پا افتاده ترین ضوابط طبقه بندی علوم نیز نا آگاه است و مثلا علم پزشکی را از «علوم دقیقه» میشناسد . همچنانکه او صرفا به جهت تعصب نسبت به زبان فارسی با نتایج تحقیقات علمی زبانشناسی در مقایسه زبان های عربی و فارسی منعکس در آثار محققینی نظیر « هانری کربن » (تاریخ فلسفه اسلام) نیز مخالف است . متاسفانه کوتاهی در منطق و بیسوادی علمی مدافعان دیدگاه ملی و نیز تکیه صرف آنان بر ذهنیات حماسی و شعر و احساسات ، مانع بسط ارزیابی عقلانی مواضع آنان به یک بحث منطقی با آنان شده است . برای موارد ذکر شده و برخی مباحث مربوطه رجوع کنید به مقاله سابق راقم «ملاحظاتی در عقب ماندگی و تجدد فرهنگ ایران» در سایت اخبار روز:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581

(6) غرض از تحجر مدرن تحجری است که مواضع غیر علمی خویش ، دین و عقاید سنتی را با وسایل و روشهای مدرن توجیه میکند . یکی از نمونه های مهم آن مسلک رایج محافظه کاران مذهبی امریکا » Creationism » یا    » Intelligent design » است که خلقت الهی را بر نظریه تکامل علم بیولوژی ترجیح میدهد . موضع «نئو کن» به لحاظ » تسنن مدرن» اش انعکاس سیاسی این اندیشه غیر علمی محسوب میشود .

18 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , | 3 دیدگاه

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش آخر

استاد گرامی: شما نیز یاران و پیروان خود را دعوت کنید به اینکه همۀ ایرانیان بدون شرط و شروط و «قیم» بازی، سرنوشت خود را باید بصورت سیستم فدرال در دست بگیرند، یعنی هرملت، ملیت، قوم، یا تیره:/ و هرآنچه که میخواهند خود، خویشتن را بنامند، یا شما آنها را مینامید!/ حق دارند خود را اداره کنند و با هم دولت مرکزی مشترکی را بوجودآورند، و مثل کشور همسایۀ ما پاکستان (مثلاً در هر ده سال)، زبان مشترک خود را تأیید کنند (با رفراندوم یا در مجلس) و یا بهتر از پاکستان، و همچون هند و کانادا و سویس و بلژیک، چند زبان رسمی داشته باشند! در آن صورت مطمئن باشید که من ِنوعی نیز ، خود را بالقوه صاحب تمام ایران خواهم دانست یعنی ایران ، واقعاً «ملک مُشاع»ِ همۀ ایرانیان خواهد بود: ( ایرانیان در معنی ساکنان کنونی و واقعی ایران )، و آنها کشور خود را با ارادۀ خود خواستۀ خود آنرا حفظ خواهند کرد. مطمئن باشید لفظ «ملت ایران » و اسم «خاک ایران » و نام «زبان فارسی» را آن توانائی نیست که منافع اقتصادی و ادارۀ سیاسی و مسائل زبانی: (پان فارسیسم) و مشکلات دینی: (خمینیسم: شیعۀ سیاسی) در این کشور را به شیوۀ سابق و لاحق ادامه دهد.

اگر براستی ایران را دوست دارید با هر نوع انحصارطلبی که مترادفِ آزادی کُشی و برابری ستیزی است مبارزه کنید. برای من، فارسی ستیزی عکس العمل قابل فهم، در مورد کسانی است که یک عمر، و چند نسل تحقیر فرهنگی شده اند و زبان مادری پُرتوان آنها (مخصوصاً عربی و ترکی و تركمني و کردی و …) را مشتی جاهل و متعصب، در ظاهر بنام ملت واحد ایران ، و در باطن بخاطر استقرار و دوام آپارتاید زبانی (پان فارسیسم ) و نژاد پرستی (پان آریانیسم) با برنامه ریزی و سرکوب پلیسی و «قانونی» ممنوع و غیرقانونی(!) کرده، و آگاهانه در صدد نابودی آن فرهنگها هستند و حالا هم علناً و تلویحاً از آن سیاست بعنوان «ستون اصلی وحدت ملی» دفاع میفرمایند! شاهنامه را باچنین محتوائی، گاه «حماسۀ ملی»! و زمانی با گرایش کمونیستی»حماسۀ داد»! مینامند. بعرض برسانم متأسفانه در زبان فارسی آن توان و ابزار لغوی و گرامری برای علمی شدن و کشیدن بار تحلیل و توضیح نیست. دوست دانشمند آقای دکتر  داریوش آشوری جزو معدود کسانی هستند که » باز اندیشی در زبان فارسی » را ضروری دانسته اند.در ضمن دو مقالهْ /»واژه و زبان در فارسي» نوشتهْ  «الف.تربيت» صفحات۵۱۳-۵۳۸/ و نيز/»علي كافي»:»حذف زبان فارسي از عرصه هاي علمي صفحات ۵۳۹-۵۴۵/: «(نشریهْ شمارهْ ۶ تریبون،زمستان ۲۰۰۱،) تحقيقي و ديدني است، و در مورد محدودیت های زبان فارسی و سهم ۷۰% عربی در آن به بررسی آماری و کامپیوتری پرداخته است. میتوانید به آنسوی سکه هم توجهی بفرمائید! زیرا خودشیفتگی مرض مهلکی است. صمیمانه و آشکارا میگویم که شخصاً من آن نویسنده و نیز سردبیر مجله را از جنبۀ شخصی می بخشم ، (رژ‍يم آنها را تبرئه و با بورس تحصيلي روانهْ خارج ساخت)،آنها و امثال آنها، خوش رقصی به ساز و نوائی نظام حاكم، کرده و میکنند که سیستم بیمار»پان فارسیسم» در دل سیستم «خمینیسم»، دائما آنرا در فضای کشور ایجاد و رها میکند، لذا اگربه جای توجه به معلول، عنایتی به علت بنمائیم بایستی با سیستم پان فارسیسم، پان آریانیسم، فردپرستی نهادینه شده (شاه، ولی فقیه، کوروش، فردوسی، زرتشت و  ….) در کنار خمینیسم (شیعۀ سیاسی و انحصار طلب و سرکوبگر)، بعنوان مبارزه دموکراسی با توحش آشتی ناپذیر باقی بمانیم.

استاد محترم آقای دکتر جلیل دوستخواه بقول نیچه: » مهم این نیست که یکی دو بُت در درون شکسته شود، مهم اینست که خوی بت پرستی را در خود نابود سازیم«.

باز تکرار می کنم (بدون باج دادن یا ملاحظه کاری،و ترس و طمع ): بقول شما ، من با مردم فارسی زبان و با زبان فارسی، و نیز با هیچ ملت یا ملیت و » تیره» و قوم و فرهنگی، مخالف نیستم، که سهل است، بسیار هم آنها را محترم می دارم و از اینکه بهرحال به اجبار، توانستم زبان مردمانی (ملت یا ملیت و یا تیرۀ فارسی زبان) را یاد بگیرم خوشحالم (البته اگر زبان دوم من و امثال من بجاي فارسي، تصادفاً انگليسي ميبود، استاد عزيز بهتر نبود؟) غم من و امثال من ( و از جمله استاد براهنی ) از آنجا ناشی میشود که زبان مادری من و سایر متولدین فرهنگ های محکوم در ایران را، مُشتی بی خبر، متعصب، خودبین و در معنی واقعی، فرهنگ ستیز و بی فرهنگ، ولی بنام رواج فرهنگ، میخواهند نابود کنند!. دقیقا این است معنی ابزار سیاسی سازی از زبان فارسی که حضرتعالی هم نه بعنوان مسئول سانسور وزارت فرهنگ سابق و وزارت ارشاد یا اطلاعاتِ لاحِق، بلکه متأسفانه همچون یک استاد دانشگاه دمکرات و یکی از ناشرین»گاتها»ی زرتشت ( که بهترینش به مؤبد فیروزآذرگشسب و نادرست ترین- اش به استاد پورداوود تعلق دارد)، ضمن دفاع تعارفی از آزادی زبانها در ایران ،در نوشتۀ خودِتان » ایران ستیزی» را با » فارس نکوهی» مترادف آورده و ضمناً چون»زبان بیگانه و تحمیلی»  (تأکید از من است) شمردن عربی (درهزار سال قبل)؟! برای زبان فارسی، افسانه ای بافته اید که آنسویش ناپیداست.استاد گرامی لطفاً در معیار و محتوای»بیگانگی و تحمیلی»بودن یک زبان کمی بیاندیشید آن زمان عربی تحمیلی بود یا امروزه زبان فارسی از ۱۳۰۴ه.ش. = ۱۹۲۵م تاکنون. بقول حافظ: «خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان» مقایسۀ فارسی با عربی چه از نظرساختار زبانی و گرامري، چه لغات اصلي و چه محتوای علمی و فلسفی و حقوقی و ادبی و شعری  …… بقول عرب ها » قیاس ِمَع الفارِق» است. نظرتان را به سخن شاعر سهل و ممتنع گو و سخن شناس و روشنفکر قرن نوزدهم و اوايل قرن بیستم ایران ایرج میرزا در انقلاب ادبی او جلب می کنم که:

آن کسانیکه خدای ادبند             ریزه خوار کلمات عربند

هرچه گویند از آنجا گویند           آنچه جویند از آنجا جویند

فارسی با عربی توأم شد             انقلاب ادبی محکم شد

در مقایسۀ زبان ترکی و فارسی هم میتوان از جمله بکتاب «محاکمَة اللغتین» امیرعلیشیر نوائی بنیاد گذار مکتب شکوهمند «هرات» و وزیر و دوست سلطان حسین «بایقرا»(بیگ قارا) : اشاره کرد که به ترکی جُغتائی(اُزبک) نوشته و بفارسی توسط دوست گرانقدر و زنده یاد استاد «تُرخان گنجه ای» ترجمه شده و ترجمۀ انگلیسی آن نیز موجود است. در سلسله مقالات «روزگار نو» پاریس(از شمارهْ ۱۸۶-۱۷۲) تحت عنوان: » زبان مشترک و زبان های مادری،خط و تغییر خط در سرزمین ایران » به گوشه ای از مسأله پرداخته ام. فارسی و ترکی آزربایجانی را از نظر (اصوات+گرامر+لغات اصلی)مقایسه کرده ام.

آقای دکتر جواد هیئت نیز بعد از امیرعلیشیر نوائی و بعنوان تالی کتاب او، تألیفی بنام » مقایسة اللغتین» بفارسی دارند که میتوانید به آن هم مراجعه بفرمائید، بشرطی که پیشاپیش با شنیدن نام یک مؤلف، سند محکومیت اثرش را نخوانده صادر نفرمائید!

آقای دکتر دوستخواه : شما بعد از دفاع تعارفی از آزادی زبان و منع کردن «سیستم» جا افتادۀ » پان فارسیسم»، از نیش زدن و توهین کردن به زبان و فرهنگ مردم ایران اِبائي نداشتيد (و البته نه گروهها و بقول شما تیره- های زبانی مشخص مثل ترک و ترکمن، کرد، عرب، بلوچ و …). نام بخشی از آنها را استاد شهریار در شعر معروف » الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من» آورده است و به نظر من خطاب استاد شهریار که از نزدیک ایشان را می شناختم ، نه فارسی زبانان و اهالی تهران، که نظرش ناظر بر سیاستی بود که زبان فارسی را ابزار تحقیر ملیت ها یا اقوام و تیره های غیر فارس قرار داده بود، البته مبلغان و تابعان آن سیاست را نیز مخاطب استاد شهریار بودند. آشکار است که شهریار، آن هنرمند بی دفاع، نمیتوانست رژیم» پان فارسیستی» پهلوی را مستقیما مورد خطاب قراردهد. شهریاری که در توصیف خود بعد از استقرار جمهوری اسلامی و خطاب به آن رژیم بترکی آزربایجانی میگوید: «من نَن ده نه ظالیم چیخار اوغلوم نه قیصاص چی»

از من هم فرزندم نه ظالم در می آید و نه کسی که حاضر به قصاص کردن است.

ازسخن دور نیافتم .استاد گرامی، شما پس از منع و نهی سیستم حاکم، تأكيد بر حرمت گذاشتن به فرهنگهای محکوم (برروی کاغذ) بی آنکه با اساس مسئله کار داشته باشید مینویسید:» اما دُم خروس این مسئله سازی و عوام بازی ها (کذا!) را از یک سو در جیب کسانی می بینیم که به پول دولت آمریکائی سرشت ترکیه و شرکت های بزرگ نفتی، تلویزیون و تارنما راه می اندازند و در بوق «پان ترکیسم» می دمند».

حضرت استاد: راستش برخورد بقول خودتان «عوام بازانه » یک استاد بدون تحقیق و در دست داشتن سند و تنها براساس شایعات و خیالات جاعلین، یا تصوراتِ مُبتنی بر تئوری توطئه، خیلی دور از شأن شما و انتظار خوانندگان نوشته های حضرتعالی است. راستی اگر سند و حتی قرائنی راجع به گرفتن پول آن تلویزیون و «تارنما» از هر دولت خارجی تاكنون دارید لطفاً و حتماً منتشر کنید که بقول حافظ:

تا سیه روی شود هرآنکه در او غش باشد.

حقیقت اش من نمی دانم چرا یکی خصوصیات ما (از جمله حضرتعالی) درخت را دیدن و جنگل را انکارکردن شده است، بعنوان مثال:

– نه همسایگان عرب و ترک که این دولت علیۀ «شاهنشاهی پهلوی ایران «ما بود که بعنوان «ژاندارم خلیج فارس» به ظفار قشون میفرستاد. محمدرضاشاه میگفت: «ما کمونیسم را در شاخ آفریقا تحمل نمی کنیم»! و با این گفتار میخواستیم برای غرب خوش رقصی هم بکنیم! هرجا قدم از جاده انصاف و وجدان بیرون بگذارم لطفاً تذکر دهید. مخاطب من تنها استاد جلیل دوست خواه نیست که همۀ خوانندگان محترم هستند.

– یکبار که دولت امریکا برای براندازی جمهوری اسلامی بنا به سابقه براندازی ارزان قیمت دولت دکتر محمد مصدق، بیست میلیون دلار بودجه تصویب کرد و آنرا اعلان نمود ! نه آن تلویزیون و نه آن پان ترکیستهای خیالی، بلکه مشتری های قدیمی «نژاد پاک آریائی» و » پان فارسیستهای» بجامانده از رژیم سابق بودند که در بعضی از تلویزیون های بقول شما «آمریکائی سرشتِ» لس آنجلس برای گرفتن اش سر از پا نمی شناختند. ناگفته نماند که بنا به سیاست جمهوری اسلامی و سعید امامی (اسلامی) مشهور، جهت بنیاد اپوزیسیون قلابی و توخالی، گفتار بعضی از این تلویزیون ها، هشتاد درصد انتقاد یا فحش تاکتیکی و بیست درصد دفاع استراتژیک از رژیم توتالیتر آخوندی ایست.لطفا دقت فرمائید.

در مورد بودجۀ ۷۵ میلیون دلاری هم اگر از خود رادیو و تلویزیون های خود امریکا چیزی اضافه بماند مطمئن باشید نصیب مشتریها و سرسپردگان قدیم و جدید فارسی زبان خواهد شد، نگرانش نباشید.

استاد گرامی آن تک تلویزیون آزربایجانی که بنام «گوناز.تی. و ی» (تلویزیون آزربایجان جنوبی) مشهور است و بنا به ادعای شما با پول دولت آمریکائی سرشت (؟) ترکیه و شرکت های نفتی تغذیه می شود، بعرض استاد برسانم که حدود ده ماه است که دولت «آمریکائی سرشت» ترکیه بنا به خواست دولت احمدی نژاد آریائی نژاد» لابُد انگليسي سرشت» ، با وجود پرداخت پول، مانع پخش آن از طریق ماهواره شده و جز از طریق اینترنت در خارج و داخل ایران قابل مشاهده نیست! که متصدیان آن این – بار به «هات بِرد» متوسل شده اند، و چون این تلویزیون سیاسی- فرهنگی که در آن طیفها و گرایشهای مختلف آزربایجان جنوبی ( ایران ) منعکس است، تنها با کمک شنوندگان و ببینندگان آن تاکنون برپا مانده است. از شما و کلیۀ خوانندگان محترم این نوشته خواهشمندم ضمن افشاء و انتشار اسناد و منابع مالی ِبقول شما این «تلویزیون» که علاوه بردولت امریکائی سرشت ترکیه، شرکت های نفتی ( کدامیک هفت خواهران را میفرمائید؟) نیز به آن یاری می رسانند،درعین حال لطفاً گوشه چشمی هم به منابع مالی تلویزیونهای لس آنجلسی داشته باشید که وضع بعضی از آنها مصداق کامل مصرع دوم این بیت حافظ است که:

کوه با آن عظمت یک طرف اش دریا بود……. چون داستان » کلید واژه ها » دراز است بایستی از «معاشران خواست تا گره از زلف پیچیده یار باز کنند». اما در ضمن تنها نباید به قاضی رفت که راضی برگشتن نه حُسن که خود فریبی و عیب است. باز هم از شما و همۀ خوانندگان گرامي اين نوشته می خواهم اگر سندی راجع به وابستگی و خود فروختگی» گوناز. تی. و ی» تا به امروز دارند حتماً منتشر کنند، تا من نیز در کنار شما باشم. با عذرخواهی از حوصلۀ استاد و خوانندگان گرامی و جهت کوتاه کردن دامنه سخن، به نوشتن چند بحث یا مسئله اساسی می پردازم و از شرح بیشتر «اشکالات بنیادین» دیگر استاد در می گذرم.

استاد گرامی: کشور ایران امروز مشکلات زیادی دارد اما مسئله اساسی آن ناشی از وجود سیستم دولتی «پان فارسیسم و خمینیسم»با آزادی خواهان ملت یا ملیت و بقول شما تیرههای ایرانی از یک سو و از سوی دیگر غارت آخوندانه میباشد (که دزدی آنها، دزدی های دزد ِنگرفته یعنی پادشاه را به طاق نسیان سپرد) این غارت بر فقر و بینوائی و فحشاء و اعتیاد و دیگر مشکلات اجتماعی دامن می زند. در کنارمسألۀ بیکاری و فقر، و مسألۀ ملیت ها (آزادی زبان و حکمیت ملی آنها) ، مسألۀ زنان و بالاخره آزادی وجدان،عقیدۀ سیاسی و ادیان قرار دارد. سخن من یا درد دل من با استاد جلیل دوستخواه بقرار زیر است:

الف – راجع به ایران و ملت ایران :

آقای دکتر دوستخواه: چنانکه همه می دانیم، تکوین ملت مدرن یک پروسه و رَوَند است و در این زمینه راقم جزوه ای نوشته است بنام : «کثرت قومی و هویت ملی ایرانیان» که علاوه بر تریبون شمارۀ  (۲-۳-۴) چاپ سوئد، در ایران نیز به همت «آشنای ناشناسی» در آن زمان، در انتشارات «اندیشه نو» در تهران چاپ شده است، خلاصۀ موضوع آن که:

۱ملت یک تعریف صوری و ظاهری دارد که داشتن: ( دولت و پول و اوزان و پرچم و .. ) مستقل و مرزهای مشخصی که دولت با ارتش ملی اش موظف به دفاع از آنها است، و بالاخره اینکه در سازمان ملل متحد، دولتهای دیگر، آن دولت را به رسمیت بشناسند و کرسی خاصی، به آن دولت- ملت تعلق گیرد. این تعریف صوری و ظاهری ملت- دولت مدرن از قرن هفده (انگلستان) و قرن هجده (آمریکا و فرانسه) با توجه به ماهیت سه طبقۀ : (سرمایه داران+ طبقۀ متوسط جدید+کارگران صنعتی) پا در عرصۀ وجود گذاشتند و عرصه را به طبقۀ اشراف (فئودال ها) و نجبا و کلیسا تنگ سا ختند. سرمایه داران با تکیه به مغزروشنفکران و بازوی کارگران صنعتی و روستائیان، حاکم بلامنازع سیاست و اقتصاد و فرهنگ شدند، و در یک کلام، تمدن سرمایه داری صنعتی استقرار و حکمیت یافت، اما نسیم آن وقتی به کشورهای غیرصنعتی رسید، تنها کپیه ای از آن و گاه سایه ای از آن را، بنا به درجۀ رشد اجتماعی و فرهنگی، و بخصوص اقتصادی- سیاسی- شان براي خويش توانستند ایجاد کنند. از لحاظ ظاهری تمام کشورهای عضو سازمان ملل متحد بصورت متساوی ملت اند و فرقی بین انگلستان، آمریکا و فرانسه که پیشگامان راه بودند با نپال، افغانستان، ایران ، کویت و بحرین و … وجود ندارد. شاید از بازیهای تاریخ است که هفت میلیون اهالی جمهوری آزربایجان امروز ملت است و تقريباً ۳۰ میلیون ترك آزربایجانی مقیم ایران بقول شما » تیره» میباشند (شکرش باقی است که این «تیره»ها،» تار» نشده اند!) تناقضی است سیاسی و حقوقی که باید به آن اندیشید. با :»اران» نامیدن جمهوری آزربایجان مسئله حل نمی شود، البته در تعریف ظاهری ملت، هر ملتی که مرز و دولت و پول و پرچم و .. مستقل نداشته باشد ملت نیست زیرا مفهوم مدرن ملت، با تولد دولت- ملت همراه بود، اما امروز اتحادیۀ اروپا مفهوم سابقاً مدرن ملت را با وحدت پولی و از میان برداشتن مرزها تا حدی از میان برداشته و معنی سابق رادچار ابهام نموده است! داشتن پرچم- های متعدد در درون یک کشور نیز امروز نشان بر هم زدن استقلال آن کشور نیست، مثلاً ملت «کاتالان» (با مرکزیت بارسلون) در کشور اسپانیا، هم پرچم و هم سرود خاص خود را داراست، همچنین»کِبک»درکانادا…لذا به تعریف ظاهری ملت نیز بایستی بصورت استقرائی نگاه کرد(ونه قیاسی)، و نه از روی پیشداوریهای غیرقابل تغییر قرن گذشته، و يا تصورات شخصي خود . در انگلستان که پیشگام دولت- ملت مدرن در دنیا است وقتی بین ایالت ولز، و يا اسکاتلند، با انگلند مسابقات ورزشی انجام میشود از آن به عنوان مسابقۀ بین المللی یاد میکند. ایرلند شمالی نیز شامل همین قاعده است که هم از نظر جغرافیائی و هم فرهنگی با جزیرۀ بریتانیا فرق دارد. مطمئن باشید آنچه ایران را بر باد خواهد داد، نبود دموکراسی و برابری انساني و اراده واقعاً آزاد مردمان مناطق مختلف آن با گوناگونی های فرهنگی آنها است و لفظ ملیت ها و حتی ملتهای ایران ، آن را تجزیه نخواهد کرد! این آزادي كشي با:»پان فارسیسم» و «خمینیسم»، و نيز «فقر و بینوائی» و «مردسالاری» در حد توحش است که دلبستگی مردمان مناطق محروم و طبقات بشدت محرم، و بقول «سيمين دو بُوار» جنس دوم را به همزیستی انساني با هم دچار خدشه می کند و روح همزیستی آزاد (نه اجباری) را می کُشد. این مسائل با سایر مشکلات، کشور را به پرتگاه نیستی كشانده و میکشاند. در تعریف ظاهری، ما، ملت ایران هستیم در مقابل دیگران، بنا به معیارهائی که برای همۀ ما صادق است، اما سرزمین ایران و لفظ ملت ایران از ما مليت هاي گوناگون،با تاريخ،آداب و اخلاق مختلف، مثل گوشت چرخ کرده، هویتی یگانه و واحدی از نظر فرهنگی نمی تواند بسازد که شرح آن خارج از حوصله این مقال است.

۲­ملت- دولت مدرن، دارای یک تعریف ماهوی و واقعی هم هست: که به نظر من با نهادینه شدن اصل آزادی های قانونی و برابری های انسانی: (هم افراد و هم گروههای دینی- زبانی) که لاجرم همراه با تسامح و مداراست و همواره با ظهور، توسعه و حاکمیت سه طبقۀ سرمایه داری صنعتی همراه است:

– سرمایه داران ِ( بانکی- صنعتی، تجاری و کشاورزی)

– طبقۀ متوسط جدید: استادان، معلمین، اطباء، مدیران، مهندسین، حسابرسان،محضرداران و …

– کارگران صنعتی : امروزه کارگران متخصص الکترونیک، که با فعله و دهقان ابوالقاسم لاهوتی و رنجبر و مستضعف علی شریعتی و جمهوری اسلامی از لحظ كيفي بکلی متفاوت است.

متأسفانه در سابق ما رعیتِ شاه بودیم و از زمان رضاشاه به نوکردولت تغییر نام دادیم. ستون فقرات صنعت و تجارت و درآمد ایران در دست دولت نفتی بوده و هست و تا زمانیکه کنترل فروش نفت از دست دولت»نفت فروش» خارج نشده و در اختیار واقعی ملت (مجلس،دانشگاه و شرکت واقعی نفت) قرار نگیرد خواب دموکراسی در ایران تعبیر نخواهد شد، و دولتِ روزی دِه و راهنما، و ملت محتاج و پيرو آن باقی خواهد ماند. با این توضیح کوتاه،عجیب نیست که ما در ایران هشتادویکسال است که عملاً «پان آریانیسم» و «پان فارسیسم» داشته و داریم . مُزَیَن به گل» پان فارسیسم» بودیم تا بعد از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ به سبزۀ اسلام ایدئولوژیک، یعنی»خمینیسم»:(شیعه سیاسی و مکتبی) هم آراسته شدیم و «همه با هم» در ردیف مجانین و کودکان(صِغار) ولی (فقیه) قرار گرفتیم. لذا نباید انتظار داشت که با گفتار حضرت استاد دوستخواه، با وجود همزیستی و همکاری این دو ایدئولوژی آزادی کُش و برابری ستیز و نفی کنندهْ تسامح و مدارا، بتوانیم به ملتِ مدرن مبدل شویم. به نظر من در تحلیل محتوائی، حکومت حاکم بر کشور ایران را از نظر رشد نهادهای سیاسی، مدنی، اجتماعی و فرهنگی در آن، میتوان چنین خلاصه نمود:

– در زمان رضاشاه و محمدرضاشاه (۱۳۰۴- ۱۳۵۷ ) جز، بَرزَخ (۱۳۳۲-۱۳۲۰) ما «ایل ملت» (پان آریانیسم) و «قوم ملت» (پان فارسیسم ) بودیم و بعد از انقلاب بهمن ۱۳۵۷با کم رنگ شدن پان آریانیسم و اوجگیری حاکمیت خمینیسم ( شیعه سیاسی یا پان شیعیسم ) به » قوم ملت » کامل مبدل شدیم ( با مذهب انحصاری و رسمی ِ شیعه، و زبان انحصاری و رسمی ِفارسی ) .

– در دورۀ رضاشاه و محمدرضاشاه و تحت تأثیر اوهام و جعلیات و تاریخ ِ فرمایشی و رسمی، که در کنار تلقین و تبلیغات سیاسی و انحصاری جریان داشت، همگی ما، نژاد والای آریائی خود را «احساس» میکردیم و آخرین شاه ما لقب مبارک » آریامهر» یعنی خورشید نژاد آریائی » را یدک می کشید (بنا به ترجمۀ غربی ها از آن نام) و هم چهاراسبه در جادۀ «پان فارسیسم» با تَوَهُم ایجادِ وحدت ملی می تاختیم، اما در روی دیگر سکه، داستان تراژیک و « پر از اشگ و خون»  از یکسو، همراه با تحقیر و سرکوب پلیسی و امنیتی از سوی دیگر جریان داشت که بقول شما،: » تیره ها و اقوام» غیرفارس دچار آن بوده و هستند! البته خودشان خویشتن را، بقول ما فدرالیست ها، ملیت های ساکن کشور ایران میگویند و «استقلال طلبان» ِآن «تیره»ها، خویشتن را ملت های محکوم در ایران می نامند(که مخالفین آنها راتجزیه طلبانشان مینامند). من ملیت را به معنی: » سا ب- نِی- شن» بکار می برم که در آن: فارس ها در کنار ترک ها، کردها، عرب ها، ترکمن ها، بلوچ ها و … قرار دارند. هرنامی که شما به اقلیت فارس قائل هستید بقیه نیز همان نام را دارند. هیچ قوم و ملتی در این  کشور تافته جدا بافته و بقول تورات » قوم برگزیده» نیست ، هرچند تمام اقوام در دوران ایلی خود، و نیز در مراحل سلطه و قدرتشان، بنابه خصلت عمومی «خود مرکزبینی اقوام»،خویشتن را تافته جدا بافته ای تلقی و احساس می کنند. دامنۀ اين تفكر قومي و ارتجاعي به ( آلمان بالای همۀهیتلر) و حتی اروپا مرکزبینی و نيز اسلام بالای همه است و چیزی بر آن برتری نمی یابد (الاسلام یعلو و لا یعلی علیه) هم کشیده شده بود.شما اجازه ندهيد دوباره جنون «آريائي موهوم بالاي همه است»درميان ايرانيان گل كند

بنا به شهادت تاریخ برخلاف عقل و خرد، همواره جنون و حماقت بشدت مُسری بوده است ، بهرحال شرح ظلم و جنایات سیاسی، انسانی، فرهنگی این دورۀ سیاه هشتاد و یکساله تک زبانی یعنی «پان فارسیسم» را باید از قربانیان آن شنید و نه از خارج گودنشیناني چون شما،بقول صائب:

مَپُرس صحبت مجنون ز سایه پرور شهری     ز من بپرس که با سر به کوه و دشت دویدم

استاد گرامی: می بینید که نباید تنها به قاضی رفت و راضی بازگشت !

تا زبانها، ادیان و عقاید سیاسی و اجتماعی آزاد نشوند و برابری انسانی و فرهنگی در کشور بوجود نیاید ما ملت مدرن نمی شویم،» ایل- ملت«(آريائي) و « قوم – ملت«(پان فارسیسم +خمینیسم: يعني شیعه سیاسی شده یا پان شیعیسم ) باقی میمانیم.

مبارزۀ فرهنگ های محکوم نیز چون برای بدست آوردن آزادی و برابری است،لاجرم حقانیت انسانی پیدا میکند، هرچند رهبران استقلال طلب (گروههای افراطی فرهنگهاي محكوم)، گاهی خود شخص دمكرات و آزادی- خواهی نیستند. آنان اغلب عکس برگردان پان فارسیسم حاکم اند و افراط و تفریط هایشان بیا نگر درجه و ،شدتِ توحش هشتاد و یکسالۀ دیکتاتوری سیاسی- فرهنگی یعنی وجود آپارتاید فرهنگی (زبانی- دینی و عقیدتی ) در کشور بلازدۀ ما ایران است. ما نمی توانیم پروسۀ واقعی و ماهوی ملت مدرن را طی کنیم که مبتنی بر آزادی و برابری فردی و جمعی برای حفظ خود خواستۀ منافع ملی و سراسری است. ما گرفتار توحش ایلی: نژاد و تبار موهوم آریائی هستیم که در حکومت هیتلری بشریت یکبار، آنرا تجربه کرده است. بنابراین اصل ِ»خود ساخته » و بی پایه، عرب را عرب زبان، و ترک (آزربایجانی، قشقائی و ترکمن و افشارهای خراسان و …) را ترک زبان می نامید ! استاد گرامی سوای تقسیم زبان شناسی که بنابر آن زبان » اُ سِت «های کناررود ولگا هم جزو زبان های هند و ایرانی شمرده شده است، شما از لحاظ سیاسی و اجتماعی، زبان های ساکنین کشور ایران امروز را جزو زبانهای ایرانی یعنی زبانهائی که بخشی از ایرانیان صحبت می کنند قبول دارید یا نه؟، در این صورت عربی و ترکی همانقدر جزو زبانهای ایرانی: ( ایرانیان) هستند که آخرین زبان مهمان به کشورمان یعنی زبان فارسی، که بعد از قرن هشتم هجری به زبان گویشی مردم بعضی از شهرها مبدل شده است. زبان شاعران سندی برای گویش مردم عادی محسوب نميشود! چنانکه زنده یاد دکتر ناتل خانلری هم به اين نكته اشاره کرده است (رجوع کنید به زبان شناسی و زبان فارسی صفحه ۱۴۶). شیرین کاری استاد ما آقای دکتر  جلیل دوستخواه در اينجا است که خود را فارسی زبان نمی نامند و نمی شناسانند! تا بدين ترفند همه را تحت نام سرزمینی بنام ایران ، ایرانی کرده و در واقع فارس زبان کنند، و از ننگ عرب زبان و ترک زبان بودن نجات داده از » پل چینو»(صراط) عبورمان دهد و به سپنتا مینوی ِوَعده شدۀ آریایی- شان برساند. خوشا به حال هویت باختگان قدیم و هویت فارسی یافتگان جدید و آینده ! آنها را ميستائيم.

تا زمانیکه دو اصل آزادی فردی و گروهی شهروندان در کنار برابری انسانی و قانونی شان، به بهانه -هائی از قبیل وحدت ملی، با آپارتاید زبانی: ( پان فارسیسم ) و آپارتاید دینی: (خمینیسم ) نفی شده است و ۴۸ میلیون نفر غیرفارس زبان نظیر ده میلیون غیر شیعه مجبورند جهت رسیدن به آزادی و برابری، «غسل تعمیدِ» فارسی، و مذهبی شیعه بیابند، ما نمیتوانیم پروسهْ سیاسی- فرهنگی ملت مدرن را آغاز کنیم افسوس که غسل تعمید برای جنس دوم یعنی بانوان، با خمینیسم يا پان شیعیسم ناممکن است. اينجا شاید غسل«سی شوی«زردشتی کارساز باشد! آقای دکتر جلیل دوستخواه : غایت ایده آل پان فارسیسم ( ادغام شده با تشیع سیاسی شده حاکم ) یعنی سیستمی که خود را با در انحصارگرفتن پول نفت و سایر در آمد های ارزی کشوربازتولید میکند، ایجاد یک «قوم ملت» یک د ست ( بقول کسروی با: یک زبان، یک آئین: مذهب ) منند «سَمَنو»است!  جنگ ارتجاعی» ایل ملت: آریائی – فارسی» با «قوم- ملت: شیعه- فارسی» در واقع «جدال دو توحش« است، و ره به دموکراسی و آزادیهای: قانونی- سیاسی- و فرهنگی (دینی- زبانی ) و برابری انسانی (فردی و گروهی)، در موزائیک (اتنیک) ساکنان کشور ایران نخواهد بُرد. در نهایت ما از چالۀ ملی گرائی قومی (دینی: خمینیسم +زبانی: پان فارسیسم ) به چاه ارتجاعی- تر(ملی گرائی»قومی- ایلی» ، با زبان: پان فارسیسم + نژاد و تبارموهوم آریائی یا پان آریانیسم) سقوط خواهیم کرد.شماما رامثل گاندي به محبت و دوستي دعوت ميكنيد، يا به كينه و نفرت هاي قومي و نژادي

رژیم حاکم، و بخش» باستانگرای» اپوزیسیون محکوم و تبعیدی ( چپ – راست – میانه ، مذهبی- کمونیست و دین- ناباوران و ادیان محکوم و «ملی»- با طیف های مختلفشان …)» بقول جمال زاده «سروته یک کرباس» هستند و «همه باهم » در هدایت ایران به سمت پان فارسیسم تلاش میکنند. در این میان، تنها جریان های طرفدار آزادی زبانی و طرفداران (بقول آقای دکتر براهنی) :«فرهنگ های محکوم«هستند، که صمیمانه از این حق انسانی، دفاع دموکراتیک و یا افراطی میکنند که استقرار دموکراسی در ایران از جمله با تحقق اين خواست گره خورده است. استقلال خواهان در نتیجۀ یأس از «فهم درست» دموکراسی بوسیلۀ تحصیل کردگان و یا باصطلاح «روشنفکران» و رهبران سیاسی جریانهای سراسری فارسی زبان، و نبودِ مهر، و رابطۀ عاطفی، یا عقلانی،ميان آنها با مدعيان «وحدت ملي» ايران، میل به استقلال و جدائی یافته اند. آقای دکتر جلیل دوستخواه: نمی توان با جعل آمار۵۱% در صد فارسی زبان، حقانیتی برای آزادی کُشی اقلیت ۴۹% فرضی بوجود آورد. با یک نگاه ساده به ترکیب جمعیتی کشور(چنانکه نقل شد) ساختگی بودن آن آمار(سي- آي- اِي) كاملاً آشکار ميشود، و یادآور سخن مشهوری است که دروغ معمولی و آمار را از انواع دروغ ذکر می کند. لطفاً از این پس کاری کنید که در نقل آمار دیگران ارقام را معکوس جلوه ندهید، مثلاً در نقل آمار استاد براهنی، جمعیت آزربایجانی ها را بجای( ۳۷/۴ در صد به خطا ۴/۳۷درصد) نوشته بودید لطفاً اعداد را بصورت کلمات بنویسید و یا به اعداد عربی رایج در  ایران تایپ نمائید تا کامپیوتر (رایانه = رای- آنه؟!) در صد جمعیت را به یک دهم تقلیل ندهد. بازی با آزربایجانی ها ،بازی با آذر- بجان ها ست! (راستی در ترجمهْ «كامپيوتر»،به جای » رایانه» بنظرتان «دانش شمار» بهتر نیست)؟

حضرتعالی ضمن اشاره به شاهنامۀ «جهانشمول»!؟ که من بگوشه هائی از «جهانشمولی و اندیشه های انسانی و بلندش» درمورد: تساوی انسانها و ملیت (تیره) های ایرانی غیرفارسی زبان و نیز برابری وآزادی زنان و «نژاده ها» و نژاد پاک آریائی»ایر»،در برابر «بَد نژادان سامی، و دیو زادان ترکِ»: «اَن- ایرانی» اشاره کردم، سخنی نیز از» جلال الدین میرزا» رانده بودید، بی آنکه به سخنان به قول معروف،»صد تا یک غاز» او در » نامۀ خسروان»  وی اشاره ای بفرمائید. بنظر خود جلال الدین میرزا، کتابِ» نامۀ خسروان«،تالی و جلددوم «شاهنامۀ« فردوسی است. از نظر محتوا پُرخطا نرفته، و طلوع شُعوبیۀ جدید آریائی را آنهم از میان خانوادۀ ترک قاجار بشارت می دهد! در واقع انجیل یا (بشارت نامۀ) شعوبیۀ جدید است که ناشناس مانده و باید برای نشر و پخش آن، حضرات شعوبیۀ ما همتی بکنند! امروز در ترکی به این قبیل افراد، ما واژۀ «مانقورت» رابکار می بريم .»مانقورت» کسی است که از هویت مادری- پدری و طبیعی خود بیزارمیشود و بمبارزه با آن و کمک به دشمن آن مفتخراست. «مانقورت مادرش را که قصد رهانیدن ِ اوازبردگی و اعطایآزادی، و احیای هویت و شخصیت واقعیش، به وی راداشته است،می کُشد.»(مانقورت: شخصیت اصلی داستان، چنگیزآیتماتوف نویسندۀ نامدار قیرقیز است). شما هم می دانید که تاریخ همۀ کشورها و ملتها،از جمله ایران کنونی و تاریخی، در همۀ زبان های زنده و خاموشش،»مانقورتهای»زیادی بخود دیده و خواهد دید: «صاحب ابن عباد»ها و نیز «جارالله زَمَخشری»ها، کم نبودند. بعد از انقلاب،جوانی که از جنایتها و قانون شکنی های جمهوری اسلامی کلافه شده بود، در مقابل دوربین تلویزیون فرانسه و بفارسی و فرانسه گفت: «من ننگ دارم که ایرانی هستم».امثال جلال الدین میرزاها را مانند شما، فارسی زبانهای ایران ، ما ترکان آزربایجانی ایران و سایرملیتها (بقول شما تیره ها) ی محکوم در ایران هم، داشته ایم و خواهیم داشت. از رشید یاسمی کُرد، تا پورداوودِ گیلانی ها و امام محمدعلی شوشتری ها (از دیگر تصحح كنندگان نسبتاً خوب گاتها) و کاظم زادۀ ایران شهرها و سید احمد کسروی تبریزی ها و … می دانید که «صاحب ابن عباد»چون قیافه خود را شبیه اعراب نمی یافت از نگاه کردن به آئینه خوداری می کرد!، و «جارالله زَمَخشَری/ با آن احاطه در تألیف»مقدمة الادب» به زبانهای (خوارزمی یعنی زبان مادری مؤلف، فارسی، عربی و ترکی) و نیز تأليف تفسیر زمخشری، / می گفت: «شکر خدا را که مرا با تعصب عربیت سرشته است! «لقب جارالله هم بمعنی همسایۀ خدا است، زیرا در نزدیک کعبه و در مکه مقیم شده بود.

زبان ترکی ما هم مِثل عربی و فارسی و کردی و … بیدی نیست که از این بادها بلرزد، آنها و همۀ کسانی که بخاطر عشق جنون آمیز (وفاقدعقلانیت و در نبود روح انسانیت) به یک فرهنگ (زبان:فارسی + مذهب: شیعه) و نفرت بیمار گونه از فرهنگهای دیگر، دست به توطئه و شرکت در نابودی فرهنگها (ادیان و زبانها)ی دیگر،و از روی طرح و برنامه میزنند،بدون هیچ مجامله ای شایستۀ این ابیات شیخ اجل سعدی هستند:

به آدمی نتواند گفت ماند این حیوان       بجز در اعه و دستار و نقش بیرونش

بگرد در همه اسباب و ملک و دولتِ او       که هیچ چیز نیابی حلال جز خونش

البته من با مصرع آخرسخن سعدی موافق نیستم، زیرا مخالف اعدام، قصاص و آدم کشی هستم. استاد، باکی نیست باید با «مانقورت»ها مبارزه کرد و گذاشت «عِرض ِخود ببَرند و زحمت ما بدارند!».

آقای دکتر جلیل دوستخواه ! من از خواندن نظر حضرتعالی در مورد «سلطان محمود غزنوی» نکته ها آموختم. زهی آفرین براین نمک شناسی! میدانید که او چهارصد شاعر و مداح فارسی گو در دربار خود داشت و نام یکی از مداحان سلطان، بقول خود فردوسی: «ابوالقاسم» بود:

جهاندار محمود با فرّ و ، جود          که او را کند ماه و کیوان، سجود

«ابوالقاسم«، آن شهریار جهان         کزو تازه شد تاج شاهنشهان

«ابوالقاسم«،آن شاهِ با فر و ،دین         خداوند دیهیم و تخت و نگین

جهاندار محمود گیتی گشای خداوند شمشیر و فرهنگ و رای

سلطان محمود آنقدر به شعرا و مداحان خود،زر و سیم بخشیده بود که «بس ای مَلِک،بس ای ملک» شاعران مُقرَبَش بلند شده بود. برای برخورداری از این خوان بیدریغ گسترده، اگر خود سلطان محمود، بعنوان سیاستمداری هوشمند و کشورگشائی نکته سنج و گوهرشناس، بدنبال ابوریحان بیرونی این بزرگترین مغزعلمی عالم اسلام و حکیم ابوعلی سینا فیلسوف نامدار، سفیر به گرگان میفرستاد و آنها را از شاه آنجا طلب میکرد، و آزادۀ معتقدی چون ناصرخسرو که بگفتهْ خود «قیمتی در لفظِ دری را نمی خواست مانند دیگر شاعران، و  از جمله فردوسی بخاطر طمع نفس ضایع کند:

» به نظم اندر آری دروغ و طمع را       دروغ است سرمایه مر کافری را»

با این حال او نیز سَری به دربار سلطان محمود میزد و گویا «مقام مَلک الشعرائی» را رد کرده و راه آزادگی و آوارگی بخاطر عقایدش (شیعه اسماعیلی فاطمی مصر) را پیش میگیرد و «حُجت» جزیرۀ خراسان میشود. اما حکیم ابولقاسم فردوسی «شاهنامۀ» قبلاً سرودۀ خود را برای گرفتن زر و سیم سلطان محمود به او تقدیم میدارد و ضمن ابراز تَسَنُن(تقیه) و تعریف خلفای راشدین در مدح سلطان می گوید:

چو کودک لب از شیر مادر به شُست      به گهواره محمود گوید نُخُست

آن «هجونامۀ» رسوا ، که نشانۀ حقارت و دون- همتی گویندۀ آنست، در صورت اصالت حتی بخشی از آن، مسلماً قسمت مهم آنرا شخص ثالثی که شیعه مذهب و شعوبی مشرب بوده، بعدها سروده است. نیز داستان دروغین نقره دادن و بعد طلا فرستادن سلطان هم بنظر میرسد ساختگی است، که گویا بنا بر آن روایت جعلی، طلاها از یک دروازه وارد می شده و جنازۀ فردوسی را از دروازه دیگر خارج می کردند. در حالیکه امروز روشن شده است که فردوسی پس از گرفتن و یا نگرفتن (هم درهم و هم دینار) برای هر بیت شاهنامه (!) بنابه قراردادی که با سلطان محمود بسته بود (و بعید است که سلطان محمود زیر قول و قرار خود بزند، جاعلان و ناقلین شعوبی » قیاس از دون- همتی خود می گیرند» ) به مازندران رفته و بعدها در غربت خود، احتمالاً بعد از مرگ سلطان محمود «یوسف و زلیخا» را سروده، که در واقع سومین تغییرخط زندگی خود، و پشیمانی از مداحی ها و مزدور شعوبیه شدن شاعر بوده است، که زنده یاد علی اکبر دهخدا بسیار به آن علاقه مند بود و اصالت آن را تصدیق می کرد، اما سیاست و ایدئولوژی «پان فارسیسم و پان آریانیسم» قبلی و فعلی اجازه نداده، این آخرین اندوه نامۀ حکیم توس منتشر شود و خللی بر ارکان پیغمبر- سازی از او، و نیز كتاب مقدس سازي از «شاهنامه» وارد شود! / «شاهنامه» اكنون به کتاب مقدس «دین جدید» شعوبیه کنونی مبدل شده است!/. اگر فرصتی فراهم بود لطفا بر «تأملی در بنیان تاریخ ایران – کتاب دوم- برآمدن اسلام، بخش اول (پلی برگذشته) تألیف آقای ناصر پورپیرار صفحات۲۹۲-۲۲۷(شاهنامۀ فردوسی)رجوع فرمائید، ضرر ندارد ، » کفریاتی» تأمل برانگیز در سرزمین سنت پرستی و «بلاد الخاضعین» و مقلدان است! آيات مقدس هم نيست كه نتوان در آن: «چون و چرا، و چگونه و در چه شرايط» را مطرح ساخت.

در مورد سلطان محمود غزنوي بعرض استاد میرسانم که «لوموند دیپلوماتیک» در سال (۲۰۰۰) میلادی تنها دو شخصیت مؤثر در آسیا را بعنوان آغازگران هزارهْ دوم انتخاب کرد و مقالۀ مفصلی راجع به هر یک نوشت:

اولی حکیم ابوعلی سینای بخارائی و دیگری همان محمود غزنوی (گُماشته در خانۀ تان!) بود.

استاد محترم آقای دکتر دوستخواه! جنایات شیعه کُشی و قرمَطی جوئی سلطان محمود با تمام ابعادش، هرگز به گردِ پاي:ِ مُثله کردن ها، چشم در آوردن ها، گوش بُریدن ها، و زبان از حلق کندن های داریوش بزرگ ما نمی رسد: ( بند: ۱۴و ۱۳ از دِ- بِ یعنی کتیبه بیستون) که پس از آن مجازات وحشیانه، محکوم را بطرز جنایتکارانه ای به چهارمیخشان می کشید: صفحات ۱۵۳- ۱۵۱ –۱۴۵-۵۳ –۵۱ فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، تألیف شارپ ترجمه به فارسی رجوع فرمائید، که در جشنهای۲۵۰۰ سالهْ شاهنشاهی، از طرف شورای مرکزی جشنها ترجمه و چاپ شده است که به نمونه ای از آن اشاره می شود:

» بند ۱۳ صفحهْ ۵۱ فرَوَرتیش گرفته شده بسوی من آورده شد.من هم بینی، هم گوش، هم زبان (او) را بریدم. و یک چشم او را از حَدَقه در آوردم:(کندم). بسته دم در کاخ من نگاه داشته شد. همه او را دیدند. پس از آن او را در همدان دار زدم:(بر نیزه نشاندم). و مردانی که یاران برجستۀ (او) بودند. آنها را در همدان در درون دژ آویزان کردم (دار زدم) «.مشابه همین مُثله کردن را برای «چی ثرَتَخَم » نامی از «سگارتی»ها در بند ۱۴ صفحۀ ۵۳ تکرار میکند. در این تفاخر به بریدن اعضاء بدن مخالفان سیاسی، بنظر من، داریوش»بزرگِ» (۵۲۲-۴۸۶ ق.م.)، آریائی ِما، پا ، درست جای پای «سَلمانَصَرسوم» پادشاه آشور (۸۵۸-۸۲۴ ق.م.) سامی، گذاشته است. غرض این نیست که داریوش آریائی ما، مُقلِدِ آن پادشاه سامی است و ابتکاری در جنایت ندارد!، اما «فضل ِمُتقدم» را نباید انکار نمود: «سَلمانصرسوم» پسرخَلفِ «آسورنَصیرپال» میگوید: من بریدم » بازوان، یا دستها، بینی، گوش ها و تمام اعضاء برجستۀ سربازان زنده را. چشمان سربازان دیگر را در آوردم. تلی از اعضاء آنها ساختم از ۶۵۰۰ جنگجو. سربازان باقی مانده را در صحرا رها ساختم» به نظر میرسد البته حد جنایتکاری داریوش بزرگ ما از سَلمانصرسوم آنها، حداقل در «زبان بریدن» (راستی چگونه؟) و به چهارمیخ کشیدن: (دارزدن به سبک خاص داریوش: روی نیزه نشاندن و به چهارمیخ کشیدن)، بالاتر رفته است(در ترجمۀ فارسی » نارمن شارپ » ، صفحۀ ۵۱ دارزدم ) آمده ولی «ای.م.آُرانسکی» در ( فقه اللغۀ ایرانی صفحۀ ۱۰۸ انتشارات پیام ۱۳۸۵) بدرستی» او را بر نیزه نشاندم» ترجمه کرده است، زیرا در موقع تألیف،گرفتار محظورات جشنهای دو هزار و پانصد سالۀ شاهنشاهی نبوده است! و این هر دو در مقابل خشایارشا خیلی از قافلۀ جنایت و کشتار و بی مُرُوَتی عقب مانده اند. به پیروی از پدرش داریوش /که اهالي طرابلس را در لبنان، بنوشتۀ افلاتون (درکتاب قوانین) کاملاً قتل عام و نابودکرد/، خشایارشا نیز که نشان از چنان پدری داشت، شهر فرهنگی- تجارتی: (آتن)، و عروس شهرهای دنیای باستان یعنی (بابل) را قتل عام کرده و سپس آتش زد! این دو آدمکشی وحشیانه، قطره ای از دریا است، بهترین راه برای «خشایارشا- شناسی»  واقعۀ زیر است: خشایارشا این پادشاه «جمشید نشان» به زن برادرش در غیبت برادری که به مأموریت نظامی اش فرستاده بود تجاوز می کند. بخاطر گلایۀ جزئی برادرش از این عمل خلاف مُروت و اخلاق، خشایارشا، این شلاق زننده بر دریا ! جهت رام کردن طوفان آن (که بیانگر سطح شعورش می باشد!)، تمام خانواده برادر را همراه خودش به قتل میرساند! که قدما در شأن چنين اعمال و كرداري گفته اند:  «چنین کنند بزرگان ، چو کرد باید کار»!

استاد گرامی! خلاصه این که اگر هندی ها از سلطان محمود غزنوی شاکی باشند کاملاً حق دارند. اما تنها فارسی پرستان (پان فارسیست ها) و پان آریانیستهای ما در ایران و افغانستان و تاجیکستان حق ندارند نمک خورده نمک دان شکنند، زیرا تاریخ ادبیات زبان فارسی نظیر دربار «یمین الدوله سلطان محمود غزنوی» را هرگز بخود ندیده و نخواهد دید. آیا براستی «شعر» فردوسی شعر است و هر بیتش به یک درهم (سکۀ نقره) یا یک دینار (معادل یک اشرفی یا سکۀ طلا) می ارزد؟. در نقد ادبی، بین این سی هزار بیتِ (یا با الحاقات آن شصت هزار بیتِ) شاهنامه، براستی پانصد بیت شعر در معنی ادبی آن که بتوان آنرا «شعر» خواند وجود ندارد. آنها «نظم» اند و «شعر» نیستند. درمقایسه با قلۀ های شعر کلاسیک فارسی چون نظامی، مولانا (دیوان کبیر شمس تبریز) و حافظ ، کاملاً آشکار است که: هرچند به قول معروف خود فردوسی شاعری «بالفطره» بوده است، اما وقتی همچون مترجمی، یک سری داستانهای اسطوره ای و نيمه تاريخي را از روی ترجمهْ «خدای نامک» به شعر ترجمه می کند (كه خود آنرا :نامهْ خسروان :شاهنامه مينامد) طبیعتاٌ نمی تواند در معنی واقعی شاعر باشد. چنانکه مولانا نیز در مثنوی خود نمی توانست مانند غزلیات شمس، نبوغ شعری خود را بروز دهد، و هم از اینرو، بعضی ها در دفاع از شخص فردوسی در مقابل سخنان غیر قابل دفاع در شاهنامه، می گويند که :»سرودن شاهنامه پیشه ی فردوسی بوده است نه اندیشه او». اما نه این دفاع و نه آن توجیهات و تفسیرهای حضرتعالی و دیگران نمیتواند این واقعیت را بپوشاند که:

اولاً: شعر عروضی را اعراب سیصد سال قبل از ظهور اسلام به سبب غنای لغوی و انکشاف ادبی، ابداع و ایجاد کردند و میدانیم در عالم بشریت تنها همان اعرابِ (بقول نادرست مسلمین) عصر جاهلیت بودند، که توانستند از مرز شعر هجائی به قلمرو شعر عَروض (با وزن و قافیه، توأم باروح شعری)برسند. اصطلاح نادرست عصرجاهلیت را، اسلام برای سیاه جلوه دادن فرهنگ پیش از خود، جهت سفید ترجلوه نمودن خویش جعل و شایع کرده و اعتبارعلمی ندارد). شرط عبورازمرزشعرهجائی به قلمروشعرعروضی،غنای لغات و واژه ها، و همچنين آشنائی در حد تسلط به ریزه کاریهای زبان از یکسو، و ابزارلازم توأم با آگاهی برای فهم و رعایت وزن و قافیه از سوی دیگراست! نَحونسبتاً پیشرفته نيزلازم است، زيرادرمبحث»مُعَرَب و مَبني» چون در كلمات عربي»حركهْ (-َ-ِ-ُ )»حرف آخرآنها در كلام بنا به كاري كه انجام ميدهند تغيير پذيراست، لذا براي دانستن «حركه»هاي آخركلمات، دانستن علم نحودرعربي ضروري است، كه كارساده اي هم نميباشد. اشعاربشریت از شعرهای سومری تا چینی، هندی(ریگ و دا) و نيز گا ت- های منسوب به زرتشت، تا برسد به اشعاربابلی، مصری، یونانی، یهودی و رومی و ترکی(اورخون، اویغور، بیاتی ها، و ..) همه و همه، در شعرهجائی سروده است و لی، همان عرب هائی که استاد پورداوود همواره جهت تحقیرو اهانت، «تازی» یعنی سگ- شان می نامد، شعرعروضی را به بشریت و دنیای ادب از جمله ادب فارسی و ترکی و اردو،و.. عرضه نمودند و «شعر» را خودِاعراب تعریف کردند و آنرا به سبب انتقال احساس از «نظم» که همان وزن و قافیهْ «شعر» را دارد ولی فاقد روح شعری است جدا کردند. از همان فرهنگ غنی عرب، که هم سازندۀ لغات غنی و دقیق بکار رفته در قران بود (و قران از نظر علمی با چهار هزار فعل، محصول فرهنگ عصر خویش و ماقبل آن است، که به ناروا، مسلمین عصر جاهلیت-اش می نامند)، و هم در پیش از اسلام، ابداع کنندۀ «شعر» عروضی و اوزان قابل گسترش آن است، استاد گرامي، در قرن چهارم هجری است که شعر عروضی فارسی، و به تقلید از عربی پا به عرصهْ هستي می گذارد. ولی دوبیتی های آن: (فائز دشتستانی) هنوز هجائی است. ادبیات عرب، اساساً «رجز» را جزو شعر به حساب نمی آورد!. از اینرو و با این مقیاس، از شاهنامه بقول معروف «علی» یا «ابوالقاسم» می ماند و دیوان «یوسف و زلیخا»ی او، و معدودی تک بیت ها در شاهنامه! مثلا : بزد تیر بر چشم اسفندیار—- جهان تیره شد پیش آن نامدار شعر نیست «نظم» است، اما تنها مصرع اول بیت بعدی، با همان مقیاس عرب از شعر، روح شعری دارد:

خم آورد بالای سرو سهی         از او دور شد دانش و فرهی

مصرع آخر هم فاقد روح شعری بوده و «نظم» است. دوران کلاسیک شعر فارسی را هم بنا بر همان مقیاس عرب از » شعر» و «نظم»، میتوان تعریف و طبقه بندی کرد. البته تعریف مُدرن ، اروپائي و جدید شعر، با آنچه در دوران سنتی وجود داشت فرق دارد، اما در هر حال این تعریف ارسطو در کتاب » فن شعر» همواره اصالت خود را حفظ کرده است که: قبض و بسطی ، یا احساس شادی و غمی که در حین سرودن شعر، در شاعر وجود داشته، بایستی مشابه آن در خوانده ایجاد شود، و گرنه سروده نظم است و نه شعر (صرفنظر از محتوا و صنایع قالبی و لفظی). معیارهای ما از نظر سنجش محتوای شعر میتواند: از انسانی بودن شروع و بعد به ملی و قومی و دینی و زبانی و عارفانه و عاشقانه و ..بودن برسد نه برعکس. پیام فردوسی در شاهنامه در کلیت ضد انسانی، و برای حفظ منافع ایرانیان کنونی مضر، و جهت تقویت روح همزیستی و برابری، نِفاق- افکن، و برای نصف بشریت یعنی بانوان، ضد زن، مردسالارانه، تحقیرکننده، و برای مردان آزادیخواه امروز هم، شرم آور است! بعلاوه چون شعرعروضی با ساختار زبان عربی سازگار است و در شاهنامه (برخلاف ادعای پان فارسیست ها) به سبب بکار بردن واژه های عربی،به تعداد اندک، از لحاظ  قالب و شکل شعری، لطفِ اشعار یا نظمها بسيار پائین آمده و از کلام فاخر خاقانی و اندیشمندانۀ ناصرخسرو، و تصویرسازیهای نظامی و بارش طوفانی کلمات در غزلهای مولانا در دیوان کبیر «ِشمس تبریزی» و موسیقی کلمات و اشارات حافظ ، و حد سخندانی سعدی و عمق و لطف صائب و .. خبری نیست! لذا انصاف باید داد که این نظم های فردوسی حتی در مقایسه با قصائد» بهاریۀ فرخی سیستانی»ِ مقیم دربار سلطان محمود، نه به یک» دینارودِرهم» که بقول عُبید زاکانی به یک» فلوس» و «آقچه»هم نمی ارزید. مگر آن که خواست فردوسی پرستان را گردن نهاده و به چشم و مغز خود اعتماد نکنیم و گوش بفرمان از ما بهتران داریم یعنی باب مقایسه را ببندیم که بقول آخوندهای طالب تقلید و ضد تفکر: اولین کسی که قیاس و مقایسه کرد شیطان بود! شعرو شعور، و شاعر و مَشاعر و.. عربی بوده و همگي از یک ریشه اند!

استاد گرامی ، دین یا آئین جدید»پان فارسیسم»، آخوندها و مقدسات خاص خود را دارد،خيلي خيلي مواظب باشید كه رندان، از شما در ضدیت با «آخوندهای شیعه»،» آخوند، یا امام، يا مرشد ِ پان فارسیست» ها نسازند! بنظر ميرسد: آنزمان كه گمان ميكنيم ديگران را خريده و با فريفته ايم،خود را فروخته و فريب خورده ايم.همهْ عوام فريبان،خود فريفتگان، و فريب خوردگان عوام اند. امید وارم این «جسارت» من و امثال من، در گشودن باب نقد علمی و عقلانی محتواي شاهنامه بجای تعریف و توصیف و حتی (مثل مؤمنین) توجیه و تفسیر آخوند وار از آن اشعار، راه را بر بُت سازی (ازشاهنامه) و پیغمبر تراشی ِمشتی مدعیان دین ارتجاعی جدید در داخل و خارج کشور از فردوسی ببندد. بعد از عبيدزاكاني، زنده یاد احمد شاملو از پیشکسوتان نقد احساساتی و به اصطلاح «طبقاتي» این راه بود. دفاع از حقيقت و افشاء دروغ و شياديها ،عين شرافت و شجاعت است.

من نه موافق و نه مخالف کوروش و داریوش، و یا زردشت و فردوسی و ..بوده و هستم. بیان حقایق برای اندیشیدن زندگان است، و نه جهت مخالفت با مردگانی که به قول خیام، اکنون » با هفت هزار سالگان سربه سر«می باشند.( مرده پرستی، نظیر ضدیت با مردگان از عقل سلیم و سلامت نفس بدور است!). واقعیت اینست که از دورۀ رضاشاه، باسوءاستفاده از دین- خوئی ملت ایران ، دین و یا ایده ئولوژی ضد انسانی جدیدی، بنام جعلی «ِناسیونالیسم ایرانی» ساخته و بخورد ما داده اند و میدهند که: پیغمبر- آن، چنان که اشاره شد: نمادِ پندار نیک آریائی یعنی  «اشوزردشت» می باشد. کوروش کبیر» نمادِ کردار نیک و باستانگرائی آریائی است (اخیراٌ از طرف دیوانگان یا مؤمنان کوروش- که تالی «دیوانگان حسین» در ایران هستند- اطلاعیه ای تحت عنوان» بنام آهورا و کوروش کبیر» صادر کرده اند ضمیمۀ شمارۀ یک دیده شود)، و » فردوسی» توسی هم نمادِ گفتارنیک آریائی محسوب می شود (دربرابر گفتار بد سامی و ترک و ..) چنانکه در مقاله ای در روزگار نو (صفحۀ ۷۴ – ۷۸، شمارۀ ۲۲۷، اردیبهشت ۱۳۷۹) نشان داده ام، عمرکشف واژۀ تجریدی «نیک»به «ایده یا مُثل» افلاتون و «کلیات» ارسطو میرسد. اما «نیکی» را بشریت حداقل از سومریان میشناسد.هیچ پیغمبری از جمله زردشت نمیتواند مفهوم مُجَرَدِ نیک افلاتونی و کلیات ارسطوئی(کبری در قیاس) را دریابد و مطرح کند. از نظر متون زردشتی از جمله در «زامیاد یَشت» کردۀ ۱۲، بخش۷۹ و ۸۴ و نیز «آبان یشت» سورۀ ۲۴، آیۀ۱۰۴-۱۰۵معنی نیکی مترادفِ: «مطابق دستور و شیوۀ دین«است: (فری که از آن زرتشت بود/ که بشیوۀ دین اندیشید/که بشیوۀ دین سخن گفت/که بشیوۀ دین رفتار کرد). لذا از نظر زردشت و زردشتیان مؤمن: » پندار نیک یعنی پندار مطابق دستور دین و کردار نیک یعنی کردار مطابق دستور دین،گفتارنیک یعنی گفتارمطابق دستور دین است ،یعنی اُرتُدُکسیسم خالص و ارتجاع کامل. میترائیسم،مسیحیت،مانویت و اسلام و حتی بهائیت(درقرن۱۹) که همگی بعد از افلاتون و ارسطو آمدند، نیک را بمعنی مطابق دستور دین که مترادف ثواب و واجبات دینی تلقی كردند، و بد را برابر گناه و ناثواب یعنی مغایر دستور دین تلقی کرده و میکنند، و مگر انتظاری بغیر از این میبایستی از ادیان از جمله دین زرتشتی داشته باشیم.

چنانكه اشاره شد:امروز پان فارسیسم از صورت ایدئولوژی یکه تاز، بصورت مذهبی در آمده که کتاب مقدسش»شاهنامه» و پیغمبرش فردوسی است و کسی را حق چون و چرا و اما و اگر دربارۀ آن نیست و مفسرین و مدافعین (بگوئیم آخوندهایش) در دفاع از آن «مطلق ِخود ساخته»، هر چه لازم باشد از قوطی مارگیری خود بیرون می آورند، چرا که همواره و در هر نوعش: «تفسیر دام تزویراست» زماني که وسیلۀ تعبیر عقاید گذشتگان، با معیارهای امروزی می شود. استاد گرامی در دربار سلطان محمود تنها فارسی وجود نداشت. آنجا زبان عربی نیز که پدرخواندۀ زبان فارسی- دری- تاجیکی ِکنونی ایست،حضور داشت، چنانکه زبان ِلشگر و خود سلطان محمود و مسعود و اریستو- کراسی و اشرافیت نظامی حاکمشان، تنها ترکی بود. در تاریخ بیهقی مرتب از آمدن «سوباشی» (به ترکی شرقی بمعنی سرلشگر و یا فرمانده کل قشون است) و گفتگو به زبان ترکی سخن رفته است. تا قرن بیستم (که ملی گرائی مدرن سرمایه داری- صنعتی غربی، بسبب عقب ماندگی اقتصادی- اجتماعی جوامع شرقی، بصورت ملی گرائی های:/قومی: (زبانی- دینی) و یا ایلی: (نژادی- تباری)/ در آمد، راستش چنین معارضه ای آنهم در این حد بیمارگونه و از روی برنامه، میان عربی، فارسی و ترکی وجود نداشت، یک تقسیم کار اجتماعی بود که از قرن چهارم و پنجم هجری تا چهاردهم هجری (انقراض قاجاریه در ۱۳۰۴ هجری شمسی) بمدت ده قرن دوام داشت که نشانۀ خِرد سُنتی در تقسیم کار جامعه بود، بدین قرار که:

– عربی: زبان شعر، دین، و سپس علم، فلسفه، کلام، عرفان و تجارت بود.

– فارسی: زبان شعر، دیوان و دولت، و سپس کلام ، عرفان و اندکی  فلسفه و علم بود.

– ترکی: زبان شعر، شاه و قشون، اشرافیت، و سپس کلام عرفان و اندکی فلسفه و علم بود.

که یاد آور همزیستی این سه گروه زبانی در کتیبه بیستون داریوش اول است:

– ایلامی: مثل زبان ترکی، زبان پیوندی است و زبان دیوان و ادارۀ هخامنشی بود.

– بابلی: مثل عربی زبان قالبی (سامی) است و زبان بین المللی، تجارت بود.

– پارسی باستان: مثل فارسي زباني تحليلي است،و زبان شاه و قشون و قوم حاکم بود.

امروز نیز در سیستم فدرال مدرن بایستی:

۱- هر زبانی که در  ایران مردمانی صحبت میکنند بتوانند فرزندانشان به آن زبان تحصیل کنند تا به این «نسل کُشی خاموش» و «توحش عریان» یعنی «پان فارسیسم» و تحصیل اجباری به یک زبان (فارسی) و ممنوع کردن آموزش سایر زبان ها پایان دهیم.

۲- فارسی به عنوان زبان مشترک و ( نه زبان انحصاری، حاکم و قاتل) وجود داشته باشد، البته با تأیید دمکراتیک و ادواری ملت ها(تیره)ی ایران .

۳- دروس علمی (ریاضیات،علوم دقیقه، علوم انسانی) به زبان انگلیسی تدریس شود تا بتوانیم به این کاروان پُرشتاب (که در هر پنج سال دانش بشر در زبان انگلیسی و آلمانی و فرانسه دو برابر میشود) نزدیک شده و با آن همراه شویم.

متأسفانه حضرتعالی نیز از ترکی(آزربایجانی) و زبان و ادبیات آن مثل اکثر هموطنان فارسی زبان ( و حتی خود ترکان از خود بیگانه شده بوسیلۀ سیستم پان فارسیسم حاکم)، چیزی نمی دانید ،از انکشاف (علمی- فلسفی)زبان برادر ترکی آزربایجانی، در ترکیه بی خبرید. سه زبان ترکمنی، ترکی آزربایجانی و ترکی ترکیه از ریشۀ «ترکی اُغوز» برخاسته اند و ترکی ترکیه هم از ترکی آزربایجانی ما مُنشعب شده است (نگاه کنید به : بؤیوک تورک لوغَتی=/لُغتي/- کاظم قدری- جلد اول، مقدمه-۱۹۲۳).

سخن بسبب عظمت ابعادِ جنایت فرهنگ کُشی موجود در ایران ،که تبهکارانه به سکوت برگزار میشود، متأسفانه به درازا کشید و من از شما و خوانندگان محترم عذر می خواهم، مطلبی نیز می در مورد آذری ( به قول شما «زبان کهن همۀ مردم آزربایجان در فروسوی و فراسوی ارس که از زبان های ایرانی بشمارمی آید و تا پیش از کوچ تیره های ترک به این منطقه و همگانی شدن زبان ترکی در سرتاسر این ناحیه، کاربرد گسترده و همگانی داشت» نوشته بودید، و بعد در جواب آقائی به نام آیدین تبریزی … که این حرف خندستانی (؟!) را مطرح کرده بود که : «زبان فارسی استقلال ندارد و شاخه ای از زبان عربی است» من (دکتر  جلیل دوستخواه) پاسخ این ژاژخائی را در همان تارنما دادم».

دست مریزاد استاد محترم، داریم «ادب» آریائی میاموزیم! ولی به عرض عالی می رساند که:

به قول نادرست سیداحمد کسروی تبریزی: مسلماً «زبان باستان آزربایگان»، آذری نیست. ایشان در این مورد » تجاهل العارف» فرموده و آگاهانه بنا به نوشتۀ خود: «تمدن بومیان دیرین» را نادیده گرفته اند، و زبان میانه آزربایجان (از نظر زمان تاریخی) را،که خود مدعی ِکشف آن شده است، آگاهانه و از روی ناراستی، زبان «باستان» آزربایگان می نامید. آزربایجان پیش از آمدن و عبور اقوام گله دار ماد (۸۳۶ق. م) و پارس (۸۴۳ ق. م) از آن، به درون فلات ایران ، بنابه شواهد و اسناد تاریخی دارای تمدنها و زبانهای باستانی بوده است! ایلات چهارگانۀ ماد، از آزربایجان تحت سلطۀ همان «سَلمانَصَرِسوم» پادشاه آشور،بسَمت ِاستان همدان: (ماد: به سومری و آسوری مادای و آمادای یعنی سرزمین میانه و تلویحاٌ متمدن است) و ایلات دهگانه ای که پارس نامیده شدند به سوی استانهای چهارمحال بختیاری و فارس کنونی آمدند. (پارسوا به آسوری یعنی سرزمین کناره و تلویحاٌ حاشیه نشین و دور از تمدن). در ظفرنامه های پادشاهان آشور از » پارسوا»- های متعدد که در مرزهای امپراتوری بوده نام برده شده، و مشهورترینشان در غرب دریاچۀ اورمیه و بین اورارتو و آشور قرارداشته است (گریشمن صفحۀ ۹۲ و شکل ۲۰) در ضمن نام یکی از ایالات»ایلام» هم «پارسوماش«بود: که بنظر»گریشمن( کتابِ ایران از آغاز تا اسلام انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۷۲، صفحۀ۱۲۸و۱۲۴ و شکل ۲۰) در حدود مسجد سلیمان کنونی قرارداشته است (مگر سلیمان نبی، مسلمان بود و مسجد داشت؟!)، پارسه نام ایالت دیگر «ایلامی» است که منطبق با استان فارس کنونی است(همان ص ۱۲۵). بنا به تحقیق زبانشناسانۀ دیگر، واژۀ «پارسه با پَرسه «هنوز در کردی و فارسی، در ترکیب َپرسِه زدن و پرسه زننده باقی مانده و معنی بی خانمان و بی اصل و نسب و مهاجم را افاده می کند همچنانکه با پارس(پاس) دادن بمعنی نگهبانی و پارس کردن(سگ نگهبان)، در همان مفهوم بی ارتباط ندانسته اند. از زبان مادها (که هیچ نوشته ای در دست نیست!) و جز خیال پردازی جاعلین، مطلبی، قابل ارائه نمی باشد (بهترین تألیف همان تاریخ ماد دیاکنوف است) و از زبان هخامنشیان (پارسی باستان) نیز ، تنها ۸۰۰ کلمه باقی مانده است که منبع کافی و دقیقی برای قضاوت علمی محسوب نمی شود (در زبان چوپانان ۱۵۰۰کلمه موجود است!). نیز به قول اُرانسکی (صفحۀ ۹۹): » بدیهی است که خط میخی هجائی نمی توانست صداهای زبان پارسی باستانی را دقیقاً ادا کند و بدین سبب قرائت متن میخی همواره تا حدی مشروط به قیدوشرط است«.البته اُرانسکی وسط دعوا نرخ طی میکند و زبان پارسی باستان را (که تنها از طرف مستشرقین اسم گذاری شده است)، زبان پارسی باستانی نامگذاری می کند تا قدمی فراتر نهاده و شجره نامۀ جعلی برای زبان فارسی کنونی،درست کند! و برای فارسی ِدَری- تاجیکی، پدر بزرگ : (پارسی باستانی) و پدر:(پارسی میانه: پهلوی و پرسیک)جعل کرده و جا بیاندازد! در حالی که این سه زبان تحلیلی(آنالیتیک)، از يكسو بسبب اختلاف مکانی / زبان پارسی باستان در جنوب ایران ، پارسی میانه در تركمنستان و شمال خراسان و بعد در گرگان و سپس در دامغان، و فارسی-ِ تاجیکی- دری یا درباری، در تاجیکستان و بلخ و شرق افغانستان وجود داشت./ و از سوي ديگر بعلت گسست تاریخی، آن سه زبان نمی توانند از هم ناشی و مُنشعب شده باشند. نزدیکی تک به تک این سه زبان: (پارسي باستان، پارسي ميانه و فارسي دري)، و نيز زبان اوستائی (گات ها و یسنای هفت- وند)، با زبان سانسکریت: (ودا- ها)، گاه بیش از قرابت آنها با همدیگر است. زبان سانسکریت و اوستائي از نظر مكاني با فارسي دري همسايه اند ولي دوهزار سال فاصله و بُعدِ زماني در بين است. با اين توضيحات تنها راه حل «معقول» مبتني بر بستر اين نوع ناسيوناليسم ايراني غيرمعقول، آن است كه خود زبان «سانسكريت را مثل زنده ياد دكترناتل خانلري (دستور زبان فارسي، انتشارات بابك، ۳۵ ۲۵ =۱۳۵۵ صفحهْ۲۷۸)، جزو زبانهاي «هندوايراني» بناميم! ايشان بلافاصله،درصفحهْ بعد،بدرستي در مورد زبان اوستائي: (زبان گاثاها) كه لهجه اي از همان زبان سانسكريت»ريگ- ودا»، قبل از ورود سُرايندگانشان به سر- زمين هند است، مينويسند: «اگرچه زبان اوستائي ظاهرا از سلسلهْ زبانهائي كه بفارسي امروز منتهي شده بركنار است ولي از زبانهاي قديم ايراني است؟.. (در مورد ارزش همهْ اين مصادره به مطلوب ها و پندارها علاوه بر دلايل مكاني و زماني ذكر شده در بالا، در ضمن نگاه كنيد به: «جلال الدين آشتياني،زرتشت، صفحات:، ۸۵-۸۴،۹۳،۳۹،)». خلاصه آن که ماد و پارس هیچکدام ربطی به آزربایجان ندارد (گریشمن، ص ۸۷ و ۹۸) و تاریخ، از مهاجرت آترو- پاتها در عصر هخامنشی نیز بی خبر است. از وجود آنها بنا به مشهور، در آمدن اسکندر خبر می دهد که آغاز عصر میانه است (بنظر من از الواح ایلامی خزانۀ تخت جمشید تلویحاً وجود قوم «آتروپات» احساس میشود بی آنکه مکان زیست آنها مشخص گردد) لذا آنچه از زبان ها و یا درست تر بگوئیم لهجه های موجود در دهات، شهر- روستاها یا شهرهای آزربایجان سراغ داریم نه یک زبان واحد سراسری فراسو و فروسوی ارس که تنها در فروسوی ارس، طیفی از گویش-های گوناگون است که گاه همدیگر را نمی فهمیدند(مُقدَسی در «اَحسَن التقاسیم» صفحۀ ۳۷۵ میگوید: تنها در اطراف اردبیل هفتاد زبان یا لهجه رایج بوده است). کافیست این آثار را که بنام» گنجینۀ آذری قدیم» تصور یا قلمداد می شود، باهم مقایسه کنیم. نظر استاد جلیل دوستخواه را به مقدمۀ استاد احسان یارشاطر بر کتاب آذری کسروی جلب می کنم که می نویسد: صفحه۱۹:» رساله روحی انارجانی…ارتباطی به زبان آذری ندارد بلکه چنانکه هینیگ با نظر صائب خود دریافت : (هینینگ: زبان باستانی آزربایجان» ۱۷۶حاشیۀ ۵ مراجع) بزبان عامیانه فارسی است و حاکی از شیوع فارسی در تبریز! (مقدم برترکی) در قرن یازدهم است». افزودۀ استاد یارشاطر بر نوشتۀ استادش هینیگ براستی حیرت انگیز است: اولاً زبان شاعران و شاعری،و كاتبان و كتابت، معمولاً زبان مردم محل و اغلب خود شاعر و كاتب نیست: اشعار فارسی قطران در تبریز و امیر خسرو دهلوی در دهلی و مولانا در قونیه و سعدی و حافظ در شیراز (ناتل خانلری، زبانشناسی و زبان فارسی:صفحۀ۱۴۶) و عُبید در «زاکان»، دلیل رواج فارسی و مردمی و توده گیر شدن آن در آن شهرها و ایالات نیست. در مورد اشعار عامیانه، شق اول صادق است مگر منطق و عقل به، خلاف آن حکم کند. ثانیاً مهاجرت انبوه ترکان به آزربایجان و آنادولی، به جهانگشائی سلجوقی در قرن پنجم هجری برمیگردد، که پانصدسال(عمرکشف امریکا) بر رسالۀ مجهول الهویۀ  «انارجانی» تقدم دارد. ثالثاٌ از بان فارسی، زبان گویش مردم ایران (جز شرق خراسان قدیم: تاجیکستان و بلخ) تا قرن نهم هجری نبوده است. زبان فارسی، زبان مهاجر دیوانی یعنی زبان کاتبان و دبیران، و شاعران و صوفیان بوده، و نه مردمان اصلی ایران کنونی. حال این زبان مهاجر از تاجیکستان و بلخ و بعد سمرقند و بخارا، چگونه در قرن یازدهم مبدل به زبان عامیانۀ مردم آزربایجان و تبریز شده، و بعد همانند اشباح، این زبان عامیانۀ و عمومي (ونه شاعرانه) ناپدید شده است، سؤالی است که جواب علمی و منطقی آن برای من معلوم نیست.

صفحه۲۷: در دوبیتی ها: یک کلمهْ مؤنث است. (یعنی مثل فارسی و ترکی خنثی نیست).

صفحه۲۸: در مورد زبان دوبیتی های شیخ صفی، باید گفت که گرچه عین هیچیک از گویشهای بازماندهْ

آذری نیست، شباهت آن بیشتر به تاتی کلاسورو،..درشمال غربی…و تاتی ِخلخال در جنوب..است. (راستی آذری بودن و نامیدن این دوبیتی های تاتی ، چه معنائی دارد)!؟

صفحه۲۹: همچنین پیداست که با وجود نزدیکی پارتی و زبان آذری و تعلق آن به شعبۀ واحدی از زبانهای  ایرانی این دو زبان تفاوت های محسوسی دارند.

صفحه۲۹: از زبان آذری ……. در مغرب آزربایجان اثر صریحی در دست نیست.

صفحه۲۹: در بازسازی زبان مادی باستان (؟!) که تاکنون بیشتر بر اساس آثار این زبان در کتیبه های هخامنشی صورت گرفته است،اکنون میتوان بازماندۀ گویش های آذری در آزربایجان و طالش را نیز ملحوظ داشت. استاد گرامي: داريم بي سروصدا، بعلت تنگي قافيه،تالشي را «آذري» ميكنيم، يا برعكس! مبارك است اين جعل و ابداع زبان مادي بر عالمان زبان ساز ما.

این هم قابل توجه است که برای اقوامی خاموش شده و ناشناس و گاه موهوم، زبانی را با خیال و جعل بازسازی میکنیم! و زبانهای زنده(ترکی) را با طرح و برنامه نابود میسازیم. «روشنفکران» کشور گل و بلبل شاهدِ فرهنگ کُشی خاموش و بی سروصدای این جنایت آشکار و آپارتاید فرهنگی عریان بوده و هستند! احیای زبان آذری برای نابودی زبان ترکی، صد البته بخاطر زبان فارسی است و گرنه کسی از این آقایان برای زبان آذری قدیم «تره هم خُرد» نمی کند! هم اکنون به پیروی از میراث شوم زمان محمدرضاشاه در دانشکده ادبیات تبریز، زبان پهلوی تدریس میشود! در کنار زبانهای انگلیسی ، فرانسه، عربی و صد البته فارسی، اما زبان ترکی آزربایجانی لابُد بعنوان زبان غیر ایرانی و لذا بیگانه و در نتیجه تحمیلی! ممنوع است! استاد گرامی آیا زبان مادری را میشود تحمیلی خواند؟! (بعبارت اوستائی: « فهم و شعور مدعیانش را می ستائیم!»– این هم دعای «اَشَم و هو»ی ما ملیتها یا تیره های ممنوع الزبان در ایران آریائی است). من شخصاً، زبانی را که مادرم به من تحمیل کرده، و در آن آیه های عشق و محبت زمزمه شده است، آن زبان را به هر زبانی که شما و امثا ل شما، بعنوان وکیل غی رموکل و قیم ِسر- خود، مدعی ایرانی و خودی بودن آن زبان برای من و امثال من هستید، ترجیح میدهم! می خواستم نظر استاد را نه بعنوان طرفدار سابق ِ»حق تعیین سرنوشت ملل تا سرحد جدائی»، بلکه بعنوان یک انسان در مورد این فرهنگ کُشی عریان سابق و لاحق جویا شوم؟ زبان خانهْ انديشه ،و انديشه تصوير واقعيت هاي معني- دار است و اگر «مي انديشم پس هستم» درست باشد، بنابراين: زبان،خانهْ هستن و هستي است، بقول آنسن: ولي زبان مادري، نه تنها بيانگر انديشه بلكه حاكي از عاطفه و احساس نيز هست» («نوام چامسكي»: كتاب»انديشه و زبان، پيشگفتار: اِر.ن.آنسن، صفحهْ ۱ انتشاراتِ هِرمِس ۱۳۷۹).

– استاد گرامی خلاصه آن که: در دورۀ باستان (تا حمله اسکندر) در آزربایجان گوتیها،مانناها و اورارتوها،و.. وجودداشته و سلطنت کرده اند. آسوری ها نیز مرتب حمله کرده و باج می ستاندند و گاه آزربایجان بخشی از توابع امپراتوری آسور بود. گوتی ها که ۹۱ سال بر بابل حکومت کردند: (۲۲۰۰-۲۱۰۹. ق.م) و لیست شاهان آنها به زبان بابلی در دست است: (دیاکونوف «تاریخ ماد» صفحات ۴۶۰- ۴۵۹ و ۱۴۰) و کتاب ارزندۀ (ایرج اسکندری» در تاریکی هزاره ها»چاپ پاریس صفحات ۲۰۶-۲۰۵)

درمورد تمدن»ماننا » (آثارحسنلو) و  «اورارتو» نیز خود می توانید به منابع مختلف تاریخ باستان از جمله تاریخ ماد دیاکونوف یا ایران آنتیک از «کلمان هووار» بفرانسه و ..رجوع کنید. هر یک از این مردمان که تمدن های درخشانی هم آفریدند، زبان داشتند و زبان های همۀ آنها، زبان های باستان آزربایگان بوده است و «رومن گیرشمن» در کتاب » ایران از آغاز تا اسلام» ترجمۀ محمد معین صفحۀ ۳۸ می نویسد:

» ایران در هزاره سوم ق. م: مردم سومر و قوم سامی نژاد دشت بین النهرین دایماً با ایشان در تماس بودند. این اقوام از جنوب ( ایران ) به شمال آن عبارت بودند از : عیلامیان، کاسیان، لولوبی و گوتی. همۀ اینها به یک دسته نژادی متعلق اند. زبان آنها به هم وابسته است«.زبان ایلامی و دیگر زبانهای ذکرشده در بالا،مثل زبان سومری، جزو زبان های پیوندی یا التصاقی یا پسوندی همانند زبان ترکی آزربایجانی کنونی است. نگاه کنید به: فرانسوا گریلو – سوزی نی- عناصر گرامر ایلامی، تحقیق روی تمدنها، چاپ پاریس ۱۹۸۷ صفحۀ ۱۲.

Francois Grillot-Susini 1987,Elements de Gramair Elamite.Editions Recherche Sur Le Civilisation ,Paris.Page 12

و چون تاریخ زباله دانی ندارد که ماقبل آریائی ها را به میل خود در آن واریز کنیم، برخورد درست و مطابق با سلامت روانی و عقلی، آنست که در تحقیق علمی،هم در مورد زبانهای باستانی آزربایجان( و دیگر مناطق ایران ) که التصاقی یا پیوندی زبان بودند تحقیق (و زبان سازی!) شود: (گوتی- ماننا- اورارتو) و هم در مورد زبانهای میانی آن: زبانها و لهجه های موجود باقی مانده از عصرمیانه در آزربایجان (وسایرنقاط ایران )، پژوهشهای جدی شروع شود. تاکنون بجای تحقیق و انکشاف لهجه ها و زبانهای زنده،که برای نوشتن یک تاریخ علمی و بی غرض و مرض حیاتی است، «پان آریانیسم و پان فارسیسم» حاکم، بصورت رسمی، تنها به نبش قبور یعنی زبان «پهلوانی»(پهلوی اشکانی و اوائل ساسانی و پرسیک اواخر ساسانی) مشغول بوده است. می بینید ابعاد جنایات ایدئولوژی حاکم یعنی «پان آریانیسم» و «پان فارسیسم» فقط در ممنوع کردن، زبان زنده و کنونی آزربایجان یعنی ترکی آزربایجانی و تحقیق در ریشه های تاریخی آن محدود نمی شود و فرهنگ کشی ابعاد بسیار وسیعی دارد. وجود انحصار زبانی یا «پان آریانیسم» مانع آن است که در دانشکده های ادبیات در زبانشناسی مقایسه ای بین فارسی و ترکی مثلاً معلوم شود که در زبان ترکی آزربایجانی 9 نه صدادار، و بیست و دو هزار فعل بسیط وجود دارد. در زبان تركي از هر فعل، پنج و گاه شش فعل بسیط درست می شود، ولي در زبان فارسی تنها شش صدادار و ۳۶۰ فعل بسیط هست (به نوشتۀ دکتر ناتل خانلری) و مجبوریم به قول استاد ذبیح بهروز با ساختن ۷۰۰ ترکیب از اسم «سر» کمبودِ لغات را بصورتِ سِماعی و گوشی، بنوعی جبران نمائیم: «سرکردن، سرفروبردن، سربازکردن(آب)، سرپیچی کردن، سردواندن، سرسری گرفتن و … «مقایسه آن لهجه یا زبان آذری (مورد ادعای زنده یاد کسروی و مورد حسرت مدعیان بعدی که در حد زبان ایلی و روستائی بود) با زبان ترکی آزربایجانی را بعهدۀ فارغ البالان از غرض و مرض پان فارسیسم می گذارم!

یک مرغ فرغ البال در این چمن ندیدم      در بند دام اگر نیست در قید آشیان است

آن لهجه های مختلف که بنام کلی » زبان آذری» اسم گذاری شده اند،همگی فاقد ابزار لغت سازی، برای فلسفه و علم و عرفان و کلام و اشعار فاخر بوده اند. در موضوع قابلیت زبان ترکی و امکان تبدیل آن به یک زبان علمی، در مقایسه با ناتوانی زبان فارسی کنونی که دچار هرج و مرج باستان- گرائی از یکسو و مدرنیسم از سوی دیگر شده ،نمیتواند به زبان علمی تبدیل شود، چرا که علاوه برمحدودیت افعال، دستگاه گرامری آن نیز ناقص و آشفته است. در این مورد رجوع کنید به:

Uriel HEYD 1954,Language reform in modern turkey.oriental nots and studies

خلاصه آنکه از آن لهجه های مختلفی که کسروی پاکدل و متعصب از آنها، می خواهد زبان آذری واحدی بسازد و بپردازد، و به قول استاد احسان یارشاطر آن زبان را «بازسازی» کند، در صورت وجود آن زبان، بدون شک زبان میانه سرزمین آزربایجان خواهد بود نه زبان باستانی آن. بهرحال با وجود تصریح استاد یارشاطر به وجود لهجه های مختلف و ایجاب عقلی و اسناد تاریخی در این مورد، که جز در جزیره ایسلند، هیچ زبان و لهجه ای در طول زمان و جدائی مکان بصورت واحد باقی نمانده و نمی ماند: (شاهد آن: فارسی ایران و دری افغانستان و تاجیکی) و یا ترکی (ترکمنی و آزربایجانی و ترکیه) می باشد. باز اگر اصرار بفرمائید که آن زبان آذری موردنظر در « فروسوی و فراسوی ارس در سرتاسر این ناحیه کاربرد گسترده و همگانی داشته است» و استثنائی بوده که دلیل قاعده محسوب می شود و نه ناقض آن، هر دانش پژوهی می تواند دلیل آنرا از حضرت استاد جویا شود، از جمله راقم این سطرها که گفته اند: مَن عَلمَنی حَرفاٌ، قد سَیرَنی حُرا( و نه عبدا): هرکس حرفی به من یاد دهد مرا (از جهل ) آزاد ساخته است. علمی که به عبودیت بکشد به قول شاعر: جهل از آن علم به بود بسیار! و استاد گرامی: دلیل را کسی می آورد که ادعا می کند! پس دلیل شما در ادعا به وجود زبان واحد در فرا و فروسوی ارس کدام است؟ اضافه کنم که در متنی خواندم و خود فرصت تحقیق آنرا نداشتم، که سخن آقای آیدین تبریزی، متکی به نظری بوده است که گویا در یونسکو به سال ۱۹۹۹ داده شده، البته با توجه به ۷۰% لغات عربی موجود در فارسی، گویا آنها فارسی را سی و سومین لهجه عربی برآورد کرده بودند.البته بی توجه به ساختار گرامری آن که متعلق به زبان های تحلیلی (هندو ایرانی یاهند و اروپائی) است. از بداقبالی عاشقان پان فارسیسم، اصوات ششگانه فارسی هم عیناٌ مِثل مُصَوَت های عربی است/ سه حرکه:( اَ- اِ – اُ) و حروفِ عِله ی ( آ- او- ای)/ . لذا در صورت صحتِ این روایت، یونسکو هم در (بقول شما) این «ژاژخائی» خود، چندان مقصر هم نبوده است، هرچند از لحاظ گرامری و طبقه بندی زبانشناسی حرف و سخن درستی نیست، چرا که زبان فارسی ، جزو زبان های تحلیلی و زبان عربی جزو زبانهای تصریفی و یا قالبی(سامی) است. نامگذاری زبانهای قالبی از من است زیرا افعال در باب- های «ثلاثی مُجرد» یا  «مَزیدٌ فیه» در قالب های معینی صرف می شوند. به ناروا، بجای زبانهای تحلیلی، نام نامربوط اسطوره ای: زبانهای آریائی، و نیز سیاسی- جغرافیائی: زبانهای هندواروپائی (هندو ایرانی) و بجای زبانهای قالبی یا تصریفی، نام اسطوره ای- دینی: زبان های سامی گذاشته اند. در مورد ترکی نیز نام ژئوپلیتیک » ارال و آلتائی » را بجای «پیوندی» یا «التصاقی» و یا «پسوندی» جعل و وضع کرده اند!

اما آنچه باعث تعجب من شد این بود که چرا استاد گرامی که دوستخواه اند نه دشمن خواه، واژۀ خارج از نزاکت «ژاژخائی» را دربارۀ آن شخص محترم بکار برده اند. می توانید هرچه دل تنگتان میخواهد بگوئید و بنویسید،اما مؤدبانه و ادیبانه: یکی از توانمندی- های ادبیات، همین جا است. جناب استاد، این نوع «کلید واژه ها»را بدست حریفان ندهید. هرچند که گفته اند: «حکمت آموختن برافلاتون خطا است» ولی باز هم عرض میکنم، لطفا به جلد ششم تریبون چاپ سوئد» واژه و زبان در فارسی» تألیف آقای الف- تربیت رجوع فرمائید.

آقای دکتر  جلیل دوستخواه:

براستی اسباب حیرت من شد وقتی نظر و قضاوت شما را در مورد «دانشمند نامدار ربع اول قرن بیستم ایران ، زنده یاد سید احمد کسروی تبريزي» یعنی آذری یا زبان باستان ازربایگان» دیدم. در مورد آن کتابِ بظاهر»علمی»و در واقع «ایدولوژیک» مرقوم داشته بودید که آن کتاب:» بربنیاد پژوهشی ژرفکاوانه، زبان دیرین مردم آزربایجان را با تمام سامان (کذا) و ساختارش به ایرانیان و  جهانیان شناسانده است. این اثر درخشان علمی و خدمت بزرگ فرهنگی که در همۀ جهان با پذیره گرم دانشمندان زبانشناس روبرو گردیده است»

آخر شما استاد دانشگاه بودید، و اثری چون (اوستا ۱۳۷۰- کهن ترین سرودهای ایرانیان، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید) از زیردست شما بیرون آمده است! صرف نظر از فارسی سره نویسی خاصی که دارید، که لغاتی چون «خندستانی» در آن بنظر میرسد، این مطلق گرائی آخوندی و مؤبدی و دید مذهبی، چه معنی دارد که در زمینۀ تحقیقات تاریخی در  ایران تبلیغ می فرمائید! من نیز زنده نام کسروی را میشناسم و به دعوت جبهۀ ملی «هامبورگ»، در پنجاهمین سال ترور او، سخنرانی کرده ام. کتاب»سرنوشت ایران چه خواهد بود» کسروی را با امضای (ناخدا) تجدید چاپ نموده ام. اما بعرض عالی میرسانم که اولاً او سید کاملاًصحیح النسبی بوده است!، لذا، واژۀ انیرانی (که یکی از معانی آن پدرنشناس است) در مورد كسروي صادق نیست، ولی بهرحال، اصل او از همان تازیان و سامیهای سوسمارخوار است که با خون ترکان بیابانگرد در هم آمیخته و لذا ، بنا به تصور آریائیها، باید ذاتاً مثل سایر ترکان و اعراب، بقول فردوسی: «بدگوهر و دیوزاد» بوده، و خلاصه آدم خطرناکی تلقي شود.اصول آریائی خود را با مصلحت اندیشی بهم نریزید، به اپورتنیسم:(سازشکاری) و ، رویزیونیسم: (تجدیدنظرطلبی و بدعت گزاری) تن در ندهید! و کسروی ترک و عرب تبار و غیرآریائی «نژاد» را، آهورائی ننامید، زیرا نیکی آریائی به نژاد و گوهر و تبار است،نه به هنر و داد و اندیشه! بقول سعدي او نيز چون «بنيادِ ترک و عرب»اش «بد» است ، پس پرتو «نيكان» را،كه منحصر به «مدعيان»يعني آريائي هاي ما است،نخواهد گرفت.(راستي معني و مفهوم علمي آن پرتو ادعائي چيست؟).

کسروی، چون نه جامعه شناسی می دانست و نه در آن زمان علم ژنتیک کشف شده بود:

کسروی در سال( ۱۳۲۴ ه.ش= ۱۹۴۵ م.) شهید شد و طرح علمی علم ژنتیک با کشف( دِ- اِن- آ. = آ- دِ- اِن: آسيد دز اُكسي ريبو نوكائيك) در سال(۱۳۳۲ ه.ش= ۱۹۵۳م) ممکن شد، و راز ژنتیکی انسان را در اکتبر سال ۲۰۰۰میلادی در آلمان، آمریکا و فرانسه کشف کردند: که بنابرآن «انسان تنها یک نژاد است»و نژاد موهوم آریائی و سامی و ترک و ..که هیچ، حتی نژاد سفید و سیاه و زرد و سرخ نیز جنبۀ فنوتیپی و ظاهری دارند و نه ژنوتیپی و واقعی. لذا سخنان آن زنده یاد در » آذری یا زبان باستان ازربایگان» که شما کتاب»علمی» اش نامیده اید،علاوه بر دو مشکل اساسي: «معرفت- شناسی و روش شناسي علمي» ،به قول شما:» اشکالهای بنیادین» هم به لحاظ ساختار، هم دیدگاه و هم کلید واژه دارد.

استاد گرامی، قبل از پرداختن به این موضوع، لازم بذکر است که: واژه ها نیز مثل انسانها، پس از مدت زمانی اقامت و سکونت در میان مردمان سرزمین دیگر، دارای حق ملیت جدید هم میشوند، مگر اینکه بفرمائید که: در قاموس»مذهب»شعوبیۀ جدید ما:(پان آریانیسم +پان فارسیسم) مثل سایر مذاهب، دو موضوع «قانون مرور زمان» و » قانون عطف به ماسَبَق نميشود»معنی ندارد. آقای دکتر ، بر سر توهمات و تقسيمات من در آوردي، اینهمه خود را با واژه سازیهای خاص به زحمت نیاندازید! نه واژه هائی که شما ها مدعی فارسی و آریائی بودن همۀ آنها هستید شناسنامه ای در دست دارند، و نه لغات عربی که قصد جانشان راکرده اید و میخواهید به پیروی از سید احمد کسرویها و ابراهیم پورداوود ها، عربی: (تازی)- زدائی از فارسی بکنید، در واقع آن لغات صد در صد سامی و انیرانی میباشند. مثلاً واژۀ » دبیر» کنونی فارسی، از ریشۀ لغت » تپیر» ایلامی، که به همان معنی «کاتب و محرر» است، اخذ شده است. با این منطق بیمار (خلوص- گرائی نژادپرستانه در رنگ و جنس لغات!) چون زبان ایلامی مثل زبان ترکی، یک زبان » پیوندی «یا «التصاقی» است، پس واژۀ «دبیر»را هم مثل واژۀ «آسوری یعنی سامیِ ِ«پارس» (بمعنی سرزمین کناره) و «ماد «(بمعنی سرزمین میانه)، بایستی بدور انداخت، با چنین منطقی، مطمئناً دیگر از«زبان اشارتی و باطنی « فارسی چیزی برجای نخواهد ماند. بنظر من زبان اشارتی و سَمبلیک فارسی، که مناسب شعر (ونه فلسفه و علم) است، بسبب محدودیت افعال بسیط (۶۰ ۳ تائی) آن، مجبور شده است، بصورت خاص یعنی بدور از منطق و مناسبت معقول، لغات مرکبی بسازد که معانی آنها بطنی و باطنی بوده و از قاعدۀ دلالت الفاظ بر معانی، اغلب بدور است. زبان فارسی با ساختن افعال مرکب، اندکی جبران کمبود دستگاه گرامری ناقص خود را در لغت سازی کرده، و توانسته است تا حدی فقر شدیدِ افعال ِبسیطِ خود را رفع نماید: لطفاً به معنی تک تک اجزاء این افعال مرکب، و رابطۀ آن اجزاء با معنی و برداشتِ کلی ِشنونده، از کل آن توجه کنید، و این جستجوگر و پژوهندۀ گمراه را در مورد توانمندی های زبان فارسی هدایت فرمائید:

زمین خوردن، مُچ گرفتن، دست انداختن، پا ئیدن و پا شدن، زانوزدن، سرسپردن،سرسری گرفتن، روکردن و پشت کردن، چشم زدن، دید زدن ، نگاه داشتن، نظرکردن، گوش کردن و گوش دادن، دل دادن و دل بُردن، گردن نهادن، لب ریزشدن، زبان زد شدن، پوست کندن، جا زدن،ريش- خندكردن، و دل- ريش بودن و … راستی تصور نمی کنید، این که ما اغلب، «همه چیزرا به همه چیز»  ربط میدهیم، و از استدلال و منطق، و دقت و عقل، گریزانیم و به خرافات و اسطوره و دین و عرفان مشتاق میباشیم، در کل، این پدیدۀ اجتماعی و عمومی، ربطی به عدم دلالت الفاظ برمعانی در زبان فارسی ندارد؟ با توجه به اینکه زبان مادری، چهارچوب معرفت بخود و عالم هستی است، و در عین حال ابزار اندیشیدن و معنی دادن به وجود و هستی هم هست، و تعداد يعني غنا و فقر لغات ذخيره، و منطق درست حاكم برارتباط واژه ها و طرز همنشيني و تركيب آنها، قدرت تفكر، تجزيه و تحليل و نتيجه گيري را در نوباوگان تقويت يا تضعيف ميكند، آیا در ذهن کسانی که از کودکی در چهارچوب زبان فارسی می اندیشند، این عدم دلالت الفاظ برمعانی، نوعی هرج و مرج و آشفتگی در اندیشیدن را بهمراه نمی آورد؟ که بعدها بایستی برآن غلبه کرده و فائق آمد! و وقتی اینهمه را، بر فقر لغوی، و عدم دقت واژگان در فارسی بیافزائیم، بیلان خدمات کوشندگانی که با حسن نیت میخواهند «زبان پاک» و «فارسی سره» از این زبان «اشاره و شعر» و نیز «زبان باطنی و استعاره ای» و بسيار فقير(از نظر لغات ذخيره)، ابداع کنند بیشتر از پیش آشکار خواهد شد؟ بر اینهمه نقاط ضعف ذاتي، کاربُرد غیرفنی و نادرست خط «نَسخ»ِ عربی «عبدالله ابن مُقله»را در نوشتن فارسی اضافه کنید،و آنگاه همچون «مدعیان»(سعدی و حافظ) ،توصیه کنید تا، مقلدان «پان فارسیسم» یک قلم بر طبل ادعا بکوبند و گوش فلک را کر سازند، و به فرهنگ- کُشی در ایران همچنان ادامه دهند.

برگردم بر سرموضوع اصلی:

زنده یاد کسروی تصور میکرد ملت را «نژاد» و «زبان» و «تاریخ» پدید می آورد: (سرنوشت ایران چه خواهد بود، انتشارات مهر و نوید – آلمان۱۹۸۸،صفحۀ ۸۶). این کتاب در همان سال شهادت او (۱۳۲۴) نوشته شده و از آخرین کتابهای او است. کسروی گمان می کرد، نژاد وابسته به زبان است. در کتاب «آذری» می نویسد (صفحۀ۳۹): « ما امروز بهترین راه برای شناختن نژاد یک توده، زبان ایشان را می شناسیم» اما اگر بر اين اشتباه «معرفت شناسي» کسروی به سبب عدم کشف علم ژنتیک در آن زمان برای نوشتن این نوع عبارت های«بی معنی» و از روی «جهل مرکب»، حَرَجی و  ایراد چندانی وارد نبود، اما از استاد انتظار نمی رود که آنرا بعد از شصت سال برای ما چون یک کتاب «علمی» امروزی تبلیغ فرمایند. بقول جُرج سارتُن(تاریخ علم):»یادگیری و تغییر زبان برای کودکان بخصوص، کار آسانی است اما تغییر ژن ها،درکروموزومهای انسان غیرممکن است»! یعنی نژاد را نمی توان از راه زبان توضیح داد. کسروی برای اثبات این تعریف نادرست، با تجاهل العارف می نویسد : «تاریخ ایران از آمدن آریاها به این پُشته میان (فلات) آسیا آغاز می شود. نمیدانم سه هزار یا چهار هزار سال پیش بوده که سه تیره بزرگ از نژاد «آری»- بنام های ماد و فارس و پارت به این پشته میان آسیا آمده نشیمن گرفته اند«:(سرنوشت ایران چه خواهد بود صفحه۸۶).

مورخ وقتی «نمی داند» بقول شیخ اجل «خَموشی»پیش میگیرد! زنده یاد کسروی برای تاریخ مردم آزربایجان، با جانشینی «ماد و پارس آریائی» و با حذف «گوتی و ماننا و آسور و اورارتو» ی غیرآریائی ِتاریخ آزربایجان (از۲۲۰۰ق. م تا ۸۰۰ ق.م که برابر با هزاروچهارصدسال است)، میخواهد،وحدت تاریخی و نژادی، برای آن جعل کرده و بسازد- که مورد نیاز ایدئولوژی حاکم پهلوی بود- وقتی ادعای آریائی بودن مردم آزربایجان چون فرض مسلمی تلقی شد، می ماند وحدت زبانی آن، اما چون کسروی ملاحظه میکند که زبان مادری خود او و مردم آزربایجان، ترکی آزربایجانی است و از طرف دیگر بنابه فرمول خود وی در همین کتاب آذری (صفحه۳۹) «بهترین راه برای شناختن نژاد یک توده زبان ایشان را میشناسیم ! » لذا كسروي توجیه و یا تفسیری میباید ابداع و جعل کند که بنا بر آن: با وجوداینکه نژاد و تاریخ مردمان خطۀ آزربایجان، تنها از آمدن آریا- ها(بقول خودش: آری ها) شروع شده و نژادشان هم که مسلماً (؟)،»آری» یا «آریائی»بوده و مانده است،حل بايد اين مسألهْ(خود ساخته)را حل كردكه:

«چگونه و از کی زبان ترکی در آزربایجان راه یافته «و شایع (وبه گفتۀ پیروان كسروي: تحمیل) شده است، بی آنکه به خلوص نژاد آریائی و تاریخی آزربایجانی ها خدشه ای وارد شود! یعنی تنها در این مورد بخصوص، تغییرزبان باعث تغییرنژاد نشده، و در آریائی بودن و آریائی ماندن اهالی غیور خطۀ آزربایجان، نباید کسی كوچكترين تردیدی بخود راه دهد! بازهم در فرمول نژادشناسی کسروی از زبان، مورد آزربایجان: استثنائی برقاعده است،که خود دلیل قاعده است و نه ناقض آن!. این سید صحیح النسب، وجود اينكه لهجه ها و زبان آذری را دلیل غلبهْ نژاد والای آریائی و بقاء ابدی آن در آزربایجان تلقی میکند و در این کتاب بنا به اقتضای سیاست حاکم، بازگو نمی کند که این معجزۀ تغییرزبان، با آمدن قبایل ترک حاکم، چگونه حتی در دورترین روستاهای آزربایجان رخ داده است؟! از این خطای»معرفت شناسي»ومربوط به»روش تحقيق»كتاب «آذري»كسروي و اشتباهات عمدی، علمی و تاریخی موجود در آن، د ر مقالات عربی و ی، در مجلۀ «العرفان» که به تاریخ دوم نوامبر۱۹۲۲(۱۱ آبان ۱۳۰۱) نوشته است،اثری دیده نمیشود. تاریخ تألیف اين مقاله ها، سه سال پیش از نوشتن کتاب»آذری يازبان باستان آزربایگان»است. کتاب آذری، کاملاً در همسوئی با استراتژی»پان فارسیسم» و «پان- آریانیسم»: (ضدعرب و ضدترک) رژیم پهلوی قرار دارد. نوشتن کتاب آذری يا زبان باستان آزربایگان، بعد از مقالۀ «ترکی ستایانۀ مجلۀ العرفان، از تناقضا ت،ودو گونه نويسي هاي عجیبِ زندگی سیاسی و حیات فکری کسروی است. در مقالات مجلۀ العرفان وی از روی آگاهی و دانش متکی به مقایسه، احاطه و تجربه در سه زبان :تركي،فارسي و عربي، معتقد است که:

«ترکی آزربایجانی در حد خود به استقلال، زبانی است جامع، زایا، توانا و واجد تمام و یژگیهای یک زبان پرورده، مترقی و تکامل یافته، و گرچه تاکنون در نوشتار و تألیف و تصنیف، چندان مورد استفاده قرار نگرفته است، دارای خصوصیات و مزیتهای منحصر به فردی است که آنرا از اکثر زبانهای پیشرفتۀ دنیا ممتاز میکند. » آنگاه او در هفت مورد به برتری گرامری ترکی آزربایحانی بر عربی و نیز فارسی می پردازد (نگاه کنید به «احمد کسروی»زبان ترکی در ایران «ترجمۀ پروفسور محمدعلی شهابی شجاعی و ویراستاری «احمد امیرفرهنگی»  که به کوشش و همت آقای همراز بفارسی چاپ شده است ۱۳۸۴ه.ش = ۲۰۰۵م) صفحۀ۴۶. در حالیکه در کتاب » آذری زبان باستان آزربایگان » صفحۀ ۵۷ -۵۶ مدعی است که «با آنکه زبان کنونی فارسی بسیار نارسا است و بسیاری از معنی هائی که به ترکی توان فهمانید این زبان(فارسی) بفهمانیدن آن توانا نیست و از هرباره بر یک آزربایجانی سخت است که با این زبان سخن راند با اینهمه در آزربایجان آرزوی رواج فارسی در میان خاندانها از سالها روان است.»(؟!علت این تمایل مرموز، با وجود کمال زبان ترکی و نقص زبان فارسی کنونی، آیا دلیل بر وجود نوعی عارضۀ روانی در هم ولایتی های آزربایجانی کسروی است؟ و یا اجبار توأم با تحقیر و زندان رژیم مبتلا به بیماری مزمن و مُسری پان فارسیسم و پان آریانیسم، باعث و علت آن است؟! که خود آن زنده یاد هم از جملۀ گرفتاران و ناشران آن بیماری بوده است. بنابراین استاد عزیز آقای دکتر جلیل دوستخواه، متوجه هستید که: کسروی با حذف تاریخ باستانی واقعی آزربایجان و جعل تاریخ میانه بجای تاریخ باستان، و نیز ادعای نژادآریائی ِ(ترکی زبان شده) در آن خطه، بایستی به رفع «تناقضاتی بپردازد که خود او با طرح نادرست مسأله،آنها را ساخته و پرداخته است، و لذا او باید مدعی شود که این تغییر زبان باعث تغییر نژاد و تاریخ نمی شود! کسروی در کوشش برای ایجاد یک ملت هم تاریخ و هم نژاد، مجبوربه تألیف این کتاب «ایدئولوژیک» شده است، لذا نمی توان آنرا «علمی» نامید، چنانکه امروز این کتاب هنوز در خدمت همان ایدئولوژی و پادوها و مرشدهای بعدی آن، یعنی مدعیان پان فارسیست و پان آریانیست قرار دارد. اگرعمری باقی بود به نقد کتاب » آذری یا زبان باستان آزربایگان» خواهم پرداخت و منتظر نقد و یا انتقاد های عزیزان خواهم بود. بنظر من هر ایدئولوژی، در نوشتن تاریخ انتخابی خود، بخش مزاحم تاریخ (ایلام، گوتی، ماننا، کاسی، لولوبی و اورارتوو..) را حذف، بخش لازم (هخامنشی و ساسانیان و صفویه) را در زیر پرتو نورافکن «بودجهْ دولتي» میگذارد، و بخش غیرضروری آنرا در سایه قرار داده و کم رنگ میکند: (سلجوقیان ..و ایلخانیان، قره و آق قويونلو و…) . زنده یاد کسروی که به دنبال شعار ایجاد: یک ملت واحد با یک زبان، و یک آئین:(مقصود دینی که خود او اصول آنرا در کتاب»ورجاوند بنیاد» بر- شمرده بود) و یک نژاد و یک تاریخ بود، در راستای همین ایدئولوژی، هم آذری یا زبان باستان ازربایگان را نوشت، هم» تاریخ پانصدساله خوزستان«را و هم کتاب تحقیقی ولی باز هم ایدئولوژیک «شهریاران گمنام» را. کوشش تحقیقی و رنگ و لعاب علمی او، ایدئولوژی بشدت ارتجاعی و ضدبشری وی را، که پشت آن احساس رسالت و پیغمبری اش هم نهفته بود نمی پوشاند. «علمی» پنداشتن و قلمداد کردن این کتابها، بی توجه به جنبۀ تبلیغی و ایدئولوژیک آنها،ازیکسو، و بی توجهی به تغییرات دانش بشری از زمان کسروی تا بامروز یعنی در مدت هشتاد سال از تألیف کتاب» آذری» و شصت سال پس از شهادت فجیعش از سوی دیگر، بی اختیار خواننده را باز هم بیاد سخن «اُتوهان» فیزیکدان آلمانی می اندازد که گفته بود: » ماوراء الطبیعه چون جستجوی گربه سیاهی ایست در اطاقی تاریک که در آن اصلاً گربه ای وجود ندارد.»در این کتاب، روح علمی وجود ندارد، ایدئولوژی است و آنچه از داده های علمی و تحقیقی هست همه در خدمت نژاد موهوم آریائی، تاریخ مشترک سراسری که وجود کلیشه ای و مرحله ای در تاريخ دور و دراز اين سرزمين داشته است، و بالاخره زبان فارسی و باستان گرائی که تاریخ این پُشته میان (فلات) را از آمدن آری (آریائی)های ماد و پارس و پارت تلقی می کند، حال آنکه خود او، با آشنائی به تاریخ سِرپرسی ساکس، تاریخ ایران باستان و نیز آشنائی وی به زبان های انگلیسی و فرانسه و عربی و ترکی استانبولی (ازجمله تاریخ مشهور احمدرفیق عصرعثمانی) کسروی مسلماً از وجود تمدن هفت هزار سالۀ ایلامی و سلطنت دوهزار ساله اش در کشور ایران مطلع بود،همچنانکه از تمدن گوتی ها در آزربایجان آگاهی داشته است. وقتی»میرزادۀ عشقی» شاعر آزاده در همان اوایل پادشاهی رضاشاه،و سال نوشتن كتاب»آذري» ایران را شش هزار ساله می شناسد و میشناساند:

مرا چه کار یک عمر آه و ناله کنم    که فکر مملکت شش هزار ساله کنم.

آیا ممکن است که کسروی مورخ، آنرا نشناسد، یا از آن بیخبر باشد؟ در صورت بی خبری مؤلف از تاریخ پیش از مادها و پارسها نیز ارزش علمی کتاب بسبب نقص داده های اساسی و کمبود دانش مؤلف، زیر سؤال میرود. کسروی طوری از بومیان حرف میزند که گوئی از «پیگمن»ها سخن میگوید! در حالیکه آن ساکنان قبلی تمدن های درخشانی داشتند و در معني درست كلمه نسبت به دو ايل مهاجر براستي متمدن بودند. بنا به شهادت تاريخ با سلطهْ مادها و بخصوص پارسها ، دوازده قرن سکوت فرهنگی در تمدنهای موجود در سرزمین ابران کنونی آغاز شد، از تمدن شصت و چهار سالۀ مادها،هنوز اثر و خبر چندانی در دست نیست!در دانشمند بودن کسروی، کسی تردید ندارد، اما بخشی از دانش هر دانشمندی (اگر گرفتار ایدئولوژی و اغراض شخصی و گروهی نباشد، که او بود) شامل مرور زمان میشود. اِشکال کسروی در کتاب «آذری یا زبان باستان ازربایگان» اِشکال معرفت شناسی و عدم رعايت اصول روش شناسي علمي است، لذا داده ها و نکات فرعی، آن نمی تواند نوری به علمی شدن، یا علمی بودن آن کتاب بیندازد، درست مانند آنکه با فرض زمین مرکزی بتوانیم خسوف و کسوف را پیش بینی کنیم. این پیش بینی ها و داده های تجربی، اساس معرفت شناسی نادرست و مبتني برخطاي آنرا اصلاح نخواهد کرد. جمله «اتوهان» بيان ديگري، در مورد اشتباه معرفت- شناسی و عدم رعايت اصول روش شناسي علمي کسروی، در مورد كتاب»آذری» او است: اساساً نژادی بنام نژاد آریائی وجود ندارد و اصولاً نژاد با زبان ربطی ندارد(!) كه در تاريك خانهْ «اوهام» آنهم از طريق زبان، كسروي سيد بدنبال آن براي اهالي ترك آزربايجان ميگردد. جعل یا حتی داشتن تاریخ مشترک هم «ملت مدرن» نمی سازد. در ضمن وارونه نویسی در این کتاب که سه سال بعد از مقالۀ عربی»زبان ترکی در  ایران » که به مجلۀ  «العرفان» نوشته بود، بیانگر آنست که وی در این دوره از زندگی فرهنگی خویش، با «تجاهل العارف»، تحت تأثیر جو » ناسیونالیزم افراطی» زمانش قرار گرفته، و حتی میخواسته به ایدئولوگ آن مبدل شود، و حقیقت و خِرَد را در برابر مصلحت و زور، مسکوت گذاشته و مطرح نسازد.در حادثۀ دهکدۀ «اوین» و محکوم کردن رضاشاه، کسروی چهره ای شجاع و قابل احترام از خود بجا گذاشت.

استاد عزیز: راستی «زبان ایرانی»تلقی کردن آن «زبان آذری» بنظر شما معنی اش آنست که ترکی همانند زبان عربی، زبان ایرانی نیست: یعنی از زبانهائی که بخشی از ایرانیان در کشور ایران کنونی حرف میزنند. آیا از گروه بندی زبانشناسی به واقعیت جغرافیائی و سیاسی، جهش معجزه آسا انجام نمی دهید ؟ بیگانه قلمداد کردن بخشی از  ایرانیان (ترکها،ترکمنهاواعراب) آیا به صلاح ایران مورد نظر شما است؟و «تالی» فاسد ندارد.

اگر زبان عربی و ترکی جزو زبانهای ایرانی (بمعنی زبان بخشی از ایرانیان واقعی) نیستند، در حقیقت شما خودتان تجزیه طلبید! و استقلال طلبان عرب و ترک با وجود شما و امثال شما، حق دارند که مِثل شما بیاندیشند. آقای دکتر دوستخواه، به قول مولوی «یک سینه سخن دارم زان شرح دهم یا نه؟…».چون به قول اُدَبای قدیم، مقاله ام دارد به «اِطنابِ مُمِل» تبدیل می شود كه از «ايجاز مُخُل»بهتر است. به نتیجه گیری کوتاه می پردازم چرا که در هر بخش نتایج سخن را نوشتم و چون اهل اشارت هستید » پس سخن کوتاه باید و السلام»

استاد گرامی آقای دکتر دوستخواه: تمام زبانهای موجود در سرزمینی که امروزه ما، ایران اش می نامیم و گویا در اصل لغت اِر+ان ( به کسرهمزه) بوده و «آن» در پهلوی نشانه صفت است یا مضاف الیه صیغه جمع کلمه «اِر» یا » آریا «است. میدانیم که در کتاب «اراتسفن» بشکل آریان آمده و استرابون از او اخذ کرده است که حدود و ثغور هیچیک از آنها معلوم نیست! ولی این کشور و سرزمین کنونی ما بعد از تمدن سومر(مَهدِ قدیمی ترین تمدن بشری) صاحب قدیمترین تمدن یعنی تمدن ایلامی است، و چون در چهارراه مهاجرت و اسکان و حملۀ جهانگشایان از همان آغاز قرار داشته، لذا دائماً اقوام جدیدی باین کشور (که امروز ایران ش مینامیم) آمده و زبان آنها یا در زبان های محلی تحلیل رفته، یا با آن ترکیب شده و یا آنها را در خود تحلیل برده و عناصری از آنها راجذب کرده است. زبانهای پیوندی گوتی ها، ماننا ها، اورارتوها یعنی زبان باستان آزربایگان بقول کسروی و شما، به و سیلۀ زبانها و لهجه های تحلیلی

(هندو ایرانی) یعنی زبان های میانه آزربایجان بهمان سرنوشتی دچارشدند، که زبان ها و لهجه ها اخیر در برخورد با زبان ترکی. آن زبانها و لهجه های واقعی یا ادعائی همگی در آخرین زبان مستقر در آزربایجان، جذب و حل گردیدند. هرچند استاد یحیی ماهیار نوابی مدعی بودند که این زبان یا «لهجه ای» که در آزربایجان، هم امروز صحبت می شود » هست و نیست اش از فارسی است!» اما دکتر نوابی با ذکر این نکته ، در واقع ناآشنائی (نمی گویم جهل مرکب) خود را به زبان ترکی اظهار می داشت و نمی دانست که: در ترکی آزربایجانی فقط یک فعل بی قاعده که فعل «بودن» است وجود دارد و یک فعل دستور صرف و فعل سازی برای تمام افعال بسیط ۲۲۰۰۰ گانۀ ترکی است. حال آن که در فارسی هیچ فعلی دستور لغت سازی برای فعل دیگر نیست (افعال بسیط فارسی تنها ۳۶۰ عدد است). در فارسی همواره با وجود استثناء ها،جز افعالی که به «ایدن= ئیدن»(با استثناء :گُزيدن) و گاه «دن» ختم می شوند، تقريباً هیچ فعلی دستور صرف و فعل سازی برای هیچ فعل بسیط دیگر نیست. در ترکی از هر فعل بسیط معمولاً پنج و گاه شش فعل بسیط دیگر می توان ساخت که برای اكثر آنها مترادف فارسی جز در موارد استثنائی وجود ندارد و بیان آنها به جمله سازی نیازمند است. مثلاً: از «یازماق» (نوشتن): «یازیلماق»(نوشته شدن)، «یازیشماق « (مکاتبه کردن که مترادف باب مُفاعلهْ عربی است که بین دو یا چند نفر میگذرد و در زبان فارسی موجود نیست، (آیندۀ نزدیک = «یازارام»نیزوجودندارد)،«یازدیر- ماق» (نویسانیدن) و بالاخره، «یازدیدیرماق» (بزور نویسانیدن یا گفتن به کسی که او كاتب را بنویساند) ميايد. در مورد فعل»یوماق «(شستن) شکل ششم فعل بسیط ترکی را داریم که «یووونماق » است، یعنی آنچه در فارسی با جملهْ «خود را شستن» بیان می کنیم. در فارسی از فعل «خوردن»، خوراندن و خورانیدن می آید اما از «رفتن» نمی توان رفتاندن و رفتانیدن، و از گفتن،گفتاندن و گفتانیدن و … آورد!

میتوانید از همان کسروی دانشمند، در مورد برتری زبان ترکی در مقایسه با زبان فارسی به کتاب – های: «زندگانی من و ده سال در عدلیه- صفحات ۲۳۲-۲۳۱» و «زبان پاک» صفحۀ ۲۸ و «آذری یا زبان باستان آزربایگان» صفحات ۵۷-۵۶ مراجعه فرمائید كه البته به نفع كليشه سازي رايج مذهب «پان فارسيسم» نمي باشد و از «اسرار مگو» شمرده ميشود! اگرحوصله داشتید به کتاب کسروی: «زبان ترکی در ایران » بکوشش آقای رضاهمراز مراجعه کنید: صفحۀ ۴۸ –۴۶ كه در قاموس مذهب شعوبيهْ جديد ما «كفر محض» و » ارتداد مطلق» شمرده ميشود. استاد اجازه بدهيد تا به قول سرکار خانم مهری بهفر طور دیگری هم ببینیم و یا با عینک دیگری هم کسروی واقعی را مثل فردوسي حقيقي تماشا کنیم. کسروی مورد دلخواه ایدئولوژی شما،بخشي از كليت كسروي را ارائه ميدهد، بياد داشته باشيم كه: «حقيقت ناقص، همواره دروغ كامل است«.

سخن را با این شعر ترکی تمام کرده و چکیدۀ ترجمۀ آنرا تقدیم جناب استاد دکتر جلیل دوستخواه میکنم که دوستخواه فرهنگ ها باشند هرچند من طبع شعر ندارم که مضمون عالی آنرا به فارسی در آورم چرا که فارسي، زبان شعر و تشبیه و استعاره است و نه زبان علم و فلسفه و تشریح و تحلیل. شعر از طاهرزاده: «صابرشروانی» است که از آغازگران رُنسا نس شعر مُدرن در خاورمیانه بشمار میرود. وی از پیشگامان طنز انتقادی و اجتماعی یعنی شعر «ساتیریک»مدرن میباشد (درمورد » صابر شروانی» رجوع به لغت نامه دهخدا – چاپ اول – طاهرزاده شود).

چالخالاندیقجا دولاندیقجا زامان نِهرهَ کیمی یاغی یاغ اوسته چیخار ایرانی اِیراینلق اولور

کیمسه اینسانی سِئورعاشیقی حوریت اولار دئمک حوریت اولان یئرده اینسانلیق اولور

شاعر، تشبیه شاعرانه و در عین حال عمیقی از تأثیر دوگانهْ زمان، یعنی بهم خوردن و در هم آمیختن و تحول یافتن از یکسو، همراه با گردش و دَوَران و مرور زمان ِجُداساز آن از سوی دیگر را بیان میکند، که باعث ظهور و جدائی مفید و نیک از ، زائد و بد و انسان دوستیها از فرومایگیها میشود، آنگاه

نتیجه میگیرد که:

هرکسی که انسان رادوست داشته باشد    عاشق آزادی(ودموکراسی)میشود

آری آنجا که آزادی(ودموکراسی) باشد       انسانیت(حقوق بشر) هم ممکن است.

آقای دکتر جلیل دوستخواه! با پان فارسیسم توأم با خمینیسم:(ولایت فقیهآزادی و آزادی- خواهی ممکن نیست. هر دو، مذهب ِتامیت- گرا و بدعت ِنِسبتاٌ جدیدی هستند که سِرشت- شان بر آزادی- کُشی و تعصب کور، و عقل ستیزی و تمايز طلبي استوار است.پان آریانیسم از هر دو بدنام تر و ضد انسانی تر است.

بجاي مرشد و امام و پيشواي مذهب در گذشته و دوباره از گور قرون برخاستهْ «پان فارسیسم» و «پان آريانيسم» شدن، بهتر است از مناديان واقعي: حقوق بشر، دموكراسي و آزادي- خواهي و برابري انساني در مقابل قانون، با «خمينيسم» همراه با «پان فارسیسم»حاكم مقابله كنيم.  آقای دکتر جلیل دوستخواه گرامي براي دوستان و پيروان خود: فيلسوف خردگرا و جهل ستيزي باشيد، و بعد از «ختم نبوت»، ديگر نخواهيد كه مريدان متعصب، شما را به پيغمبر كينه ها و تعصبات باستاني و ماقبل تمدن، مبدل سازند!

به امید روزی که انسانها و نیز دین و زبان و عقیده سیاسی شان در ایران ازاد شود.

هوشمند و هوشیار باشیم! به حرفهایشان گوش فرادهیم ولی از اعمالشان قضاوت کنیم.

پاریس – ضیاء صدرالاشراف

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش اول

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش دوم

13 نوامبر 2010 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, آذربایجان, آزربایجان, تورک میللتی, ترکی, حقوق اقوام, حقوق زنان, دموکراسی, دمکراسی, زبان مادری | , , , , , , , | 4 دیدگاه

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش دوم

آقای دکتر جلیل دوستخواه! در نوشته و جواب تان به آقای دکتر رضا براهنی، ذکر خیری از یک بانوی بیسواد:(در ایران یعنی فارسی نخوان) قشقائی کرده بودید كه»حافظِ شاهنامه»ی فردوسی بوده است. جهت تمدد خاطر خوانندگان این نوشته و براي شناخت شما و مرامی که از آن طرفداری میکنید به نقل و نقد کوتاه آن می پردازم: بنابه نوشتۀ شما این بانوی قشقائی بیسواد و ترک، بجای «لالائی» گفتن، با داستان های شاهنامه فرزندانش را می خوابانیده است!.. چون حضرتعالی شاهد عینی قضیه بودید، من شخصاً در صحت فرمایشات شما تردید نمی کنم. اما جواب این سوال مهم، که آن بچه های معصوم و بی سواد ترک،از شاهنامه چه می فهمیدند، در نوشته شما منعکس نشده است. فرض و تصورکنیم که آن مادر ميتوانست نوار آواز دلنشين و زيباي چهارصدهزار بيتي»رامایانا»ی هندی را، وسیلۀ خواباندن بچه های خود می کرد، آیا فرقی در اصل قضیه حاصل میشد؟ ولی اگر داستان ترکی هشتصد هزاربیتی»ماناس»را از آوازهای سحر انگیز»ماناس- چی ها «پخش میکرد، بچه ها کلمات آشنائی را تشخیص میدادند! بهرحال من براستی حافظۀ آن خانم قشقائی را نَسخ کنندۀ حافظۀ «ابوالعلاء مُعَری» یافتم که می گویند: «ابو ذکریا خطیب تبریزی» به اصرار و اجازۀ استادش ابوالعلاء، با همشهری خود صحبت میکند و بعدابوالعلاء کلمه به کلمه این گفتگورا تکرارکرده و میپرسد» شما بهم چه گفتید ؟» عقلا و از جمله کسروی تبریزی در صِحَتِ این داستان نیمساعته تردید کرده اند (آذری یا زبان باستان ازربایگان – محمود گودرزی صفحۀ ۴۳-۴۴). هرچندحافظۀ اعجاب انگیزابوالعلاء از جمله در کتاب «رسالة الغفران»اوهویدااست که در آن، یکی از موجبات تفاخر(فخرفروشی) شعوبیۀ جدید ایرانی جهت تحقیر اعراب، یعنی: «سیبوه «و دیگر نحوی ها و شاعران ایرانی را، بخاطرخطاهای ادبی شان در عربی ،به باد انتقاد و طنز»نیچه گونه»ی خودگرفته است: (رسالة الغُفران ترجمۀ حیدرشجاعی صفحات: ۲۹،۳۲،۴۳،۵۴،۷۱-۷۲ ،۸۶-۸۷ ،۱۰۸ و ۱۱۲). البته شعوبیۀ جدید ایرانی ما مدعی هستند که   » نَحو»رابرای اعراب،»سیبوه» معاصرهارون الرشید ساخته است!، که بقول مولانا : از حدیث اش خنده آمد خلق را ! من نمی دانم چرا این بانوی قشقائی را با نام معرفی نکرده اید که بدانیم شخص بیسوادی، چگونه۳۰ هزار یا ۶۰ هزار بیت شاهنامه را حفظ کرده بود !؟ حافظان قران و انجیل در تاریخ فراوانند و حفظ آن روشی دارد، اما «حافظِ شاهنامه » آن هم به این صورت غریبش نشنیده بودیم. باز چون حضرتعالی آن قضیه را نقل کرده اید، من ناچارجملۀ بوعلی در کتاب «شفا» را تکرار می کنم که » و الله اَعلم»، زیرادردنیا غرایب زیاد است و گرنه دنیا، «جَهان» یعنی جَهنده لقب نمی گرفت! البته من تصور می کنم که شاهنامۀ فردوسی کتابی نیست که بتوان خواندن آنرابرای بچه ها تجویزکرد. از روانشناسان کودک(البته اگرفردوسی و شاهنامه اش را بشناسند) بپرسید که آیا کاشتن بذر»کینه، انتقام و خرافات، و دیگری ستیزی عصر کوچ رُوی با «اساطیرالاولین»اش در مغز کودکان معصوم، در قرن انقلاب انفورماتیک و حاکمیتِ ارزشهای علمی، درست است یانه؟ «اساطیرالاولین»حتی در قران بمعنی «مزخرفات اجدادی و گذشتگان» آمده است، و تازه قران کتابی است که محصول عصر سُنت و ماقبل دوران انقلاب علمی- صنعتی، که امروزه به انقلاب دیجیتال انفورماتیک رسیده است.

ارزشهای «شاهنامه»: (سیستم کاست،اعتقاد به اشرافیت و «نژاده»بودن، و دامن زدن به کینه های «نژادیتباری و قومی- قبیله ای فارس= ایرانی با ترک و عرب و کرد و گیلک و بلوچ و ..) ؛در مقایسه با قران ( که الهام گرفته از فرهنگی است که آن رابه ناروا جاهلیت مینامد) و نیز دربرابرارزشهای اسلامی همچون: (برابری و برادری- و نه خواهری و انسانی- مسلمانان و ممتازبودن مؤمنان براساس تقوا و نه بنابه اصل و نَسَب) ارزشهاارتجاعی بوده و رنگ میبازند. این هردوارزش دینی نیز درمقابل ارزشهای مدرنیته یعنی»آزادیهای قانونی،برابری انسانی و حقوق بشر»، ارزشی باستانی و یا سُنتی محسوب میشوند. دعوت شماوسایرمُریدان شاهنامه و ایران – باستان پرستان، نه رفتن از ارزشهای سنتی(اسلامی) به ارزشهای مدرن: (آزادی و برابری انسانی)،بلکه دعوت از ارزشهای سنتی(اسلامی:آزادی و برابری دینی مؤمنان ِحاکم برمؤمنات)، به ارزشهای ارتجاعی ترباستانی(آریائی: ادعای برتری نژادی، تباری، زبانی، دینی و ..همراه با تحقیر و کینه و رزی بدیگران) است.

من»شاهنامه»- شناس نیستم، و لذا با»مرجوع دانستن اشتباه»، چنین میانگارم که «شاهنامه» دوبخش دارد: یک – بخش اول آن از کیومرث تا اسکندررادربرمیگیرد،که بخش اسطوره ای و غیر تاریخی آن است. در آن بنابه ارزشهای ایلی و قبیله ای، جزانتقام گرفتن و کینه و رزی و قصاص و خونخواهی، و رَجَز- خوانی و تفاخرایلی و نفرت قومی و نژادی از غیر ِخودی ها و بی قانونی و اها نت به زنان و یک بار همبسترشدن با آنان و كردن و لشان،برای بزرگ کردن بچه! و کشته شدن آن فرزند بدست پدرو …. و نَشروتبلیغ خرافاتِ ضدعلت و معلول، و مغایرعلم و عقل، باوجود داعیۀ «خرد» داشتن و … مطلبِ قابل نَقلی برای بچه ها ندارد.دراین بخش فردوسی و شاهنامه اش اصلاًهخامنشیان و از جمله کورشکبیررا نمیشناسد. عجیب است که نویسنده ای شاهنامه پرست، کوروش»کبیر و بزرگ«را چندی پیش با محمدبن عبدالله (لابُد «صغیر و کوچک«) مقایسه کرده بود! اینکه فردوسی بزرگترین حماسه سُرا و اسطوره پرداز شعر فارسی است تردیدی نیست، ولی سخن، از نظرمحتوا، برسرارزش انسانی و امروزی و وزن علمی و عقلی شاهنامه، و از لحاظ شکل و قالب، صحبت دربارۀ ارزش شعری و ادبی آن در مقایسه با نظامی و مولوی و حافظ و .. است. دربارۀ اهمیت ادبی فردوسی از نظراسطوره پردازی در صفحا ت بعدی اشاره ای خواهم کرد، و به نقد آن خواهم پرداخت.

دوبخش تاریخی و نیمه تاریخی شاهنامه، که چندان جدی و درست هم نیست. ضمن آنکه همان روح انتقام و کینه و افسانه سازی و اسطوره پردازی و اعتقاد به «سرنوشت» و » چرخ و اختر» بد، و نژاد و نژاده: ( نَسَب اشرافی داشتن) و نفرت از همۀ دیگران و غیرخودی ها، در آن موج می زند. در ضمن بنا به همان تاریخ های کلیشه ای تقلید (ونه نقادی) شده از غرب، اشکانیان را که بنابه منابع غربی از ۲۸۲ ق. م. تا ۲۲۴ میلادی یعنی ۵۰۶ سال سلطنت کرده اند،(آقای ناصر پورپیرار، مدعي هستند كه اشکانیان همان ادامۀ سلوکیه و کلنی های مقدونی بوده اند:(کتاب اشکانیان صفحات:۶-۱۳۶ و قسمت اول ساسانیان صفحات: ۲۹-۱۰۰).دربارۀ اشکانیان فردوسی می سُراید:

چو کوتاه بُد شاخ و هم بیخ شان    نگوید جهان دیده تاریخ شا ن

از ایشان بجز نام نشنیده ام!    نه در » نامة خسروان«دیده ام

می دانید فردوسی بنابه داده های منابع ناقص اش ( «نامهْ خسروان» یا «خدای نامک» و مؤبد و دیگر شعوبیۀ اولین ) حتی از ساسانیان نیز بصورت درستی سخن نمی گوید، مثلاً «مانی» رامعاصر نه شاپور اول، که همزمان با شاپوردوم(ذوالاکتاف) قلمدادمیکند (با۱۰۷سال اختلاف). اودرشاهنامه اش، «مانی» را، که بزرگترین و تنها شخصیت فرهنگی و تاریخی قبل از اسلام ایران و خاورمیانه است، نه بدستِ «بهرام اول»، بلکه بامر»شاپوردوم (ذوالاکتاف)» بقتل میرساند! خود فردوسی از دید یک موحد (مسلمان) بر»دوبُن» پرستی مانی میتازد،وقتل فجیع آن بزرگ مردفرهیخته را توجیه میکند و بر قاتل و طرز قتل فجیع او آفرین میخواند:

بیامد یکی «مرد گویا» ،ز چین:(منظور فردوسی ترکستان است)   که چون او مُصور نبیند زمین

کسی کو بلند آسمان آفرید         بدو در مکان و زمان آفرید

کجا،» نوروظلمت» بدو اندر است؟       زهرگوهری، گوهرش برتر است!..

زمانی برآشفت پس شهریار        بر او تنگ شد گردش روزگار…:

چوآشوب گیتی سراسربدوست!       بباید کشیدن ،سراپاش پوست!

همان چَرمَش آکنده باید به کاه !       بدان، تا نجوید کس این پایگاه!

بیاویختن از در شارسا ن بنزدیک دیوار بیمارسان!

بکردند چونا ن که فرموده شاه        بیا و یختند ش، بدان جا یگاه

جهانی بدو آفرین خواندند !        همه،خاک بر کشته افشاندند!

شاهنامۀ فردوسی مشحون از عرب کُشی و کرد کُشی و بلوچ کُشی و جهرمی کُشی و . ..وجنگ مداوم دو قوم اسطوره ای ایرانی و تورانی است که عمداً و به تحریف، تورانی ها، در آن برابرترکان قلمداد می شوند! راستی استاد گرامی وقتی موقع خواب، آن بچه ها در مورد شاپوردوم شعری با این محتوا می شنوند، گمان می کنید خواب های شیرین و پرازگل و پروانه و بلبل خواهند دید؟ «شاپوردوم «طاهرعرب» از غسانیان ِیَمَن(کذا!) را وقتی بافریفتن دخترش اسیرمیکند، حکیم خردمند و خرد گرای و انسان دوست ما فردوسی که مثل آیت الله خمینی، از ارش به مورچه و مگس هم نمی رسید میفرماید:

به دژخیم فرمود تا گردنش        زند، پس به آتش بسوزد تنش

هر آنکس کجا یافتی از عرب!         نماندی که با کس گشادی دو لب

زدودست اودورکردی دوکتف! جهان ما ند از کار او در شگفت!

عرابی،»ذوالاکتاف»کردش لقب!       چو او مُهره بگشاد، کتفِ عرب

و حکیم ما فراموش میکند که زمانی فرموده بود:

میازار موری که دانه کِش است که جان داردو جان شیرین خوش است.

سلام و نشان حزبی اعضای حزب پان ایرانیست

سلام و نشان حزبی اعضای حزب پان ایرانیست

استاد گرامی، از اینکه یک عده شعوبیۀ جدید بسبب گم کردن سوراخ دعای مدرنیته و بجای تلاش برای استقرارآزادی و برابری (فردی و جمعی ایرانیان)، بسبب نا آشنایی به محتوای شاهنامه، و از روی سنت دوستی، شاهنامه رادرکنارقران- انجیل و تورات و اوستا- و یاحتی بجای آن ها برسرسفرۀ نوروزی یا عقد و عروسی میگذارند، اصلاً مهم نیست. اما از ترس اینکه به توصیۀ شما،عده ای شروع به شاهنامه خوانی برای بچه های – شان جهت خواباندن آنهابکنند و اقعاً دچارهراس میشوم. ولی اگرشما صلاح میدانید راحت ترین کارآن است که فیلمی از این انسان دوستی و عشق به عرب و انسان را تهیه و «سی- دی» فیلم «ذوالاکتاف»را جهت تشدید کینه، میان هم- میهنا ن عرب و سایرعرب تباران کشور، و نیز ديگر ایرانیان بخصوص فارسی زبانان، توزیع نمایند، و در ضمن غیرعرب ها و بخصوص آن کسانی که خود را آریایی ناب می پندارند، خودوبچه های آنها رابا آن نوع فیلمها آماده کنند، تا با جنایات بالاتربعدی مان شاید»جهان راازکارخوددرشگفتی بیشتری فروببریم»! مطمئن باشید در حملۀ احتمالی بعدی نظیرحملۀ صدام، البته با تبلیغ (سی.دی.) شاهنامۀ فردوسی، این بارنیز، اعراب خوزستان با بیل و چاقووآنچه در دسترس داشته باشند، بازبه مبارزه با تهاجم بعدی- هرکشوری که باشد- خواهند رفت؟! سحرکلام «فردوسی» را دست کم نگیرید، محتوا که مهم نیست! حکیم فردوسی توسی در مورد «کُرد کُشی» و » جَهرُمی کُشی» اردشیربابکان، و هندی کُشی (ماهندوستان می گیریم اما بنظرذبیح بهروزآن زمان گویا خوزستان را میگفتند!) و ،آلانی کُشی و گیلانی کُشی و برانداختن کامل نسل «بلوچ«ها ،بوسیلۀ انوشیروان دادگر، داد سخن داده است، که تنها به ذکرچند بیت به عنوان نمونه بسنده میکنم و به بلوچها و کردان و جهرمی ها و گیلانی ها ،و،آلانی ها هم نظیر ترکان و اعراب توصیه می کنم خود مشروح سهم خویش را در شاهنامه بخوانند، و مادران این ملتها، ملیتها و بقول استاد «تیره»ها، برای بچه های خویش از آنها داستان شب بسازند! البته امروزه از بد حادثه،برجای نشستگان آلانی ها نظیرهندی ها، فارسی بَلد نیستند و لذا توصیه من به آنها فایدۀ چندانی نخواهدداشت، زیراازتوانائی نعمت شاهنامه خوانی آنهم برای فرزندان دختر و پسرشان چند صدسالی است که محروم شده اند. جای نشینا ن آلانی ها مجبورند مثلاً با اصل ترکی داستان های صمد بهرنگی یاهوپ هوپ- نامۀ طاهرزاده فعلاًبسازند، و هندی های استعمارزده(که ناچارانگلیسی هلاهل را جایگزین فارسی شکرکرده اند)، از شکسپیر و جیمس جویس و .. و یا از اساطیر بی پایان خود مانند «رامایانا» و ..برای فرزندان خود نغمه سرائی کنند. نظرفردوسی و شاهنامه اش در مورد ملیتها(تیره ها)ی ساکن در کشور ایران بقرار زیر است:

۱بلوچ کُشی: انوشیروان»دادگر«وقتی دادمردم بلوچ رابا نسل کُشی آنهادرمیآورد. فردوسی می فرماید:

سراسر بشمشیر بگذاشتند        ستم کردن ِ»لوچ» برداشتند

بشد ایمن از رنج ایشان جهان       «بلوچی« نماند آشکار و نهان!

همه رنج ها خوار بگذاشتند        در و کوه را، خانه پنداشتند!

ازایشان فراوان و اندک نماند!        زن و مرد و جنگی و کودک نماند!

دوست گرامی ام آقای دکتر حسین بُر، در سخنرانی «انجمن پژوهشگران ایران » در دانشگاه و اشنگتن و در موقع قرائت این بیت با طنزخاصی گفتند: الحمدالله من زنده مانده ام ! مترادف آوردن «لوچ» با «بلوچ» هم، دَب و ادبی است که فردوسی توسی بنا نهاده و خواجه نظام الملک توسی در سیاستنامه از اوآموخته است. بازخواني جهرمي كشي اردشيربابكان و لالائي گوئي از آن كشتاربه نوباوگان جهرم را، بعهدهْ اهالي آن ديار ميگذارم و ميگذرم،توصيهْ من آن است كه از اين ببعد، جهرمي ها و كردها ،نام پسران خود را به پاس «ايران دوستي» و قدر شناسي، «اردشير» بگذارند.

۲گیلک و دیلمی کشی: انوشیروان«دادگر«بسرعت برگیلان و دیلم تاخته،داد آنان را هم در می آورد.

ز گیلان تباهی فزونست از این      ز نفرین، پراکنده گشت، آفرین

از آن جا یگه سوی گیلان کشید       چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید…

چنین گفت کای- در ، ز خُردوبزرگ      نباید که ماند پی ِشیر گرگ

چنان شد ز کشتن همه بوم رَست     که از خون همه روی کشور بشُست

زبس کُشتن و غارت و سوختن      خروش آمد و نا لۀ مرد و زن

زکشته به هرسویکی توده بود گیاها، بمغز سرآلوده بود

به دنبا ل این عدالت گستری و دادگری شاهانۀ انوشیروان :

زگیلان هرآنکس که جنگی بُدند      هشیوار و ،باداد، و سنگی بدند

ببستند یکسر همه دست خویش!      زنان از پس و کودک خُرد پیش

اگر شاه را دل ز گیلان بخَست       ببُریم سرها زتن- ها بدَ ست

دل شاه خشنود گردد مگر        چو بیند بریده یکی توده سر

برایشان ببخشود شاه جهان       گذشته شد،اندر دل او نهان

نوا خواست از گیل و دیلم دو صد      کزان پس نگیرد کسی راه بد

۳هندی کُشی: فردوسی «پاک زاد» دربارۀ فتح خیالی هندوستان، و زهر چشم گرفتن از آنان بوسیلۀ انوشیروان «دادگر» که با لشکرش طی الارض میکرده، می فرماید:

وز آن جایگه شاه لشکر براند      بهندوستان رفت و چندی بماند…

بفرمان، همه پیش اوآمدند       بجان هرکسی چاره جو آمدند

ز دریای هندوستان تا دو میل       درم بود و دیبا و اسبان و پیل

بزرگان همه پیش شاه آمدند       زدوده دل و نیکخواه آمدند

بپرسید کسری و بنواخت- شان       بر اندازه بر، جایگه ساخت- شان

بدل شاد برگشت از آن جا یگاه       جهانی پر از اسب و فیل و سپاه

۴آلانی کُشی: فردوسی توسی در مورد آلانیان(نام منطقه و قومی در جمهوری آزربایجان کنونی) نیز همانند هندیان، بباج- ستانی خسرو دادگر میپردازد و می فرماید:

همه روی کشور نگهبان نشاند      چو ایمن شد، از دشت لشکر براند

ز دریا به راه آلانان کشید       یکی مرز و یران و بیکار دید

همه پیش نوشیروان آمدند       ز کارگذشته نوان آمدند

چو پیش سراپردهْ شهریار       رسیدند با هدیه و با نثار

برایشان ببخشود بیدارشاه       ببخشید،یکسرگذشته گناه

بفرمود تا هرچه و یران شدست     «کُنام پلنگان و شیران شدست»….

به ایرانیان گفت :»آلان » و «هِند»     شد از بیم شمشیر ما چون پَرَند!

صرفنطر از اینکه ظاهراً و بنا به اشعار ذکر و نقل شده در این نوشته، » ایران » فردوسی شامل بلوچستان و گیلان و دیلم و آلان و کردستان و نیز مازندران نمیشود، همچنانکه اهواز و كرمان و زابل و سیستان و کابلستان (افغانستان کنونی)  را شامل نمیگردد. فردوسی در یکی از مداحی های فراوان خود از سلطان محمود غزنوی میگوید:

کنون پادشاه جهان را سِتای       به بزم و به رزم و به دانش گرای

شهنشاه ایران و زابلستا ن ز قنوج تا مرز کابلستان

خداوند ایران و توران و هند همان مرز چین تا بدریای سند

خداوند هند و خداوند چین خداوند ایران و توران زمین

چو دارا از ايران به كرمان رسيد      دو بَهر، از بزرگان ايران نديد

چو صدمرد بيرون شد از روميان      ز ايران و اهواز و زهراميان؟

چو از شهر زابل به ايران شوم      به نزديك شاه دليران شوم

از ايران ره سيستان برگرفت     ز آن كارها مانده اندر شگفت

برون رفت مهراب كابل- خداي     سوي خيمهْ زال زابل- خداي

چنانكه اشاره شد منظور فردوسی از چین همان ترکستان است، چرا كه او شاعري مداح بود و نه محقق و جغرافي- دان و مردمشناسي آگاه. این تحریفات و اشتباهات را بر او ( ولی نه بر فردوسی- پرستان دکاندار، که از وی پیغمبری میخواهند بسازند) میتوان بخشید،اما نمی توان آنها را نادیده گرفت.

به ترکان چنین گفت خاقان چین که کردیم بر چرخ گردنده زین

هُرمزچهارم پسر براستي دادگر انوشیروان ، که از طرف مادر (كه بنام «قاقم» يا «تاكوم» يا «قاين» از او ياد شده) منسوب به امپراطوري»گوی تورک(ترک آسمانی)» بود. انوشیروان جهت رفع خطر «ایستمی خاقان»، هرمزچهارم را جانشین خود ساخت، باز فردوسی،مادر هرمز «ترک زاد» را به چین منسوب میکند:

به پرسید هرمز، ز مهران ستاد        که از روزگاران چه داری بیاد

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر        که ای شاه گوینده و یادگیر

بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین..

بدو گفت بهرام: ای ترک زاد به خون ریختن تا نباشی تو شاد

تو خاقان نژادی نه از کیقباد که کسری ترا تاج بر سر نهاد

در داستان تقسیم ارث فریدون میان فرزندان، مرزهای نامشخص سه برادر را چنین بیان میکند:

یکی روم و خاور،دگر ترک و چین سیم دشت گردان ایران زمین

استاد گرامی آقای دکتر جلیل دوستخواه،ملاحظه میفرمایید که این اشعار نه برای خواباندن بچه ها مناسب است، و نه بکار وحدت ملی ایران کنونی مورد نظر شما میاید!. جهت بی نصیب نماندن هموطنان کُرد از محبت هاي فردوسي توسي، و نوازش های شاهنامه این سند «هویت ملی؟» به اشاره ای بسنده میکنم :

۵کُرد کُشی : این مهم را اردشیر بابکان مؤسس سلسلۀ ساسانیان با شبیخون لشکر «پارسی»، بر کُردان که نسبت تعدادشان «یک به سی» بوده است، چنین به انجام می رساند:

چو شب نیمه بگذشت و تاریک شد      جهاندار با کُرد نزدیک شد….

برآهیخت شمشیر و اندر نهاد گیا را ز خون بر سر افسر نهاد!

همه دشت از ایشان سر و دست گشت بروی زمین ،کُرد بر، پَست گشت!

بی اندازه، زیشان گرفتار شد       «سترگی و نا بخردی » خوار شد

همه بوم-هاشان بتاراج داد!        سپه را همه «بدره «و «تاج» داد

باز توصیه می کنم جهت تکمیل این لیست، در کنار عرب کُشی و ترک کُشی، شاهنامۀ «حکیم» توس را ، هر ملیت یا بقول شما هر » تیره «ی ایرانی، بخش مربوط بخودشان را از شاهنامه، این (کتاب مقدس شعوبیۀ جدید) که جهت تحقیر و نابودی شان نازل شده، آیه وار، برای تعلیم و لالایی گفتن و خوابانیدن بچه های خود برگزینند و با لحن زورخانه ای و یا قهوه خانه ای بخوانند! بخصوص بچه های بلوچ از اینکه خود، از این کشتار » قِسِر در رفته » و از دید آن حکیم جهان بین، فردوسي بزرگ مخفی مانده اند نمی دانم چه احساس شَعَفی به آنها دست خواهد داد! تکرار میکنم شرح این قصابی ها اگر با تصویر سی- دی و یا فیلم همراه باشد بهتر باعث خواب راحت بچه ها و سلامت روحی آنها می شود! تا نظر حضرت استاد چه باشد؟.جهت حسن ختام چون «دعوا برسر لحاف مُلا است» و ترک مسئلۀ اصلی در  ایران ایدئولوژیک (پان فارسیسم و پان ایرانیسم همراه با خمینیسم) است و همۀ این مقالات متواتر هم به این خاطر نوشته می شود، گوشه ای از سخن حکیم ابوالقاسم فردوسی پاکزاد را در مورد ترکان نقل می کنم که امید است زبان حال استاد گرامی نباشد:

۶ترک ستیزی و ترک کُشی:

سخن بس کن از هرمز ترک زاد        که اندر زمانه مباد این نژاد

که این ترک زاده سزاوار نیست        کس او را به شاهی خریدار نیست

که خاقان نژاداست و بد گوهر است      به بالا و دیدار چون مادر است

با وجود اینکه در جای دیگر میفرماید:

که ترکان «بدیدن» پری چهره اند » به جنگ اندرون پاک بی بهره اند

اما شاعر تابع «تنگي قافيه ْ» ما این سخن خود را، بنا به مصلحت، فراموش کرده و میسراید:

ابا سرخ ترکی،بدی ،گربه چشم(؟!)     توگفتی دل از رده دارد به خشم

که آن ترک بد ریشه و ریمن است      که هم بد نژاد است و هم بد تن است

تن ترک بد ذات بی جان کنم       زخونش دل سنگ مرجان کنم

از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت

چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟!       که زاینده را بر تو باید گریست

بُود ترک،»بد طینت» و » د یو زاد»      که نام پدرشان ندارند یاد!

به پيروي از كردها و جهرمي ها ما قتل عام شدگان:( بلوچ،گيلك و ديلم،ساوه اي و ترك و ..) از هندي ها و آلاني هاهم ميخواهيم كه از اين پس نام فرزندان پسرخود را بنام نامي قتال آريائي- ايراني اجداد خودشان ( خسرو= كِسرا، انوشه و انوشيروان، و عادل و دادگر و..) بگذارند!

اشاره شد که واژۀ «ان- ایر+آن» یعنی پدر نشناس- ها ،در برابر «ایر+ آن» يعني «شريف» قرار دارد. در این ناسزاگوئی، فردوسی بزرگوار، معنی لغوی آنرا افاده فرموده است و برای وحدت ملی ایرانیان چه «تحبیب قلوبی» بهتر از مصرع آخر این بیت میتوان یافت؟!: که نام پدرشان ندارند یاد! بی سبب نیست که ایران پرستان ِپان فارسیست ما «شاهنامه» و در واقع «تحقير نامه» را «سند هویت ملی» قلمداد میکنند.

«خرد گرایی» خاص دانای طوس، در بیت زیر، گل میکند و به تبلیغ خرافات پرداخته میگوید:

چنین داد پاسخ که من جادوام؟ ! ز مردی و از مردمی یکسوام

حکیم ابوالقاسم فردوسی، ترکان فاتح در عمل را، در عالم خیال مغلوب میکند و به عقده گشائی شفا نیافته تا به امروز در مریدان میپردازد:

وزین روی ترکان همه برهِنه        برفتند بی اسب و بار و بُنه

رسیدند یکسر به توران زمین        سواران ترک و سواران چین..

ز ترکان جنگی فراوان نماند       زخون سنگها جز به مرجان نماند

سپهدار ایران به ترکان رسید       خروشی چو شیر ژیا ن بر کشید

ز خون یلان سیر شد روز جنگ       بدریا نهنگ و به خشکی پلنگ!

البته میدانید هرمز چهارم براستی برخلاف پدرش نوشیروان پادشاه عادلی بود و شرح آن در شاهنامه آمده است: سر گنجداران پر از بیم گشت/ ستمکاره را دل بدو نیم گشت… اما چون ترک است پس از نظر فردوسی، مجرم است. حکیم ابوالقاسم فردوسی، با الهام از شهرت دیوار چین و نام «سدسکندر»، بین» ایران » و «توران» خیالی خود، تالی «دیواربرلین» را با کمک البته مهندسان «هندي و رومي» و نه «ايراني» ایجاد میکند! و اهالی» ایران «را «رَمِه » و مردم «توران» را «گرگ» قلمداد میفرماید:

به دستور، فرمود کز «هندوروم»       کجا نام باشد به آباد بوم

زهر کشوری مردم ژرف بین       که استاد یابی،بدین برگزین

یکی باره از آب برکش بلند         بُنَش پهن و بالای او ده کمند!

بسنگ و بساروج از ژرف آب        برآورد تا چشمهْ آفتاب !

همانه کزین گونه سازیم بند         ز توران به ایران نیاید گزند

نباید که باشد کسی زین به رنج       بدِه،هرچه خواهند و ، بگشای گنج

کشاورز و دهقان و مرد نژاد نباید که از ار یابد ز باد (؟) !

یکی پیر مؤبد،بدان کار کرد بیابان همه پیش دیوار کرد

دری بر نهادند زآهن بزرگ        «رمه» یکسر ایمن شد از بیم «گرگ«

این ابیات اگرمارابه «سد نوشیروانی»راهنمایی نمیکند ( که بعضی خیالپردازان آنرا دیوار «دربندخزران» تصورکرده اند) اما در عوض از این اغراق شاعرانه در می یابیم که :

فردوسی،به مسایل زمانش بُعد اسطوره ای داده ، و با تحریف نام و محتوای اساطیرهندی، آنها را ایرانی تلقی کرده، نام اقوام را مبدل به افراد نموده است: «تو- ای- ری – یا» ی هندی را «تور» نامیده و بخطا و به عمد جد ترکان، قلمداد کرده و :»سائی- ری- ما» ی هندی را «سَلم «یعنی جد سامی ها (اعراب، یهودیان،آرامیها و -،و..) نامیده و :» آ ایری- یا » را بنام» من در آوردی «ایرج» جد ایرانیان گفته تا چیزی از اسطورۀ  «سام و حام و یافَث» تورات و قران کم نیاورد! در ضمن جهت تشدید کینه های قومی، با وجود آنکه میداند که آژداها(ک) ربطی به سامی ها ندارد، او را با نام جعلی «ضحاک» عرب قلمدادکرده، جد پنجم «رستم» دستان رقم میزند، رستمی که از نظر او ایرانی نیست! اما پاسدار ایران است! اسفندیار در تبلیغ دین زردشتی و رَجَز خوانی و تفاخر نژادی خود، چنین رستم دستان را تحقیر میکند.

که دستان بد گوهر،از دیو زاد        بگیتی فزون زین ندارد نژاد

که ضحاک بودش به پنجم پدر       ز شاهان گیتی بر آورد سر…

تو از جادوئی زال گشتی درست       و گرنه تن تو همی «دخمه» جُست

فردوسي ضمن «نژاد پرست» بودن، كه در ستايش ايرانيان، و در تحقير ترك ها، اعراب و بلوچ ها و .. حالت بيمار و ناسالم آن آشكار است، در ضمن «نژاده پرست «هم ميباشد. اشرافيت دوستي و نژاده پرستي او، بر نژاده پرستي وی اغلب غلبه ميكند،چنانكه در مورد «رستم»ِبد گوهر و ضحاک تبار، چون نسب به: زال»زابل- خدا»و مهراب «كابل- خدا»ميبرد و شه- زاده و نژاده است، با ستايش از نژاد رستم ياد ميكند و ميگويد:

نژادي از اين نامورتر كراست؟       خردمند گردن نپيچد زراست

«نژاده پرستي» و داشتن تباراشرافي، براي فردوسی،برتر از نژاد پرستي آريائي است، در بيت زيردر افتخار به افراسياب كيكاووس،به اوج خود ميرسد:

نسب از دو شه دارد آن نيك- پي       ز افراسياب و ز كاووس كي

جالب است که آنزمان نیز مثل امروز» کنتراتهای بزرگ» ما نند سد سازی در انحصار» پیرمؤبدان» و آقازاده های آنها بوده است!

۷سامی ستیزی و عرب کُشی: حکیم ابوالقاسم فردوسی،علت شکست ایران ساسانی از اعراب مسلمان را نه از فساد سیستم مذهبی- کاستی ِحاکم بر ایران ، و نبود نسبی آن در میان اعراب مسلمان، بلکه از گردش چرخ بوقلمون و دورفلک سرنگون میداند، و چنین ترویج خرافات میفرماید:

نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر      کز اختر همه تازیان راست بَهر

که تا من شدم پهلوان از میان       چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بیوفا گشت گردان سپهر        دژم گشت و از ما ببُرید مهر

همان تیغ کز گردن پیل و شیر        فکندی بزخم اندر آورد زیر

نَبُرَد همی پوست بر تازیان!        ز دانش زیان آمدم بر زیان

ز راز سپهری کس آگاه نیست       ندانند کاین رنج کوتاه نیست

چنین است راز سپهر بلند تو دل را بدرد من اندر مبند

که زود آید این روز اهریمنی        چو گردون گردان کند دشمنی..

حکیم ابوالقاسم فردوسی که مدعی است:

وگر خود نداند همی «کین» و «داد»       مرا «فیلسوف» ایچ پاسخ نداد!

خود، حکیمانه عنان کینه را رها میسازد و در نامۀ رستم فرخزادبه سَعدِ و قاص و در نوشتۀ یزدگردسوم به مرزبان طوس میسراید:

بمن باز گوی آنکه شاه تو کیست؟       چه مردی و آیین و راه تو چیست؟

بنزد که جویی همی دستگاه         «برهنه سپهبد، برهنه سپاه»

چو «شُعبه مُغیره» برفت از گوان        که آید بر رستم پهلوان..

این «مُغیرة بن شُعبه » بقول» بَلعَمی» به نقل از طبری- سال ۲۴ هجری – رستم را گفت: «بهتر بود این را از اول می گفتید که بعضی از شما ایرانیان بندگان دیگرید، از ما،عَرَبان کسی را کس دیگر برده نیست از رفتار شما دانستم که کار مُلک شما بِشُد، مُلک به چنین شیوه و آئینی نپاید».

استاد گرامی آقای دکتر جلیل دوستخواه، می بینید سخن آن «برهنه سپهبدِ»  تازی (بقول اهانت آمیز استاد پورداوود) بسیارمعقول تر و منطقی تر از کلام رَمالانۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی است.

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او    ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم

و جواب رستم به نقل فردوسی چنین است:

ولیکن چو بد، اختر بیوفاست       چه گویم که امروز روز بلاست

مرا، گر محمد بود پیش رو       ز دین کُهَن گیرم این دین نو

(ریاکاری فردوسی در برابر سلطان محمود و مسلمین،كه حرف ناگفته به دهن رستم فرخزاد ميگذارد)

همی کژبود کار این گوژپُشت !       بخواهد همی بود با ما در شت

از این ما ر- خوار، اهرمن چهرگان!     ز دانایی و شرم بی بهرگان!

نه گنج و نه نا م و نه تخت و نژاد همی داد خواهند گیتی بباد

چنین است پَرگار چرخ بلند!       که آید بدین پادشاهی گزند!

از این زاغ- ساران بی آب و رنگ     نه هوش و نه دانش ،نه نام و نه ننگ

بدین تخت شاهی نهادست روی       شکم گرسنه ، مرد دیهیم جوی

انوشیروان دیده بُد این به خواب     کزین تخت بپراکند رنگ و آب

کنون خواب را پاسخ آمد پدید زما بخت، گردون بخواهد کشید..

فردوسی توسی آنگاه از زبان رستم فرخزاد نتیجۀ ستاره بینی و ي را با دخالت دادن ترکان در جنگ اعراب مسلمان با ساسانیان(؟!) که از افاضات و اضافات خاص خود حکیم است، چنین بازگومیکند:

ز دهگان و از ترک و از تازیان        نژادی پدید آید اندر میا ن

نه دهگان نه ترک و نه تازی بود       سخن ها بکردار بازی بود

همۀ این پیشگویی های آنچنانی را رستم فرخزاد،بگفتۀ » فردوسی» از رَمل و ستاره بینی بازگو میکند!:

بیاورد «صلاب» و اختر گرفت!؟ ز روز بلا دست بر سر گرفت

ز«بهرام» و «زهره« است ما را گزند! نشاید گذشتن ز چرخ بلند

همی «تیر» و «کیوان» برابر شده است     «عطارد« به برج» دو پیکر«شده است

آخر اگر مسئول بدبختی های فردی و ملی ما، ستارگان هستند. حکیم ما و مقلدان شعوبی کنونی اش چرا یقۀ اعراب آن روزي و امروزی را ول نمی کنند. جواب این خرافۀ فردوسی و پیشکسوتان و پیروان وي را، حکیم بزرگوار، عمر خیام نیشابوری در سه رباعی چنین داده است:

اجرام که ساکنان این ایوانند         اسباب تَرَدُدِ خردمندانند

هان تا سر رشتهْ خرد گم نکنی        » آنانکه مُدَبرند! سرگردانند

و » زبان راز» فلک را چنین بازگومیکند:

در «گوش دلم» گفت فلک پنهانی        حکمی که قضا بود!زمن میدانی؟

در گردش خویش، اگرمرا دست بُدی        خود را برَهاند می ز سرگردانی!

بالاخره به همۀ این پندارهای باطل که فردوسی از آنها «فلسفۀ تاریخ»اش را ساخته و پرداخته است، خیام اين چنین بر همهْان موهومات و خرافات، و پندارهاي بدوي و كودكانه خط بطلان میکشد:

نیکی و بدی:» که در نهاد بشر است!»      شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکُن حواله، کاندر ره «عقل»       چرخ از توهزارباربیچاره تراست

عمرخیام اندیشۀ انسان- خدائی را ارائه کرده و با آن خرافه زدائی می کند:

مائیم که اصل شادی و کان غمیم        سرمایۀ داد- ایم و نهاد ستمیم

پَستیم و بلندیم و کمالیم و کم- ایم         آئینه ی زنگ خورده و جام جم- ایم

ناصرخسرو(معاصرفردوسی)، در شعرمشهورش، چنین جواب خرافه گوئی های فردوسی را میدهد:

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را        برون کن ز سر باد خیره سری را

بَری دان ز افعال چرخ برین را        نکوهش نشاید ز دانش بری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد        مدار از فلک چشم، نیک اختری را..

ظاهراً خردگرایی حکیم طوس مقید به رَمالی و تعبیر خواب و .. است و نه تجربه و محاسبه و عقل و ارادۀ آزاد بشری. فردوسی در شاهنامۀ خود، حَبَشی کُشی در معنی نسل کُشی ِانوشیروان دادگر را از قلم انداخته است، که جهت تکمیل لیست «دادگری » انوشه روان، از گفتۀ مورخین (دستورنوشیروان به فرمانده لشکرش را) نقل میکنم: «هر که به یَمَن اندراست از حبشه، همه را بکُش، پیر و جوان و مرد و زن و بزرگ و خُرد(را)، و هر زنی از (مردي از )حبشه باردارد شِکمش بشکاف و فرزندان بیرون آور و بکُش(!) و هرکه اندر یمن موی بر سر او جَعد:(فِر)است، چنانکه از آن حبشیان بُوَد و ندانی که او از حبشیان و فرزندان ایشان است همه را بکش.»نقل از : زرین کوب، دوقرن سکوت، چاپ اول(سانسورنشده از طرف مؤلف) صفحۀ ۳۴، برگرفته از «تاریخ طبری» و «تاریخ بلعمی «:( که ترجمۀ خلاصه ای از تاریخ طبری است با اضافاتی تا زمان خودش). نکتهْ بسیارمهمی که آن بانوی قشقائی در خوابانیدن بچه هایش باید دقت میکرد شاهنامه سرائی در مورد دخترانش و نگاه براستی شرم آور فردوسی در شاهنامه نسبت به زن (بانوان) میباشد، که متأسفانه آن بانوی ترک قشقائی(كه من او را بي بي خانم مينامم) از معنی آنها بیقین بی خبر مانده بود، که ریشه در اساطیر زروانی، زرتشتی و مانوی و ..دارد. می توان از كتابهاي: دینکرد، زاتسپرم، مینوخِرد و بُن دهشن، نيز و متون مانوی شاهد آورد: «جَهی» که بعضی، این زن بدکاره را مخلوق اهریمنی، برای فریب آدم ( آفریده اَهرَمَزد ) می دانند، این زن بدکاره نماینده از ، میل و شهوت و گناه و فریب (مرد) است ( نگاه شود به زروان. آر.سی.زنر.،صفحا ت: ۳۰۳­، ۲۸۴) نظر شرم آور حکیم ابوالقاسم فردوسی،راجع به زن الهام گرفته از چنان » پندارها» است که وظیفۀ اخلاقی استاد اوستا و گاتها شناس ما، و دیگر حقیقت دوستان، بجای کتمان و توجيه این حقایق و حتی آراستن و تبلیغ شان، بیان علمی و نقد بیطرفانه آنهاست.

فردوسی در مورد زن ها از جمله می فرماید:

که پیش زنان راز هرگز مگوی         چو گوئی سخن بازیابی به کوی

به کاری مکن نیز فرمان زن          که هرگز نبینی زنی، رای زن

کرا از پس پرده دختر بود         اگر تاج دارد بد اختر بود

کرا دختر آید به جای پسر          به از گور داماد، ناید به بر

یکی دختری بود پوران بنام         چو زن شاه شد کارها گشت خام

چو این داستان سربسر بشنوی         به آید ترا، گر به»زن» نگروی

به گیتی بجز پارسا- زن مجو         زن بد کنش خواری آرد به روی

بدوگفت از ین کار ناپاک «زن»         هُشیوار با من یکی رای زن

کسی کو بود مهتر انجمن          کفن بهتر او را ز فرمان زن

چو زن زاد دختر، دهیدش به گرگ! که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ!

تبه گردد از خفت و خیز زنان          بزودی شود سست چون بی- تنان

کند دیده تاریک و رخساره زرد         بتن سست گردد، به رخ لاجورد

ز بوی زنان موی گردد سپید !         سپیدی کند از جهان نا امید

چو چوگان کند گوژبالای راست         ز کار زنان چند گونه بلاست

به یک ماه یکبار از آمیختن ! گر افزون بود، خون بود (خود) ریختن

مرا گفت چون دختر آمد پدید        ببایست اش اندر زمان سربرید

نکُشتم، بگشتم ز راه نیا!          کنون ساخت برمن چنین کیمیا

معلوم می شود که کُشتن دختران تنها بنا به ادعای اسلام، در عرب جاهلی وجود نداشت (اجازۀ ازدواج با چهارزن برای هرمرد مسلمان با آن ادعا در تناقض است)، ایرانیان آریائی نیز ازطلایه داران آن بوده اند

سیاوش ز گفتار زن شد تباه       خجسته زنی کو ز مادر نزاد

مبارک است استاد این گفتار نیک شاهنامه ،اما اینکه :

زن و اژدها هردو در خاک به         جهان پاک از این هردو ناپاک به

بقول شما الحاقی باشد یا نه، به نوشتۀ خانم مهری بهفر تغییری در اصل اندیشۀ فردوسی یا بهتر بگوئیم پیام شرم آور شاهنامه نسبت به بانوان نمی دهد که مدعی ایست:

زنان را ستائی سگان را ستای       که یک سگ به از صد زن پارسای

البته من همۀ اشعاری که سرکار خانم مهری بهفر در جوابگوئی به شما، نقل کرده بودند نیاوردم. اشعار خرافی و شرم آور زیاد در شاهنامه حکیم توس هست که بقول خیام: «درخانه اگر کس است یک حرف بس است» ( به مقالهْ: «چهرهْ زن در شاهنامه فردوسی» نوشته حسین فیض الهی و حید- دیلماج شمارۀ ۶ صفحه ۵۲-۵۷ نیز رجوع فرمائید). شخصاً پیشنهاد میکنم در این تعلیم تخصصی شاهنامه، برای ملیتهای محکوم و محروم ایران ، آن بانوی قشقائی و دیگر بانوان نیز دست بالا بزنند و اشعار فراوان مربوط به تحقیر زنان را برای دخترانشان بجای لالائی بخوانند، تا کینه زن به مرد نیز درکنار سایر کینه- ها، قوام گرفته و پرورده شود.

بقول سلیمان در تورات، پان فارسیست های ما دارند»باد» کینه و نفاق با سخنان حکیمانۀ فردوسی میکارند،که مسلما «توفان» بزرگ آنرا بزودی «همه با هم «درو خواهیم کرد. «نسیمی» از آ ن «توفان» را بخاطر مقالۀ  «چه کنیم که سوسک ها سوسک مان نکنند» با مدیرمسؤلی غلامحسین اسلامی و سردبیری مهرداد قاسم فر و با کارکاتوریستی مانا نیستانی در تمام مناطق ترک نشین (بقول شما آذری نشین) ملاحظه فرمودید !

باش تا صبح دولتش بِدَمَد      کین هنوز از مطالع سحر است.

بهرحال در حکایت بانوی قشقائی ِشما،حُسن قضیه آن بود که نه خودش و نه فرزندانش مثل ابوالعلاء مُعری از سخنان حکیم ابوالقاسم فردوسی، چیزی نمی فهمیدند، کاش آن مادر قشقائی، بجای رزمی و یا قهوه خانه ای خواندن آن شعرها، مثل مثنوی، در بیات ترک آن اشعار را میخواند! برخلاف غزل و حتی قصیده، شاهنامه خوانی رزمی، ریتمی آهنگین و گوشنواز به شعر فردوسی برای بچه ها ندارد! مردم فارسی زبان اهل منطق و تعقل هم، وقتی از کسی حرفهای «بی سروته» می شنیدند بهم می گفتند:» داره شاهنامه می خونه » و وقتی کسی حرف مهمی میزد و دیگران توجه نمیکردند با اعتراض می گفت: » آقا شاهنامه که نمی خوانم» یعنی دارم حرف حسابی میزنم! اگراشتباه میکنم تذکر بدهید! «عبید زاکانی» این تک ستارهْ طنز پرداز ادبیات کلاسیک فارسی نیز به استقبال اشعارفردوسی، بسبک خودش رفته و کش و واکش» رستم» و «هومان» رابیان فرموده است!(عبید زاکانی – دیوان – اخلاق الاشراف- صفحات ۱۹ – ۲۰ / چاپ اقبال ۱۳۳۲ تهران،تصحیح بسيار بد عباس اقبال(.

من نمی دانم در مبارزه با خرافاتِ آخوندها، بجای برگزیدن یک سَمبُل خِردگرا، شادی دوست ، دانشمند و فیلسوفی چون حکیم عمرخیام نیشابوری، چرا به اندیشه های ارتجاعی و ننگ آور (ضد زن و نژاد و نژاده پرستانۀ) فردوسی چسبیده ایم و ول کُن معامله هم نیستیم. یا میتوانستيم به سراغ خداوند سخن «نظامی» برويم، راستی این چه کج اندیشی و خطای دید و تحلیل است كه گرفتارش شده ايم؟ بنا بر قاعده اکثریت مُریدان و سرسپردگان فردوسی- مثل سایر مُقلدان-هیچ تصویر و تصور درستی از محتوای افکار او و نامناسب بودنش با معیارهای امروزی(حقوق بشر و مدرنیته) ندارند.

شاهنامه فردوسی در هر چهار داستان اساسی اش سخت «پیرمرد سالارانه« است. در این چهار داستان تراژیک، علاوه بر تبلیغ خرافات اسطوره ای و افکار ارتجاعی، چون: تقدیر و سرنوشت، تحقیر نژادی و تباری رستم (ازطرف اسفندیار)، جهاد و کشتار دینی (اسفندیار اسطوره اي جهت تبلیغ دین زرتشتی)، جنگ های قومی و نژادی ) ایران و توران) و … همواره در همه جا، «پیری و ایستائی و بقای تاریخی سنت»، بر  » جوانی و پویائی و حرکت و تحول تاریخی آینده ساز» پیروز می شود.

قهرمانان شاهنامه همگي مردند و زنان و مادران- شان، اكثراً سرنوشت غم انگیزی دارند. مثلا «تهمینه» مادرسهراب را فردوسی دوبار برحسب ضرورت مطرح می کند: یکبار در رختخواب رستم (که اسب اش:»رخش» را گم کرده) می رود، و بار دیگر پس از دو و اقعه ناچیز، تهمینه را می بینیم که بعد از قتل ناجوانمردانه پسرش سهراب بدست پدرش رستم (شوي يك شبه اش) ، چند ماه بعد در تنهائی به صندوق عدم می رود و از محنت هستي آسوده می شود. ماندن همهْ این «پیر مردان» در شاهنامه، به معنی گرایش روحی «سازندگان» آن اسطوره ها و نیز «گوینده و سراینده آن» یعنی فردوسی توسی به این نوع نظام «پیرمرد سالار» و «جوان کُش » است و حاکی از تمایل به» کهنسالار گرائی » نویسندگان «خدای نامک» یا نامه خسروان، و خود فردوسی بعنوان سراینده شاهنامه است.

روح شاهنامه نفی «نوگرائی» طراوت و خلاقیت و پیشرفت بشری است: که هم در وجود زنان و هم در وجود جوانان تجلی می کند، و هر دو مورد بی مهری پیرمرد سالاری سنت پرستِ شاهنامه اند، که :»یزدان پرستی توأم با خسرو پرستی» را که هر دو هم نرینه اند می ستاید: اهورمزدا مرد است و حداقل نُه زن دارد ( یسنا، بند ۳۸و۳۶). در ضمن اهورمزدا با دخترش «ارت» و نیز به روایت دیگر با «اسفندارمذ» بنابه سنت مبارک «ازدواج با محارم» با «خوتک دس = خوا- ايت- و اداثا» ازدواج می کند و ایزد آذر (آتش) پسر و نوه اهورمزدا شمرده می شود (ایسنا بند۱۷) و لذا تعداد زنانش به يازده عدد ميرسد:(جلال الدين آشتياني،زرتشت،صفحهْ:۳۲۰) قابل توجه است که زن و زندگی از یک ریشه و مرد و مردن از یک اصل اند. با وجود این ایراد اساسی در محتوای این چهار حماسه در شاهنامه ، بخصوص شاهکار همه آنها یعنی حماسه رستم و سهراب، از نظر طرز بیان و برخورد قهرمانان و توصیف مطلب، فردوسی کاملاً موفق بوده و از این لحاظ، بهترین حماسه پرداز ادبیات فارسی شمرده می شود. اینکه حماسه سرائی و شعر حماسی و رجزخوانی که جزئی از آن است تا چه حد شعر یا نظم است مقولهْ جدی دیگریست.

اما آقای دکتر دوستخواه در حاشیهْ آنچه راجع به «جهان شمولی» فردوسی گفتید، لازم به ذکر است که هرگز تأثیر نسبتاً اخیر شاهنامه فردوسی به جهان غرب و شرق، قابل مقایسه با تأثیر تاریخی و عمیق «هزار و  یکشب» و «شهرزاد قصه گو» ی آن در اندیشه غربی و شرقی نیست و متأسفانه برخلاف ترجمه های آن به زبان لاتین و سپس سایر زبان های اروپائی، ترجمه فارسی اش بوسیلهْ «طسوجی» عمر صد و پنجاه ساله دارد. لذا در ادبیات فارسی و سایر ادبیات شرقی، تآثیر غیرمستقیم از طریق زبان اصلی آن یعنی عربی داشته است.

در نقد علمی (محتوا و شکل) شاهنامه، حیرت من در انتخاب فردوسی بعنوان سمبل وحدت ملی و شاعر پیشتاز ادبیات فارسی افزونتر می شود وقتی مشاهده می کنم که بقول آن شاعر اگر:» فردوسی و انوری و سعدی » هر سه «پیامبران» شعر فارسی شمرده شَوَند، همو بدرستی حکیم نظامی را «خداوند» سخن نامیده است. معلوم نیست چرا ما به پیروی از آخوندها که می گویند: » اولین کسی که قیاس کرد شیطان بود » از مقایسهْ محتوا و شکل شاهنامه با مثلاً خمسه نظامی می ترسیم.

نظامی از نظر محتوا: انسان گرا، ستاینده و حرمت گذارنده به زن، فاقد جنبهْ نژادپرستی، دیگرستیزی، و خرافاتی از آن قبیل است. برجستگی نظامی در آن میان از لحاظ شکل و و فرم نیز ، تصویر پردازی، تابلو سازی، قدرت تخیل استثنائی، ترکیبات زبانی و لغوی و زبان شعری قوی، نظامی داستان پرداز تخیلی را در کنار مولوی و حافظ غزل سرا قرار می دهد که در قله ادبیات کلاسیک غنی شعری فارسی قرار می گیرند. راجع به زن و نظر كلي شعرای ادبیات فارسی، كتاب: سيماي زن در ايران، تأليف جلال ستاري،نشر مركز،۱۳۵۷،تهران مراجعه شود. تحلیل روانکاوانه و نقد علمی اسطوره ها و داستان های حماسی شاهنامه فردوسی نظیر آنچه که «زیگموند فروید» در تحلیل داستان «ادیپ» نوشته ی «سوفکل» به آن پرداخته است و در آن «معرفت ناخود آگاه» نمایشنامه نویس یونانی و پدید آورندگان ناشناس این اسطوره شهر «ته ب» یونانی را به وجود «عقده ادیپ» در مردان بصورت علمی، منطقی و عقلانی تحلیل کرده است، کاری بس مشکل و خارج از کادر تخصصی من و امثال من است، با آنکه آقای فریدون هویدا احتمالاً با الهام از «تاریخ مذکر» آقاي دكتر براهني، مدعی شدند که ما ایرانیان بجای (و شاید در کنار) «عقدهْ ادیپ» : (عشق ناخود آگاه به مادر و نفرت از پدر) به » عقدهْ رستم » مبتلا هستیم ( عشق به سنت و پیری و کشتن پسر و آینده ). اما از ادعا و طرح سادهْ مساله، تا تحلیل روانکاوانه و جدی داستان ها و اسطوره ها (با وجود الگوی فروید) جهت ارائهْ طرحي كلي، از روانشناسي اجتماعي يك جامعه، فاصله بسیار است.

طبیعی است که نه فروید مدعی بوده که سوفکل به موضوع «عقدهْ ادیپ» آگاهی علمی و خود آگاهی داشته و نه تحلیل های جدي بعدی از اساطير شاهنامه،از فردوسی، روانکاوی خود آگاه نسبت به محتوای روانکاوانهْ اسطوره هایش می سازد. اگر بقول کسروی ( در پیرامون ادبیات، صفحات ۱۸۱-۱۷۹) در هزاره فردوسی روح مداح و ماشین بدون کلاج و ترمز شیفتگانش،از فردوسی،  «فیلسوف، سپهبد و پزشک و  …..» ارائه دادند، باید منتظر بود که نسل بعدی آنها از او روانکاو و جامعه – شناس که به ضرورتهاي ابدي تاریخ ايران جواب می دهد، و همه چیزدان بتراشد! اخیراً سایتی از طرف مؤمنین فردوسی برای شاهنامه خوانی درست شده که دیدنش قابل تامل است ! بهرحال در پایبندی به عقل: هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد.

حال که بقول حافظ عیب های) فردوسی را از دیدگاه انسانی، حقوق بشر، عقل و نیز آزادی و برابری انسان ها برشمردم و به دیدگاه ایدئولوژیک، نژاد- پرستانه و زن- ستیزانهْ او جهت تبلیغ دروغین «برتری» تبار و نژاد مورد ادعای خودش، و تحقیر تبار و نژاد ملت ها و اقوام دیگر اشاره کردم ، به ارزش ادبی، شاهنامه هم از منظر نقد، نظر کوتاهی در حد اين مقال افکنده شد حال، جنبهْ دیگری از شاهنامهْ شناسی فردوسي، یعنی » پیرمردسالاری» و «سنت پرستی» آن را بیان خواهم کرد و از هنرش هم خواهم گفت. پیش از این اشاره شد که حکیم ابوالقاسم فردوسی اسطوره پردازی بزرگ و داستان سُرائی ماهر است که در چهارچوب «نظم»  یا  «شعر» حماسی به داستان سُرائی می پردازد. بازیگران مورد نظر همهْ این داستان های حماسی را : » پیرمردان» و یا «بزرگ مردان» تشکیل می دهند. بنابه انتظار، زن در شاهنامه نقش بسیار جزئی و فرعی داشته و همواره بعنوان «زیب جلال» و یا ضد قهرمان وارد صحنه می شود و سپس ناپدید میگردد.

درچهار داستان حماسی بزرگ شاهنامه یعنی: داستان رستم و سهراب، داستان سیاوش، داستان رستم و اسفندیار و بالاخره داستان رستم و شغاد، همواره جوانان و مردان کشته می شوند و پیران و پیرتران بر سرخاک آنان برَغم گریه و مویه کردنهای فراوان پابرجا میمانند. یعنی در این طرز بیان، رجز خوانی ها و توصیف «مناظرو مراياي» جنگ، و زد و خورد پهلوانان، که عموماً بطرز استادانه ای سروده شده است، همیشه «آینده و ابداع» یعنی «جوان می میرد و «گذشته و سنت»  یعنی «پیر» باقی می ماند.

– در داستان رستم و سهراب، پسرجوان كشته ميشود و پدر پير زنده می ماند.

– در داستان سیاوش با اینکه او از » و رِ گرم» یعنی امتحان بیگناهی بوسیلهْ آتش، رو سفید بیرون می آید و آتش، سیاوش را به سبب بیگناهی او نمی سوزاند (!؟) و لذا راستگوئی وی در امتناع از همخوابگی با نامادریش که ملکه کشور هم هست، بر همگان آشکار میشود، باز این سیاوش است که تبعید شده و به نیرنگ «گرسیوز» گرفتار آمده و کشته می شود و پدر پدر زن های سیاوش زنده می مانند.

– در داستان رستم و اسفندیار نیز ، گشتاسب خودکامه عملا ولیعهد و پسرش اسفندیار را به نیت کشته شدن او بدست رستم، به مصاف وی می فرستد، و زال پیر، پدر رستم نیز با اینکه بخوبي می داند (!؟) که: » سرنوشت کسی که اسفندیار را بکشد، بنابه حکم تقدیر، کشته خواهد شد، با این حال پسرش رستم را کمک می کند تا اسفندیار را بکشد و با مرگ اسفندیار جوان، گشتاسب و رستم پیر زنده می مانند.

– در داستان کشته شدن رستم بدست شغاد، که در آن قهرمان کتاب فردوسی یعنی رستم قبل از مرگ، بنا به اصل قبیله ای «انتقام»، قاتل خود يعني برادرش شغاد را نیز با تیر می کشد، و صفحهْ كين- خواهي  نزديكان بسته ميشود، بدین ترتیب دو پسر زال می میرند و پدر پیرشان زنده می ماند.

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش اول

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش آخر

3 نوامبر 2010 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حقوق زنان, حرکت ملی, دمکراسی, زبان مادری | , , , , , | ۱ دیدگاه

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش اول

کانون دمکراسی آزربایجان : این مقاله در سال 1385 و پس از قیام سراسری ترکان ایران در اعتراض به اهانت روزنامه ایران نوشته شده است ، علیرغم گذشت چند سال از نگارش آن ، هنوز منبع ارزشمندی در نقد تاریخ نگاری رسمی و نیز پاسخ بسیار روشن و صریحی در شرح حرکت ملی-دمکراتیک آزربایجان می باشد از این رو به انتشار دوباره آن اقدام نمودیم ، این مقاله خواندنی به علت طولانی بودن در سه بخش تقدیم خوانندگان گرامی خواهد شد .

این نوشته در واقع بیان «درد دل» اکثریت محکوم است برای اطلاع اقلیت حاکم، و یا حکایت عامی است که تصادفاً مخاطب خاصش آقای دکتر جلیل دوستخواه نام دارد، بخش كوچكي از روابط ظالمانه-اي است که ممكن است به تجزیه ایران مُنجَرشود، که من به شخصه طرفدار آن نیستم.  سبب نگارش آن، تعریف و توصیفی بود که دوستان فارسی زبان یک و دل یک جان، درپاریس ازمقالهْ آقای دکتر جلیل دوستخواه (درانتقاد ازآقای دکتربراهنی) بعمل آوردند، که دربازخوانی وتصحیح، مطالبی برآن افزوده شد»تا بدین غایت رسید»! باین علت، انسجام اولیه خود را از دست داد، ولی باکی نیست، چرا که هدف اين نوشته، بیان و تحلیل محتوا و شکل پدیده واحدی بنام «ناسیونالیسم ایرانی» است که اززوایای مختلف به آن و ارکان اصليش برخورد شده است.محتوای این پدیده درتحلیل نهائی به دین خوئی وعقل ستیزی ونُخبه- کُشی جامعه ما برمی گردد، جامعه ای که روحیهْ «پیروی و اطاعت از رهبر و دیکتاتور، و مقلد بودن به امام  و مجتهد، و بالاخره سرسپردن به مرشد و مراد، قرن ها است كه در آن نهادینه شده و به عادت و اخللاق عمومی مُبدل گشته ست.

این روحیه بجای محمد، زرتشت، بجای علی، کوروش و بجای جعفرصادق یا كُلِيني، فردوسی توسی را می نشاند. لذا «رژیم و بخش مهمي ازمخالفین اش، از لحاظ محتوا با هم فرقی ندارند، تنها اسم و موضوع مقدسات آنها فرق می کند، اما روحیهْ مقدس پرستی یعنی مذهبی را، رژيم «خدا پرستش» و غالب مخالفين «ايران- پرستش» پاس می دارند و اختلافشان در نام بت هاي مورد پرستش است ،نه در رَستن از بت پرستي و خودِ پرستش، و رسيدن به آزادي و وارستگي.

چپ از لحاظ اعتقادی بظاهر ضد مذهبی، و از نظر روانشناسی و روحی بشدت مذهبی ایران نیز، بجای سه مقدس: دین حاکم (محمد،علی و جعفر صادق) و دين محکوم (زرتشت، کوروش و فردوسی)، زمانی (مارکس و لنین و استالین) را گذاشته بود و گروهی دیگرازآنان در برابر»پنج تن آل عبای»ِ تشیع، «پنج تن آل پرولتاریای»: (مارکس، انگلس، لنین، استالین ومائو) را داشتند.در همهْ اين موارد، شخصیت ها بجای هم می نشینند ولی روحیه،»ديكتاتور، امام ومراد»شدن در رهبران، و «تسلیم، تقلید و مرید شدن و سرسپردن» دراكثريت ملت، سرجای خود ثابت و پایدار بوده و همچنان باقي مانده است. هرگزدید علمی وعقلی، واستدلالی و منطقی درجامعه استبداد زده، مقلد پرور و،سرسپرده  ما، مورد اقبال و رغبت قرارنگرفته و نمی گیرد.

مخاطب اصلی این نوشته، صاحبان تفکر و به اصطلاح «روشنفكران» با روحیه مذهبی و با برخورد «دُگم» و از روي  و پیش داوري، به «مسائل ايران» هستند که در میان شان، البته، ریاکاران و واداده ها و خود باخته ها و باصطلاح ما تركان:»مانقورت» های ملیت ها (تیره ها) ی محکوم هم فراوانند.» دُگم به مفاهیمی گفته می شود که مدافع آن از معنی تحلیلی اش بی خبر است، اما حاضر به نقد و چون و چرا کردن درباره آن نیست.

امید که خوانندگان محترم » این اشارات را، از روی عنایت بخوانند » و به پیام اصلي اين نوشته، اندیشمندانه بیاندیشند. در تمام این نوشتار، مثل سایر نوشته های من، همه جا، در صورت ارائهْ دلیل و سندِ علمي ِمُخالف،»اشتباه هميشه مرجوع است».

***

» قیام سراسری ترکان آزربایجانی» که با ابراز همبستگی سایر ترکان: (قشقائی ها و ترکمن ها) در کشور ما ایران همراه بود، درواقع از» قیام مَدنی»اول خرداد(۱۳۸۵) تبریز آغاز شد و به ارومیه و سولدوز(نقده) و اردبیل کشید، و سپس پارسوا («پارسا آباد» قبلی و»پارس آباد» کنونی که اهالی «مغان شهر»مینامند) و نیز زنجان و دیگر شهرهای کوچک و بزرگ را فراگرفت، که در همۀ آنها ترکان آزربایجانی زبان ساکن هستند. پژواک این رستاخیز عظیم، همانند حرکتِ «خلق مسلمان» كه در مخالفت با اصل صدوده (ولایت فقیه) بود:

قانون اساسي- ده اُلان اصل يوز- اُن، ضيدي بشر- دی/ ایصلاح اگر اُلماسا، باطیل- دی هَدَردی».

اصل صدوده قانون اساسي ضدي بشراست/اگر ایصلاح نشود،(آن قانون ) باطل و بيهوده است.

بنا به انتظار و روال معمول، متأسفانه تنهاماند و با «توطئۀ سکوتِ»معنی داری بدرقه شده و هنوز هم میشود. این رفتار هماهنگ اُپوزانهای فارسی زبان، براستی هر اندیشمندعلاقه مند و متعلق به  «فرهنگهای محکوم» را در سنجش و شناختِ پدیده ای به نام «روشنفکران » طرفدار «پان فارسیسم» ،  به تعمق جدی- در اتخاذِ تصمیم قطعی، برای آیندۀ خودشان و ایران- وامیدارد. به عبارت دیگر این قیام علاوه برنتایج سیاسی- مدنی که درآیندۀ نه چندان دور، لاجرم شاهدش خواهیم بود، درواقع همچون واحداندازه گیرئی (مِتر، یا میزان الحراره ای) بود، جهت سَنجش ِ»درجه و عمق و پهنای»ِ آزادی خواهی، برابری طلبی، وشناخت نوع ِ»دموکراسی»ی موردنظر مُدعیان داخل وخارج کشور : چه طیف سلطنت(پهلوی) طلبها، چه باصطلاح ملی ها و مدعیان وراثت و پیروی از راه دکتر مصدق و(سنجابی،بازرگان و بختیار و فروهر )،چه»رهروان راه کاشانی و خمینی»، چه جریانهای چپ سابق و لاحق، که زمانی مدافع ِ:»حق تعیین سرنوشت ملل تا سرحد جدائی در کشور کثیرالملله ایران» بودند! و درنهایت، چه آنهائی که براستی دموکراسی میخواستند و میخواهند و در دموکراسی خواهی خود، طبعاً دو اصل ِآزادیهای قانونی:(حقوق بشر) وبرابریهای انسانی:(فردی وگروهی) را، شرط اصلی قدم گذاشتن در راه مُدرنیته و رسیدن به ملت مدرن میدانند که لاجرم از توحش ِ«ایل- ملتِ«(متکی به نژاد آریایی واسطورۀ کیانی) ونیزبربریت: «قوم- ملتِ« ناظر و راجع به (دین انحصاری = خمینیسم، و زبان انحصاری = پان فارسیسم) رَستن است و به جامعۀ مدنی با آزادی «ِدین و زبان»و برابری انسانی شهروندان پیوستن: (برابری: زن بامرد،دین باور با دین ناباور ، و فارس با ترک، کرد، و..). در دموکراسی واقعی برخلافِ سخن ِ»مهندس مهدی بازرگان» اولین نخست وزیرآقای خمینی، که اِفاده فرموده بود: «این نیم درصدی ها چه می گویند!؟» در واقع این مؤلف ِ«راه طی شده ( ؟!)» نمی دانست كه : درحقیقت، حرمتِ قانونی ِ»حقوق» اقلیت و یا اقلیتها است که بیانگر وجودِ دموکراسی است ونه حاکمیت(بخوانیم دیکتاتوری وانحصارطلبی) اکثریت، بتنهائی! و آشکاراست که:

«ایران،کشور اقلیتهاست و هر اقلیتی درسرزمین خود اکثریت است«.

درکل نیز از خوش- اقبالی ایرانیان وشوربختی»پان فارسیست»ها و سایر ناسیونالیست های افراطی، ترکان آزربایجانی با سی وهفت وچهار دهم درصد، و 23/5  میلیون نفر، اکثریت نسبی اهالی کشور ایران را دارا هستند، و فارسی زبانان در ایران با سی و پنج درصد و ۲۲ میلیون نفراکثریت نیستند: (ضمن جذب و حل چهارمیلیون ترک آزربایجانی و همین مقدار از دیگران درطی ۸۱ سال، یعنی ازسال ۱۳۰۴ تا به امروز). آنگاه مطابق همان آمار ۱۹۹۸ سازمان ملل متحد، به ترتیب نوبت به : کُردها، لُرها، گیلکها و مازندرانیها واعراب خوزستان (بقول خودشان اهوازی- ها) وسواحل جنوب میرسد که بین پنج  تا سه میلیون نفرند وسپس: ترکمن ها با دو و نیم میلیون نفروبلوچ ها حدوددوملیون نفرودرنهایت، قشقائی ها با یک و نیم میلیون ولَک ها با یک میلیون ولارستانی ها با نیم میلیون نفر وآخر کاردرآن نوشته: آمارزبانها و لهجه های صد تا چند هزار تا نفره می آید. البته این جمعیت بهمین نسبت در عرض این هشت سال رشد کرده است.لازم به ذکراست که تعداد زبانها ولهجه های موجود درسا ل ۱۳۳۲( بنابه شمارۀ یکِ فرهنگ ایران، فروردین ماه) درکشورایران، دویست عدد بود وامروزه تنها صد و بیست لهجه وزبان باقی مانده است. اینان، یعنی: «پان فارسیست های بیماروجنایتکاروطنی» درطی این هشتاد و یکسال به بهانۀ «تحکیم وحدت ملی ایران»، حدود ۱۲۵ زبان ولهجه رانابود کرده اند. بعبارت دیگر»پان فارسیسم»  حاکم، کشورایران رابه کشتار- گاه فرهنگها، زبان هاو»یادمانها» مُبدل ساخته است: (با نابودکردن پنج لهجه وزبان درهردوسال). استاد گرامی براهل ادب وفرهنگ فارسی، این قتل عام فرهنگی مبارک باد!/ ازاین نظرمادرکشورخود، با یک«زبانکُشی- دیل قیرقینی: لنگُ- ای- سید«:(مترادفِ نسل – کُشی: ژنو- سید) روبروهستیم / واژۀ «زبان- کُشی : لنگُ- ای- سید» ، نیز چون «پان فارسیسم»، ابداع من(واَمثال من) نیست، درحقيقت مخلوق (وبقول پیکاسو : شاهکار) ایدئولوژی انحصارطلب حاکم یعنی «پان فارسیسم»است. من، تنها نام مناسب به یک واقعیت یا پدیده را پیدامیکنم/. بایک حساب سرانگشتی، جمعیت»ملیت»ها (یا با واژۀ اهانت آمیز»موردنظراستاد): شمار «تیرههای»ساکن درکشورایران، به ترتیبِِ ذکرشده دربالا بقرار زیراست:

۵/+۲۳/۵+۲۲+۵+۳+۳+۳/۶+۳+۲/۵+۲+۱/۵+۱

به سایت ذکرشده درهمین صفحه رجوع شود. درکشور ما حدود نیم میلیون هم اقلیتهای دینی و گاه زبانی- دینی وجود دارد.  اقلیتهای دینی درایران که دارای زبان خاصی هم هستند، عبارتند از: ارمنی:( ۹۰هزار)، زرتشتی (۲۷هزار)، یهودی(۲۰هزار)، آسوری وکلدانی(۲۰هزار) نفر، و،صُبی ها. چون»اهل حق»، بهائیان  وبابیها، زبان خاصی ندارند، دراین حساب آورده نشدند وگرنه بعداز»اهل حق»: (احتمالاً بیش از سه میلیون نفرند)، بهائیان بزرگترین اقلیت دینی کشورایران هستند با: (۳۰۰هزارنفر). جهت ختم این آمارتراژیک وخجالت آور- ازنظرانسا نیت، دموکراسی ومدرنیته ونیزازلحاظِ فرهنگی و حقوق بشر– قابل ذکراست که بنابه:

www.ethnologue.com/iran

اقلیت زبانی- مذهبی ِ» صُبی ها » در حال نابودی در ایران هستند واغلب به استرالیا و آمریکای شمالی مهاجرت کرده اند. زبان آنها شاخه ای اززبان آرامی (سامی) است که ماني پیامبر نامداردر میان آنها تربیت شده بود، واخیراً جهت مصون ماندن از توحش ِ پان شیعیسم و پان فارسیسم رژیم جمهوری اسلامی، آخرین بازماندگان آنها درایران، که به یکی ازبنامهای: «ماندائی»، «مُغتَسِله»، «یزیدی» و «صُبی» نامیده میشوند، خود را»مانَوی»هم قلمداد کرده بودند، که شاید از خطر دین انحصاری شیعه ی سیاسی شده :»خمینیسم«،و سامی ستیزی:»پان آریانیسم»بیمار و حاکم وبالاخره آپارتاید فرهنگی «پان فارسیسم»در امان بمانند، چرا که مانی را پیغمبر ایرانی قلمداد میکنیم! با این مقدمۀ نه چندان کوتاه،» ظاهرا حاجت تقریر و بیان اینهمه نیست»  و امید است که استاد گرامی آقای دکتر جلیل دوستخواه،اگر بقول خودشان» دوستدارحقیقت و دانش و فرهنگ و مصلحتِ همۀ ایرانیان«ِ واقعی و موجود (و نه خیالی و ادعائی) بوده و هستند، آمار فوق کافی به مقصود خواهد بود! و دیگر نیازی دراستناد به آمارسازمان «سی.آ.اِی.» باقی نمی ماند که فارسی زبانان ایران را پنجاه و یک درصد قلمداد کرده است! لابُد این رقم مبارک ۵۱درصد،همچون»برهان قاطع»توجیه- گر دیکتاتوری اکثریت خیالی و مورد نظر»ملی- یون» بعدی ما است: اَعَم از ملی- مذهبیهای: سابق(خاتمی یون)، واَسبَق(بازرگانی- ها) و خود جبهۀ ملی داخل کشور، با سخنگوئی دکتر پرویز ورجاوند «سَلَمَهُ الله تعالی» که اخیراً به «اصل خویش»: برگشته و یکسره «شوونیستی» دوآتشه شده است (عضو سابق حزب سومکای دکتر داوودمنشی زاده، و مرید بعدی ذبیح بهروز، و دکتر محمد مقدم و بقول خودش مُهمِد مُغدُم، كه همگي از پیش کسوتان و مرشدان صاحب ادعاي پان فارسیسم بودند .

پسر، کو ندارد نشان از پدر             تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!

مليهاي ما برحسب تغيير اوضاع دائم «پسوند»عوض ميكنند: در مقابل چپ ها،»ملي- مردمي» شدند، دربرابر و در كنار خميني،»ملي-مذهبي» از آب درآمدند، و بقول دوست هوشمندي، فردا هم ممكن است به صورت «ملي- نظامي» و «ملي آريائي»در آيند!

بنظر میرسید که در آن آمار که حضرتعالی از (سی.آی.اِی.) نقل کرده اید: » لُر و لَک و گیلک و مازندرانی  و…» را هم جزو زبان فارسی دانسته وقلمداد فرموده اند! البته میدانید که رقم پنجاه و یک درصد فارس خطای عمدی، آگاهانه، آشکار و فاحشی است، که یا از منبع نادرست ایرانی آن ناشی شده است، و یا به دفاع ازسیاست خاصی در»سی.آی.اِ» مَعطوف است! زیرا آن زبانها همگی بومی کشور ایران هستند و «زبان فارسی» تنها زبانی در این کشوراست که باایل(تیره)و یا قوم مشخصی وارد کشور کنونی ایران نشده و» مهاجر ادبی و دیوانی»، یعنی وارداتی از بلخ و افغانستان و آسیای شرقی: تاجيكستان، و آسیای مرکزی: سمرقند و بخارا، به کشور کنونی ما ایران است. زبان فارسی، بعنوان زبان کاتبان و نه زبان گویشی مردمان از قرن هشتم هجری در ایران کنونی بتدریج به زبان گویشی شهرها (با جذب و حل زبان بومی آنها) مُبدل شده است: «دکتر ناتِل ِخان- لَری: زبانشناسی و زبان فارسی» صفحۀ (۱۴۶) وسلسله مقالۀ «خط و تغییر خط در سرزمین ایران» ازهمین قلم: روزگارنو ازشمارۀ  ۱۷۲ تا  ۱۸۶ پاریس.

جواب استاد دکترجلیل دوستخواه را لابُد استاد دکتر رضا براهنی در زمینۀ مربوط به خودشان اگر مصلحت دانسته و فرصتی داشته باشند خواهند داد. اما علت جوابگوئی ازطرف من/ بعنوان یک فرد دموکرات، و یک ترک آزربایجانی جمهوری خواه و فدرالیست، که منافع عمومی همۀ مان را در بقاء ایران با پایان یافتن» آپارتاید زبانی- دینی» حاکم، و ادارۀ آن بوسیلۀ همۀ ملیت های ساکن درکشور (با توجه به وزنه و نسبت جمعیتی شان)  می دانم / تنها این است که: «طرز تفکر آقای دکتر دوستخواه، نمونۀ نسبتاً کاملی از»طرز تفکر حاکم» بر ایران است. این طرز تفکر ایدئولوژیک، متأسفانه بر»باندِحاکمان»کشور ما، ازدورۀ پهلوی(۱۳۰۴) تا به امروز (۱۳۸۵) سیطره داشته است، و شوربختانه بخشی مهمی از»روشنفکران» و تحصیل کردگان (فارس و غیرفارس) نیز گرفتار آن بوده اند و هستند. راقم، طی دو مقاله، تحت عنوان» افتخارنژادی یا افتخار انسانی» و نیز: در سلسله مقالهْ «به شهادت تاریخ هیچ قوم و ملتی تافته ی جدا بافته نیست»، خصوصیت های اصلی ایدئولوژی دوران پهلوی رابر شُمُردَم : (روزگارنو شمارۀ مسلسل ۲۲۳ شهریور ۱۳۷۹ صفحۀ ۶۸–۷۰ پاریس). بعد از ضربۀ انقلاب بهمن ۱۳۵۷، در داخل ایران، از صورت ایدئولوژی حاکم، مُبدل، به نوعی» مذهب سیاسی» چند چهره و در عین حال سازشکار با خمینیسم شد، و در خارج از کشور نیز، بنوعی«سِکت» و گروهک دینی مُبدل گردید: با پندارنیکِ «اشو زرتشت»، «کردار نیکِ» کوروش کبیر، و»گفتار نیکِ» حکیم ابوالقاسم فردوسی» پاکزاد-     که رحمت بر آن تربَت پاک باد! راستی، استاد گرامی، تثلیث بدی نیست، عیبش تنها در این است که دوهزارسال دیر آمده و عصر ادیان بزرگ بکلی سپری شده است!: (اخیراً از این مذهب جدید دعوتنامه ای «بنام آهورامزدا و کوروش» منتشر شده است- ضمیمۀ شمارۀ یک دیده شود).

خلاصۀ ایدئولوژی دوره ی پهلوی، که امروز نیز با تغییراتی در جمهوری ارتجاعی اسلامی بحیات ننگین و ضدِ تمدن مدرن، و ایران برباد دِه، و آزادی کُش و ضدانسانی خود ادامه میدهد به قرار زیر است:

۱- پان آریانیسم :

تمام مردم ایران را از نژاد ِ»پاک» و» پرافتخار» و موهوم آریائی تلقی می کند که لابد از نژادهای «ناپاک«سفیدِ- سامی و ترک- و سیاه و زرد و سرخ) و بقول دکترمحمود افشار یزدی «ممتاز«، و جدا است، هرچند خود او از ترکان افشاربود!(مجلۀ آینده شمارۀ یک، تیرماه ۱۳۰۴). پان آریانیسم «ایران» را فقط به سبب نام اش، مُلکِ طِلق ِنژاد آریائی موهوم و ادعایی خود میداند، و صد البته نژادهای موهوم و ادعایی دیگر (غیرآریائی) را، با اين فرض نادرست، بیگانه ومهمان(ناخوانده) در این کشور تلقی میکند(بخصوص ترکان و اعراب را): بقول مولانا:

با خیالی نامشان وننگشان                           با خیالی صلحشان وجنگشان!.

در ایران از همان زمان ِ( ۱۳۰۴)، پان آریانیسم در عمل به «پان ایرانیسم» تقلیل مفهوم و مقصود داد. هرچند درمقولۀ نژادِ موهوم ِآریائی، تصور مجذوبین به این ایدئولوژی آن است که: آسید آمینه : ( دِ- اِ ن- آ )ی این نژاد ِ» والا» و» پرافتخار» درمجموع، حُکم ِ«تیزاب سلطانی» را داشته و دارد: یعنی تمام آسیدآمینه های ِژنهای ِانسانهای ِقبل وبعدازخودرا، درخود حل کرده وتحلیل میبَرَد و » دروضوی خلوص نژادیش، هیچ شکستی حاصل نمی آید»! اما درعمل برای»ایرانی وآریائی » کردن این بیگانگان ومهمانان ناخواندۀعرب وترک وترکمن و.. «اِکسیر» دوم یعنی»پان فارسیسم» کارسازتر است، که دومین ستون و پایۀ اصلی این ایدئولوژی شوم و ضدانسانی حاکم بر ایران را تشکیل می دهد…

۲- پان فارسیسم:

رُکن اصلی و محوری ِایدئولوژی پهلوی و جمهوری اسلامی و بخش مهم مخالفان ( اُپوزانها = مخالفان) فارس و غیردموکرات خارج کشور را «پان فارسیسم»تشکیل میدهد که بنا به اعتقادات- شان: زبان مقدس فارسی نه بعنوان زبان مشترک، بلکه همچون زبان انحصاری، رسمی، حاکم و در نتیجه: زبان ِ«جانشین«و«قاتل« تلقی شده، و عملکردِ سیاسی و فرهنگی یافته است. زبان فارسی بعنوان ابزار سیاسی حاکم، زبانهای دیگر را، مُبدل به زبانهای غیررسمی، محکوم، و ممنوع، از نظر آموزش و پرورش کودکان، و نیز دفاع در دادگاه های محلی ساخته است: (به اوامر احمدی نژاد در عمل معکوس به مادۀ (۱۵) یعنی درجهت ترویج انحصاری زبان فارسی توجه شود: بشمارۀ :۱۰۶۱۰/بتاریخ (۱۳۸۵/۱۲/۷). تا معلوم افتد که در عکس العمل به قیام هویت طلبی و آزادیخواهی آزربایجانیها، بیماری «پان فارسیسم» تا چه حد عمیق، و درجۀ بلاهت ِتامیت- گرائی ِخمینیسم، تا چه میزان تماشائی است! البته اَنگِ خائن، ضد ملی، تجزیه طلب، پان ترکیست و (سابقاً کمونیست و بابی )،جاسوس بيگانگان! به خواستاران این قبیل حقوق اولیه انسانی زده میشد و میشود، و همواره با تعقیب پلیسی و قانونی همراه بوده و هست. در شورشهای هویت- طلبانه و دموکراسی خواهانۀ کنونی آزربایجانیهای ایران نیز یازده هزارنفر روانۀ زندانها و شکنجه گاههای»پان فارسیسم و خمینیسم» شدند، جُرم- شان ، هویت خواهی و آزادی طلبی، برای زبان مادری و پدریشان بود. این رستاخیز عظیم، بقول حافظ: «جُرمش» آن بود که «اسرار» خفقان ۸۰ ساله را «هویدا» می کرد.

۳- فرد پرستی (شاه پرستی/ خمینی پرستی)

درنظام قبلی شعارهای رایج : «چه فرمان یزدان چه  فرمان شاه» بود. درنامۀ «تنسَر» یا «د و- سر«؟ نیز»ایران» را: » بلاد الخاضِعین » (کشورسَر- فرودآورندگان به فرمان شاه و دستورات دین) تعریف کرده اند. همۀ ایرانیان ِازنوع خودرا، حکیم ابوالقاسم فردوسی،/كه همچون پیشکسوت و پیامبر شعوبیۀ (جدید ما) است/: «همه بندگانیم خسرو پَرَست» نامیده، واز این که کسی چنان نباشد با تعجب می پرسد: » نه خسرو پرستی نه یزدان پرست» ؟! که سخن اواشاره به «خاضعین» یا «سرفرودآورندگان»به (شه و شیخ) تنسَر را دارد. برای فردوسی فرد ِآزاده ای که به پرستش واطاعت فرامین و «امر و نهی» های (شه و شیخ) گردن نگذارد، موجودِ غیرقابل تصوری است. معلوم است که در امر ِ»پرستش»، شناخت و معرفت، و تجزیه و تحلیل و اصولاً تفکر و تعقل ِ آزاد، و منطق و استدلال را راه نیست. «علماء دين«يعني «مُبلغان جهل» ميگويند :» از حکمت دین سؤال نیست»، چرا که آنها: جوابی به آن پرسشها ندارد.

۴- خاک پرستی ِآریایی، بجای مردم دوستی انسانی:

اگر به » سرود (سابق) ملی ایران» ( برخلاف سرود عهد مشروطه، و افغانستان بعد از طالبان) توجه کنیم همه اش خاک پرستی است

» ای ایران ای مرز پرگهر                        ای خاکت سرچشمه هنر!

راستی را، خاک ایران در مقایسه با خاک های» چرنوزُم » کشور اُکرائین و آلمان و خاکهای خوب و  «هوموس»دار اروپا و امریکا(برزیل)،اصلاً خوب نیست،ارزش آن خاک برای من به خاطر مردمان آنجا است. جناب استاد،هرچند استاد و مُرادِ بعدی شما، زنده یاد ابراهیم پورداوود، درشعر»نژاد- پرستانه » و» شعوبی- محتوای» خود، درجواب به مصرع : » اگر پرسی ز کیش پور داوود » جواب میدهند که، ابراهیم (ابن) پورداوودِ، «پارسی»، «ایران پرستد»! نمیدانم راستی، نام ِنامی»سامی»ِ ایشان، برای «پارسی»بودن این» گیلک ِ– ستانی» جای چون وچرا باقی میگذارد یا نمی گذارد؟! بقول سعدی: «عاقلان دانند». البته » فنون» زیاد و»عوارض» گوناگونی که این «ایران – پرستی»ِ نژاد- پرستانه، داشته، دارد وخواهدداشت وجداٌ: «به تماشا کشیده است«. ازجمله جناب سناتور»سید» فرخ خراسانی در شعر»شونیستی تمام عیار و در عین حال شرم آور خود با مطلع:

» یا رب عرب مباد و دیار عرب مباد!                   این قوم شوم و مردم دور از ادب مباد!»

مدعی میشوند که: نَسَب ِمُبارکشان نه به میرعرب: «علی»، که به نژاد کسرای «عادل» میرسد. بی اختیار:«فرزند ناخلف: یعنی سید سُنی«ِعبید زاکانی تداعی و معانی- ام شد. اما شخصاً، با «پرستش» هرچیز، حتی مفاهیم مُجَرَدی چون:»حقیقت»،»نیکی»،»زیبائی»و»عدالت«و» قدرت«هم مخالفم، چه رسد به پرستش» زبان ودین، یا خا ک ویا شخصیت زنده ومرده«. آقای دکتر دوستخواه:

بجای»پرستش» که نشانۀ عبودیت وبندگی است» دوست داشتن» و»دوستخواهی» بهترو خوشتراست. هم ازاین روست که: ایران دوستی من ازایرانی دوستی من سرچشمه می گیرد نه برعکس، ایرانیان (ساکنین این کشورازآغازتا به امروز) آنچنا نکه بوده اند وهستند نه آنچنان که مدعیانی(بخوانیم شعوبیۀ جدید) مدعی»ِشدن وبودشان»(،با تاریخ ایدئولژیک،انتخابی وجعلی وخیالی شان) میباشند. جناب استاد، تعیین هویت فرهنگی- اجتماعی وسیاسی- تاریخی «قیم» لازم ندارد.

دوولی فقیه(ملا احمد نراقی و روح الله خمینی)، همۀ ملت ایران راجزو» صِغارومَجانین» تلقی فرموند! یعنی که نیازمند «ولی» آنهم ازنوع «فقیه» اش هستیم ، برای هفت پشتمان کافیست.

امروزدرعصرانقلاب دژیتال- انفورماتیک، از چالۀ ولایت فقیهِ وَقیح درآمدن و به چاه ولایت نژادِ شَریفِ آریائی و پان فارسیسم افتادن، براستی شعور و درایت خاصی می طلبد که نثار مدعیان و طرفدارانش باد! بنا به شهادت تاریخ: از دست عقرب ِ» قیم»ِ آریائی ِخودی، مردم ایران آنروز عصر ساسانی و قبل از انقلاب»دورۀ آریامهری»، به مار غاشیۀ دین سامی(اسلام) و ولی فقیه خمینی، پناه بُردند. هرچند بقول ناصر خسرو،بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دیدند که:

زی شاه پیش شیخ چنان بود رفتنم                        کز کام مور در دهن اژدها شدم .

بقول مولانا : «واجب آمد چونکه بُردم نام او   —— شِمه ای گویم من از اِنعام او

«چون از»آریائی و آن نژاد والا» سخن رفت، کافیست به » افتخارات مدعیان این نژاد ممتاز» اندک توجهی بکنیم: جنایات آریائیها در هند، در ایجاد سیستم کاست یعنی ارثی شدن مشاغل و نابرابری مردان با مردان (زنان که اصلاً مطرح نبودند) از زمان مهاجرت آنها به آن کشور تا به امروز دوام دارد، و در ایران پیش از اسلام به»کرامات»آریائیهای: (ساسانی،هخامنشی و ماد)، بویژه به جنایات هولناک هخامنشیهای خودمان میتوان اشارۀ کوتاهی کرد: در چشم درآوردنها (اَوَجَم = به پارسی باستان)، و گوش و بینی و زبان بُریدنهای مکرر، و دارزدنهای فجیع (چهار میخ کشیدن توأم با روی نیزه نشاندنها ) و کشتارهای پی درپی ِشخص داریوش بزرگ در کتبیۀ (بَغستون) یا «بیستون» (نگاه شود به:»شارپ»فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی صفحات: ۵۱-۵۳ و… ). به شقاوتهای عصر ساسانی هم بعداً اشارۀ کوتاهی خواهم کرد. افتخارکشفِ شکنجۀ وحشتناک ِاُستوانۀ خاکستر(که شخص موردغضب ملوکانه راباسردراستوانۀ پرازخاکستر»رها» میکردند تا با تنفس خاکستربجای هوا، بامرگ تدریجی وجانکاهی بمیرد..) ودیگرانواع شکنجه های ابتکاری و اقتباسی: (سنگسار وزنده دفن کردن و..) به ایرانیان آریائی ما یعنی به هخامنشیان میرسد: نگاه کنید به «یاد داشتهای جوانی ناپلئون –ماهنامۀ آرتش، ترجمۀ سرلشگرمحمودِ کِی»و»خلاصۀ تاریخ کتزیا س- ترجمۀ خلیلی- کامیاب،۱۳۷۹،چاپ :کارنگ صفحا ت ۹۵،۹۳،۸۸،۸۲، و..»لذا استادگرامی، شک وتردید ما»انیرانیها»:(ترکان وعربها) و همۀغیرفارسی زبانهارا،دروحشت ازداشتن»قیم«وولی»شریفِ»  آریائی، (بجای ولی فقیه سامی) بنا به (ما شاء الله) اینهمه سوابق تاریخی (بقول دکترمحمود افشار):»افتخارآمیز» ونیزتجربۀهشتادویکسالۀ اخیر، اندکی بگفتۀ مولوی: لطفاً عرایض ما انیرانیان را چون کریمان بخوانید. آقای دکتردوستخواه، چه کنیم که بقول آقای دکتربراهنی، ما صاحبان» فرهنگهای محکوم«، یعنی همۀ ملیتها (به بخشید: تیره) های محروم،»مار گزیده- ایم» آنهم از نوع آریائی- اش. شماکه براستی اُستادید، وبخوبی میدانید که: خودآریائیها معنی» آری» یا » ایر»را، مترادف: «شریف،اصیل،آزاده ونژاده«،دربرابر«اَن – ایر= اَنیر» بمعنی :» فرومایه، پست، بد نژاد وپدر نشناس وبیگانه«قرار داده اند. راستی فرهنگ آریائی ِما ل ِخودمان، چه فرهنگ «والا»و «افتخارآمیزی» است، (با ازآ ن ِ»ودائی» و» هیتلریش» کاری نداریم). مخصوصاً ازدید انسانی و حقوق بشر، که مدعی ارائۀ آن به وسیلۀ کوروش کبیربه عالم بشریت هم هستیم! اما همین کوروش عزیزما، که بیشک مهربانترین فرد ِآن سلسله بود، قبل وشاید بعد ازازدواج با «آمی تیس»خاله اش، شوهراورابه بهانه وجُرم «دروغ گفتن درهنگام بازجوئی آستیاک» بقتل رسانید! بقول دهخدا «انشاء الله گربه است!» کتزیاس ِ(یونانی) یااشتباه کرده یاغرض ورزی نموده است. اماکُشتن پسرکرُزوس دربرابرچشمان پدرش وقصدِ سوزاندن ِخودِ کرزوسِ اسیر،و»آه سولون، آه سولون»گفتن آن بینوا، که باعث نجا ت جا نش هم شد، روایت هرودوت است، ومورد پذیرش تاریخ هم قرارگرفته است! اگرجعلي است دليل تان را بفرمائيد.

استدراک: اولاً سوزاندن یک انسان (زنده ویامرده) کاملاً  با حقوق بشر (نوع آریائی) سازگار است! در ثانی (مشکلی دارم و می خواهم از دانشمند اوستا شناس و ایران باستان-  شناس  بازپُرسم): اگر آلوده کردن آتش(!؟) از گناهان غیر قابل بخشش (با حکم اعدام) در دین زردشتی است، آیا همین عمل  ضد انسانی کوروش کبیر، یکی از ده ها دلیل زردشتی نبودن” چیش پیش”ی- یان، بقول کوروش کبیر، وهخامنش-ی- یان به ادعای داریوش بزرگ نیست؟:(در کتیبۀ کوروش اسمی ازهخامنش برده نشده و در چ ِش- پ ِش یا چیش پیش متوقف است) ذکر جنگ کوروش کبیر، با “ماساژت”ها، برهبری مَلکۀ آنها: “تومریس”که بعد از کشتن پسر اسیر ملکه، بقتل کوروش کبیر نيز در میدان جنگ  مُنجرشد و”تومریس” که به گفتۀ هرود ُت از نظر اخلاقی، هیچ عذری برای كارهِا واعمال ضد انسانی وغیراخلاقی کوروش کبیرما باقی نگذاشته بود، بعنوان یک مادر داغدیده، دستور می دهد: مردۀ  کوروش کبیر را آورده ودر طشت پُر از خون سَرببُرَند ودر آن حال، خطاب به سر بُریده وغرقه در خون “کورش کبیر” ما، چنین میگوید: “خونخوار در زندگیت، از خون خوردن سیرنشدی، بخور بلکه در بعد از مرگت سیر شَوی”. باز هم سؤال دیگری از استاد”دوستخواه” دارم: آیا بنظر حضرتعالی، آن مادر، بعد از بُریدن” سر مبارک حضرت کوروش کبیر”، جسد ِمُطهَر او را مومیائی کرده و در تابوتی از چوب سِدر و گیاهان معطر قرار داده، تحویل ِ”کمبوجیه” و اقوام دهگانۀ پارسها میدهد؟ و یا طور دیگری با آن”کُشته “، بفرمودۀ “ناصرخسرو” رفتار میکند؟ جواب آنرا اگر باز هم  برایم ابهامی باقی مانده باشد، خود،ازمادران داغدیده جویا خواهم شد! سؤال آخرم  این است که: “بقول حضرت آیت الله گیلانی: لطفاً پیدا کنید که در این ماجرای شیرین، “مقتول یعنی کورش کبیر کجاست” ؟ به سخن دیگر، در آن مقبره (با اِستیل و سبک معماری یونانی) چه کسی (زن یا مرد پس ازعهدِ کمبوجیه و احتمالاً سلوکیها ) مدفون است؟عشق مجنون وار به کوروش کبیر، از جشنهای ۲۵۰۰ سالۀ شاهنشاهی به بعد در”بلادالخاضعین=(کشورتسلیم شوندگان) وظیفۀ ملی اعلان شده است،حرفی در آن نیست!اما استاد گرامی، آخر بقول قديمي ها: «عقل و خِرد هم موجود شریفی است». می فرمایند(چه كساني؟!): مجسمۀ آن جوان رعنا را کوروش کبیر قلمداد کنیم، بخاطر ساختن یا جَعل یک اثری بنام و برای کوروش کبیرمان،»بعنوان سَمبل ملی»! میگوئیم بچشم، هرچند بگفتۀ درست استاد ذبیح بهروز: «آن مجسمۀ بی نام ونشان » است، در ضمن با وجود کلاه یا کاکل مصری و اِستیل آن، نمیتواند کوروش کبیر باشد (آخر مصر در زمان کمبوجیه پسر کوروش فتح شد!) و «ابوالکلام آزاد» اولین وزیر فرهنگ هند هم، دومارآن جوان مصری- کلاه را به خطا دوشاخ (!) کوروش ِ»ذوالقرنین»(بمعنی:صاحب دو شاخ و نیز دو قرن) پیشنهاد فرموده است، در این یک مورد، میگویم بخاطر «شعائرملی» فعلاً دندان روی جگر «عقل» میگذارم، چرا که می بینم حتی زنده یاد دهخدا هم به خاطر همان»عشق به ایران»، به قول عارفِ قزوینی ِبیابانی، «ذوالقرنین» قران را،/ که اغلب مُفسرین به «اسکندر» کبیر (گجستکِ رومی! بگفتۀ اردویراف- نامه) تعبیر کرده بودند،/كورش قلمداد نموده، و از سخن بی اساس «ابوالکلام آزاد»  پیروی و طرفداری کرده است. با وجود همۀ این داده ها، اگر در مورد آن مجسمه خاموشی گزیده و «بنشینم و صبر پیش گیرم«، دیگردر مورد آن مقبرۀ یونانی بخاطر حرمت «عقل»، سکوت، » نتوانم نتوانم «. همه دیدیم که: شاهنشاه آریامهر را هم، رندان فریب داده بودند و بنا به نوشتۀ تایمز لندن» این نمایش ِنمایشات» با جلال و اِسراف بی نظیری برگزار شد، و آن» نور به قبرش ببارد» (راستی چگونه؟!)، در خطاب به آن مقبرۀ «سربازگمنام» فرمود: «کوروش آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم». دیدن و شنیدن آن نمایش از تلویزیون، جملۀ » اُتوهان» فیزیکدان آلمانی را تداعی میکرد که گفته است:» ماوراء الطبیعه چون جستجوی گربۀ سیاهی است دراطاقی تاریک که در آن اصلاً گربه ای وجود ندارد«. می بینید سکوت و اندیشیدن به «مصلحت نظام» پان آریانیسم، و مماشات دربرابر دروغ، به چه قیمتی برای مُلک و ملت تمام شده و میشود، که براستی: «حق نشاید گفت الا آشکار«. این نیز گفتنی است: نمی شود اسم مبارک «کوروش کبیر» در تورات بیاید و در قران آنرا نداشته باشیم. این کسرشأن ِاسلام و ایران را از طریق ِ» تفسیر:(زَند)، که دام ِتزویر است » به هر طریق شده باید جبران کرد. در ضمن اینست معنی «گفتگوی توأم با جنگ وجدال تمدنهای دینی»!

آری:«خا ک پرستی ِنژادی، دشمنی با انسانیت است«. از من بدور باد،چنین میهن پرستی نژاد- پرستانه که کشور ایران را سرزمین»نژاد موهوم آریایی» تصور و قلمداد میکند، البته این همه، قطره- ای از دریا بود.

۵مدرنیسم: پهلوی های پدر(رضاشاه) وپسر( محمد رضاشاه) مدرنیست بودند. آنها از مدرنیسم،  تکنیک و دانش- اش را میخواستند و نه فلسفۀ(اجتماعي) آنرا، که «مدرنیته» نامیده میشود. این نوع مدرنیسم صنعتی وعلمی، عیناً بعد از فروکش کردن ِتب انقلاب، در جمهوری اسلامی هم پیگیری شده و می شود (بخصوص در جنبۀ تسلیحاتی و اتمی). ایران درآن زمان با فرامین ملوکانه اداره و هدایت می شد و حال با سخنان امام راحل و «حکم» ولی فقیه و توصيه هاي «بنگاه مصلحت نظام» و..اداره میشود . اخیراً سپاه و بسیج می خواهند که کنترل کلی سیستم را به دست بگیرد! بهرحال مدرنیسم آمرانه نیز جنبه های مثبت خود را داراست، اما چون ریشه در فرهنگ نداشت و به تمدن خودسازی حتی در حد ترکیه هم تبدیل نشد، به این سبب ما هنوز در عطش مدرنیته و حتی مدرنیسم میسوزیم و با فراق آن میسازیم. استاد گرامی آقای دوستخواه، عنایت میکنید که با یک روانشناسی اجتماعی سر و کار داریم که من تخصصی در آن ندارم. بنا بتجربه دریافته ام که، موضوعها و شخصیتهای مورد ِپرستش انسان»ِ فرد پرست» و» مُقلد» فرق می کند، اما اصل پرستش و تقلید پابرجا میماند! بدبختانه ما ایرانی های ِقالب گیری شده در»ایدئولوژی» پهلوی که بار: » تقلید » اجتهاد فقاهتی شیعه و شیوخ تسَنُن و مُرشدان «طریقت» را هم، علاوه برجور استبداد شاهان، به دوش میکشیدیم و میکشیم، بسیار شبیه یکدیگریم. درعالم سیاست: مصدقی ها بجای شاه پرستی، مصدق پرستی را شایع کردند. خمینیست ها بجای شاه و سروش ِآریامهرش، خود او و الهامات «امام خمینی» را قرار دادند و مارکسیستهای ما هم بخوبی میدانند که قبل از فروپاشی شوروی» لنین پرست» (و زمانی استالین، مائو، چگوارا، و حتی انور خوجه پرست) شده بودند! در نتیجۀ انقلاب اسلامی، امروزه در داخل کشور،»پان آریانیسم» دورۀ پهلوی کمرنگ ترشده است، ولی آتش زیر خاکستری است که تا آب «دموکراسی و آزادی، و، برابری و انسان دوستی، بر آن ریخته نشود، ممکن است باز، سربکشد و دامن مدنیت و انسانیت را در ایران بسوزاند و لکۀ ننگ دیگری بر صفحات سیاه جنایات نژاد پرستی و «آپارتاید» فرهنگی(دینی وزبانی) خود بیافزاید. هواداران خمینی خواستند، تشیع سرخ عَلوی ِادعائی را بجای» پان آریانیسم» بنشانند. از آن پنج اساس ِایدئولوژی دورۀ پهلوی «پان فارسیسم » نظیر»فرد پرستی» و» خاک پرستی» هنوز مُسلط است و تند تر از پیش میتازد. این است دید من از جهنمی که از دورۀ پهلوی تاکنون در آن بناچار زیسته، و «پل چینو(صراط)ی» بهشتش پنداشته ایم. بهشتی که نامش «ناسیونالیسم مثبت» (نژادی-زبانی)، و «تمدن بزرگ آريائي»بود…

استاد گرامی آقای جلیل دوستخواه: بقول خودتان،شما: «این استاد سابق دانشگاه اصفهان هم به لحاظ دیدگاهی و هم از نظر ساختاری و کلید واژه های بکار برده در آن، اِشکال بنیادی دارید…»:

شما که دیکتاتور و فرد مستبدی نیستید، چرا «کلید واژه ها« و اصطلاحات اهل استبداد را بکار میبرید: علت این قیام های سراسری ترکان آزربایجانی از ارومیه تا زنجان و از «پارسوا» (پارس آباد) تا نقده را، که نتیجۀ مستقیم هشتادویکسال تحقیر سیستماتیک ِ «اجتماعی و انسانی» و تبعیض همه جانبۀ «سیاسی و فرهنگی» آشکار است، نمیدانم حضرتعالی،علل آنرا چرا و چگونه به «همسایگان  ترک و عربِ«ما، که سرسپردۀ قدرت های غربی اند، نسبت می دهید. استاد مبارکتان باشد » این قضاوت آهورایی». بقول معروف: «الحمدُ لله بخیر گذشت! » و کشور ایران آهورائی (کشور: جائی که مردمش دائم به «کیش، وَر« میروند)، برخلاف آن دو مملکت اَنیرانی ِترک و عرب هرگز وابستۀ قدرتهای غربی نبوده است! برمُنکِرَش لعنت! درضمن یادتان باشد که: به مدت هشتاد و یک سال ما ترکان ایرانی (ساکن ایران) را، همان ایدئولوژی متکی به پان آریانیسم: (نژادی- سیاسی)، و پان فارسیسم: (فرهنگی- سیاسی)، از روی طرح و برنامه، یعنی بطور سیستماتیک، به لقب» تُرک خر» و» بیابانگرد»مفتخر میفرموده ومیفرمایند، واعراب یا تازیان (بمعنی سگها) را با تحقیر،»وحشی، وشترچرانان ِسوسمارخوار!» قلمداد میکردند و میکنند. راستی نمیدانم چرا در قاموس «باستان پرستان» و خصوصاً «اوستا شناسان»ما، شتر و شیر شتر، اینهمه بد شده است؟ آخر مگر معنی زردشت شتر زرد» نیست؟ که رندان دُکان دار ما، به عَمد و بخطا، به :»دارندۀ» شترزرد ترجمه و تعبیرش کرده اند. استاد گرامی، شما، بجای مبارزه با این آپارتاید عُریان، ( که بیانگر نوع و درجۀ توحش ِخفته در ذهن گویندگان آنست )، چرا مدافعه کنندگان و مبارزه کنندگان با این اهانت های غیر قابل توجیه را ملامت می کنید؟ ملامت میکنید که چرا این بار (چهل و یک درصد) شهروندان کشور ایران: (آزربایجانی ها، ترکمن ها، قشقائی ها و ترکان سایر نقاط ایران از داراب فارس و «فریدن»ِ اصفهان گرفته تا برسد به ترکان خراسان و ساوه و شهریار و کرج و….) بعلاوۀ سایر ترکان جهان، یکجا از مفتخر شدن به «سوسک مُستراح» ( آنهم در ارگان رسمی دولت علیه جمهوری اسلامی ایران) تن- میزنند و در «بلادُ الخاضعین«، شورش میکنند. در حالیکه از زمان داریوش اول در کتیبۀ نقش رستم ( از کجا و از كي این اسم پیدا شده معلوم نیست؟)، بما امر شده است که: راه راست (اطاعت وتقلید) را ترک منما! شورش مَکُن!(صفحۀ ۸۷ ترجمۀ شارپ). مردمان «اَنیرانی»(ترک وعرب) این کشور آهورائی، باید به یاد داشته باشند که قانون حاکم بر ذهن مُدعیان وراثت داریوش، یعنی» پان آریانیستها و پان فارسیستها»، همواره آن کلام طلائی او است ( که دو بار در کتیبۀ بیستون تکرار فرموده: شارپ صفحات ۶۷-۷۷) :»هرطور میل- من- بودهمانطور باآنها(رفتار) کردم«! جا دارد، این کلام آسمانی را که توسط پسرش خشایارشا هم تکرار شده (کتیبۀ ضد دیو، شارپ صفحه۱۱۹) به عنوان دموکراسی آریائی بر سر درب سازمان ملل متحد نصب نمایند، تا از آن، همۀ «انیرانیان» دیگر، عبرت گیرند. ما انیرانیان (ترک وعرب) و ۴۸ میلیون غیرفارسی زبان این کشور، هشتاد ویکسال است که از نعمت آپارتاید (زبانی- نژادی) آن برخورداریم و ۲۷ سال است که این»گل» زیبای «پان فارسیسم» به سبزۀ اسلام (خمینیسم) هم آراسته شده است. می بینید که داستان اطاعت وسرسپردگی و تقلید، در این «خراب آباد» قصه اش دراز است. در ضمن استاد خردمند ما، آقای دوستخواه، با گفتن و تکرار این سخن که درکشور آهورائی ایران «ترک زبان» داریم و نه «ترک«، در واقع از روی کمال خیرخواهی خواسته اند بفرمایند: که ماها، ترک زبانان، «آریائی(نژاد)» هستیم و نه ترکان انیرانی که معنی آن (بد نژاد و پدرنشناس و پَست) است. حضرت استاد با یک تیر دو نشان زده، و با یک کرشمه دو کار کرده اند:  هم با اعطای «افتخار»ِ آریائی نژادی به همۀ ما آزربایحانیها، ما را از خطر «انیرانی-«زُدائی: (نسل کُشی) احتمالی آینده مَصون داشته اند (که من شخصاً ممنونشان هستم) و هم راه حل منطقی و تاریخی، و واقعی و آریائی پسندِ آنرا به دکتر براهنی و همۀ آزربایجانیهای»زبان- برگشته» از آذری (ایرانی ِآریائی ِآهورائی)، به ترکی (انیرانی ِترک ِاهریمنی)، تلویحاً نشان داده اند: حال که از بابت مسألۀ «نژاد آریائی» از همۀ ما، رفع نگرانی شده است، تنها یک «مسألۀ » کوچک قابل حل باقی می ماند و آنهم رها کردن» زبان بیگانه وانیرانی وتحمیلی ترکی» و» بازگشت به خویش»  یعنی به «آذری یا زبان باستان آزربایگان» و بهتر از آن به زبان شیرین فارسی ِدَری ِتاجیکی است. معلوم نیست با وجودِ صراط (چینوات: گذر جداکننده ) ی مستقیم ِاستاد دوستخواه، «مُدبران»ِ ره گم کرده، بقول خیام،چرا «سرگردانند». استاد گرامی، اما من هم مِثل ِخیلی از خوانندگان نوشته های شما، متوجه نشدم که چرا حضرتعالی این قیام سراسری را»نقاب فریبکارانۀ دفاع از حق گروههای ویژه ای از مردم (!) و در پشت نقاب حق به جانب پنهان شدن» تلقی فرمودید: «ماکجائیم؟ در این بحر تفکر،تو کجائی!؟» تقصیر شاعر است که: «حضرتعالی» و «شما»، نگفته و «تو» خطاب کرده است! همکار گرامی دانشگاهی آقای دکتر دوستخواه، نکند شما طرفدار سابق «حق تعیین سرنوشت ملل تا سر حد جدایی« این بار مرجع تقلید، را از مارکس و لنین و استالین، به زرتشت و فردوسی و پورداوود و کسروی تغییرداده اید؟ استاد محترم، بجای بکاربردن تمثیل » آب گل آلود«، و «ماهی گیران«، که بقول خودتان  : «مردم آزربایجان را که مانند دیگر مردم منطقه های محروم، هیچگاه» بانگ حق خواهی شان» به گوش فرمان روایان فرونرفته است شورانیدند و کار به ستیز و آشوب و درگیری و کشتار چندروزه تبریز و برخی دیگر از شهرهای آن استان کشاندند..!» راستی بهتر نبود که بجای این«تمثیل«، به » استقراء ( نميگويم به قیاس)» متوسل می شدید، تا علت و علتهای مسئله را، در «سیستمی» ملاحظه فرمائید که این نوع تحقیرها و اهانت ها را برای: بقاء، توسعه و باز تولید خود،آگاهانه و بصورت سیستماتیک سازمان میدهد. بهتر است که به تحلیل دیالکتیکی، یا ارسطوئی این پدیده بپردازید و عوامل کنونی و علل تاریخی آنرا از لحاظ ِ مادی یا فرهنگی، و سیاسی و اقتصادی معرفی کنید، باور بفرمائید موضوع جالب و قابل پژوهشی است که چندین رسالۀ دکترا را شامل میشود. متأسفانه رشتۀ تحصیلی من و حضرتعالی نیست که به روانشناسی و پاتولوژی این «سَندروم» بپردازیم (ازجمله سندروم قادسیه و شکست ایران آريائي خمینی از صدام افلقی تکریتی عرب، که برخلاف آریامهر آریائی ما، همانند قهرمانان مرگ را از روبرو نگریست..). استاد محترم آقای دکتر جلیل دوستخواه ، حضرتعالی در این نوشتار: «هم از لحاظ دیدگاهی و هم ساختاری و هم کلید واژه ها اِشکال های بنیادین دارید»:

الفدیدگاه شما بجای رفع ریشه محرومیت های بقول خودتان » منطقه های محروم«، دنبال پیدا کردن «ماهیگیر« داخلی وخارجی می گردد، یعنی» تئوری توطئه «. از این نظر، شما با آقای سید علی خامنه ای و دستگاه ولایت فقیه حاکم یعنی «مُلارشی» یا «شیخوکراسی» امروز، ونیز اَیادی «شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران فرماندهِ» دیروز، کاملاً همصدا هستید که: شورش ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تبریز را به کسانی که «از آن سوی مرز آمده بودند« نسبت داده و گفتند: «آنها آزربایجانی نبودندکه اهالی «غیور» آن دیار جوابش را در یک شعر ترکی دادند که:

» تبریزلی دی اؤزی دی اؤزی – بهمن نین ایرمی دوققوزی«: ( تبریزیه ،خودِ خودشه در ۲۹ بهمن). شورش و رستاخیز عظیم اخیر سراسر ترکان آزربایجانی تا زنجان را نیز، آخوندها و ایادی- شان به تحریکات خارجی (امريكا، انگليس و اسرائيل) نسبت می دهند وشما هم همین کار را می کنید.

بحضرت استاد : از لحاظ ساختاری هم، شما چرا به سرزنش»معلول» میپردازید یعنی «مردم منطقه های محروم» را نصیحت میفرمائید و در عین حال با تهدید و برچَسب زدن، مدافعین- شان و خودشان را، توبیخ فرموده و متهم میکنید، بی آنکه به «علت»ِ مسئله یعنی «پان فارسیسم» بپردازید : که همانا وجودِ زبان انحصاری،حاکم، جانشین و قاتل ِفارسی از ۱۳۰۴ (۱۹۲۵م) تاکنون است. لطفاً کمی هم «علت» را دلالت و «ارشاد» فرمائید! آنها از شما حرف شنوي دارند.

آخر «اُستروکتورالیسم» یا (ساختارگرائی)، به محتوا و علت میپردازد تا به شکل و معلول. چون در نوشتن ،همواره راهنمای من هر دو مصرع این بیت حکیمانۀ سعدی بوده است که:

«سعدیا چندانکه میدانی،بگو!»                          «حق،نشاید گفت،الا آشکار«.

لذا «فاش می گویم و از گفته خود دلشادم»، که این جا، روی سخن من، نه با فارسی زبانان است و نه با زبان فارسی است. مخاطب این سخنان و این نوشته، کسانی هستند که «استفادۀ ابزاری و سیاسی»، از زبان فارسی را، درهشتادویکسال قبل آغازکردند و هنوز خود گرفتار توهماتش هستند و ما نیز دچار عدم تعادل آنها و گرفتار عوارض مجذوبیت- شان هستیم. این»ما«، ۴۸میلیون ایرانیان غیرفارسی زبان، یعنی صاحبان «فرهنگهای محکوم» در ایران را دربرمی گیرد و ربطی ندارد به « کلام زیبا«ی: » ما چگونه ما شدیم!» آن دانشگاه کوب، که با «سروش«ِ غیبی همدستی استراتژیک برای اسلامی کردن «علم ودانشگاه«داشت.

آقای دوستخواه گرامی، هر انسان آزادیخواه و با شرفی، بایستی جلو این» آپارتاید فرهنگی- زبانی» فارسی و یکسان سازی قومی، مقاومت کند و به مبارزه با آن سیاست، بعنوان یک انسان آزادیخواه و ظلم ستیز، و مدافع فرهنگ و تمدن، برخیزد. تازمانی که زبان فارسی از صورت زبان جانشین، قاتل و انحصاری، با موازین دمکراتیک و رای مردم، به صورت زبان مشترک در آید، که در آن صورت دیگر اصل موضوع از لحاظ «ساختاری»منتفی خواهد بود، زیرا دیگر«علت« مسئله از میان خواهد رفت و شعله های ِتبِ هویت سوزِ «بیماری سرکوبِ فرهنگی»، با آب حیات- بخش ِدموکراسی و آزادیهای قانونی و برابری انسانی فروکش خواهد کرد. بکوشیم و امیدوارباشیم که چنین خواهد شد! قبول بفرمائید که زبان فارسی از سال ۱۳۰۴ تا بامروز، دیگرزبان مشترک نیست. معنی زبان مشترک، آنچه به قول معروف به «عقل ناقص» راقم این مقاله میرسد این است که: آموزش و بالندگی همۀ زبانها و لهجه ها در گلستان فرهنگی آن ایران خیالی آزاد باشد و زبان فارسی با تأیید دموکراتیک مردم ایران ، تبدیل به زبان مشترک یا یکی از زبانهای مشترکشان شود، تا به قول ناصرالدین شاه :»عقل کامل«، شما، حضرت استاد، از زبان مشترک، چه تعریفی را ارائه دهد! زبان مشترک را با زبان ِانحصاری، اجباری و رسمی، نمیتوان برابر گرفت، و می دانید که واژۀ حقوقی ِ»زبان رسمی»ِفارسی، بمعنی «غیررسمی»بودن دیگر زبانها و لهجه ها است! معنی غیررسمی هم، مُترادف ممنوع بودن آموزش و پرورش کودکان به زبان مادری خودشان بوده و هست! در قانون اساسی ۱۹۰۵سابق نیز «مذهب حقهْ شیعۀ اثنی عشری» مذهب رسمی ایران بود، که از نظرحقوقی، «غیرحَقه » بودن سایر مذاهب و ادیان را اِفاده میکرد! عین همین استفادۀ  «ابزاری و سیاسی» از مذهب شیعۀ دوازده امامی، بوسیلۀ آقای خمینی تحت عنوان»ولایت فقیه «یا «حکومت اسلامی» پیاده شد،ومخالفت انسان های آزادیخواه را، نه با تشیع و شیعیان، که با استفاده کنندگان ابزاری و سیاسی از مذهب شیعه بدنبا ل داشته و دارد، و من خود یکی از آنها هستم. مشابه زبان انحصاری فارسی «با حق و يژه» در ایران را، در ترکیهْ «پان ترکیستها» داشتیم. من بعنوان یک انسان آزادیخواه با هر زبان انحصاری و هر دین و مذهب انحصاری، نظیر نژاد و تبار و طبقهْ انحصارگر، مخالفم و و ظیفه خود می دانم که با آن سیاستهای ظالمانه، در حد توان اندک و فردی خود با قلم و قدم مبارزه می کنم. جای تأسف فراوان در این است که، این «آپارتاید» فرهنگی (فارسی در ایران )، بوسیلۀ زبانی صورت میگیرد که در بعضی از اشعار کلاسیک آن، پیام های والائی برای بشریت سراغ داریم ( جدا از افکار ضد انسانی و ضد ملی و ارتجاعی ِشُعوبیه اولیه ای چون «حکیم» ابوالقاسم فردوسی، که امروزه توسط شعوبیۀ آخرین، احیاء و تبلیغ میشود). همچون نمونه ای، از این اشعار والا و انسانی، میتوان به اشعاری از حکیم ناصرخسرو، سعدی، حافظ، صائب و شهریار و ..اشاره،کرد:

ناصرخسرو: که معاصرحکیم ابوالقاسم فردوسی بود، ولی همت والا و بلند ی داشت در خطاب به شاعران مداح ِزمانش میگوید:

اگر شاعری را تو پیشه گرفتی     یکی نیز بگرفت خنیاگری را..

من آنم که در پای خوکان نریزم     مراین قیمتی در لفظ دری را

سعدی: بنی آدم اعضای یک پیکرند..    که در آفرینش ز یک گوهرند

که البته ترجمۀ حدیث نَبوی است یعنی اصل فکر، در اساس خود، به همان اعراب سوسمارخور و بقول استاد پورداوود، به همان» تازی = سگ «های بیانگرد متعلق است! آن حدیث چنین است:

الناسُ فی توادُدِهِم کمَثل جَسَدٍ،اذا اشتکی لهُ عُضواً،تداعی له سائرالجسدُ بالسهر و اللحمی.

و سعدی تقریباً کلمه به کلمه به فارسی ترجمه کرده است.

حافظ: یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ    حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

صائب: آنرا که نیست وسعت مَشرَب در این سَرا   در زندگی به تنگی قبر است مبتلا!

که ناظر به تسامح و مدارا، و وسعت مَشرَب، و سِعِة صَدراست که اساس آزادیخواهی است: (عقیدۀ جان لاک و «ا.ه.تافلر»به سوي تمدن جديد صفحهْ ۱۱۵،نشر سيمرغ)

شهریار: جهان مراست وطن،مذهب من است حقیقت! چه کافر و چه مسلمان؟ چه آسیا چه اروپا؟.

این شعر ناظر به حرکت از «ملت گرائی مدرن» به سَمتِ «جهان وطنی» است که متأسفانه در عصر حاکمیت کوتوله های ِسیاسی که جای غولهای سابق نشسته اند، بازگشتی بسمت توحش ملی گرائی دینی- زبانی و گاه بربریت ملی گرائی نژادی – تباری در سیر عمومی بشریت به سمت یک دهکدۀ واحد جهانی حتی در پیشرفته ترین ممالک جهان بنظر می رسد.

در پایان این بخش از سخن، قابل ذکر است که انحصار»زبانی»،»غیرعادی تر» و «تحمل ناپذیر -تر» ازانحصار»دینی» است زیرا: یک انسان نمیتواند در یک آن و حال، دارای بیش از یک دین باشد، همچنان که ممکن نیست هم دین باور و هم دین ناباور بود، لذا در ذات دین و تمام حکومتهای دینی، انحصارطلبی نهفته و خفته است. بعلاوه همۀ ادیان، معمولاً دینهای قبل از خود را ضمن ِ تأیید، رندانه، نَسخ کرده، و ادیان یا مذاهب ِبعد از خود را کلاً تکفیر میکنند. در حالیکه در مورد زبان، یک فرد میتواند از کودکی و بدون اینکه دچار تعارض فکری یا روانی شود، براحتی چند و چندین زبان را (در کنار زبان مادری خود) یاد بگیرد. بهمین سبب» انحصارزبانی» آنهم برای محو زبان هاي مادری دیگر،به قول قدَما، با فطرت و ذات و «گوهر»،یا «طبیعت» انسانی، در تعارض و تناقض است، آنهم زبانی را ،حضرات «پان فارسیست» كج طبع و سليقهْ ما، وسیلۀ انحصارطلبی غیرمتمدنانۀ خود قرار داده اند که از لحاظ ساختاری، در هم و بیقاعده و ضعیف، و از نظر محتوا، بسبب فقر شدید لغات بسیط‌ش، پروده شدۀ زبان عربی است.

بنا بنظر»نوام چامسکی»،از نظر ساختار زبانی: (اصوات،گرامر و لغات بسیط اصلی و واژه های اساسی)، مقایسۀ زبان فارسی با زبان عربی، ترکی آزربایجانی و یا زبان ترکمنی، مثل مقایسۀ » فیل و فنجان» و یا «شیر و روباه » است. با : ۳۶۰ فعل (کارواژۀ) بسیط در فارسی، در مقابل ۲۲۰۰۰­ فعل بسیط در ترکی آزربایجانی: (لغتنامۀ استاد محمدعلی فرزانه)، که به اشاره و اختصار به این مقوله هم خواهم پرداخت.

جآقای دکتر دوستخواه: «کلید واژه های شما هم اِشکال های بنیادین دارند». از جمله، بی توجه به معنی»ِ زمانی- مکانی»ِ واژه ها، مرتب «اَنگِ» پان ترکیسم را، به کسانی که خواستار آزادی زبان خود(و نه نفی زبان دیگران!) هستند، و میخواهند حق استفاده و خواندن و نوشتن به زبان مادری خویش را، برای فرزندانشان بدست آورند، نثار فرموده و بکارمیبرید، و گمان دارید که براستی با بَدَويان و صحرانشيناني، دور از تمدن و فرهنگ طرف هستید که نمیتوانند خود را اداره کرده و بصورت خودخواسته و دموکراتیک، کشورشان ایران را نیز اداره کنند. استاد گرامی! شما که پژوهشگرومُدَرس رشتۀ زبانها و ادبیات (باستانی و میانۀ) منطقه بودید (بخوبی میدانید که زبان اوستائی، جزو زبانهای ایرانی از لحاظ زبانشناسی نیست، لهجه ای از سانسکریت است و بقول درست محقق ارجمند آقای جلال الدین آشتیانی در کتاب»زرتشت،مَزد یَسنا و حکومت۱۳۶۳» صفحۀ ، خودِ اشو»زرتشت» نیز ایرانی نبوده و نمیتوانست باشد: توضیح اینکه، در (۱۷۶۸ق.م. و یا بنا بروایت دیگر در۱۰۸۰پیش از میلاد)، و در کنارۀ سیحون، نه کشور ایرانی(در همان سرزمین آریائی) وجود داشته است، و نه تاریخ، از روی اسناد واقعی، مردمی راکه به گویش»گاثاها» سخن می گفتند شناسائی کرده است!). نيز:»دستورزبان فارسي» استاد دكتر ناتل خانلري صفحۀ ۲۷۹ ديده شود. آخر باید بنا به حرفۀ خود، و سابقۀ آشنایی با تحول تاریخی، که زمانی به آن مؤمن بودید، عنایتی به این موضوع منطقي و بديهي در زبانشناسي داشته باشید که هر» واژه»ای معنی خود را در زمان و مکان خاصی پیدا میکند و سپس اگر نمیرد، معنی و مفهوم آن تحول می یابد. نظیر واژۀ «ناسیونالیسم»،»پان ژرمنیسم»،»پان اسلاویسم» و «پان فارسیسم» و «ملت» و «کشور»و…

واژۀ «پان ترکیسم» نیز معنی خاص خود را بین سالهای  ۱۹۱۵-۱۹۲۳ دارا بود، یعنی از : روی کارآمدن حکومت ترکان جوان تا ریاست جمهوری مصطفی کمال (آتاتورک). اجازه بدهید در مورد واژۀ»پان ایسم» یا «پانیسم» توضیح کوتاهی بدهم، تا تکلیف خود را با تمام پانیسم ها: (پان ژرمنیسم، پان اسلاویسم، پان اسلامیسم، پان ترکیسم، پان عربیسم، پان آریانیسم- پان ایرانیسم – و بخصوص نوع ناقص الخلقه و خطرناکتر آن «پان فارسیسم»، و بالاخره نوع کامل همۀ آنها پان آمریکانیسم) تا حدی روشن کرده باشم.

واژۀ «پانیسم» را من » وضع» و یا بقول اهل لغت «جَعل» کرده ام. استاد گرامی!»پانیسم» تنها به ملت، قوم (یا به قول شما «تیره»و نژاد)، یا ایل و تبار، و طبقه ی انحصارطلب و حاکم تعلق دارد»، و نه به تيره ها و مردمان و طبقات و فرهنگها و زبانها و ادیان و عقاید سیاسی ِمَحکوم، كه در زیر سرکوبِ پلیسی قوم يا تيره و ملت حاكم، برای آزادی، و گاه استقلال سیاسی، اقتصادی و یا فرهنگی (دینی- زبانی) خود مبارزهْ میکنند. تمام «پانیسم»ها دارای دو خصلت (مکمل هم و ظاهراً متعارض باهم) بقرار زیر هستند:

یک- توسعه طلبی خارجی: تمام پانیسم ها مهاجم و متجاوزند. همۀ آنها می خواهند با جبر و فشار پلیسی و تحقیر، و نیز تشویق و مقام، ملت واحدی از یک زبان، یک دین، یک نژاد: (رنگ یا قیافه ظاهری) و یا یک طبقه و …درخارج از چهارچوب ملی خود درست کنند. بعضی»پانیسم»ها، بظاهر، نام دیگری دارند. اما محتوا و عملکردشان،همان»پانیسم» است از جمله: » نازیسم» که و جه دیگری از همان»پان ژرمنیسم» پیش از خود بود، بلشویسم یا کمونیسم ِنوع روسی، که کعبۀ کارگران و زحمتکشان جهان خود را لقب داده بود و توسعه طلبی اش را با اهرم تبلیغی طبقاتِ محروم خصوصاً طبقهْ کارگر،دهقان و روشنفکران ناراضی جهان سوم و گاه کشورهای سرمایه داری پیش میبُرد:(احزاب کمونیست و سندیکاها). داشناکسیون، حزب بَعث و خمینیسم(شیعۀسیاسی) و ..همگی توسعه طلب بوده اند و هستند و به «پانیسم» تعلق دارند. آقای خمینی برای رسیدن به قدس از طریق کربلا، در ضمن، اشاره صریحی داشت به اینکه :»اگرصدام َبَر(برَوَد)، آن کشورهای کوچولو خودشان به اسلام ( ایران  خمینی) ملحق می شوند».

دو- خلوص گرائی داخلی (پاکی طلبی):خصلت جنایتکارانه و باصطلاح «فاشیستی»ِ تمام ِ «پانیسم» ها،از این خصوصیت و صفت ِآنها ناشی می شود. لغات موجود را بدون دلیل، ایرانی و غیر ایرانی دیدن! و «زبان پاک»یعنی زبان بیمار درست کردن! که در مورد «پان فارسیسم» شاهدش بوده و هستیم. در این زمینه، ایدۀ «پان ترکیسم» از ۱۹۲۵تا ۱۹۳۳و سپس»نازیسم» آریائی هیتلری از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ الهام- بخش، پیشگام و مرجع ِتقلید ما ایرانیان «آریائی» بود، و ما سرسپرده، پیرو، و مُقلدِشان بودیم. اگر در شرایط حادِ فروپاشی ِامپراطوری عثمانی یا آلمان ِگرفتار جنگ اول جهانی و عوارض بعد از شکست نظامی، آن دو کشور با بحران، بیکاری و تحقیر ناشی از شکست،روبرو بودند، و برای این گرایشها، وجه توجیهی در آنزمان وجود داشت. اما برای ما «ناظران همیشه طلبکار» آن هم مطرح نبود. «پانیسم»ها با نام های دیگر یا با پیشوند»پان»، نه تنها از لحاظِ فرهنگی، دست به تصفیه ی لغات و نابودی فرهنگهای داخلی»غیرخودی!» زده و میزنند، در بُعد معنوی، کارشان بمراتب از جنایات فیزیکی آنها: (بازداشتگاه های نازیهای هیتلری و اردوگاه های استالینی) دهشت-ناکتر و جنایتکارانه تراست،چرا که اُدبا و علمای»محترمی» که مزدوران قلم بدست، یا بی اَجر و مُزد «پانیسم ها» میشوند،و دست بفرهنگ کُشی میزنند، در واقع از «آدلف آیشمن» و پيروان او جنایتکارترند، چرا که با مرگ هر زبان و لهجه یا عقیم ماندن پیشرفت هر زبان (ترکی،کردی،لری، بلوچی،ترکمنی و عربی و . .) دست به کشتار و نابودی نسل های گذشته نیز زده می شود!

آقای دکتر دوستخواه: درست همین بیماری است که در نوشتارها، تاریخ نویسی های رسمی، جوک ها، اهانت ها و … بصورت آگاه و نا آگاه، بروز میکند. چنین علت مُزمنی، تصدیق می فرمائید که با «نصیحت و موعظه»ی شما آقای دکتر جلیل دوستخواه گرامي درست نمیشود، که خیرخواهانه مرقوم فرموده اید: «در این که هیچ کس به هیچ بهانه و عنوانی حق ندارد کوچکترین توهینی نسبت به زبان و فرهنگ و سنت و مَنش و کُنش هیچ یک از مردم ایران بکند جای هیچگونه بحث و چون و چرائی نیست«. استاد گرامی،»پانیسم»ها از جمله «پان فارسیسم» و » پان آریانیسم»: (ضدعرب و ضدترک)، بقول زنده یاد اميرعباس هویدا «سیستم» است، و خود را نظیر (و در کنار)»سیستم» خمینیسم شیعه ی سیاسی شده)، بازتولید و تکثیر میکند. «پان فارسیسم»ِ محبوبِ شما،با خمینیسم، بودجهْ کشور را خودسرانه در خدمت خود گرفته، و با در دست داشتن (انحصاری و سرکوب گرانه)ي امکانات مادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، «آپارتاید» کنونی(زبانی-دینی) را ایجاد کرده است. حرف دل و زبان حال ملیتهای محکوم و بقول شما «مردم محروم» سابقاً این بود که:

علاجی بکُن کزدلم خون نیاید     سِرِشگ از رُخم پاک کردن چه حاصل.

اما امروز بجای این تعارفات، به تحلیل این بیماری و راه و روش بَراندازی این»سیستم» ضد بشری، ضد فرهنگی، عقب مانده ، و  ایران برباددِه، یعنی»پان فارسیسم و خمینیسم «مي اندیشند:

بيچاره نيستم من و در فكر چاره ام      بيچاره آنكسي است كه در فكرچاره نيست

بدون همکاری انسان های آزادیخواه و دموکرات (از جمله از خود فارسی زبانان)، این امر به درازا خواهد کشید. البته دموکراسی در معنای سیاسی- فرهنگی: (زبانی- دینی) و اجتماعی آن، و نه دموکراسی (شتر، گاو و پلنگ) که متاسفانه شما نیز بظاهر، طرفدار ضمنی و خجول ِ نوع اخیرش هستید. راستش استاد عزیز، شما بعنوان فرد دموکرات و با سابقۀ عدالت-طلبی، کجا بودید که استاد و پیر بعدی شما، آقای ابراهیم پورداوود،درشعر خودشان با قافیۀ:»پَسَندَد»،به هموطنان «ترک و عرب» شما حملۀ آشکار و نژادپرستانه می کرد، که یادآور جَو سرزمین تحصیلی ایشان در آلمان قیصری و سپس هیتلری بود.

در»بُت سازی و پیغمبر تراشی از فردوسی«دفاع و تفسیر، و  انکار غیرقابل توجیه شما از وجود «زن ستیزی در شاهنامه»بی اختیار خوانندگان را در مورد بیغرضی علمی شما و نوع دمکراسی موردنظرتان ،دچار تردید میکند، زیرا شما،در آن نوشتۀ با اِلحاقی خواندن بیت زیر،مُنکر روح زن- ستیزی فردوسی و شاهنامه،شدید:

«زن و اژدها هر دو درخاک به        جهان پاک از این هر دو ناپاک به«.

براستی چنین دفاع جانب دارانه ای، هر ناظر بیطرفی را دچارحیرت کرده و می کند، که «سرکارخانم دکتر مهری بهفر»بصورت مختصر و مفید و بسیار مؤدبانه، به جوابگوئی مُستدل به شما برخاستند و سخن خود را با این کلام متین به اِتمام رسانیدند که:» به شرط آنکه بتوانیم از منظر غیر «جزم اندیشانۀ » اصالت متن فراتر رویم و جور دیگر هم ببینیم و یا بپذیریم که دیگران حق دارند جور دیگر ببینند«! این است آن کلامی که «سخن از دل ما می گوید».

همکار محترم و درد کشیده، آقای دوستخواه گرامی: حالا نوشتن این سخنان آنهم از استرالیا آسان است (که من بنوبه خود بقول عشقی»ممنون این نصایح ام») اما مبارزه با «سیستم» تفکری بیماری که زمانی ترک را «خر» و امروز «سوسک توالت»  قلمدادش می نماید و عرب را «تازی = سگ» و «سوسمارخوار» و «بیابان گرد» تلقی کرده و میکند، و فردا از این باغ پُر مرض و آفت» بَر«ِ دیگری خواهد رسید…کار ساده و آسانی نیست. عربی، که «هست و نیست» فرهنگ قابل افتخار کلاسیک فارسی دری و سایر زبانهای منطقه در مقابل بشریت (ترکی و اردو و کردی..)، به کشورگشائی و ترویج علم و فلسفه بوسیلۀ آنها مربوط ، و مدیون است! درست است که پس از شکست نظامی «قادسیه و نهاوند»، ایران بعنوان یک قدرت سیاسی و یک امپراطوری، که برای تقسیم خاور»میانه و نزدیک» با امپراطوری بیزانس (روم شرقی) مجادله داشت، بصورت یک ایالت غیرمستقل عربی در آمد: (حد و درجۀ سقوط کشور ما)، اما از لحاظ فرهنگی هر چه دانشمند، فیلسوف، شاعر، مورخ، ادیب، عالم جغرافی و هنرمندان بزرگ و …در همۀ زمینه ها داریم، همه به یُمن ِشکست ِسیستم ِکاست ِعصرساسانی، از یک سو، و نجات دادن ما از سلطۀ شاهان شکارچی و زن- باره و بخصوص کاتبان آرامی- شان بوسیلۀ همان اعراب مسلمان، از سوی دیگربود.(نکته ای که ظاهراً از دید تیزبین مورخین خارجی و مقلدین و پیروان ایرانی شان بدورمانده است که خود، شرح و مجال دیگری می طلبد: سلسله مقالات، مجلۀ تلاش شمارهْ ۱۲،صفحهْ ۳۹، عصر اشكاني،هامبورگ،ازهمین قلم). در ضمن کسی که آنروزوامروز، خردمندانی چون خلیفه » و لید ابن عبدالملک» اُمَوی یا منصور دَوانِقی (خلیفه عباسی) و اعقا ب اش چون: هادی، و مهدی و هارون الرشید، و بخصوص مأمون و نیز مُعتصم و مُتوکل را، بیانگرد و سوسمارخوار، تلقی کند، جداً بایددرسلامت عقلی و روانی اش تردید کرد، بی آنکه در غرض- ورزیَش جای کوچک ترین شبهه و شکی باقی مانده باشد. چراکه آن خُلَفا از بهترین امکانات مادی و معنوی، و سیاسی و فرهنگی ِزمان خودشان برخوردار بودند و عصری را که به عصر طلائی فرهنگ اسلامی معروف است پایه ریزی کردند، که تاقرن ششم هجری (سلطان سَنجَرسلجوقی) و ظهورامام محمدغزالی طوسی و تألیف»احیاء علومالدین«اوادامه داشت. از بدیهیات است که بدون آمدن اسلام، ما و بشریت، صاحب نوابغی چون اسحاق کندی،ابن رُشد، ابن هِیثم، بتتانی و ابن شاکرو زَهراوی ِ(عرب)، ابونصرمحمد بن محمد بن ترخان بن اوز-لاق فارابی (ترک)، حسین ابوعلی سینای بخارائی و موسی خوارزمی و ابوريحان بیرونی و بالاخره زکریای رازی، صفی الدین اورموی و عمرخیام نیشابوری و جمشید غیاث الدین کاشانی ایرانی و …نبودیم. استاد عزیز، امروز با «سیستم»ِبیماری که به کارخانۀ دروغ- سازی مبدل شده، مواجه هستیم که مشخصات پنجگانه آنرا برشمردم: (۱- پان آریانیسم، ۲- پان فارسیسم،۳- خاک پرستی آریایی بجای مردم دوستی انسانی،۴- فردپرستی معاصرانی چون: رضاشاه و محمدرضاشاه، دکتر محمدمصدق،آقای خمینی و آقای خامنه ای و پرستش در گذشتگانی مانند : زرتشت،کورش،علی،فردوسی و .. بالاخره ۵- مدرنیسم بدون مدرنیته). در مقایسۀ دو رژیم، شخصاً ،دیکتاتوری توأم با مدرنیسم پهلوی را، با وجود نبود مدرنیته، بر تمامیت گرایی ارتجاعی خمینی ترجیح میدهم.هرچند برای ما ملیت های محکوم، تنها از نظرفرهنگی،(و نه اقتصادی- سیاسی) شُغال کنونی جمهوری اسلامی، از «برادر»در گذشته اش سيستم پهلوی، بهتر و قابل تحمل تراست.جدال » پان فارسيسم- پان آريانيسم»شما، با «خمينيسم- پان فارسيسم»آنها، نظير جنگ صليبي جديد مسيحيت در عراق و افغانستان،با طالبان، در واقع، جدال دو توحش است.هيچيك به انسان دوستي و دمكراسي ختم نميشود. سیاست را با معیار » حُسن نیت یا سوء نیت » نباید سنجید چون همۀ مؤمنین با حسن نیت و به قصد ثواب دنیا و آخرت جنایت کرده و می کنند.

تاجهان بودست فراشان گل     از سَلَح داران خار از رده اند..

استاد گرامی: » ایران «نام سرزمین کنونی کشور ماست، که همچون پلی میان دو دریای خزر و بحرعمان خلیج فارس قرار دارد. بعد از یخبندان دوم و از حدود ده هزار سال قبل، صرف نظر از ساكنان اصلي : (احتمالاًبلوچهاي دراويدي: مثل براهوئي هاي كنوني)، تمام اقوامی که از شمال به جنوب، از شرق به غرب یاازغرب به شرق مهاجرت کرده و یابه فکرجهانگشائی و تأسیس امپراطوری افتاند، براین خاک فرود آمده و یا و رود و هجوم کرده و همگی مُهرخودرابرتاریخ آن زده اند. در نتیجه، ما ایرانیان کنونی، بنابه منطق تاریخ علمی و علم ژنتیک و عقل، و ارث و حامل ژنها و کروموزمهای همۀ آنهاهستیم، و ژنهای هیچکدام از آن مهاجران و مهاجمان هم » تافته جدا بافته ای» نبوده است. معمولاً، ابتدا تأ ثیرات منفی و سپس مثبت در تاریخ این کشورگذاشته اند. از دورۀ ایلخانیان به بعد«نام هفتصد سالۀ ایران سیاسی«، آری تنها «نام ایران » باعث شده، که از دورۀ پهلوی اول(۱۳۰۴) تاکنون، اغلب در س خوانده ها و تعلیم یافتگان خودی، که معمولادست آموز، و ریزه خوار خوانِ»ِ ایران شناسان» و «شرق شناسان» و «اسلام- شناسان» بی غرض و مرض!غرب و شرق(سابق) بودند و هستند، چنین بخود و به جامعۀ خویش، القاء شُبهه کرده و می نمایند که گویا، اینجا یعنی(خاک ایران )، از آغازآفرینش و ظهورانسان در آن، یا حداقل از آمدن اقوام ماد و پارس، همواره » ایران «نام داشته و بسببِ»نامش»، تنهاکشور نژاد پاک و مملکت قوم والای آریائی است و لاغیر،وکه:آن» ایران «ادعائی و خیالی، همانند»ایرلند» و در همان معنی، بقول نظامی «دل زمین باشد» و «دل ز تن به بود یقین باشد«! و چون این هنرتقلیدازمستشرقین و تندتررفتن و تاختن از خود صاحبان ادعا(وحالا در اسلام بازی و در جعل حکومت و لایت فقیه)،ازهنرهائی است که به قول فردوسی: «زان ایرانیان است و بس« لذا و با این منطق، اعراب و سایر سامی ها در این کشور بیگانگان متجاوزتلقی شده و میشوند، و ترکها و ترکمنها هم حداقل از نظرتاریخی، بیابانگردان مهاجر به حساب آمده و می آیند.گوئی تجاوز و حمله تنها حق مشروع آن «ایر»های خیالی و یا قوم ماد و پارسی واقعی است که در ۸۳۶ و ۸۴۳ ق.م (عصرسُلطۀ سَلمانَصَر ِسوم پادشاه آشور ۸۵۸- ۸۲۴ ق.م.) به صورت دوایل گله دار به این کشور صاحب تمدنهای دیرین و درخشان آمدند. زبانشناس بزرگ فرانسوی: «ژرژ دو میزل» از محل اصلیِ مهاجرتشان از اِستپ های روسیه بسمتِ جنوب: (ازجمله به ایران ) خبر میدهد.

Georges DUMEZIL,1987, Editions Gallimard )folio) page : 111

از راست : یکی از جلسات حزبی پان ایرانیست ها ، نماد حزب پان ایرانیست ( نامساوی و برتری جویی ) ، نماد حزب فاشیستی سومکا ایران ، نماد حزب نازی هیتلر تشابه اندیشه ها و نمادهای نازیسم هیتلری و پان ایرانیسم را بروشنی و وضوح ببینید.

خانم » مِری بویس» در سه جلد کتاب كاملاً جانبدارانۀ خود، بنام» کیش زرتشتی» نتوانسته از بیان این حقیقت طفره رَوَد که : تمدنهای پیشین فلات ایران زیر» ضربات موج اصلی مهاجرت » ایرانیان» (پارسها و مادها) نابود و محو شدند». او به درستی مهاجرت اول و دوم اقوام هند و ایرانی باین کشور را باعث نابودی تمدنها و در نتیجه، سقوط سطح فرهنگ منطقه قلمداد می کند (نگاه کنید به صفحات ۲۹-۳۰ ،۴۲– جلد اول «کیش زرتشتی» انتشارات توس۱۳۷۴). شرح مفصل ماجرا را بایستی در سلسله کتابهای تأمل انگيز آقای ناصرپورپیراریافت که آمدن هخامنشیان و حکومت ایشان را آغاز»دوازده قرن سکوت» تمدن و فرهنگ سرزمین ایران کنونی نامگذاری میکند، که اگر از ماد تا قرن دوم هجری حسا ب کنیم به نوشتۀ خود ایشان (درجلد سوم ساسانیان)، با پانزده قرن سکوت تمدن و فرهنگ روبرو هستیم.

بحث مفصلی راجع به مفهوم «آری» و «آریا «در متون زرتشتی لازم است : در فروردین یَشت(وبه قول شارپ صفحۀ ۱۵۱درزبان سانسکریت) به معنی شریف آمده است، و فرق آن کلام و ادعای دینی و غیرتاریخی، دربارۀ ایران و ویچه این سرزمین اسطوره ای یعنی: (بی مکان و بی زمان/ازلی و ابدی/ در زمان آغاز زمان و مکان ایجاد مکان/زمان و مکان بی آغازوانجام)، با آنچه در دو کتیبۀ تاریخی داریوش اول: ( دِ- اِن- آ ) و (دِ- اِس- اِ) و کپیۀ آن بوسیلۀ پسرش خشایارشا: (خ-ِ پِ- هِ) که در هرسه کتیبه، «آری» و «آریا «بمعنی»شریر و بی و فا«آمده است!: (فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، شارپ صفحۀ ۱۵۱).لذا معنی سانسکریت و زرتشتی آن که شریف است ربطی به معنی پارسی باستان آن که «شریروبی و فا«است، ندارد. پان آريانيست هاي ما از كتيبه ها طرفي نخواهند بست،همان بهتر كه در ساختن مذهب جديدشان،به متن عاي مذهبي گذشته رجوع كنند، كه براستي تالي همديگرند،و از يك اصل و پيكرند.

متأسفانه در آن كتيبه ها نيز، با تحریف آشكار در ترجمه هم روبرو هستیم:

۱- (آری یَ چی ثرَ) مرکب از «آری یَ» (آریائی) و «چی ثرَ» یعنی چهره (مثل مینوچیترا= منوچهر) که در هر سه کتیبه، چهره و شکل ظاهری و قیافه مورد نظر است، اما بی ذکر دلیل «چی ثرَ«به نژاد تعبیر و ترجمه شده است .( شارپ: به ترتیب صفحات:۸۵ ،۹۳،۱۱۹).

۲- در ضمن در ، بند ۲۰، متن پارسی باستان» کتیبۀ بیستون:(دِ.بِ.) که در ۴۱۴ سطراست، خود داریوش آنرا (زبان) «آری یا» مینامد : « به خواست » اَ – او- رََ- مَز- دَ- اَ » این نبشتۀ من (است) که من کردم به (زبان) آری یا بود،هم روی لوح هم روی چرم تصنیف شد«(ترجمة شا رپ،صفحة:۱۵۱ و ۷۳)، ( اَ – او- رََ- مَز- دَ- اَ ، یعنی : اورمُزد دهنده = خدای شهرعطا كننده و یا کشور بخش)

۳- در تمام ترجمه ها، عمداً «اهورمزدا» که بمعنی : دانای بزرگ هستی بیگمان است، بجای» اَ – او- رََ- مَز- دَاَ«که به معنی خدای کشور بخش میباشد، برگردانده شده، که تحریف آشکار و  زرتشتین متن است:(غیر از گاتها که در آن واژۀ «اهورمزدا » بکاررفته، در تمام متون زردشتی که بعد از عصرمأمون یعنی قرن سوم هجری تألیف شده اند، همه جا: اُرمُزد،هُرمُزد،یا هُرمُز،واَهرَمَزد در برابر اَهرَمَن، و ..آمده است.اهورَ یا اهورا– صفت است،مرکب از «اَهُ«بمعنی بودن و هستی داشتن، و «ر» تأکیدی که جمعاً،بمعنی هستی بیگمان و تلویحاً هستی بخش،استدرضمن اهوره را به آسورهْ و دا ها،/خداي آسور،آشوري ها مربوط دانسته اند- و «مَز« یعنی «بزرگ« و «دا« یعنی دانائی است). بعضي منشاء « اَ او رََ مَز دَ اَ«را از «آسارمازاش»يا «آسورماها س»دانسته اند. داریوش در متن مفصل ترایلامی کتیبۀ بیستون که (۵۹۳ سطر) است، اضافه میکند/ به سبب پیوندی بودن زبان ایلامی(مثل ترکی)، بنابه انتظار، موردعنا یت آریائی پرستان ما قرارنگرفته و نمی گیرد/ : «پیش از من کسی به زبان آری یا چیزی ننوشت«! از این نوشتۀ او، جعلی، و » داریوش ساخته بودن«کتیبه های ِ(جَدَش: «آری یارمَن»، پدربزرگش:»اَرشام» و کتیبۀ کوتاه کوروش کبیردرپاسارگاد) کاملاً آشکارمیشود(مجلهْ تلاش،شمارهْ ۸، صفحهْ ۲۹ از همين قلم). فرق مضمون متن های بالا، با «اری- زنتو»(زنتوبمعنی دودمان و تباراست: «ایرج اسکندری ۱۳۶۳، کتاب «درتاریکی هزاره ها»، ژنت و نظام ژنتی، فصل دوم صفحهْ ۶۳ چاپ پاریس) که بنابه گفتۀ»هِرودُ ت»: یکی از چهارایل مهاجرماد- از استپ های روسیه (ژرژدومزیل) و یا اکراین!؟(بقول شاپورشهبازی) به سرزمین ایران کنونی- بوده است که با دو ایل بومی: «مُغ»و» بودی اوی» که همانند ایلامیها» پیوندی زبان» بودند، بعدها کنفدراسیون ماد را تشکیل دادند) و اینهمه نیز با سرزمین «آریا» که یکی از متصرفا ت و مستعمرات: (ساتراپ های) داریوش در مرکزافغانستان کنونی بود و احتما ل میرود که: میان گندره: (پیشاوربنابه نظرخانم بویس)،باکتریا: (بلخ)، پارت و در نگیان: (بویس: سیستان قلمداد کرده است) قرارداشته است،متفاوت است( به قول ابوعلی سینا» و الله اَعلم»)، نگاه کنید به (بویس: جلدسوم صفحۀ ۱۶۷، کیش زرتشتی، ترجمۀ صنعتی زاده، انتشارات توس)

اماهمۀ اینها فرق دارد با آنچه از یکسو در»ریگ و دا » به صورت اسم مُذکر»آریا من» بمعنی مهمان دوست و نیز اسم خنثی (نه مذکر و نه مونث) ِآن بمعنی «مهمان نواز«آمده است، و ناظربه سرزمینی بوده است که این اقوام مُسَماء به «ایر»،به هنگام کوچ سالانۀ شان آنرا اِشغال میکردند. و معنی مهمان دوست و مهمان نوازنیز، «رابطۀ گروه اجتماعی عضوقبیله رابیانمیکند»، که و سیعترازعشیره و طایفه می باشد، و مفسرین امروزی از «آیری آنِم و آاِچا » (سرزمین آرین ها یا پهنه ایرها ) را مراد کرده و عشیره را به خانواده،/ و طایفه را به دهکده،/ قبیله یا ایل را به سرزمین یا پهنه، تغییر داده و برگردانده اند!و از سوی دیگر، طبیعتاً در متون زرتشتی، که همگی از زمان مأمون به بعد، بوسیلۀ متکلمین و فقهای زرتشتی، تألیف، ترجمه و تفسیرشده است، معنی ایلی و کوچ- رُوی ایل اسطوره ای «ایر»، را کم رنگ ترکرده اند:/ متکلمینی چون: آذر فَرَنبَغ فرخزادان تألیف کتاب دینکرد را آغازکرد،ولی با مسلمان شدن پسروجانشینش زرتشت ،زرتشتیان،برادرش و هرامشاد را به بغدادآورده و به رهبری خود انتخابش کردند، ولي نوۀ آذرفرَنبَغ،یعنیآذرپاد ایمیدان(همد) کتاب دینکرد را به انجام رسانید، مردان فرخ ( شِکند گمانیک و زار،یا، و یچار=گزارش گمان شکن)، منوچهر(نامه ها و دادستان دینی) و برادركهترورقیب اش« زاتِسپَرم«، کتابی به همین نام را نوشت، تانوبت رسید به تأليف » بُن دَهِشَن بمعنی آفرینش بنیادین» که تدوین نهائی اش در قرن پنجم هجری به » فرنبع« نامی منسوب شده، که غیرازآذرفرنبع معروف است و .. بنظر میرسد مؤسس و تدوین کنندۀ واقعی دین زرتشتی کنونی، همان » آذر فرنبغ» است، البته در شکل» ثنوی»یعنی دوگانه پرستی و سنتی آن،که این همه بدون عنایت جدی به «گاتها»ی ِتک- خدائی منسوب به خوداشوزرتشت، که به زبان اوستائی(لهجه ای از سانسکریت هندی) است نوشته شده اند، جزآذرفرنبغ که تنها در فصل نهم کتاب دینکرد به گاثان ِ(پهلوی!) و نه اوستائی شرح نوشته است. حضرتعالی که در پیروی از استادتان ابراهیم پورداوود» گاتهای» جهت دارآن استاد را، براستی اصلاح کرده اید، بخوبی می دانید که اساسی ترین کاررادرمورد گاتها، که اصل هرتحقیق علمی و جدی بعدی میتواند قرارگیرد، زنده یاد مؤبد «فیروز ِآذر گُشَسب» انجام داده است. از نظرمحتوا،همۀ نوشته های خرافاتی فوق الذکر، مفاهیمی ساده ای، در حد ادیان ابتدائی را در بر دارند، و در مبارزۀ عقیدتی، میدان را به یکه تازی اسلام و اگذاشتند و در گذ شتند!

بهرحال در قرن بیستم، این باستان پرستان مُرتجع داخلی، به راهنمائی مُرشدان رندِ خارجی شان، « ایران » این اسم ساده را که نام کنونی کشوروسرزمینی شده است، با ایرانیان یعنی طیف ساکنین واقعی آن، ضمن بازی با لغات، به چشمه های ماردارکشیدند (درست مانندِ آنچه ملا احمد نراقی و خمینی از تعبير واژۀ مولا و ولایت، بعمل آورده و مردمان ایران راگرفتارساختند). تنها سند ها یعنی دلایلی که در دست مشتاقان نژادتراشی و تاریخ سازی برای» ایران » میماند، در صورتِ «صحت، یعنی جعلی نبودنشان» بعضی از کتیبه های ساسانی است که در آنها واژه «اران« و » اَ ن- اران» که به تحریف » ایران » و » انیران= اَن- ایران » خوانده شده است بکاررفته است: (مقدمۀ فقهُ اللغتۀ ایرانی اورانسکی، ترجمۀ کریم کشاورز، انتشارات پیام ۱۳۵۸صفحۀ ۱۴۷) و دیگری ذکرنام» ایران » در دیوان شعراي كلاسيك: از فردوسی تانظامی و ..است، که حدود و ثغور(مرزهای)، هیچکدام از آن » ایران ها» برای خود آن شاعران و خوانندگان آن روزوامروزشان معلوم نبوده و نیست، و با ایران سیاسی کنونی ما تطبیق معنی داری نمیکند: مثلاً قلب ایران ساسانی در سرزمین عراق: (مَهدِ تمدن بشری: سومر پیوندی زبان و اکٌد (وسپس بابل و آسور)»قالبی» و یا «سامی»زبان) قرار دارد!…فردوسی و سایرشاعران نیز سخنان مختلفی در موارد گوناگون گفته، و خود فردوسی،سیستان و مازنداران و …در ایران قرارنداشته و برای او جزو ایران نیستند!:(دکتر حسین کریمان پژوهشی در شاهنامه: مازندران مغرب صفحۀ۲۱۶-۱۷۱،ومازندران مشرق صفحۀ ۲۴۱-۲۱۷، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران ۱۳۷۵)

ز زابل به ايران ز ايران به تور    براي توپيمودم اين راه دور

بر آشفت و انديشه اندر گرفت     ز ايران ره سيستان بر گرفت

ازسوی دیگر محل آن سرزمین اسطوره ای و افسانه ای یعنی ایران ویچۀ را گاه در خوارزم، و زمانی در آزربایجان، سیستان و مرو، و یا دقيقاً در کنار رود تجَن و صدکیلومتری راه مشهد به سرخس، و درست در دِهِ «مزدوران»!، و حال در تاجیکستان که «حلیم شاه سلیم شاه» مطرح کنندۀ آنست، یا میان هندوکش و هامون هیرمند، و زمانی با استناد به متون دینی، که دو ماه تابستان و ده ماه زمستان در ایران ویچه (بهشتِ آریائیان!) وجود داشته، سراغش را در شرق رود ولگا (اتیل خزرها) یا حوالي فنلاند می پنداشتند! (کسروی آذری یازبان باستان آزربایگان صفحۀ ۳۸/ بُن- دَهِشن ۳۸ فصل ۱۳ بند۹ تا۱۴/علی اکبر جعفری،مهرپرستی..،ره آورد،شمارۀ ۲۵ صفحۀ ۴۳). این اظهار نظرها، یادآورگفتۀ مُلا نصرالدین است که گفته بود: و سط زمین همین جااست باورندارید، گزکنید! داستان تعین مکان ایران و یچۀ اسطوره ای همانند پیداکردن باغ ِ»عَدَن» تورات است، بسته به میل مدعی «این ناکجا آباد»همه جا میتواند باشد! در تعین  زمان پیدایش ایران و یچۀ بایستی از کشف بزرگ آقای دکتر فریدون جنیدی کتاب» زُروان» ۱۳۵۸بنیاد نیشابورصفحۀ ۲۲ نام برد. با آنکه عمرروستانشینی بشریت را از آخر دومین یخبندان و حداکثردوازده هزار سال و عمرتمدن و شهرنشینی را در سومر شش هزار سال پيش(چهارهزار سال پيش از ميلاد) برآورد کرده اند، با این وجود استاد دكتر فریدون جُنیدی کاشف بعمل آورده اند که: در «یسنا« آمده است که اولین زمینی که اهورمزدا بیافرید » ایران ویج )هستۀ مرکزی آریاها) بود که اهرمن در آن «اَژی ِسُرخ» بیافرید. در کتابِ«مهاجرتِ نژادِ آریا» نشان دادم که مقصود از «اژی» و «اژدها»،همانا «کوه آتشفشان« است(!)، اما این عبارتِ« اولین  زمینی که اهورمزدا آفرید» نشان می دهد که اینجا ( ؟) مرکز تجمع نژاد آریا است و اگر مربوط به دویست هزار سال قبل نباشد ، لااقل  موکول به صد هزار سال پیش، یا رقمی در همین حدود میشود«. به نوشتۀ کلیله و دمنه: تا کور شود هر آنکه نتواند دید. باخواندن این قبیل مطالب ( بقول عبيد زاكاني):«مذهب مختار«كه روش بكاربردن عقل را«مذهب منسوخ« تلقي ميكنند، بي اختيار اين مصرع مولوی تداعی میشود که: مُردَم  اندر حسرت فهم درست.

البته استاد گرامی میدانند که خود «راوی»ِ این سرزمین اسطوره ای یعنی «اشوزرتشت» نیز مانند حضرت آدم، نوح، ابراهیم، موسی و حتی عیسی مسیح، شخصیت تاریخی: (مثل داود و سلیمان و محمد بن عبدالله) محسوب نمیشود. حضرت زرتشت سه هزار سال فقط اختلاف تاریخ تولد دارد! البته اگرعقل خود را به عنان قلم بعضی از افسانه پردازان و یا پیغمبرسازان نسپاریم! (که از ۶۰۰۰ سال پیش از افلاطون تا ۵۰۰۰ سال پیش از جنگ یونان با»تروا»هم گفته اند!). در جنبۀ معقول تر، از :

۱- گات ها: مؤبد فیروزآذرگشسب ۳۵۰۰ ق.م تا، ۲- در «تقویم و تاریخ در ایران «: استاد ذبیح بهروز۱۷۶۸ ق. م (؟!) و (آقای دکتر علی اکبرجعفری ۱۷۶۷ ق. م.؟!) ، آغاز و،

۳- به ۱۰۸۰ ق. م (استاد هینگ و پورداوود،شاپور شهبازی ) میرسد.

۴- بنا به سُنت زرتشتیان ۵۶۹ ق. م است.(محمد مُعین: مَزدِ یَسنا و ادب فارسی). شما بهتر میدانید که : این قصه سر در از دارد…

استاد گرامی چون خود شما، متخصص گاتها و اوستا هستید، خواستم همچون یک همکار دانشگاهی و نیز جستجوگری ساده، نظرتان را در مورد این تناقضات و اختلافات فاحش چند هزار ساله جویا شوم: (حداقل سه هزار سال اختلاف در تاریخ تولد یک شخصیت، یا عنوان دینی بنام اشوزرتشت). فراموش نکنیم که از :  «اِمانوئل کانت» بشریت وارد «عصرخِرَد» و «نقدِ خرد» شده و امروز، در قرن انقلاب انفورماتیک علمی بسرمیبرد و ما هنوز در عصر دین درجا میزنیم و بجای رفتن به سَمتِ خرد و علم و منطق، چهاراسبه بسوی اساطیر جادوئی،عالم اشراق و الهام راجع به امشاسپندان و فَرَوَهَرها و كُماريان(شياطن) و اَجنهْ خيالي رهسپاريم، البته با ماسک » نیک« در پندار و گفتار و کردار، و خرد خاصی که فقط در شاهنامه باید خود آن خرد و مثالهایش را جستجو کرد!» در پایان قابل ذکر است که در کتاب «شاپورگان»ِ مانی، «آریامن» بصورت «ایریمن-ایشیه»بمعنی «ایریمن گرامی، مهربان و شفابخش» آمده و لقبی برای مسیح ِ(مانی) شمرده شده است، که موجود آسمانی، پزشک روح آدمی و مسیح نجات دهندهْ غیرمادی،شمرده شده است (شاپورگان،بکوشش نوشین عمران- انتشارات اشتاد صفحۀ۱۵۸)، در /»اردیبهشت(اَشه- و هشته)یَشت:(یشتها،یشتِ سوم، صفحۀ۱۳۶) نماز معروفِ «آئیریامن- ایشیا» که گویا «سوشیانس ها» یا «نجات دهنده» های زرتشتی نیز آن نماز را خواهند خواند، با، نماز مشهور: «اشم و هو» یا «اشه و هشته»  آمده است.»آئیریامن ایشیا» نام ایزد و یا خدای «شفا بخشی» است که میتواند ۹۹۹۹۹ بیماری را شفا دهد! و در / «یسنا، یک، ۵۴»/ بندهش صفحۀ ۵۳/ و ندیداد:(فرگردِ ۱ ايرانويچه/ و فرگرد ۲۲ بيماريهائي كه از اهريمن برميخيزد،و در مان آنها بدستياري اين ايزدي!)ميسر است / و در روایات پهلوی صفحۀ ۷۰- ۴۸/هم «آریا من»به همان معنی»ایزد شفا بخشی» و نیز ایزدِ رودِ پهناورِفلزمذاب» است که برپرهیزکاران چون»شیرگرم»، و برگنهکاران بمانند»فلزگداخته»اثرمیکند!:(ایزد»وَر»گرمِ و همکارایزد آذر)است! اشاره کنم که در مورد لفظ » ایران و اَران» به «تذکرۀ جغرافیای تاریخی ایران » تأ لیفِ: استاد و . بارتُلد صفحۀ ۵ -۱۱، نیز میتوان رجوع کرد. آقای دکتر دوستخواه، معنی لغات در طول زمان و در نزد دوست و دشمن فرق می کند. «معانی و بیان » و «دلالت الفاظ بر معانی» ،علم ریاضیات که نیست. در مورد زبان های خاموش بخوبی میدانید که پایۀ ادعاها و نظریات مختلف و گاه متضاد در موضوع واحد، اغلب روی گمان و ظن و استحسان گذاشته شده است، به قول خیام:

هرکس سخنی از سر سودا گفتند     زانروی که هست، کس، نمی آرد گفت

اما نام سرزمین ایران واقعی بصورت رسمی و بین المللی، تنها از زمان قاجارهابعنوان»ممالک محروسۀ ایران «مطرح شد (روی تمبرها، سکه ها و در قانون اساسی ۱۹۰۵ م /۱۲۸۴ هجری شمسی= ۱۳۲۴ هجری قمری ) و از اواسط سلطنت رضاشاه، رسماٌنام کشور ما، چنانکه خود می گفتیم تنها ایران نامیده شد، و واژۀ یونانی «پرس» تحميلي لغو گشت. از یکسو در مقابل خارجیان کاربسیارخوبی بود، ولی تالی فاسد هم داشت. گفتنی است از بدشانسی ایران ( باستانی و نژادی- زبانی) سازان ما، این ایلخانیان مغول بودند که بعد از مرگ»منکوقاآن» و در مقابل»قوبیلای قاآن» و مغول مرکزی، خود را پادشاهان کشور ایران نامیدند و بعنوان واحدسیاسی به این نام، هویت سیاسی مشخصی دادند که باز فراتراز مرزهای کنونی کشور ما میرود، بعضی نیز سابقۀ » ایران سیاسی» و واقعی (نه اسطوره ای و نه شاعرانه و خیالی) رابه عهدشاهنشاهی سلجوقی، که دومین امپراطوری بزرگ (بعداز هخامنشیان) در تاريخ کشور مااست می رسانند. همان سلجوقیانی که واژۀ » ممالک محروسه » یعنی «مملکت های حراست و حفظ شده»( تاریخ ابن بی بی آل سلجوق صفحۀ ۷۵) و سیستم» مَلِکان شاهی» (به قول ذبیح بهروز: تقویم و تاریخ، ایران – کوده، صفحات۵۹و۶۲) و یا سیستم» اتابکی»رابا تیول داری به قول» آن لَمبتن»(مالک و زارع، در ایران فصل سوم) در پهنۀ و سیع امپراطوری خود (که ایران امروزمرکزودرعین حال بخش کوچکی از آن بود) رایج کردند، شاهنشاهانی که آخرین بنیاد گذاران و احیاء کنندگان»سیستم فدرال سنتی»بودند و به نوشتۀ » رُنِه گروسه»، در امپراطوری صحرانوردان (عنوان کتاب نادرست است»امپراطوری صحراها و «استپ ها»صحیح است): «از ترکستان چین تاثغور:(مرزهای) مصر» را تحت کنترل خود داشتند، و حضرتعالی آنهارابه حد»امیران ترک» تقلیل مقام داده و در ردیف دست نشاندگان و عوامل خلفای عباسی چون امیراسماعیل یاامیرنوح سامانی قرارشان دادید! در حالیکه عمرسلاجقۀ بزرگ (۲۶۰سال) بود که بیشتراز هخامنشیان(۲۲۰سال)است.اگرمثلاًبه «اَعلام» یک لغتنامۀ عادی و دستی فرانسه، چون «رُبِر2» رجوع فرمائید در آخرواژۀ سلجوق مینویسد: امپراطوری عثمانی از آن برخاسته، و در واژۀ عثمانی نیز آنها را نتیجۀ توسعۀ امپراطوری سلجوقی و تأسیس سلاجقۀروم میداند. در مورد سلاجقه فرهنگ معين نگاه معتدلي دارد.

«تالی فاسد» کاررضاشاه و سیستم مُتکی به ایدئولوژی پهلوی در کشور ایران متأسفانه این بود که از ۱۳۰۴ برای پیش بُرد ِایدئولوژی حاکم، ترفند «ملت ایران «را (که معجونی از پان فارسیسم و پان آریانیسم بود) جهت نفی هویت غیرفارسی زبانان مخصوصاً ( ترکان و اعراب) عَلَم کردند تا محتوا و اسم «ممالک محروسۀ ایران » را(که حتی در تمبرهای اوایل رضاشاهی هم هست) محو کرده، و با نام «ملت ایران «، سلب هویت از گوناگونی فرهنگی سایرملیت های ساکن ایران ، چه ترک و عرب و چه سایرملیتهای غیر فارس مثل کرد و بلوچ و ترکمن و گیلک و مازندرانی و ..به نفع ملیت رسمی یعنی ملیت فارس بنمایند. باآنکه فارغ التحصل دانشکدۀ ادبیات هستید، حضرت عالی با سابقۀ چپ، که آن زمان لابُد طرفدارِ»حق تعیین سرنوشت ملل(تحت ستم) تاسرحد جدائی بودید!» نباید در قضاوت و جدانی و در ونی خود با این مسأله، بامشگلی روبروشوید که: تربیت شوندگان و مغزشوئی شدگان عادی دانشکده های ادبیات به آن دچاربوده و هستند. چنانکه در دانشکدۀ افسری و وزارت خارجه و ساواک نیز اوضاع چنین بود.جنابعالی بخوبی میدانید که الگوی رضاشاه تا سال ۱۹۳۳ آتاتورک بود: اَیادی رژیم ضمن تبلیغ»پان فارسیسم» میخواستند با الهام از ترکیه: (کشورترکها)، کشور»ایرها» یعنی ایران درست کنند که بعدها » ایران «هم وزن «گرمان» یعنی آلمان شد. هیتلروقتی کتاب » نبرد من» را دیکته کرد و پیغمبرانه سرود که: دوکشورآلمانی زبان(اتریش و آلمان) را متحد خواهد کرد و آلمان و نژاد آریائی را بالای همه اعلان فرمود! ما نیز به فکروصَرافت افتادیم که «ای دل غا فل، ما چنین برتربودیم و خودنمی دانستیم!»، آنگاه قبله و مرجع خود را فوراًعوض کردیم. ناسیونالیسم ما براساس{ / زبان فارسی (پان فارسیسم)/ نژاد آریائی (پان آریانیسم)/ و عناصردیگری چون/خاک پرستی ( ایران پرستی) جهت ایجاد اشتباه دید، بیشتر در مردمان غیرفارس، و بالاخره/ فردپرستی(شاه پرستی) استوارشد، و حالا، بر»ولی فقیه»- سِتائی و /مدرنیسم بدون مدرنیته/}متكي بوده و هست. مدرنیسم(علم و تکنیک) ، و مدرنیته (فلسفۀ و اصل مبنای آن كه مرجوع به:آزادیهای قانونی و برابری انسانی است)ميباشد. اصولاًايران مُلک مُشاع همۀساکنان واقعی و کنونی آن میبایستی باشد- که متأسفانه نیست- زیراکه آپارتاید نژادی و فرهنگی (زبانی و دینی) در آن حاکم است.

خشت اول ناسیونالیسم ایران «مدرن»، کج نهاده شده،و بجای آزادی و برابری شهروندان، با توجه به تنوع فرهنگی (زبانی و دینی) آنها، متأسفانه براساس»پان آریانیسم»:»ترک و عرب»ستیزی، و «پان فارسیسم»: «غیرفارسی ستیزی» استوار بوده، و براین بنیاد ظلم»ِشه ساخته»، شیخان دغل نیز تبعیض موجود مذهبی را بنام خمینیسم از قوه كاملاً به فعل در آورده، و بدین غایت رسانیدند. جالب است که شما، آقای دکتر  براهنی رااز ترک بودن نَهی، و خود را از فارس بودن سَلب می کنید! و همه مان رابنام خاک » ایران » ارجاع میدهید! تا در همان جهت، سیاست رایج ِ»پان فارسیسم» را با «استادی» تبلیغ کرده باشید، که هدفش: نفی هویت فرهنگی ملیتهای ایرانی با سوء استفاده از نام خاک ایران است. آیا در نهایت این روش سیاسی هماناخدمت به»آپارتاید زبان فارسی» و «نژاد موهوم آریائی»که با خمینیسم:(تشیع سیاسی) همراه شده نیست؟! مگر تعلق به سرزمینی داشتن:( ایرانی،آزربایجانی،کردستانی و یااصفهانی، تبریزی، شوشتری و … بودن) با تکلم به زبانهای ترکی و فارسی و یا کردی و عربی و ترکمنی و بلوچی و گیلکی و مازندرانی و ….چه تعارض یاتضادی دارد، که خود را گرفتارش ساخته و کشور را هم دچار عوارض نفاق افکن آن کرده اید. آیا شما به راستی به «نومینالیسم» یا «مکتب اصالت اسم» معتقد هستید؟ آقای دکتر دوستخواه، اگر ایرانی بودن بمعنی دارابودن آزادیهای قانونی و برابریهای حقوقی، انسانی و فرهنگی: (دینی و زبانی) و عقیدتی ِهمۀ ساکنان گوناگون کشور،درسرزمینی به نام ایران است در این صورت به شما تبریک می گویم، ولی چنانکه روح این مقالۀ شما و تصریحا ت دیگرتان حاکی است، حضرتعالی هم» ایرانی«را مساوی فارسی زبان میدانید و اختلافتان با،استاد /:به فرمودۀ خودش در نامه،به «هم- تا» یش، آقای جُرج دَبلیو بوش/دکتر احمدی نژاد و رژیم جمهوری اسلامی در آن است که آنها به پیروی از «علی شریعتی»:‌ «اسلام و تشیع» را همراه با»پان فارسیسم»:، از ارکان هویت ایرانی میدانند و بقول علی شریعتی در کتاب «هویت»، » ایرانی ترکیبی از دو نژاد آریائی(فارس) و سامی (مسلمان = شیعه) است». و شما در «مذهب مختار»خويش به تركيبي از پان فارسیسم و پان آريانيسم مؤمن هستيد. جدال خمينيسم با پان آريانيسم،راهي به دموكراسي و آزادي ندارد،اما آپارتايد ديني خمينيسم با اينهمه جنايت مسلماً از آپارتايد پان آريانيسم شما بهتر و روسفيدتر است: (ايده ئولوژي شما امتحان خود را در عصرساساني، رايش سوم هيتلري و آپارتايد افريقاي جنوبي داده است!) در نكبت پان فارسیسم، شما و آنها، مشترك المنافع هستيد!

نمی دانم آقای شریعتی چرا «نژاد و تبار و زبان سوم» را به فراموشی سپرده، که پیش از همه به این سرزمین آمده و در این کشور تمدن را بنا نهاده اند: (ایلام، گوتی، ماننا،لولوبی، کاسی، اورارتوو..) و بعد از همه نیز آخرین مهاجران، باین سرزمین( ایران و ازربایجان) بوده اند:(سلجوقیان). در نسبت جمعیتی هم بیشتراز همه، در ایران کنونی وجود دارند:(ترکان). شایدعلت فراموشی عمدی آقای شریعتی این بوده است که بقول مورخین دارندگان این»نژاد و تبار و زبان سوم»، گاه به هر دو نژاد ادعائی و والای ایشان محترمانه زحمت میداده اند!(به رستم التواریخ رجوع فرمائید). جناب استاد،آزادی- خواهی مشروط به «پان فارسیسم» شما، یادآورسخن»هِنری فورد» است که گفته بود: «شما آزادید هر رنگی که میخواهید برای ماشین مورد خرید خود انتخاب کنید به شرطی که رنگ آن سیاه باشد»!

استاد محترم!» ایران » موردنظر نژادی- زبانی شما عملاً  کشور۲۲ میلیون فارس و ۴۸ میلیون زبان بُریده است، با زبانهای مادری محکوم، که حتی حق باز کردن مدارس ابتدائی برای فرزندان خود را ندارند! ولی برای «زیب جلال» البته در «جمهوری پان فارسیست اسلامی» در بعضی دانشگاه ها، درسهائی برای بعضی زبانها و یا » لهجه های محلی«! دایر شده است! باغتان آباد باد، با این دموکراسی و فرهنگ پروری! چنانكه اشاره شد ، حضرتعالی بجای مذهب شیعه، نژاد آریائی را همراه با دین زرتشتی جانشین میفرماتید، و در اصل بقاء آپارتاید پان فارسیسم، اختلافی با جمهوری اسلامی و رژیم پهلوی نداشته و ندارید. در سراسر نوشته های شما صحبتی از آزادی و برابری ملیتها و یا «مردم- ان» ایران نیست، یکبار دیگر آنها را مرور فرمائید!

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش دوم

ایران و مسائل ایران – دکتر ضیاء صدر / بخش آخر

26 اکتبر 2010 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, باخیش - دیدگاه, حقوق اقوام, حقوق زنان, دموکراسی, دمکراسی | , , , , , | 2 دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: