کانون دمکراسی آزربايجان

Azərbaycan Demokrasi Ocağı / Azarbaijanian Democracy Institute

زبان، قومیت ـ نژاد و هویت/ دکتر علیرضا اصغرزاده

گفتاری در ضرورت مبارزه آنتی راسیستی در ایران

(متن سخنرانی در سمینار حقوق اقوام و ملیت های ایرانی ـ 20 فوریه 2011  ـ تورنتو)

با عرض سلام حضور شما دوستان عزیز و با تشکر از نشریه شهروند به خاطر برگزاری این سمینار.

من امروز صحبت هایم را به عنوان شخصی آغاز می کنم که طرفدار استفاده از ترمینولوژی جدید، پیشرو و مترقی در گفتمان مبارزاتی خلق های ایران، و نیز همه مبارزات مترقی، می باشد. یکی از این ترمها، اصطلاح “مبارزه آنتی راسیستی” است که من نیز به اندازه توانم سعی کرده ام این ترم، به همراه گفتمان و عمل ضدنژادپرستانه، داخل ادبیات مبارزاتی در ایران، و به ویژه در آزربایجان، بشود.

دکتر علیرضا اصغرزاده در سمینار حقوق اقوام و ملیت های ایرانی که از سوی نشریه شهروند برگزار شد

به همین دلیل، مایلم از فرصتی که امروز در اختیارم گذاشته شده، استفاده کنم و ضرورت تقویت گفتمان و عمل آنتی راسیستی در میان خلقهای ایران را، اختصارا  تشریح نمایم. به همین منظور، سخنانم را زیر عنوان چهار بخش اساسی ارائه خواهم داد:

یک ـ  تعریف ساده ای از نژاد و نژادپرستی

دو ـ  موقعیت و اهمیت گفتمان ضدراسیستی در بعد جهانی

سه ـ  موقعیت و اهمیت گفتمان ضدراسیستی در سطح ایران

چهار ـ موقعیت و اهمیت گفتمان ضدراسیستی در سطح محلی و لوکال (در میان خلق های غیر فارس)

سخنانم را با تعریف ساده و مختصری از نژاد و نژادپرستی آغاز می کنم.

به طور کلی، نژاد در رابطه با مشخصات فیزیولوژیکی انسانها تعریف می شود: مثلا رنگ پوست، رنگ موی سر، ویژگی های صورت، شکل و شمایل اندام و غیره.

قومیت و یا اتنیسیتی، اما، در رابطه با مشخصات فرهنگی انسانها تعریف می شود: مثلا زبان، مذهب، آداب و رسوم، سنن، و غیره.

نژادپرستی و یا راسیسم همان پدیده شومی است که از طریق تحقیر، انکار و یا بی حرمتی در رابطه با هر یک از اجزا تشکیل دهنده  نژاد و قومیت، هر دو، حاصل می شود. در واقع، در ادبیات آکادمیک معاصر نژاد و قومیت به صورت فزاینده ای به طور همزمان و به مثابه یک ترم به کار برده می شوند: نژاد/قومیت.

برای مثال، زبان یکی از مشخصه های پررنگ و قدرتمند قومیت/اتنیسیتی است. در عین حال، تحقیر و منع زبان انسانها یکی از شنیع ترین و وحشی ترین انواع نژادپرستی و راسیسم است. به عبارت دیگر، راسیسم می تواند محصول تحقیرها و تبعیض های فیزیولوژیک باشد، مثل رنگ پوست، و نیز می تواند محصول تحقیرها و تبعیض های اتنیک و قومیتی باشد، مثل زبان، آداب و رسوم و غیره.

از مطالعات زبانشناسانه فردیناند ساسور می دانیم که تعریف ها در بستری “رابطه دارانه” شکل می گیرند و دارای موقعیت های رابطه دارانه هستند. یعنی، هویتها ــ چه در مورد اشخاص و چه در مورد اشیاء ــ در رابطه با همدیگر و یا دیگران تعریف می شوند: مثلا زن، هم به لحاظ لغوی، هم به لحاظ مفهومی و هویتی، در رابطه با مرد تعریف می شود؛ سیاه در رابطه با سفید تعریف می شود، خواهر در رابطه با برادر، و غیره. همچنین می دانیم که لئوی اشتراوس مشاهدات زبانشناسانه ساسور در مورد کاتاگوری های هویتی را به صورتی آکادمیک در مطالعات انسانشناسانه و جامعه شناختی خود به کار برد و “موقعیت های رابطه دارانه” را در شکل گیری آداب و رسوم اجتماعی و نیز هویت های جمعی و فردی تشریح نمود. یعنی، همان طوری که ساسور نشان داد که مثلا سیاه در رابطه با سفید، شب در رابطه با روز و ماه در رابطه با خورشید تعریف می شوند؛ لئوی اشتراوس نشان داد که چگونه خانواده در رابطه با دیگر خانواده ها، طایفه، ایل، قبیله و قوم در رابطه با دیگر ایلات، قبایل و اقوام تعریف و تشریح می شوند. نتیجه کلی که در جامعه شناسی از مشاهدات ساسور و اشتراوس گرفته شد آن بود که:

یک ــ هویت ها جنبه رابطه دارانه دارند؛ یعنی در رابطه با یکدیگر تعریف می شوند.

دو ــ هویت ها در اجتماع و توسط انسانها تعریف می شوند. به عبارت دیگر، هویت ها پدیده هایی تغییرناپذیر، قطعی و  ازلی ــ  ابدی نیستند؛ بلکه ساختارهایی هستند اجتماعی ــ سیاسی که در خود جامعه و توسط خود انسانها بر اساس مکانیزم ها و پروسه های زبانی و فرهنگی ساخته می شوند.

نگرش های پسامدرن، پسا ساختارگرایانه و پسا استعماری یک بعد اساسی دیگر به مبحث “ساخته شده گی اجتماعی” اضافه کردند: روابط قدرت. متفکرانی مانند ژاک دریدا، میشل فوکو و دیگران، علیرغم نگرشی مثبت به مشاهدات اساسی ساسور و لئوی اشتراوس مبنی بر اجتماعی بودن و رابطه ای بودن هویت ها، نشان دادند که تعریف های هویتی نه تنها فارغ از رابطه های قدرت در بطن جامعه و فرهنگ نیستند؛ بلکه رابطه ای مستقیم و تنگاتنگ با قدرت دارند. بدین معنا که، درست است که مثلا شب در رابطه با روز، عزا در رابطه با عروسی، و سیاه پوست در رابطه با سفیدپوست تعریف می شوند، این تعریف ها اما، طی پروسه و مکانیزمی که با روابط قدرت عجین شده، شکل می گیرند. برای مثال، در تجزیه و تحلیل کاتاگوری های هویتی جنسی می بینیم که جنسیت مؤنث از یک موقعیت فرودستانه در رابطه با جنسیت مذکر تعریف شده است؛ و یا رنگ سیاه از منظری منفی در رابطه با رنگ سفید تعریف شده است. علت این امر چیست؟ علت، وجود روابط قدرت در پروسه ها و مکانیزم های تبیین، تعریف و تشریح هویت ها است. گروه های حاکم در جامعه، یعنی گروه هایی که قدرت  تعریف، تبیین و تفسیر هویت ها را دارند، گروه هایی که تسلط بر زبان و مکانیزم های زبانی دارند و پارامترهای گفتمان را تعیین می کنند، این گروه ها هستند که همیشه خودشان را از موقعیتی برتر و دیگران را از موضعی پست تر تعریف می کنند. چرا که توان و قدرت چنین عملی را دارند.

اجازه بدهید مباحث را با مثالی از جامعه ایران، به صورت مشخص تر دنبال کنیم:

مثل اکثر جوامع، ایران جامعه ای است که ساکنان آن صاحب هویت های ملی و اتنیکی متنوع هستند: مثلا عرب، فارس، ترک، کرد، بلوچ، ترکمن، لر و دیگران. گروه های اتنیک، ملیت ها و ملت های ساکن در ایران برای نشان دادن تمایز و تفاوت خود از دیگران، از کاتاگوری های هویتی متنوع و متفاوت استفاده می کنند. می دانیم که امر طبقه بندی و کاتاگوریزه کردن هویت ها امری است طبیعی و نهفته در سرشت و ساختار زبان. آنگاه که عنصر قدرت در امر تبیین و تعریف هویت ها دخالت می کند، مسئله دیگر از حد یک مقوله زبانی خارج می شود و داخل حوزه نابرابری های اجتماعی می گردد. در مورد مشخص ایران، دخالت های لجام گسیخته گروه حاکم در حیطه زبان و فرهنگ، در امر چگونه تعریف شدن و چگونه تعریف کردن کاتاگوری های متنوع هویتی و صاحبان هویت های متنوع اتنیکی/قومی/ملی، جنسی/جنسیتی و غیره، خصوصا در عرض هشتاد سال گذشته، جنبه ی تجاوزگرانه ای از نژادپرستی افراطی، راسیستی و سکسیستی به خود گرفته است. برای مثال، تعریفی که از هویت جنسی زنان و یا دگرباشان جنسی در ایران حصول شده است، تعریفی است که سرشت، حدود و پارامترهای آن از طرف گروه های مسلط جنسیتی و جنسی معین و مشخص شده اند. بر همین مبنا، تعریفی که از هویت های اتنیک های غیرفارس شکل گرفته، در ادبیات و فرهنگ مسلط ایرانی ــ یعنی در زبان و فرهنگ فارسی ــ صورت پذیرفته و متاثر از روابط قدرت در ایران است. اتنیک فارس، به دلیل هژمونی آشکار اقتصادی، سیاسی، زبانی و فرهنگی اش، هویت خودش را هویتی منزه، پاک، مقدس، یونیورسال و معادل با کلیت ایران و ایرانیّت قلمداد کرده است؛ و تا آنجا که توانسته، از هویت های اتنیک های زیر سلطه اش انسان زدایی کرده، و حتی بعضی از هویت های اتنیکی را تا حد هویت حیوانی تقلیل داده و تا حدودی نیز در جا اندازی این هویت های حیوانی به جای هویت های انسانی موفق هم شده است: مثلا هویت حیوانی خر در مورد ترکها و تازی/سگ در مورد عرب ها.

آنتونیو گرامشی در مبحث “هژمونی” نشان داده است که چگونه جنبه های سیاسی ـ نظامی و اقتصادی قدرت با جنبه های فرهنگی و زبانی تلفیق می شوند و از طریق جامعه مدنی، سیستم های تعلیم و تربیت، ادبیات رسمی و غیررسمی، و رسانه های عمومی در استقرار و استحکام هویت گروه حاکم به مثابه هویتی غالب، طبیعی، نرمال، و عاری از عیب و نقص عمل می کنند.

مثل همه اتنیک ها و گروه های حاکم، یکی دیگر از مظاهر هژمونی اتنیک فارس در ایران، مقوله و مزیت “نامرئی” بودن این گروه حاکم است. کیست که گفته های زیر را چندین و چند بار نشنیده باشد:

ــ آقا مگر فارس هم ملت است؟!

ــ کی گفته ملتی و یا خلقی به نام فارس وجود دارد؟ ما همه ایرانی هستیم! زبان فارسی حاصل دسترنج همه اقوام ایرانی است و متعلق به هیچ قوم خاصی نیست…

ــ ما در ایران ملّتی به نام فارس نداریم…

ــ بفرمایید فارس یعنی چه و فارس بودن چه مشخصاتی دارد؟

میشل فوکو در تجزیه و تحلیل جنبه های نامرئی و مرئی قدرت، مثال جالبی دارد از برج های دیده بانی در زندان های مدرن.

آنکه در برج دیده بانی نشسته است، همه را می بیند؛ ولی خود قابل رؤیت نیست! قدرت او، اما، چنان در جان و روان زندانی چنگ انداخته که او- یعنی محکوم و زندانی- بی آنکه حاکم و زندانبان را ببیند، اتوماتیک وار اوامر او را اطاعت می کند! زندانبان در واقع، به واسطه تارهای نامرئی قدرت، بر جان و تن زندانی حکم می راند. چرا که قدرت می باید که قابل رؤیت باشد ولی قابل شناسایی نباشد. قدرت، جبروت و عظمت خودش را پیشاپیش در ساختار فیزیکی زندان، در هیبت حصارها، برج و باروها و سلول های انفرادی زندان، در چهره ماموران و زندانبانان و بازجویان متعدد، و نیز در بیچارگی و درماندگی خیل محکومان، در جان و تن زندانی حک کرده است. به تعبیر فوکو، حتی اگر کسی در برج دیده بانی حضور هم نداشته باشد، محکوم حضور و وجود قدرت را با گوشت و پوست خود احساس می کند.

حکایت نامرئی بودن اتنیک فارس نیز، همچون حکایتی است. آنکه کنترل می شود، کنترل کننده را نمی بیند. آنکه تحت نظارت قرار دارد، از شناسایی ناظر عاجز است. کسی که تعریف می شود، تعریف کننده را نمی بیند و هویت او را نمی داند. گاه او را در هیبت دولت مرکزی تصور می کند و گاه در سیمای “نژاد برتر آریایی.” گاه از او به نام “حکومت تهران” یاد می کند و بیشتر اوقات او را به نام “ملت ایران” می شناسد. حاکم، قدرتش در نامرئی بودنش است.  چرا که نامرئی بودن، آسیمیله شدن را تقویت می کند و در عین حال عامل اتحاد و عنصر مقاومت را در هم می شکند. چگونه می توان در برابر چیزی که دیده نمی شود، در مقابل قدرتی که به اصطلاح وجود ندارد، مقاومت کرد؟

حوزه مطالعات انتقادی سفیدیت، حوزه آکادمیک نسبتا جدیدی است که از بطن حوزه عمل و تئوری آنتی راسیستی زاده شده، و توسط عالمان و محققان سفیدپوست در مجامع علمی غرب و جهان شمالی ــ و یا شمال جهانی ــ نمایندگی می شود. اندیشمندان و چالشگران این حوزه نیز تحقیقات ارزشمندی در مورد مقولاتی مانند ساختارزدایی از قدرت و مزیت سفیدیت، نامرئی بودن رنگ و قدرت سفید، و نیز ضرورت مبارزه آنتی راسیستی در حوزه های آکادمیک و در جامعه بیرون، انجام داده اند.

دوستان حتما متوجه شده اند که در آمریکای شمالی، همه ماها- یعنی همه آنانی که از آسیا و آفریقا و آمریکای جنوبی می آیند به علاوه انسان های بومی این قاره ــ  ”مردمان رنگین پوست” حساب می شویم.  انسان سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار، اما، داخل این خیل عظیم رنگین پوستان نیست. چرا؟ برای اینکه انسان سفیدپوست اروپایی، به دلیل قدرت و هژمونی جهنمی که در این قاره استعمار شده داشته، رنگ خودش را، رنگ پوستش را که رنگ قدرت و مزیت است، در عین مرئی بودن و شفاف و آشکار بودن، مخفی نگه داشته است- یعنی، سفیدیت را به مثابه نماد جهانی انسانیت، یونیورسالیزم و نرمالیت عرضه کرده است. همگان رنگین پوست اند؛ ولی سفید اصلا رنگ حساب نمی شود. حوزه مطالعات انتقادی سفیدیت، ساختارها و مکانیزم های قدرت مرئی و نامرئی سفیدپوستان را نقد و افشا می کند و نشان می دهد که “سفید” نیز رنگی است مثل همه رنگ های دیگر، نه برتر و نه پست تر. انسانهای سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار نیز، باید سفید را رنگی در میان رنگ ها بدانند و خودشان را نیز جزئی از یک گروه اتنیک محسوب بدارند، نه بیشتر و نه کمتر.

همچنان که روشنفکران اتنیک های غیرفارس سالهاست که سعی می کنند بفهمانند که فارس ها نیز اعضای یک گروه اتنیک هستند و مثل دیگر اتنیک های ساکن ایران، باید هویت خودشان را به صورتی شفاف تعریف کنند و محدودیت ها و جایگاه اتنیک فارس را در رابطه با اتنیک های غیرفارس معین و مشخص سازند.

علیرغم موفقیت های چشمگیر و فزاینده تلاش های عملی و تئوریک ضد نژادپرستانه در سطح جهانی، تئوری آنتی راسیستی در میان روشنفکران ایرانی نه تنها توفیق چندانی نیافته است بلکه، خارج از حلقه های روشنفکری اتنیک های غیرفارس، حتی مطرح هم نیست. چگونه می توان اینهمه بیگانگی و عناد با دستاوردهای مدرن و معاصر علوم اجتماعی و علوم انسانی را توجیه کرد؟

شخصا بر این باورم که تا زمانی که روشنفکری مترقی ایران به نقد همه جانبه راسیسم نایل نیامده است، قادر به هیچ گونه فهم و برداشت مثبتی از دستاوردهای مدرن و پسامدرن علوم اجتماعی غرب نخواهد بود. از نقطه نظر جهانی، تئوری و عمل ضدراسیستی نه تنها با موفقیت تمام داخل آکادمی های غرب شده است، بلکه موقعیت پیشتاز میدانی و خیابانی خود را نیز بیش از پیش تقویت نموده است. معنا و مفهوم “راسیسم” به مثابه یک عمل و اندیشه ضدانسانی، عقب مانده و غیردموکراتیک وارد فرهنگ گفتمانی و مبارزاتی حوزه های عمومی شده است، تا آنجایی که انسان های عادی و حتی محصلان مدارس نیز از درجه زشتی و انسان ستیزانه اندیشه و عمل راسیستی آگاهی دارند. مطالعات وسیع جامعه شناختی پرده از مکانیزم های نهان و آشکار این پدیده شوم برداشته، و انواع مختلف آن را، از راسیسم علمی گرفته تا راسیسم فرهنگی، زبانی، بیولوژیک، سیستمیک و حتی دموکراتیک مورد تجزیه و تحلیل قرار داده اند.

از منظر تحقیقات آکادمیک، مطالعه و درکی انتقادی از تاریخ مدرنیزم غرب، از عصر روشنگری، و از لیبرالیسم های کلاسیک و نو، بدون درک پدیده راسیسم و جایگاه این پدیده در افکار بسیاری از متفکران کلاسیک و مدرن غرب ــ از آدام اسمیت گرفته تا کانت، دیوید هیوم، اسپنسر و  ماکس وبر ــ غیرممکن است. همچنانکه مطالعه دقیق مقولاتی مانند اروپا-محوری، کلونیالیسم و امپریالیسم غربی بدون درک درستی از جنبه های ایدئولوژیک و روانشناسانه راسیسم علمی- که همیشه در مرکز این جریانات قرار گرفته- مقدور نیست. علاوه بر اینها، در مورد مشخص ایران، راسیسم غربی، هم از طریق آریانیزم هیتلری و هم از طریق مطالعات اورینتالیستی و شرقشناسانه، تاثیری مستقیم در شکل گیری راسیسم ایرانی داشته است. به خاطر تجزیه و تحلیل جامعه شناسانه و علمی مسائل سیاسی- اجتماعی و فرهنگی ایران هم که شده، روشنفکران و محققان ایرانی مجبور خواهند بود تا پدیده راسیسم و تاثیرات آن را به دقت مطالعه کنند.

از نقطه نظر محدوده ایران و مسائل آن، کاربرد واژه راسیسم، و پایبندی به اندیشه و عمل ضدراسیستی، به ویژه در میان دانشجویان و روشنفکران اتنیک های غیرفارس، روز بروز افزایش می یابند. این روند فزاینده و مبارک باید که تقویت شود تا جنبش ضدراسیستی خلق ها به دور از نفرت و کینه قومی، به سرمنزل مقصود برسد.

به موازات تقویت گفتمان و عمل ضدراسیستی در کل ایران، تقویت این مسئله در حد محلی و خصوصا در روابط بین اتنیک های غیرفارس نیز حائز اهمیت فوق العاده ای است. به ویژه، وقتی به رابطه بین دو خلق همسایه و برادر، یعنی کرد و آزربایجانی می رسیم، ضرورت تقویت اندیشه و عمل ضدراسیستی صدچندان می شود. از آنجایی که بنده خودم از آزربایجان هستم و سالهاست که برعلیه راسیسم ضد ترک فعالیت می کنم، مایلم در این رابطه مثالی از گفتمان های رایج در میان فعالان آزربایجانی بیاورم. یکی از جریانات خوشبختانه کم طرفدار ولی پر سروصدا در حاشیه جنبش آزربایجان، جریانی است متشکل از افراد فرصت طلب و ضددموکراتیک. اعضای انگشت شمار این جریان، متأثر از جریانات افراطی و راسیستی در کشور ترکیه، مدام در تنور کینه و تنفر قومی می دمند و در حسرت جنگ قومی بین ترک و کرد روزشماری می کنند. همین افراد سعی می کنند تا به هر نحوی که شده، انسان های صادق، پیشرو و ضدنژادپرست را به روش های مختلف از صحنه اجتماعی و مبارزاتی آزربایجان دور کنند. یکی از شیوه های رایج راسیستی که این افراد فرصت طلب از آن استفاده می کنند، جعل شجره نامه های کردی برای فعالان ترک است. بنده خودم از به اصطلاح “قربانیان دائمی” این نوع شجره نامه سازی هستم. چند ماه پیش یکی از دوستان تعریف می کرد که فردی موسوم به “عسگر قاتل” در صفحه فیس بوک اش به طور مضحکی  آسمان را به ریسمان بافته بود تا به مشتریانش بقبولاند که مادر مرحوم و بیچاره من گویا کرد بوده است. به گفته همان دوست فرهیخته، این جناب حتی نتوانسته بود مشتریان خودش را نیز مجاب کند. سؤالی که مکررا در فیس بوک خودش از این جناب شده بود این بود: “فرض کنیم که اصغرزاده کرد است، که چی؟ مگر کرد انسان نیست؟”

قصد من از آوردن این مثال آن بود که عمق فاجعه تنفر قومی را در میان برخی عناصر فرصت طلب نشان دهم. نیز می خواستم نشان دهم که جوان آزربایجانی به مرحله ای از رشد فکری و تحول دموکراتیک رسیده است تا فریب “عسگر قاتل ها” و “شعبان بی مخ ها” را نخورد. این تحول مثبت فکری در نتیجه کار و فعالیت ضدنژادپرستانه دانشجویان و روشنفکران آزربایجانی حاصل شده است. و ما هنوز در آغاز کاریم…

می دانیم که جوانان شرق میانه، امروز در راه استقرار حرمت و کرامت انسانی شان، دست به مبارزه ای جانانه زده اند. آنان امروز به مرحله ای از شعور سیاسی و اجتماعی رسیده اند که داشتن زمامداران مادام العمر را توهین به شعور انسانی خود تلقی می کنند. همچنانکه مردمان و جوانان ایران نیز زیستن در زیر یوغ یک حکومت فاندمنتالیستی قرون وسطایی را ننگ می دانند و در راه پاسداشت کرامت و شأن انسانی شان مبارزه می کنند. در این میان، فعالان اتنیک های غیرفارس نیز، علاوه بر مبارزه ضد حاکمیتی و ضد ولایت فقیهی شان، ممنوعیت زبان مادری شان در مراکز تحصیل و تعلیم و تربیت را برای خود عار می شمارند؛ چنین ممنوعیت و مظلومیتی را توهین به شأن و منزلت انسانی تلقی می کنند و در راه دستیابی به شرایط زیست انسانی و شرافتمندانه قیام کرده اند. بر روشنفکران و متفکران پایتخت نشین و مرکزنشین است تا با تقویت گفتمان و عمل ضدنژادپرستانه، پایبندی و التزام خود را به اصول دموکراتیک و حقوق بشری نشان دهند.

آیا ممکن نیست باور کنیم که جوان آزربایجانی از ننگ بیسوادی به زبان مادری خسته شده است و می خواهد که در قرن 21، به زبان مادری خود بخواند و بنویسد؟ آیا وقت آن نرسیده است که خیل دموکرات مآبها و روشنفکرنماها از تحمیل اجباری زبان قوم و قبیله خودشان به دیگران دست بردارند و برای اولین بار هم که شده، راسیسم دهشتناک زبانی، فرهنگی و قومی را در ایران افشا کنند و به چالش بکشند؟

اتحاد پایدار همه ایرانیان برعلیه رژیم توتالیتر اسلامی در صورتی میسر خواهد بود که روشنفکران و فعالان اتنیک فارس جنبش ضدنژادپرستانه ای را که در میان اتنیک های غیرفارس شروع شده و نضج گرفته، به رسمیت بشناسند و حتی خودشان نیز به این جنبش بپیوندند. یکی از مظاهر اساسی آگاهی ضدراسیستی برای روشنفکران اتنیک فارس، نقد هژمونی فرهنگی/زبانی فارس ها در ایران و تلاش برای رسمیت دادن به زبان های ملی و طبیعی اتنیک های غیرفارس است. اصل برابر- حقوقی اتنیک های غیرفارس با فارس ها، اصلی است دموکراتیک و مترقی. هرکس که به این اصل ابتدایی حقوق انسانی باور ندارد، نمی تواند انتظار داشته باشد تا شعارها و پیام های او در مورد دموکراسی و حقوق بشر جدی گرفته شوند. مبارزات ضدراسیستی دست کم تاریخی پانصدساله در سطح جهان دارند و در همه دنیا به مثابه تلاش هایی دموکراتیک و حقوق بشری شناخته می شوند. به عنوان فعالان اتنیک های غیرفارس، وظیفه ماست که گفتمان و عمل ضدراسیستی را به روایت غالب مبارزه خلق ها در ایران تبدیل کنیم.

منبع:نشریه شهروند

25 فوریه 2011 Posted by | فارسی, فدرالیسم, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, آذربایجان, آزربایجان, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی, دمکراسی | , , , , , , , , | 4 دیدگاه

کلاه مشروطه / نقد دوم بر سید مصطفی تاج زاده

پس از انتشار مقاله آقای مصطفی تاجزاده تحت عنوان اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نقدی از جناب گونای تبریزی دریافت شد که کانون دمکراسی آزربایجان با ملاحظه زندانی بودن آقای تاجزاده از انتشار آن خودداری نمود ، اینک جناب تبریزی با نقدی جدید و از زاویه دیگر دیدگاههای آقای تاجزاده را مورد نقد قرار داده است که برای برطرف نمودن ذهنیت ایجاد شده در جناب گونای تبریزی در مورد کانون دمکراسی آزربایجان و نیز در راستای تعاطی افکار و تنویر افکار منتشر می گردد ، امیدواریم نویسنده مقاله اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نیز با آزادی فرصت مطالعه نقد دیدگاه هایش و توضیح مسائل مورد انتقاد را پیدا نماید.

گونای تبریزی

هنوز یک ماه از انتشار مقاله «اقوام ایرانی ، هویت و وحدت ملی» نوشته سید مصطفی تاج زاده نگذشته که وی در نامه ای به علی مطهری (فرزند مرتضی مطهری ، نماینده تهران در مجلس و برادرزن علی لاریجانی رئیس مجلس و…) مواضع راسیستی خود را آشکارتر از سابق بیان می کند و علیرغم اینکه چندین روز از انتشار این نامه در سایت «امروز» می گذرد سایتهایی که مقاله سابق تاج زاده را منتشر کرده اند (منظورم سایتهای منسوب به آذربایجان جنوبی است) در بی تفاوتی کامل به سر می برند. آنها که ادعا می کردند به منظور » ایجاد فضای مناسب برای طرح دیدگاه های مختلف ، آماده انتشار نقد و نظرات خوانندگان محترم» هستند (بی آنکه محلی برای نقد باقی گذارند و فرصتی برابر با اصل مقاله برای نقدها فراهم سازند) و در این کار آنقدر مصمم بودند که حتی اصول اولیه ژورنالیستی را هم زیر پا می گذاشتند آیا اکنون خوابشان برده است؟ (من چند روزی صبر کردم که از یک طرف ، نقدها و موضوعات دیگری در دست داشتم و از طرف دیگر دوست داشتم همان مدعیان ، در مورد تاج زاده بنویسند اما حالا فکر می کنم اگر تا قیامت هم صبر کنم بیهوده خواهد بود.)

پس بدون مقدمه به سراغ آخرین نظرات آقای تاج زاده می روم که ایشان در کوتاهترین زمان ممکن از زندان به چهارگوشه جهان منعکس کرده اند و ما در مرکز تبریز بر سر انعکاس مقالاتمان با این و آن سر و کله می زنیم. مسائل مطرح شده در نقد نخستم (تاج ایران ، دام اقوام) را تکرار نخواهم کرد.این توضیح هم ضروریست که مقاله آقای تاج زاده که در قالب نامه به علی مطهری منتشر شده است در این آدرس قابل مشاهده است.

محورهای اصلی مورد بحث ما در نقد کنونی مان بطور خلاصه عبارتند از: 1.نظری به کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» 2.نسبت دموکراسی و ایران گرایی 3.بررسی تناقضات در نهضت مشروطه خواهی و شخصیتهای شناخته شده آن 4.بحثی در خصوص کشور ترکیه و اشتراک نظر تاج زاده و جمهوری اسلامی در این مورد.

***

سید مصطفی تاج زاده برای اینکه در انتقاد از ایران گرایی دولت احمدی نژاد و رحیم مشایی با علی مطهری همراهی کند به تجلیل از کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» مرتضی مطهری می پردازد و از «ایران گرایی دموکراتیک» به عنوان روح آن کتاب در برابر «ناسیونالیسم شاهنشاهی» و «باستان گرایی کاذب فاقد مشروعیت» تجلیل می کند:

«استاد مطهري در مقدمه درخشان كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» به خوبي نشان مي‌دهد كه نقد ناسيوناليسم شاهنشاهي هرگز به معناي طرد و نفي امر «ملي» نيست… استاد مطهري در دوراني كه گفتمان ناسيوناليستي زمانه آغشته به تئوري‌هاي افراطي فاشيستي و شوونيستي بود، ايران‌گرايي دموكراتيك خود را در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» بسط داد و نقش بي‌نظير ايرانيان را در شكل دادن به تمدن اسلامي صريحاً محصول شكستن حصارهاي رژيم موبدي و ايجاد «جامعه باز» دانست» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

حال به سراغ کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» از مرتضی مطهری می رویم تا نشان دهیم که سرتاسر این کتاب متکی به تاریخ رسمی راسیستی و سفسطه های کلامی مطهری است و هیچ تفاوتی با نظرات سایر خادمان راسیسم در ایران ندارد و بلکه بدتر است.

خود مطهری در بحث تمدن ایران در کتاب فوق ، تاکید می کند که صلاحیت این را ندارد که «مانند یک متخصص اظهار نظر» کند بنابراین «با استفاده از مسلمات تاریخ که مورد قبول صاحب نظران است» این بحث را مطرح می کند و آغاز تمدن ایرانی با استفاده از مسلمات تاریخی برای مطهری همان سلسله های هخامنشی و کوروش و داریوش بزرگ! و… است و کار مطهری ، تکرار طوطی وار ادعاهای راسیسم در ایران است. (ر.ک. به: خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – صص 374-375)

و در جای دیگر ، مطهری افسانه 2500 ساله تاریخ ایران را (که همراه با انکار تاریخ ملل دیگر ایران است) بعنوان مثالی قابل قبول مطرح می کند:

«مثلا ما مردم ایران در طول بیست و پنج قرن تاریخ ملی مانند بسیاری…» (خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – ص 65)

و نمونه هایی از تناقضات آشکار در کتاب که در نتیجه نفوذ تفکرات راسیستی در مرتضی مطهری حاصل گشته است:

«اگر ما ایرانیان بخواهیم براساس نژاد قضاوت کنیم و کسانی را ایرانی بدانیم که نژاد آریا داشته باشند بیشتر ملت ایران را باید غیر ایرانی بدانیم و بسیاری از مفاخر خود را از دست بدهیم.» (همان – ص 61)

و در ادامه چنین می آورد:

«غزنویان که از نژاد غیر ایرانی بودند وسیله احیاء زبان فارسی گشتند.» (همان – ص 117)

«در دستگاه غزنویان ترک نژاد سنی مذهب متعصب ، زبان فارسی رشد و نضج یافته است. اینها می رساند که علل و عوامل دیگری غیر از تعصبات ملی و قومی در احیا و ابقای زبان فارسی دخالت داشته است.» (همان – ص 118)

بنابراین مرتضی مطهری ، ترکها را نژادی غیر ایرانی میداند. اما تناقضات مطهری پایانی ندارد و برای فخرفروشی به سایر مسلمانان ، ادعا می کند که ایرانیان اسلام را به نقاط مختلف جهان عرضه داشته اند و چون چنین افتخاری را در فارسها نمی یابد در نتیجه همان غزنویان و سایر سلسله های ترک به ناگاه «ایرانی» می شوند:

«غزنویان نخستین افراد ایرانی هستند که دین مقدس اسلام را از طریق سند به هندوستان بردند.» (همان – ص388)

حتی میگوید ترکیه را هم ایرانیان مسلمان کرده اند ، یعنی سلجوقیان!:

«سربازان ایرانی ، اسلام را به آسیای صغیر بردند نه عرب یا قوم دیگر.» (همان – ص 431)

و در بیان جزئیات این افتخار تاریخی برای ایرانیان چنین می نویسد:

«به شهادت تاریخ هیچگاه برای خلفای اموی و عباسی ممکن نشد که نفوذ اسلام را در سراسر این منطقه (آسیای صغیر) مستقر سازند… تنها در حکومت سلاجقه است که می بینیم اوضاع این منطقه دگرگون می شود سراسر آسیای صغیر تحت تصرف این خاندان درآمد و…» (همان – ص 432)

آخر حکومت پهناور سلجوقیان که آسیای صغیر تنها بخشی از آن بود چه ربطی به ایران دارد؟ جناب مطهری ترکان را در همین کتاب به عنوان «نژادی غیر ایرانی» توصیف کرده است. اما سفسطه مطهری تمامی ندارد و دوباره بعد از چند بار که سخن خود را نقض می کند این بار ادعا می کند که سلسله های ترک با اینکه بر ایران حکومت کرده اند اما افتخارات آنها متعلق به ملت ایران است و نه مردم دیگر (یعنی خود ترکان):

«هرچند در این فتوحات نام قلج ارسلان ، سبکتکین ، محمود غزنوی و امثال آنها برده می شود که ترک نژادند اما همانطور که آقای دکتر شهیدی تذکر داده اند آن ترک نژادان در آن وقت نماینده و مظهر قدرت مردم سرزمین ایران بوده اند و به نام پادشاهی مسلمان بر این ملت ، حکمرانی داشته اند و این ملت ایران بود که جهاد می کرد نه مردم دیگر.» (همان – صص 434-435)

یعنی منطق «معلم شهید» و کسی که آیت اله خمینی مطالعه کتابهایش را واجب کرد همین قدر است؟ افتخارات ترکان را به نام «ملت» ایران و ایراداتشان را به نام «مردم» ترک می نویسد. آن هم ایراداتی که ساخته و پرداخته راسیسم است.

مطهری در بحث ادعای کتابسوزی اعراب در حمله به ایران ، نمونه هایی از کتابسوزی های رخ داده در جهان را ذکر می کند. فارغ از صحت و سقم این ادعاها ، اینجا دیگر شاهان ترک ، همان ترک هستند و نه ایرانی:

«ترکان در مصر کتابسوزی کردند سلطان محمود غزنوی در ری کتابسوزی کرد مغول کتابخانه مرو را آتش زدند زردشتیان در دوره ساسانی کتابهای مزدکیه را آتش زدند اسکندر کتب ایرانی را آتش زد…» (همان – ص 324)

یکی از ادعاهای راسیسم فارس و شعوبیه همواره این بوده که اعراب بعد از اسلام ، بر غیرعرب فخرفروشی می کردند و به ایرانیان به دیده تحقیر می نگریستند حال آنکه ایرانیان از نظر نژادی بر اعراب برتری داشتند و…

مطهری که ظاهرا در کتابش می خواهد اینگونه اختلافات را کم کند و از اسلام و ایران دفاع کند (آنهم با مسلمات تاریخی راسیستی) با راسیسم و شعوبیه همصدا می شود و جانب راسیسم را می گیرد:

«تبعیضات نژادی و تفاخرات قومی که بر ضد اصل مسلم مساوات اسلامی بود ، این انحراف بوسیله اعراب بوجود آمد… بدیهی است که هیچ ملتی حاضر نیست تفوق و قیمومت ملت دیگر را بپذیرد.» (همان – ص 403)

«افتخارات نژادی ایرانیان بسی بیشتر از اعراب بود.» (همان – ص 406)

آیا کتابی که تاج زاده با آب و تاب از آن تعریف می کند و علی مطهری را به خاطر داشتن چنین پدری تبریک می گوید همین است؟ مواردی دیگر هم از این کتاب استخراج کرده بودم که فعلا بماند.

***

«بنابراين مدعاي ايران‌گرايي و تمدن‌سازي ايراني، اگر شرط اصلي تجلي هوش ایرانی ، یعنی آزادی و دموکراسی را در محاق بگذارد و حق مشارکت دموکراتیک ایرانیان را در تعیین سرنوشت نادیده انگارد ، لافی بیش نخواهد بود» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

می گوید «آزادی و دموکراسی» شرط اصلی تجلی «هوش ایرانی» هستند. این دیگر چیزی فراتر از ذهن گرایی باید باشد. ما اگر نمی توانیم به روشنفکرانی چون تاج زاده بفهمانیم که تاریخ ما با تاریخ 2500 ساله شما زمین تا آسمان فرق دارد حداقل می توانیم که آغاز و تکامل دموکراسی در مغرب زمین و سهم ناچیز ما از آن «راه معین برای رسیدن به نتایج نامعین» را تذکر دهیم.

بحثی که اخیرا در خصوص نسبت دموکراسی با حقوق ملی مطرح شده را به فال نیک می گیریم و ما نیز حرفهایی داریم که در اولین فرصت ممکن مکتوبش خواهیم کرد البته با این تفاوت که به نظر ما صحبت از نسبت «لیبرالیسم» با ملی گرایی مناسب تر خواهد بود.

اما تاج زاده شروطی را برای تجلی هوش ایرانی مطرح کرده که هیچ گاه طعمش را هم نچشیده (و نچشیده ایم). هرچند که او و دوستانش 8 سال تمام برای این کار فرصت داشتند اما طعم استبداد و خودکامگی و خودرایی و تزویر و فریب و شعارهای بی پشتوانه و خیلی چیزهای دیگر از آن سالها هنوز هم آزارمان می دهد.

تاج زاده ایران گرایی عصر مشروطه را در مقابل ناسیونالیسم شاهنشاهی و ایران گرایی دولت احمدی نژاد (که هر دو را در نبود مشروعیت و کودتایی بودن مشترک میداند) قرار می دهد و تائیدش می کند:

«این ناسیونالیسم (شاهنشاهی) ، ایران گرایی عصر مشروطه نبود که در سند قانون اساسی آن دوره با حقوق و آزادی های اساسی ایرانیان سازگار بود.» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

در اینجا به اختصار از دوره پرتناقض مشروطه سخن به میان می آوریم تا مشخص شود که اگر در ظاهر تلاشهایی برای تجدد و آزادی رخ داد ، اما در نهایت برافتادن سلسله قاجار که حاضر بود به تغییرات تدریجی به نفع ملت تن دهد و جایگزینی دیکتاتوری پهلوی تنها نتیجه مشخص آن بود.

برای بررسی آن دوره ، لازم است که کمی به عقب رویم:

«وقایع پانزده سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه ، به خطوط اصلی مبانی آرمانی نهضتی شکل داد که در دوره مظفرالدین شاه به نام نهضت مشروطیت ایران به ثمر نشست.» (مشروطه ایرانی – ماشااله آجودانی – نشر اختران – چاپ سوم 1383 – ص 249)

در این دوره می توان اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده – میرزا ملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی را به عنوان برجسته ترین متفکران زمینه ساز تجدد و مشروطیت بررسی کرد.(طالبوف را استثنا می کنم) البته ما به اختصار چندین مورد از تناقضات فکری و عملی آنان و برخی از شخصیتهای دوره مشروطه را خواهیم آورد.

بدون شک آخوندزاده از برجسته ترین متفکران آن دوران است. «مکتوبات کمال الدوله» ، اندیشه تغییر الفبا ، نامه ها و نقدهایی که با دیگر متفکرین این عصر داشته است نمونه هایی برجسته از تفکراتی است که حتی امروز هم خیلی ها از درکش عاجزند. وقتی مشارالدوله (تبریزی) در رساله ای به نام «یک کلمه» مواد اعلامیه حقوق بشر و قانون اساسی فرانسه را با آیات قرآن و احادیث تطبیق میدهد تا «دیگر نگویند فلان چیز مخالف آئین اسلام یا آئین اسلام مانع ترقی و سیویلیزاسیون است» و آنرا به مانند اثری با اهمیت بسیار برای آخوندزاده می فرستد او بدون تعارف می تواند به مستشارالدوله که خود از اندیشمندان به نام جامعه است است بگوید: «مگر چاره این کار آیات و احادیث است؟» (الفبای جدید و مکتوبات – میرزا فتحعلی آخوندزاده – چاپ تبریز – نشر احیا- 1357- ص 268)

اما عاقبت مستشارالدوله گرفتار می شود و «هنگامی که او را زنجیر کرده ، به قزوین تبعید و زندانی کردند کتاب «یک کلمه» را آنقدر بر سرش کوفتند که بر اثر عوارض آن ، چشمانش آب آورد.» (تاریخ رجال ایران – مهدی بامداد – ج 4 – ص 493 و نیز نک. به: تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 171)

و آخوندزاده تحت تاثیر اندیشه های نژادپرستانه ، به تجلیل از (ارتجاع) ایران باستان می پردازد و نگاه منفی اش به اعراب و دینی که تحفه آورده اند از او چهره ای راسیستی ترسیم می کند. آخوندزاده عمری در غربت و سفر می گذراند و در اصل توان بازگشت به متن حوادث را ندارد چون خیلی ها از نوشته ها و رفتار و افکارش در عذاب بودند و آرزوی سربه نیست کردنش را در سر می پروراندند که فقط یکی از آنها نوکر دولت ، محمدحسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه) بود که می گوید:

«همیشه از معاشرت (آخوندزاده) وحشت و نفرت داشتم . چه مرد فاسد العقیده بی دین عامی بی معرفتی است. از تصنیفات او که وقتی دیده ام ، متجاوز از بیست هزار بیت در مذمت حضرت سید الشهدا صلوات الله و سلام علیه ، نوشته و زوار کربلا را داخل سفها می داند و من از آن روز با خود عهد کرده ام که هر وقت قوه داشته باشم او را به حکم یا به حیله به خاک ایران آورده ، بعد از ثبوت و وضوح عقاید او در حضور اهل اسلام ، سزای او را به شرع شریف واگذارم انشااله.» (سفرنامه صنیع الدوله مشهور به اعتماد السلطنه – به کوشش محمد گلبن – چاپ اول – انتشارات سحر – ص 21)

هر چند که برای مخاطبان دائمی ما تکراری خواهد بود اما باز هم یادآوری می کنم که در خصوص اندیشه های آخوندزاده به مقاله ام با عنوان «ایکی اوزلو آخوندوف» مراجعه شود.

داستان ملکم و میرزا آقا نیز بهتر از آخوندزاده نیست. ملکم به عنوان نویسنده رسالاتی مانند «کتابچه غیبی» ، «دفتر قانون» ، «نوم و یقظه» و… و انتشار روزنامه قانون در راه بسط اندیشه «دولت قانونی» در میان طبقه ای از نخبگان و وزراء تلاش می کرد. فریدون آدمیت در کتاب «فکر آزادی» تصویری رویایی از ملکم ارائه داده و او را در مرتبه ای عالی توصیف کرده است. اما آدمیت نیز در پنهان کردن چهره دیگر ملکم که همانا دو رویی و تزویر و تظاهر در مسلمانی موفق نبوده است و هرچند که در کتاب خود عبارات نقل شده از ملکم را سانسور کرده است اما ماه که همیشه پشت ابر نمی ماند. برای مثال:

«حرف جمیع ارباب ترقی این است که … اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.» (فکر آزادی – فریدون آدمیت – ص 121)

اما اصل عبارت چنین است:

«حرف جمیع ارباب ترقی این است که احکام دین ما همان اصول ترقی است که کل انبیا متفقا به دنیا اعلام فرموده اند و دیگران اسباب این همه قدرت خود ساخته اند. ما بحکم عقل و دین خود باید همه اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.» (دوره تجدید چاپ شده روزنامه قانون – به کوشش و مقدمه هما ناطق – چاپ اول تهران – انتشارات امیرکبیر – 2535 شاهنشاهی)

ببینید میرزا ملکم خان که همواره او را بعنوان یک غربزده به ما معرفی کرده اند دارای چه تفکراتی بوده است: «در دنیا هیچ نظم و حکمتی نمی بینیم که مبادی آن یا در قرآن یا در اقوال ائمه یا در آن دریای معرفت اسلام که ما احادیث می گوئیم و حدود و وسعت آن خارج از تصور شماست بطور صریح معین نشده باشد… حال عوض اینکه به جهالت سابق ، تنظیمات مطلوبه را برویم از فرنگستان گدایی نمائیم ، اصول جمیع تنظیمات را در نهایت سهولت از خود اسلام استخراج می نمائیم.» (روزنامه قانون – میرزا ملکم خان – شماره 36 – صص 3و4)

و همین ملکم در 1273 قمری در پاریس به عضویت لژ ماسونی «دوستی حقیقی» در می آید و در 1274 قمری فراموشخانه را در ایران تاسیس می کند که از رجال و درباری و روشنفکر و روحانی اعضایی داشت. بعد از بسته شدن فراموشخانه ، ملکم به استانبول میرود اما وقتی حقوقش قطع می شود به تابعیت دولت عثمانی در می آید (1285 قمری). در 1288 قمری به ایران برمی گردد و مستشار صدارت مشیرالدوله می شود. نمی خواهم شرح زندگی پرفراز و نشیب و پرتناقض او را ذکر کنم. بگذارید پای میرزاآقاخان کرمانی ، رفیق صمیمی ملکم را هم به ماجراها باز کنیم که او نیز یکی از برجسته ترین ملی گرایان ایران است (از همان ایران گرایان مقارن عصر مشروطه که تاج زاده می گوید) و در دفتر روشنفکری آن عصر ، صفحات بسیاری به نام خود دارد اما ببینید اوج فرصت طلبی را که با همکاری ظل السلطان ، ملکم ، شیخ عبدالقادر کرد ، علمای عراق عرب و کلیددار کربلا در اندیشه توطئه ای است که ناصرالدین شاه را برکنار و ظل السلطان را به تخت بنشاند:

«در کارهای خودمان مدتی است که با شیخ عبدالقادر کرد… دوستی حاصل شده و اینان نیز بیشتر از ما از خرابی کار ایران شکایت دارند… حرفشان این است که اگر دو کلمه نوشته از علمای عراق عرب بدست ما بدهید از برای اینکه این اوضاع خوب نیست و باید اصلاح شود ما تا نقطه آخر ایستاده ایم… آقا سیدصالح ، کلیددار کربلا نیز در همان اثنا اینجا آمد ، معلوم شد که او هم در این درد شریک است. مشارالیه تعهد گرفتن کاغذی از علمای عراق عرب کرده… و ظاهرا در اواخر ماه رمضان یکی از کسان حضرت والا (ضل السلطان) بعنوان زیارت مکه از این صفحات بیاید. حاصل مذاکره با او را هم عرض خواهم نمود.» (نامه آقاخان به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – شماره 1 – 1349 شمسی – صص 209-210 و عکس شماره 12)

البته این ماجراجوئیها به نتیجه ای نمی رسد و میرزاآقا خان کرمانی همچنان در نامه هایش به ملکم به تجلیل از علما و مجتهدان می پردازد و حتی ملکم را تشویق می کند که در روزنامه قانون بنویسد که:

«عمل دولت و ملت بر دست این علما که امروز خود را عاری از امور سیاسی می دانند چون صاحب علو و دیانت و حب ملیت هستند هزار بار خوبتر و نیکوتر جریان می کند… مقصود این است که رفع این وحشت بزرگ از علمای بغداد و کربلا بشود ، از باقی چیزهای دیگر و کارهای دیگر آسوده باشید.» (نامه های تبعید – به کوشش هما ناطق و محمد فیروز – چاپ افق کلن – 1368 – آلمان غربی – صص 133-136)

بعد از اینکه این طرحها بی نتیجه می مانند این روشنفکران بزرگ اسلام پناه! (ملکم و میرزاآقا) به فکر جعل فتوای میرزای شیرازی می افتند یعنی فتوایی از میرزای شیرازی بگیرند و مهر و امضاء آنرا به فتوای نوشته شده توسط خودشان منتقل کنند:

«چند نفر درین خیال افتاده اند که در خصوص مساله ای دیگر ، استفتائی از جناب میرزا بنمایند و بعد از آن ، آن مهر را به کاغذ دیگر نقل داده ، فوتوگراف کنند… میگویند اصل عمل موجب خیر عامه و مطابق وجدان حقیقی است ، صورت آن حیله شرعی باشد چه ضرر دارد. و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین. عجالتا در مشاجره هستیم تا که قبول افتد و که معتقد آید.» (نامه آقاخان کرمانی به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – 1349 – شماره 2 – صص 220-221)

ملکم نیز در شماره دوازدهم روزنامه قانون ، در مقاله ای درباره حرام بودن پرداخت مالیات به دولت بی قانون ، فتوای جمیع مجتهدان (و نه فقط میرزای شیرازی) را جعل می کند و بدون آنکه فتوا یا نام مجتهد مشخصی را بیاورد با این بهانه که فتواها «مغلق و بزبان عربی است» حکم به حرام بودن این عمل را از زبان حضرات صادر میکند.

و تناقضی دیگر متعلق به میرزا حسن تبریزی معروف به رشدیه است یعنی بنیانگذار مدارس به شیوه جدید در ایران ، همان که در شهرهای مختلف مدارسی با شیوه های جدید برپا کرد و علیرغم فشارها و کارشکنی ها و حملات و حتی تکفیر ، خسته نشد. همان که شیخ فضل الله نوری درباره اش به ناظم الاسلام کرمانی گفت: «ترا به حقیقت اسلام قسم می دهم آیا مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس ، مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟» (تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 322)

اما همین رشدیه می تواند از قتل یک مشروطه خواه به عنوان یکی از «معجزات حقیقت اسلام» خوشحال شود و خدا را شکر کند. ماجرا از این قرار بود که در جریان ناآرامیهایی که بعد از قتل امین السلطان فراگیر شده بود عده ای به خانه فردی بنام «فریدون فارسی» که زرتشتی هم بوده و از طرفداران مشروطه بوده می ریزند و او را به قتل می رسانند. چند روز قبل از این ماجرا ، شاهزاده ای بنام «سالار الدوله» وکالت نامه ای به رشدیه داده بود که یکی از دهاتش را بفروشد. ظاهرا همین فریدون فارسی به قیمتی گزاف خواستار خرید آن ده بوده است اما مشکل اینجاست که رشدیه دچار عذاب وجدان شده که چگونه می تواند این ده را از مسلمانان بگیرد و به یک زرتشتی بفروشد. می گوید فردای قیامت به خاطر اینکار مواخذه خواهد شد. می گوید خواب از چشمانش ربوده شده بود. پس دعا می کند که خدایا: «شر این آدم را از سر من رفع کن. بحمداله صبح آن شب ، خبر در شهر پیچید که فریدون بدان تفضیل که می گویند مقتول شده است.» (واقعات اتفاقیه در روزگار – محمد مهدی شریف کاشانی – ج 1 – ص 160)

بعدها قاتلان دستگیر می شوند و حکم دادگاه به امضاء سید عبداله بهبهانی ، 15 سال زندان در کلات و هزار و پانصد تازیانه تائین می شود که برخی از مشروطه خواهان به ناطقین و اجزای دیوانخانه ، رشوه می دهند تا مجازات سخت تر شود.(شاید تازیانه ها شدیدتر زده شود). (نک.به: تاریخ انحطاط مجلس – مجدالاسلام کرمانی – ص 291)

و در این میان حتی می توان از «سید حسن تقی زاده» سیاستمدار و متفکر کهنه کار آن عصر نیز مثال آورد که چه هزینه هایی برای افکارش پرداخت و با چه کسانی معاشرت کرد (یک نمونه اش اقامت یک و نیم ساله در استانبول با زنده یاد محمد امین رسول زاده در یک خانه به سال 1910 م) که می توانست نتایج مبارکی برای تقی زاده در آن فضای سنگین که در ایران حاکم بود داشته باشد. گفتم فضای سنگین ، بد نیست به نامه یک دموکرات تبریزی که در آن سالها برای تقی زاده در استانبول فرستاده نظر کنیم:

«از جنابعالی استدعایی که دارم همین است که این عریضه را فقط خودتان بخوانید. مبادا به یک نفر مسلمان نشان بدهید که همان هفته خانه ما تاراج و خود بنده گرفتار و مثل گوسفند سرم را ذبح می کنند. اینقدر بدانید هرچه تاجر و تاجرزاده در اسلامبول هست ، همه اش مسلمان ابن مسلمان ، شیطان ابن شیطان ، بی ناموس ابن بی ناموسند… این قدر بنده راضی هستم به غیر از خودتان ، اگر جناب رسول زاده و جناب آقا… هم باشد عیب ندارد. دیگر به کسی دیگر خاطر جمع نباشید که فی الفور همان هفته مضمون کاغذ را به اینجا نوشته ، آن وقت خر بیار معرکه بار کن.» (نامه هایی از تبریز – ادوارد براون – چاپ دوم – 1361 – ص 170)

اما تقی زاده چه می گفت؟

«امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطن پرستان ایران با تمام قوا … باید در آن راه بکوشند… سه چیز است: نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلا شرط و قید… دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن ، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تاسیس مدارس.» (سید حسن تقی زاده – نشریه کاوه – شماره 1 – سال پنجم – 1338 قمری – ص 2)

هرچند هر انسانی در طول زندگی خود با تغییراتی در افکار و عقایدش مواجه می شود من نمی خواهم مثل خیلی ها بگویم که تقی زاده در دوران پیری از عقایدش عدول کرده بود. قدر مسلم اینکه استثنا کردن زبان فارسی در پروسه غرب گرایی همواره از تاکیدات او بود.

تقی زاده از 1320 تا 1326 ، سفیر ایران در لندن بود و هم او بود که در زمان حکومت ملی آذربایجان (دولت پیشه وری) تمام تلاشش را برای سرنگونی این حکومت در لابی های خارجی انجام داد و سخنران ایران در سازمان ملل ، در آن قضیه هم او بود.

اما ما بیشتر در دوره مشروطه ردپای تقی زاده را جستجو می کنیم. اختلافات فکری او با سید عبداله بهبهانی و نقش بارز تقی زاده در میان دموکراتها سبب شد تا حکم «ضدیت مسلک سیاسی تقی زاده با اسلامیت»توسط دو مجتهد بنام (شیخ عبداله مازندرانی و محمد کاظم خراسانی) صادر شود که در حقیقت یک درجه پائین تر از تکفیر بود و قرار تبعید او از ایران از طرف این مراجع علنی می شود. جدال بین دموکراتها (تقی زاده) و اعتدالیون (بهبهانی) بالا می گیرد. تقی زاده حکم را نمی پذیرد و در این بهبوهه ، بهبهانی ترور می شود. با آمدن ستارخان و باقر خان به تهران ، اعتدالیون آنها را به سمت خود جذب می کنند و اگرچه ستار خان از این بازی کنار می کشد اما باقرخان بلندگوی اعتدالیون می شود. تقی زاده به دست داشتن در ترور بهبهانی متهم می شود ، هرچند که نمی پذیرد اما به ناچار از ایران خارج می شود. طرفداران بهبهانی وقتی دستشان به تقی زاده نمی رسد برادرزاده او (علیمحمد خان تربیت) را به قتل می رسانند:

«میرزا علیمحمد خان آدم بیکس و غریب بود. فقط شجاعت فراوان داشت… آنها (طرفداران بهبهانی) در مقابل ، میرزا علیمحمد خان را کشتند. او مثل اولاد من بود. او را به کلی بی گناه کشتند.» (زندگانی طوفانی ، سید حسن تقی زاده ، به کوشش ایرج افشار ، 1372 ، انتشارات علمی ، صص 135-136 و 144)

اینکه چرا تقی زاده و دموکراتها در مضان چنین اتهامی بودند باید گفت که همواره شبهاتی در خصوص ترورهای سیاسی که با هدف حذف «دشمنان آزادی» توسط آزادیخواهان انجام می گرفت وجود داشت. حیدر خان عمواوغلی در خاطرات خود به جلسه تصویب حکم اعدام «میرزا علی اصغرخان اتابک» اشاره می کند:

«حوزه مخفی اجتماعیون عامیون طهران که مرحوم حاجی ملک المتکلمین و آقا سیدجمال واعظ نیز در آن حوزه عضویت داشتند اعدام اتابک را رای داده به کمیته مجری ، حکم اعدام اتابک را فرستادند.» (مجله یادگار – سال سوم – شماره چهارم – 1325 – ص 50)

به نظر می رسد که نام این دو تن را بدین خاطر آورده که به حکم ، جنبه شرعی داده باشد.

مقصود از بیان این موارد یک چیز است: مشروطه خواهان به آزادی و دموکراسی نرسیدند (حتی برخی از آنان واقعا آزادیخواه هم نبودند) اما به استبداد رضاخان رسیدند ، یعنی سرنگونی حکومت قاجار ، یعنی خواسته مشخص راسیسم در آن زمان. حتی برخی از روشنفکران فارس و خادمان راسیسم، خشنودی خود را از این مساله پنهان نمی کنند و می توانند سرسپردگی به شخصی چون رضاخان را علنا اعلام کنند. مثل ملک الشعراء بهار:

«من آن روز و دیروز و امروز و همیشه صاحب همین عقیده ام که باید دولت مرکزی مقتدر باشد… مردی قوی (رضا شاه) با قوای کامل و وسائل خارجی و داخلی بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان ، مال همه مسلط شد ، و یکباره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی که در آرزویش بودیم بقدری دیر آمد که قدرتی در مرکز بوجود آمده ، بر حکومت و شاه و کشور مسلط گردیده است…» (تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران و انقراض قاجاریه – ملک الشعرا بهار – ج 1 – مقدمه کتاب – صص ح و ط)

***

» نتايج رفراندوم اخير تركيه در جنبه نظري و عقيدتي خود به طور ضمني بیانگر رقابتی هیجان انگیز و پرشور میان دو سبک و شیوه زیست آزاد مسلمانی و زیست بسته سکولار بود…» (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)

من در نقد اول تاج زاده گفتم که حزب حاکم ترکیه بیشتر بر برنامه های اقتصادی تکیه دارد. این هم درست است که نیروهای لیبرال – دموکرات که شامل گروهی از روزنامه نگاران و تحلیلگران و سیاسیون ترکیه می شود (که از گسترش آزادیها و محدودیت نهادهایی که حق ویژه برای خود قائل اند حمایت می کنند) از دولت اردوغان حمایت می کردند و از کاهش اقتدار ارتش و برخی نهادها به منظور نیل به «دموکراسی بیشتر» همواره دفاع می کنند. اما برعکس نظر آقای تاج زاده ، بعد از رفراندوم اخیر ، حزب حاکم که خود را یکه تاز میدان یافته شروع به ایجاد محدودیتها و برخورد با سبک آزاد زندگی فردی نموده است که چند مورد از آن اخیرا در مسئله مشروبات الکلی ، برخورد توهین آمیز با هنرمندان (بخصوص مجسمه تراشان) ، مسئله نقض استقلال دستگاه قضایی و مداخله آشکار دولت در برخی پرونده های مهم و… قابل رویت است.

به همین دلیل است که بعد از رفراندوم و سیاستهای جدید حزب حاکم ، همان لیبرالهای حامی اردوغان به یکباره به منتقدان سرسخت او تبدیل شدند. من شخصا مواضع تند برخی از آنان را در شبکه های تلویزیونی «خبرترک» ، «سی ان ان ترک» و «ان تی وی» مشاهده کرده ام اما مثال برجسته آن ، روزنامه «طرف» است که در چند سال اخیر پایگاه اصلی لیبرالها بوده و اغلب افشاء گریها علیه ارتش و طرحهای ادعایی کودتا از این روزنامه آغاز شده اند و از حامیان اصلی دولت اردوغان بود اما بعد از رفراندوم ، مقالات تندی علیه سیاستهای محدود گرایانه دولت منتشر کرد تا آنجا که اردوغان شخصا از سردبیر روزنامه «طرف» (احمد آلتان) به دستگاه قضایی شکایت کرد.

مسئله «زیست آزاد مسلمانی» و «زیست بسته سکولار» که در مقاله تاج زاده مطرح شده هم باید از تاثیرات زندان بر روی ایشان باشد که اینقدر به نظرات جمهوری اسلامی نزدیک شده اند. برای ایشان در این راه جدید آرزوی موفقیت دارم. این هم یک نمونه از تناقضات روشنفکری عصر ما باید باشد. هرچند که من در نقد نخست گفته بودم که ایشان نه زندانی که مهمان ویژه جمهوری اسلامی هستند. میزان معلوماتی که در دسترس ایشان است تا چنین مقالات بلندبالایی بنویسند قابل تامل است.

در جریان قتل های زنجیره ای سال 77 و خودکشی سعید امامی ، حجه الاسلام روح اله حسینیان ، اولین دادستان وزارت اطلاعات و دوست نزدیک سعید امامی (نماینده فعلی تهران در مجلس) در چند سخنرانی جنجالی ، مسئله خودکشی را زیر سوال برد و تلویحا ادعا کرد که سعید امامی را کشته اند. و برای تائید این سخنان ، به سوابق خودش اشاره کرد:

«گفتم آخه بابا جون ، آخه ما خودمان والله یک زمان قاتل بودیم ، یک زمان زندانبان بودیم ، یک زمانی همه این چیزها را گذراندیم تا کنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند… آخه سعید امامی آدمی نبود که خودکشی کند ما می شناختیم سعید اسلامی را…» (روح اله حسینیان – روزنامه صبح امروز – 28/6/78)

اکنون آنهایی که شرایط سخت و غیرانسانی زندانهای جمهوری اسلامی را می دانند خود قضاوت کنند…

15/11/89

6 فوریه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, باخیش - دیدگاه, تورکی, ترکی, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی / سید مصطفی تاجزاده

کانون دمکراسی آزربایجان : انتخابات دور دهم ریاست جمهوری در ایران و اعتراضات مردمی بعد از آن فرا آمدن  بحث ” مساله ملی ” ، هویت ملی و موضوع حقوق اقوام و ملیتها را موجب گردید ، محدود بودن جغرافیای اعتراضات بعد از انتخابات به مناطق مرکزی ، به ویژه بر اهمیت این موضوع افزود و حقوق فرهنگی اقوام و ملیتها به یکی از سرفصلهای مباحث رهبران معترضان و کنشگران سیاسی تبدیل گردد.

سید مصطفی تاجزاده ، از اعضای جبهه مشارکت و از زندانیان سیاسی حوادث بعد از انتخابات در این یادداشت موضع خویش را در این باره شرح داده است ، تاجزاده با نقد مفهموم ” روح ایرانی ” – که متضمن ” ترک ستیزی ” و ” عرب ستیزی ” است – ناسیونالیسم آریاپرستانه را غیر دمکراتیک و غیر انسانی می خواند و خواستار ارائه درکی انسانی از مفهوم هویت ایرانی است ، کانون دمکراسی آزربایجان در راستای ایجاد فضای مناسب برای طرح دیدگاه های مختلف ، آماده انتشار نقد و نظرات خوانندگان محترم است.

اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی / سید مصطفی تاجزاده

مقدمه

آیا دست یافتن به وحدت و هویت ملی به معنای این‌‌که کانون وفاداری هر تبعه ایران باشد مستلزم آن است که ما ترک، کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، لر و فارس نداشته باشیم و ایرانیان به جای حفظ رنگین‌ کمان اقوام و مذاهب خود، در یک زبان و لباس و آداب و رسوم واحد ذوب و مستعیل شوند؟ یا بر عکس، ملت ایران را واقعیتی جدا از این تکثر و تنوع نیست که با وجود جهانِ جهانی شده کنونی، همچنان می‌تواند با هم بودن را در کنار همه گونه‌گونی‌هایش حفظ کند و حتی از فرصت‌ها و مواهب آن نیز بهره‌مند شود؟

از سوی دیگر آیا توسعه علمی، فنی و اقتصادی ایران مستلزم نقض حقوق فرهنگی، مدنی و سیاسی ایرانیان است؟ و جز با «توسعه آمرانه» نمی‌‌‌توان به ایرانی صنعتی و پیشرفته رسید؟ یا برعکس، تنها با توسعه همه جانبه و در همه ابعاد، از جمله توسعه سیاسی، می توان به توسعه اقتصادی، علمی و فنی دست یافت؟ همچنین آیا دستیابی به عدالت اقتصادی و ارائه «خدمت» به مردم می‌تواند جایگزین نیازهای منزلتی، هویتی و حقوقی شهروندان ایران زمین با همه گونه‌گونی زبانی و تنوع قومی و فرهنگی آنان باشد؟

آیا تجربه عصر اصلاحات نشان نمی‌دهد که به رسمیت شناختن حقوق همه ایرانیان با هر عقیده و سلیقه، و اتحاد دموکراتیک آنان از هر قوم ضامن همزیستی همگرایانه فرزندان مام میهن است؟ و توسعه اقتصادی، علمی،‌ فنی، صنعتی و نیز صلح منطقه‌ای، برآیند همین تعریف دموکراتیک از توسعه، هویت و وحدت ملی است؟ آیا آن تجربه بیانگر آن نیست که دستیابی به عدالت اجتماعی و رفاه ملی نیز نه با تزریق صدقه‌وار بخش اندکی از پول نفت به اندام‌های جامعه، که با برنامه‌ریزی صحیح، مدیریت دوراندیش، جلب مشارکت همگانی (۱) و تأمین حقوق شهروندان که در چند و چون آن قانون اساسی به صراحت بیان شده است، تحقق خواهد یافت؟ و دولت مرکزی نیز از طریق اعتماد به همین مردم و جلب اعتماد و مشارکت آنان با هر دین، مذهب و زبان و دین می‌تواند نیروی دفاعی و ملی خود را تقویت کند و به سازندگی همه‌‌جانبه کشور بپردازد؟

«میشل فوکو» و روح جمعی

آنچه یکی از متفکرین و فلاسفة خداناباور عصر حاضر را به حمایت از انقلاب اسلامی کشاند، بعد نمایشی انقلاب بود. «مشیل فوکو» فیلسوف فقید فرانسوی برای مدتی شیفته انقلاب اسلامی شد و او بود که برای نخستین بار در تحلیل بعد زیبایی شناختی انقلاب اسلامی بر واژه «تظاهرات» با همه ابعاد دیداری و نمایشی آن تأکید کرد. او هنگامی که به پاریس بازگشت ‌گفت ما در تهران «دیدیم» که چگونه مردمی به مثابه یک ملت، اراده و خواست جمعی خود را «ظاهر می‌سازند» و «تظاهر» می‌کنند. فوکو همچنین ‌گفت تا قبل از آمدن به ایران همچون کثیری از متفکران جدید غربی تصور می‌کرد که واژگانی از قبیل «اراده جمعی» و «خواست جمعی» فقط یک سلسله واژه‌ها و ترم‌های تئوریک هستند و به ازای رویت‌پذیر ندارند. به تعبیر او چیزی مثل «روح» که فرض می‌شود اما دیده نمی‌شود.

به این ترتیب اگر شرق‌شناسان استعماری به ابداع و اختراع موجودی متافیزیکی به نام «روح ایرانی» به عنوان ذات‌های ازلی و ابدی ضد حقوق بشری و ضد عربی و ضد ترکی و ضدکردی پرداختند، میشل فوکو در رویکردی کاملاً‌ متفاوت یک «روح» و یک «اراده جمعی» کاملاً متفاوت را در خیابان‌های تهران «دید» و مشاهده کرد که چگونه ملتی با وجود تفاوت‌های زبانی، قومی، مذهبی و دینی خواستی واحد را فریاد می‌کشد و وحدت و اراده خود را زیر گلوله‌ها ظاهر می‌کند و به نمایش می‌گذارد. «فوکو» در چارچوب پروژه «تدوین تاریخ زمان حال» به ایران آمد و کاری به شرق‌شناسانی نداشت که به استخراج «روح ایرانی» از دل تاریکی‌های موهوم هزاره‌های مفقود تاریخ می‌پرداختند و کاری با زمان حال و هویت موجود ایرانیان واقعاً موجود نداشتند. او بر اساس مشاهدات خود در ایران نتیجه گرفت اسلام نه افیون که «روح جهان فاقد روح است» و درآمیزی همین «روح» با روحیه انقلابی مردم ایران منظره هویت ملی را نه در آریاپرستی، که در رویت تابلوی خیابان‌های ایران، و در پیش چشمان ژرف‌نگرش مجسم می‌کرد: «ما در تهران و در سراسر ایران اراده جمعی یک ملت را به وضوح مشاهده کردیم»(۲).

هویت و وحدت ملی و جهان جهانی شده

گسترش ارتباطات و تسریع فرآیندهای جهانی، درک تک بعدی، ذوب‌گرایانه و حذفی از توسعه، هویت و وحدت ملی را بیش از هر زمان دیگر هزینه بر و در بسیاری موارد ناممکن کرده است. در واقع در روزگاری که دموکراسی کشورها را یکی پس از دیگری فتح می‌کند و ده‌ها کانال ماهواره‌ای داعیه دفاع از حقوق ایرانیان دارند و بسیاری خود را طرفدار حقوق آنان و انتخابات آزاد می‌خوانند و مشوق هم‌میهنان ترک، کرد، عرب و… ما شده‌اند که از گویش محلی خود به گویش ماهوار‌ه‌ای عبور کنند، به محاق بردن حقوق اساسی ملت ایران از جمله حقوق و آزادی‌های اساسی و اصل ۱۵ قانون اساسی، علاوه بر نقص قانون اساسی، غیر مدبرانه و غیر مصلحت‌جویانه است و در نهایت می‌تواند یک امر «درونی» و ملی را «بیرونی» و جهانی ‌کند و تحت تأثیر اراده و منافع دیگران قرار ‌دهد. این راهبرد عکس روندی است که در بسیاری از کشورهای منطقه و جهان مشاهده می‌شود.

در ترکیه که تا همین اواخر نظامیان آن، هر آن آماده برای کودتا بودند و هویت کردی و حتی کلمه «کرد» و «کردستان» در معرض سانسور و انکار قرار می‌گرفت، دموکراسی قابل توجهی حاکم شده و یک کانال دولتی ۲۴ ساعته به زبان و فرهنگ کردی اختصاص یافته است. در آن کشور احزاب سکولار و مسلمان از رقابت و انتخابات آزاد و حقوق بشر دفاع می‌کنند. حتی حزب حاکم کنونی در جریان انتخابات محلی به شکل رقیب حزب کردی در مناطق کردنشین درآمد و به قواعد رقابت دموکراتیک در رقابت با آن حزب تن داد(۳).

در عراق مطبوعات، احزاب، انتخابات آزاد و حتی سبک آزاد زندگی حرف نخست را می‌زند و کرد و عرب و شیعه و سنی در حکومت مشارکت دارند. «دموکراسی» یا «جنگ داخلی». راه دیگری وجود ندارد «استبداد» منتفی شده است.

در افغانستان نخبگانی که از فساد و ناکارآمدی حکومتی به تنگ آمده‌اند، از پذیرش تکثر و تنوع قومیتی و مشارکت همگانی در قدرت به عنوان تنها راه تبدیل اختلافات خشونت‌بار به آشتی ملی سخن می‌رانند و خواهان اجرای راهبرد «تنوع قومی ثروت ماست» شده‌اند.

در هندوستان به مثابه بزرگ‌ترین دموکراسی جهان، انفجاری از رنگ‌ها و تکثر قومی، زبانی، مذهبی، دینی و فرهنگی در فهرست توسعه‌ جهش‌وار و دموکراتیک آن کشور قرار گرفته است. نخبگان هندی جهانی شدن علم و تکنولوژی ارتباطی، اطلاعاتی و اقتصادی را به استخدام منافع ملی خود درآورده‌اند، بی‌آنکه ده‌ها زبان اقوام کشور خود را مخل وحدت و توسعه و پیشرفت به حساب آورند و هند را به کشوری تبدیل کرده‌اند که ممکن است در آینده نه چندان دور عنصر ثابت و حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل شود.

در لبنان پذیرش اصول دموکراتیک و کثرت و تنوع قومیتی، مذهبی، دینی و سیاسی نه فقط به مقاومت درخشان حزب‌الله در مقابل توسعه‌طلبی صهیونیست‌ها لطمه نزده، بلکه به «مقاومت رنگی» شکل داده است. علت آن است که گفتمان مقاومت علیه توسعه‌طلبی صهیونیست‌ها در لبنان هرگز خود را از گفتمان شادی و تکثر سبک زندگی و تنوع قومی و مذهبی و دینی جدا نکرده است و در جایی دور از «گشت‌های ارشادی» دختران دکولته‌پوش را در کنار دختران مقنعه پوش در صف واحد ضد تجاوز و جنایات جنگی اسرائیل متحد کرده است.

همه این پیشی گرفتن‌ها از کشور ما در حالی صورت می‌گیرد که ملت ایران به کمک سرمایه تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و اسلامی خود، از مزیت قابل توجهی برای قرائت دموکراتیک از توسعه، هویت و وحدت ملی برخوردار است و به همین لحاظ می‌تواند پیشتاز منطقه باشد. ایرانیان از همه مؤلفه‌های لازم و حتی کافی برای «توسعه همه جانبه»، «یکپارچگی سرزمینی» و «هویت و وحدت ملی» برخوردارند و از تاریخ مشترک، سرزمین مشترک، دین مشترک، پیوندهای گسترده و عمیق اقتصادی، علمی و فنی و فرهنگی میان اقوام، همزیستی تاریخی و مسالمت‌آمیز و نیز تقسیم‌ کار تاریخی و به روز شده میان آنان بهره‌مندند. ایران بر اساس تصمیم سیاسی قدرت‌های بزرگ در قرن بیستم شکل نگرفته است که با رعایت حقوق مدنی، سیاسی و اجتماعی ایرانیان از هم فرو پاشد. اگر هم در عصر پسا اشغال ایران توسط متفقین شاهد برخی حرکت‌های جدایی‌خواهانه بودیم، در درجه نخست عکس‌العمل تفریطی به افراط ملی‌گرایی یک شکل ساز و آمرانه رضاشاهی بود که حقوق ملت ایران، از جمله حقوق اقوام را نقض کرده بود.(۴)

صرفه‌جویی اقتصادی، شکوفایی انسانی

درک تاریخی و فرهنگی از ملیت ایرانی (که جز در عصر پهلوی، در هیچ سلسله‌ای «هویت قومی» در برابر «وحدت ملی» قرار نگرفت) و فهم روز آمد از ملت در عصر انفجار اطلاعات و جهانی شدن مستلزم آن است که «توسعه» و «دموکراسی» و نیز «هویت» و «محرومیت‌زدایی» در کنار یکدیگر معنا شوند تا ضمن حفظ امنیت ملی، یکپارچگی سرزمینی و پیشرفت کشور، در منابع مادی و معنوی ملی نیز صرفه‌جویی شود. عدم نیاز به کاربست خشونت و قهر دولتی تنها با رهبری و مدیریت دموکراتیک کشور ممکن است. این درک تاریخی- مشروطه‌ای- امروزی، نه تنها رعایت حقوق شهروندان و تکثر قومی- زبانی و مذهبی آنان را «مانع ملت» شدن ایرانیان و «مایه تهدید» همبستگی ملی و «سد توسعه» کشور نمی‌داند، بلکه آن را سرمایه عظیم ملی می‌داند که در جهان جهانی شده، در اندیشه تکامل و ظرفیت سازی‌‌های نوین است. به بیان روشن امنیت پایدار مرزهای میهن و تضمین همبستگی ملی در انسانی‌ترین (حقوقی- اخلاقی) و اقتصادی‌ترین (محاسبه فایده- هزینه) شکل آن مستلزم به رسمیت شناختن حقوق شهروندان و گونه‌گونی زبانی، قومی، فرهنگی و مذهبی آنان است.(۵)

بر این اساس به رسمیت شناختن حقوق ایرانیان و به نمایش گذاشتن تنوع و تکثر فرهنگی و زبانی و سبک‌های متفاوت زندگی نه یک امر لوکس و تشریفاتی و ویترینی است و نه مانع توسعه، هویت و وحدت ملی. بر عکس، تأمین حقوق ایرانیان فرصت شمردن و ظرفیت شمردن همه آن تکثر و تنوع مستلزم صرفه‌جویی کلان اقتصادی و امنیتی است.

در دورانی که تلاقی رکود جهانی و ناشیگری مدیریت اقتصادی در سطح ملی می‌تواند هزینه کلانی بر ملت ما تحمیل کند، نمی‌توان یک بوروکراسی متورم دولتی و یک ماشین عظیم امنیتی را از اهداف کلان ملی دور کرد و به سمت اهداف فرعی و انحرافی نظیر تحمیل سبک زندگی خاص یا شیوه‌های تک هویتی سوق داد. شیوه زیست مسلمانی که بر اساس اعتماد و باور به اسلامیت و ایرانیت ایرانیان موجود استوار شده است به گشت‌های ارشادی نیاز ندارد، همچنان که تلقی تکثر و گوناگونی‌های زبانی و فرهنگی و مذهبی و دینی و سیاسی به عنوان یک فرصت و ظرفیت عظیم ملی موجب صرفه‌جویی عظیم در اقتصاد و در سطح کلان امنیتی و نظامی و پلیسی خواهد شد. این صرفه‌جویی، انرژی عظیمی را آزاد می‌کند و نیروهای آزاد شده از گشت‌زنی‌های غیر لازم در اطراف زندگی روزمره شهروندان می‌توانند معطوف گشت‌زنی ضروری به سود امنیت اجتماعی آنان و بویژه شناسایی و رفع آسیب‌ها و تهدیدهای واقعی اجتماعی نظیر شبکه‌های قاچاق و توزیع مواد مخدر و سایر جنایات سازمان یافته و نیز پدیده‌های خطرناکی مانند «ایدز» شوند و به جنایی جلوه دادن حیات روزمره شهروندان معطوف نگردند. این تکثر به عنوان یک ظرفیت ملی و با توجه به شرایط جهانی لازم است در معرض ظرفیت‌سازی‌های نوین قرار گیرد.

نگرش و راهبرد یک شکل‌سازی آمرانه

نگرش مبتنی بر «توسعه آمرانه» که با تعریفی تک‌بعدی از «هویت و وحدت ایرانی» همراه است، از عصر پهلوی اول تاکنون همواره با نادیده گرفتن تفاوت‌های فردی، زبانی، مذهبی، قومی، تاریخی، سنتی و فرهنگی ایرانیان، در پس یک ایدة انتزاعی به نام «روح ملی» یا «روح واحد و نامتکثر ایرانی» پناه گرفته و به بهانه مدرن کردن کشور و حفظ «هویت و وحدت ملی»، حقوق ایرانیان را نقض ‌کرده است حاصل چنین راهبردی به حاشیه رفتن دستاوردهای نهضت‌های اصلاحی ایرانیان از مشروطه تاکنون بوده است. به بیان روشن نگرش خطی و یکجانبه به «توسعه» و «هویت» همواره به نام تأمین امنیت و وحدت ملی، یکپارچگی سرزمینی و پیشرفت کشور و اخیراً به نام اسلامیت جامعه با آزادی‌های سیاسی، مدنی و فرهنگی بویژه آزادی رسانه‌ای و انتخاباتی(۶) که مادر همه آزادی‌ها در ایران به شمار می‌روند، مخالفت ‌کرده است.(۷)

می‌دانیم در صدر مشروطه قلم نسبتاً آزاد شد و انجمن‌های ایالتی و ولایتی در کنار مجلس شورای ملی، در قانون اساسی تصریح و سپس تأسیس شدند. با وجود این رضا شاه با اتکا به حمایت خارجی و اعمال زور عریان ‌کوشید به نام تأمین امنیت و سپس به اسم ترقی و پیشرفت، دستاوردهای دموکراتیک نهضت مشروطه مانند آزادی مطبوعات، احزاب، اتحادیه‌ها تجمعات و انتخابات و همراه با آن واقعیت تاریخی و متکثر ایران را حذف، یا به حاشیه براند. وی استقرار امنیت در ایران را در گروی حاکمیت «رژیمی یک نفره» می‌دانست و اینکه همه مردم دارای لباس یک شکل، زبان واحد و رفتاری مشابه شوند. در نتیجه «حقوق، هویت و منزلت» ایرانیان را به محاق برد. به این ترتیب استبدادی سیاه‌تر از رژیم قاجار، متکی بر نگرشی مشابه‌‌ساز، ضد حقوق و قوم‌ستیز از ایرانی بودن، بر ملت تحمیل کرد. اگر چه نمی‌توان منکر اقدام‌های مدرن و توسعه‌ای، ولی در همه حال غیر دموکراتیک رضاشاه در جهت تأسیس برخی زیرساخت‌های اجتماعی، اقتصادی، علمی و فنی و آموزشی شد.

یکی از روشنفکران درباره این دوران می‌نویسد: «از دوران رضا شاه و با آغاز بازسازی و نوسازی ایران بود که ما هر چه بیشتر به «تاریخ پرافتخار» نیازمند شدیم؛ تاریخی که پس از «گردگیری» و «گندزدایی» از آثاری که حمله عرب و مغول به جا گذاشته بود، با پیوند خوردن با نمودهای زندگی مدرن، با کارخانه و دانشگاه و آموزشگاه، با شهرسازی و معماری مدرن، با نهادهای اداری و اقتصادی و نظامی مدرن، می‌بایست تاریخ پر افتخار تازه‌ای را به تاریخ پرافتخار گذشته پیوند زند.»(۸)

به بیان روشن الگوی «توسعه آمرانه و متکی بر سر نیزه» با نقض بسیاری از حقوق فرهنگی، مدنی و سیاسی شهروندان همراه است و ماهیتی «یک شکل‌ساز، خشن و حذفی» دارد. این مدل بر:

۱٫ نفی حقوق و آزادی‌های اساسی؛

۲٫ متحدالشکل ‌سازی اجباری- نظامی پوشش و آداب و رسوم و حتی زبان اقوام ایرانی؛

۳٫ تغییر ترکیب جمعیت؛

۴٫ ایجاد مانع برای ارتقای صاحب‌منصبان اقوام و مذاهب «غیرخودی» در امور لشکری و کشوری مبتنی است. این الگو به جای جامعه صنعتی و دموکراتیک در پی تأسیس دولت قدرتمند و متکی به صنایع دفاعی- نظامی و حاکمیت نگاه امنیتی- پلیس بر ابعاد گوناگون حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هنری اجتماع مردم است. جامعه مطلوب این نگرش، تک صدا، شبه‌غربی، غیر سنتی، صنعتی، با ظاهری یونیفورم پوش و پادگانی است.

در حقیقت رضاشاه تأسیس و حفظ «نظام سیاسی» جدید را تنها با «نظامی‌سازی» مناسبات سیاسی و سرکوب شدید نهادها و کانون‌های مستقل از قدرت (اعم از سنتی و مدرن) ممکن می‌دید. وی با نمایشی و استصوابی- نظامی کردن انتخابات و فرمایشی کردن مجالس شورا، تمرکز‌گرایی شدید دولتی، حذف انجمن‌های ایالتی و ولایتی از عرصه حیات سیاسی کشور، حاکمیت فضای پلیسی و سرکوب آزادی بیان، مطبوعات، احزاب و اتحادیه‌‌ها و سرانجام مقابله با ارتقای جایگاه چهره‌های شایسته از برخی اقوام ایرانی، عملاً دستاوردهای دموکراتیک نهضت مشروطه را به مقابله برخاست. وی کردستیزی، عرب‌ستیزی، ترک‌ستیزی و در یک کلام قوم‌ستیزی سیستماتیک و گسترده خود را به نام ضروریات دولت مدرن و دستیابی به امنیت و ترقی و «ایران نوین» توجیه می‌کرد. به این ترتیب انقلاب مشروطه که قرار بود حکومت عقب‌مانده، خودسر و فاسد قاجار را مسئول، مقید، پاسخگو کند و به حاکمیت قانون تحقق بخشد، چنان به انحراف کشیده شد که از قانون جز ظاهری نماند. دیکتاتوری احیا شد و سیطره حکومت به بسیاری از عرصه های اجتماعی و فرهنگی که حتی دولت های استبدادی سنتی به علت ضعف و عدم تمرکز حریم آن‌ها را مصون می‌داشتند،‌ بسط و تعمیم یافت. و دولت در بسیاری از عرصه‌های زندگی شهروندان دخالت کرد. به باور من بخشی از اقدام‌های رضاشاه از الزامات مدرن شدن ایران بود. با وجود این اتخاذ و اعمال مدل «توسعه آمرانه» و در نتیجه نقض حقوق مدنی و سیاسی و اجتماعی اشخاص و اقوام، نه خواست ایرانیان بود و نه با هویت و وحدت ملی، یکپارچگی سرزمینی و مدرن شدن ایران تعارض داشت. همچنان که ……….. و ثبت بخش عظیمی ازمرغوب‌ترین زمین‌های این سرزمین به نام شخص رضاشاه با پیشرفت کشاورزی کشور ارتباط نداشت.

در آن دوران بعضی از روشنفکران حکومتی، زرادخانه‌ای از توجیهات «تاریخی»، «علمی» و «نژادی» در اختیار رژیم کودتا قرار دادند و به بستن مطبوعات و احزاب به نام «ضرورت ترقی و پیشرفت» وجهه‌ای روشنفکرانه بخشیدند. به این ترتیب راهبرد آمرانه و نظامی رضاخان در جهت «ترقی آمرانه» و حذف دستاوردهای آزادیخواهانه و عدالت‌طلبانه مشروطیت توسط روشنفکران ارگانیک «ایران نوین»، زیر عنوان «گردگیری» و «گند‌زدایی» آثار تهاجم عرب و ترک و مغول توجیه ‌شد. قرار بود ایران و ایرانیت به ظاهر «نوینی» توسط «نظامیان قزاق» ساخته و پرداخته شود تا ایران و ایرانیان واقعاً‌ موجود از «رسوبات تهاجم ترک و تازی» که آنان را از خود بیگانه کرده بود، رهایی یابند. هویت و وحدت ملی عصر مشروطه که در پیکره سیاسی مجلس مقتدر،‌ مطبوعات و احزاب آزاد و مجالس بلدی ولایات ایرانی متجلی می‌شد، در عصر رضاخان کاملاً تغییر کرد و جای آن را دولت پادگانی و مدرنیزاسیون سخت‌افزاری و آمرانه گرفت.

در این دیدگاه «ذوب‌طلب- دیگرستیز»، دستاوردهای آزادیخواهانه انقلاب مشروطه‌ مخلّ «امنیت و وحدت ملی» و نیز «ترقی علمی، فنی و اقتصادی» میهن محسوب می‌شد، و تکثر و تنوع زبانی، فرهنگی و قومیتی ایرانیان و نیز باورهای اسلامی مردم مایه «شرمساری» پدران و مادران ما میان «ملل راقیه یا آزاد» به شمار می‌رفت.

استبداد عقب‌مانده و تکثرپذیر یا دیکتاتوری متحدالشکل کننده؟

حکومت عقب‌مانده، فاسد و استبدادی عصر قاجار، در ادامه سنت سلسله‌های قبلی ایرانی، با هویت اقوام ایرانی و تفاوت‌‌های زبانی و فرهنگی آنان کار نداشت و اساساً مشروعیت خود را وامدار ائتلاف ایلی و عشایری طوایف ایرانی می‌دانست. در نتیجه عدم دخالت در ساختار متکثر و نامتمرکز رنگین کمان اقوام ایرانی، فرصتی را در اختیار مشروطه‌خواهان قرار داد تا به آن هیأت چندگانه، سامانی مدرن بدهند و در قالب «ممالک محروسه»ای که حد و حدود آن را قانون اساسی مشروطه مشخص می‌کرد و نیز در قالب «انجمن‌های ایالتی و ولایتی هر مملکت ایران» ناسیونالیسمی تکثرپذیر و دموکراتیک تأسیس کنند.

به عبارت دیگر کشور ایران به یمن نهضت مشروطیت و با وجود همه ویرانی‌ها و نابسامانی‌های آن عصر با سرمایه‌ای گرانبها از میراث پرهیز از تمرکز و «وحدت در عین تنوع زبانی قومی، مذهبی و دینی» وارد عصر مدرن شد. یعنی بدون آن‌که خود را محتاج یک شکل‌سازی آن گونه‌گونی ببیند، صورتی جدید به طبیعت نامتمرکز مؤلفه‌های قومیتی خود بخشید. پروژه ملت‌سازی دموکراتیک ایران در عصر مشروطه بیشتر شبیه کشورهایی بود که خصلت نامتمرکز تاریخی آن‌ها، زمینه‌ساز آشتی ناسیونالیسم و دموکراسی شده بودند.

در نقطه مقابل، رضاشاه عهدنامه تفاهم بین ملیت، اسلام و دموکراسی و سند درخشان این عهدنامه یعنی قانون اساسی مشروطیت را در معرض جراحی خشونت‌بار مدرنیته آمرانه خود قرار داد و نوعی ملت‌سازی پادگانی و بیگانه با طبیعت جامعه ایران را دنبال کرد. «ایران نوین» رضاخانی محروم از سرمایه‌ها و ظرفیت‌های دموکراتیک و متکثر «ایران واقعی» و تحت تأثیر مدل «ترکیه نوین» و دیگر دولت- ملت‌های ساختگی دیکتاتوری‌های آن عصر به شکلی ناهنجار و ناقص به دنیا آمد. با تبدیل «استبداد عقب مانده ولی تکثرپذیر قاجاری» به «دیکتاتوری مدرن و یکسان‌ساز رضاشاهی» کشور ما نه تنها از میراث دموکراتیک مشروطه محروم شد، بلکه میراث تاریخی ممالک محروسه و ساختار نامتمرکز آن نیز دستخوش تاخت و تاز نظامیان قزاق قرار گرفت؛ نظامیانی که خود را پیشاهنگ پروژه ملت‌سازی آمرانه می‌دانستند. به این ترتیب مهمترین سرمایه و ظرفیت تاریخی کشورمان که خود را تا آستانه مشروطیت برکشیده بود و می‌توانست سرمایه ورود به دنیای مدرن باشد، به عنوان امری «ارتجاعی» و «غیر مدرن» در معرض طرد و سرکوب قرار گرفت.

حقوق ستیزی و بی‌تفاوتی عمومی

به علت آنکه نگرش رضاشاه به توسعه، هویت و وحدت ملی یک دیدگاه غیرطبیعی علیه واقعیت و طبع متکثر ایرانی بود، روحیه مشارکت جویی «شهروندان» را سرکوب ‌کرد. بین دولت و ملت فاصله ‌انداخت و حساسیت آنان را نسبت به بیگانگان به شدت کاهش داد. به همین دلیل با تهاجم قوای متفقین به ایران نه فقط «ارتش نوین»، که «ایران نوین» رضاشاه تنها در چند ساعت فرو پاشید.

ایرانیان که در جریان جنگ جهانی اول- پس از انقلاب مشروطه و پیش از به قدرت رسیدن رضاخان- مقاومت‌های محلی علیه بیگانگان را سامان دادند، در جریان جنگ جهانی دوم و در اوج قدرت ظاهری رضاشاه، در برابر اشغالگران عکس‌العمل جدی نشان ندادند، به جز موارد استثنایی، اکثریت قاطع ایرانیان از هجوم ارتش‌های خارجی به دلیل آن‌که به دیکتاتوری نفس‌گیر و فاسد رضاخانی پایان می‌داد، خشنود شدند. همچنان که اکثریت قاطع مردم عراق از اشغال کشورشان استقبال کردند زیرا منجر به سقوط رژیم سرکوبگر و فاشیستی صدام حسین شد.(۹)

یکدست‌‌سازی نرم

متحدالشکل سازی خشونت بار و نظامی رضاشاهی در دورة محمدرضا شاه اندکی تخفیف یافت. در عین حال یک شکل‌ ‌سازی «فرهنگی» و به اصطلاح «نرم» شدت بیشتری گرفت(۱۰) و در سال‌های گرانی قیمت نفت و افزایش تولید آن تا سقف شش میلیون بشکه در روز به نقطه اوج خود رسید. پهلوی دوم تصور می‌کرد دلار‌های نفتی شرایط مساعدی برای استقرار قدرت متمرکز دولتی و نقض حقوق اساسی ایرانیان در اختیارش می‌گذارد و او می‌تواند با شعار پیش به سوی «تمدن بزرگ» با «حقوق، منزلت و هویت متکثر» هم‌وطنان خود مقابله کند. اتکای شاه به درآمدهای نفتی در دهه ۱۳۵۰ خورشیدی جسارت او را در تحقیر دموکراسی و نفی آزادی‌های سیاسی و مدنی و فرهنگی شهروندان به عنوان پدیده‌ای غربی که با شرایط بومی ایران همخوانی ندارد، بیشتر کرد. نزد او توسعه اقتصادی تسهیل‌گر سیاست مشابه‌‌سازی «نرم» و «فرهنگی» بود:

«این گمان در دوران محمدرضا شاه هم ادامه داشت و همین پندار بود که می‌‌خواست «تاریخ پرافتخار گذشته» را با معجزه «پترودلار» به «پنجمین قدرت جهان» در این زمان پیوند زند. این سودای عظمت به هر حال بخشی از تاریخ ما و چه بسا خصلتی پابرجا در روانشناسی اجتماعی ما ایرانیان است. باری، در این دوران که می‌خواستند گذشته‌ای پرافتخار را به آینده‌ای پرافتخار پیوند بزنند و ما را از «اکنون پرنکبت» جدا کنند،‌ ما بیش از همیشه به شرق‌شناسانی نیاز داشتیم که گذشته پرافتخارمان را به یادمان بیاورند؛ در میان شرق‌شناسان نیز بودند کسانی که چنین کنند، بویژه در دورانی که فوران پولی نفت اجازه می‌داد که شرق‌شناسان ریز و درشت حافظة بهتری داشته باشند و گذشته پرافتخار ما را بهتر به یاد آورند.»(۱۱)

به این ترتیب گروهی از شرق‌شناسان با ابداع عناوین پر طمطراق «روح ایرانی» و «جان ایرانی» تعریفی یک بعدی و غیرواقعی از هویت متکثر، متنوع و نامتمرکز ایرانیان به دست ‌دادند که هدف یکدست کننده و در نتیجه ضد حقوق بشر و سرکوبگر داشت. روشنفکران ارگانیک «ایران نوین» نیز همان تعریف تک‌بعدی را به استخدام ماشین نظامی و سپس نظامی- نفتی پهلوی‌ها درآوردند. نتیجه تلاش آنان برای ارائه تعریف ذوب‌گرا و غیردموکراتیک از هویت و وحدت ملی که به اصطلاح شرق‌شناسان سابق‌الذکر «روح ایرانی» خوانده می‌شد، «پر افتخار» خواندن هزاره ماقبل اسلام از یک سو و «نکبت‌بار» نامیدن اکنون متنوع و متکثر ایرانیان از سوی دیگر بود. محمدرضا شاه نیز هم رفتار، مناسبات و نهادهای دموکراتیک و هم تکثر و تنوع قومی و زبانی را «تهدید امنیتی» تلقی می‌کرد و پول نفت را ابزاری مناسب برای جایگزین کردن یا مسکوت گذاشتن یا سرکوب حقوق، آزادی‌ها و مطالبات منزلتی و دموکراتیک مردم می‌دانست.

انقلاب اسلامی، هویت و مطالبات قومی

در چنین فضا و شرایطی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و امکان گسستی عظیم از ایده ذوب‌‌طلب و انتزاعی و به همان میزان تک بعدی،‌ آمرانه و فاشیستی از توسعه و هویت و وحدت ایرانی ایجاد شد. همان نگاهی که منهای ایرانیان واقعاً موجود و خلاف خواست آنان، می‌کوشید تعریفی دیگرستیز و ناقض حقوق انسان‌ها از «پیشرفت» و «ایرانیت» بر آنان تحمیل کند.(۱۲) در واقع پایه‌های مدل یک شکل‌‌سازی آمرانه هنگامی سست شد و درک افیونی از ملیت و توسعه زمانی به حاشیه رفت که رهبر فقید انقلاب، ملت را همین «مردم بالفعل» و «همین مردم کوچه و بازار» و «همین طوایف ایرانی» خواند و تعریفی «انضمامی» و غیر قابل تفسیر و تأویل به روش‌های دیکتاتوری از ملت به میان آورد، و میزان را «رأی» ملت اعلام کرد. تفسیر فوق در نقطه مقابل تعریف «انتزاعی» و «استبدادی» از ملت قرار دارد؛ تعریفی که با «زرین‌سازی گذشته» و «آرمان‌‌پردازی آینده»، حال و اکنون ایرانیان را به محاق می‌برد، به نقض حقوق و آزادی‌هایشان می‌پردازد و آنان را به شدت تحقیر می‌کند.(۱۳)

قوم‌ستیزی اسلامی!

اگر محمدرضا شاه ادعا می‌کرد با رفتن من «ایران» به «ایرانستان» تبدیل می‌شود، این سخن قبل از هر چیز افشاگر خصلت مصنوعی و خشونت‌بار ملت‌سازی آمرانه و شوونیستی پهلوی‌ها بود که براساس سلب حقوق شهروندی و دیگر‌سازی از اقوام ایرانی و تقابل حکومت با دین حقوق مدنی و سیاسی مردم استوار شده بود و حفظ امنیت و یکپارچگی سرزمینی را جز با سر نیزه ممکن نمی‌‌‌دانست.(۱۴)

سخن فوق درباره درک انتزاعی، فاشیستی و ذوب‌گرا از هر هویتی از جمله هویت اسلامی و تقلیل همه ابعاد حقیقی اسلام به یک هویت محدود و بسته نیز صدق می‌کند. نتیجه حاکمیت نگرش ذوب‌گرا- حذفی از توسعه و هویت و وحدت به هر نام که باشد، در کوتاه مدت دیکتاتوری و نقض حقوق ایرانیان، و در دراز مدت، عقب‌ماندگی کشور و انفجار مردمی خواهد بود و زمینه را برای رشد گرایش‌های جدایی‌خواه هموار خواهد کرد. به بیان روشن، تقلیل وحدت ملی به هر هویت تک بعدی، در نهایت به ذوب‌گرایی و حذف خشونت‌بار «دیگری» منجر خواهد شد که با خواست و رأی اکثریت قاطع ایرانیان نسبتی ندارد.(۱۵)

دیدگاه مبتنی بر هماورد طلبی جهانی و ارائه «خدمت» توأم با نفی «حقوق» و «هویت» به نام اسلام، مشابه همان اندیشه ترقی و ملت‌سازی آمرانه و مبتنی بر «حقوق ستیزی»، و فرونشاندن «غبار کثرت» و تنوع و تکثر اقوام ایرانی عصر پهلوی است. غافل از آنکه همچنان که «پترودلار» نتوانست راهبرد ناسیونال- شوونیزم (ملی‌گرایی افراطی) رضاشاه و سودای «تمدن بزرگ» مورد نظر محمدرضا شاه را محقق کند، امروز هم دلارهای نفتی نمی‌تواند سودای کسانی را تحقق بخشد که می‌کوشند بدون نام بردن از رژیم ستمشاهی و سیاست‌های آن، همان مناسبات را احیا و ستیز با آمریکا و اسرائیل و دستیابی به انرژی هسته‌ای را بهانه نقض حقوق ایرانیان و سرکوب هر گونه ندای اعتراض‌آمیز در ایران کنند؛ همان طور که نخواهد توانست «خدمت» به اقوام را جایگزین «کرامت، ‌هویت متکثر و حقوق» آنان کنند. به باور من نه اقتصاد صدقه‌ای- نفتی شاهنشاهی که سهم اندکی از درآمدهای کلان نفتی را به «تغذیه رایگان» مدارس اختصاص داده بود و نه اقتصاد صدقه‌ای- سیب‌زمینی عصر اقتدارگرایی قادر به جبران و توجیه نقض حقوق و آزادی‌های شهروندان و عزت و کرامت ایرانیان با همه گوناگونی قومیتی، زبانی، مذهبی، دینی و سیاسی ایران نیست. هماوردطلبی با آمریکا و تلاش برای تحقق شعار «ایران را سراسر کمیته امداد می‌کنیم»، به جای شعار «ایران برای همه ایرانیان»، هرگز نمی‌تواند جایگزین الگوی گفت‌وگوی تمدنی و نیازهای منزلتی، هویتی و دموکراتیک ایرانیان شود. به همین دلیل ‌باید در جستجوی پیوند پایداری میان «عظمت ایران» و «حقوق ایرانیان» و نیز «خدمت به مردم»،‌ «توسعه همه‌جانبه»، «هویت قومی» و «هویت ملی» برآمد که به نظر من جز با راهبرد «دموکراسی در داخل، صلح در جهان» ممکن نیست. چنین پیوندی مستلزم بازگشتی کامل به آرمان‌های انقلاب اسلامی و قرائت دموکراتیک از قانون اساسی است.

نهضت‌های یکصد ساله و روند ملت‌سازی

ایرانیان در جریان حرکت‌های آزادی‌بخش، ضد استبدادی و ضد استعماری خود در یک قرن گذشته نشان داده‌اند که برای هویت و وحدت ملی خود نیازمند شرق‌شناسان و مدعای افراطی آن‌ها درباره «روح ایرانی» (به عنوان یک روح ضد عرب، ضد ترک و طرفدار انسداد و اختناق) نیستند، بلکه همین عرب و ترک و کرد و بلوچ و ترکمن و لر و گیلک و مازنی آن‌گاه که در کنار یکدیگر برای تعیین سرنوشت به صحنه می‌آیند، وحدت خود را (در عین حفظ تفاوت‌های قومی و زبانی) روز‌آمد کرده و راه را برای توسعه همه جانبه ایران هموار می‌کنند. از این منظر تحریم تنباکو، انقلاب مشروطیت، نهضت ملی شدن نفت، قیام ۱۵ خرداد،‌ انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی، حماسه دوم خرداد و جنبش سبز،‌ نه فقط در هر لحظه مشخص مطالبات مشخص و وحدت مردم را به نمایش ‌گذارده است، بلکه هر یک گام بزرگی در جهت ایرانی شدن و ملت شدن مستمر و متحول نیز به شمار می‌رود. با چنین سابقه و کارنامه درخشان تاریخی و فرهنگی و سیاسی برای «ملت شدن» و «بازتولید مستمر ملی»، ملت ایران، معیارهای هویتی خود را از شرق‌شناسان استعماری قرون سپری شده یا از ناسیونال- فاشیست‌های پیرو آن‌ها نمی‌گیرد. همچنان که حساسیت‌ها و مسأله‌سازی‌های پان اسلامیت- فاشیست‌ها را به مسأله «خود» تبدیل نمی‌کند.(۱۶)

ترک بودن، عرب بودن، کرد بودن، ترکمن بودن، بلوچ بودن، فارس بودن و لر بودن و در عین حال ایرانی بودن و برای ایران زندگی و مجاهده کردن همواره به شکل مرتبط با یکدیگر مطرح می‌شود و نه هرگز در نفی آن ویژگی‌های قومیتی.(۱۷) همچنان که پیشرفت و رفاه اقتصادی با توسعه سیاسی و شکوفایی فرهنگی منافات ندارد. به عکس توسعه تک‌‌بعدی در ایران به انفجار می‌ انجامد.(۱۸)

مگر نه این‌که در جریان انقلاب مشروطه تبریزیان غیور به رهبری ستارخان (همراه با لرهای دلاور بختیاری و…) تهران و مشروطه را نجات دادند؟ مگر نه اینکه باز همان تبریزیان در جریان انقلاب اسلامی و قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ برای پشتیبانی از رهبر فقید انقلاب و در تبعیت از حکم مراجع ثلاث قم (آیات عظام گلپایگانی، شریعتمداری و نجفی مرعشی) به خیابان‌ها آمدند و پایه‌گذار زنجیرة مبارک «چهلم‌ها» تا سقوط رژیم ستم‌شاهی گردیدند؟ مگر نقش آنان در جنگ تحمیلی و در دفاع از یکپارچگی سرزمینی ایران اندک بود؟ پس چرا باید با حقوق قانونی آنان ‌جنگید؟(۱۹)

بر مبنای چنین نگرشی است که سخن سیدمحمد خاتمی در تبیین پیوند بین «هویت» و «خواست» ایرانیان سخت به دل می‌‌نشیند که مکرر می‌گوید: «انقلاب اسلامی انطباق هویت تاریخی ایرانیان و خواست تاریخی آنان بود.» بر این مبنا حقوق و مطالبات کنونی و بر زبان آمده مردم را نمی‌توان جدا از هویت ملی و خواست تاریخی آنان معنا کرد و مدعی شد که ملت فاقد حق تعیین سرنوشت است و هویت خود را از جایی دور از مطالبات مشخص روزمره خود اخذ می‌کند.

«ترس» یا «احترام»؟

آنچه باید برای اصل همبستگی و انسجام ملی تهدید به شمار آید تأمین حقوق شهروندی و به رسمیت شناختن تنوع و تکثر زبانی، قومیتی، مذهبی، دینی، فرهنگی و سیاسی ایرانیان نیست، بلکه توسعه آمرانه و نقض حقوق ایرانیان و یکدست و مشابه‌سازی فرهنگی و زبانی و مذهبی است. به همین دلیل تنها زمانی ممکن است «ایران» به «ایرانستان» تبدیل ‌شود که «سر نیزه» پایه حکومت قرار گیرد. علت آن که محمدرضا شاه تنوع زبانی و قومیتی و مذهبی ایرانیان را به عنوان تهدید تلقی می‌کرد و معتقد بود در صورت سقوط او ایران تجزیه خواهد شد این بود که سلطنت پهلوی‌ها بر ایجاد رعب و ترس بنا شده بود و فروپاشی ترس و اختناق را با فروپاشی ایران یکی ارزیابی می‌کرد.(۲۰) شاه تصور می‌کرد علم کردن تهدیدی به نام «ایرانستان» که بر همان درک ضد حقوق بشری و ضد قومی از مفهوم ایرانیت استوار شده بود، می‌تواند مانع خیزش مردم علیه ظلم و فساد و بی‌عدالتی رژیم او شود. حال آنکه ملت ایران بی‌توجه به این تهدید، رژیم ستمشاهی را ساقط کرد و در برابر تجاوز بعثی‌ها از یکپارچگی سرزمینی خود به نحو کم سابقه‌ای دفاع کرد.

رهبر فقید انقلاب اسلامی بر عکس پهلوی‌ها که برای بقای حکومت خود به طور مستمر نیازمند پمپاژ سیاست‌‌گریزی ترس‌محور و تکثرستیز بودند، با راهبرد «وحدت در کثرت» نشان داد که می‌توان ایرانی بود و چند زبانی و چند قومیتی. همچنان که شوراباوری و انتخاب محلی و سراسری را مخل وحدت ملی نمی‌دانست، بلکه مقوم آن به شمار می‌‌آورد.(۲۱) عصر اصلاحات یک بار دیگر نشان داد می‌توان به جای پمپاژ «ترس» به سطح کشور و به جای نفی مؤلفه‌های قومیتی و فرهنگی، تئوری «اعتماد» به ملت و در نتیجه «مشارکت» آنان را جایگزین کرد و ایران را برای همه ایرانیان خواست.(۲۲)

پانوشت‌ها:

[۱] رهبر فقید انقلاب می‌گفت: «این شوراها باید همه جا باشد و هر جایی خودش را اداره کند. این هم برای ملت خوب است، هم برای دولت خوب است. دولت نمی‌تواند همه جا را خودش تحت نظر بگیرد. وقتی محول کرد کار را- خود مردم، همه مردم در هر منطقه‌ای که هستند برای خودشان دلسوزتر هستند، بهتر اطلاع‌ دارند به احتیاجات خودشان» (صحیفه، جلد ۶، ص ۹۹).

[۲] میشل فوکو، ایران، روح یک جهان بی‌روح، میشل فوکو، ایران، روح یک جهان بی‌روح، ۱۳۵۷٫ انقلاب اسلامی نمونه بارز تجلی تکثر در عین وحدت بود و همه اقوام و طوایف ایرانی بی‌آنکه لزومی به کنار گذاشتن هویت زبانی و قومی خود بینند، همه آن رنگ‌ها را در بافتی واحد به نمایش گذاشتند و وحدت ملی خود را بازتعریف کردند.

[۳] انتخابات قبلی مناطق کردنشین با شکست حزب کردی DTP توأم شد و انتخابات ۲۹ مارس سال گذشته (فروردین ۸۸) با پیروزی همین حزب در مناطق کردنشین و شکست محلی حزب حاکم رقم خورد.

[۴] ناسیونال- فاشیست‌های آریاپرست به همان شیوه‌ای به تعریف و سپس تحمیل توسعه و ایرانیت تک‌‌هویتی و نامتکثر می‌پرداختند که مارکسیست‌های جهان سومی به تبعیت از «کمونیسم روسی» «طبقه کارگر» را تعریف می‌کردند و از توسعه سخن می‌گفتند. در هر دو تعریف غیرتاریخی، ذات‌گرا، انتزاعی و حذفی، «ایدة نمایندگی» – چه نمایندگی ملت و چه نمایندگی طبقه کارگر- از دل تعریف آزاد و در واقع دلبخواه گروهی از نخبگان نظامی (نمونه ناسیونال- شوونیزم نازی‌ها) یا جمعی از نخبگان چریکی و حزبی (به نام حزب طبقه کارگر) استخراج و حقوق، مطالبات و رأی ملت واقعاً موجود یا طبقه کارگر واقعاً موجود فراموش می‌شود. به اعتقاد مارکسیست‌های روسی مهم این نیست که کارگران واقعاً ‌موجود در یک لحظه مشخص، خواهان کدام مطالبات مشخص هستند. مسأله آن است که «طبقه کارگر» انتزاعی حامل کدام رسالت تاریخی است و بنا بر ماهیت تاریخساز خود چه چیزی باید باشد. ملی‌گرایی افراطی یا ناسیونال- فاشیست‌ها نیز عین همین رویکرد را درباره «ملت» دارند. برای آنان نیز حقوق، آزادی‌ها و مطالبات کنونی یا بر زبان آمدة مردم مهم نیست. مهم آن است که «ملت» بنابر تعریف ماهیت‌گرا غیر تاریخی و انتزاعی حضرات «چه هست» و «چه چیز را باید بخواهد».

[۵] خوشبختانه قانون اساسی کشورمان در فصول سوم و پنجم و در فصل مربوط به قوانین شوراها و نیز در اصول ۱۵ و ۱۹ خود همین نگاه را به رسمیت شناخته است. به باور خبرگان تهیه‌کننده قانون اساسی نفی کاربست قهر و خشونت دولتی فقط با تأمین حقوق شهروندان و رعایت طبیعت متکثر و متنوع هویت ایرانی ممکن است.

منبع: امروز

6 ژانویه 2011 Posted by | فارسی, مقاله - تحلیل, ملیتهای ایران, حقوق اقوام, حرکت ملی, دموکراسی | , , , , , , | 22 دیدگاه

گفتگو – 8 / مصاحبه اختصاصی با ابوذر آذران: هویت حرکت ملی آذربایجان نه سیاسی که مدنی است

کانون دموکراسی آذربایجان : ابوذر آذران از اندیشمندان جوان آذربایجان است که همگام با علایق دمکراسی خواهانه خویش، بخشی از تلاشهای فکری و قلمی خود را بر حقوق ملی ترکان و جنبش ملی – دمکراتیک آذربایجان متمرکز کرده است. کانون دمکراسی آذربایجان در ادامه سلسله گفتگوهای خویش این بار، پای سخن ایشان می نشیند. بی شک دیدگاههای جناب آذران نمایان گر رنگی جدید در طیف گسترده فعالان حرکت ملی آذربایجان است که به غنای بیشتر فکری-گفتمانی جنبش کمک می کند و افق های تازه ای را به روی نسل جوان روشنفکران ترک در ایران می گشاید. این سلسله گفتگوها، برای پاسداشت یاد و نام آزادیخواه دربند آذربایجان، سعید متین پور، بصورت نمادین بنام  این نماد زندانی اندیشه ملی-دمکراتیک آذربایجان منتشر می شود.

 

س- همانطور که می دانید، امروزه یک جنبش گسترده اجتماعی و سیاسی در آذربایجان ظهور و بروز دارد که تحت عنوان حرکت ملی آذربایجان یا حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان صورتبندی می شود ، شما ریشه این جنبش را در کجا می بینید و اصولا به نظر شما این حرکت مبتنی بر کدام ضرورتهای سیاسی و تاریخی است ؟

آنچه اینک در آذربایجان جاری است، ریشه در خواهش های عارفانه ملتی دارد که از نخستین حقوق بشری خویش یعنی آموختن زبان مادری محروم است. در عصر »  UN» ها، آذربایجان ایران نه در رویای آزادی همجنس  گرایی و بیمه بیکاری و … که در آرزوی روزی است تا فرزندانش بر تخته سیاه معرفت، نام بلند خدای را و نام نیک وطن را به زبان مادرشان بنویسند. این خواسته پاک، صد سال تمام با سرنیزه پوتین پوشان پایتخت و نویسندگان کافه نشین مرکز مواجه شده. صد سال است که در صدر خواسته های ملتی بغایت کوشا و بافرهنگ، تحصیل به زبان مادری می نشیند و هرگز به مراد نمی رسد.

آنچه در آذربایجان جریان دارد، یک جنبش نیست، یک اضطرار ، یک تقلا و یک تنازع جانانه برای بقا است. آذربایجان همچون آهویی تیرخورده در شبی مرگبار تقلای حفظ جان و ناموس می کند. این جنبش نیست، این یک تقلای بزرگ است برای حفط مام میهن. خورشید در این خطه از خاک، بر مردمانی می تابد که حق ندارند به زبانی که با مادر خویش سخن می گویند، بنویسند. این تلخ ترین حقیقت قرن است، قرنی که در آن، در یکسو میشل فوکو  از حقوق دیوانگان سخن می گوید و در سوی دیگر، فرزندان و آموزگاران کوهستان، باهم به زبان بیگانه سخن می گویند.

حفط زبان، یعنی حفظ جان، یعنی حفظ هویت انسانی ، و آذربایجان این را چنین فهمیده است؛ « هارای هارای من تورکم».

سالهاست در  زیباترین کنج ارض، آذربایجانی ها نان و نبوغ تولید می کنند و مرکز نشین ها هر دو  را به عافیت تمام، مصرف می کنند. از حوزه قم که علامه های اربعه خود را مدیون تبریز است: سبحانی، جعفری، طباطبایی و امینی تا جبهه سوسیال مارکسیسم ایرانی که کنش های تاریخی خود را مرهون آذربایجان است و از انقلاب مشروطه تا انقلاب 57، از جنگ 2+6 ساله تا اصلاحات 2+6 ساله، همه و همه یک منبع تغذیه قوی در اختیار داشته ند؛ « آذربایجان «. ایران معاصر، همواره از آذربایجان تغذیه کرده و می کند، آذربایجان اما، در  سوی دیگر این معامله ، از  این پدرخوانده بی مهر خود ،  هرگز دست مهری ندیده است، هر چه بوده غارت بوده و غارت. از غارت خاک گرفته تا تحدید زبان، از ویرانی فرهنگ تا تحریف تاریخ.

حقیقت این است، نسل امروز آذربایجان، جزئئ از تاریخ خود را فهمیده و از آنچه بر او رفته آگاهی یافته و درصدد مطالبه حقوق حقه خویش است. این خروش و خیزش در خیابان های تبریز، ارومیه، سلماس ، مرند، سولدوز، مراغه، میانه، اردبیل، زنجان و … پاسخ به سوال دردمندانه ای است که سالهاست سینه آذربایجانی ها را می فشارد: چگونه است که سالیانه میلیونها ریال خرج آموزش، پژوهش، حفظ و گسترش زبان فارسی در سازمان های عریض و طویلی چون وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما، فرهنگ و ارشاد، وزارت علوم و تحقیقات، سازمان فرهنگ و ارتباطات، جهاددانشگاهی، وزارت بهداشت و درمان، سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه های علمیه ( بخصوص مراکزی مثل جامعه المصطفی ) ارتش جمهوری اسلامی ایران، سپاه پاسداران و … می شود اما در برابر این هزینه های میلیاردی، تقریبا هیچ هزینه ای برای حفط زبان مادری آذربایجانی ها نمی شود؟ این تقسیم ظالمانه صفر به صدِ بودجه فرهنگی زمانی دل آزارتر می شود اگر بدانیم، اکثریت قاطع ایرانیان به زبان ترکی آذربایجانی سخن می گویند و زبان فارسی به لحاظ آماری، دومین زبان کشور محسوب می شود.

چند سال پیش یکی از تئوریسین های طیف راست حاکمیت، ناسیونالیسم را ایدئولوژی بی هویت خواند. این توصیف غیرمنصفانه از ملی گرایی، عمق دردآلود جنبشی سراسر غرور و تمام قد مظلوم را به نمایش می گذارد. این در حالی است که ناسیونالیست های فارس زبان در تمامی مراکز فرهنگی نفوذ مطلق العنان دارند تا جایی که کالایی که به عنوان اسلام به جامعه ایرانی ارائه می شود، نه اسلام محمد که اسلام پان آریانیستی است که کنشگران فرهنگی ایران با مهارت تمام، ناسیونالیسم ایرانی را با پوسته نازکی از اسلام  جایگزین اسلام ناب کرده اند.  چگونه است که تلاش محدود آذربایجانی ها برای آموزش زبان مادری، اتهام تهوع آور و وحشت زای » پان ترکیسم » را در پی دارد، اما فتح همه نهادهای فرهنگی از سوی پان آریانیست ها هرگز شبهه در ناسیونالیسم به مثابه یک ایده ئولوژِی بی هویت نمی اندازد!

در ایران معاصر یک نژادپرستی تمام قد حاکم است. نژادی که خود را برتر می داند، اندیشه نژادپرستانه خود را در کتابهای درسی خود به دانش آموزانش می آموزد. نژادی که دیگر نژادها را با بی اخلاقی تمام، تحقیر می کند. ترک، کرد، بلوچ، عرب، لر و ترکمن از دیدگاه این نژاد شهروند درجه دو محسوب می شوند. آنان نباید به زبان خویش بخوانند، نباید فرهنگ خود را بدانند، نباید به مدارج عالی برسند، نباید در حلقه های تصمیم گیر قرار بگیرند. آنان تنها حق حیات دارند می توانند کار کنند و بخورند و بخوابند. در حالی که شهروندی درجه دوم حتی در آمریکا ، آخرین سرزمین برده داران، برافتاده، در ایران معاصر با حدت و شدت پی گرفته می شود. از میان غیرفارس ها تنها کسانی می توانند به مدارج عالی برسند و نشان شهروندی بگیرند که الینه شوند و از خود بی خود گردند. آنانکه در جریان عبور از « فرهنگ » خویشتن خویش را به دیگری می بازند و فرهنگ دیگری را تمام و کمال می پذیرند، از دیدگاه این نژادگرایان مجوز ورود به حلقه خودی ها را دارند.

در ایران معاصر، نه الیناسیون فرهنگی که الیناسیون نژادی جریان دارد. دقیقا زمانی که سران جهان برای حفظ محیط زیست در کپهناگ گرد هم می آیند تا بتوانند گونه های مختلف گیاهی و حیوانی را حفظ نمایند، در ایران، آذربایجانی ها برای حفظ نژاد خود از شر اصحاب حذف، سر به آسمان سپرده و پای بر زمین می کوبند. اگر گلوله هایی از جنس سرب آخرین گونه های غزال استرالیایی را می کشند، در آذربایجان ایران، ژنوساید گسترده ای تمام هستی یک ملت را به تاراج می برد. آذربایجانی ها  برای حفظ خود، نه بر دلارهای آمریکایی دسترسی دارند و نه بر دریای نفت خاورمیانه، اینان تنها بر بازوان خویشتن تکیه کرده اند و نه از کیسه سه گانه حاکمیت، مرجعیت و  اجنبی که  از دسترنج خود برای مبارزه خرج می کنند.

 

س- این حرکت دنبال چیست و اگر طور دیگری بپرسیم اهداف سیاسی و اجتماعی حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان چیست ؟

آذربایجان در جستجوی راه است، راهی برای بقا. این هدف شاید خیلی تلخ باشد اما حقیقت همین است. آذربایجان امروز اینقدر تحدید شده است که هرگز به حکومت نمی اندیشد. این ملت حداقل در پله نخست، به حفظ هویت، زبان، فرهنگ و نژاد خود می اندیشد. نمی توان در شطِ رنج، شطرنج بازی کرد. انسانی می تواند به سیاست  بیاندیشد و سیاست ورزی پیشه کند که امنیت حداقلی احساس کند. آذربایجانی امنیت ندارد بنابراین نمی تواند بر پله های لرزان قدرت پای نهد.

من فکر می کنم آنچه در آذربایجان جاری است نه یک جنبش سیاسی که یک جنبش اجتماعی و مدنی تمام عیار است. کنشگران آذربایجان باید این ضرورت را بپذیرند که آذربایجان کنونی ظرفیت حرکت سیاسی را ندارد. آذربایجان را، تنها و تنها یک حرکت صرفا مدنی می تواند از نابودی برهاند. حاکمان نیز باید بدانند که قرائت امنیتی از حرکت مدنی مردم آذربایجان، خطایی تاریخی است و تیر این خطا در درجه نخست بر چشم آنان و بعد بر پیکر نحیف آذربایجان خواهد رفت.

تفاوت عمیق تهران با تبریز در شرایط کنونی در این است که جنبش پایتخت، سراسر سیاسی است. تهران در مرزهای قدرت حرکت می کند تهران می خواهد حکومت کند خیابان های تهران مستقیما به کاخ های شیشه ای سیاست و سیاهچالهای آهنین ندامت منتهی می شوند، کاخ هایی در پاستور و سیاهچالهایی چون اوین. اما جنبش شمال  غرب سراسر مدنی است تبریز نمی خواهد و نمی تواند فعلا حکومت کند. در خیابان های تبریز شعار « مرگ بر دیکتاتور » جاری نیست. خیابان های تبریز رو به تجلی  راه می برند ، رو به وحدت، رو به آرامش، رو به مدنیت، رو به فرهنگ. در این خیابان ها تنها یک شعار داده می شود: «تورک دیلینده مدرسه».

آذربایجان نمی خواهد حکومت کند این یک حقیقت مسلم است. اما صحابه ابلیس سالهای سال است که بر این حقیقت مسلم نعل وارونه می زنند. آذربایجانی برای همیشه متهم به تجزیه است. در حالی که «سیاست» در تبریز دقیقا مترادف با «فرهنگ» است. مکتب تبریز، مکتب مدنیت و آزادی است. تبریز آزادیستان ایران بوده است. هرگز از اراده های آذربایجانی ها « دیکتاتوری » و «ظلم» زاده نشده است. تبریز بارها و بارها تهران را آزاد کرده و بی مدعا رهایش ساخته است. چنین شهری نمی تواند نقشه گربه ای شکل را پاره پاره کند. اتهام تجزیه به فعالان آذربایجان از دیدگاه چامعه شناسی سیاسی، خواب پریشان اصحاب حذف است. این اتهام تازگی ندارد آنانکه روزی با چوب تهمت، پیشه وری را تجزیه طلب خواندند، اینک با همان چوب بر سر  نوجوانان آذربایجان می کوبند. اتهام استقلال خواهی تلخند مسخره روزگار است. شهری که تمام تاریخ بر کشور خویش آزادی می ستاند، چگونه می تواند آزادی از او بگیرد؟

س- آیا به نظر شما یک قشر یا طبقه اقتصادی معینی حامی این حرکت هست ؟ یعنی آیا صفت » ملی » در عنوان حرکت تنها از تاکید بر شعارها و مطالبات ملی گرایانه و ناسیونالیستی ناشی میشود یا به این دلیل است که این حرکت در گستره ملی و با پایگاه اجتماعی سراسری در میان ترکان حضور دارد ؟

جنبش آذربایجان را جزیره های جدا از هم هدایت می کنند. شاید این جدابودگی، عامل شکست باشد، اما این جزیره های جدا از هم نشان می دهد که حرکت آذربایجان نه جنبش گروهی خاص که یک حرکت ملی به معنای مطلق کلمه است. بازداشتی های آذربایجان را نه همچون تهران، صرفا دانشجویان، خبرنگاران، نخبگان سیاسی و کنشگران اجتماعی که قشرهای مختلف مردم را تشکیل می دهند. در میان اینان، بازاری، کسبه، شاعر، دانشجو، جوشکار، بنا، خیاط، قالیباف، معلم، وکیل، مهندس، استاد دانشگاه، همه و همه هستند. همه آذربایجانی ها برای نجات آذربایجان خروشیده اند.

نکته مهم دیگر، استقلال مطلق این جنبش است. جنبش ملی آذربایجان پرونده سیاسی و امنیتی هیچ سفارتخانه ای نیست. منافع ملی کشورهای دنیا هم راستای منافع ملی آذربایجانی ها نیست. کشورها منفعتی در حمایت از ملت آذربایجان ندارند. بنابراین آذربایجان تنهاست ، تنهای تنها بی هیچ پشتوانه و حمایتی. این تنهایی از یک سو بسیار دل آزار است ، دنیایی که برای حقوق نهنگ های خلیج فارس اشک تمساح می ریزد و برای فلسطینی ها و افغان ها و اویغورها و ارمنی ها و یهودی ها پیرهن چاک می کند، بزرگترین ژنوساید فرهنگی و نژادی را نادیده می گیرد و  جنبش مدنی ملتی بزرگ را بصورت کامل بایکوت می کند. اما، این تنهایی دل آزار از سوی دیگر بسیار خشنودکننده است چون جنبش آذربایجان را مستقل می کند بی هیچ اتکا و نیازی به دیگری.

این استقلال بی نظیر را باید مسوولان امنیتی ایران درک کنند و بدانند که چنین ملتی با چنین مبارزه مدنی و کاملا غیر سیاسی، مستحق  چنین رفتارهای امنیتی نیست. این مسوولان می دانند که اگر تهران در 6 ماه گذشته در مقیاسی قابل تامل امنیتی شده است، تبریز سالهای سال است که در مقیاسی بسیار گسترده تر پلیسی و امنیتی اداره می شود. این فضای امنیتی شایسته مهد مدنیت و مدرنیت نیست. از حاکمان تهران می خواهم دروازه های تبریز را بازگشایند تا این شهر همچنان سرود تجدد بخواند.

س- جناب آذران، اگر دقت کنیم در شروع حرکت یا به عبارت دقیقتر در شروع فاز نوین حرکت آذربایجان شعرا و اهالی ادبیات و هنر نقش مهمی دارند و از آنجایی که نمود بارز ستم ملی در آذربایجان در حوزه زبان و فرهنگ هست ، حضور اساتید سخن و شعرا منطقی هم هست ، ولی این ویژگی باعث شده که گسترش حرکت به سایر حوزه ها و یا سایر شکافهای اجتماعی مثل حقوق زنان و …. کند شود یا اصلا نمودی نداشته باشد ، چگونه می توان بر این مشکل فائق آمد ؟

اولا، جنبش آذربایجان جنبشی است برای به دست آوردن حقوق نخستین. حقوق زنان، آزادی عقیده و دین، آزادی اقتصادی و … اگرچه  در زمره مهمترین حقوق انسانی قرار دارند اما جزو  حقوق نخستین بشر نیستند. آذربایجان چیزی می خواهد که حتی بشر نخستین هم آنرا داشت. انسان غارنشین زمانی که شروع به نوشتن کرد، به زبان مادرش نوشت اما انسان آذربایجانی وقتی نوشتن آغاز می کند مجبور است به زبان دیگری بنویسد. آذربایجان در استغاثه چنین حقی است. حق زبان هم ردیف حق  نان است. انسانی که نان را از او دریغ کنند، حقوق شهروندی خویش را فراموش می کند، حق تعیین سرنوشت را نمی فهمد، حقوق زنان و کودکان و سالمندان را درک نمی کند و آزادای های مدنی و اعتقادی را نمی شناسد. آذربایجان امروز گرفتار عقده های نژادگرایانه کارگزارن فرهنگی پایتخت است. چنین  جامعه ای که با چشمانی باز در حال احتضار است، حقیقتا نمی تواند پس از مرگ را ببیند. کسی که از شدت گرسنگی بر خود می پیچد، نمی تواند نت خوانی کند.

ثانیا، حقوق زنان، آزادی ها، حق نعیین سرنوشت و … گزاره هایی هستند که عموما در حوزه قدرت تعریف می شوند. این گزاره ها در تلاش هستند که زنان را در قدرت مردان سهیم کنند، با حق آزادی مطبوعات و اجتماعات، بخشی از قدرت حاکمان را در اختیار مردم بگذارند و در نهایت عرصه عمومی را قوی و وسیع نگه دارند. اما جنبش آذربایجان اصلا در پارادایم قدرت قرار ندارد که به این حقوق بپردازد. آذربایجان می خواهد نخست به زبان خود بنویسد باسواد شود ،ادبیات جدید را بفهمد آنگاه شاید کسانی از درون این جنبش بخواهند وارد کارزاری شوند.

اگر آذربایجان اینک سهم اندکی در جنبش زنان دارد نشان از بی توجهی فعالان آذربایجانی به این مساله نیست چه، زنان فعال آذربایجانی می دانند آنچه اینک در آذربایجان از کف می رود چیزی است که اگر برود دیگر هرگز نمی آید. متاسفانه ظلم مضاعفی بر آذربایجان روا رفته است. باید بپذیریم که آذربایجان چند مرحله عقب است. آذربایجان بازی را از زیر صفر شروع کرده است. زنانی که در پایتخت دنبال حقوق حقه خویشند هرگز حقوق نخستین زنان آذربایجان را نمی فهمند چون از چنین مرحله ای هرگز عبور نکرده اند نه خود که نیاکانشان نیز، هرگز درد زبان مادری را نداشته اند.

اگر چه شخصا نمی توانم آذربایجان امروز را به مبارزه در جبهه های جلوتر فرابخوانم، اما اگر جبهه نخست رها نشود می توان همزمان هم حق آموزش زبان مادری را خواست و هم حق برابری زنان و مردان را. شاید آذربایجانی ها بتوانند همزمان در نیکمت های دبستان و دبیرستان بنشینند و همانند اساطیر خویش، راه های سه ساله را، سه روزه طی کنند، اما واقعیت آن است که مبارزه هزینه دارد. نمی توان با یک لیوان ماست، اقیانوس اطلس را تبدیل به دوغ کرد.

س- ببینید ، » تاریخ » ابزار ناسیونالیسم دولتی فارسی برای محو فرهنگ و زبان ترکی بوده است ، فعالان ترک هم برای مقابله و جهت اثبات هویت و هستی خود به نحوی به تاریخ و گذشته روی آوردند و به جای اتکا بر نورمهای حقوق و ارزشهای دنیای مدرن به نوعی در دام اصالت بخشیدن به تاریخ گرفتار شده اند ، به نظر شما این حاکمیت تاریخ در گفتمان حرکت ملی آیا امروز هم مفید است یا زمان گذر از تاریخ در حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان فرا رسیده است ؟

ادوارد سعید در اثر مشهور خود، روایتی ایده ئولوژیک از تلاش های شرق شناسان اروپایی ارائه می کند او بر دانشمندان شرق شناس می تازد و می گوید شما شرق را آنچنانچه می خواستید، در آثار خود آفریده اید. شاید سخن سعید درباره کارنامه علمی غرب در مورد شرق، تا حدی افراطی باشد اما به جرات می توان گفت که کارنامه علمی دانشوران درباره آذربایجان بطور کامل در هاله ای ایده ئولوژیک قرار دارد. آنان آذربایجان را آنگونه که دوست داشته اند، آفریده اند. آنان که می گویم تنها حسن پیرنیا و احمد کسروی نیست بلکه شامل فردوسی و ناصرخسرو و بلعمی و … هم هست. تقریبا تاریخ آذربایجان توسط دانشوران ایران زمین در تحریفی ماهرانه غنوده است.

تکیه بر تاریخ، اگر چه در تعریف هویت یک ملت اهمیتی فراوان دارد اما از آنجا که حوزه های آکادمیک علوم انسانی  در ایران بصورت مطلق در احتیار این دانشوران ایده ئولوزیک قرار دارد و  سالیان سال تمام بودجه های پژوهشی صرف ارائه یک روایت ایده ئولژیک و همگرایانه از تاریخ ایران شده است و آثار تاریخ نگاران واقعی آذربایجان در مقایسه انبوه کتاب ها و رساله ها بسیار اندک است، در این شرایط نابرابر، تکیه بر تاریخ نانوشته آذربایجان نمی تواند مطلوب واقع گردد.

راه این است که باید در کنار آغاز پژوهش های علمی و آموزش تاریخ واقعی آذربایجان و نه روایت های سرهم بندی شده بر نسل جدید، در حوزه مدنی و در عرصه عمومی به حقوق مدنی تاکید کرد. پافشاری در حق نخستِ انسانِ نخستین یعنی زبان مادری، می تواند جنبش را به سرمنزل مقصود برساند. فراموش نکنیم اگر جنبش آذربایجان بتواند در همین یک مورد به نتیجه برسد، آذربایجان را آزاد می کند. کافی است تصور کنیم که فرزندان آذربایجان در کلاس نخست مدرسه، نوشتن زبان مادری خود را یاد می گیرند، فرداها روشن خواهد بود. این زبان قابلیت های فروانی دارد به تنهایی می تواند ملتی را از سقوط نجات دهد. این شعار نیست. زبان یعنی همه دنیای یک انسان. بی جهت نیست که اصحاب فاشیزم ، زبان مادری را از  ترکان گرفته اند. آنها می دانند که اگر آذربایجانی «الف» را بگیرد تا «ی» را به دست می آورد.

س- هر حرکت سیاسی و اجتماعی دارای نقاط قوت و ضعف هست و حرکت آذربایجان نیز از این قاعده مستثنا نیست، از طرف دیگر مخالفان هم ، حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان را در معرض اتهاماتی قرار می دهند . به نظر شما امروز ، مهمترین نقاط ضعف حرکت چیست ؟

1) فاصله قابل لمس بین روشنفکران حرکت ملی با مردم یکی از مهمترین نقاظ ضعف حرکت است. روشنفکران آذربایجان معمولا عمیق تر و باسوادتر از روشنفکران دیگر ملیت ها هستند اما این روشنفکران برخلاف دیگران، ارتباط دوسویه و تنگاتنگ با ملت خود ندارند. ملت و روشنفکران آذربایجان در دو سوی یک رودخانه پرخروش هستند. روشنفکران آذربایجان نباید انتظار داشته باشند که مردم بسوی آنها بیایند. آنان باید با روشهای پیامبرانه بسوی مردم آیند. روشنفکری از نوع ژان پل سارتر در شرایط فعلی مناسب آذربایجان است. نمی گویم باید عوامفریبی کرد اما روشنفکران آذربایجان چاره ای ندارند جز اینکه با عوام بنشینند و برخیزند.

در تاریخ مدرن، روشنفکران آذربایجان رفتاری از خود نشان داده اند که محصولی جز سلب اعتماد مردم از آنان نداشته است. روشنفکران نه تنها محبوبیت ندارند بلکه گاه مورد سرزنش هم قرار می گیرند. شاید یکی از دلایل این دیوار بی اعتمادی رفتارهای خلاف شرع روشنفکران باسوادی است که در میان مردم مذهبی آذربایجان تظاهر به رفتارهای هنجارشکنانه داشته اند. طرح این مساله، هرگز ماهیت ارزش گرایانه ندارد تنها می خواهم بگویم روشنفکر آذربایجانی باید با ملت خود همراه شود حتی اگر این همراهی باعث حضور او در حسینیه ها و تکایا شود، جایی که شاید در اندیشه او، ارتجاعی و عقب ماندگی عنوان می شود.

2) ضعف دیگر جنبش، عدم همراهی و همدلی بازاری ها و  فعالا ن اقتصادی با جنبش است. بازار تبریز  برخلاف انقلاب های پیشین آنچنان اقبالی به جنبش ملی نشان نداده است. دلیل این امر ریشه تاریخی دارد بازار تبریز پس از سرکوب جریان خلق مسلمان و سقوط آیت الله شریعتمداری رفتار انفعالی نسبت به سیاست در پیش گرفته است. خاستگاه طبقاتی جنبش آذربایجان، بیشتر در میان جوانان بخصوص دانشجویان  است. بازار باید به متن جنبش مدنی آذربایجان بازگردد این کار تنها با تلاش کنشگران مدنی آذربایجان و اعتمادی که اینان در میان بازاریان ایجاد خواهند کرد ،انجام خواهد شد.

3) رفتار ایده ئولوژیک کنشگران مدنی آذربایجان دیگر مشکل جنبش است. مطالبات مدنی مردم آذربایجان هرگز نباید چهره ایده ئولوژیک به خود بگیرد. این خواسته ها نه ایده ئولوژیک که کاملا مدنی و طبیعی است. در شرایط فعلی حضور برخی ورشکسته های سیاسی دهه 50 در متن جنبش یک خطر جدی است بخصوص بخشی از سوسیالسیت های انقلابی که به عقیده خودشان علم مبارزه را می فهمند می توانند به راحتی بر صدر صف قرار بگیرند و جنبش را به قهقرای ناکجاآباد ببرند جایی که جز حرمان و ناکامی نیست. البته باید تاکید کرد که جنبش مدنی آذربایجان، جنبش گروه خاص نیست، همه سلایق سیاسی و عقیدتی از حجره های حوزه علمیه تا محفل های کمونیستی می توانند به این جنبش مدنی بپیوندند. سخن این نیست که فعالان آذربایجانی چپ دهه پنجاه دیگر نباید برای آرمانهای مدنی آذربایجان تلاش کنند، سخن این است، آنان اگر روزی انترناسینوال بوده اند، اینک برای حقوق ناسیونالیستی یک ملت کار می کنند و باید برای این کار، همچون همه فرزندان آذربایجان به عنوان یک آذربایجانی به عرصه بیایند نه، به عنوان یک سوسیالیست، بلشویک، فدایی خلق، فدایی اسلام و … . این بند هرگز درصدد توهین و تهمت به این بزرگواران نیست که جوانی خویش را صرف آرمان های خود کرده اند.

4) مطلق گرایی و عدم سازش: از دیدگاه مردم شناختی، سادگی، پرکاری، امیدواری، پایداری و مطلق گرایی و عدم سازش از ویژگی های عمومی ترکان و ملت آذربایجان است. بسیاری از این وِیژگی ها نقشی سازنده و موثر در پیشرفت آذربایجان دارند اما مطلق گرایی و عدم سازش در عرصه سیاسی ضربه جبران ناپذیری زده است. حقیقت این است که آذربایجان کمتر سیاست ورزی کرده است. آذربایجانی همیشه در صفر و صد است و همه چیز را سیاه و سفید می بیند. عصر حاضر، عصر سازش و معامله است نمی توان یک شبه به همه حقوق و اهداف رسید باید همچون لاک پشت، محکم، آهسته و آرام پای پیش گذاشت. باید مذاکره کرد باید پارادیم موجود را فهمید و بر اساس معادلات سیاسی جهان، گفتگو کرد. عصر حاضر عصر دون کیشوت بازی نیست. بین دو عدد صفر و صد، 98 عدد دیگر هست که می توان برای آنها تلاش کرد. فرزندان آذربایجان اگر یک نگیرند هرگز ده نمی گیرند و اگر ده نگیرند هرگز 18 نمی گیرند. تا 100 راه درازی در پیش است نمی توان این راه دراز را در طرفه العین پیمود. تفاوت ترک ها و فارس ها در همین سازش و عدم سازش است.

روشنفکران فارس  از خواجه نظام الملک تا خواجه نصیر و از محمدعلی فروغی تا احسان نراقی در درونی ترین هسته های یک نظام ایده ئولوژیک برای حفظ فرهنگ و زبان خویش کار کرده اند اما روشنفکران آذربایجان آواره ترین روشنفکران جهان بوده اند و هیچ وقت تنوانسته اند در درون نظام های نه چندان ایده ئولوژیک هم کار کنند. آذربایجان باید یاد بگیرد که برای به دست آوردن حقوق نخستین خود باید حرف بزند و مذاکره کند. من عقیده دارم حتی در شرایط فعلی که تهران سراسر اعتراض و اغتشاش است، آذربایجان می تواند برخی از حقوق نخستین خود را از همین دولت و حاکمیت مطالبه کند و در همین دولت برخی از این حقوق را به دست آورد شرط آن تنها و تنها گفتگو است.

5) سیاسی کردن جنبش مدنی: جنبش آذربایجان مدنی است و هرگز نباید صبغه سیاسی به خود گیرد. با جنبش سیاسی برخورد سیاسی می شود برخوردی که ممکن است بسیار خشن و فاشیستی باشد اما حتی توتالیترترین حکومت ها هم نمی تواند با جنبش مدنی برخورد قهری غیرقابل جبران داشته باشند.

6) تندروی و افراط گرایی: برخی از گروه های فعال آذربایجان، رفتار بسیار افراطی در پیش دارند. این رفتارها جنبش را  از درون و برون می پوساند. بالا بردن پرچم، رو نمایی نقشه آذربایجان و نشان دادن نماد گرگ و … اگر چه به زعم برخی ها علامت هویت ملی است اما این رفتارهای نمادین نتیجه ای جز تبلیغات منفی پان ایرانیست ها، رویگردانی مردم مذهبی و رفتار حذفی حاکمیت نخواهد داشت. رنگ و نماد زمانی به کار می آید که اکثریت قاطبه مردم، مفهوم این نماد را بفهمند و بپذیرند و بدون تردید و واهمه از آن استفاده کنند. جنبش آذربایجان هنوز با این مرحله فاصله زیادی دارد.

7) عدم حضور خانواده: خانواده های آذربایجانی با جوانان هویت جوی خود همراه نیستند. روشنفکران جوان آذربایجان نتوانسته اند خانواده های خود را با مرام خود همراه کنند. خانواده ها این جنبش را آنچنان که باید، نفهیده اند. جوانان باید آرمانهای انسانی و ملی خود را برای مادران و پدران خود ترجمه کنند و آنان را با حقوق نخستین خود آشنا سازند. تا زمانی که پدران با پسران و مادران با دختران همراه نشوند، این جنبش به سرانجام نخواهد رسید

8) جنبش فعلی آذربایجان یک جنبش روستایی است. بعد روستایی جنبش بر بعد شهری آن می چربد. خاستگاه روشنفکران جوان آذربایجان بیشتر از روستاها است. جنبش مدنی باید در شهر شکل بگیرد. شهر باید این جنبش را به آغوش بگیرد. شاید اطوکشیده های تبریز و ارومیه و سولدوز و … ندانند که آنچه بر ذهن و جان جوانان باسواد دهاتی می گذرد، آزادی، آرامش و سربلندی آنان است. نبوغ سرشار فرزندان کوهستان نباید خرج ایده های پایتخت نشینان شود. آذربایجان باید این نخبه ها را به شهرهای خود دعوت کند و از این سرمایه های بی مانند برای پیشرفت آذربایجان استفاده کند.

9) بایکوت خبری و نبود رسانه: تلخ است اگر بگوییم آذربایجان در بایکوت مطلق رسانه های جهان است. انتشار اخبار آذربایجان هرگز در دستور کار رسانه های جهان و بویژه رسانه های فارس زبان نبوده است. جوانان آذربایجان باید ورود به ساحت رسانه را یک وظیفه ملی قلمداد کنند. ورود به عرصه رسانه، هزینه سنگینی دارد چون رسانه تمام زندگی خبرنگار را می خواهد. نمی توان روزنامه نگار و خبرنگار بود و سودای دیگری در دل داشت. متاسفانه روزنامه نگاری در آذربایجان در نازل ترین سطح ممکن قرار دارد. آذربایجانی ها برخلاف اسلاف خود، با رسانه آشنایی ندارند. رسانه شاید تنها حرفه ای است که آذربایجان به آن اقبال نشان نمی دهد. باید حلقه های روزنامه نگاری حرفه ای در شهرهای آذربایجان شکل بگیرد. باید نوعی مکتب رونامه نگاری آذربایجانی در میان رسانه ها قد علم کند. تنها حضور سایبر ژورنالیست های حرفه ای آذربایجان است که می تواند جلوی سایبرتروریسم آذربایجان را بگیرد. کافی است خرداد 85 را با خرداد 88 مقایسه کنیم جوانان آذربایجان با رسانه میانه ای ندارند. کنشگران سیاسی و اجتماعی و سرمایه داران آذربایجان باید برای راه اندازی رسانه های بومی در آذربایجان تلاش کنند. رسانه آذربایجانی نه به مرکز و نه به خارج، که به خود آذربایجان باید متکی باشد. سرمایه دارهای آذربایجان باید رسانه های مستقل آذربایجان را بچرخانند. راه اندازی روزنامه و رسانه با حرکت های افراطی امکان پذیر نیست تنها با نگاه خاکستری می توان در آذربایجان رسانه های بومی را راه انداخت و اداره کرد.

10) اختلاف بین فعالان حرکت و اتهام همدیگر به انواع اتهامات، دیگر معضل جنبش است. تجربه کوتاه من در دانشگاه تهران، نشان می دهد که جوانان آذربایجان اولا هم را متهم می کنند، دوما هم را قبول ندارند و  سوما خود را قهرمان آذربایجان می پندارند. آذربایجان به حقوق خود دست نخواهد یافت مگر با ایثار و تعاون. آذربایجان قهرمان نمی خواهد شهروند آگاه و عادی می خواهد قهرمان های سیاسی عموما از پله های خیانت بالا می روند. تصور اینکه آذربایجان در بدترین دوران خود یعنی در عصر احتضار خویش، درگیر نزاع های مسخره داخلی است، دل آدمی را می آزارد. آذربایجان یکپارچه و نه پاره پاره می تواند آذربایجان شکوفا و توسعه یافته بشود.

11) مشکل بعدی فقر تئوریک کنشگران جنبش است. من افراد زیادی را می شناسم که در سطح بسیار خوبی برای آذربایجان فعالیت می کردند و به عنوان چهره فعالِ آذربایجانی شناخته شده بودند اما در نخستین برخورد حاکمیت دست از آرمان های خود برداشتند و حتی درون خانه خود نیز آرمان آذربایجان را به زباله دان آشپزخانه سپردند کسانی که تا دیروز برای دفاع از حقوق آذربایجان، گروه های شناسنامه دار تشکیل داده بودند، اکنون با همسر و فرزندان خود نیز فارسی سخن می گویند. این حرکت انفعالی ریشه در ناآگاهی تاریخی و سطحی گرایی  سیاسی دارد. غنای هیجانی و فقر عقلانیت افراد منجر به چنین گسست های تلخ می شود، گسست هایی که ضربه مضاعف به آذربایجان می رساند. آذربایجان قهرمان های یک شبه نمی خواهد آذربایجان مردان پای ثابت و آهسته پای می خواهد.

12) عدم همراهی نخبگان تحصیل کرده با جنبش: بخش بسیار بزرگی از نخبگان ایرانی در داخل و خارج، آذربایجانی هستند بسیاری از آنها حساس ترین حوزه های علمی و خدماتی کشور را مدیریت می کنند بخش بزرگی از اینان در روستاهای آذربایجان زاده و بالیده اند و هنوز پدران و مادرانشان در دهات آذربایجان زندگی می کنند. اینان از آنچه در آذربایجان جریان دارد، آگاهند اما وارد کارزار نمی شوند. این عدم همراهی دلایل مختلفی دارد که از حوصله بحث خارج است از جمله این دلایل عدم شفافیت فعالیت ها، عدم اعتماد به فعالان، عدم تبلیغ، عدم دعوت و … می باشد. باید به اینان اعتماد داد و آنان را به این میقات بزرگ ملی دعوت کرد. آنها فرزندان آذربایجان هستند اگر اعتماد کنند وارد صحنه می شوند.

س- وقتی سیر حرکت در سالهای گذشته را مرور میکنیم ، مشاهده میکنیم که تاکید بر ارزشهای جهان معاصر چون دمکراسی و حقوق بشر در ادبیات حرکت کم رنگ هست و هنوز هم این المانها جایگاه برجسته ای در ادبیات حرکت ملی ندارد ، نظر شما چیست؟

در پاسخ سوالات پیشین گفتم که حرکت ملی آذربایجان خواهان ابتدایی ترین حقوق انسانی است. حق تحصیل به زبان مادری یکی از بدیهی ترین اصول حقوق بشر است. جهانی که در پی دموکراسی است این حقوق را بصورت ذاتی در درون خود  دارد و در جستجوی حقوقی مدرن است. حرکت ملی آذربایجان نه در تمنای این حقوق مدرن که در تلاشی جانانه برای به دست آوردن حقوق ماقبل مدرن خود است . کنشگران دموکراسی و حقوق بشر بیش از آنچه در اندیشه مدنیت باشند سودای سیاست دارند.

آنچه برای آذربایجان مهم است نه دموکراسی تنیده در ایده ئولوژی که به رسمیت شناختن حقوق اساسی آن است. اعتقاد دارم اگر جنبش دموکراسی خواهی پایتخت نشینان با آن قرائت ایده ئولوژیک از جمهوری خواهی، به نتیجه برسد، باز هم  آذربایجان همین مطالبات نخستین را پی خواهد گرفت. یعنی اصحاب این قرائت اگر به قدرت برسند بعید به نظر می رسد که حقوق حقه آذربایجان را به رسمیت بشناسند.

البته از آنجا که گفتمان جمهوری خواهی به یک پارادایم فراگیر تبدیل شده، آذربایجان می تواند مدل حقیقی این گفتمان را به جامعه ایرانی عرضه کند. در این مدل، دموکراسی تنها تضمین کننده حقوق نخبگان پایتخت نشین  نیست بلکه ایجاد فرصت های برابر برای همه ایرانیان از جمله ترکها است. آذربایجان باید آن نوع از دموکراسی را دنبال کند که تمرکز را از پایتخت برهاند و مدل فدارتیو حکومت را برگزیند. جمهوری خواهان فعلی ایران هنوز به حصار قدرت در پایتخت می اندیشند این نوعی توتالیتاریسم است و آذربایجانی ها چنین نمی اندیشند.

نکته بعدی ضرورت فعالیت در مقیاس کشوری و جهانی است. حضور فعال در سطحی فراتر از مرزهای آذربایجان نیاز به ورود در جغرافیای سیاسی و فکری گسترده تری دارد. در چنین حالتی فعالان آذربایجانی می توانند به عنوان یک ایرانی و نه لزوما به عنوان یک فعال مدنی آذربایجان در این جغرافیا فعالیت کنند. یعنی فعال جنبش ملی آذربایجان می تواند عضو دفتر تحکیم وحدت، جبهه مشارکت و … باشد، اما باید برای این دو ساحت مختلف، دو هویت متفاوت قائل شود و هرگز از آذربایجان برای دیگر ساحت ها خرج نکند بلکه در برابر آن تا جایی که می تواند از این ساحت های ملی و جهانی برای کمک به حرکت مدنی آذربایجان کمک بگیرد. متاسفانه برعکس این مساله روی داده است. آذربایجانی های فعال در سطح کشور همواره از کیسه آذربایجان خرج کرده اند و از نعش آذربایجان بالا رفته اند. اینان از آراء مردم تا تاریخ پرافتخار آذربایجان برای پرواز خود استفاده نموده اند. اینها را اگر خائن ندانیم، بی غریت می خوانیم.

س- دشمنان و مخالفان حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان که – البته خاستگاه بخشی از آنها ناسیونالیسم فارسی و فاشیسم پان ایرانیستی است – ، حرکت آذربایجان را به فاشیسم و گرایشهای آنتی دمکراتیک متهم می کنند ، توضیح شما در این مورد چیست ؟

دشمنان حرکت ملی آذربایجان در دامنه ای بسیار متنوع و وسیع قرار دارند. از پان ایرانیست های پایتخت نشین تا روحانیان حجره نشین قم، از مستاجران پاستور تا سیاستمدارن خارج از گود، از نهضت ازادی تا آبادگران، از مجاهدین خلق تا مجاهدین انقلاب، از انجمن اسلامی تا بسیج دانشجویی، همه و همه مخالف و دشمن حرکت ملی آذربایجان هستند. هیچکدام نمی خواهند مردم آذربایجان به خواسته های مدنی خود برسند. حتی مدافعان حقوق بشر ایران نیز چون اکثرا از درون پارادایم پان آریانیسم برخاسته اند، معترف به حقوف نخستین ملت آذربایجان نیستند. این گروه های متعارض اگر در همه چیز با هم در نزاع باشند، در یک مساله با هم در تفاهمند و آن حقوق اساسی آذربایجانی ها است. در اندیشه اینان هر آذربایجانی اگر حتی به جک گفتن آنها اعتراض کند، پان ترک هست چه برسد که جمعی برخیزند و حق تحصیل به زبان مادری بخواهند.

اگر فعالان سیاسی پایتخت به چوب رابطه با بیگانه متهم می شوند و از حیز انتفاع خارج می گردند، کنشگران آذربایجان نیز بی هیچ جرمی متهم به تجزیه طلبی هستند. آذربایجان تنها زمانی در چشم آنان عزیز است که حقوق اساسی خود را فراموش نماید و همچون سربازی وظیفه شناس به حفظ مرزهای سرزمین پارس! مشغول باشد زمانی در ارس، زمانی دیگر در خلیج فارس و زمانی دیگر در شلمچه و حور.

فعالان آذربایجان باید تلاش کنند تا صریح و آشکار و بدون ابهام و لکنت زبان خواسته های خود را بیان نمایند و بلافاصله پس از بیان خواسته هایشان، از خویشتن اتهام زدایی کنند. باید به زبانی صریح و بلیغ اعلام کنند که هرگز حتی در درونی ترین لایه های ذهن خود در اندیشه تجزیه نیستند. آذربایجانی ها باید به فعالان حقوق بشر بفهمانند که آذربایجانی نمی تواند پان باشد نمی تواند فاشیست باشد نمی تواند نژادپرست باشد.

این رد و انکار باید چنان جدی و وسیع باشد که دشمنان آذربایجان بخاطر تضییع حقوق اساسی ملت خجالت بکشند.  البته این اتفاق مبارک مدتی است رخ داده است. از رییس جمهور مساله داری چون احمدی نژاد تا سیاستمدار باهوشی چون میرحسین موسوی در اوج تعارض های سیاسی از حقوق حقه آذربایجان از جمله حق تحصیل به زبان مادری سخن می گویند. این مساله اگر چه می تواند یک بازاریابی سیاسی تلقی شود اما حکایت از فهم خجالت آور آنان از ظلمی است که در همه این سالها در حق آذربایجان رفته است و می رود. این را باید به فال نیک گرفت و از این فرصت استفاده کرد.

س- جنبشهای اجتماعی و سیاسی دیگری هم در ایران فعالند همچون جنبش زنان ، جنبشهای ملی در بین سایر اقوام و ملل یا اخیرا جنبش سبز و ….. ، به نظر شما حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان چه نسبتی با این جریانها دارد ؟ برخی گرایشهای حرکت ملی – دمکراتیک آذربایجان مسائل و حوادث در ایران را چالش و بحرانهای داخلی فارسها ارزیابی میکنند که ارتباطی به ما ندارد . به نظر شما آیا این نوع ارزیابی و نگاه می تواند منافع ترکها را تضمین کند؟ شما چه برخوردی با حوادث و مسایل سراسری در ایران را پیشنهاد میکنید ؟

در اندیشه من آذربایجان جدا از ایران تعریف نمی شود آذربایجان جدا از ایران تنها در یک ذهن فاشیست می تواند جای بگیرد. آذربایجان یکی از ایالت ها ی موثر ایران زمین است با زبان و فرهنگ و ملیتی کاملا متفاوت. آذربایجانی نمی تواند جدا از تحولات جهانی و کشوری زندگی نماید و به مطالبه حقوق خود بپردازد. اصولا جهان امروز جهان هولوگرامیک است در جهانی که عقلانیت ارتباطی حکمرانی می کند نمی توان بر گرد خود پیله زد و مدینه فاضله ساخت.

مسائل آذربایجان با تحولات ایران رابطه جدی دارد آذربایجان باید خود را همچون گذشته آماده نقش بازی در تحولات کشوری بنماید. حضور فعال آذربایجان در مناسبات سیاسی و مدنی ایران یک اصل استراتژیک است اما در ورای این استراتژی، تاکتیک اتخاذ شده می تواند در دوره های مختلف متفاوت باشد. گاهی سکوت می تواند موثرتر از فریاد باشد. آذربایجان در 6 ماه گذشته سکوت معنی داری داشته است این سکوت با پرسش و اعتراض جدی پایتخت روبرو است. تهران می گوید چرا تبریز که همواره در صدر مبارزات بوده اینک تکان نمی خورد؟ طرح چنین سوال و اعتراضی نشان از یک حضور تاریخی موثر دارد. آذربایجان با سکوت خود به پایتخت می آموزد که سکوت چقدر بد است. تهران باید بداند اگر تنها 6 ماه گرفتار یک فضای امنیتی نسبی است تبریز سالهاست که پلیسی اداره می شود و در همه این سالها تهران سکوت کرده است.

تئوری بنده برای رفتار آذربایجان با حوادث اخیر، نه عدم حضور مطلق و سکوت کش دار، که همکاری مشروط است. تهران اکنون فهمیده است که چقدر به تبریز نیاز دارد و نمی تواند بدون تبریز راه به جایی ببرد. تبریز در مرحله اول باید یک اعتراف جانانه از تهران بگیرد. روشنفکران و کنشگران پایتخت باید اعتراف کنند که تبریز اگر تهرانی دیگر نیست، تالی تهران است و همچنان که در مبارزه جای خالی اش احساس می شود باید در دوران سازندگی هم جای خالی او دیده می شد. تهران باید به ظلم عظیم خود بر تبریز اعتراف کند. تهران باید به سکوت کشنده خود در خرداد 85 اعتراف کند. تهران باید اعتراف کند دو انقلاب بزرگ، مدیون تبریز است و تبریز مغبون هر دو انقلاب.

تهران نخست باید چنین اعتراف مردانه ای بکند آنگاه آذربایجان شرایط خود را اعلام نماید، اینکه تهران در برابر ظلم مضاعفی که بر آذرباجان می رود،  سکوت نکند، حقوق آذربایجان را به رسمیت بشناسد، در صورت حصول هرگونه آزادی، آزادی های آدربایجان نیز محترم شمارد. اگر تهران عهد ببندد که دیگر همچون دو انقلاب پیشین به آذربایجان خیانت نمی کند، آنگاه آذربایجان می تواند به یاری تهران برسد که بی شک این همیاری موثر، مرهمی بزرگ بر تهران زخم دیده خواهد بود.

نکته بسیار مهمی که اینجا وجود دارد این است که مساله آذربایجان، یک مساله ایالتی نیست یک مساله سراسری و ملی است. اولا ترکها اکثریت ایران را تشکیل می دهند اکثریتی که در همه جای ایران پراکنده اند. مطالبات آذربایجان هم خواسته تبریزی ها است هم خواسته اسلام شهری ها و رباط کریمی ها و قشقایی ها … .  ثانیا آذربایجان واقعا سر ایران است همیشه تاریخ؛ آزادی، انقلاب، مدرنیته، مدنیت، مدرنیسم و بسیاری از مفاهیم جدید و صنایع مدرن از آذربایجان و بخصوص تبریز وارد ایران و تهران شده است. وجود هرگونه بحران و بی عدالتی در آذربایجان بصورت مستقیم بر تمامی کشور تاثیر می گذارد بنابراین ایران نمی تواند بدون توجه به مشکلات آذربایجان، راه بپیماید.

اگر نگوییم ایران در حال انقلاب است، می توانیم بگوییم یک تغییر اجتماعی و سیاسی شگرف در این کشور در جریان است. این تغییر همچون دو انقلاب پیشین از مرکز آغاز شده و در حال گسترش به پیرامون است. آذربایجان در دو انقلاب گذشته نه پیرامون و نه مرکز که تالی مرکز بوده است. اینکه آذربایجان در انقلاب سوم نقش بسیار مهمی را ایفا خواهد کرد، امری مسلم است، اما اینکه این نقش مهم چه خواهد بود، چگونه خواهد و کی خواهد بود، مساله ای است که نه به آذربایجانی ها بلکه به کنشگران سیاسی مرکز وابسته است. روشنفکران و فعالان فارس زبان در داخل و خارج باید رسما از آذربایجان برای حضور در میقات تاریخی دعوت کنند، مسلما این دعوت معطوف به گذشته و آینده خواهد بود.

س- دین و اعتقادات مذهبی عنصر مهمی در بین ترکهاست و امروز هم بخش عمده ای از ملت آذربایجان باورهای دینی عمیقی دارند و به آن بها می دهند ، حکومت هم حرکت ملی آذربایجان را به بی دینی یا ضدیت با دین متهم میکند و برای منزوی کردن حرکت تبلیغات وسیعی هم در این جهت انجام میدهد ، پاسخ شما به این اتهامات و اصولا نگاه شما به مقوله دین چیست ؟

در پاسخ به سوالات پیشین گفتم که روشنفکران آذربایجان فاصله ای عمیق با مردم خود دارند. یکی از دلایل اصلی این فاصله معنادار، مذهبی بودن مردم آذربایجان از یک طرف و سکولار بودن روشنفکران آذربایجان از طرف دیگر است.  اگر حرکت ملی آذربایجان برای احقاق حقوق نخستین انسانی در این خطه از خاک است باید اعتماد انسان های این خطه را که اتفاقا دیندار هستند جلب شود. باید به آنان فهماند که تحصیل به زبان مادری حق انسانی و دینی آنان است. باید آنها بپذیرند که این مطالبات نه در برابر اعتقادات دینی آنها که در راستای این اعتقادات است. باید به آنان گفت که اسلام محمد تنها اسلام فارسی نیست بلکه می تواند اسلام آذربایجانی هم باشد. در این میان پرداختن به مناسک دینی خاص آذربایجانی ها بخصوص در ایام محرم شاید راهگشا باشد. روشنفکران آذربایجان شاید مجبور باشند برای خدمت به آذربایجان برخلاف عقاید خود بر مجالس عزا بنشینند. شاید مدل روشنفکری دینی گزینه خوبی باشد. باید دینداران با حرکت ملی همراه شوند. البته این رویداد در حال اتفاق افتادن است. کنش های همدلانه ای از سوی طیف های مذهبی با جنبش ملی دیده می شود. اما به هر حال فرایند سکولاریزاسیون در جامعه آذربایجان بسیار کند است مذهب برای آذربایجانی ها از خاک نیز مقدس تر است باید با ادبیات مذهبی با مردم دربراه حقوق نخستین آنها سخن گفت.

از سوی دیگر در داخل مرزهای جمهوری اسلامی تنها کسانی می توانند در مقیاسی گسترده تر فعالیت مدنی داشته باشند که حتما مسلمان، شیعه و معتقد به قانون اساسی باشند. کنشگر آذربایجانی باید بداند زیر شمشیر داموکلس فعالیت می کند. او هر گونه اتهام را شاید بتواند از سر خود واکند اما اتهام دین ستیزی می تواند او را برای همیشه جزغاله کند. باید بخاطر آذربایجان زیست مسلمانی را برگزید حتی اگر چنین ایده ای بر مغز و جان گران آید.

دانیشیق- 15 / آزربایجان دموکراسی اوجاغی نین تالاس آوشار ایله اوزه ل دانیشیغی

Danışıq-15 / Azərbaycan Demokrasi Ocağının Talas Avşar ilə danışığı

Danışıq-14 / Azərbaycan Demokrasi Ocağının Güntay Gəncalpla söyləşisi

دانیشیق- 14 / آزربایجان دموکراسی اوجاغی نین گونتای گنجالپ لا اوزه ل سؤیله شی سی

دانیشیق 13 – ایراندا یئنی گلیشمه‌لر و میللی حرکتین دورومو / عاریف کسکین ایله اؤزل دانیشیق

danışıq 13 – İranda yeni gəlişmələr və milli hərəkətin durumu / Arif Kəskin ilə özəl danışıq

گفتگو – 12 / مصاحبه‌ با مهندس صرافی به مناسبت بیانیه 12 شهریور و بررسی مناسبات حزب توده و فرقه دمکرات آزربایجان

گفتگو- 11 / جنبش زنان ، تبعیض جنسیتی و تبعیض ملی-قومی در گفتگو با مهسا مهدیلی

گفتگو – 10 / مصاحبه‌ای با ماشاالله رزمی در مورد گردهم‌آیی آمستردام

دانیشیق – 9 / ایشیق سونمز ایله اوزه ل سویله شی ، میللی حرکت و ندنلری- دموکراسی ، ایش بیرلیگی و گون قونولاری

گفتگو – 8 / مصاحبه اختصاصی با ابوذر آذران: هویت حرکت ملی آذربایجان نه سیاسی که مدنی است

دانیشیق – 7 / ایراندا تورک قادینین دورومو و آزربایجاندا قادین حرکتی – دکتر صدیقه عدالتی

دانیشیق -6 / آسمک – تجروبه لر ٬ باشاریلار و دیرلندیرمه

دانیشیق -5 / آسمک – یئددی ایل تجربه باشاریلار و بوگونوموز

گفتگوی -4 / مصاحبه با پژوهشگر خستگی ناپذیر و مدير و مولف سري وبلاگهاي سؤزوموز جناب مهران بهاری ( در پنج بخش )

 

نژادپرستي در ايران معاصر: مصاحبه اي با پروفسور عليرضا اصغرزاده

 

نامه تشکر و تقدیر کانون دمکراسی آذربایجان از آیت الله العظمی منتظری

پاسخ آیت الله العظمی منتظری به کانون دمکراسی آذربایجان

رویاهای آبی آذربایجان و جنبش راه سبز امید

گفتگو – 1/ مصاحبه اختصاصی کانون دمکراسی آذربایجان با هدایت سلطانزاده

بیانیه تحلیلی کانون دمکراسی آزربایجان درباره بحران کنونی و رمزگشایی از ” سکوت ” آزربایجان

8 مارس 2010 Posted by | فارسی, مصاحبه - دانیشیق | , , , , , | بیان دیدگاه

   

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: