کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

از سرسانسورچی تا » الگوی آزادگی «

کانون دمکراسی آزربایجان : سیاست ترکی ستیزی در دولت پهلوی دارای ابعاد گسترده ای بوده است و برای اجرای این سیاست ها دکترین های مختلف  و کارگزاران بسیار بکار گرفته می شد ، یکی از تئوریهای نژادپرستانه ضد آزربایجانی نظریه اطلاق عنوان » آران » بر بخش شمالی ارس یا جمهوری آزربایجان می باشد ، عنایت الله رضا از مروجان این تئوری نژادپرستانه بوده  که با جدیت کامل به ترویج دروغ و دغل و جعل مشغول بوده و علاوه بر آن در اداره سانسور شاهنشاهی به حذف هر حقیقتی راجع به ترک و ترکی اقدام می ورزیده است. جالب است که در راستای همان سیاستها و در یک دغل کاری آشکار دیگر از عنایت الله رضا – فردی با سوابقی چنین – به عنوان » الگوی آزادگی » تجلیل می شود. جناب شیوا فرهمندراد در این یادداشت به صورتی مستند و تحقیقی این دغل کاری و دروغ را بر آفتاب می افکند و موجبات رسوایی سرسانسورچی ضد آزربایجانی و حامیانش را فراهم می آورد.

قابل ذکر اینکه تئوری نژادپرستانه و پهلوی ساخته » آران » اکنون نیز علیرغم ابطال قطعی علمی – تاریخی دستاویز جریانهای ضد ترک و پان ایرانیست می باشد که در پی نوشت همین یادداشت ابطال علمی چنین جعلی را هم تقدیم خوانندگان خواهیم نمود.

 

شیوا فرهمندراد

یکی از دغدغه‌های بزرگ ما «خارجیانی» که در کشوری جز میهن خود به‌سر می‌بریم، چه‌گونگی نگاه جامعه‌ی میزبان به ما، رفتار مردم این کشورها با ما، و تبعیض‌هایی‌ست که به علت رنگ موی سر، لهجه، نام‌های غریبمان، و نا آشنایی با فرهنگ جامعه‌ی میزبان، در پهنه‌ی جامعه و کار و زندگی با آن دست‌به‌گریبانیم. من اما در این سال‌های زندگی در خارج فراموش کرده‌بودم، یا نه، فراموش نکرده‌بودم، بهتر است بگویم که با پوست و گوشت خود لمس نکرده‌بودم که انسان در کشور و میهن خود نیز می‌تواند به همان دلایل مورد تمسخر و تبعیض و ممنوعیت قرار گیرد، و حتی در میان گل‌های سرسبد و روشنفکران طراز نخست کشور.

این مورد اخیر، یعنی رفتار ناپسند و ناهنجار از سوی روشنفکران طراز نخست ایرانی و فارسی‌زبان، هرگز برای من ِ ترک آذربایجانی سابقه نداشته‌است: از نوجوانی نوشته‌هایم (البته به فارسی) در مجله‌های «دانشمند» و «رادیو و تلویزیون» منتشر می‌شده؛ آذربایجانیان در محافل «انقلابی» دهه‌ی ۱۳۵۰ ارج و قرب ویژه‌ای داشتند؛ پس از انقلاب به خانه‌ی سیاوش کسرایی رفت‌وآمد داشته‌ام، بارها نان و نمک‌اش را خورده‌ام و بعدها با او مکاتبه داشته‌ام؛ عضو «شورای نویسندگان و هنرمندان ایران» بوده‌ام؛ بر سر سفره و پای صحبت‌های م.ا. به‌آذین نشسته‌ام؛ با محمد پورهرمزان در یک دفتر کار نشسته‌ام و همکاری کرده‌ام – او را (و مرا) که گرفته‌اند، نشانی خانه‌ی مرا به‌جای نشانی خود داده‌است – نان و نمک امیرحسین آریان‌پور را خورده‌ام و در کنج اتاق پذیرایی‌اش آلبوم عکس‌های شرکت او در مسابقات وزنه‌برداری را ورق زده‌ام؛ بارها در داخل و خارج میهمان هـ.ا. سایه و همسر مهربانش آلما بوده‌ام – «ارغوان»ی را که سایه در شعرش ستوده، به دست خود نوازش کرده‌ام؛ نزدیک سه سال یک پایم در خانه‌ی احسان طبری بوده، نوشته‌هایش را ویراسته‌ام و به چاپ سپرده‌ام؛ با علی امینی نجفی دوستی کرده‌ام، جام بر جام زده‌ایم و نامه‌نگاری کرده‌ایم، همین‌طور با فریدون تنکابنی؛ در خانه‌ام از شهرنوش پارسی‌پور و عباس میلانی پذیرایی کرده‌ام؛ با عبدالکریم لاهیجی و داریوش آشوری نشسته‌ام، و… در کنار هیچ‌یک از اینان و بسیاری دیگر، هرگز، هرگز ذره‌ای احساس بیگانگی نکرده‌ام. هرگز ذره‌ای احساس نکرده‌ام که «غیر خودی» هستم. اگرچه اغلب چندان کاری در دفاع از حقوق غیر فارسی‌زبانان ایران انجام نداده‌اند، اما همه با من ِ ترک آذربایجانی به گرمی رفتار کرده‌اند: هرگز، هیچ مطرح نبوده که من کجایی هستم و آنان کجایی. و اگر بدانید چه‌قدر دلم لک زده که این‌جا در میان مردم سوئد نیز هرگز هیچ مطرح نباشد که من کجایی هستم و اینان کجایی؟

***

مجله‌ای هست به‌نام «نگاه نو» که از بیست سال پیش پیوسته و مرتب در ایران منتشر می‌شود. نشریه‌ای‌ست پر محتوا و جالب و به‌قول معروف «وزین». از هژده سال پیش با آن آشنا بوده‌ام و تک‌شماره‌هایش را از کتابفروشی‌های ایرانی استکهلم می‌خریده‌ام، و ده سال است (باورنکردنی‌ست!) که آن را مشترک بوده‌ام و هر سال، یا دو سال یک‌بار، این و آن دوست و آشنا و فامیل را دردسر داده‌ام که وجه اشتراک «نگاه نو» را بپردازند و اشتراکم را تمدید کنند.

در جمع نویسندگان و خوانندگان این مجله نیز همواره خود را «خودی» یافته‌ام. نوشته‌‌هایی از قلم ناتوان و دانش ناچیز من نیز در آن منتشر شده‌است، آن‌چنان که این مجله را آغوش گرم و نرمی به‌جبران محفل آن نام‌آورانی که نام بردم یافته‌ام.

این مجله در سال‌های اخیر در هر شماره به بزرگداشت یکی از چهره‌های خدمتگزار میهن ما پرداخته، عکس آن شخصیت را روی جلد گذاشته‌اند و نام‌آوران دیگری در آن شماره مقالاتی در ستایش آن شخص نوشته‌اند. این کار را همواره به‌جا و پسندیده شمرده‌ام: بزرگان را تا زنده‌اند باید دریافت و ارج نهاد.

***

در طول زندگی بارها پیش می‌آید که فروریختن اسطوره‌ها و کاخ‌هایی که در خیال خود ساخته‌ایم، سخت تکانمان می‌دهد و گاه چندی بیمارمان می‌کند، مانند دیدن رنجوری و ناتوانی پدری که نخستین قهرمان و پهلوان زندگی‌مان بوده، یا دیدن ویرانی‌ها و ناهنجاری‌های سوسیالیسمی که بهشت آرمان‌ها و آرزوهایمان بوده.

***

چند ماه پیش شماره‌ی تابستان «نگاه نو» به دستم می‌رسد و عکس عنایت‌الله رضا را روی جلد آن می‌یابم: عجب! آیا کف‌گیر به ته دیگ رسیده و دیگر کسی نمانده که ارج‌اش بگذارند و به سراغ این آذربایجانی‌ستیز شناخته‌شده رفته‌اند؟ او که دیگر در میان ما هم نیست. باشد. طوری نیست. او هم برخی کارهای مفید انجام داده‌است. اما مجله را که ورق می‌زنم، چند مقاله سراسر تعریف و تمجید از اوست: علی همدانی، سید صادق سجادی، کاوه بیات، و محمدحسین خسروپناه درباره‌ی رضا قلم‌فرسایی کرده‌اند و او را ستوده‌اند، تا آن‌جا که علی همدانی او را «الگوی آزادگی، شرافت، راستی» نامیده؛ اما هیچ‌کس هیچ سخنی از سابقه‌ی کار عنایت‌الله رضا در اداره‌ی سانسور شاهنشاهی نگفته‌است. و شگفت آن‌که در همین شماره ستایش‌نامه‌ای برای دکتر منوچهر مرتضوی استاد و رئیس پیشین دانشگاه تبریز نیز درج شده، و منوچهر مرتضوی یکی از کسانی‌ست که سنگ [آذری] «زبان دیرین آذربایجان» را به سینه زده‌است.

تصویری که از این مجله در ذهن ساخته‌ام، خدشه‌دار می‌شود؛ دیوار این خانه‌ای که گرم و امن‌اش یافته‌بودم، ترک بر می‌دارد. احساس یگانگی من با این مجله و نویسندگانش لکه‌دار می‌شود: اگر عنایت‌الله رضای سانسورچی الگوی آزادگی آنان است، و اگر منوچهر مرتضوی برایشان «بزرگمرد دیار آذربایجان» است، من در این خانه چه جایی دارم؟ برای نخستین بار در زندگانیم احساس می‌کنم که شاید در میان روشنفکران فارسی‌زبان جایی ندارم. چه تلخ است این احساس خودی نبودن. چه دردآور است که باری دیگر از خانه‌ای بیرون انداخته شوی.

چند هفته در بهت و حیرتم، حال خوشی ندارم. و سرانجام بر می‌دارم و نامه‌ی زیر را برای سردبیر «نگاه نو» می‌نویسم:

آقای سردبیر گرامی، سلام

اجازه دهید از تعارفات در گذرم، زیرا دریافته‌ام که حذفشان می‌کنید، و یک‌راست بروم سر اصل مطلب.

به آیین پسندیده‌ی بزرگداشت خدمتگزاران ایران‌زمین، در شماره ۸۶ نگاه نو این بار به سراغ آقای عنایت‌الله رضا رفتید و دوستان و آشنایان ایشان در ستایش از کارهای سترگ او قلم‌فرسایی کردند، سنگ تمام گذاشتند، و حتی او را «الگوی آزادگی» نامیدند. در این که عنایت‌الله رضا در زمینه‌ی تاریخ‌نگاری ایران و قفقاز خدمات ارزنده‌ای انجام داده، بحثی ندارم. اما در شگفتم که چرا همه از کنار یکی از لکه‌های تیره‌ی زندگی ایشان خاموش گذشتند و سخنی از آن نگفتند. نمی‌دانم که آیا فراموش کردند، یا «فراموش» کردند. آقای عنایت‌الله رضا چندی سرممیز اداره‌ی سانسور شاهنشاهی بودند و در این مقام صابونشان از جمله به تن این جانب هم خورد. مسئولیت ویژه‌ی ایشان ممیزی کتاب‌های مربوط به آذربایجان بود. ایشان در کنار کتاب‌ها و نشریات بسیاری افراد دیگر، دو کتاب ناقابل مرا نیز در توقیف داشتند و حتی در دوران «فضای باز سیاسی» سال‌های پایانی رژیم شاهنشاهی، و تا کنار رفتن جمشید آموزگار از مقام نخست‌وزیری، اجازه‌ی انتشار آن‌ها را ندادند. ایشان برای اجازه‌ی انتشار یکی از آن‌ها شرط گذاشتند. این کتابی دوزبانه (فارسی و آذربایجانی) بود و شرط عنایت‌الله رضا آن بود که باید حروفچینی کتاب را تغییر دهیم و همه‌ی شعرهای آذربایجانی را که به خط فارسی در کتاب آمده‌بود، با خط ترکیه حروفچینی کنیم! چرا؟ زیرا در کتاب و در شعرها از شخصی به‌نام کوراوغلو سخن می‌رفت [کتاب «تحلیلی بر حماسه‌ی کوراوغلو»]، اما (به زعم ایشان) شخصی به‌نام کوراوغلو در آذربایجان وجود نداشته‌است!

من باور نمی‌کنم که عنایت‌الله رضا، این استاد ارجمند و دانشمند بزرگ کارشناس جغرافیا و تاریخ منطقه، از چه‌گونگی گسترش فرهنگ فولکلوریک مناطق هم‌جوار هیچ نمی‌دانست؛ باور نمی‌کنم که در درازای زندگی هرگز در هیچ‌یک از قهوه‌خانه‌های آذربایجان، یا در عروسی‌های سنتی آذربایجانی آواز «آشیق»‌ها و داستان دلاوری‌های کوراوغلو را از زبان آن‌ها نشنیده‌بود. کوراوغلو حتی در فرهنگ عامیانه‌ی گیلان شناخته‌شده است و باور نمی‌کنم که عنایت‌الله رضا قصه‌ها و ضرب‌المثل‌های مربوط به «کوره‌غولی» را از زبان کهن‌سالان ایل و تبار گیلانی خود نشنیده‌بود. قصه‌ها و شعرهای کوراوغلو را حتی آشیق‌های قشقایی ِ پیرامون شیراز به نغمه می‌خوانند. نام کوراوغلو حتی بر یکی از نغمه‌های یکی از دستگاه‌های موسیقی سنتی ایرانی نهاده شده. اما گیریم که عنایت‌الله رضا راست می‌گفت و چنین نامی در تاریخ و فرهنگ عامیانه‌ی هیچ گوشه‌ای از ایران وجود نمی‌داشت. اما آیا این می‌تواند دلیلی برای توقیف کتابی باشد؟ پس آیا این یک «مأمور معذور» در نقش سرممیز اداره‌ی ممیزی شاهنشاهی بود که سخن می‌گفت، یا بازتابی از افکار آذربایجانی‌ستیزانه‌ی این «الگوی آزادگی» بود؟

به گمان من اگر عنایت‌الله رضا این گرایش دوم را نمی‌داشت، او را به مقام آن «مأمور معذور» نمی‌گماردند. اما تفاوتی هم نمی‌کند. نتیجه‌ی این هر دو یکی‌ست: ممنوعیت انتشار هر چیزی به زبان آذربایجانی. این ممنوعیت تا پیش از انقلاب با شدت هر چه تمام اجرا می‌شد.

کوشش برای بستن راه نفوذ بیگانه به کشور بسیار پسندیده است، اما باید آن را از خدمت به سیاست زبان‌کشی linguicide رژیم حاکم جدا کرد. تلاش برای روشنگری در زمینه‌ی تاریخ ایران و قفقاز کاری شایسته و به‌جاست، اما باید آن را از همسنگری با ستمگرانی که کودکان غیر فارسی‌زبان را در دبستان‌ها شکنجه می‌کنند، جدا کرد. کودکان غیر فارسی‌زبان ایران گناهی ندارند که نیاکان‌شان در کدام برش از تاریخ، در کجای جغرافیا، چرا و چه‌گونه ترک آذربایجانی، ترکمن، کرد، عرب، بلوچ، و… به دنیا آمدند. هر قدر هم که عنایت‌الله رضا، منوچهر مرتضوی، جعفر شعار و دیگران فریاد بزنند که «اشتباه شده! اینان می‌بایست به زبان دیگری سخن می‌گفتند»، نه «دلایل قوی» و نه «رگ‌های گردن»شان تغییری در واقعیت امروز زبان مادری این کودکان ایجاد نمی‌کند: واقعیت عریان زندگی امروز کودکان آن سرزمین‌ها این است که به زبانی جز فارسی زبان به سخن گفتن می‌گشایند و با آغاز سوادآموزی، ناگهان مجریان سیاستی ستمگر، شلاق به‌دست در برابرشان می‌ایستند. مطابق این سیاست جادوی سوادآموزی به زبان مادری، جادوی آغاز خواندن و نوشتن به زبانی که با شیر مادر در جان این کودکان روان شده، با خشونت از آنان دریغ می‌شود و با شکنجه آنان را وا می‌دارند تا به زبانی دیگر خواندن و نوشتن را آغاز کنند. عنایت‌الله رضا و برخی از دوستانش به این سیاست اعتراض نکردند، که هیچ، با خدمت به دستگاه سانسور، در سیاست زبان‌کشی فعالانه شرکت کردند.

درباره‌ی پی‌آمدهای فاجعه‌بار سیاستی که آقای رضا و دوستانش در خدمت‌اش بودند می‌توان بسیار سخن گفت، اما آن سخن‌ها چارچوب دیگری می‌خواهد. علاقمندان را فرا می‌خوانم تا نوشته‌ام با عنوان «زبان پدری ِ مادرمرده‌ی من» را که چندی پیش در بسیاری از سایت‌های اینترنتی منتشر شد، و نیز بخشی از بحث‌های پس از آن را، در دو نشانی داده‌شده در انتها بیابند و بخوانند، و اجازه دهید این‌جا با نقل جمله‌ای از نخستین شماره‌ی «انتقاد کتاب نگاه نو» (قدمش خجسته باد) که شما خود از کتاب «ویرایش از زبان ویراستاران» نقل کرده‌اید، سخن کوتاه کنم:

«هیچ استدلال قانع‌کننده‌ای برای اجتناب از بحث یا برخورد عقاید، سرکوب یک اقلیت، جهت بخشیدن به زبان، تعدیل لحن خصمانه، و سانسور وجود ندارد. همین و بس. هرگونه تلاش برای سانسور، حتی اگر در قالب «بهترین مقاصد بشری» و در موقعیتی خاص صورت بگیرد، سنتی برای سرکوب به وجود می‌آورد.» [«ویرایش از زبان ویراستاران»، گروه مترجمان، کتاب مهناز، تهران ۱۳۸۹]

1- http://shivaf.blogspot.com/2007/12/blog-post_19.html

2- http://shivaf.blogspot.com/2007/12/blog-post_25.html

با احترام
شیوا فرهمند راد
استکهلم، ۸ آبان ۱۳۸۹

***

شماره‌ی بعدی «نگاه نو» که از راه می‌رسد، نامه‌های خوانندگان دیگری که پس از نامه‌‌ی من ارسال شده‌، در آن آمده، و همه تعریف و تمجید از «نگاه نو» است، و نامه‌ی من در آن میان نیست. همان روز، سوم ژانویه، ای‌میل زیر را می‌فرستم:

آقای سردبیر گرامی، سلام
امروز تازه ترین شماره نگاه نو رسید: بسیار زیبا و پربار. دستتان درد نکند و خسته نباشید.
اما می‌بینم که نامه مرا که بیش از دو ماه پیش فرستادم (و بار دیگر به پیوست است) چاپ نکرده‌اید. آیا به موقع نرسید، یا قابل چاپ ندانستیدش؟ می‌خواهم بدانم که با چه توضیحی جای دیگری منتشرش کنم.

شاد و همچنان پرتلاش باشید

***

اکنون سه هفته گذشته و هیچ پاسخی برای این نامه هم دریافت نکرده‌ام.
منبع : آچیق سوز

پی نوشت


بطلان تئوری نژادپرستانه » آران » با مستندات علمی-تاریخی


کانون دمکراسی آزربایجان : تئوری نژادپرستانه » آران «خواندن شمال رود ارس چنان بی پایه و دروغ بافانه است که جز در میان افراد یا محافل تحت تاثیر ایدئولوژی پان ایرانیسم و اخیرا حسین شریعتمداری کیهان از سوی هیچ مورخ صادق و هیچ انسان بی غرضی به آن وقعی نهاده نمی شود با اینحال کانون دمکراسی آزربایجان در راستای آگاهی رسانی اقدام به انتشار این یادداشت نموده تا باطل و بی پایه بودن چنین تئوریهای نژادپرستانه ای بر جویندگان حقیقت و درستی روشن تر گردد.

آزربايجان در آستانة حملة اعراب سرزمينهاي بين همدان, زنجان, و دربند (در جمهوري خودمختار داغستان امروزي در شمال جمهوري آزربايجان) را شامل مي شده است, چنانکه در تاريخ بلعمي در مقدمة «خبر گشادن آزربايگان و دربند خزران» حدود آن چنين ترسيم شده است:

«. . . اوّل حد از همدان درگيرند تا به اَبهَر و زنگان بيرون شوند و آخرش به دربند خزران, و بدين ميانه اندر هر چه شهرها است همه را آزربايجان خوانند.». [24]

ابن حوقل که شخصاً در آزربايجان سياحت کرده, در نقشه اي که از درياي خزر به دست داده, اراضي گسترده شده از دربند تا گيلان را زير نام آزربايجان آورده است, همين ادعا را کتيبه اي که مرزبان دولت ساساني در دربند, در سال ۵۳۳ ميلادي (اوايل سلطنت انوشيروان) بر ديوار قلعه آن منطقه حکّ کرده و در سال ۱۹۲۹ ميلادي توسط روسها در دربند کشف گرديده و در آن, مردي به نام «بارزيوس», خود را «مدير کل ماليه آزربايجان, معرفي کرده مي گويد:

«از طرف انوشيروان مأموريت يافتم که در قسمت شمال دربند, قلاعي براي جلوگيري از هجوم قبايل شمالي به آزربايجان بوجود آورم.»[25]

که معلوم مي گردد قسمت جنوبي دربند, آزربايجان به حساب مي آمده است.

محمدحسين خلف تبريزي اران را ولايتي از آزربايجان به شمار آورده که گنجه و بردعه از اعمال آن است.[28]

«در يکي از نسخ ترجمة اثر اصطخري, در فصل تحت عنوان «مسافات آزربايجان» از مسافات بين بردع [در جمهوري آزربايجان] تا اردبيل و بالاتر از آن, از بردع تا دربند [در جمهوري خود مختار داغستان] و نيز بردع تا تفليس [در جمهور گرجستان] و بردع تا دبيل [جمهوري ارمنستان امروزي] سخن رفته است.»[29].

«يعقوبي در البلدان خود حدود آزربايجان را از زنجان تا ورثان و آن سوي ارس [شمال ارس] و از آن جمله شهرهاي بيلقان و بردعه [در جنوب رود کُر] را آزربايجان عليا دانسته است.»[30].

حمداله مستوفي مورخ نامي قرن هشتم هجري (۱۲۸۰-۱۳۴۹م) در کتاب نزهـه القلوب مي نويسد:

«بلاد آزربايجان ۹ تومان است,[31] بيست و هفت شهر دارد در بيشتر مناطق اين مملکت هوا سرد و در بعضي مناطق ملايم است, حدودش با ايالات عراق عجم [شهر اراک فعلي و مناطق مرکزي ايران], موغان, گرجستان, ارمن و کردستان پيوسته, طولش از باکو تا خلخال ۹۵ فرسخ, عرضش از بجروان تا سيپان ۵۵ فرسخ مي­باشد.»[32].

زين المجالس و آثارالاول نيز عيناً کلمات حمداله مستوفي را نقل کرده[33] و سر حد آزربايجان را از جنوب, عراق عجم, از غرب و جنوب غربي کردستان, و از شمال غربي گرجستان و ارمنستان و از شمال, موغان دربند را تأئيد کرده است.

بنا به نوشته حمداله مستوفي در نزهـه القلوب, شهرهاي آزربايجان عبارتند از: «تبريز, اوجان, . . . گرگر, نخجوان, اجنان, اردوباد و ماکويه.».[34]

حمداله مستوفي نيز مثل ياقوت حموي شهرهائيکه در داخل ولايت اران و بين دو رود ارس و کر قرار دارد, از جمله نخجوان و اردوباد را جزء آزربايجان به حساب آورده است ضمن آنکه شهرهاي ولايت شيروان را هم که «باکو» جزء آن ولايت است از شهرهاي آزربايجان شمرده است.

مسعودي که در نيمة نخست قرن چهارم هجري مي زيسته در کتاب «مروج الذهب» نوشته:

«الران من بلاد آزربايجان»[35] (اران از شهرهاي آزربايجان است).

در کتاب «بستان السياحه» زين العابدين شيرواني حدود آزربايجان چنين آمده است:

«. . . محدود است از طرف شمال به ولايت موغان و شيروان و جبال البرز[36] و از سمت جنوب به عراق عجم و کردستان و از جانب مشرق به ديار خلخال و گيلان و طالش و ديلم و از جانب مغرب به بلاد ارمن و گرجستان. . . »[37]. در همين کتاب دربارة اران آمده است: «. . . آن ديار, ما- بين ارس و کر واقع شده.».[38]

«در دورة صفويه ايالت آزربايجان شامل چهار بيگلربيگي به مرکز تبريز بود, اين بيگلربيگي ها عبارت بودند از: بيگلربيگي تبريز, بيگلربيگي قره باغ, چخور سعد و شيروان.

بيگلربيگي تبريز عبارت بود از قسمت اعظم استانهاي کنوني آزربايجان شرقي[شامل استان اردبيل کنوني] و غربي, بعلاوه آستارا, تالش, زنجان, سلطانيه ،قزوین و همدان و منطقه قاپان (زنگه زور) که واقع در ارمنستان [کنوني] مي باشد. بيگلربيگي قره باغ شامل گنجه, بردع, برکشاط, لوري و جوانشير. بيگلربيگي چخور سعد شامل ايروان, نخجوان, ماکو و با يزيد. نهايتاً بيگلربيگي شيروان شامل باکو, شکي, قبه و ساليان مي شد.».[39]

بعد از مرگ نادرشاه آزربايجان کلاً به چند خان نشين مستقل تقسيم شده بوده, اين خان نشينها عبارت بودند از: «قره باغ, شکي, گنجه, باکو, دربند, قوبا, نخجوان, ايروان, تبريز, اروميه, اردبيل, تالش, خوي, ماکو و مراغه.»[40] که اين خان نشينها, هم شامل قسمت شمالي رود ارس مي شد و هم شامل قسمت جنوبي اين رودخانه.

شمس الدين سامي در ماده نظامي [گنجوي] قاموس الاعلام خود که در سال ۱۳۱۶ هـ ق (۱۸۹۸-۹ م) منشتر کرده زادگاه نظامي گنجوي را «قصبة گنجه آزربايجان»نوشته و بدين ترتيب شهر گنجه را که در جنوب رودخانه کر قرار دارد از شهرهاي آزربايجان شمرده است.[41]

ميرزا کاظم بيگ آزربايجاني متولد شهر رشت که از استادان ادبيات ترکي, عربي و فارسي دانشگاه قازان و پترزبورگ بوده و در کتاب خود بنام «دستور زبان تطبيقي زبانهاي ترکي» که در سال ۱۸۴۶ ميلادي توسط دانشگاه قازان انتشار يافته زبان ترکي آزربايجاني را به دو لهجة آزربايجاني جنوبي و شمالي تقسيم کرده است.[42]

مورخ معاصر دکتر رحيم رئيس نيا با اشاره به اثر ابن اثير و اينکه وي قسمت شمالي رودخانه ارس را آزربايجان ناميده است مي نويسد:

ابن اثير هم حوادث سال ۴۲۱ هـ و در فصل «بيان غزوه فضلون کردي خزر را و ماجراي او» اران را جزوي از آزربايجان شمرده است:

«فضلون کردي بر بخشي از آزربايجان مستولي شده, آنرا تصرف کرده بود. و اتفاق چنين روي داد که در اين سال به غزا به خزر تاخته, عده اي از مردم خزر را کشت و زنانشان را به اسارت گرفت و غنيمتي بسيار به دست آورد؛ همين که به بلدة خود باز گرديد, در حرکت کندي روا داشت. . . , به اميد اين که در اين امر برتري خويش آشکار ساخته باشد و گمان مي کرد که خزريان را سرکوب و بيچاره کرده و به کاري که در حقشان کرده, سرگرم نموده است. مردم خزر هم با شتاب و مجدانه به تعقيب وي پرداخته و او را در تنگنا گذاشته, زياده بر ده هزار نفر از ياران او و داوطلباني که به همراه او بودند کشتند و غنايمي را که گرفته بودند, مسترد داشته و باز پس گرفتند و اموال سپاهيان اسلامي را غنيمت گرفته باز گشتند.».[43]

دکتر رئيس نيا با آوردن پاراگراف بالا اظهار داشته که:

«منظور از نقل چند سطر بالا از نوشته ابن اثير پاسخ گويي به کسروي است که به نقل از جملة نخست پاراگراف فوق. «ابن فضلون کرد تکه اي از آزربايجان را داشت که بدانجا دست يافته و از آن خود کرده بود.»[44] بر ابن اثير ايراد گرفته که نمي دانسته است ابن فضلون فرمانرواي سراسر اران و بخش بزرگي از ارمنستان بوده و نه خداوند تکه اي از آزربايجان. نوشته ابن اثير حاکي از اين است که وي به درستي قلمرو دولت ابن فضلون را در جوار سرزمين خزران و در هر صورت در آن سوي ارس مي دانسته و بنا بر اين اران را بخشي از آزربايجان به شمار آورده است.»[45].

در لغتنامه علامه دهخدا نيز در مورد تعدادي از شهرهائيکه امروزه در داخل جغرافياي سياسي جمهوري آزربايجان قرار دارد و همچنين در مورد نام ولايت «اران» با استناد به مورخين و جغرافي نويسان قرنهاي گذشته چنين آمده است:

اران: اقليمي است در آزربايجان… صاحب برهان قاطع گويد؛ ولايتي است از آزربايجان که گنجه و بردع از اعمال آن است. گويند معدن طلا و نقره در آنجاست.

گنجه: شهري است مشهور مابين تبريز و شيروان (اصبح شروان است) و گرجستان و مولد شيخ نظامي عليه الرحمه از آنجاست (برهان) نام شهري است از ولايات اران در اواخر آزربايجان [,] منسوب بدانجا را گنجوي گويند (انجمن آرا)… اين شهر در قرون ۶ و ۵ ميلادي بنا شده است. از قرن ۴ هجري (۱۳ ميلادي) يکي از شهرهاي مهم آزربايجان و مرکز تجارت و صنعت بود».

بردعه: برذعه, بردع از بلاد اران است (شرفنامه) شهري است در اقصاي

آزربايجان معرب برده دان زيرا که پادشاهي اسيران را آنجا گذاشته بود و گاهي بذال منقوطه (برذعه) نيز خوانند. (آنندراج), (قاموس), (ناظم الاطباء) رجوع به بردع شود.

نخچوان[نخجوان]: شهرکي است خرد [ از حدود آزربايجان] خرم و با نعمت و مرم و خواسته و بازرگانان بسيار و از وي زيلوهاي قالي و غيره و شلوار بند و چوب بسيار خيزد (حدودالعالم) شهري است از اقليم پنجم- آذر آبادگان از بناهاي نرسي بن بهرام ساساني که نخچوان لقب داشته.

اردوباد: شهري بر ساحل ارس بر مشرق جلفا, موضعي است در آزربايجان و باغستان زياد دارد و غله و انگور و ميوه آن نيکو و آب وي از کوههاي قپان خيزد فاضل آن آب در ارس ريزد (نزهت القلوب), (مرات البلدان) و مسقط الرس بعضي شعرا و علما بوده است (قاموس اعلام ترکي).

شيروان: نام شهري در آزربايگان. در روايات باني آنرا انوشيروان دانسته اند. پس از ويراني شماخي اصل و قاعده شيروانات بوده, سالها سلاطين شيروان شاهيه در آنجا پادشاهي داشته اند و در اواخر صفويه انقراض يافتند خاقاني شيرواني « [کذا]» مداح منوچهر و مردمان بزرگ در هر فن از آنجا به ظهور آمده اند. فخر السالکين حاج زين العابدين سياح صاحب بستان السياحه (ت) و حديقه السياحه از آنجاست.

اسناد بسياري که نشان ميدهد از زمانهاي بسيار ديرين تا سال ۱۹۱۸ ميلادي که اراضي شمالي رود ارس به صورت کشور مستقل با نام «جمهوري آزربايجان» درآمد, نام آزربايجان همواره دو بخش شمالي و جنوبي رود ارس از دربند (دمير قاپو) در داغستان قفقاز در شمال, تا زنجان و همدان و اراک در جنوب را شامل مي­شده است و اين نام تاريخي را نمي توان از روي قسمت شمالي آزربايجان که در سال ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸ ميلادي از قسمت جنوبي آن جدا گرديده ضميمه خاک روسيه شد, برداشت.

منبع:

آزربايجان در سير تاريخ ايران, جلد سوم, ۱۳۷۹

4 فوریه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان, تورکی, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

نقدی بر دیدگاه های راسیستی آرامش دوستدار / بخش اول: نظری به گفتار ناسیونالیسم در ایران

کانون دمکراسی آزربایجان : احمد حسین مبلغ نویسنده اهل افغانستان در این مقاله تحقیقی ریشه های راسیسم و نژادپرستی را در گفتار روشنفکران ایران مورد بررسی قرار داده و تاثیر ایده های ناسیونالیسم افراطی اروپایی را در ایدئولوژی » عرب ستیزی » و » ترک ستیزی » حاکم بر ذهنیت بخش بزرگی از نویسندگان و مردم عادی ایران را نشان می دهد.

احمد حسين مبلغ

1

علی اصغر حاج سید جوادی نویسندۀ ایرانی در مقاله ای در سال 1360(1981) از جوانانی برخاسته از «نسل ترجمه» [1] در کشورش یاد کرده می نویسد:

«… و در زمینه جریانهای فکری و تاریخی و اجتماعی جهان و آثار و تاریخ تجربی آن [sic!] چیزی جز یک مشت ترجمه ناقص و از پیش انتخاب شده و دست چین شده بدست نسل های جوان ما نمی رسد.» [2]

آنچه مسلم است، روند ترجمه در ایران از زمانی که سطور بالا نوشته شده بود، به مراتب سرعت یافته و هر سالی رو به توسعه و ازدیاد است. با سر زدن به کتاب فروشی ها و کتاب خانه های ایرانی در شهرهای بزرگ اروپایی، این تصور برای آدم دست می دهد که در ایران تقریبا ً «همه چیز» از زبان های اروپایی به فارسی ترجمه می شوند. در میان این کتاب ها هم آثار خوب با ترجمه خوب اند که دقت در انتخاب موضوع و دقیق بودن برگردانندگان آنها را در امر ترجمه می رساند و هم ترجمه های بد موجود اند. اما این داوری را باید به روشنفکران ایرانی واگذار کرد که بعد از گذشت سه دهه، آیا تا هنوز می توان با حاج سید جوادی از «نسل ترجمه» در ایران سخن گفت؟ در مورد افغانستان زادگاهم به یقین می توان گفت که نه از «نسل ترجمه» خبری است و نه از «نسل مولد اندیشه»، بلکه فقط می توان از نسل های «جنگ های سی ساله» که پایان آن نیز روشن نیست، سخن گفت.

اما در رابطه با موضوع، سوال این است که چرا در ایران در همه زمینه های فلسفه، علوم اجتماعی و سیاسی، آثار گوناگون ترجمه شده و می شود، حتی آثار ترجمه «ناپذیری» چون «نقد خرد ناب» (کانت)، در این اواخر «زمان و وجود» (هایدگر) و …، اما در این میان، از تالیف بگذریم، یک ترجمه ای نیز در بارۀ راسیسم وجود ندارد؟ امید است تأملات زیر هم پاسخی باشد به این پرسش و هم نشان دادن این واقعیت که راسیسم (در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن) در دیدگاه های آرامش دوستدار منحصر به شخص او نیست، بلکه ریشه عمیق در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و رسمی ایرانی از یک نیم قرن بدینسو دارد.

2

گفتار ناسیونالیستی ایرانی از آغاز – و اندکی بعد در قرائت رسمی آن- دارای همان دو ویژگی اساسی در راسیسم آرامش دوستدار است:

اسلام ستیزی (Islamophobie) و عرب ستیزی (اسلام به عنوان فرهنگ و عرب ها به عنوان «نژاد سامی» در مقابل ایرانی ها به عنوان «نژاد» آریایی) و آن نیز با یک انگاری این دو. و در رابطه با موضوع مورد بحث ما، دقیقا ً با همین یک انگاری (اسلام=عرب ها) که در دیدگاه های آرامش دوستدار افراطی ترین شکل بیانش را می یابد، می توان از راسیسم سخن گفت، وگر نه اسلام ستیزی به تنهایی نمی تواند راسیسم باشد.

در قرن نزدهم نخست در ترکیه عثمانی و بعد در کشور های عربی، به ویژه در مصر و سوریه در اثر مواجهه با غرب، مسلمانان به عجز و ناتوانی و عقب ماندگی وحشتناک شان متوجه شدند. پرسشی که از این رویا رویی و مقابلۀ نابرابر ِ «غرب» و «شرق» پیدا شد و تا هنوز به یافتن جواب بدان مشغول و سرگردان اند، این است: «چرا شرق عقب ماند و غرب پیش رفت؟» [3]

روشنفکران نوگرایی ایرانی علت عقب ماندگی کشور شان را در دین اسلام یافتند و با جنبه تقدس و آرمانی ساختن ایران کهن ِ پیش از اسلام ، این خود فریبی (Illusion) را در خود خلق کردند که اگر حمله «عربهای برهنه و گرسنه» (آخوند زاده) (و یا به قول دوستدار این «تنها قوم بی فرهنگ سامی») نبودی، تهران پاریس، لندن و یا واشنگتن بودی! این دیدگاه به زودی به صورت قدرتمند ترین گفتار روشنفکری ایران در آمد. محمد علی همایون کاتوزیان پژوهش گر انتقادی ایرانی در باره تداوم این «سنت اختراعی» (هابسباوم) می نویسد:

«ریشه های ذهنی ناسیونایسم و تجدد طلبی در جامعه و ادبیات را می بایست در نیمۀ دوم قرن نزدهم جستجو کرد […] فتحلی آخوندف (که بعدا ً به آخوند زاده معروف شد) شاخص ترین نمانیدۀ تجدد طلبان ناسیونالیست دورۀ اول است. بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود، لیکن مانند برخی وارثان روشنفکرش در ایران، ترکیه و دیگر نقاط، نگرشی غیر انتقادی نسبت به دانسته هایش در باب پیشرفتهای اجتماعی و فرهنگی اروپا را با دیدگاهی مبنی بر طرد کامل فرهنگ و تمدن ایران بعد از اسلام در می آمیخت. او از منادیان دیدگاهی بود که بعدا ً بسیاری از روشنفکران تجدد طلب به آن روی آوردند و هم اکنون نیز در میان بسیاری از ایرانیان رواج دارد، دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» [4] (تأکید در همه جا از من است، در غیر آن به تاکیدات دیگران اشاره خواهد شد )

آخوند زاده [1812- 1878] در نیمه دوم قرن نزدهم در واقع آغازگر این نوع ناسیونالیسم (اسلام ستیزی=عرب ستیزی) در گفتار روشنفکری ایرانی است و آرامش دوستدار نیز با وجود «نقد» بر آخوند زاده [5]، در واقع پا بر آثار او دارد. در ادامه این مقال خواهیم دید که در کنه امر هیچ چیزی در دیدگاه های آرامش دوستدار تازگی ندارد، بلکه او با اندکی تفاوت، همان دیدگاهی را به راسیستی ترین شکل آن انعکاس می دهد که آخوند زاده از منادیان و از پیشقراولان صدر اول آن بود، «دیدگاهی که عقب ماندگی بلند مدت تاریخی ایران را در راستای پیشرفت اروپائیان منحصرا ً یا عمدتا ً پی آمد حملۀ اعراب و نفوذ اسلام می داند.» این اندک تفاوت در همان تزتقلیل گرایانه «دین خویی» آرامش دوستدار نهفته است که بدان وسیله آن را به ایران پیش از اسلام نیز تعمیم می دهد (در بخش دوم مفصلا ً بدان می پردازم) در اینجا فقط یک مقایسه میان این دو:

آخوند زاده در یکنیم قرن پیش می نویسد:

«حیف به تو ای ایران. کو آن شوکت، کو آن قدرت، کو آن سعادت. عربهای برهنه و گرسنه به مدت یکهزار و دویست و هشتاد سال است که ترا بد بخت کرده اند. زمین تو را خراب و اهل تو نادان و از سیویلیزاسیون جهان بی خبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو دیسپوت است…» [6]

آرامش دوستدار از «وارثان روشنفکرش در ایران» یک قرن بعد از آن جمله می نویسد:

«… فرهنگی که سرآغازش را زردشت با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) نشاندار ساخته […] و پس از زادن و پروراندن پیامبری چون مانی، و خصوصا ً انقلاب دینی و اجتماعی ای چون مزدک، کارش به در سراشیب سقوط به جایی می رسد که رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی می آید و با داغ لااله الا الله سرنوشتش را مهر و موم می کند … » [7]

«… این که اسلام نمی توانسته بوی از هنر برده باشد، و به جوانه های آفرینندگی بر سر راه و در قلمرو خود با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اش آسیب نرساند، از طبعیت بی فرهنگی اش بر می خیزد …» [8]

نگاهی به واژگان آرامش دوستدار و آخوند زاده اندازیم:

الف، آخوند زاده:

* ایران پیش از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = شوکت، قدرت، سعادت، سیویلیزاسیون.»

* ایران بعد از اسلام (=عربهای برهنه و گرسنه) = بد بختی، ویرانی، نادانی و بی خبری از سیویلیزاسیون، اسارت، دیسپوتی …

ب، آرامش دوستدار:

* ایران پیش از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = با فرهنگ با پیامبری با نام اهورا مزدا (= سرور دانا) و پیامبری چون مانی، مزدک …»

* ایران بعد از اسلام (= تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ ) = سراشیب سقوط ، رسولی با داغ، مهر و موم لااله الا الله بر سرنوشت ملت با فرهنگ …

می بینیم که هردو به یک زبان سخن می گویند، با دو تفاوت ظاهرا ً صوری، یکی این که آخوند زاده از مفهوم «سامی» بی اطلاع است، واژه ای که درغرب در روزگار خود او در نیمه قرن نزدهم یکجا با واژۀ متقابل آن «آریایی» در آغاز در علم زبان شناسی مقایسه وی وضع می گردد و نیز از همان آغاز به صورت کاری ترین سلاح در خدمت راسیسم و افراطی ترین شکل آن آنتی سمیتیسم (آنهم به عنوان کلیدی ترین مفهوم آن) قرار می گیرد. اما قسمی که در این مقال ذکر خواهد شد، با نفوذ پذیری ناسیونالیسم ایرانی ( و نیز افغانی) از ایدئولوژی نازیسم، این دو مفهوم متقابل آریایی – سامی جز واژگان روزمرۀ فرهنگ فارسی – دری می شود. اما هرکی اندکی با مباحث علوم اجتماعی به خصوص در چهار دهه اخیر آشنا باشد، از کاربرد این دو مفهوم امتناع می وزرد. کاربرد سخاوتمندانۀ این دو نامفهوم از جانب رشنفکران ایرانی به شمول آرامش دوستدار و روشنفکرن افغانی، نشانۀ عقب ماندگی آنها است از دستاورد بدیهی علوم اجتماعی ونیز فقدان درک و آگاهی تاریخی از خطر ها و فاجعه آفرینی های این دو مفهوم. دوم اینکه زبان آرامش دوستدار به مراتب فرهنگ گرا تر و ذات گرا تر و بالنتیجه راسیستی تر می گردد: «عربها تنها قوم بی فرهنگ سامی با بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی و طبعیت بی فرهنگ». من با داوری کاتوزیان در این باره که «بی تردید آخوندف در دوران خود مردی مترقی بود»، موافقم، اما در باره آرامش دوستدار باید با تاکید هرچه بیشتر بگویم که او در حدود یک و نیم قرن بعد از آخوند زاده، هم از او عقب مانده تر است و هم از دورانی که در آن زیست می کند. به موارد زیاد دیگر از این نوع اظهارات پربلاهت راسیستی دوستدار بعدا ً به اندازه کافی خواهیم پرداخت اما پیش از آن دنبالۀ این بخش.

3

ناسیونالیسم در ایران بعد از جنگ اول جهانی در میان قشر وسیع تری روشنفکران متجدد ایرانی با «احساسات قوی همگانی موافق آلمان» نفوذ می یابد، کاتوزیان می نویسد:

«نخستین جنگ جهانی اول برای ایران […] نفرت از روس و سوء ظن به انگلیس […] منتهی به احساسات قوی همگانی موافق آلمان شده بود. برای مثال ادیب پیشاوری (شاعر فارسی زبان هندی تبار که در تهران سکونت داشت) قصیده هایی در مدح ویلهلم دوم و ماشین جنگ آلمان می سرود که بر پیشانی برخی از سروده های نه قرن پیش عنصری و فرخی سیستانی در مدح سلطان محمود و فتوحات او در هند، عرق شرم می نشاند. سید حسن تقی زاده و محفل ادبی اش روزنذامۀ معروف کاوه را در برلن با دعای خیر و پول دولت آلمان منتشر می کردند.» [9]

کاتوزیان در بارۀ رواج نظریه برتری نژاد آریا در میان روشنفکرانی چون صادق هدایت می نویسد:

«در همین هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود. مقارن با شروع کسب قدرت توسط نازیها نطریۀ برتری نژاد آریا رواج گسترده داشت، یعنی درست همان سال هایی که هدایت به اروپا سفر کرد و داستان های ناسیونالیست رمانتیک خود را نوشت. در حقیقت، می بینیم که هدایت در سال 1310 [1931] (در نامه ای از تهران به پاریس) از رضوی می خواهد که «یک کتاب خوب مستند (documente) راجع به پان ژرمنیسم (Pangermanisme) برای او بفرستد. و همان وقت که نازی ها آوای برتری های ادعایی نژاد آریا را سر داده بودند، فاشیست های ایتالیایی هم لاف قدرت و شکوه امپراطوری رم را می زدند. چنین به نظر می رسید که ایرانیان می توانند در حرف به یکسان از پس این هردو برآیند: همچون نازی ها به نژاد برتر [«نژاد برتر»] تعلق داشتند و همچو فاشیست ها یک دورۀ تمدن امپراطوری شکوهمند را پشت سرنهاده بودند.» [10]

در اینجا باید در حاشیه دو اشارۀ انتقادی به جملات نقل شده در بالا و کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» گردد:

نخست برخلاف گفتۀ کاتوزیان در «این هنگام اروپا سرگرم ساختن و پرداختن نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه اروپا از این کار در نیمه دوم قرن نزدهم به کلی فارغ شده بود. بی جهت نیست که لیئون پلیاکف (Le´on Poliakov) دراثر معروفش «اسطورۀ آریایی» از نیمۀ دوم قرن نزدهم به عنوان «عصر آریایی» (عنوان فصل پنجم کتاب) سخن می گوید که در آن یکی پس دیگری «انجیل های آریایی» به بازار عرضه می شوند [11]

روبرت کنوکس (Rober Knox) با کتاب «نژاد بشر» (1850)، ارنست رنان (Ernest Renan) با کتاب «زندگی مسیح» و دوست و هموطنش گوبینو (Gobineau) با معروف ترین اثر راسیستی به نام «کتاب در بارۀ نابرابری نژاد ها» (1854) و دوست دیگرش ماکس مولر (Max Müller) زبان شناس معروف سانسکریت با نظریه زبان شناسی از پیامبران صدر اول اسطورۀ نژاد برتر آریایی هستند. بالاخره کتاب «اساسات قرن بیستم» نوشتۀ چیمبرلین (Chamberlain) که به صورت پرفروش ترین کتاب درآمد، نقطه اوج این نوع انجیل های اسطورۀ آریایی است. دست کم دو رشتۀ علوم جدید این زمان – زبان شناسی و انسان شناسی (Anthropologie) که در سال 1860 منزلت یک علم مستقل را یافت – در خدمت نژاد گرایی آریایی قرار گرفتند. [12]

پس در «این هنگام اروپا سرگرم تولید نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه» نبود، بلکه مشغول تحقق بخشدن به نظریه ها و ایدئولوژی های نژاد پرستانه بود، آنان این نطریه ها را در کل از نیمۀ دوم قرن نزدهم به صورت منسجم و آماده و ساخته و پرداخته شده در اختیار داشتند.

دوم اینکه کاربرد مفهوم «ناسیونالیسم رمانتیک» َ از جانب کاتوزیان همانگویی (Tautologie) است. همه ناسیونالیسم ها رمانتیک هستند. ناسیونالیسم بی رمانتیسم وجود ندارد.

4

در دهۀ 1920 عنصر جدیدی در ناسیونالیسم ایرانی وارد می شود و آن اضافه شدن ترک ستیزی و دشمنی با زبان ترکی است:

«دیدگاه ناسیونالیست ها و مدرنیست ها در این دوره در همان خط قبلی آخوند زاده بود، یعنی تمجید و تجلیل از ایران پیش از اسلام، انتقاد سخت از اسلام و عربها، و آروزی اروپایی شدن کامل و سریع جامعۀ ایران. تنها عنصر اضافی خصومت با ترک و ترک زبان بود.» [13]

البته وارد شدن این عنصر نو -ترک ستیزی- در گفتار ناسیونالیستی ایران، نتیجۀ مستقیم تأثیر پذیری روشنفکران ایرانی و دستگاه دولتی رضا شاه از اسطورۀ آرایی گرایی است که آنها آن را از آلمان اخذ کردند واین نیز یکی از نقاط تلاقی گفتار ناسیونالیسم روشنفکری با ناسیونالیسم رسمی ایران در آن زمان بود.

مثلا ً تقی ارانی، بنیانگذار «معنوی حزب [توده]» بهترین و مشهورترین نمونه در این مورد است.[14]

تقی ارانی پیش از آنکه به سوسیالیسم رو آورد و پیشگام جنبش مارکسیستی در ایران گردد، «مانند بسیاری از روشنفکران نسل خود» از مدافعان پرشور ناسیونالیسم ایرانی بود.» یکی از زندگی نامه نویسان کمونیست او اعتراف می کند:

«ارانی هنگام تحصیل در تهران در دورۀ مبارزه ناسیونالیستی با توافق نامۀ انگلیس و ایران، افکار شوونیستی داشت. او چون بسیاری از معاصرانش معتقد بود که با پالودن زبان از واژه های بیگانه، احیای دین باستانی زرتشت و بازسازی دولت متمرکز ساسانیان، از عقب ماندگی و امپریالیسم نجات خواهد یافت.» [15]

ارانی باید با اسطورۀ آرایی در زمان تحصیلاتش در آلمان آشنا شده باشد. او در آنجا در مجلۀ «ایرانشهر» در مقالۀ زیر عنوان «قهرمانان بزرگ ایران»، از زرتشت، ابن سینا، خیام، فردوسی درپهلویی داریوش و کوروش کبیر یاد کرد. او در مقالۀ دیگری در مجلۀ «فرهنگستان» زیر عنوان «آذربایجان: مسألۀ مرگ و زندگی برای ایران» نوشت که آذربایجان «مهد ایران، به علت حملات مغولان وحشی زبان فارسی را از دست داده اند.» [16] او «خواستار حذف زبان ترکی از جامعۀ زادگاهش [آذربایجان] شد و استدلال کرد که مهاجران مغول گویش ترکی خود را به مردم آریایی محل تحمیل کرده اند». ارانی از وطن پرستان دولتی و غیر دولتی مطالبه کرد:

«همۀ ایرانیان میهن پرست بخصوص مسئوولان وزارت فرهنگ باید منتهای سعی خود را برای جایگزین ساختن فارسی به جای ترکی انجام دهند. ما باید نشریات فارسی، روزنامه فارسی، کتاب های فارسی و معلمان فارسی به آذربایجان بفرستیم – آذربایجانی که وطن زرتشت و آریایی ها ست.» [17]

ارانی زمانی که در سال 1309(1930) به ایران بازگشت، پیشگام جنبش مارکسیستی شد که در دهۀ چهل به تشکیل حزب توده انجامید. همین آشنایی با آثار مارکسیستی در آخر سال های اقامت ارانی در آلمان بود که او را از افکار شوونیستی و آریایی گرایی نجات داد، نه تنها او را بلکه بسیاری دیگر از روشنفکران ایرانی از جمله نورالدین کیانوری را، کسی که اندکی بعد از آن رهبر حزب توده شد. البته که این دو نه در سطح رهبری و نه در میان روشنفکران آن زمان ایران به هیچوجه استثنا نبودند. کاتوزیان حتی چنین القاء می کند که اگر ایران را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند، به جای حزب کمونیستی توده، یک حزب نازیستی به وجود می آمد. او می نویسد:

«چرخش تأکید از ناسیونالیسم رمانتیک به انتقاد اجتماعی در ادبیات فارسی در دهۀ 1320[1940] ، درست مثل المثنایش در سیاست، به نیروی مداخلۀ خارجی صورت گرفت. طبیعی است که نتیجه بگیریم اگر مملکت را به جای متفقین، دول محور اشغال کرده بودند ناسیونالیسم رمانتیک که در اواخر دهۀ قبلی سلطه اش را بر دولت و جامعه هر دو تحکیم کرده بود، مطلق العنان می شد. در پی آن، بسیاری از آنان که در صفوف حزب توده جای داشتند، شاید حتی با شوق و علاقه ای بیشتر، تالار های محلی گردهمایی نازیها را پر می کردند، و بسیاری از روشنفکران، نویسندگان، شعرا و روزنامه نگاران این حزب هم ادبیات نازیستی را تأمین می کردند. نورالدین کیانوری که دراین هنگام به حزب توده پیوسته بود و سرانجام به رهبری آن رسید، در آغاز اشغال کشور توسط متفقین هنوز هوادار نازیها بود …» [18]

البته درخور یادآوری است که مارکسیسم – همانند ادیان جهانی چون اسلام، مسیحیت و یهودیت، بودیسم و … – در تئوری بامقوله نژاد در تضاد است (تنها در پراکسیس درمواردی مسأله فرق می کند: مثلا ً پراکسیس رژیم مارکسیستی خلقی ها به رهبری تره کی و امین ، و رژیم اسلامیستی مجاهدین و طالبان به رهبری ربانی و ملا عمر در افغانستان)، مقولۀ مرکزی آن طبقه است که انسان های همه «نژاد» ها را احتوا می کند. برخلاف راسیسم، از دیدگاه مارکسیستی این «نژاد» و یا فرهنگ نیست که رابطه میان انسان ها را تعیین می کند و آنها را از همدیگر متمایز می سازد، بلکه این کار تولیدی است که تعیین کنندۀ روابط میان انسان هاست. «نژاد» یا «فرهنگ» از دید راسیست ها مقوله های ازلی، جاودانه و تغییر ناپذیر هستند، بنابر آن روابط میان «نژاد» های برتر و پست تر نیز باید تغییر ناپذیر باشند. اما «طبقات» نه ازلی اند، نه ابدی. در شرایط خاصی تاریخی به وجود آمده اند و در شرایط دیگر محکوم به زوال اند.

می بینیم ایدئولوژی قسمی که در مورد تقی ارانی و کیانوری دیدیم، می تواند در تغییر جهت گیری افراد انسانی تاثیر گذار باشد. البته احسان طبری نظریه پرداز حزب توده، ازنگاه دانش دست اول در فرهنگ اسلامی، بی تردید در آن میان بارز ترین نمونه است. او «چیرگی اسلام را بر ایران» مثبت ارزیابی می کند و «از تحول کیفی مهمی در جامعه ایران از جهت نظام اجتماعی و نهاد معنوی» [19] از آن پس سخن گفته می نویسد: «تسلط عرب و دین تازه تأثیرات عمیقی در جامعه ی ایران گذاشت (…) سیطره ی معنوی اسلام گسستی محسوس بین گذشته و آینده ایجاد کرد …» [20]

اما این فقدان اسلام ستیزی و عرب ستیزی را به ندرت می توان در مورد بسیاری از دانشمندان سکولار اما غیر مارکسیست مشاهده کرد؛ از نویسندگان سکولار ِ غیر مارکسیست معاصر همین آرامش دوستدار بهترین نمونه در اسلام=عرب ستیزی است. علی میر فطروس که از حلاج ناسیونالیست و ماتریالیست ِ مادر زاد ِ ضد اسلام می سازد [21]، نمونه دیگر آن است. از گذشتگان که فعلا ً مورد بحث اند، صادث هدایت است. او از تأثیر نازیسم نجات یافت، اما نه از راسیسم در هیئت عرب ستیزی آن. دوست او مجتبی مینوی ظاهرا ً در بند هردو بافی ماند، اما بدون شک در بند راسیسم در شکل عرب ستیزی و ترک ستیزی آن.

هدایت در سال 1316 (1937) به مینوی نوشت (از بمبی به لندن):

«تو هم مثل همه حرف می زنی که گبلز، هیتلر را ژنی ازل و ابد جلوه می دهند باید همه تملق بگویند و باور بکنند من می گویم باید اخ و تف روی گبلز و هیتلر هر دو انداخت.» [22]

مینوی در سال 1328(1949) در گفتار های د ر بارۀ ابن سینا می نویسد:

«… چنانکه ابونصر فارابی ولو اینکه در ترک نژاد بودنش شکی نباشد نیز از حیث تمدن هیچ بستگی و علقه ای به ترکهای بی تمدن و بی معرفت آن عهد ندارد …» [23]

پارادوکس و طرفه این است که مینوی در همین نوشته، نویسندگان ترک را به «ملت پرستی افراطی» متهم می سازد، آنجا که می نویسد:

«الدومیلی ایتالیایی در ذیل این سخن اشاره می کند که دکتر سهیل انور استاد تاریخ طب دردانشگاه استانبول اظهار عقیده کرده است که این دانشمندان بزرگ ایرانی [رازی و ابن سینا و بیرونی] و جماعت دیگری غیر از ایشان جز ترک نبوده اند، ولی لزومی ندارد که ما به نقض کردن اظهار هایی بپردازیم که مبنی و اساسی بجز ملت پرستی افراطی ندارد و …»! [24]

خود فریبی بیش از این نیست که کسی، آن دیگر را متهم به بیماریی کند، که خود بیشتر از او به آن مبتلا است: ملت پرستی خودی را در افراطی ترین شکل آن ندیدن و ملت پرستی آن دیگر را چنان برجسته دیدن.

همین خود فریبی را آرامش دوستدار در کتابش «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» در اشاره به «شعوبیت افراطی» مینوی با دیگر «تاریخ نویسان» معاصر ایرانی دارد، آنجا که می نویسد:

«… اینگونه پدیده ها را تاریخ نویسان ماعصر ما که بنابر اسلامیت ایرانی یا شعوبیت افراطی تا دلمان بخواهد عرق ملی ضد عربی دارند و نه چشم بینا و جویا در یافتن و دیدن […] شگردی که این تاریخ نویسان در این موارد به کار می برند این است که برای خدشه دار شدن «شرف نژادی» و توجیه «تلون ملی» [sic!] ایرانی باعث و موجبی «تازی» بیابند و از این مجرا «ما ایرانیان» را در سرشتمان [sic!] معصوم و اتهام ناپذیر بسازند. برای اینکه از ایرانیان همدستان با مازیار در شکستشان از اعراب کلاً سلب مسئولیت شود و به اندازۀ کافی جا برای ستایش کفایتها و شایستگیهای منحصر به ایرانیان باقی بماند، مجتبی مینوی می نویسد: «از زمان ونداد هرمزد تا زمان مازیار دوسه پشت عوض شده و در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود. …» [25]

با خواندن جملات نقل شده از مینوی در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، باید گفت که شگفتی کار آرامش دوستدار را که از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان عصر ما» در حالی انتقاد می کند که «در یافتن و دیدن» عرب سیتزی راسیستی خودش «نه چشم بینا» دارد و نه بصیرت » جویا»، در یک کلمه: امتناع تفکر و بازاندیشی در فرهنگ آرامش دوستدار!

کاربرد واژگانی راسیستی آرامش دوستدار با آن آخوند زاده در بالا مقایسه شد، حالا مقایسه دوستدار با مینوی:

* مینوی: «در نتیجۀ آمیزش با عرب خون مردم طبرستان فاسد شده بود، و کثافتهای سامی جای خود را میان ایشان باز کرده بود.»

* آرامش دوستدار: «اسلام از نطفۀ سامی» (امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، ص145)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (ص 76)، «دین ذاتاً متجاوز اسلام» (ص 78)، «تاریخ اسلامی مان بعنوان مسبب روزگار پرادبارکنونی» (ص 69)، «عرب همواره مأنوس به ستیز و رهزنی و سپس پرورده شده برای قتل و غارات اسلامی در خاک بیگانه» (ص 226)، «ایرانیان نخستین قوم بزرگ و بااهمیت سیاسی …» (ص 88/89)، «بدویت سلطه طلب و تنگدستی جبلی اسلام» برخاسته «از طبعیت بی فرهنگی اش» (ص 30)، «رسولی از تنها قوم بی فرهنگ سامی» (درخشش های تیره،ص 244) و …

می بینیم که انتقاد آرامش دوستدار از «شعوبیت افراطی» و «عرق ملی ضد عربی» مینوی و «تاریخ نویسان معاصر» هموطنش به کلی خود فریبی است و مصداق ضرب المثل «کور خود بینایی مردم» را دارد. زیرا او در راسیسم ضد عربی، بهتر از پس همۀ آنان بر می آید. طوری ذکر شد، من به راسیسم آرامش دوستدار در بخش دوم به تفصیل پرداخته ام.

5

در اینجا باید از یکی از اسطوره بسیار رایج و پایدار در میان روشنفکران ایرانی یاد کرد که از آن طریق در میان روشنفکران افغانستان نیز خیلی اثر گذار بوده است: اسطورۀ «دو قرن سکوت». عبدالحسین زرین کوب مخترع این اسطوره با کتابی به همین عنوان است (چاپ اول 1330/ 1951).

در اینجا در حاشیه تذکر دهم که مقدمۀ کوتاه زرین کوب در چاپ اول زیر عنوان «چند اعتراف از نویسنده» و مقدمه دیگر برای چاپ دوم (1336) نشان می دهد که او در آن زمان بیش از نیم قرن از آرامش دوستدار و بسیاری دیگر جلو تر بوده است، تنها ازدید نظریه شناختی (Erkenntnistheorie) یعنی در اینجا آنچه که مربوط به امکان شناخت ما از تاریخ می گردد. اما متأسفانه نه خود آن مرحوم و نه آنانی که تِز «دو قرن سکوت» را از او به عاریت گرفتند، به آن پیشنهاده ها توجه نکردند. این پیشنهاده ها موجب نسبیت تِز های کتاب او می شد.

به هر حال، این اسطوره که زبان فارسی را با قرائت فراتاریخی ناسیونالیستی از آن تا ابزار مبارزه علیه «صحرا نوردان کم فرهنگ» (زرین کوب)، «اعراب فاقد فرهنگ و تمدن» (دوستدار) تقلیل می دهد و در واقعیت امر بازتابی (Projektion) دیدگاه های ناسیونالیستی امروزی شان بر اعصار گذشته است، تا هنوز بعد از شش دهه از چاپ اول آن، به عنوان یک برداشت «علمی» از یک «واقعیت» تاریخی، مورد باور بخش وسیعی از روشنفکران ایران و افغانستان قرار دارد و این گفته معروف موسولونی را به یاد می آورد که «اسطوره هیچ نیازی ندارد تا ریشه در واقعیت داشته باشد، باور داشتن بدان کافی است تا آن را به یک قدرت سخت جان تبدیل کند.»

با این اسطوره گسست دراماتیک تاریخی ایران بیان می شود که اسلام (=عرب ها) با ظهورش [«از نیستی مطلق به تاریخ» (دوستدار)] ، ایران را از فرهنگ و تمدن گذشته اش جدا می سازد؛ پیامد این گسست، «دو قرن بی زبانی «ملت» ایران است، «دو قرن سایۀ خموشی و تاریکی وحشی و خون آلود بر تاریخ ایران»[26]:

«نه آخر در طی این دو قرن زبان ایرانی خاموشی گزیده بود و سخن خویش جز بر زبان شمشیر نمی گفت؟» [27] «… اعراب زبان و خط مردم ایران را بمثابۀ حربه یی تلقی می کردند [sic!] که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و بستیزه و پیکار برخیزد …» [28]

حدود 50 سال بعد از انتشار «دو قرن سکوت»، شاهرخ مسکوب با اخذ تِز زرین کوب در کتاب»ملیت و زبان»، نثر آثار فارسی را – از آغاز آن، ترجمۀ اولین تفسیر قرآن طبری به «زبان پارسی دری راه راست» از قرن دهم تا انقلاب مشروطیت در دهه اول فرن بیستم- کاملاً دلبخواه تفسیر ملی گرایانه می کند:

[«ملت» ایران] پس از چهار صد سال، وقتی که همۀ راهها و کوششهای دیگر برای جدا شدن از تسلط عرب – که بعضی از این کوشش ها جدا شدن از اسلام هم بود- بی نتیجه ماند، به تاریخ خودشان برگشتند و در پایگاه زبانشان استادند.» [29]

اگر زبان در نگاه هایدگر «خانۀ وجود» است، زبان فارسی در نزد مسکوب به «مأوای ملیت ایرانی» استحاله می یابد:

«همانطور که می دانید، ما برای تکوین و ایجاد هویت ملی خودمان از همۀ این عوامل [مثلاً رقص و موسیقی در هند، نقاشی در چین، معماری مجسمه سازی و باز موسیقی و نقاشی در اروپا] (بجز معماری) بی بهره بودیم. در اسلام هنر هایی که نام بردیم جایز نیست، پس از این جهت نیز کار ما دشوار تر بود و ملیت ما جز زبان، مأوایی نداشت.» [30]

بیان فلسفی این هستیانه کردن (Ontologisierung) زبان و ملیت را ما امروز در کا ربرد مفهوم «روح ایرانی» از جمله به وسیلۀ رامین جهانبگلو می یابیم، مفهومی که از «روح جرمن» (der germanische Geist) و «روح جهانی» (Weltgeist) هگلی و «روح خلق» (Volksgeist) اندیشمندان رمانتیک آلمانی اقتباس شده است، آنجا که جهانبگلو می نویسد:

«اکنون این سوال پیش می آید که آیا روح ایرانی بخشی از روح جهانی را تشکیل می دهد؟» [31]

این بخش را با نظری به ناسیونالیسم دولتی در ایران پایان دهیم:

6

اسلام ستیزی و یا عرب ستیزی و بازگشت به «افتخارات» ایران باستان، عناصر اساسی ناسیونالیسم به عنوان ایدیولوژی دولت نو بنیاد رضا شاه را نیز تشکیل می داد و این نیز همان وجه مشترک میان ناسیونالیسم دولتی و گفتار ناسیونالیستی روشنفکری ایرانی است. در این ناسیونالیسم رسمی «عنصر تازه پرستش گذشتۀ ایرانی، به خصوص ستایش پادشاهی ایران قبل از اسلام بود.» [32]

ناسیونالیسم دولتی به تاریخ و شکوه امپراتوری های ایران قبل از اسلام، بیشتر تکیه می کرد، آنهم کاملاً آگاهانه به ضرر تاریخ ایران بعد از اسلام؛ زیرا از این دید اسلام به عنوان دین بیگانه به وسیلۀ «عرب های بی فرهنگ و بی تمدن»، رابطۀ ایران را از گذشتۀ «پرافتخار فرهنگی» آن گسسته بود. سیاست آموزشی با چاپ کتاب های درسی درمکاتب و تألیف آثار تاریخی باید نسل نو ایرانی را با این گذشتۀ قبل از اسلام پیوند می داد.

در سال 1933 (1312) فرهنگستان زبان فارسی تأسیس شد، از وظایف اساسی فرهنگستان عرب زدایی از زبان نوشتاری بود؛ باید جهت پاس داری از زبان فارسی، در کلیۀ مطالب چاپی، کلمات فارسی جایگزین کلمات عربی شود. [33]

رضا شاه در 1934( 1313) طی فرمانی به سفارش و تشویق سفارت ایران درآلمان نازی اعلام کرد که نام کشور باید رسماً در کلیه مکاتبات و اسناد دیپلوماتیک، از «فارس» به «ایران» تبدیل گردد و در غرب نیز باید به جای «پرسیا» به «ایران» نامگذاری شود، زیرا «این نام یاد آور شکوه و عظمت گذشته بود و بر خاستگاه نژاد آریایی دلالت داشت.» از آرمانها و اندیشه های ایران قبل از اسلام به منظور نزدیک شدن به سیاست غیر دینی استفاده می شد. هرچند مستقیما ً به اسلام حمله نمی شد، اما به نسل جدید چنین آموزش داده می شد که اسلام دینی بیگانه است که قومی نا متمدن [«اعراب فاقد فرهنگ و تمدن از نطفۀ سامی»آرامش دوستدار] آنرا بر ایران تحمیل کرده است.» [34]

دهه سی در افغانستان نیز، دهۀ سیاست ناسیونالیسم رسمی (دولتی) و آغاز آریایی گرایی، درست همانند آریایی گرایی در ایران، متأثر از نازیسم آلمان است. این اسطوره در میان بخشی وسیعی از روشنفکران افغانستان تا هنوز به قوت خود بافی است. اما این اسطوره به استثنایی موارد بسیار محدوی، مانند ایران به عرب ستیزی نینجامید. تجزیه و تحلیل این پدیده در افغانستان با نشان دادن شباهت و تفاوت آن نیازمند به نوشتۀ جداگانه است که در فرصت دیگر به آن خواهم پرداخت. [35]

ناسیونالیسم دولتی ایران در مراسم بی نظیر و پرمصرف (300 میلیون دالر) جشن 2500 سالۀ شاهنشاهی ایران در سال 1971 به نقطه اوج خود می رسد. [36] و این زمانی است که بازار ناسیونالیسم به دلیل نفوذ مارکسیسم و اسلام سیاسی در میان روشنفکران ایرانی از رونق افتاد ه است و رژیم دیگر محبوب نیست.

7

«اسلام مرز ندارد»! شعاری بود که دردو سه سال اول انقلاب اسلامی در ایران، بیش از هر شعاردیگر در این کشور بر سر زبان ها بود. این شعار نیز به راستی بیشتر با روح جهانی دین اسلام همخوان است، تا با روح محدود به یک حوزۀ جغرافیایی معین و مشخص ِ ناسیونالیسم ِ دولت- ملت به عنوان یک پدیدۀ متأخر. و اگر از مرزی در اسلام سخن رود، در آن صورت «مرز کشور اسلامی عقیده است نه حدود جغرافیایی.» (علامه طباطبایی در «تفسیر المیزان») [37] تا این حد در تئوری، اما در عمل وضعیت چگونه است؟

در جمهوری اسلامی ایران، طبعاً که اسلام ستیزی و عرب ستیزی نمی توانست دیگر دو عنصر ناسیونالیستی ایدئولوژی رسمی باشد، اما اشتباه است، اگر پنداشته شود که رژیم اسلامی ایران فاقد اشکال دیگر ناسیونالیستی است. دقیقاً تناقض درونی ایدئولوژی حاکم در ایران همین است که در عصر دولت- ملت ها، این رژیم نیز نمی تواند بدون ناسیونالیسم زیست کند. حتی در همان آغازدر درون حزب رسمی رژیم نو بنیاد اسلامی، «ایرانیت» در نامزدی انتخابات ریاست جمهوری نقش تعیین کننده یافت.

تبلیغات جمهوری اسلامی ایران دارای پیام جهانی است و همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می شود. اما قانون اساسی ایران و سیاست عملی رژیم بر ملیت ایرانی (ایرانیت)، «ایرانی الاصل» بودن به عنوان شرط اساسی شهروندی استوار است. در انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 1980، جلال الدین فارسی، یکی از شاگردان و معتمدین نزدیک آیت الله خمینی نامزد ریاست جمهوری بود و نظر به آن نزدیکی و شهرت مبارزاتی، پیروزی اش در مبارزات انتخاباتی حتمی به نظر می رسید، اما یک باره از ادامه شرکت او در مبارزات انتخاباتی جلوگیری به عمل آمد، چرا؟ در مادۀ 115 قانون اساسی ایران آمده است:

«رئیس جمهور باید از رجال مذهبی و سیاسی که واجد شرایط زیر باشند انتخاب گردد:

ایرانی الاصل، تابع ایران، مدیر و مدبر، دارای حسن سابقه و امانت و تقوی و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی ایران و مذهب رسمی کشور.»

رقبای درون حزبی فارسی نمی توانستند هیچ پیش شرطی را که در ماده 115 برای نامزدی فردی در انتخابات ریاست جمهوری ذکر شده است، از او سلب کنند، به استثنای یک مورد که آن هم اساس حقوقی نداشت، اما در ایران می شد از آن به عنوان یک ابزار عوام پسند بهره برد: ناگهان رقبای درون حزبی جلال الدین فارسی کشف می کنند که او «ایرانی الاصل» نیست، چون مادرش افغانی است! [38]

در این جا ما شاهد تناقض اساسی میان آرمان امت اسلامی با واقعیت مدرن دولت- ملت هستیم، زیرا دراین جا مرز کشور اسلامی ایرانی دیگر عقیده نیست، بلکه خون و خاک است. و در اینجا نیز واقعیت های عملی روز مثل همیشه از آرمان ها و ایده آل های غیر قابل عملی دینی (امت واحد) پیشی می گیرد. بگذریم از اینکه در این جا نیز «دیالکتیک پذیرش و طرد» (dialectic of representational inclusion and exclusion) [39] که در هر ناسیونالیسمی (و اتنیک گرایی و راسیسمی) نهفته ونهادینه شده است و بر آن اساس به جمعیتی از کشور ویژگی های معین و ذاتی نسبت داده می شود تا به آن وسیله آن جمعیت را از حوزه های سیاسی و اقتصادی و احتماعی به حاشیه برانند، – در کشور های اسلامی که در آنها از مبانی حقوقی دموکراتیک خبری نیست، به مراتب شدید تر و سرکوبگرانه تر عمل می کند، تا در کشور های اروپایی، جایگاه های ناسیونالیسم و دولت- ملت.

درایران دهۀ هشتاد، ما شاهد نوعی از راسیسم هستیم که زمینه های آن تا حدودی پیش از انقلاب در نیمه دهه هفتاد در زمان شاه شکل گرفته بود. در این زمان مهاجرت هزاران مردم افغانستان برای کار درایران آغاز شد. برخورد تحقیر آمیز نسبت به این مهاجرین از همین هنگام در جامعه ایرانی افزایش می یابد. در هفته های اول ناآرامی های پیش از انقلاب، رژیم شاه سعی کرد تا این ناآرامی های سیاسی را شکل جنایی و به عده ای از کارگران افغانی نسبت دهد. در اپریل سال 1978 کودتای نظامی حزب مارکسیستی «خلق» در افغانستان رخ می دهد و یک سال بعد از آن (1979) با انقلاب اسلامی در ایران رژیم شاه سرنگون می شود. سیاست بی حد و مرز سرکوبگرانه و خشن و راسیستی رژیم «خلق» دراشکال بیرحمانه دستگیری ها و اعدام های دسته جمعی تبارز می یابد. چون با همه گیر شدن مقاومت، رژیم حزب «خلق» را خطر سقوط تهدید می کند، روسیه شوروی برای نجات آن، افغانستان را در دسامبر سال 1979 اشغال می کند که بعد از آن با مهاجرت های گروهی، شمار مهاجرین افغانستان در دو کشور پاکستان و ایران از چهار میلیون تجاوز می کند.

در این زمان است که میزان تحقیر و توهین نسبت به مهاجرین افغانستان در ایران هم در سطوح اداری و هم در جامعه هرچه بیشتر افزایش می یابد. راسیسم در این شکل آن در ایران روزانه (Alltagsrassismus) می شود. و در همین جا نیز تناقض میان آرمان اسلامی و واقعیت های روز در رفتار و برخورد جمهوری اسلامی نسبت به مهاجرین همدین شان آشکار تر می گردد. از همان آغاز افغان ها فاقد اجازه قانونی اقامت در ایران هستند. محدودیت شغلی برای آنها تعیین می شود، مثلاً اجازه کار برای آنان فقط دراموری چون حمالی، بنایی، مرغ داری و از این قبیل محدود می ماند. به همین ترتیب در زمینه های آموزشی، پسران مهاجرین از رفتن به مکاتب و تحصیل در دانشگاه ها محروم می شوند. رخداد های اعمال جنایی، پیش از بررسی آنها، به افغان ها نسبت داده می شود. واژه «افغان» در ایران به واژۀ تحقیر آمیزی مبدل می شود، آن چنان که واژۀ «عرب» در فرانسه و یا نزد آرامش دوستدار و «ترک» در آلمان. دوستی که هر سالی برای دیدن بعضی از اعضای خانواده از آلمان به ایران می رود، برایم داستان جالبی را بیان کرد. او گفت که روزی در کوچۀ محلی در تهران که اقاربش در آن جا زندگی می کنند، شاهد نزاع کودکان اقاربش با دیگر کودکان بوده است. هر دو طرف همدیگر را با واژۀ «افغان» دشنام می دادند! چند ماه پیش جمهوری اسلامی ایران، رفت و آمد مهاجرین افغانستان را در بعضی از شهر های ایران ممنوع اعلام کرد. این امر از نگاه سیاست ملی «پذیرش و طرد» (Ein- und Ausgrenzung) قابل فهم است، اما نه بر اساس معیار های ایدئولوژی جمهوری اسلامی ایران که همواره بر برادری همۀ مسلمانان جهان در یک امت واحد تأکید می کند. از این دید، این برخورد یک نوع «اپارتاید مذهبی» است.

الاهه رستمی- پوفی، خانم ایرانی تبار، استاد در دانشکده مطالعات شرقی و افریقایی دانشگاه لندن و از فعالان جنبش ضد جنگ در بریتانیا، در اثر اخیرش در بارۀ وضعیت زنان جنگ زدۀ افغانستان در دورۀ مجاهدین و رژیم طالبان و بعد از آن از قول یک زن هزارۀ مهاجر افغانستان در مشهد می نویسد:

«فتانه احساسش را چنین بیان می کند: من نمی توانم ببخشم و فراموش کنم، آنچه آنها در حق هزاره ها کردند. من می توانم با راسیسم ایرانی زندگی کنم، اما من نمی توانم دیگر با جنگ، قهر و خشونت اتنیکی و اشغال کشور به وسیلۀ خارجی ها [در افغانستان] زندگی کنم.» [40]

چنین است واقعیت تلخ افغانستان که برای شهروندانش زیستن درسرزمین شان جانفرساتر و تحمل ناپذیر تر است از زیستن با راسیسم در کشور بیگانه.

8

در این بخش نخست سعی من بر این بود تا نشان دهم که راسیسم در هیئت عرب=اسلام ستیزی آن، هم در گفتار ناسیونالیستی روشنفکری و هم در گفتار رسمی ایران ( در مورد آخری تا قبل از انقلاب)، عنصر مسلط بوده و تا هنوز مسلط است و راسیسم در دیدگاه های آرامش دوستدار در چارچوب همین گفتار قابل تبیین است.

اما به راستی چرا با وجود آن همه، جای اثری ترجمه شده و یا تألیف در زمینۀ راسیسم در ایران خالی است؟ دلیل اساسی آن به نظر من این است که تاهنوز حساسیت و آگاهی نسبت به پدیدۀ راسیسم نوین در میان روشنفکران ایران و نیز افغانستان [41] به وجود نیامده است. تا بر آن اساس، یک پدیدۀ راسیستی به عنوان راسیسم نیز درک شود. «آقايان شهرام اسلامی و محمدعلی مرادی، فارغ التحصيلان رشته‌ی فلسفه از دانشگاه برلين» از ایران، نمونه های تپیک در این مورد هستند. مرادی درميزگرد بحث و گفتگو اختصاصی با آرامش دوستدار در برلین اعتراف می کند:

شايد بتوانم بگويم که من کتابهای ايشان [آرامش دوستدار] را 25 تا 30 بار خوانده ام. اين شبيه همان کاری است که ابن سينا با کتاب ارسطو می‌کرد و می‌گفت من آن را 40 بار خواندم و نمی‌فهميدم و باز می‌خواندم. اين سنت ابن سينايی را من سعی می‌کنم آويزه‌ی گوش کنم …» [42]

در بادی امر جای تعجب است که کسی 30 بار هر یک از دو کتاب آرامش دوستدار را خوانده باشد، اما راسیسم، ذات گرایی،تناقض های آشکار منطقی آن ها را با عیب های دیگر درک نکرده باشد. اما این امر با درنظر داشت مسأله ساز (Problematisierung) نشدن پدیدۀ راسیسم و ناسیونالیسم و امثال آن ها در جامعه ای، چندان قابل حیرت نیست. وگرنه برای درک مضمون و محتوایی چنین آثاری، هیچ ضرروتی به 30 بار خواندن آن ها نیست، یک بار با دید انتقادی خواندن کافی است تا درک کرد که منظور و هدف نویسنده چیست. به همین ترتیب نویسندگان دیگر که در باره آرامش دوستدار چیزی نوشته اند، نه متوجه راسیسم او شده اند و نه متوجه ذات گرایی و فرهنگ گرایی او که با راسیسم او رابطۀ تنگاتنگ دارد. در بخش دوم به نقد و بررسی این جنبه های دیدگاه های آرامش دوستدار می پردازم:

* راسیسم

* ذات گرایی

* فرهنگ گرایی

* به دام افتادن در تناقض های فاحش منطقی

* تقلیل گرایی

* مطلق اندیشی

* کلی بافی

* گزینش گرایی

* امتناع از دیالوگ و …

پانویس ها:

1. حاج سید جوادی ، علی اصغر: یک قطره آب بود از رودی. برلین 1364، ص 180

2. همان ص 183

3. دکتر کاظم علمداری با کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟» (چاپ اول 1379، چاپ ششم 1380) به دنبال پاسخ رفته است. شش بار چاپ کتاب در یک سال نشان می دهد که این پرسش تاچه حدی در مرکز توجهات در ایران قرار دارد.

4. کاتوزیان، محمد علی همایون: صادق هدایت. از افسانه تا واقعیت. مترجم فیروزه مهاجر. 1376 ش (چاپ دوم). ص 9

متن اصلی انگلیسی اثر:

Katouzian, Homa: Sadeq Hedayat. The life and literature of an Iranian writer.

London1991.

5. دوستدار، آرامش: در خششهای تیره. پاریس 1999(چاپ دوم)

6. آخوند زاده، میرزا فتحعلی: مکتوبات. تصحیح از م. صبحدم. (انتشارات مرد امروز) 1364.

(ص 20-21)

7. دوستدار، آرامش: درخشش های تیره. پاریس 1999، ص 244

8. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 30

9. کاتوزیان، ص 7

10. همان، ص 110-111

11. Poliakov, Le´on: Der arische Mythos. Zu den Quellen von Rassismus und

Nationalismus. Hamburg 1993, S. 237

12. همان، ص 287

13. کاتوزیان ص 14/ 9-10

14. مقایسه کنید با آبراهامیان: ایران بین دو انقلاب. از مشروطه تا انقلاب اسلامی. 1377 تهران. ص 354

15. به نقل از آبراهامیان، ص 143

16. همان

17. همان، 143

18. کاتوزیان: ص 19

19. طبری، احسان: برسیهایی در باره برخی از جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران. کابل چاپ دوم 1361[چاپ اول 1348]، ص 24

20. همان 25

21. فطروس، علی میر: حلاج. انتشارات کار. (چاپ اول: بی تاریخ و بیجا)

22. به نقل از کاتوزیان ص 11

23. مینوی، مجتبی: نقد ِ حال. چاپ سوم 1367 [چاپ اول 1351] ص 144

24. همان، ص 178

25. دوستدار، آرامش: امتناع تفکر در فرهنگ دینی. پاریس 1383، ص 163

26. زرین کوب، عبدالحسین: دو قرن سکوت. سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو

قرن اول اسلام از حملۀ عرب تا ظهور دولت طاهریان. تهران چاپ ششم 2535 ، ص 19

27. همان، ص پنج

28. همان، 28. ص 113

29. مسکوب، شاهرخ: ملیت و زبان. نقش دیوان، دین و عرفان در نثر فارسی. پاریس 1368ش

(چاپ دوم)، ص 24. من در سال 1993 در دانشگاه بمبرگ (Bamberg) در سمینار

ایران شناسی به نقد این اثر پرداخته بودم که در فرصت مناسب برگردان آن به فارسی

تقدیم آماده خواهد شد.

30. همان ص 31

31. جهانبگلو، رامین/ بهنام، جمشید: تمدن و تجدد (گفتگو). 2003 (چاپ دوم)، ص 4-5

32. Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 273

33. گارثویت، جین رالف: تاریخ سیاسی ایران. از شاهنشاهی هخامنشی تا کنون.

ترجمۀ بابایی. تهران1387، ص 397

34. جان فوران: مقاومت شکننده. تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس

از انقلاب اسلامی. ترجمۀ احمد تدین. تهران (چاپ دوم) 1378، ص 338

35. «ناسیونالیسم رسمی (دولتی) که در دههء سی قرن گذشته در کشور ما  ساخته Kostruktion)) شد، نمونهء تمام عیار نوع «ناسیونالیسم اتنیکی» بود. از ویژه گی های اساسی این نوع ناسیونالیسم نادیده گرفتن واقعیت کثرت اتنیکی کشور است؛ این نوع ناسیونالیسم برای  ساختن «هویت ملی»، «آگاهی ملی» به عوض این که به تنوع ویژه گی های قومی و فرهنگی توجه داشته باشد، تنها به ویژه گی های احتصاصی یک قوم تکیه می کند (…). سیاست قهرآمیز زبانی و کشف آریایی گرایی که با آریای گرایی شاه ایران (انتخاب نام ایران به عوض فارس) تقریبا ً همزمان است، محصول همین ناسیونالیسم رسمی است؛ این آریایی گرایی در هر دو کشور از ایدیولوژی رسمی نازیسم متأثر است.» نگاه کنید به: مبلغ، احمد حسین: افغانستان به عنوان ملت باالقوه (افغانستان ِ بدون افغان ها. در: (www.afghanasamai.com) (25 می 2006)

36. برای دریافت شرح مفصل این مهمانی رجوع کنید به:

Mottahedeh, Roy: Der Mantel des Propheten. München 1987, S. 288

37. به نقل از:

زنجانی، عباسعلی عمید: وطن و سرزمین و آثار حقوقی آن از دیدگاه فقه اسلامی.

تهران 1366 (چاپ چهارم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی)، ص 122

38. نگاه کنید به:

Zubaida, Sami: „Is Iran an Islamic state?» in Joel Beinin and Joe Stork (eds.) Political

Islam. Essays from Middle East Report. Berkeley/ Los Angeles 1997

(University of California Press), S. 105

39. Miles, Robert: Racism. London and New York (Routledge) 1989, S. 38

40. Rostami-Povey, Elaheh: Afghan Women. Identity and Invasion. London/ NewYork 2007, S. 95

41. تمجید و ارج گذاری از کتاب کاملاً فاقد ارزش و بی کیفیت و راسیستی «سیطره 1400 ساله اعراب بر افغانستان» [نوشتۀ سلیمان راوش (مزدا) با مقدمه دکتر شجاع الدین شفا. 2006 ایسین- آلمان] را می توان از جمله دلیلی برای فقدان آگاهی و حساس بود در برابر راسیسم در افغانستان تلقی کرد. دو نویسندۀ افغان در سال های اخیر در بارۀ راسیسم مقاله نوشته اند:

سپنتا، رنگین دادفر: نژاد پرستی و گفتمان هویت.

زهما، دهقان: تأملی چند بر مقولۀ نژاد باوری.

هر دو مقالۀ در صفحۀ انترنیتی: (www.goftaman.com) نشر شده اند.

42. نگاه کنید به: «مناظره داغ آرامش دوستدار با منتقدانش در برلین»، در:

http://www.topiranian.com/maghalat/archives/003958.htm

منبع : http://www.naqd-wa-jaameah.org/

28 دسامبر 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, ترکی, حقوق اقوام, دموکراسی | , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

ملاحظاتی در زبان قدیم آذربایجان – دکتر فرهاد قابوسی / ردیه ای دیگر بر نظریه ” زبان آذری “

کانون دمکراسی آزربایجان :

مرحوم کسروی بنا بر دلایل سیاسی و ایدئولوژیک به جعل و ابداع زبان آذری دست زد ، کج اندیشی ایدئولوژیک کسروی در لزوم ساختن ملتی واحد بر اساس زبانی واحد ضربه ای اساسی بر هویت و رشد تاریخی زبان ترکی و آزربایجان زد ،  لیکن مرحوم کسروی خودش در اواخر عمر با پس گرفتن این جعلیات و بافته های غیر منطقی ، نظر خود را تغییر داد ولی این به اصطلاح نطریه زبان آذری هنوز هم مستمسکی برای خود فریبی و دیگر فریبی شیادان زبان شناس و مورخ زبان و ادبیات باقی مانده است ، نقد حاضر با تاکید بر یافته های علمی و تاریخی و منطق و نگاه عقلانی ، به روشنی نادرستی آن جعلیات ایدئولوژیک را بر آفتاب افکنده است .

از آنجا که هنوز هم برخی ذوات عالی پان آریانیست با مبنا قرار دادن این نظریه به انکار هویت و زبان ملت آزربایجان پرداخته و در باب قدمت حضور زبان ترکی در آزربایجان مجادله کرده و آن را بهانه اندیشه های ترک ستیزانه و نژادپرستانه خود قرار داده اند ، به انتشار این نقد اقدام نمودیم تا منصفان و صادقان را راهنمایی کرده و پرده از روی حقیقت وجود و استمرار زبان و هویت ترکی در ایران برداریم و با شستن زنگار ذهن بی غرضان ، به ساختن آینده ای دمکراتیک و انسان محور در ایران کمک نماییم .

با اینحال به آقایان و خانمهای عزیزی که با وجود این دلایل و اسناد روشن و مبرهن و منطق عقلایی باز بر دگمهای خود اصرار دارند و به انکار آفتاب زبان و هویت ترکی ادامه می دهند درودهای گرم و سلام صمیمی تقدیم میکنیم که :

و اذا خاطبواهم الجاهلون قالوا سلاما


ملاحظاتی در زبان قدیم آذربایجان – دکتر فرهاد قابوسی، بخش اول

• در این مقاله نشان خواهم داد که آنچه که تحت عنوان «زبان آذری » یا زبان ایرانی قدیم مردم آذربایجان از جانب برخی مولفین ایرانی مطرح شده است دارای اعتبار منطقی و تحقیقی لازم نیست. چراکه نه تنها منابع این فرضیه غیر دقیق و غلط بوده و ارزیابی مولفین مذکور از آنها نیز غلط و توام با اغراض عیر تحقیقی سیاسی بوده است …

مقدمه: در این مقاله نشان خواهم داد که آنچه که تحت عنوان «زبان آذری » یا زبان ایرانی قدیم مردم آذربایجان از جانب برخی مولفین ایرانی مطرح شده است دارای اعتبار منطقی و تحقیقی لازم نیست. چراکه نه تنها منابع این فرضیه غیر دقیق و غلط بوده و ارزیابی مولفین مذکور از آنها نیز غلط و توام با اغراض عیر تحقیقی سیاسی بوده است. بلکه نظرات محققین بیغرض خارجی در اینمورد بروشنی مخالف نظرات مولفین ایرانی است. کمااینکه همین تحقیقات نشان میدهند که همه نمونه های لهجه های ایرانی آذربایجان نه که باقیمانده از زبان فرضی قدیم آذربایجان بلکه از واردات قرون اخیر از ایالات دیگر به آذربایجان هستند.
باید دانست که فهم زمینه طرح ، علل اشتباه و استدلال در یک مورد تحقیقی از اجزا ء اساسی هر بحث تحقیقی محسوب میشود. از اینروست که تشخیص و تاکید جنبه ناسیونالیستی بینش و استدلال بعضی از محققین مورد بحث و سنجش تاثیر چنین بینشی در نتیجه تحقیقاتشان نه تنها مفید بلکه به لحاظ یادشده ضروری است، بخصوص از آنجائیکه اکثر مولفین مذکور نظیر کسروی و قزوینی خود نیز متاسفانه بر این جنبه ها ی ناسیونالیستی مطالب مورد بحثشان تاکید کرده اند.
فرا تر از آن نشان خواهم داد که بر طبق تحقیقات تاریخی اولا در ناحیه اران آذربایجان قرنها بیش از هزارو پانصد سال پیش ، زبان غیر ایرانی (!) با گویشی مشابه گویش ترکی وجود داشته است که قریب هزارو پانصد سال پیش برای آن خط خاصی اختراع شده بود و ثانیا نه تنها مطابق نظرات بعضی محققین معروف بلکه براساس تخقیقات اخیر زبانشناسی نیز زبان قدیم ایلامی (عیلامی) نواحی غرب ایران شامل آذربایجان با زبانهای اورال- آلتائی که شامل زبان ترکی است خویشاوند بوده ولذا تغییر تدریجی زبان ساکنین آذربایجان از زبان ایلامی به زبان خویشاوند ترکی بعد از قریب یک تا دو هزاره: بخصوص تحت شرایط اسکان متمرکز اقوام ترک در این ناحیه ، بعنوان تغییر تدریجی امری طبیعی و منطقی محسوب میشود.
باینطریق مسئله زبان آذربایجان قدیم بدون نیاز به جعل و تعبیه زبان فرضی آ ذری بطور منطقی و معقولی حل میشود. چراکه این اول باری نیست که به خاطر اهداف خاص در علم تاریخ یا فرهنگشناسی جعل میشود و تجارب تاریخی دررابطه با دروان نازیسم در آلمان نشان داده اند که همچنانکه خود محققین آلمانی تاکید میکنند متاسفانه جعل در مسائل تاریخی و فرهنگی به خاطر اهداف ناسیونالیستی سابقه طولانی در میان «محققین » آریایی دارد.
کما اینکه ترجمه صحیح و دقیق و ارزیابی منطقی و علمی متون عربی و لاتینی که در دستند نشان میدهند که در آذربایجان قدیم «زبان ایرانی (فارسی) آذری» زبان محاوره و مادری مردم نبوده است. و حداقل اشکال مولفین ایرانی در اینمورد این بوده است که آنان اشتباه کرده و از سر عدم دقت براه خطا رفته اند و حداکثر اشکال این تواند بود که بعضی از آنان از سر تعصب ملی عمدا چنین داستانی را جعل کرده اند. در حالیکه وظیفه محقق واقعی اتکای اساسی بر حقایق علمی و اشاعه واقعیات تحت هر شرایطی است و نه سوء استفاده از «تحقیق» برای جعل و تبلیغ جریانهای موقت سیاسی. ازهمین رو غرض من از این تحقیق نه تهییج عقیده خاصی و نه ترویج دید سیاسی معینی است. برای من نتها جریانات فکری معقول معتبراند و به این لحاط تابع علم و واقعیت و حقیقتی هستند که محتوای علم اند. روی سخن من با علاقمندان به حقیقت ، تحصیلکرده ها و روشنفکران است که اندیشه و عملشان باید حتی المقدور تابع منطق و حقایق علمی باشد. به این لحاظ غرض من تحویل بحث به معیارهای علمی (تجربی) و موازین منطقی تحقیق است تا دستکم روشنفکران ازاینطریق با اتکای به حقایق علمی و تاریخی راه انصاف و حقیقت را دریابند و در بسط آن در میان مردم بکوشند.

از نظر محتوی و روش مقاله حاضر در مورد خاص زبانشناسی نیست و راقم ایرادی به نتایج صرفا زبانشناختی مولفین ایرانی و و ریشه یابی لغات در مقالات آنها تا جائیکه به گویشهای ایرانی مربوط میشود ، ندارم .و اگر چه در اشارات کسروی دراین موارد جای بحث فراوان است ، لکن در هر صورت این مباحث بفرض درستی نه به زبان داخل آذربایجان بلکه به گویش های برونمرزی آذربایجان مربوط اند. بحث من در این جا نظیر محققین خارجی بر سر نتیجه گیریهای آنها از این لغات بیزبان و بستن آنها از طریق ترجمه های نادرست از منابع غیر دقیق قدیمی به یک زبان فرضی و تعبیه آن در یک ناحیه جغرافیائی معین است. کما اینکه « استدلالات » مقالات مورد بحث نیز فقط ظاهر زبانشناسانه داشته ولی همچنانکه هنینگ ثابت کرده است، در واقع پایه و مایه زبانشناسی ندارند، بلکه با تسامح و ترجمه نادرست در پی توجیه تصورات و تخیلات خویش بوده و عملا در پی سوء استفاده سیاسی از زبانشناسی هستند . کما اینکه پایه اصلی استدلالات مقالات مورد بحث مولفین ایرانی نقل قول از منابع قدیم است و مصادره به مطلوب بعضی مطالب محتوی ، لکن بدون ارزیابی منطقی و انتقادی منابع مذکور، آنچنانکه محققین غیرایرانی نیز پیش از من نشان داده اند. لذا بحث ما در اینجا در مورد روش و منطق تحقیق «محققین» ایرانی و استنتاج غیرمنطقی آنان ازنتایج تحقیقاتشان است . کما اینکه من نتایج تحقیقات بیغرضانه متخصصین خارجی را با نتایج مغرضانه و متکی بر پیشفرض «محققین »ایرانی مقایسه کرده ام.

مهمترین تفاوتی که در بینش و روش تحقیق بین «محققین » ایرانی و محققین اروپائی در اینمورد دیده میشود اینست که «محققین» ایرانی بینشی ایستا و محققین اروپائی بینشی پویا و دینامیک دارند. و همچنانکه اشاره شد «محققین » ایرانی در پی یافتن دلیل برای یک پیشفرض و محققین اروپائی در پی یافتن جواب برای سئوالات زبانشناسی تند.

برای هر شخصی که بر منطق و روش تحقیق علم واقف باشد، اساس نادرستی روش تحقیق «محققین» ایرانی از کسروی گرفته تا احسان یارشاطر در غیر علمی بودن روش تحقیق و استنتاج آنها و غیر منطقی بودن استدلالات آنهاست. چرا که اینان در واقع در پی اثبات قاعده در یک حوزه از طریق بررسی استثنائات آن حوزه هستند که دقیقا معکوس روش علم است. که در این میان مثال قاعده «آذری یا ایرانی صحبت کردن» ، مثال حوزه «آذربایجان» و مثال استثنائات حوزه «نمونه های اندک، ناقص و مهجور گویش فارسی عملا انتقال داده شده از ایالات دیگر به آذزبایجان» است. در نادرستی منطق «محققین» ایرانی این بس که آنان با زیر پا نهادن منطق صرفا «مصادره به مطلوب» کرده اند. لکن همچنانکه اشکالات کیفی و اساسی روش تحقیق همواره در نتایج کمی و فنی کار نیز موثراند: نشان داده ام که حتی ترجمه های «محققین » ایرانی از قبیل کسروی، قزوینی و یارشاطر از متون عربی منابع نظرشان نیز بدون دقت و نادرست بوده است، چرا که اینان در پی مصادره به مطلوب هم ترجمه غلط و هم از آن تفسیر غلط کرده اند.
بخصوص در را بطه با دقت تحقیقی و ارزیابی منابع و نمونه ها در اینمورد، «محققین» ایرانی متاسفانه قابل قیاس با محققین اروپائی نبوده ومایه تحقیقی اکثر نوشته های آنان بسیار نازل است. مسئله من در نادرستی نتایج «محققین » ایرانی در اینمورد اساسی تر از بحث «صرف و نحو» است و ساختار «تحقیقی » و کلیت نوشته های «محققین» ایرانی را در اینمورد در بر میگیرد. باین معنی که همچنانکه محقق آلمانی هنینگ نیز میگوید با اتکا به چنین منابع ناقصی در دست «محققین »ایرانی و بر اساس چنین روش کم دقت و فاقد منطقی، نمیتوان مسئله ای چنان پیچیده را حل کرد. مخصوصا که بسیاری از منابع قدیم و نه چندان دقیق مورد استفاده «محققین» ایرانی بدون تحقیق لازم و در فقدان امکانات تحقیق در قدیم طبق روال متداول که مشهور است، حتی بنص خود «محققین» ایرانی، از یکدیگر رونویسی کرده اند. که یعنی منابع «محققین» ایرانی در اینموارد نه اینکه متعدد باشند بلکه عملا در هر دو مورد یک منبع است که محتوایشان وسیله منابع متاخر آنهم به صور دلخواه تکرار شده است.

متاسفانه تحت تاثیر قرهنگ ادب زده و سطحی ایران که فاقد معیارهای منطقی و علمی است و در آن تعصب جای تحقیق را گرفته است ، «محققین » ایرانی به این مسئله علمی زبانشناختی از دید سیاسی و باصطلاح ملی نگریسته اند. و با فدا کردن عقل زیر پای ناسیونالیسم به این مسئله علمی رنگ سیاسی زده اند وعلم را وسیله اهداف استبداد و تمرکز گرائی حکومت و بازیچه ناسیونالیستهای نامحقق کرده و از فرط ناسیونالیسم بدیهی ترین اصل تحقیق را که توجه به شرایط تجربی پدیده ها و در اینمورد شرایط تاریخی و جغرافیائی مسئله مورد بحث و یعنی زمینه ایلاتی ایران و نقل و انتقالات فرهنگی و زبانی ناشی از کوچ عشایر است ، نادیده گرفته اند.
سخن کوتاه که کار من در اینجا یاد دادن منطق و روش تحقیق علمی به «محققین » ایرانی بوده است که وظیفه علم شک حتی در مسلمات و سنجش منطقی ـ تجربی آنهاست.

………………………………
………………………………

فرایض مرکزی «محققین» مذکور در اثبات ایرانی بودن زبان آذربایجان قدیم عبارتند از یک: تصور «تعلق ابدی آذربایجان به ایران» که ضرورت ایرانی بودن زبان آذربایجان قدیم از آن نتیجه گرفته شده است. دو : «روایت پهلوی و یا فارسی بودن زبان قدیم آذربایجان در منابع تاریخ و جغرافیای قدیم (ابن مقفع ،استخری و ابن حوقل)» که ظاهرا نتیجه یادشده را تایید میکند. و سه: ارائه «نمونه های باقیمانده گویش ایرانی قدیم آذربایجان «وسیله کسروی و شرکا که باز ظاهرا نتیجه مذکوررا تاکید میکنند. من تمامی این فرایض و استدلالات را تعلیل و تحلیل کرده و نشان خواهم داد که همه آنها متکی برمنابع غیر دقیق ، از نظر تحقیق نامعتبر ، ترجمه های غلط وارزیابی غیر منظقی و نادرست از چنین منابعی هستند.
کما اینکه از نظر تاریخی بخلاف آنچه که «محققین » ایرانی شایع کرده اند صرف رجوع به منابع مورد اشاره خود آنان نظیر مارکوارت روشن میکند که(نقل به مضمون) :»آذربایجان (آتر پاتاکان) از ابتدای تاریخش قرنها کشور مستقلی بوده و سپس در ادواربعدی نظیر بعضی کشور ها ی منطقه مدتی تحت الحمایه ارمنستان و ایران بوده و ابتدا بعد از سال 252 میلادی است که با شکست ارمنستان تحت تصرف حکومت ساسانی قرارگرفته است» (1.1) . ازاینرو تا تسلط اعراب و حکومت متعاقب ترکان بر ایران کشور آذربایجان تنها حدود چهار قرن تحت تصرف حکومت ایران بوده و لذا هیچ ضرورت تاریخی درارتباط زبانی آذربایجان و ایران بواسطه تعلق طولانی اولی به دومی نیست.
و مهم اینکه بخلاف مطلق دعاوی «محققین » ایرانی طبق تحقیقات مارکوارت: «در ناحیه «اران» (آذربایجان) که در زبان یونانی «آلبانی» نامیده میشد، تا اواسط قرن پنجم میلادی پادشاهی مستقلی موجود بوده است که بعدها در عین اتحاد نظامی با ساسانیان معمولا به ارمنستان برای استقلال از ایران کمک کرده است» (1.2) . که باز استقلال آذربایجان قدیم از ایران را و رد ضرورت تاریخی ارتباط زبانی فیمابین را تاکید میکند.
و مهمتر اینکه بر طبق همین تحقیقات همچنانکه اشاره کردیم : «ملت اران تا (!) قرن پنجم میلادی زبان خاص غیر ایرانی خودرا داشته بود که کشیشی بنام « ماستوش » ( 1. 2 . 1) در آن قرن برایش الفباء خاصی اختراع کرده است». کما اینکه مارکوارت مخصوصا تاکید میکند که: » اران در همه اعصار یک سرزمین مشخصا غیرآریائی بوده است» (!) ، «چیزی که نقل قول استرابون از سنتهای اهالی آنجا آنرا کاملا تایید میکند.» (1.2). به نظر موسی خورنچی (2 . 2. 1) که مرجع مارکوارت در کتاب «ارانشهر » است: » غرض همان زبان «قارقاراچیخ » (3 . 2. 1) حوالی «پارتوه » (بردعه) است که گویشی حلقومی (4 . 2. 1) و خشن … داشته است». در حالیکه بنظر استخری «زبانی ملایم(نرم)» بوده است ( 2 . 1). که بنظر من میتواند گویشی مشابه گویش حلقومی ترکمنی بوده باشد که برای ارامنه نظیر موسی خورنچی با صطلاح خشن و لی در مقابل زبان عربی برای استخری با صطلاح ملایم جلوه کند. استنتاج منطقی ریشه اورال ـ آلتائی زبان قدیم اران ناشی از استعمال برهان خلف در این مسئله است: که چون در مناطق شامل ناحیه اران و آذربایجان هزاره های اخیر تنها سه گروه عمده زبانی « سامی» ، «هندواروپائی» و «اورال ـ آلتائی » موجود بوده ولی مورخین آشنا به زبانهای دو گروه اول نظیر خورنچی ، استخری و ابن حوقل در نا آشنا بودن زبان اران ناکید کرده اند. لذا تنها امکان منطقی باقیمانده تعلق زبان اران به گروه زبانهای «اورال ـ آلتائی » است. همچنانکه ارتباط میان زبان ایلامی رایج هزاره های پیشتر در مناطق همسایه اران و آذربایجان با زبانهای «اورال ـ آلتائی» نیز تعلق زبان اران به گروه زبانهای «اورال ـ آلتائی » را تایید میکند ؛ که در زیر به آن خواهم پرداخت.
در ادامه مطلب مارکوارت به «اهمیت ملت اران» طبق نظر مورخین قدیم و تعدد زبانها در سرزمین اران اشاره میکند ، همچنان که برخی سفرنامه نویسان قدیم عرب نظیر ابن حوقل در «صوره الارض » نیز به وجود زبانهای و لهجه های خاص دراران و تعدد زبانهای نامعلومی در ناحیه «بردعه» اشاره کرده اند.
باین معنی گذشته از آنکه ایران همواره کشوری چند زبانه بوده است ، برخلاف نگرش ایستای «محققین» ایرانی به تاریخ و جغرافیا، که داده های مربوطه را بغلط ازلی و ابدی دیده اند، آذربایجان قدیم از ابتدای شروع تاریخش متعلق به ایران نبوده که از آن امکان اشتقاق زبان آذربایجان قدیم از زبانهای ایرانی قابل استنتاج باشد. ازاینرو امکان فرض زبان ایرانی آ ذری بر هیچ اساس تاریخی استوار نیست. سوای آن مشخصا زبانهای غیر ایرانی در آذربایجان موجود بوده اند . از طرف دیگر همچنانکه در ادامه مطلب نشان خواهیم داد : روایت ابن مقفع مبتنی بر «پهلوی» بودن زبان نواحی شامل آذربایجان ایران قدیم نیز غلط بوده و مطابق تحقیقات هنینگ ((3) ، (2)) متاثر از عادت غلط اشکانی در تعمیم نام سرزمین و زبان خویش به سرزمینهای بیگانه تحت تصرفشان محسوب میشود.
باید دانست که این نظر غلط ابن مقفع را نه تنها همچنانکه معروف است ابن ندیم در «الفهرست» و کاتب خوارزمی در «مفاتیح العلوم » آورده اند ، بلکه حمزه اصفهانی هم بنقل از «موبد متوکلی» نامی در «التنبیه علی حدوث التصحیف» تکرار ودیگران نیز بعدا از آنها تکرار کرده اند. باین ترتیب این عادت غلط اشکانی از طریق تکرار نویسندگان مذکور که اهل دقت نبودند و نیز تکرار این مکررات در نوشته های نویسندگان متعصب و وطنپرست معاصر ظاهر «حقیقت» بخود گرفته است. و یعنی همه منابع و «دلایل» «محققین » ایرانی در نهایت از این نوع ظاهری هستند و لیست منابع و «دلایل» کذائی در ایرانی بودن زبان قدیم آذربایجان در واقع چیزی به جز تکرار منابع و دلایل غلط نیست. بدیهی است که بر نویسندگان قدیم با امکانات ناچیزشان زیاد خرده نمیتوان گرفت که بدون دقت کافی نظرات غلط را تکرار کرده اند ولی در کوتاهی منطقشان البته جای حرف باقیست . لکن ایراد ها البته بر«محققین» قرن معاصر رواست که با وجود امکان و ادعای تحقیق ، در مورد آنچه که تکرار میکنند حداقل به عقل خود رجوع نکرده اند.
و باین ترتیب اگر که علت عادت غلط دیوان اواخر عصر اشکانی در تعمیم نام پارت به سرزمینهای متصرف شده را در سیاست تحکم اشکانی بجوئیم و در تکرار ابن مقفع از این مغالطه نیز تعصب اتحاد وطن و زبان در برابر تسلط اعراب را به بینیم ، در خواهیم یافت که داستا ن ایرانی بودن زبان قدیم آذربایجان که بر اساس اینگونه روایات بنا شده است از ابتدا داستان مغالطه ای سیاسی بوده است.

از جانب دیگر صرف تسمیه یک ناحیه به اسمی استمرار زبان معینی را در آن ناحیه اثبات نمیکند و تکرار تاکید ایرانی بودن نام آذربایجان و اشتقاق آن از » آتر پاتاکان» دلیلی بر وجود زبان آذری و نیز نوعیت ایرانی آن زبان نیست ، چراکه این گونه تسمیه های باقیمانده از قدیم همچنانکه هنینگ نشان میدهد همیشه مرجوع به واقع نیستند . لکن تکرار این نوع « اطلاعات عمومی» درنوشته های «محققین» ایرانی نشان میدهد که چون دلیل منطقی در اختیار اینان نیست لذا برای توجیه نیت خویش مجبور به رجوع به اینگونه شبه دلایل بوده اند.

سوای آن در میان منابع مورد بحث در اینکه غرض از اصطلاح « آذری» مردم و یا زبان آذربایجان باشد اختلاف است و صرفا از سر بیدقتی و تعبیر غیر منطقی «محققین » ایرانی مذکوراست که به زور گذشت زمان محتوای منابع مذکور را مصادره به مطلوب کرده اند. همچنین در منابع غیر دقیق و قدیمی نظیر «مسالک و الممالک » استخری که سخن مشخصا در باره زبان است غیر از تسمیه متفاوت » پهلوی» و» آذری» در مورد زبان آذربایجان ، آنرا معمولا به ناحبه آذربایجان و نه مشخصا اهالی آذربایجان نسبت داده اند که میتواند زبان حکومت و دیوان آذربایجان و نه زبان مردم آذربایجان باشد. کمااینکه هم چنانکه در زیر توضیح داده ام در قدیم در سرزمینهای متعددی در آسیا واروپا زبان مردم و زبان رسمی حکومت و دیوانیان متفاوت و حتی بعضا غیر همریشه میبوده اند. گذشته از آن مرجع این نادرستیها درانتصاب زبان فارسی به آذربایجان قدیم در منابع بعدی و رونوشتهای بعدتر ، همچنانکه هنینگ اشاره کرده است و در ادامه خواهد آمد، عادت غلط اشکانیان به نامیدن ممالک بیگانه تحت تصرف خویش نظیر «ماد» باسم کشورخویش «پارت» و تعمیم ناشی از آن در انتصاب نام زبانشان «پهلوی» به زبانهای ممالک دیگر تحت تصرفشان است.
مهمتر از همه اینکه همچنانکه نشان میدهم ترجمه های «محققین » ایرانی از منابع عربی و لاتین مورد استفاده شان هم غلط ، هم با هم متناقض بوده و هم در مواردی که مخالف نظرشان بوده است یا کتمان شده اند و یا به صرف تخیل معکوس شده اند و لذا تحقیق محسوب نمیشوند . چرا که مثلا مرجع این فرضیه که کسروی باشد آنجا که مدرکی ندارد بجای استدلال به تخیل روی آورده است که :«مستوفی (حمدالله ) زمانی هم در تبریز نشسته بوده و آذریایجان را نیک میشناخته و میتوانسته در باره مردم و زبان آنجا گشاده ترین آگاهیها را به یادگار گذارد . لیکن اینرا نخواسته … » (4.1). که اگر پایه استدلال متکی بر منابع را بر چنین تصوراتی بگذاریم هر نظر بیربطی را میتوانیم درخیال خود ثابت کنیم.

کما اینکه مشوق کسروی و شرکای قدیمش در طرح این داستان نه که تحقیق علمی بلکه ایجاد نوعی اتحاد فرهنگی مبتنی بر اتحاد نژادی در دوران رواج نژادپرستی آریایی در اروپا، خاصه آلمان و عصر ایجاد دیکتاتوری باصطلاح ملی ( سانترالیست ) پهلوی در ایران بود.وهمچنانکه برای اولین بار درتاریخ ایران در این دوره است که به بهانه حفظ تمامیت ارضی و لی در واقع برای تحکیم استبداد، استفاده از زبانهای غیر فارسی در ایران در کتابت و فرهنگ ممنوع میشود. درحالیکه حتی بفرض واقعیت خطر تجزیه ، اهمیت تنوع و آزادی فرهنگی مرتبط با تنوع زبانی در پیشرفت فرهنگی منطقه و جهان فراتر از اهمیت تمامیت ارضی یک کشور است.در این دوران رواج نژادپرستی ، پان ایرانیستهائی از نوع کسروی درپی یافتن وسیله ای بودند که به هرصورتی ، حتی به قیمت جعل تاریخ ، دستکم فرهنگ ملل باقیمانده از ممالک محروسه ایران را همریشه کنند . در تداوم این جریان مخبط نژاد پرستانه متداول آنعصر بود که کسروی شیفته «شکوه و بزرگی » شاهنشاهی ایران فبل از اسلام درهمان ابتدای حکومت قزاقی رضاخان ( 1304 ) به جمعبندی و انتشار این « دلایل فرهنگی» همنژادی ملل ایرانی آغاز میکند تا به هژمونی نژاد ( آریایی) ایران و بسط سانترالیسم استبدادی پهلوی کمک کند. عصری که اکثریت قریب به اتفاق «روشنفکران» ایرانی مبتلا به مرض ناسیونالیسم و نژادپرستی بوده اند. چراکه افتخار به وجود «امپراطوری » ایران قدیم و عنوان «شاهنشاهی» کذایی متضمن قبول وجود « ملل » متفاوت در «ممالک» یا کشورها ی مختلف با شاهان گوناگون تحت تصرف آن امپراطوری است وکسی که قادر به قبول این حقیقت مصطلح نباشد فکرش از حدود منطق خارج است (4.2).

آنچه که مسئله و یا بقول کسروی چیستان را ایجاد کرده است این فرض غلط اول (کسروی) است که: «آذربایجان همیشه بخشی از ایران میبوده و کمتر زمانی از آن جدا گردیده» و «باینهمه زبانش ترکی میباشد» (دیباچه کتاب (4)) . لذا کسروی بر اساس فرض غلط دومی در بسط سراسری زبان پهلوی و فارسی در ایران قدیم نتیجه میگیرد که پس میبایستی در قدیم در آذربایجان نوعی از پهلوی و فارسی صحبت میشده است. زمینه فرض غلط اول در کمسوادی تاریخی کسروی و کوته بینی وطیپرستانه اوست که در زیر روشن خواهد شد. زمینه فرض غلط دوم در بیسوادی وی نسبت به زبانشناسی و منطق تحقیق نهفته است که باز در زیر خواهد آمد. چراکه طبق نظر زبانشناسانی نظیر هنینگ که می آوریم ، هم پهلوی و هم فارسی میانه نه که زبان مادری تمامی ایران و ممالک مختلف تحت تصرف ایران بلکه در جوار زبان مقدم آرامی آنهم درتدریجی طولانی زبان دیوان، مکتوبات و ارتباط میان ممالک مختلف تحت تصرف ایران شده اند . آقای کسروی بر اساس این فرایض غلط است که چیستان خیالی خودرا بعنوان یک مسئله واقعی مطرح کرده است و چون این مسئله و راه حل ناسیونالیستی وی به مزاج حکومت سانترالیست پهلوی و « فرهنگمداران » شووینیست آن خوش بود لذا آنها نیز به آن شاخ و برگ دادند و از کاهی کوهی ساختند . اینگونه مسائل بطور غلط مطرح شده را در عرف منطقی ریاضی بزبان انگلیسی (Ill posed problem) مینامند.

در ابتدا لازم است به چند مورد کلی در این مقوله اشاره کنم : اول اینکه از دیدگاه منطق و روش تحقیق علمی همه مسائل در صورتبندی مجرد و صوری آنان که منجر به اثبات حکم «الف » بر اساس فرض «ب » و یا فرایض « ب ، ج و …» است ، همسان محسوب میشوند و از دو حال خارج نیستند یا صورتبندی منطقی شان درست است و یا غلط . صورتبندی درست همواره از نوعی است که در آن عکس مسئله هم قابل اثبات باشد و یعنی وقتی جای حکم و فرض را با هم عوض کردیم بازمسئله قابل اثبات باشد. از این نقطه نظر صورتبندی مسئله « زبان ایرانی آذری در آذربایجان » با مفروضات یا نمونه های ارائه شده وسیله کسروی و شرکا ، ازنظر منطق اصولا غلط است. چراکه عکس منطقی مسئله اصلا قابل طرح نیست.

دوم اینکه از ابتدای بحث که از مقاله « آذری یا زبان باستان آذربایجان » کسروی شروع میشود تناقض و مغلطه ای بین زبان پهلوی ( فهلوی) و زبان «آذری» بعنوان زبان قدیم آذربایجان میان منابع تاریخی مورد استفاده کسروی ( و متابعین) و استفاده کنندگان وجود دارد که حاکی از نادرستی فرض اینان دال براشقاق زبان آذری از زبانهای ایرانی است. این مغلطه را باید مربوط با بیدقتی منابع قدیم مورد استفاده آقایان نظیر ابن مقفع در استعمال اصطلاحات متداول لکن نا دقیق عصر پارتی در تعمیم زبان «پهلوی یا فهلوی» به سرزمین ماد دید که هنینگ نیز اشاره کرده و در زیر میاید.
سوم اینکه همچنانکه تحقیقات زبانشناسی نشان میدهند از دوران بسیار قدیم در ایران زبانهای متعددی رایج بوده اند که هر کدام مورد مصرف خاصی داشته اند: نظیر زبانهای آرامی ، ایلامی، بابلی و پارسی باستان که بعنوان زبانهای دیوانی ، زبان روابط (بین المللی) و زبان حکومت در پایتخت و سرزمینهای تحت تصرف امپراطوری ایران دوران هخامنشی و پارتی و ساسانی محسوب میشده اند. در حالیکه زبان مادری و محاوره مردمان نواحی مختلف تحت تصرف ، مثلا عربنشین و ترکنشین، در آنعصر غیر از اینها بوده است.
اما مهمترین خاصیتی که در مطالب « محققین » ایرانی از قبیل آقایان کسروی ، قزوینی ، ذکاء و مرتضوی و غیره به چشم میخورد انشاء و «استدلالهای» وطنپرستانه آنهاست تا جائیکه این آقایان وطنپرستی را با تحقیق عوضی گرفته اند . خاصیت دوم این مطالب که در مقالات آقای یارشاطر نیز مشهود است ، اینست که این آقایان پیش فرض زبان غیر ترکی آذری را سرمشق خود قرار داده و بدون ملاحظه دلایل اساسی بر علیه آن صرفا در پی یافتن دلایلی بر آمده اند که این پیشفرض را تائید کند. کما اینکه مثلا کسروی بعنوان مرجع اصلی این مغالطات هر جا که نظیر مورد «کردان و «بنی عامر»» نظر مورخین نظیر مسعودی را مغایراهداف خود یافته آنرا عامیانه و بی ارزش ارزیابی کرده است (3. 4 ) . ولی آنجا که بنفع خود دیده است از همان مسعودی «عوام» دلیل آورده است (4 . 4).
سومین مشخصه مطالب « محققین » ایرانی که شامل مقالات آقای یارشاطر نیز میشود بینش متحجر و ایستای آنان نسبت به زبان ، تاریخ و جغرافیاست. برای اینان زبان و مرزهای زبانی و جغرافیائی همچون مقولاتی خدادادی ازلی و ابدی ، ثابت و لایتغییر محسوب میشوند. از جغرافیا و تاریخ و دینامیسم اساسی آنها سررشته ندارند و گرنه خود متوجه میشدند که:
– اولا همه نمونه های لغوی ایرانی ارائه شده وسیله ایشان متعلق به نواحی مرزی و حواشی فارس زبان آذربایجان و نه خود این سرزمین ترک زبان اند ، مگر نمونه های «هرزنی» که آنهم متعلق به طالشیان کوچ داده شده در دو قرن پیش وسیله نادرشاه به آذربایجان است ( 4 . 3). و حتی بر طبق تحقیق هنینگ که در زیر میاید اهالی «تات» نیز خود معتقد به کوچ از یک ناحیه دیگر به تاکستان هستند.

– و ثانیا میدانستند که خاصه در کشوری ایلاتی مثل ایران که در آن هنوز هم کوچ رایج است، محدوده های زبانی در طول تاریخ متغیر بوده و ثبات آنها تصوری کودکانه محسوب میشود. و از اینرو صرف وجود جزیره های زبانی در ایالتی دلیل استمرار زبان مذکور در آن ایالت از قدیم نبوده بلکه همچنانکه تحت شرایط ایران معقول محسوب میشود و تحقیقات هنینگ نیز نشان میدهند، بواسطه کوچ ایلات ایجاد شده اند.

– و ثالثا بجهت تغییر محدوده های زبانی در مرزایالات ایران تاثیر زبان ایالات روی هم و حتی تشکیل جزیره های زبانی در ایالات دیگر امری طبیعی محسوب میشود که الزاما ربطی به استمرار زبانها ندارد.

بر این اساس برنامه من در اثبات مردود بودن فرضیه زبان آذری متکی بر استدلالات زیر است:
– مردود بودن اساس فرضیه مورد بحث بر طبق اینکه: بجهت استقلال تاریخی آذربایجان قدیم از ایران قدیم بر طبق نظر مارکوارت (1) اصلا زمینه و ضرورتی دراشتقاق زبان آذری از زبانهای ایرانی نیست.

– وجود زبان مستقل وغیر ایرانی در کشور مستقل و غیر آریائی اران ( آذربایجان) برطبق تحقیقات مارکوارت که حتی الفباء خاص خودرا داشته است (2 . 1).
– نادرست بودن استدلال ایرانی بودن یا نوعیت «پهلوی» زبان آذربایجان قدیم در پارتی و یا پهلوی نامیدن سرزمین و یا زبان کشور «ماد» و یا آذربایجان قدیم بر طبق نظر هنینگ (3).
– ترجمه صحیح نوشته ابن حوقل و تحقیق منطقی مارکوارت (1) و هنینگ ( 3 ) ثابت میکنند که در قدیم زبان فارسی یا پهلوی نه اینکه زبان مادری بلکه زبان ارتباط میان اهالی سرزمینهای مختلف الزبان تحت تصرف اقوام پارس و زبان مکتوبات و دیوان آنها بوده است.

– تعلق همه نمونه های زبانی ایرانی جمع آوری شده وسیله کسروی و دیگران در این رابطه برطبق نظر هنینگ () به نواحی مرزی آذربایجان و یا به عشایر کوچ کرده در قرون اخیر به آذربایجان.
– ناکافی بودن ، مخدوش بودن و نامشخص بودن نمونه ها ی زبانی مذکور بعنوان دلیل ایرانی بودن زبان قدیم آذربایجان بر طبق نظر هنینگ(2).

در مورد تحقیقات « محققین » ایرانی در اینباب ، آنچه که در مورد کسروی مسلم است اینست که وی تحصیلات تخصصی در تاریخ و زبانشناسی نداشت. آخوندی بود با تحصیلات مکتبی و نا آگاه به اصول مدرن تحقیق تاریخ و زبانشناسی که مورد بحث این مقاله است . توهم و دعاوی الهامی (!) وی نسبت به مذهب نیز نشان ازفقدان روح تحقیق واقعی و سنت زدگی وی میباشد که در سنتگرائی ملی و تجدد افراطی ناسیونالستی وی بروز کرده است. لذا کار اورا در زبانشناسی نمیتوان جدی گرفت مگر بابت اغراض ناسیونالستی وی که تأثیر مخربش در مورد زبانشناسی مورد بحث این مقاله است. او پس از مطالعه بعضی کتب غیر دقیق قدیمی در مورد « تاریخ» بدون امکان تحقیق در صحت منابع آنها و فهم غلط نظر ابن حوقل (5 . 4) و مهمتر بدون دقت در اینکه اکثر این کتب قدیمه از یکدیگر رونویسی کرده اند ، بواسطه تخیلات خویش صرفا درپی اثبات این پیشفرض بر آمد: که در آذربایجان قدیم میبایستی نوعی از فارسی صحبت میشده است. و از اینرو بدنبال آن بود که صرفا از طریق جمع آوری لغات فارسی در منابع قدیم و جدید آذربایجان این پیشفرض را اثبات کند. این یک بر خود استاتیک به پدیده زبان و تحقیق تاریخی است ، درحالیکه پدیده زبان در یک ناحیه جغرافیائی پدیده ایست دینامیک و تحقیق در آن به صرف عربی سطحی آخوندی و بدون اطلاع از موازین جدید تحقیق ممکن نیست. کسروی و قزوینی که در بعضی موارد دقیق تر از وی بنظر میرسد ، نه تنها فاقد سواد زبانشناسی و متدولوژی تحقیق بودند بلکه نظیر یارشاطر حتی قادر به تشخیص تفاوت بین زبان کتبی و زبان محاوره نیز نشده اند. در حالیکه این تشخیص مسئله ایست صرفا منطقی که از حداقل ضروریات یک بحث کلی منطقی در زبانشناسی نظیر این مقاله محسوب میشود. با مطالعه دقیق نوشته کسروی و شرکا متوجه میشویم که اینان نه تنها صرفا در پی مصادره به مطلوب بوده اند بلکه خود معنی آنچه را که نوشته اند نفهمیده اند:

مثلا چه کسروی و جه متابعینش معنی آنچه را که وی از حمدلله مستوفی در مورد شهرک «کلیبر» آذربایجان نقل کرده است که: «مردمش از ترک و طالش ممزوجند» ( 4.1) ، نفهمیده اند. چراکه بر این اساس وجود گویش غیر ترکی در بعضی دهات این شهرک ترک زبان بطور منطقی ناشی از اینست که بعضی از اهالی آنجا از طوالش به آذربایجان کوچ کرده و در آنجا ساکن شده اند و لهجه طالشی را به آذربایجان آورده اند .
کسروی هر جا که میدان تحقیق را بر خود تنگ دیده است به تخیل روی آورده است: مثلا در گفتار هفتم مقاله مذکور که منابعش رسوخ گویش طالشی را به ناحیه همسایه اش « بخش شاهرود» در خلخال آذربایجان راثابت میکند با زیر پا گذاشتن منطق با وجود اجبار به اذعان اینکه «این نمونه از آذری کهن بسیار دور می نماید» ، باز تخیل میکند که «گویندگان این زبان تیره جداگانه ای از مردم آذربایجان بوده اند. با اینهمه مانستگیهائی نیز با آذری در آن پیداست». بنظر من تعمدی در این مسامحه و تساهل کسروی و شرکا نهفته است، چراکه از این طریق بیدقتی و بیمنطقی خود را در پس تعمیمات و توجیهات پنهان میکنند.

از جانب دیگر فقدان عقل تحقیقی و کوته بینی کسروی در سایه ناسیونالیسم وی را در تناقض اساسی و عدم توجهش به محتوای نوشته های خویش میتوان دید : او در مورد « ـ 1 ـ » نقل از جغرافی نویسان عرب (5. 4) از نظر ابن حوقل (نیمه اول قرن چهارم هجری) چنین ارزیابی میکند که «زبان بیشتر مردم ارمنستان فارسی و عربی است». لکن در صفحه بعد همان کتابچه در مورد « ـ 3 ـ » از ابو عبدالله بشاری مقدسی (نیمه دوم قرن چهارم هجری) در « احسن التقاسیم » نقل میکند که «در ارمنستان بارمنی ودر اران بآرانی سخن گویند». در حالیکه این نظر ناقض نظری است که کسروی از ابن حوقل نقل میکند ، چراکه در طول چنددهه تعویض زبان بیشتر مردم ارمنستان از فارسی و عربی به ارمنی ممکن نیست . وکسروی خود میتوانست معقولانه از این روایت مقدسی نتیجه بگیرد که آنچه که او از ابن حوقل به ترجمه در یافته است ، غلط است و بس.
گذشته ازاین باید پرسید چرا تابعین کسروی از قزوینی گرفته تا آقای یارشاطر متوجه چنین تناقضاتی در استدلالهای وی نشده اند؟ مگر نه اینست که بعنوان سر آمد محققین عصر پهلوی چون مطلوبشان بوده اصلا در کم و کیفش دقت نکرده اند؟ آیا اینها نمونه شووینیسم و ابتذال فرهنگ آریایی عصر پهلوی نیست که فرهنگ را به زایده حکومت و محققین را به خادمان حاکم بدل کرده بود؟
ذکر این نظر مارکوارت نیز مهم است که مطابق آن بخلاف نظر افرادی مثل کسروی (6 . 4) بجهت غیر آریایی بودن اران که پیشتر اشاره شد: «اعتقاد به ارتباط بین نام« اران » و « ایرانویج » (آریایی) معلق زدنی مرگبار است» (0 . 2 . 1).
کما اینکه قزوینی هم چون احاطه لازم را به زبان آلمانی نداشت نظر مارکوارت را در کتابش «ارانشهر » غلط فهمیده و از اینرو در تایید کسروی نقل قول غلط از مارکوارت کرده است (5) . این کار قزوینی نیز نه اینکه تحقیق باشد بل تعجیل محسوب میشود و نشان میدهد که وطنپرستی و ناسیونالیسم جز کور کردن چشم عقل « فایده » ای ندارند. بگذریم که در سواد تحقیقی قزوینی همین بس که قادر به تشخیص اغلاط فاحش ترجمه کسروی از ابن حوقل نشده است و از کتاب مارکوارت نخوانده شاهد آورده است.

به همین ترتیب دیگر آقایان نیزاز مرتضوی گرفته تا یار شاطر ، صرفا با چشم بندی و مخالفت آشکار با منطق و تحقیقات متخصصین معتبر اروپائی است که به «تکرار» تخیلات کسروی کوشیده اند. و در این راه حتی از مخالفت با مانده های تاریخی و دست آورده های تجربی تحقیقات میدانی از نواحی مورد بحث نظیر مردم «هرزن» نیز ابائی ندارند که خود معتقدند که: » به نقل از پدران و اجداد خود دویست ؛ سیصد سال پیش از نواحی طالش به این هرزن کوچیده و از آنجا به گلین قیه و بعضی نواحی شاهپور رفته اند» (6) و به این جهت مانده هائی شبیه به طالشی در میانشان باقیست . امری که محققی نظیر هنینگ نیز صحت آنرا بطور مستدلی ضروری می بیند (2). مرتضوی باوجود اطلاع از این واقعیت تاریخی و رابطه آگاهی به اینکه بقول خودش: » در سراسر هرزنات و گلین قیه حتی یک نفر هم پیدا نمیتوان کرد که چند عبارت از زبان هرزن بلد باشد» (6) ، باز از سر تعصب مردم هرزن را مجبور به اقامت ابد الاباد در آذربایجان میکند تا جعلیات کسروی را توجیه کند. چراکه برای اینان که تعصب را جایگزین تحقیق کرده اند نتایج تحقیقات و نظر خود اهالی نواحی مورد بحث مطرح نیست بلکه باید به هر قیمتی که شده است «فارسی » صحبت کردن مردم آذربایجان را «حداقل» در زمانهای قدیم هم که شده است توجیه کرد: حتی اگر که به قیمت انتساب دروغگوئی به مردم هرزن و تاکستان هم تمام شود. کوتاه سخن که نوشته مرتضوی در عین ناسیونالیسم مطلق از عقل و منطق بالکل عاریست و نمونه تام العیاری از بیسوادی فرهنگیان آریامهری محسوب میشود.
و اما نمونه های لغوی جمع آوری شده وسیله این اشخاص ، بفرض رعایت دقت و صحت آنها ، به جهات مختلفی که نشان خواهم داد ، ارتباط منطقی با زبان محاوره و مادری ساکنان آذربایجان قدیم را ندارند. کما اینکه در تحلیل کمی و کیفی آنها توجه به نتایج تحقیات زبانشناس معروف والتر برونو هنینگ کافی بنظر میرسد.

– خلاصه نظر هنینگ در مقاله اش تحت عنوان «زبان قدیم آذربایجان» اینست که (2):
– اولا اطلاعات و نمونه های لغوی ارائه شده وسیله کسروی و دیگران از همه لحاظ ناقص ،اندک، نامعتبر و در اکثر موارد نامشخص بوده و برای اثبات وجود زبان ایرانی آذری در آذربایجان قدیم کافی نیستند.
– و ثانیا این منابع لغوی همه متعلق به مناطق مرزی و حاشیه آذربایجان هستند که متعلق به نواحی فارس زبان بوده و ناظر بر زبان داخل آذربایجان نمی باشند. لذا بعد از مطالعات بیشتر باید متقاعد شد که فرضیه زبان ایرانی آذری در مورد آذربایجان قدیم قانع کننده نیست. کما اینکه نمونه های لغوی «هرزنی» بجهت تطابق با شواهد و احکام زبانشناسی متعلق به ساکنان گیلک زبانی است که بوسیله نادرشاه دو قرن پیش از ناحیه طالش به هرزن کوچ داده شدند . و در مورد نمونه های لغوی «تاتی» نیز باید دانست که اهالی تات خود معتقدند که از جائی دیگر به تاکستان کوچ کرده اند. و از اینرو:
– نمونه های زبانی که از جانب « محققین » ایرانی بعنوان باقی مانده زبان قدیم آذربایجان ارائه میشود، درواقع متعلق به ایالات دیگر هستند که بواسطه کوچ و مهاجرت در قرون اخیر به یکی دو منطقه د اخل و به بعضی مناطق مرزی آذربایجان انتقال داده شده اند.
به نظر من بر اساس این تحقیقات حتی علت منطقی کمبود و نقصان نمونه های لغوی «فارسی» در آذربایجان بواسطه تعلق آنها به نواحی مرزی و بجهت عمر کوتاه آنها در این سرزمین روشن میشود. و یعنی صحت یک نتیجه تحقیقی نه اینکه در کاربرد انحصاری و ایستای آن بلکه اساسا مشروط به ارتباط و کاربرد آن در توضیح مسائل مرتبط از نوع اخیر (نقصان نمونه ها) هستند. متاسفانه بر عکس محققین خارجی « محققین » ایرانی مذکور از این ضرورت علمی و منطقی در مورد تحقیقات غافل بوده اند.
اهمیت دیگر کار هنینگ در اینست که وی بر اساس یک روش منطقی و نگرش جامع به دینامیسم جغرافیائی نمونه های لغوی نواحی نسبتا نزدیک به هم و با ارزیابی منطقی و دقت درتشابهات ریشه ای لغات ، اثبات کرده است که لهجه ها یا گویشها ی ظاهرا متفاوت حوالی مرزهای آذربایجان نظیر تاتی (تاکستانی) ، طالشی و سمنانی با هم نزدیکند. و یعنی همه این گویشها ی حوالی مرز های آذربایجان که از طرف « محققین » ایرانی بعنوان دلیل وجود زبان «آذری» در داخل آذربایجان ارائه میشوند ، جز زنجیره ای از گویشها ی فارسی ایالات فارسی زبان هم مرز با آذربایجان چیز دیگری بشمار نمیروند.
به سخن دیگر هنینگ زبانشناس در پی اینست که جوابی برای ساختار زبانی گویشهای نمونه برداری شده نظیر هرزنی ( آمده از طالش) ، طالشی (نفوذ کرده در حوالی اردبیل) و تاتی (ناقل به تاکستان) بیابد و نه مثل « محققین » ایرانی توجیهی برای یک تصور سیاسی که زبان آذربایجان قدیم هم میبایستی «فارسی» یوده باشد . اینست که پس از تاکید بر نقصان ، نا مشخص بودن و کمبود نمونه های جمع آوری شده، و غیر قابل اطمینان بودن مدارک جمع آوری شده وسیله کسروی اشاره میکند که (2):
– «اهالی تات خود معتقد به این هستند که از جای دیگری به تات مهاجرت کرده اند » و از کل داده های اشاره شده در بالا نتیجه میگیرد که :
– «ثابت شد که آن گویشهائی که فرض میشدند باقی مانده زبان قدیم آذربایجان باشند ، واردات اخیر از ایالات دیگر هستند».
باین ترتیب اساس فرضیه زبان ایرانی آذری که کسروی و متابعین نظیر آقای یارشاطر با تکیه به نمونه های لغو ی ناقص ، اندک و نامعین ساخته و پرداخته اند مردود است.
بااینحال در تایید این نظر و توضیح اصل مسئله که چرا ظاهربینی ، کوته بینی و بیدقتی کسروی و شرکا منجر به اشتباه آنان شده است ، تحلیل نظرات شرقشناس معروف « یوزف مارکوارت» نیز ضروری بنظر میرسد.
– خلاصه نظر مارکوارت در اینمورداینست که : زبان فهلوی منظور مورخین در آذربایجان قدیم زبان مکتوب آن ناحیه بوده است(3 . 1).
و یعنی نظرمارکوارت دقیقا بر عکس آنست که قزوینی از وی نقل و پس از او دیگران به تبعیت او تکرار کرده اند. مارکوارت تاکید میکند که آنچه که مورخینی مانند مسعودی و حمدلله مستوفی در رابطه با بقای نمونه هائی از زبان فهلوی در آذربایجان قدیم ذکر کرده اند تنها در مورد زبان مکتوب آن ناحیه میتواندصادق باشد . این نظری است کاملا منطقی که با شرایط تاریخی و جغرافیائی آذربایجان قدیم مطابقت دارد. چرا که همچنانکه هنینگ نیز معتقد است: زبان فهلوی در آنعصر در جوار زبان عربی نقش زبان ارتباطی و مکتوبات را در آذربایجان بعهده داشته است که صد البته غیر از زبان مادری یا محاوره ساکنان آذربایجان بوده است . – مارکوارت در کتابش «ارانشهر » در مورد مشخص زبان مکتوب تفسیراوستا در عصر اشکانیان مینویسد (3 . 1): ((…) از مارکوارت و ((…)) و زیر خط ازنویسنده و مترجم است):
– «این اشاره حمدالله مستوفی ، که زبان قدیم پهلوی تا نیمه اول قرن هشتم در آذربایجان هنوز خودرا نگهداشته بود ( نقل منابع لاتین مربوطه) ، زمانی کاملا قابل تایید است که مرجوع به پهلوی اصلی که زبان مکتوب عصر پارتی آمده از آتروپاتنه است، باشد . لارم بدقت است که مسعودی نیز در کتاب التنبیه و الاشراف ( نقل منابع لاتین مربوطه) آذریه را در یک نفس با فهلویه و دریه مینامد ، که یعنی آنرا ((آذریه را)) آشکارا یک زبان مکتوب میبیند».
باید دانست که در زبان آلمانی نیز نظیر هر زبان دقیقی اصطلاحات زبان مکتوب و زبان محاوره اساسا متفاوت و هرکدام تعاریف مخصوص بخود را دارند. زبان مکتوب: زبان منابع و اسناد کتبی از یک زبان را میگویند و زبان محاوره زبان: زبان روزمره مردمرا. لذا تعمد مارکوارت در تذکر زبان مکتوب و تذکر مشروط بودن تایید نظر حمدالله مستوفی به زبان مکتوب بعلاوه تاکید در دقت نسبت به اینکه مسعودی نیز زبان آذریه (آذری) را زبان مکتوب میشناسد ، تاکید وی را در تشخیص و تفاوت بین زبان مکتوب و زبان محاوره میرساند. گذشته از آن بدیهی است که مورخین مذکور در قدیم طبعا به منابع مکتوب و اهل کتابت نظر داشته اند و نه به محاورات اکثریت مردم بزبان مادریشان.
باز باید دانست که در قدیم تا قرون اخیر که 99.9 % مردم بیسواد بودند زبان مکتوب در نواحی مختلف دنیا با زبان مردم یا زبان محاوره میتوانست متفاوت باشد. بخصوص پس از اینکه ناحیه ای با مردمی متکلم به زبانی معین تحت تسلط قومی متکلم به زبانی دیگر قرار میگرفت. بعنوان نمونه میتوان زبان مکتوب یونانی و یا لاتین اقلیت بسیار ناچیز ساکنین کلیسا ودیوانیان را در نواحی مختلف اروپا تا قرون وسطی نام برد که در جوار زبانهای محاوره ای هم ریشه لکن متفاوتی که 9. 99% مردم صحبت میکردند، زبان اقلیت بود. نمونه دیگر زبان مکتوب ترکی دیوانیان در اروپای تحت تسلط امپراطوری عثمانی است در مقابل زبانهای محاوره ای هند و اروپائی اکثریت ساکنان نواحی مذکور که ریشه متفاوتی نسبت به زبان ترکی دارند. و اگردراین نواحی اروپا بعد ازهزار سال نمونه های مکتوبی در مورد خاص این نواحی به زبان ترکی یافته شدند نمیتوان آنرا دلیل ترکی بودن زبان مردم نواحی مذکور دانست. لذا زبان مکتوب یک ناحیه در قدیم میتواند با زبان (محاوره) مردم آن ناحیه متفاوت باشد و وجود منابع مکتوب به زبان خاصی در یک ناحیه دلیل صحبت مردم آن ناحیه به آن زبان نمیتواند باشد. کمااینکه در هندوستان قرون اخیر منابع مکتوب بسیاری به زبان انگلیسی میتوان بافت بدون اینکه هیچ شخص عاقلی این زبان بیگانه استعماری را زبان مادری ساکنان ایالات هند تلقی کند. هم این مسئله در مورد زبان مکتوب فارسی بعنوان زبان اقوام مهاجم بارس پس از تسخیر سرزمین آذربایجان قدیم در برابر زبان محاوره و مادری ساکنین قدیم این سرزمین نیز صادق است.

ملاحظاتی در زبان قدیم آذربایجان – دکتر فرهاد قابوسی، بخش دوم و پایانی

لذا وقتی آقای یارشاطر در مقاله « آذری » از ابن حوقل یازده قرن پیش نقل میکند که (7): « زبان مردم آذربایجان و بیشتر مردم ارمنستان ایرانی (الفارسیه) است … و از آ نها که به فارسی سخن میگویند کمتر کسی است که عربی را نفهمد … » . و سپس نتیجه میگیرند که این «گواه روشنی بر ایرانی بودن زبان آذربایجان در قرن چهارم هجری است ». نتیجه گیری ایشان و تکرار کنندگان آن (بنقل از منبع مشابه از استخری (8)) معقول نیست (9). چراکه منطق این نتیجه گیری حکم میکند که اولا غرض آقای یارشاطر از زبان آذربایجان همان زبان مردم آذربایجان است و پس نظر ایشان فارسی (ایرانی) بودن زبان آذربایجان در قرن چهارم هجری است وثانیا پس بنظر ایشان زبان مردم ارمنستان در قرن چهارم هجری نیز فارسی (ایرانی) بوده است. در حالیکه زبان ارمنی درارمنستان تدوینی حداقل هزاروپانصد ساله دارد و فارسی صحبت کردن مردم ارمنی در هزار سال پیش مسخره آمیز است. لکن این نتیجه تاسف انگیز ناشی از ترجمه غلط و وطنپرستانه ایشان است. من نمیدانم در سواد کسروی (3 . 4 ) تردید کنم یا در دقت یارشاطر و یا عملا هردو . چراکه ترجمه ای که ایندو از متن مذکور ابن حوقل نقل میکنند نه تنها هردو غلط بلکه در مواردی برعکس یکدیگر و با هم متناقض اند. چراکه بسیار عجیب است که آقای یارشاطر با وجود تشخیص از تناقض میان ترجمه خویش و کسروی نه شک منطقی در موضوع و نه اشاره ای در این مورد کرده است؟!
وچرا که حتی اگر این ترجمه نادرست را هم مدرک قرار دهیم ، غرض ابن حوقل از تعمد بر تذکر «آ نها که به فارسی سخن میگویند » در میان « مردم آذربایجان » تنها این میتواند باشد که برخلاف ظاهر و تصور آقای یارشاطر نه اینکه « مردم آذربایجان » بلکه تنها بعضی « از آ نها به فارسی سخن میگویند ». ثانیا منطق شرایط آنعصر که در آن تحصیل زبان عربی اصولا برای مردم عادی ناممکن و مخصوصا تا حد اینکه عربی را در محاوره بفهمند مشکل بود ، حکم میکند که منظور غیردقیق و سطحی مورخ از مردم فارسی گو و عربی فهم آذربایجان نه که اکثریت مردم بلکه معدود بسیار اندکی اهل کتابت و دیوانیان اهل آذربایجان ارزیابی کنیم که به ضرورت شغلی هم فارسی و هم عربی یاد گرفته بودند . کما اینکه حتی امروزه روز نیز بعد ازهزاروصد سال که امکان تحصیل زبان و مخصوصا زبان عربی در ایران صد ها مرتبه بیشتر شده است بااینحال مردم هیچ ناحیه ای از ایران باسنثنائ بخشهائی از خوزستان عربی نمی فهمند و قادر به گفتگو یا محاوره به عربی نیستند. و این صد البته غیر از فهم لغات عربی محتوی در زبان فارسی است. و لذا غرض از همان مردم فارسی گو نیز در روایت سطحی ابن حوقل چیزی بغیر از اقلیت ناچیز تحصیلکرده یازده قرن پیش نمیتواند باشد که میتوانستند عربی را هم بفهمند. این حکم منطق است. لذا تعمد «محققینی » که همین نوشته ابن حوقل را دلیل ایرانی ((فارسی )) بودن زبان ((مردم)) آذربایجان ارزیابی میکنند غیر از اثبات غیر منطقی بودن کلیت نظراتشان در مورد «زبان آذری » و رد اساسی اعتبار ایشان بعنوان یک محقق نتیجه دیگری نمیتواند داشته باشد. بعلاوه اینکه بیدقتی و سطحی بودن روایا ت ابن حوقل و اکثریت قریب به اتفاق مورخینی را که بابت جعل «زبان آذری » مورد استقاده ایرانپرستان و نژادپرستان ایرانی قرار گرفته اند نیز محرز میشود. کما اینکه تاکید و تعمد مارکوارت نیز در رابطه با تدقیق و تصحیح مستوفی و مسعودی در مورد زبان مکتوب موید همین امر و یعنی عدم دقت ضروری مورخین مذکور است. و کما اینکه دقت کافی و باصطلاح علمی در تاریخ عمری بیش از یک قرن ندارد و همه منابع تاریخی ماقبل قرون اخیر و خاصه قدیمتر مخصوصا در رابطه با چنین مباحث ظریفی قابل شک محسوب باید شوند. مخصوصا که در مورد «زبان آذری » اکثر منابع تاریخی یاد شده بدون تحقیق یکی از دیگری رونویسی کرده اند. نظیر اینکه تعمد مفدسی در «احسن التقاسیم (نقل از (7)) » در تذکر اینکه «فارسی مردم آذربایجان مفهوم است و در حروف به فارسی خراسانی شبیه است » نیز منطقا ناظر بر زبان مکتوب در آذربایجان باید باشد و نه زبان مردم.
لکن طبیعی است که در این میان « محققین » ایرانی آشنا به زبان آلمانی وجود داشته اند که نوشته مارکوارت را فهمید ه اند و یا برخی نظیر آقای یارشاطر که به کتاب مارکوارت اشاره کرده اند باید متوجه میشدند که نظر وی کدامست. در حالیکه هیچکدام آنان ذکری از تذکر مارکوارت در مورد زبان مکتوب بودن زبان فهلوی یا آذری مورد اشاره مستوفی و مسعودی نمی کنند. لذا این سئوال پیش میاید که این آقایان چرا نظر مارکوارت را کتمان کرده و علت این سکوت چیست. و یا اینکه «محققین » مذکور از محتوای دقیق مستندات حویش بی حبرند و بجای تحقیق تکرار و آنهم بغلط تکرار میکنند. خلاصه کلام اینکه « محققین » مذکور دست پیر مغان را هم از پشت بسته اند که به تائید نظر حل معما میکرده است ، اینان به کتمان نظر حل معما میکنند. و نیز به تائید غلط «تحقیق » میکنند. ضرورت طرح این سئوال زمانی تشدید میشود که میبینیم آقای یارشاطر نه تنها این نظر مهم مارکوارت را که ماهیت نظر مورخین مرجع آقایان و کلیت مسئله را عوض میکند ، کتمان کرده و یا بدون تحقیق لازم به کنار نهاده است. بلکه نظر استادش هنینگ را هم که مخالف وجود دلایل کافی بر وجود زبان آذری در آذربایجان است کتمان کرده است. باید دانست که هنینگ بر خلاف اصرار شاگردان ایرانیش نظیر آقای یارشاطر که بر طبق مقاله او در پی تغییر نظرش در رد فرض زبان آذری بوده اند ، نظرش را تغییر نداده است. وگرنه محققی چنان دقیق حداقل درپایان مقاله اش اشاره میکرد که مقاله ای خواهد نوشت و یا اینکه مقاله ای مینوشت. در حالیکه وی در مقالات بعدی مربوط به موضوع خود نیز (3) نظر مخالفش را تغییر نداده است .دلیل آقای یارشاطر در اینکه در مورد این نظر مخالف استادش هنینگ هیچ بحثی نمیکند ، چیست ؟!
و اما نوشته ابن حوقل و ترجمه دقیق آن: ابن حوقل در کتاب « صورت الارض» که در بعضی نسخ چاپ شده در خارج «المسالک الممالک» نامیده شده است مینویسد ، (( …) زیر نویس کتاب): » و اما لسان اهل آذربایجان و اکثر اهل ارمنیه فالفارسیه تجمعهم (تجمعه) والعربیه بینهم مستعمله و قلمن بها ممن یتکلم بالفارسیه لا یفهم بالعربیه و یفصح بها من التجار و ارباب الضیاع …» (10) . ترجمه صحیح آن که بتایید زبانشناسان عربی و عرب زبانان نیزرسیده است و از ترجمه های تاکنون موجود آن در نوشته های «محققین» ایرانی متفاوت است ، عبارت است از ((…) از راقم):
– «و اما زبان تجمع ( ارتباط) اهالی آذربایجان و اکثر اهالی ارمنیه فارسی است و عربی نیز (در اینمورد (ارتباط)) بینشان مستعمل است و در این میان کم اند که فارسی سخن بگویند ولی عربی نفهمند ، (لکن) در عربی (بعضی) از تجار و زمینداران فصیح اند».
باید دانست که معنی » تجمعهم (تجمعه) «در متن بالا جمع آمدن آنها باهم است و یعنی آذربایجانیها و ارمنیها ئی که به هم میرسیدند چون زبان همدیگر را نمی فهمیدند با هم به فارسی و یا عربی صحبت میکردند و نه اینکه در آذربایجان و ارمنستان با خودی و میان خودشان. بعین هندیان ساکن ایالات و اخیرا کشورهای مختلف شبه قاره هند که بجهت نا آشنایی به زبانهای مادری یکدیگر میتوانستند با هم (در قرون اخیر ) به انگلیسی صحبت کنند.
نتیجه منطقی این نوشته طبق تایید عربشناسان و عرب زبانان اینست که نه اینکه زبان مادری ومحاوره روزمره اهالی آذربایجان و اکثر اهالی ارمنستان هزارسال پیش فارسی بوده باشد بلکه معدودی از آنان که در هزار سال پیش به همدیگر میرسیده اند نظیر دیوانیان و تجار این دو سرزمین ، با هم به فارسی (فالفارسیه) مکالمه میکرده اند و بین همین افراد معدود عربی هم مستعمل بوده است . و یعنی زبان ارتباط ، پیوند و زبان مبادلاتی معدود مذکور از اهل ارامنه و آذزبایجان فارسی بوده است. بعین اینکه در هند وستان تحت تصرف انگلستان قرون اخیر زبان انگلیسی به زبان دیوان و ادارات و نیز زبان ارتباط بین اهالی ایلات هند با زبانهای مادری مختلف که زبانهای یکدیگررا نمی فهمیدند بدل شده بود. دلیل این امر رواج زبان فارسی بعنوان زبان مبادلات دیوانی و تجاری در این دو سرزمین بوده است که در هزارسال پیش قرنها تحت تصرف و یا تحت الحمایه امپراطوری ایران بوده اند. منطق این نظر جایگزینی زبان فارسی را درزمانهای بعد بجای زبان آرامی بعنوان زبان روابط بین الملل میان ملل تحت حکومت امپراطوری ایران نظیر آذری وارمنی را را میرساند که بتدریج بعد از تصرف همین سرزمینها بوسیله امپراطوری عرب جای خودرابه زبان عربی میداده است ، و نه زبان مادری بودن زبان فارسی را مثلا در ارمنستان. کما اینکه نه تنها تصور فارسی صحبت کردن مردم ارمنستان با هم در هزارسال پیش مسخره آمیز است بلکه امروزه هم با وجود اینهمه امکانات بسیار زیاد تر خاصه در اروپا نسبت به هزارسال پیش برای یادگیری زبانهای غیر مادری ، مثلا اکثر مردم آلمان و فرانسه که زبان مادریشان آلمانی و فرانسوی است ،اگر به هم برسند باهمدیگر بوسیله زبان انگلیسی اندکی که میفهمند صحبت میکنند. و همچنانکه محتوای منطقی («عربی فهمیدن اکثر آنها ئی از میان مردم ارمنستان که فارسی تکلم میکنند») درهزارسال پیش بخوبی رساننده اینست که تعداد آن فارسی گویان اکثرا عربی فهم در ارمنستان بسیار بسیار اندک میبوده است. عین همین وضع را هنینگ در مورد زبان آرامی که زبان دیوانی ایران عهد هخامنشی بود مقرر میشمارد (1 . 3).
با توجه به اینگونه موارد است که در صورت ترجمه غیر دقیق محتو ی منابعی نظیر استخری و ابن حوقل نتیجه مسخره آمیزی خواهد داد . چرا که در اینصورت اهالی ارمنستان هزارسال پیش را مجبور به صحبت میان هم به جای زبان ارمنی به زبان فارسی و عربی خواهیم دید! متاسفانه همه ترجمه های این منبع و منابع مشابهی نظیر استخری از زبان عربی ، بدلیل عدم دقت مترجمین از کسروی گرفته تا یارشاطر ، مشکور و امین ریاحی و دقیقا بخاطر غرض در توجیه مدعای ناسیونالیستی ، غلط از آب در آمده اند.
شایان دقت است که هنینگ نیز به خاصیت «ارتباطی» بودن زبان فارسی (فارسی جدید) عصر ساسانی در سرزمینهای تحت تصرف آنان دردوران ماقبل تسلط اعراب بر ایران (و نوشته های استخری و ابن حوقل ) اشاره کرده است: که یعنی وی نیز زبان فارسی را زبان پیوند و ارتباط فیمابین ساکنین سرزمینهای مختلف تحت تصرف ساسانیان می بیند (2 .3) و نه زبان مادری ساکنین این سرزمینها در آن عصر . و در مسیر همین استدلال منطقی است که او همچنانکه در بالا آوردیم باتوجه به مواضع جغرافیائی خارج از آذربایجان نمونه های کذائی گویش ایرانی بانظر کسروی و یار شاطر در مورد تعلق مستمر نمونه های فارسی گونه مذکور به آذربایجان مخالف است. در همین مقاله است که هنینگ به عدم دقت ابن مقفع در تکرار تساهل او اخر عصر اشکانی اشاره میکند که «نام سرزمین خود پارت را به همه سرزمینهای تحت اداره خویش و خاصه در مورد ماد تعمیم داده» و یعنی به غلط ماد را هم پارت مینامیدند . «به این ترتیب نظر ابن مقفع در تعمیم زبان پهله (فهله ، بهله) به ماد (اصفهان ، … ، آذربایجان) » متکی بر تسامح و تساهلی است که به تصورات عامیانه عصر اشکانی بر میگردد و اعتبار ی ندارد. » تسمیه اشعار لهجه ای و در مرحله اول آنچه که در لهجه های ناحیه ماد سروده شده اند به « فهلویات» نیز ناشی از استعمال «پهله(و)» در مورد ماد است» (3 .3 ) . لذا ثابت میشود که این منبع « محققین » ایرانی در مورد پهلوی بودن زبان آذربایجان نیز ، همچنانکه اشاره کردم ، بر طبق نظر هنینگ فاقد دقت و ازنظر مرجعیت در چنین مورد پیچیده و نیازمند دقتی ، نامعتبر است. و روشن میشود که ساختمان این فرضیه « زبان آذری» از پایه بر روایات سطحی و عوامانه و یا رونویسی ها و نقل قولهای غیردقیق قدیمی استوار بوده و بی اعتبار است. کما اینکه هر محققی میداند که در هزار و چند صد سال پیش کسی امکان دقت لازم را نداشته و لذا ابن مقفع و یا مامور مالیاتی نظیر استخری و بازرگانی نظیر ابن حوقل را امکان دقت و تشخیص روایت از حقیقت در چنین مواردی نبوده است.

باین ترتیب می بینیم که تمامی تشکیلات ساختمان فرضیه «زبان آذری» بی پایه هستتند : چراکه هم منابع تاریخی آن سطحی و برای این مقصود نا معتبراند و علاوه بر آن ترجمه ها از این منابع غیر دقیق و غلط اند و استدلالها بر پایه این مقدمات غیر منطقی و مغرضانه اند و در نهایت نتایج گرفته شده ازاین همه مخالف نظرات تحقیقی متخصصین تاریخ و زبانشناسی ایران نظیر مارکوارت و هنینگ بوده است. و یعنی منطقی ذاتی در نادرستی جامع این فرضیه وجود دارد که بر همه عناصر آن حاکم ست.
با اینحال ممکن است که باز این سئوال مطرح شود که چرا دیگران از میان موافقین و مخالفین این داستان مجعول متوجه اغلاط و تناقضات نقل قولها ، ترجمه ها و « استدلالهای » کسروی و شرکا نشده اند؟ و آیا به همین جهت باز «حقیقتی » در این داستان نیست؟ پاسخ اینست که مطلقا نه! وعلت عدم توجه دیگران باین اشکالات ، سوای امکانات و اغراض آنها در عدم دقت ، تساهل و تسامحی است که از ویژگی های فرهنگ سطحی ، شعرزده و ادب زده ایران است که اصولا توجهی به اساس مسائل و ساختار عقلانی و منطقی آنها ندارد. باین معنی که چه در میان مخالفین و چه در میان موافقین تاکنون تحقیقی چندان رایج نبود که بتواند متوجه اشکالات مذکور بشود. از طرف دیگر در نبود امکانات و علاقه حرفه ای نیز تحقیقاتی چنین چندان میسر نیستند. و خاصه در ایران اساس فرهنگ تحصیلکرده ها و اهل فرهنگ بر فرهنگ شفاهی و باصطلاح نقلی است و لذا کافیست که از شخصی مشهور نقل قولی بشود و یا سندی آورده شود . در حالیکه تحقیق بر سر آن مرجع و آن سند است و مهمتر بر سر شرایط و منطقی است که تحت آنها آن نظر و سند پدید آمده اند و اینکه آیا با نظرات و اسناد دیگر مطابقند یا نه؟

ارزیابی منطقی من از این مسئله معادل نگرش به آن چون مسئله ای علمی است که دارای معلوم (ات) و مجهول (ات) ی است. لذا بجهت عمومیت نتایج منطق است که نتایج من با نتایج تحقیقات محققین معتبری نظیر مارکوارت و هنینگ مطابق است. و باز به همین جهت است که نتایج مذکور با نظرات زنده یاد دانشمند محسن هشترودی نیز مطابق اند که به وجود زبان آذری مطلقا اعتقادنداشت (11) : «هیچ‌ وقت‌ زبانی‌ به‌ نام‌ آذری‌ وجود نداشته‌، این‌ را عقل‌سلیم‌، خرد، تاریخ‌ یا هر چه‌ که‌ شما بنامیدش‌ به‌ مامی‌گوید. این‌ زبان‌ آذری‌ کجا بود؟ چه‌ بر سرش‌ آمده‌؟کجا رفت‌؟ مسئله‌ زبان‌ مثل‌ یک‌ فرضیه‌ علمی‌ نیست‌ که‌اگر به‌ اثبات‌ نرسد به‌ کناری‌ گذاشته‌ می‌شود و از یادهامی‌رود. نه‌ دوست‌ من‌ چنین‌ نیست‌. مدعیان‌ وجود چنین‌زبانی‌ می‌توانند تا ابد چنین ادعایی‌ را ادامه‌ دهند اماهیچوقت‌ نخواهند توانست‌ آن‌ را ثابت‌ کنند. بله‌ زبانی‌وقتی‌ پیدا می‌شود، دیگر به‌ آسانی‌ از گردونه‌ تاریخ‌خارج‌ نمی‌شود، این‌ مسئله‌ زبانهای مرده‌ یا زبانهای‌خاموش‌ فقط‌ یک‌ سخن‌ است‌، یک‌ حرف‌ است‌. زبان‌هیچوقت‌ نه‌ خاموش‌ می‌شود و نه‌ می‌میرد، بلکه‌ زبان‌ یا تحول‌ پیدا می‌کند و یا در کنار و حتی‌ در دل زبانهای‌دیگر به‌ زندگی‌ خود ادامه‌ می‌دهد… اما زبانی‌ که‌ زمانی‌با انتشار رساله‌ ]آذری‌[ کسروی‌ بر سر زبانها افتاد داستان‌ دیگری‌ دارد… من‌ فقط‌ این‌ را می‌دانم‌ و خبر دارم‌ که‌ خود کسروی‌ در اواخر عمرش‌ از آن‌ نظر خود برگشته‌بود و حتی‌ عده‌ای‌ گفتند که‌ پشیمان‌ شده‌ است‌ و گویا ازنظر خود برگشته‌ است‌ در جایی‌ هم‌ ثبت‌ کرده‌ است».

………………..

در خاتمه پس از اثبات مردود بودن زبان آذری بعنوان زبان قدیم آذربایجان میخواهم نشان دهم که مطابق نظرات محققین معتبر نظیر ویل دورانت ، جرج سارتن ، سر پرسی ساکس و دیاکونوف و تحقیقات جدید زبانشناسی ، زبان مادری ساکنین قدیم آذربایجان چه زبانی میتواند بوده باشد. کما اینکه وجود مسلم زبان غیر آریایی در اران و یا بردعه قدیم بیش از پانزده قرن پیش که در بالااشاره شد با گویش حلقومی مشابه گویش ترکمنی ، احتمال زمینه و خویشاوندی اورال- آلتائی زبان قدیم آذربایجان را پیشتر میکند. چرا که نه تنها محققین مذکور بلکه تخقیقات اخیر زبانشناسی نیز خویشاوندی زبان قدیم ایلامی (عیلامی) نواحی غرب ایران ( شامل آذربایجان) با زبانهای اورال- آلتائی ( شامل ترکی ) را مسلم میبینند ، هرچند که این خویشاوندی به معنی اشتقاق نبوده و برای نوعیت ترکی (اورال-آلتائی/ فینو – ایغوری) زبان قدیم آذربایجان ضرورتی هم به آن نیست . ولذا تغییرتدریجی زبان ساکنین آذربایجان از زبان ایلامی به زبان خویشاوند ترکی بعد از قریب دو هزاره بخصوص تحت شرایط اسکان متمرکز اقوام ترک در این ناحیه ، بعنوان تغییر تدریجی امری طبیعی و منطقی محسوب میشود:
– کما اینکه مورخ برجسته ویل دورانت در « تاریخ تمدن» معروفش که جزء مراجع اساسی محسوب میشود » منشا مغولی زبان سومری را » به جهت تشابهات زباد بین زبان سومری (مرتبط با زبان ایلامی) و زبان مغولی که از زبانهای اورال-آلتائی و فینو- ایغوری است » غیر قابل نفی» دیده است (12).

– همجنین مورخ نامی علوم جرج سارتن در کتاب معروفش «تاریخ علم» به مقایسه و رابطه بین زبانهای سومری (که با ایلامی مربوط است) با مغولی اشاره کرده است (3).
– مورخ معروف: ای. م. دیاکونوف در کتاب معروفش «تاریخ ماد» به قوی بودن احتمال خویشاوندی زبانهای ایلامی و آلتائی (ترک و مغولی) معتقد است و از یکسان بودن ساختار «آگلوتیناتیو» ایندو گروه زبانی سخن میگوید (14) . او به تعدد زبانهای مختلف میان قبایل تشکیل دهنده ماد اشاره میکند که از آن میتوان بطور منطقی نتیجه گرفت که بعضی از این زبانها با زبانهای ایلامی و برخی با زبانهای پارسی باستان رابطه داشته اند. خاصه که رابطه زبانهای مادی با پارسی باستان مطابق سبقت تاریخی اقوام مربوطه نیز یکجانبه و منحصر به تاثیر زبانهای مادی به پارسی است. لذا این ارتباط نقشی در صحت و سقم خویشاوندی بین زبانهای مادی و ایلامی بازی نمیکند و این ارتباط اخیر مستقل از رابطه دیگر اساسا منطقی است. لکن از آنجائیکه تحقیقات دیاکونوف قریب نیم قرن قبل از تحقیقات اخیر در مورد خویشاوندی زبانهای ایلامی و آلتائی انجام گرفته اند لذا طبیعی است که او در زمان نوشتن کتابش از اعتبار این رابطه بنظر وی قویا محتمل هنوز خاطر جمع نبوده است.
– سر پرسی ساکس معروف نیز در تاریخش به رابطه این زبانها اشاره کرده است (15).
– گذشته از این منابع مر جع ، نتایج تحقیقات اخیر زبانشناسی نیز خویشاوندی زبانهای ایلامی و اورال- آلتائی را از چند جهت و جنبه گوناگون تاکید و تایید میکنند:
بنا براین تحقیقات رابطه زبانهای سومری – ایلامی و اورال- آلتائی نه تنها از نظر ساختارشان بطور مستقیم بلکه از طریق واسطه زبان «دراویدی» (تامیل) نیز مشخص میشود (16). کما اینکه خویشاوندی زبان ایلامی بازبان دراویدی از یکسو و رابطه زبان دراویدی با زبانهای اورال- آلتائی از سوی دیگررابطه زبانهای اورال- آلتائی و زبان ایلامی را مسلم میسازد. در این مو رد از میان مقالات کثیر ی که به نتایج تحقیقات زبانشناسی را در موارد مذکور پرداخته اند ، میتوان به مقالات زیر در دو کتاب مرجع در مورد تحقیقات زبانشناسی دراویدی که در آنها بخشهای متعددی به تحقیقات در مورد روابط زبانهای دراویدی با ایلامی و با اورال- آلتائی و اورال- آلتائی با ایلامی اختصاص داده شده اند ، رجوع کرد ( 17). تحقیقات اخیر زبانشناسان نشان میدهند که این خویشاوندی دو طرفه و لذا مسلم ، چه درساختمان و چه درمحتوی این زبانها معتبراست. هرجند که این خویشاوندی و رابطه اساسی درمرحله کنونی تحقیقات به معنی اشتقاق نیست لکن نتایج این تحقیقات نشان میدهند که از نظر مورفولوژی نیز این زبانها بهم شبیه و مربوطند.

………………………………….

منابع و توضیحات :
(بجهت رواج بیشتر زبان انگلیسی من حتی در مراجع آلمانی نیز بعضی اصطلاحات نظیر صفحه و زیرنویس را به انگلیسی آورده ام تا به یافتن مراجع کمک کند . نیز اصل لاتین اسامی ، کلمات و جملات مهم از منابع لاتین که ترجمه شان در مقاله نقل شده و با شماره زبرنویس مشخص شده اند ، درزیر منبع مربوطه آمده اند.)

(1) J. Marquart: » Erans(h)ahr «, (Abhandlungen der Akademie der Wissenschaften
in Goetingen), Philologisch-Historische Klasse, Neue Folge, Band 3, 1899-1901,
Printed in Germany, (Berlin 1901):

(1.1) Page 108 – …;

(1.2) Page 117 : “Albanian (Aran) war also jederzeit ein eminent u n a r i s c h e s
Land”, (تاکید از مارکوارت) ; (1. 3) page 123, footnote 5.

(1. 2. 0) „ Salto mortale der Iranisten“.

(1.2. 1 ) » Mastosch « .

(1.2. 2 ) » Moses Xorenac’ i « .

احتمالا همان « موسی خورنی» است که گویا کتابش بفارسی ترجمه شده است.

(1.2. 3 ) » Gargarac’ ik’ « .

(1.2. 4) » Guttural « .

(2) W. B. Henning: » The Ancient language of Azerbaijan « in: Transaction of the
philological society, (London 1954 / 1955 ).

در این مقاله نسبتا مفصل هنینگ تنها در یک جمله بطور گذرا و بدون شرح و استدلال به «توافق عمومی و مورد بحث جدی نبودن اینکه قبل از آمدن ترکان زبانهای ایرانی در آذربایجان و زنجان صحبت میشده است» اشاره کرده است. در حالیکه کل مقاله در رد نظرات کسروی و شرکا است.

(3) W. B. Henning: » Mitteliranisch « in: Handbuch der Orientalistik, I, IV, Iranistik,
Linguistik, (Leiden-Koeln, 1958).

(3. 1) Pages 21/22.

(3. 2) Page 92, footnote 1:

„ Das Persische (‚ Neupersische, ) … ist die allgemeine Verkehrssprache, …“.

(3. 3) Page 95.

(3. 4) For a map of cited places in relation with this linguistic problem see:
G. Morgenstierne: »Neu -iranische Sprachen « in : Handbuch der Orientalistik,
I, IV, Iranistik, Linguistik, (Leiden – Koeln, 1958) , pages 156 /157.

( 1 .4 ) احمد کسروی: « آذری یا زبان باستان آذربایجان» ، شرکت نشرو پخش کتاب، 1/ 10 / 8/ 2535 ،ص 21.( 2 . 4) متاسفانه کوته بینی فاشیستی کسروی که خاصه در حاشیه دفاعیاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی بروز کرده است ظاهر تحقیقی اثرش را نیز مخدوش کرده است (نشریه پرچم سال 1322ـ1321 . تجدید چاپ شده در سال 2004 ـ 1383 وسیله انتشارات خاوران (صفحه 81): «این آرزوی ایرانیانست، آرزوی همگی ماست. ما این را به یاری خدا از پیش خواهیم برد و همه زبانها را جز فارسی از میان خواهیم برداشت. من که در اینجا ایستاده ام زبان مادرزادی من ترکی بوده ولی همه می دانند که چه کوشش هایی به کار می برم (!) که آن زبان از ایران برافتد. ترکی برافتد، عربی برافتد، آسوری برافتد، ارمنی برافتد، کردی برافتد. ارمنیان اگر از مایند باید با زبان ما درس خوانند و سخن گویند». از این مختصر و تعمد کسروی بر براندازی زبانهای عیر ایرانی و لذا فرهنگهای متنوع در ایران برمیاید که او چگونه محققی بوده است.

. 8 (3. 4) همانجا: ص

(4. 4) همانجا: ص 11.
(5 . 4) ترجمه کاملا غلط کسروی از ابن حوقل چنین است (همانجا: ص 11): » زبان مردم آذربایجان و زبان بیشتری از مردم ارمنستان فارسی و عربی است. لیکن کمتر کسی بعربی سخن گوید و آنانکه بفارسی سخن گویند بعربی نفهمند …». با مقایسه این ترجمه با متن عربی و نیز ترجمه صحیح آن که در ادامه مقاله آورده ام متوجه میشویم که ترجمه کسروی دستکم سه غلط فاحش دارد.

6 . 4) همانجا : ص 68.)

(5) محمد قزوینی: مقاله « آذری ، یا زبان باستان آذربایگان » در «بیست مقاله» بکوشش ابراهیم پور داود ، بمبئی 1935 ، م. ص. 141- 146. در این مقاله ناسیونالیستی قزوینی بیشتر متعصب است تا محقق و سواد عربی و یا دقت تحقیقی چندانی ندارد و گرنه متوجه اغلاط فاحش و اساسی ترجمه کسروی میشد و نیز قبل از نقل قول از مارکوارت حداقل بخشهای مربوط به نقل قول را از آن کتاب میخواند . علامه نامیدن این شخص نشانی از قحط الرجال و بیسوادی وحشتناک عصر پهلوی است.
(6) منوچهر مرتضوی: «زبان دیرین آذربایجان» ، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار ، تهران 1384 .
(7) احسان یارشاطر : « آذری » (نقل از دانشنامه ایران و اسلام ، جز اول (طهران 54 13).
(8) ابی اسحاق استخری: «مسالک الممالک » ، (طبع لیدن ، 1927) ، ص. 192 – 191 . باید دانست که در ترجمه این اثر به زبان آلمانی ترجمه جمله «و لسان اذربیجان وارمنیه و الران الفارسیه و العربیه…» که نظر مختصر و لذا عیر دقیق استخری را در این مورد ادا میکند ، موجود نیست و لذا احتمالا در نسخه عربی مرجع ترجمه مذکور نیز این جمله موجود نبوده است. و یا اینکه زبانشناس مترجم این اثر بواسطه شک در اعتبار منطقی این نظر در نسخه مورد استفاده اش آنرا نادرست ارزیابی کرده و از ترجمه آن صرفنظر کرده است. این نشان میدهد که احتمالا دیگران نیز در معقول بودن این اشاره استخری شک کرده اند!
(9) اخیرا آقای علی اصغر حاج سید جوادی نیز در مطلبی کوته بینانه تحت عنوان: «میراث مشترک … «مساله ملی آذربایجان»» درسایت عصر نو ( asre-nou.net ) نظرات غلط و مسخره کسروی و «محققین» ناسیونالیست را تکرار کرده است.
ا (10) بی القسم ابن حوقل النصیبی: « صوره الارض » ، الطبعه الثانی (القسم الثانی) ، (طبع لیدن 1939) ، ص. 349 – 348. ابن حوقل از استخری و نقشه های معروف وی بسیار نقل کرده است.
(11) مقدمه و توضیحات رضا همراز بر مقاله (زبان ترکی در ایران) ، احمد کسروی (آرشیو سایت تریبون ( com.yahoo@hamraz_r ) . البته این احتمال است که کسروی در اواخر عمرش متوجه اشتباهات خود و نیز غلط بودن ترجمه اش از ابن حوقل شده باشد.
(12) ویل دورانت : «تاریخ تمدن» ، جلد اول ، ص 179 (چاپ اقبال).
((13 جرج سارتن: « تاریخ علم» ، ص. 64، امیر کبیر 1341 .
(14) ا. م. دیاکونوف: «تاریخ ماد» ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، تهران 1377 ، مقدمه مولف.
(15) سرپرسی ساکس : « تاریخ ایران » ، چاپ وزارت فرهنگ ، ص. 167 ، 171 ، 175 نقل از: ایرج اسکندری: «در تاریکی هزاره ها» ، زیر نویس ص. 115 ،چاپ خارج 1984 : به نقل از رساله دکتری سید ضیاالدین صدر الاشرافی ، دانشگاه سوربن پاریس (1982) ، ص. 39 ، زیرنویس 357.
(16) W. H. Ph. Roemer: » Die Summerlogie « , (Ugarit – Verlag, 1999).
(17) Bh. Krishnamurti : » The Dravidian « egaugnaL , (Cambridge University
Press(2003)): Pentti, Aalto (1971) ; M. S. Andronov (1968) ; K. Bouda (1953,
1956) ; T. Bourrow (1944); Lyle, Campbell (1998) ; Bh. Krishnamurti (1955,
1958a, 1961, …, 2001) ; K. H. Menges (1964, 1969) ; F. O. Schrader (1937);
K. V. Zvelebil (1955, …, 1999).
K. V. Zvelebil « Dravidian Linguistics An Introduction » : , (Pondicherry
Institute of Linguistics and Cultur « , 1999).

11 اوت 2010 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, آذربایجان, آزربایجان, باخیش - دیدگاه | , , , , | 7 دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: